رسالت

در این وبلاگ ،اشعار و مطالب علمی و فرهنگی اینجانب آمده است .

رسالت

در این وبلاگ ،اشعار و مطالب علمی و فرهنگی اینجانب آمده است .

رسالت

به سایت شخصی اینجانب مراجعه شود
alirejali.ir

بایگانی
  • ۰
  • ۰

باسمه تعالی
نامه حضرت علی (ع) به سهل بن حنیف (والی مدینه)
فرازهایی از نهج البلاغه

 

 

به نام خداوند عشق و خرد
که بر ملک هستی خرد را سزد

 

 

خدائی که بنمود گیتی به نور
ز لطفش جهان پر ز فیض و سرور


 

ستایش کنم آن خدای کریم
که بخشد به دل‌ها صفایی عظیم

 

 

کنون قصه‌ای گویمت پر بها
ز گفتار مولای دین و وفا

 

 

علی آن امام همام و شجاع
که در راه حق بود و اهل دفاع

 

 

 ز دانش، جهان را فروغی دگر
ز عدلش همه شهر شد پرگهر

 

 

چو گردید حاکم به درخواست حق 
به داد و فضیلت بیافراشت حق

 

 

نهادند دشمن به او کید و مکر
ولی حق نگه داشت او را ز شر

 

 

در آن روزگاران، بشارت نمود
به سهل نصارا وصیت نمود

 

 

 که‌ای والی متقی و امین
فروغ تو شد مایه‌ی عز دین

 

 

به دستت سپردم بلادی کبیر
که جمعی به نیرنگ و جمعی بصیر

 

 

مدینه سرای رسول خدا
مکانی مقدس ز عشق و وفا

 

 

چو آگه شود نور حق مرتضی

که دشمن کند فتنه ای را به پا

 

 

بگفتا به سهل نصارا چنین
که دشمن بود خود سر و در کمین

 

 

شنیدم که جمعی ز راه وفا
رها کرده‌اند، عهد حق را، جفا

 

 

روان سوی شام و خدا را رها

 به سودای زر رفته اند و بلا
 

 

 

 

نگردد تو را ترک شهر و دیار
کدورت به جان و شوی بی قرار

 

 

تو بر حق بمان و خدا را سزاست
جهان در کف و در ید کبریاست

 

 

به حق گر بمانی خدا با تو است
که فتح و ظفر در رضا با تو است

 

 

 

هماره بدان این جهان فانی است
سراب است و بی‌ارزش و آنی است

 

 

صبوری کن ای مرد میدان حق
که صبر است سررشته‌ی جان حق

 

 

 

مبادا ز دشمن تو غم بر دلت
که یاری حق قدرت و منزلت

 

 

هرآن کس که باشد به حق استوار
بهشتی شود، جاودان یادگار

 

 

به صبر و یقین باش مرد وفا
که این است راه نبی و خدا

 

 

به دنیا مبندید دل، ای حکیم
که دنیا فریبد به صد ناز و سیم

 

 

تو را با خدا یار و یاور بسی است
به حق، نصرت و فتح، با تو کسی است

 

 

تو مردی ز اصحاب بدر و وفا
که یارت خدا هست تا انتها

 

 

مدینه به عدلت شود پایدار
که باشی تو بر دین حق رهگذار

 

 

تو ای مرد با عدل و ایمان و صبر
بمان بر ره حق چو دریاست جبر

 

 

چه  مردان " رجالی" که دنیا گرفت
ولی جانشان را ز تقوا گرفت

 


 

 

 

 

 

 

 

سراینده
دکتر علی رجالی 

  • علی رجالی
  • ۰
  • ۰

باسمه تعالی

نامه ای به والی مدینه
حضرت امیرالمؤمنین علی (ع) در دوران خلافت خویش برای کارگزاران و والیان شهرهای مختلف نامه‌ها و دستوراتی صادر کردند. در نهج‌البلاغه، نامه‌هایی خطاب به کارگزارانی چون مالک اشتر (والی مصر)، عثمان بن حنیف (والی بصره)، ابوموسی اشعری (والی کوفه)، و نیز نامه‌هایی به کارگزاران مدینه و اطراف آن آمده است.

اما باید دقت کرد که:

  • در نهج‌البلاغه، نامه‌ای با عنوان صریح «نامه به کارگزار مدینه» نیامده است.
  • حضرت علی (ع) معمولاً والی مدینه را مستقیماً منصوب نمی‌کردند، چون خودشان در مدینه حضور داشتند. بیشتر نامه‌ها مربوط به کوفه، بصره، مصر، آذربایجان، یمن و غیره است.
  • با این حال، در برخی منابع تاریخی (غیر از نهج‌البلاغه) گزارش شده که حضرت به سهل بن حنیف (برادر عثمان بن حنیف) که مدتی والی مدینه بود، نامه‌ها و دستوراتی داده‌اند.
  • متن کامل نامه‌ی حضرت به سهل بن حنیف (والی مدینه) را برایتان بیاورم.
  • یا متن نامه‌ی حضرت به عثمان بن حنیف (والی بصره) را که در نهج‌البلاغه موجود است، ارائه و شرح کنم.


نامه‌ای که حضرت علی علیه‌السلام به سهل بن حنیف انصاری (والی مدینه در زمان خلافت ایشان) نوشته‌اند، در نهج‌البلاغه به شماره ۴۳ ثبت شده است. این نامه زمانی نوشته شد که گروهی از مردم مدینه به سمت معاویه در شام رفتند و سهل در این زمینه نگران شد. حضرت در این نامه او را دلداری می‌دهند و راهبردی سیاسی-ایمانی به او می‌دهند.

از بنده‌ی خدا علی امیرالمؤمنین، به سهل بن حنیف انصاری، که در مدینه است:

پس از یاد خدا و درود:
به من خبر رسیده است که مردانی از ناحیه‌ی تو، پنهانی به سوی معاویه می‌گریزند. از رفتن آنان و از دست دادن نیروی کمکی‌شان اندوهگین مباش، زیرا همین که بر راه حق قرار داری و در مسیر هدایت گام می‌زنی، برایت بسنده است.

بر تو باد که ملازم حق باشی، تا خداوند تو را یاور گرداند. و بدان که مردم بیشتر چشم به دنیا دارند، دنیا را می‌خواهند و به آن دل می‌بندند و از آن محروم می‌مانند. پس شکیبایی پیشه کن تا خداوند سرانجام آنچه را دوست داری، برایت به سامان رساند. والسلام.

تهیه و تنظیم

دکتر علی رجالی 

  • علی رجالی
  • ۰
  • ۰

باسمه تعالی

تحلیلی  بر نامه ای به کارگزار بصره 

نظر محتوایی نامه‌ای عرفانی و تربیتی به کارگزار بصره، عثمان بن حنیف است، برگرفته از آموزه‌های نهج البلاغه، با محوریت عدل، تقوا، ساده‌زیستی و هم‌نشینی با فقرا. برای تحلیل دقیق و ارجاع هر بخش، می‌توان آن را در قالب تقسیم ۳۰ بیت و نکته‌برداری انجام داد. در ادامه تحلیل مصرع‌به‌مصرع و ارجاع به مفاهیم نهج البلاغه آمده است:

فراز ۱–۵ (مقدمه و سپاس خداوند)

  1. بنام خداوند فضل و کرم / که از فیض او، شد جهان، پر نعم

    • تحلیل: سپاس و ستایش خداوند به‌عنوان منبع فضل و کرم.
    • ارجاع: مفاهیم افتتاحی نهج البلاغه، نامه‌ها و خطبه‌ها که با ستایش خدا آغاز می‌شود.
  2. یزدان گرفتم توان و صفا / که گردم به اخلاص او آشنا

    • تحلیل: تکیه بر توان و صفای الهی و کسب اخلاص.
    • ارجاع: خطبه ۱ نهج البلاغه، ستایش برای صفای روح و دوری از ریا.
  3. بگفتا علی: راوی علم و دین / ز اعماق جان و ز روی یقین

    • تحلیل: علی (ع) خود را معرف علم و دین و یقین معرفی می‌کند.
    • ارجاع: خطبه ۱۶ نهج البلاغه، «انا علی…»؛ معرفی پیامبرگونه خود و راهنمایی مردم.
  4. به عثمان، تو ای کاردار امین / سفارش کنم بر تو فهوای دین

    • تحلیل: خطاب مستقیم به کارگزار امین، سفارش به رعایت دین.
    • ارجاع: نامه ۲۵ نهج البلاغه، توصیه‌های علی به کارگزارانش.
  5. بگویم تو را از ره مصطفی / که او رهبر خلق و دارد صفا

    • تحلیل: تبیین ضرورت پیروی از راه پیامبر (ص) و صفا.
    • ارجاع: نامه ۳۹ نهج البلاغه، پایبندی به سنت پیامبر برای کارگزاران.

فراز ۶–۱۰ (ساده‌زیستی و رهبر بودن)

  1. تو باید مثال علی باشد / تنه چون اهل لهو و کسی باشد

    • تحلیل: توصیه به الگو بودن و دوری از لهو و فساد.
    • ارجاع: نامه ۳۲ نهج البلاغه، سفارش به تقوی و نمونه بودن مدیران.
  2. تا گر من به نان جو قانع شدم / ز نفس و هوا سخت مانع شدم

    • تحلیل: علی (ع) به قناعت و مقابله با نفس اشاره دارد.
    • ارجاع: خطبه قاصعه، اخلاق ساده‌زیستی و مقابله با هوا و هوس.
  3. تو هم رهبر خلق باشی چنین / که دنیا بماند چو ماری گزین

    • تحلیل: هشدار نسبت به دنیازدگی و تاکید بر رهبری اخلاقی.
    • ارجاع: نامه ۵۱ نهج البلاغه، تکیه بر عدالت و دوری از دنیاپرستی.
  4. شنیدم که مهمان شدی محفلی / به خوان زر و باده ی غافلی

    • تحلیل: نکوهش شرکت در مجالس زرق و برق دنیا.
    • ارجاع: نامه ۵۳ نهج البلاغه، پرهیز از مجالس اشراف و غفلت.
  5. چرا بر سر سفره غافلان؟ / نشستی چو آئینه ی در میان

    • تحلیل: یادآوری جایگاه انسانی و عبرت‌گیری از محیط پیرامون.
    • ارجاع: نامه ۳۴ نهج البلاغه، دوری از همنشینی با غافلان.

فراز ۱۱–۱۵ (هم‌نشینی با فقرا و عدالت)

  1. ندیدی چرا ماندگانِ در زمین / ز نان خالی است سفره و دل غمین؟

    • تحلیل: توجه به محرومان و مستمندان.
    • ارجاع: نامه ۲۷ نهج البلاغه، اهمیت رسیدگی به فقرا.
  2. ندیدی که درویش بی یار و کس / ندارد پناهی، به جز دادرس

    • تحلیل: فقرا تنها به عدل و داد خداوند امید دارند.
    • ارجاع: خطبه ۱۸ نهج البلاغه، تاکید بر حمایت از مستضعفان.
  3. و باید که با مردمان هم‌نشین / نه با اغنیا و نه با دل‌نشین

    • تحلیل: توصیه به همنشینی با مستضعفان و دوری از اشراف.
    • ارجاع: نامه ۳۹ نهج البلاغه، دوری از مجلل‌زیستی.
  4. اگر سفره‌ای پر ز نوش و غذاست / کنارش فقیری به رنج و بلاست

    • تحلیل: سهم دادن به فقیران، اخلاق اجتماعی و مهربانی.
    • ارجاع: نامه ۳۶ نهج البلاغه، مراقبت از نیازمندان.
  5. مخور لقمه‌ای کز دل بینواست / که آهش تو را در قیامت جزاست

    • تحلیل: هشدار الهی نسبت به ظلم به فقرا و مستمندان.
    • ارجاع: نامه ۵۱ نهج البلاغه، توجه به حقوق دیگران.

فراز ۱۶–۲۰ (دنیا و زهد)

  1. جهان صحنه ی بازی و در گذر / کسی با زر و تاج ناید ثمر

    • تحلیل: دنیا ناپایدار و فریبنده است؛ زر و مقام بی‌ثمرند.
    • ارجاع: خطبه ۷ نهج البلاغه، بی‌ثباتی دنیا و فناپذیری آن.
  2. ز کار شبانان تو را اقتدا / که باشد چو چوپان، ره دین خدا

    • تحلیل: الگوبرداری از ساده‌زیستی و صداقت شبانان.
    • ارجاع: خطبه ۱۰ نهج البلاغه، ساده‌زیستی و بی‌تکلف بودن.
  3. به دنیا مکن تکیه‌ای نامور / که باشد فریب و سرای گذر

    • تحلیل: پرهیز از غرور و فریب دنیا.
    • ارجاع: نامه ۵۴ نهج البلاغه، بی‌تکیه بر دنیا و ثروت.
  4. که فردا تو مانی به خاک و غبار / نه چیزی بماند به جا و قرار

    • تحلیل: یادآوری مرگ و زوال دنیا.
    • ارجاع: خطبه ۴۹ نهج البلاغه، گذرایی دنیا.
  5. چو خواهی بمانی به پیش خدای / به عدل و به تقوا کنون ره گشای

    • تحلیل: تقوا و عدل، راه ماندگاری در پیشگاه الهی.
    • ارجاع: نامه ۵۶ نهج البلاغه، عدالت و تقوا، رکن حکومت.

فراز ۲۱–۳۰ (تقوی، صدق و همدلی با فقرا)

  1. بترس از خدای جهان‌آفرین / که داند تو را با دل و با یقین

    • تحلیل: ترس و توجه به خداوند، آگاهی کامل او از دل‌ها.
    • ارجاع: خطبه ۱۷ نهج البلاغه، ترس از خدا و صداقت باطن.
  2. چو پنهان کنی خوان و مهمانیت / که فردا کند بر تو رسوائیت

    • تحلیل: پنهان کردن خیرات و نیت بد، به قیامت باز می‌گردد.
    • ارجاع: نامه ۵۲ نهج البلاغه، صداقت در نیت و عمل.
  3. دل خود نهان کن به راه خدا / برون کن دل از فتنه و کیمیا

    • تحلیل: پرهیز از فساد و دنیاپرستی، پاکی دل.
    • ارجاع: نامه ۵۱ نهج البلاغه، پاکی دل و تقوا.
  4. تو ای مرد با صدق و با اعتقاد / به مردم رسان مهر بی‌انتقاد

    • تحلیل: محبت و انصاف به مردم، صداقت در رفتار.
    • ارجاع: نامه ۳۷ نهج البلاغه، توصیه به مهربانی و حسن خلق.
  5. مکن با فقیران ستیزی به کار / که نفرینشان گیردت بی‌شمار

    • تحلیل: پرهیز از ظلم و ستم به فقرا.
    • ارجاع: نامه ۴۴ نهج البلاغه، رعایت حقوق مستضعفان.
  6. اگر با توانگر شدی هم‌نشین / به مسکین نگر، باش با او قرین

    • تحلیل: هم‌نشینی با ثروتمند و در عین حال رعایت عدالت با فقیر.
    • ارجاع: نامه ۴۳ نهج البلاغه، توازن در رفتار با مردم.
  7. چه بسیار مردم که با مال و زر / فرو شد به دوزخ به خواری و شر

    • تحلیل: هشدار نسبت به گرفتار شدن انسان در دنیاپرستی.
    • ارجاع: نامه ۵۱ نهج البلاغه، دنیاپرستی و عواقب آن.
  8. نه اشراف ماند، نه آن باده‌خوار / نه زرین‌سراها، نه آن نامدار

    • تحلیل: بی‌ارزشی و فناپذیری ثروت و مقام.
    • ارجاع: خطبه ۷ نهج البلاغه، تاکید بر بی‌ثباتی دنیا.
  9. چو خواهی بمانی به دین خدا / برو با فقیران ره مصطفی

    • تحلیل: رهایی از دنیا و ماندگاری در دین با هم‌نشینی با فقرا.
    • ارجاع: نامه ۵۶ نهج البلاغه، دوری از دنیا و پیروی از راه پیامبر.
  10. "رجالی" مرو سوی زرق جهان / که این‌ها وبال دل است و نهان

    • تحلیل: ختم با توصیه عملی، پرهیز از زرق و برق دنیا.
    • ارجاع: خطبه ۱۰ نهج البلاغه، دوری از دنیازدگی و فساد.

نویسنده

دکتر علی رجالی 

  • علی رجالی
  • ۰
  • ۰

باسمه تعالی
نامه ای به کارگزار  بصره(عثمان بن حنیف)
فرازهایی از نهج البلاغه(۹)

 

 

به نام خداوند فضل و کرم
که از فیض او، شد جهان، پر نعم


 

ز یزدان گرفتم توان و صفا
که گردم به اخلاص او آشنا

 

 

بگفتا علی: راوی علم و دین
ز اعماق جان و ز روی یقین

 

 

به عثمان، تو ای کاردار امین
سفارش کنم بر تو فهوای دین

 

 

 

بگویم تو را از ره مصطفی
که او رهبر خلق و دارد صفا

 

 

 تو باید مثال علی باشدت
نه چون اهل لهو و کسی باشدت

 

 

اگر من به نان جو قانع شدم
ز نفس و هوا سخت مانع شدم

 

 

تو هم رهبر خلق باشی چنین
که دنیا بماند چو ماری گزین

 

 

شنیدم که مهمان شدی محفلی
به خوان زر و باده ی غافلی

 

 

چرا بر سر سفره غافلان؟
نشستی چو آئینه ی در میان

 

 

ندیدی چرا ماندگانِ در زمین
ز نان خالی است سفره و دل غمین؟

 

 


ندیدی که درویش بی یار و کس

ندارد پناهی، به جز دادرس 

 

 

تو باید که با مردمان هم‌نشین
نه با اغنیا و نه با دل‌نشین

.

 

اگر سفره ای پر ز نوش و غذاست
کنارش فقیری به رنج و بلاست

 

 

مخور لقمه‌ای کز دل بینواست
که آهش تو را در قیامت جزاست

 

 

جهان صحنه ی بازی و در گذر

کسی با زر و تاج ناید ثمر

 

 

 ز کار شبانان تو را اقتدا
که باشد چو چوپان، ره دین خدا

 

 

به دنیا مکن تکیه ای نامور
که باشد فریب و سرای گذر

 

 

که فردا تو مانی به خاک و غبار
نه چیزی بماند به جا و قرار

 

 

چو خواهی بمانی به پیش خدای
به عدل و به تقوا کنون ره گشای

 

 

بترس از خدای جهان‌آفرین
که داند تو را با دل و با یقین

 

 

چو پنهان کنی خوان و مهمانیت
که فردا کند بر تو رسوائیت

 

 

 

دل خود نهان کن به راه خدا
برون کن دل از فتنه و کیمیا

 

 

تو ای مرد با صدق و با اعتقاد
به مردم رسان مهر بی‌انتقاد

 

 

مکن با فقیران ستیزی به کار
که نفرینشان گیردت بی‌شمار

 

 

اگر با توانگر شدی هم‌نشین
به مسکین نگر، باش با او قرین

 

 

چه بسیار مردم که با مال و زر
فرو شد به دوزخ به خواری و شر

 

 

 نه اشراف ماند، نه آن باده‌خوار
نه زرین‌سراها، نه آن نامدار

 

 

چو خواهی بمانی به دین خدا
برو با فقیران ره مصطفی

 

 

" رجالی" مرو سوی زرق جهان
که این‌ها وبال دل است و نهان

 

 

 


 

 


 

 

 

 

 

 

سراینده

دکتر علی رجالی 

  • علی رجالی
  • ۰
  • ۰

باسمه تعالی

مثنوی نامه ای به کارگزار بصره

در  حال ویرایش 
نامه‌ی امیرالمؤمنین(ع) به عثمان بن حنیف والی بصره، یکی از زیباترین متون نهج‌البلاغه است. مضمون اصلی آن زهد، ساده‌زیستی، پرهیز از دنیاپرستی، هم‌نشینی با فقرا و الگو گرفتن از زندگی پیامبر(ص) است.
 مقدمه

سپاس خدای را که جهان را به عدل و قسط آراست و انسان را به چراغ عقل و نور وحی روشن ساخت. درود بی‌پایان بر پیامبر خاتم، محمّد مصطفی (ص) که مشعل هدایت را برافروخت، و بر وصی و ولیّ او، امیرالمؤمنین علی بن ابی‌طالب (ع)، آن امام همام که در زهد و تقوا، پرچم‌دار بی‌بدیل بشریت است.

از جمله نامه‌های درخشان نهج‌البلاغه، نامه‌ای است که حضرت علی (ع) به کارگزار خود عثمان بن حنیف، والی بصره، نگاشت. عثمان، مردی نیک و کارگزاری امین بود، لیکن حضور او در مهمانی اشراف و بی‌توجهی به ساده‌زیستی مردم فقیر، امام را بر آن داشت تا نامه‌ای عمیق، بلیغ و جاودان برای او بنگارد؛ نامه‌ای که نه تنها برای یک فرماندار، بلکه برای همه‌ی مردمان و حاکمان تاریخ، درس اخلاق، زهد، عدالت و قناعت است.

این نامه نمونه‌ای بی‌نظیر از سیاست علوی، اخلاق اسلامی و حکومت‌داری الهی است؛ نامه‌ای که در آن، امام علی (ع) نه تنها عثمان را پند می‌دهد، بلکه جهانیان را به یاد می‌آورد که «قدرت بدون تقوا، زینت بدون قناعت، و حکومت بدون عدالت، ارزشی ندارد».

شاعر  در این مجموعه، کوشیده است تا این نامه‌ی شریف را در سیصد بیت مثنوی حماسی بازسرایی کند؛ تا هم جلوه‌های ادبی و حماسی آن آشکار شود و هم پیام‌های ناب علوی در قالب شعر جاودانه گردد.

 فهرست منظومه

بخش اول 

  • آغاز نامه و خطاب به عثمان بن حنیف
  • یادآوری مسئولیت سنگین حکومت
  • هشدار نسبت به فریب دنیا
  • تشویق به ساده‌زیستی و هم‌نشینی با مردم فقیر

بخش دوم 

  • نکوهش اشراف‌گرایی و حضور در بزم ثروتمندان
  • بیان سیره‌ی شخصی امام در ساده‌زیستی
  • یادآوری خطر غرور و دلبستگی به شکم و شهوات
  • دعوت به پیروی از زهد پیامبر و اهل‌بیت

بخش سوم 

  • تبیین ارزش قناعت و پرهیز از تجملات
  • هشدار نسبت به حساب سخت قیامت
  • تشویق به عدالت، پرهیزکاری و اعتدال
  • پایان‌بندی با وصیت‌نامه‌ای اخلاقی برای عثمان و همه‌ی کارگزاران

 

بخش اول:

مقدمه، خطاب به عثمان بن حنیف، توبیخ بر شرکت در مهمانی اشراف و غفلت از فقرا (حدود ۱۰۰ بیت).

بخش دوم:

بیان سیره شخصی علی(ع) در زهد، خوراک و پوشاک، ساده‌زیستی و یادآوری پیامبر اکرم(ص) به‌عنوان الگو (حدود ۱۰۰ بیت).

بخش سوم:

پند پایانی، توصیه به عدالت، عبرت از دنیا، و دعوت به آخرت (حدود ۱۰۰ بیت).

بخش اول – آغاز نامه

به نام خداوند عدل و خرد
خدایی که بر خلق، یکتا بَرَد

ز یزدان توانگر شد این بنده‌ام
که بر راه حق تا ابد زنده‌ام

به عثمان، تو ای کاردار امین
سخن می‌فرستم ز ربّ مبین

شنیدم که مهمان اشراف شدی
به خوان زر و باده همساز شدی

چرا بر سر سفره اغنیا
نشستی و گشتی چو بی‌ریا؟

ندیدی که درماندگانِ زمین
ز نان تهی‌اند و از غم غمین؟

ندیدی که مسکینِ بی‌چاره مرد
ز فقر و جفا سخت دلخسته خورد؟

تو باید که با مردمان هم‌نشین
نه با مرفهانِ دل‌آفرین

اگر سفره‌ای هست آکنده ز می
به یاد آور آن کودک بی‌رخسَمی

مخور لقمه‌ای کز دل بی‌نواست
که آهش تو را در قیامت جزاست

جهان جای لهو است و دام فریب
نگردد کسی با زر و تاج، غریب

تو ای یار من! کارگر باش و پاک
به عدل و کرم، رهبری بی‌خَلاک

اگر پیشوایی، تویی چشم خلق
مپوشان حقیقت به وهم و به دَلق

به یزدان شناسی رسد رهبری
نه با خوردن و باده و مهتری

بگویم تو را از ره مصطفی
که او رهبر خلق شد بی‌صفا

نه با سفره زر، نه با جام باده
که با زهد و تقواست راه سعاده

۱. به نام خداوند عدل و خرد
خدایی که بر خلق، یکتا بَرَد

۲. ز یزدان توانگر شدم بنده‌وار
که باشم به فرمان او پایدار

۳. به عثمان، تو ای کاردار امین
سخن می‌فرستم ز ربّ مبین

۴. شنیدم که مهمان اشراف شدی
به خوان زر و باده همساز شدی

۵. چرا بر سر سفره اغنیا
نشستی و گشتی چو بی‌ریا؟

۶. ندیدی که درماندگانِ زمین
ز نان تهی‌اند و از غم غمین؟

۷. ندیدی که مسکینِ بی‌چاره مرد
ز فقر و جفا سخت دلخسته خورد؟

۸. تو باید که با مردمان هم‌نشین
نه با مرفهانِ دل‌آفرین

۹. اگر سفره‌ای هست آکنده ز می
به یاد آور آن کودک بی‌رخسَمی

۱۰. مخور لقمه‌ای کز دل بی‌نواست
که آهش تو را در قیامت جزاست

۱۱. جهان جای لهو است و دام فریب
به زر بر نگردد دل از رنج غریب

۱۲. تو ای یار من! کارگر باش و پاک
به عدل و کرم، رهبری بی‌خَلاک

۱۳. اگر پیشوایی، تویی چشم خلق
مپوشان حقیقت به وهم و به دَلق

۱۴. به یزدان شناسی رسد رهبری
نه با خوردن و باده و مهتری

۱۵. بگویم تو را از ره مصطفی
که او رهبر خلق شد با صفا

۱۶. نه با سفره زر، نه با جام باده
که با زهد و تقواست راه سعاده

۱۷. ندیدی رسول خدا را عزیز
که بر حصیر خفت و بودش ستیز؟

۱۸. ز دنیا نگزید او جز نان جو
به تقوا و پرهیز شد رهبر نو

۱۹. تو ای کارگزارم! بترس از خدای
که از تو حسابی بگیرد به جای

۲۰. مکن در پی شکم و شهوت تلاش
که آید عذابی چو طوفان و خاش

۲۱. بنگر به فقیران و رنجورگان
به نومید و بیمار و مهجورگان

۲۲. اگر نان تو با طلا آکنده است
دل کودک یتیم پر شرم و خست

۲۳. مخور چون توانگر، چو محروم هست
که این ظلم بر دین و بر عدل بست

۲۴. چه بسیار بی‌نان و بی‌خانه‌اند
که در خیمه فقر، غریبانه‌اند

۲۵. تو باید ز بخشش کنی یادشان
نه با باده پیمایی آبادشان

۲۶. چو دیدی فقیر از گرسنگی زار شد
مپرس از شراب و ز نقل و ز شُد

۲۷. که دنیا نماند به کس جاودان
به یک دم شود پادشه ناتوان

۲۸. به عثمان! ترا رهبر خویش خوانم
ولی از ره تقوا تو را می‌نشانم

۲۹. مبادا که بر سفره‌ی زر بخندی
به خون یتیمان دل خود ببندی

۳۰. مبادا که خوش باشی از خوان شاه
که آید به دوزخ برایت سیاه

۳۱. تو را نیست زیبنده مهمانیش
که گردد دل بینوا خسته بیش

۳۲. چو خواهی بمانی به تاریخ نام
به عدل و کرم برفراز آستان

۳۳. که مردم به کردار تو بنگرند
به گفتار و رفتار تو بنگرند

۳۴. تو باید مثال علی باشی‌ات
نه چون اهل لهو و خوشی باشی‌ات

۳۵. اگر من به نان جو قانع شدم
ز رهبر شدن در جهان شاد شدم

۳۶. تو هم رهبر خلق باشی چنین
که دنیا نیرزد به بالِ گزین

۳۷. مبادا دلت سخت گردد چو سنگ
که آید درونش هوس‌های رنگ

۳۸. به یاد آر روز حساب خدای
که در محشر آید ترا در جزای

۳۹. چه خواهی تو گفتن چو پرسند باز
که خوردی ز خوان زر و نانِ گراز؟

۴۰. چه خواهی تو گفتن به یزدان پاک
که محروم مانده‌ست مسکین خاک؟

۴۱. به عثمان! بپرسم تو را از خرد
چرا سفره شاه برون آورَد؟

۴۲. اگر یار دین و علی باشی‌ات
به محرومان خدا پناه باشی‌ات

۴۳. چو خواهی بمانی به تاریخ یاد
مکن بر رعیت به جز عدل و داد

۴۴. به نیکی حکایت نما کار خویش
که این است راه رسول و کیش

۴۵. تو ای مرد! بپرهیز از زرپرست
که زر رهزن دین و ایمان به دست

۴۶. چه بسیار مردان که با مال خویش
به دوزخ فرو رفتند بی‌هیچ پیش

۴۷. اگر مملکت در کف دست توست
بدان زود گیرد خدا دست توست

۴۸. مبادا که بر تخت قدرت غُرور
که گردد سرانجام تو خاک و گور

۴۹. تو با مردمان یار باش و غریب
مپندار مخلوق خویش است نسیب

۵۰. به عثمان! تو را می‌دهم پندها
که این پندها رهبر است از خدا

۵۱. ز کار شبانان بگیر اقتدا
که باشد چو چوپان، ره دین خدا

۵۲. چو شبان، رعیت به دستت سپرد
مکن ظلم بر خلق، کز عدل بُرد

۵۳. به محرومگرایی بود کار تو
نه با اشراف‌آرایی بازار تو

۵۴. اگر در پی نیک‌نامیستی
به محرومان و دردمندان رسی

۵۵. به دنیا مکن تکیه ای کارمند
که دنیا فریب است و ناپایَند

۵۶. مپندار این خوان و جام زرین
بود ماندگار و همیشگی دین

۵۷. که فردا تو مانی به خاک و غبار
نه جامی بماند، نه زر، نه قرار

۵۸. تو با مردم عادی هم‌سفره شو
به نان جوین و به شوربا گرو

۵۹. چو خواهی بمانی به پیش خدای
به عدل و به تقوا کنون ره گشای

۶۰. مبادا که اشراف را یار شوی
به دنیاپرستان گرفتار شوی

۶۱. تو در ره چو رهبر بمان با فقیر
که این است راه خداوندِ خیر

۶۲. چو خواهی بمانی به تاریخ یاد
مکن بر دل مردم جز عدل و داد

۶۳. بترس از خدای جهان‌آفرین
که داند تو را با دل و با یقین

۶۴. چه پنهان کنی خوان و مهمانیش
که فردا کند بر تو افشانیش

۶۵. چو در بزم اشراف نشستی به کام
بدان که شدی خسته در نزد عام

۶۶. تو ای کارگزارم! به راه خدا
برون کن دل از فتنه و کیمیا

۶۷. که دنیا پر از حیله و نیرنگ‌هاست
به ظاهر طراوت، به باطن بلاست

۶۸. چه بسیار کس را به دوزخ کشید
که بر خوان زرین به عشرت رسید

۶۹. تو ای مرد با صدق و با اعتقاد
به مردم رسان مهر بی‌انتقاد

۷۰. مکن با فقیران ستیزی به کار
که نفرینشان گیردت بی‌شمار

۷۱. اگر با توانگر شدی هم‌نشین
به مسکین نگر، باش با او قرین

۷۲. مبادا دلت گردد از زر فریب
که فردا شوی در جهان بی‌نصیب

۷۳. چه نیکوست رهبر که هم‌راه عام
به نان جوین گیرد از خلق کام

۷۴. نه آن کس که در بزم و در باده‌جو
فراموش گردد دل نان‌جو

۷۵. به عثمان! شنیدی مرا نیک‌گفت
به تقوا و عدل است ره در نهفت

۷۶. مخور لقمه‌ای کز یتیمی بُرید
که آهش ترا تا ابد می‌درید

۷۷. بپرهیز از آن خوان رنگین چو مار
که زهرش بود بر تو روز شمار

۷۸. چه بسیار رهبر که با مال و زر
فرو شد به دوزخ به خواری و شر

۷۹. تو ای دوست، عبرت بگیر از زمان
که چون باد بگذشت و شد بی‌امان

۸۰. نه اشراف ماندند، نه آن باده‌خوار
نه زرین‌سراها، نه آن نامدار

۸۱. به عدل است ماندن به تاریخ پاک
نه با خوان زرین و تاج و کلاه

۸۲. چو خواهی بمانی به دین مصطفی
برو با فقیران به یک مصطَفا

۸۳. نه آن‌کس که با اغنیا می‌نشست
که در محشر آتش به جانش نشست

۸۴. تو از من بیاموز سیر و طریق
که باشم به تقوا و عدل، شفیق

۸۵. من آنم که نان جوین خورده‌ام
ز رهبر شدن نام خود بُرده‌ام

۸۶. تو هم چون من ای کارگزار خدیو
به نان جو قانع شو و باش نیو

۸۷. نه باده، نه زر، نه طعام گران
که این‌ها همه می‌برد ایمان

۸۸. چه بسیار کس را فریبش دهد
که در آتش دوزخ نصیبش دهد

۸۹. تو ای یار من! دل به تقوا ببند
که این است بر خلق یزدان پسند

۹۰. مکن در پی زرق و برق جهان
که این‌ها همه می‌شود ناپایان

۹۱. به عثمان! تو را بار دیگر بگو
که با فقرت آید سعادت به خو

۹۲. نه با اشراف و نه با خوان زر
که این‌ها همه رهزن است و خطر

۹۳. چو خواهی بمانی به پیش خدای
به عدل و به تقوا کنون ره گشای

۹۴. اگر لقمه‌ای خوردی از دست شاه
بدان کآتش است آیدت در گناه

۹۵. چه خوش آنکه با مسکین نشسته شوی
به خوان تهی نان و خسته شوی

۹۶. که این است نزد خدا افتخار
نه با باده و جام و خوانِ نگار

۹۷. تو ای مرد، بشنو ز گفتار من
که این است راه نجات از مهن

۹۸. به عثمان! ترا رهبر خویش خوانم
ولی بر ره تقوا تو را می‌نشانم

۹۹. بپرهیز ز دنیا که فانی بود
به عدل و کرم، جاودانی بود

۱۰۰. چنین است سخن با تو ای کاردار
به تقوا و عدل آشنا شو به کار

۱۰۱. من آنم که دنیا ز من روی تافت
به نان جوین جان من شد کفاف

۱۰۲. نه در جام سیمین، نه در خوان زر
خورم لقمه‌ای جز ز نانِ سَحر

۱۰۳. نه پوشم جز از جامه‌ی پر وصله
که باشد نشانی ز زهد و صله

۱۰۴. کفن‌گونه پیراهنم بر تن است
که از جامه‌ی شاهیان بی‌تن است

۱۰۵. چه سودم ز دیبای روم و قصور
چو فردا شوم خفته در خاک و گور؟

۱۰۶. تنم عادتِ رنج و سختی گرفت
دلم ز آرزوی جهان سَختِ سُفت

۱۰۷. چو خوردم ز نان جوین نیم‌خشک
به یزدان رسانید جانم کمک

۱۰۸. به عثمان! اگر رهبر دین شوی
به زهد و به تقوا قرین شوی

۱۰۹. مبادا که در فکر بزم و طعام
بمانی، فراموش سازی خُدام

۱۱۰. که رهبر چو در بزم رنگین نشست
ره از عدل و تقوا به بیراهه بست

۱۱۱. به یاد آور آن مصطفای رسول
که بر حصیر خفت و بودش قبول

۱۱۲. نه فرشی، نه بستری از حریر
نه خوانی پر از باده و نقل و شیر

۱۱۳. به جامه ز وصله بُد زندگیش
ولی بر جهان بود جان‌بخشیش

۱۱۴. چه خوش رهروی در ره معرفت
که با زهد جوید ره عترت

۱۱۵. من از او گرفتم طریق حیات
که باشد مرا رهبر و رهنما

۱۱۶. به عثمان! تو هم رهرو این طریق
مشو غافل از فقر و از حال ضیق

۱۱۷. مبادا دلِ بینوا بشکنی
به بزم توانگر چو مهمان تنی

۱۱۸. تو را رهبر خلق دانسته‌اند
به عدل و قناعت نشانسته‌اند

۱۱۹. چه باشد اگر در پی نان جوی
شوی همدمِ یار محروم و خوی؟

۱۲۰. که این است نزد خداوندگار
ز رهبر شدن به جهان افتخار

۱۲۱. نه آن‌کس که در بزمِ رنگین نشست
که در دوزخ آتش به جانش ببست

۱۲۲. من آن رهبرم کز جهان بی‌نصیب
به تقوا و عدلم شدم بوالعجیب

۱۲۳. مرا سیر گرداند نان جوین
نه خوان ملوک و نه جام زرین

۱۲۴. چه بسیار دیدم توانگر به تخت
که فردا ز دنیا به دوزخ درخت

۱۲۵. تو ای کارگزارم! به خود آی باز
که دنیا تو را می‌برد سوی راز

۱۲۶. نه دنیا وفادار، نه یار کس
که جز داغ و غم نیست از وی هَوس

۱۲۷. به عثمان! تو را می‌دهم پند نیک
که باشی به تقوا چو درویش شیک

۱۲۸. چه خوش آن‌که رهبر چو درویش شد
ز خوان توانگر دلش بیش شد

۱۲۹. چو محروم را دید در حال سخت
به بخشش، دل او چو خورشید رخت

۱۳۰. چه بسیار درویش از او جان گرفت
که بر سفره‌ی تقوا نشان گرفت

۱۳۱. من از رهبر دین محمد بُدم
به زهد و عدالت جهان را شدم

۱۳۲. مرا نان جو بود خورشِ غریب
که با آن شدم رهبر بی‌نصیب

۱۳۳. اگر خواستی رهبری، راه این
که باشی به تقوا چو درویش دین

۱۳۴. نه آن‌کس که با مال و زر شد عزیز
که در دوزخ آتش شود هم‌ستیز

۱۳۵. تو ای یار من! برگزین راه راست
که این است یزدان ترا از شماست

۱۳۶. چه خوش آن‌که رهبر چو محروم زیست
که دنیا به چشمش چو دامی پلید

۱۳۷. نه از جام سیمین بخورد آب خویش
نه از خوان زرّین گزیند ز پیش

۱۳۸. که باشد قناعت سرای رهی
به این است رهبر شدن، آگهی

۱۳۹. به عثمان! شنیدی ز گفتار من
که این است راه سعادت به فن

۱۴۰. تو هم بر همین ره بمانی درست
که با عدل و تقوا شوی تو نخست

۱۴۱. نه دنیا، نه بزم و نه خوان گران
که این‌ها همه شد فریب زمان

۱۴۲. مرا جامه‌ای خشن و ساده است
به عثمان! بدین ره سعادت است

۱۴۳. چه سود از حریر و ز دیبای روم؟
که فردا شود پیکرم خاک و شوم

۱۴۴. به نان جوین و به آب قلیل
شدم قانع از بهر یزدان جلیل

۱۴۵. تو ای کارگزارم! بترس از غرور
که دنیا تو را می‌برد سوی گور

۱۴۶. به عثمان! تو را رهبرم خوانده‌ام
ولی زهد و تقوا تو را رانده‌ام

۱۴۷. مبادا که غافل شوی از یتیم
که آهش بسوزد دل نازکیم

۱۴۸. چه بسیار دردمند و درمانده هست
که در زیر چرخ فلک مانده‌ست

۱۴۹. تو باید چو من رهبر دین شوی
نه با خوردن و جام زرین شوی

۱۵۰. به عثمان! تو را می‌دهم یادگار
قناعت گزین تا بمانی به کار

۱۵۱. چه سود از طعام گران و شراب؟
که فردا بماند تو را عین عذاب

۱۵۲. چه خوش آن‌که رهبر چو درویش بود
به تقوا دلش پر ز آرام و سود

۱۵۳. نه با پادشاه و نه با خوان شاه
که این‌ها همه رهزن است و گناه

۱۵۴. تو ای کارگزارم! بپرهیز از این
که با اشراف باشی به بزم و نگین

۱۵۵. تو باید به درویش نزدیک‌تر
نه با اغنیا و نه با سیم و زر

۱۵۶. که این است راه نجات و صفا
که باشد رهی نزد ربّ علا

۱۵۷. من از زهد خود رهبر خلق شدم
نه با خوان شاه و نه با جام جم

۱۵۸. تو ای یار من! زهد را ره نما
که این است راه خداوند ما

۱۵۹. چه خوش آن‌که رهبر به تقوا بُوَد
به مردم رساند کرم هرچه شد

۱۶۰. نه آن‌کس که با مال و زر شد بزرگ
که در دوزخ آتش شود هم چو گرگ

۱۶۱. تو ای کارگزارم! شنیدی سخن
به زهد و به تقوا کنون ره بزن

۱۶۲. مکن دل چو دریا به باده و زر
که گردد چو کشتی تو بی‌لنگر

۱۶۳. چو خواهی بمانی به پیش خدای
به محرومگرایی کنون ره گشای

۱۶۴. چه خوش آن‌که رهبر به محروم داد
که این است نزد خداوند یاد

۱۶۵. نه آن‌کس که در بزم اغنیا نشست
که در دوزخ آتش به جانش ببست

۱۶۶. به عثمان! بپرهیز از خوان زر
که این خوان تو را می‌برد در خطر

۱۶۷. تو ای کارگزارم! بترس از جفا
که دوزخ بود جای ظلم و وفا

۱۶۸. مبادا دلت سخت گردد چو سنگ
که در محشر آید به دوزخ فرنگ

۱۶۹. تو باید دل از مال دنیا بری
به عدل و به تقوا رهی گوهری

۱۷۰. چه خوش آن‌که رهبر چو مسکین نشست
که در دل به تقوا رهی باز بست

۱۷۱. من از زهد و تقوا شدم رهنما
که این است ره در طریق خدا

۱۷۲. تو ای یار من! پیروی کن ز من
که رهبر شوی در جهان بی‌کفن

۱۷۳. نه با جام سیمین، نه با باده‌خوار
که این‌ها همه رهزن است و غبار

۱۷۴. به نان جوین رهبر کامل شدم
که در پیش یزدان مبدل شدم

۱۷۵. به عثمان! تو را می‌دهم یادگار
که دنیا فریب است و بی‌اعتبار

۱۷۶. تو با درویش و یتیمان بمان
که این است نزد خدا جاودان

۱۷۷. نه با اغنیا و نه با باده‌خوار
که این‌ها همه رهزن است و خوار

۱۷۸. به محرومان بخشش کنون یاد ده
که این است رهبر شدن از ره

۱۷۹. مبادا که خوش باشی از خوان شاه
که فردا بمانی به دوزخ سیاه

۱۸۰. به عثمان! ترا رهبرم خوانده‌ام
ولی با قناعت تو را رانده‌ام

۱۸۱. چو خواهی بمانی به تاریخ پاک
به عدل و کرم کن جهان را سواک

۱۸۲. نه با زر، نه با باده، نه با غرور
که این‌ها همه می‌برندت به گور

۱۸۳. تو ای کارگزارم! بپرهیز از این
که دنیا بود پر فریب و غمین

۱۸۴. چه بسیار شاهان که با تاج و تخت
فرو رفتند در خاک و گور درخت

۱۸۵. تو ای یار من! عبرت از آن بگیر
که دنیا نیرزد به یک خشت و تیر

۱۸۶. چو خواهی بمانی به پیش خدا
به تقوا و عدل است راه بقا

۱۸۷. چه خوش آن‌که رهبر چو درویش زیست
به عدل و کرم بر رعیت گریست

۱۸۸. نه آن‌کس که در بزم اغنیا نشست
که فردا به دوزخ دلش شد شکست

۱۸۹. تو ای کارگزارم! به تقوا بمان
که این است رهبر شدن جاودان

۱۹۰. به عثمان! شنیدی سخن بارها
که این است ره در طریق خدا

۱۹۱. نه با زر، نه با باده، نه با غرور
که این‌ها همه رهزن است و عبور

۱۹۲. به عدل و قناعت بمانی به کار
که این است نزد خدا افتخار

۱۹۳. من آن رهبرم کز جهان بی‌نصیب
به عدل و قناعت شدم بوالعجیب

۱۹۴. تو ای یار من! زین طریق اقتدا
که این است راه رهایی ز بلا

۱۹۵. نه دنیا، نه زر، نه طعام گران
که این‌ها همه شد فریب زمان

۱۹۶. به نان جوین رهبر کامل شدم
که در پیش یزدان مبدل شدم

۱۹۷. تو ای کارگزارم! بپرهیز از آن
که دنیا نیرزد به یک استخوان

۱۹۸. چو خواهی بمانی به تاریخ یاد
به عدل و کرم کن رعیت شاد

۱۹۹. چه خوش آن‌که رهبر چو مسکین بُوَد
به محرومان رساند کرم هرچه شد

۲۰۰. چنین است سخن با تو ای همدمم
که در ره بمانی به عدل و حشم

۲۰۰. من از رهبر خویش آموخته‌ام
که از زخرف دنیا بگسسته‌ام

۲۰۱. اگر خواستی نیک‌نامی به دست
بباید ز دنیا شوی پاک و رست

۲۰۲. به فقر و قناعت شود جان غنی
که این است راه پیمبر، ولی

۲۰۳. ز جام ولایت مرا ساغری‌ست
که پرنور و لبریز و جان‌پروری‌ست

۲۰۴. چه حاجت به خوانی پر از رنگ و بوی؟
که نانی کفاف است و مشکی سبوی

۲۰۵. تو را ننگ باشد ز شهوت‌پرست
که دل در هوا داد و رسواگرست

۲۰۶. ز مهمان شدن نزد اهل طمع
گریزان بمان، ای برادر، شمع

۲۰۷. چرا غافلی از حساب و عذاب؟
که فردا نباشد به جز فتح باب

۲۰۸. به درگاه یزدان، عمل عرضه کن
نه کبر و نه شهوت به دل، برز کن

۲۰۹. کسی را که با فقر شد هم‌نشین
خداوند بخشد بهشتی چنین

۲۱۰. چه حاجت به فرش و به دیبای رخت؟
که در گور جز خاک ناید به بخت

۲۱۱. شنیدی حدیثی ز شاه انبیا
که دنیا بود سایه‌ای بی‌وفا

۲۱۲. چو عمری گذشتن بود چون نسیم
چه ماند جز اعمال پاک و سلیم؟

۲۱۳. مکن دل اسیرِ سرای غرور
که فانی شود زود همچون عبور

۲۱۴. خشنودی یزدان بود کنز تو
نه انباشتن سیم و زر، پُر عدو

۲۱۵. مرا حجّت است این سیر ساده‌زی
که باشد به راه خدا رهنمایی

۲۱۶. اگر من به دنیا دهم دل، هلاک
شود دین و ایمان من سخت پاک

۲۱۷. پس ای عثمان! ای یار دیرین من
ز تقوا بیارای آیین من

۲۱۸. مبادا که دل بر سرای فریب
نهی، کان بود فتنه‌ای بس غریب

۲۱۹. تو را زین نصیحت بود بهره‌ای
که از آن شود قلبت آگاه‌تر

۲۲۰. بدان تا بمانی به تقوا قرین
که این است سرمایه‌ی دین و یقین

۲۲۱. به رهبر نظر کن، به سیره‌ی او
که دنیا نیرزد به یک قطره جو

۲۲۲. اگر خانه‌ام خالی از زینت است
به دل، نور یزدان بی‌ساحت است

۲۲۳. به پرهیز زی، تا بمانی سلیم
که پرهیز باشد ره دین قیم

۲۲۴. قناعت چو گنجی‌ست بی‌انتها
که پر می‌کند سینه را از صفا

۲۲۵. مبادا ز دنیا شوی بی‌قرار
که دنیا ندارد وفا، ای نگار

۲۲۶. درخت هوس را ز جان برکن
که میوه‌اش آتش است اندر جنن

۲۲۷. به میدان تقوا چو مردان برو
که در آخرت بینی آسان‌رو

۲۲۸. حسابی‌ست فردا که سنگین‌تر است
نه زر و نه فرزند، آن رهبر است

۲۲۹. مکن تکیه بر مال و جاه و حسب
که فردا نماند تو را جز ادب

۲۳۰. ادب آن بود در ره یزدان سلوک
نه گردیدن اندر پی خمر و دوک

۲۳۱. مرا قوتی اندک و ساده بس
که باشد مرا نور ایمان، هوس

۲۳۲. ز خرما و نان سیر گردم همی
چه حاجت مرا بزم و سیم و دمی؟

۲۳۳. مبادا که بینی مرا در گناه
که رهبر نباشد مگر در صلاح

۲۳۴. همین است سرمایه‌ی من در جهان
قناعت، یقین، زهد و ایمان عیان

۲۳۵. تو نیز ای برادر، چنین کن به کار
که دنیا فریب است و بازی و خوار

۲۳۶. مبادا که گردد دلت سخت‌سنگ
که رحمت نباشد در آن، تنگ‌تنگ

۲۳۷. به یاد فقیران خدا کن نظر
که ایشان به محشر، شوند محترم

۲۳۸. ز خوان کریمان بخور بی‌نیاز
نه خوان کسانی که باشند فراز

۲۳۹. چه سود از غذای حرام و هوس؟
که گردد تو را دوزخ آتش‌نفس

۲۴۰. قناعت ز دنیا کند پادشاه
نه سرمایه و ملک، بی‌انتهای

۲۴۱. مرا سیرتی‌ست از علی مرتضی
که نان جوین خورد به نور خدا

۲۴۲. به پیراهنی وصله‌دار و کهن
سرافراز گشت آن امام زمن

۲۴۳. پس این سیره بر ما چراغی‌ست راست
که ما را به تقوا و ایمان رساند

۲۴۴. مبادا ز دنیا شوی دل‌خوشی
که دنیا چو برگی‌ست بر آب، نی

۲۴۵. تو از حق پیروی کن، به هر کار و بار
که در حق بود عاقبت پایدار

۲۴۶. اگر خواهی آزاد گردی ز بند
قناعت گزین و ز دنیا بخند

۲۴۷. چو روزی به پایان رسد ناگهان
چه ماند؟ عمل‌های پاکیزه‌جان

۲۴۸. نه سیم و نه زر ماند و نه جلال
که ماند عمل‌ها چو روز سؤال

۲۴۹. تو را می‌نویسم ز سوز دلم
که این است آیین رهبر، علم

۲۵۰. مبادا فراموش کنی این پیام
که این است راه رهایی مدام

۲۵۱. ز دنیا گذر کن، به تقوا گرای
که پروردگار است یار و سرای

۲۵۲. به محراب شب‌ها ببر اشک خویش
که در ذکر یزدان شود جان، ریش

۲۵۳. مرا دل به جز یاد یزدان نبود
به جز زهد، در سینه پنهان نبود

۲۵۴. تو را نیز باید چنین رسم و راه
که در آخرت بینی آرامگاه

۲۵۵. ز دنیا مکن گرد خود پادشا
که دنیا فریب است و مکر و ریا

۲۵۶. به یک جامه و نان قناعت بس است
که دل را به حق می‌کند مست‌مست

۲۵۷. چه حاجت به کاخ و به دیبای زر؟
که فردا نماند تو را جز سمر

۲۵۸. همه این جهان سایه‌ای بیش نیست
به چشم خرد ره‌زن و ریش نیست

۲۵۹. مبادا که بینی در آن افتخار
که این است سرچشمه‌ی رنج و عار

۲۶۰. تو با زاهدان دوست و هم‌صحبت باش
که آنان برندت به یزدان، فراش

۲۶۱. سخن‌های من پند و تذکارهاست
که ره را به سوی خدا می‌نماید

۲۶۲. تو نیز ای برادر! به جان بشنو این
که دنیا فناست و خدا، راستین

۲۶۳. اگر خواهی ایمن شوی از عذاب
بیاور به تقوا دل و فتح باب

۲۶۴. چه سود از غرور و چه سود از جلال؟
که فردا نباشد به جز امتحان

۲۶۵. به رهبر نگر، سیرتش را ببین
که چون کوه، در زهد ماندست قرین

۲۶۶. همان رهروان را بمان پیشوا
که در زهد و تقواست سرخوش به جا

۲۶۷. تو را می‌نویسم که دنیا فناست
بقای تو در یاد یزدان بجاست

۲۶۸. چه حاجت به طعام رنگین و شکیب؟
که قوت قناعت بس است و غریب

۲۶۹. کسی را که دنیا شود شاهراه
در آخرتش نیست جز دوزخ و آه

۲۷۰. کسی را که یزدان بود پادشا
شود عاقبت در بهشت خدا

۲۷۱. مبادا دلت گردد از یاد خالی
که خالی بود همچو ویران، حوالی

۲۷۲. همیشه به یاد خدا کن نظر
که این است سرمایه‌ی تو در سفر

۲۷۳. سفر آن جهان سخت و دشوار هست
به تقوا توان برد از آن ره نشست

۲۷۴. ز من بشنو این نامه‌ی جاودان
که باشد چراغی به هر مؤمنان

۲۷۵. تو را رهبر خویش باشد دلیل
که در راه یزدان نبیند بدیل

۲۷۶. همین است وصیت، همین است پند
که با عدل و تقوا شوی پی‌پسند

۲۷۷. مبادا دلت گردد آلوده رنگ
که آلوده گردد چو مردار و سنگ

۲۷۸. تو با نیک‌مردان خداوند زی
که یزدان دهد بر تو رحمت غنی

۲۷۹. چه سود از زر و مال دنیای فانی؟
که فردا نباشد به جز خستگانی

۲۸۰. به محراب شب‌ها ببر جان پاک
که گردد ز یاد خدا سینه خاک

۲۸۱. تو را می‌سرایم به صدق و صفا
که پروردگار است تنها وفا

۲۸۲. مکن گرد خود حلقه‌ی زشت و بد
که فردا تو را آن بود معتمد

۲۸۳. تو با عدل و تقوا بمان استوار
که این است راه نجات و دیار

۲۸۴. مرا قوتی اندک است و قلیل
ولی دل به یزدان بود بی‌بدیل

۲۸۵. تو نیز چنین ره بگیر و بمان
که این است سرمایه‌ی جان و جهان

۲۸۶. مبادا ز دنیا شوی مست و شاد
که مستی ز دنیا برد ره به باد

۲۸۷. به یزدان توکل کن و دل‌سپار
که یزدان بود یاور روز شمار

۲۸۸. همه پندهایم بود بهر تو
که گردد به فردا نجات‌گر تو

۲۸۹. ز من یاد گیر این ره ای دلنواز
که دنیا فریب است و گمراه‌ساز

۲۹۰. به یاد خدا زنده کن جان خویش
که یادش بود مرهم جان ریش

۲۹۱. چو رفتی به دنیا، بکن اعتدال
که اعتدال است ره عز و جلال

۲۹۲. نه اسراف کن، نه بخیلی گزین
که هر دو بود رهزن دین و یقین

۲۹۳. تو را رهبر است آن علی مرتضی
که در زهد و تقواست دریای ما

۲۹۴. به پایان رسد نامه‌ی من کنون
که پر شد ز پند و ز سوز درون

۲۹۵. تو را بس بود این همه ره‌نمای
که دنیا فریب است و یزدان سرای

۲۹۶. بگیر این وصیت به جان و دل
که فردا بود روز حساب و عمل

۲۹۷. مبادا فراموش کنی پند من
که این است سرمایه‌ی دین و وطن

۲۹۸. اگر بر ولایت بمانی وفا
تو را جاودان باشد عیش و بقا

۲۹۹. به یزدان سپارم تو را در امان
که یزدان نگهدار هر مؤمنان

۳۰۰. به پایان رسید این سرودم کنون
به تقوا رساندت ای هم‌رهون

 

نتیجه‌گیری

نامه‌ی امیرالمؤمنین علی (ع) به عثمان بن حنیف، تنها پندی گذرا به یک کارگزار خاص نبود، بلکه منشوری جاودان برای همۀ مدیران، حاکمان و مردمان در طول تاریخ است. در این نامه، امام (ع) حقیقتی بزرگ را آشکار ساخت: قدرت بی‌عدالت، ثروت بی‌قناعت، و زندگی بی‌تقوا، جز هلاکت و رسوایی ثمری ندارد.

این منظومه‌ی سیصد بیتی، کوششی است برای آن‌که صدای بلند امام از دل تاریخ به گوش امروز ما نیز برسد؛ صدایی که انسان را از غرور، اشرافی‌گری و دنیاپرستی بازمی‌دارد و به زهد، ساده‌زیستی، قناعت، و خدمت به مردم فرا می‌خواند.

حضرت علی (ع) در این نامه، با زبان صریح و قلبی سوزان، پرده از آفت‌های حکومت‌داری برداشت و روشن کرد که والی و کارگزار، باید آینه‌ی عدل و زهد باشد؛ نه شریک سفرۀ ثروتمندان و نه غافل از حال تهیدستان.

پیام جاودان این نامه آن است که:

  • زمامدار حقیقی، بنده‌ی خداست نه بنده‌ی شکم و زر.
  • زیبایی حکومت در عدالت است، نه در تجمل.
  • آرامش دل در قناعت است، نه در حرص.
  • و نهایتِ راه، حساب سخت قیامت است، نه غرور زودگذر دنیا.

اکنون بر ماست که این منشور علوی را نه تنها در عرصه‌ی حکومت، بلکه در زندگی فردی و اجتماعی خود نیز نصب‌العین قرار دهیم؛ چرا که همگان، هر یک به نوعی کارگزار الهی در زمینیم.

بدین‌سان، این بازسرایی شعری، گامی کوچک است در راه زنده نگاه داشتن پیام‌های نهج‌البلاغه؛ پیامی که همچنان تازه، زنده و راهگشا برای انسان معاصر باقی است.

 

تهیه و تنظیم

دکتر علی رجالی 

 

 

  • علی رجالی
  • ۰
  • ۰

باسمه تعالی

تحلیلی بر مثنوی  نامه ای به مالک اشتر نخعی 

 

بیت ۱

متن:
به نام خداوند عشق و صفا که بخشد به دل‌ها سکون و رضا

شرح:
به نام خداوند عشق و پاکی، که دل‌ها را آرامش و رضایت می‌بخشد.

تحلیل:

  • افتتاح نامه با یاد خداوند، تأکید بر محبت و آرامش دل‌ها به عنوان اساس حکومت و رهبری دارد.
  • سکون و رضا، دو مرحله از تکامل روحانی هستند: سکون، آرامش قلبی؛ و رضا، پذیرش حکمت الهی.

بیت ۲

متن:
خداوند رحمان، خدای رحیم، جهان‌آفریننده‌ی خوش نعیم

شرح:
خداوند مهربان و رحیم، آفریننده‌ی جهانی سرشار از نعمت و خوبی.

تحلیل:

  • تأکید بر صفت رحمان و رحیم به عنوان پایه عدالت و رأفت در حکومت است.
  • این بیت یادآور است که تصمیمات حاکم باید جلوه‌ای از مهربانی خدا باشد.

بیت ۳

متن:
درود خدا بر نبی و امام، رساننده‌ی نور و عشق و پیام

شرح:
درود خدا بر پیامبر و امام، که نور، محبت و پیام الهی را منتقل می‌کنند.

تحلیل:

  • این بیت بر هدایت الهی و نقش رهبران دینی در جامعه تأکید دارد.
  • "نور و عشق و پیام" سه عنصر اصلی هدایت انسان‌هاست.

بیت ۴

متن:
نبی‌ای که شد مقتدای بشر، امین خدا در همه خیر و شر

شرح:
پیامبری که الگوی انسان‌ها شد و امین خدا در امور نیک و بد.

تحلیل:

  • پیامبر به عنوان الگوی اخلاقی و سیاسی معرفی شده است.
  • "امین خدا" نشان می‌دهد که عدالت او تابع اراده الهی است.

بیت ۵

متن:
به مالک چنین گفت مولا علی: که ای یار صدیق عصر نبی

شرح:
امیرالمؤمنین علی به مالک گفت: ای دوست صادق زمان پیامبر.

تحلیل:

  • آغاز رسمی نامه است و اعتماد علی به مالک را نشان می‌دهد.
  • اشاره به تقوا و صداقت مالک، شرط پذیرش مسئولیت است.

بیت ۶

متن:
تو را می‌فرستم به مصر کهن که باشی نگهبان دین و سنن

شرح:
تو را به مصر می‌فرستم تا حافظ دین و سنت‌های الهی باشی.

تحلیل:

  • مأموریت مالک حفظ عدالت و دین است.
  • تأکید بر اجرای صحیح سنت‌ها و قوانین الهی.

بیت ۷

متن:
به قومی که بودند در امتحان، گهی بر ره عدل و گه بر گمان

شرح:
تو با قومی روبه‌رو هستی که در آزمون الهی‌اند، گاهی به راه عدالت گرایش دارند و گاهی با ظن و گمان رفتار می‌کنند.

تحلیل:

  • اشاره به شرایط دوگانه جامعه و ضرورت حکمت در مدیریت دارد.
  • "راه عدل" و "راه گمان" نماد چالش‌های اخلاقی و اجتماعی هستند.

بیت ۸

متن:
تو مالک! بدان این امانت خطیر تو را می‌دهد خالقت، دست گیر

شرح:
ای مالک! بدان این مسئولیت سنگین را خداوند متعال به تو سپرده و دستگیرت است.

تحلیل:

  • تأکید بر مسئولیت الهی و سنگینی ماموریت حاکم.
  • اعتماد الهی پشتوانه اجرای درست عدالت است.

بیت ۹

متن:
به تقوا بیارای دل را نخست، عدالت بنای حکومت ز توست

شرح:
دل خود را با تقوا بیارای، زیرا عدالت پایه و اساس حکومت توست.

تحلیل:

  • تقوا شرط اصلی برای حکمرانی عادلانه است.
  • بدون تزکیه نفس، عدالت امکان‌پذیر نیست.

بیت ۱۰

متن:
مبین خود فزون بر سر دیگران که گردد دلت سخت و سنگین چنان

شرح:
غرور و برتری‌جویی را کنار بگذار، که دل تو سخت و سنگین نشود.

تحلیل:

  • هشدار اخلاقی به حاکم در برابر تکبر و خودبرتربینی.
  • یادآوری می‌کند که عدالت و رأفت با سنگدلی سازگار نیست.

بیت ۱۱

متن:
چو آید به جانت تکبر غرور، نما کین و اجحاف از دل به دور

شرح:
اگر تکبر و غرور بر تو چیره شد، کینه و ظلم را از دل دور کن.

تحلیل:

  • این بیت بر کنترل نفس و دوری از ظلم تأکید دارد.
  • ترکیب اخلاق فردی و حکومتی در آن دیده می‌شود.

بیت ۱۲

متن:
نگردد به مردم جفایی روا که فرمان من همچو حکم خدا

شرح:
به مردم ظلم نکن، چرا که فرمان من مانند حکم خدا نیست.

تحلیل:

  • هشدار در برابر سوءاستفاده از قدرت.
  • یادآوری می‌کند که حاکم انسانی است و نباید خود را برابر خدا ببیند.

بیت ۱۳

متن:
که این‌گونه گفتار و رفتار و کار نباشد نکو در دل و کردگار

شرح:
چنین گفتار و رفتار و کردار نباید نزد خداوند پسندیده باشد.

تحلیل:

  • ارتباط مستقیم بین اخلاق فردی حاکم و پذیرش آن توسط خداوند.
  • عدالت و حسن رفتار با مردم، معیار ارزشمندی است.

بیت ۱۴

متن:
چو خواهی که یزدان کند عفو ما، تو بگذر ز مردم، ز کردارها

شرح:
اگر می‌خواهی خدا تو را ببخشد، از مردم در گذر و رفتار نیکو داشته باش.

تحلیل:

  • تأکید بر عفو و گذشت حاکم به عنوان الگویی برای رعیت.
  • پیوند بین فضل الهی و رفتار انسانی.

بیت ۱۵

متن:
سپاه تو بی‌خلق ناید به کار که مردم سپاهند در روزگار

شرح:
سپاه تو بدون اخلاق کارآمد نیست، زیرا مردم اساس قدرت هستند.

تحلیل:

  • رفتار اخلاقی فرماندهان و حکمرانان بر توانمندی جامعه تأثیر مستقیم دارد.
  • مردم سرمایه اصلی حکومتند.

بیت ۱۶

متن:
بپرهیز زآن کس که دارد خطا، که پیشینه‌اش پر ز جور و جفا

شرح:
از کسی که سابقه ظلم و ستم دارد، دوری کن.

تحلیل:

  • تأکید بر گزینش افراد صالح و با تقوا برای مسئولیت‌ها.
  • پیشینه اخلاقی ملاک اعتماد و همکاری است.

بیت ۱۷

متن:
تو نزدیک کن مرد اهل یقین که یار تو باشد به راه مبین

شرح:
با فرد باایمان و درستکار همکاری کن، که یار تو در مسیر عدالت باشد.

تحلیل:

  • اهمیت همراهی با افراد متقی و قابل اعتماد در حکومت.
  • هم‌راستایی اخلاق و سیاست.

بیت ۱۸

متن:
بپرهیز از ظلم و از احتکار که ویران کند ملک و هم اعتبار

شرح:
از ظلم و احتکار پرهیز کن، زیرا باعث ویرانی حکومت و از بین رفتن اعتبار آن می‌شود.

تحلیل:

  • هشدار اجتماعی و اقتصادی در برابر ظلم و فساد.
  • عدالت اقتصادی شرط پایداری حکومت است.

بیت ۱۹

متن:
به دهقان بده فرصت کشت و کار، شکوفا شود گوشه گوشه دیار

شرح:
به کشاورز فرصت کشت و کار بده تا همه جا آباد شود.

تحلیل:

  • تأکید بر عدالت اجتماعی و حمایت از تولید.
  • رفاه عمومی نتیجه رعایت حقوق مردم است.

بیت ۲۰

متن:
مبادا که لشکر شود بهترین که از دیدن خلق باشی غمین

شرح:
نباید که بهترین نیروهایت باعث غم و اندوه تو در دیدن مردم شود.

تحلیل:

  • هشدار درباره سوءاستفاده از قدرت نظامی.
  • پایداری حکومت نیازمند رحمت و انصاف است.

بیت ۲۱

متن:
فروتن بمان همچو عبد حقیر که این است راه سرافراز و پیر

شرح:
فروتن باش مانند بنده حقیر، که این راه سرافرازی حقیقی است.

تحلیل:

  • فروتنی شرط عزت حقیقی حاکم.
  • سرافرازی واقعی با تواضع و تقوا حاصل می‌شود.

بیت ۲۲

متن:
چو فرمانبری از خدای جهان شود دولتت در پناه و امان

شرح:
اگر از فرمان خداوند پیروی کنی، حکومتت در پناه و امنیت خواهد بود.

تحلیل:

  • اطاعت از حق، شرط دوام و ثبات حکومت است.
  • حکومت متکی بر عدالت الهی پایدار می‌ماند.

بیت ۲۳

متن:
مبادا که دنیا فریبت دهد، تو را یاد رود مرگ و روز جزا

شرح:
مبادا دنیا تو را فریب دهد و یاد مرگ و قیامت از خاطرت برود.

تحلیل:

  • هشدار نسبت به دلبستگی به دنیا.
  • یاد مرگ و قیامت زمینه اجرای عدالت و اخلاق را فراهم می‌کند.

بیت ۲۴

متن:
حکومت تو را چون امانت بود، نه غارتگری، عدل و رافت بود

شرح:
حکومت تو امانتی است، نه وسیله غارتگری؛ عدالت و رأفت باید ملاک باشد.

تحلیل:

  • حکومت به عنوان امانت الهی معرفی شده است.
  • تأکید بر عدالت و رأفت به جای ستم و فساد.

بیت ۲۵

متن:
که فردا ز کردار تو پرسش است، ز اعمال و گفتار تو پرسش است

شرح:
فردا در برابر کردار، اعمال و گفتارت مورد سؤال قرار خواهی گرفت.

تحلیل:

  • یادآوری مسئولیت فردی و حکومتی.
  • همه اعمال حاکم زیر نظر حق و تاریخ است.

بیت ۲۶

متن:
به فرمان حق باش پیوسته یار که یاری دهد در مسیر و گذار

شرح:
همواره پیرو فرمان خدا باش، زیرا او در مسیر و گذر یاری می‌کند.

تحلیل:

  • تکیه بر فرمان حق، موجب حمایت و هدایت در مسیر حکمرانی می‌شود.
  • توازن اخلاق و سیاست با اطاعت از خدا برقرار می‌شود.

 

بیت ۲۷

متن:
که فردا ز کردار تو پرسش است، ز اعمال و گفتار تو پرسش است

شرح:
فردا در برابر کردار، اعمال و گفتار تو مورد سؤال قرار خواهی گرفت.

تحلیل:

  • یادآوری مسئولیت فردی و حکومتی حاکم، که هر تصمیم و رفتارش مورد سنجش الهی و تاریخی است.
  • تأکید بر عدالت و صداقت در رفتار، زیرا هیچ عملی از دید حق و تاریخ پنهان نمی‌ماند.
  • مصرع، پیوند اخلاق فردی با حکمرانی صحیح را نشان می‌دهد و حاکم را به حسابرسی دائم فرا می‌خواند.

بیت ۲۸

متن:
چو خواهی بمانی به تاریخ یاد، مکن بر رعیت به جز عدل و داد

شرح:
اگر می‌خواهی در تاریخ ماندگار شوی، به رعیت جز با عدالت و داد رفتار نکن.

تحلیل:

  • تأکید بر ثبت نام نیک و ماندگاری تاریخی حاکم.
  • رفتار عادلانه شرط شهرت و یادگار خوب در تاریخ است
  •  
  • می‌توان این دو مصرع را در یک بیت چنین جمع کرد:

    متن ترکیبی:
    به فرمان حق باش پیوسته یار که یاری دهد در مسیر و گذار

    شرح:
    همواره پیرو فرمان حق باش، زیرا اطاعت از حق تو را در مسیر زندگی و عبور از مشکلات یاری می‌کند.

    تحلیل:

  • این بیت پیام اخلاقی و حکومتی روشنی دارد: پایبندی به فرمان حق باعث هدایت، ثبات و عدالت در حکومت و زندگی می‌شود.
  • تأکید بر رابطه مستقیم بین اطاعت از حق و پشتیبانی الهی.

بیت ۲۹

متن:
چو خواهی بمانی به تاریخ یاد، مکن بر رعیت به جز عدل و داد

شرح:
اگر می‌خواهی نامت در تاریخ ماندگار باشد، با مردم جز با عدالت و انصاف رفتار نکن.

تحلیل:

  • تأکید بر ثبت نام نیک و ماندگاری تاریخی حاکم.
  • رفتار عادلانه شرط یادگار خوب و تأثیر مثبت در تاریخ است.
  • مفهومی اخلاقی و حکومتی: حاکمیت با عدالت باعث عزت ابدی می‌شود.

بیت۳۰

متن:
به نیکی "رجالی" حکایت نما که این است راه رسول و خدا

شرح:
به نیکی و نیکوکاری عمل کن و رفتار خود را به مردم نشان بده، زیرا این همان راه پیامبر و خداوند است.

تحلیل:

  • دستور اخلاقی برای الگو بودن و ثبت رفتار نیک.
  • حاکم باید نمونه‌ی عدالت و تقوا باشد تا مردم از او درس بگیرند.
  • پیوند مستقیم میان رفتار نیک انسانی و راه پیامبران.

 

نویسنده

دکتر علی رجالی 

  • علی رجالی
  • ۰
  • ۰

قصیده استقامت

باسمه تعالی
قصیده(۵۴۸)

استقامت

هر که با اهل ولایت جنگ و دعوا می‌کند
پیش یزدان و خلایق، خویش رسوا می‌کند

هر که با اخلاص خود خدمت کند بر دین حق
ذکر خیرش را خدا در لوح اعلا می‌کند

دل به عشق حق سپار و با ولایت شو رفیق
چون که نور ایزدی را تا ثریا می کند

هر که با اهل ولا همراه گردد جاودان
نام او را حق تعالی در مُهَنّا می‌کند

هر که شد فانی در آن درگاه عزت، با صفا
خویش را باقی به وجه حق تعالی می‌کند
دل به مهر و رحمت پروردگار خود سپار
راه ایمان و سعادت را هویدا می کند

هر که یاری کرد اسلام و نبی و مرتضی
خون او بنیاد کفر و شرک، رسوا می‌کند

هر که در راه خدا از مال و جان خود گذشت
سعی او را حق تعالی مشق و معنا می‌کند
استقامت با صبوری در ره دین خدا
رستگاری موجب و جان را مصفا می کند

هر که شد یاری‌گر اصحاب حق در روزگار
در دل هر مؤمن از نورش تجلا می‌کند
کینه جویی و ستم بر اهل تقوا نارواست
بی جهت کفار عالم ظلم و اغوا می کند

هر که با صدق و صفا همراه قرآن می‌شود
راه خود را سوی رضوان برین وا می‌کند
لطف حق بر مردمان پیدا و گه نامرئی است
بر خلایق مهر بی پایان و دریا می کند
هر که یاران خدا یاری کند با کبریاست
یاری دین خدا، تا حشر بر پا می کند
هر که با قرآن و عترت عهد خود محکم ببست
در صف حق، نام خود از شرک تنها می‌کند
با علی، شیر خدا، پیوند محکم گر زند
در صف محشر، ره خود از بلا وا می کند
هر که جان در راه دین و در طریق حق دهد
در بهشت جاودان، منزل تولا می‌کند
بر دل عاشق تجلی می‌شود نور خدا
هر که در رهبا خدا تسلیم و تقوا می‌کند

هر که با اولاد احمد عهد خود پایا کند
در صف محشر، شفاعت را تمنا می‌کند
یار مظلومان عالم، خصم ظلم و کفر و جور
نام نیکش در جهان، تا حشر معنا می‌کند
هر که با صبر و یقین یاری کند دین خدا
دشمن کافر ز میدان، سخت رسوا می‌کند
عشق حق گر در دلش جا گیرد و غوغا کند
سینه را آیینه‌ی انوار مولا می‌کند
هر که با نور ولایت محشری برپا کند
تیرگی را از دل مردم به یغما می‌کند
هر که در یاری ولی شد پیشگام و باوفا
در قیامت خویش را بر عرش بالا می‌کند
هر که با قرآن و اهل بیت سازد همدمی
ظلم را در هر زمان از ریشه برجا می‌کند
یار حق چون کوه باشد در میان این جهان
هر که در رهبا خدا، با صبر، غوغا می‌کند
هر که در ایمان خود گردد قوی و استوار
راز وصل و راه عشق و دل تمنا می‌کند
هر که نام احمد و آل علی بر دل نشست
نورحق و عشق یزدان را به دل جا می کند
هر که شد جانا «رجالی» با صفا و با خلوص
نام او را جاودان، دنیا و عقبی می‌کند
سراینده
دکتر علی رجالی
۱۴۰۴/۶/۱۴
rejali2020.blogfa.com

  • علی رجالی
  • ۰
  • ۰

باسمه تعالی
مثنوی نامه ای به مالک اشتر نخعی
فرازهایی از نهج البلاغه(۸)

 

 

به نام خداوند عشق و صفا
که بخشد به دل ها سکون و رضا

 

 

خداوند رحمان، خدای رحیم
جهان‌آفریننده‌ی خوش نعیم

 

 

درود خدا بر نبی و امام 
رساننده ی نور و عشق و پیام

 

 


نبی‌ای که شد مقتدای بشر
امین خدا در همه خیر و شر

 

 

 

درود دگر بر امام هدی
که ما را بود هادی و رهنما

 

 

وصی رسول و بود ره گشا
چراغی که افروخت، راه خدا

 

 

 

به مالک چنین گفت مولا علی

که ای یار صدیق عصر نبی

 

 

تو را می‌فرستم به مصر کهن
که باشی نگهبان دین و سنن

 

 

به قومی که بودند در امتحان
گهی بر ره عدل و گه بر گمان

 

 

تو مالک! بدان این امانت خطیر
تو را می‌دهد خالقت، دست گیر

 

 

 

به تقوا بیارای دل را نخست
عدالت بنای حکومت ز توست

 

مبین خود فزون بر سرِ دیگران
که گردد دلت سخت و سنگین چنان

 

 

چو آید به جانت تکبر غرور

نما کین و اجحاف از دل به دور
 

 

نگردد به مردم جفایی روا
که فرمان من همچو حکم خدا

 

 

که این‌گونه گفتار و رفتار و کار
نباشد نکو در دل و کردگار

 

 

چو خواهی که یزدان کند عفو ما
تو بگذر ز مردم، ز کردار ها

 

 

سپاه تو بی‌خلق ناید به کار
که مردم سپاهند در روزگار

 

 

بپرهیز زآن کس که دارد خطا
که پیشینه‌اش پر ز جور و جفا

 

 

تو نزدیک کن مرد اهل یقین
که یار تو باشد به راه مبین

 

 

بپرهیز از ظلم و از احتکار 
که ویران کند ملک و هم اعتبار

 

 

به دهقان بده فرصت کشت و کار

شکوفا شود گوشه گوشه دیار

 

 

مبادا که لشکر شود بهترین
که از دیدن خلق باشی غمین

 

 

 

فروتن بمان همچو عبد حقیر
که این است راه سرافراز و پیر

 

 

چو فرمانبری از خدای جهان
شود دولتت در پناه و امان

 

 

مبادا که دنیا فریبد تو را
به یادت رود مرگ و روز جزا

 

 

 

حکومت تو را چون امانت بود

نه غارتگری، عدل و رافت بود

 

 

که فردا ز کردار تو پرسش است
ز اعمال و گفتار تو پرسش است

 

 

 

 به فرمان حق باش پیوسته یار
که یاری دهد در مسیر و گذار

 

چو خواهی بمانی به تاریخ یاد
مکن بر رعیت به جز عدل و داد

 

 

به نیکی  " رجالی" حکایت نما
که این است راه رسول و خدا

 

 

 

 


 

 

 

 

 


 

 

 

 


 

سراینده
دکتر علی رجالی 

  • علی رجالی
  • ۰
  • ۰

 

باسمه تعالی

مثنوی  نامه ای به مالک اشتر 

در حال ویرایش

پیشگفتار

اینک پیش روی خوانندگان عزیز، منظومه‌ای است که برگرفته از نامه‌ی جاودانه‌ی امام علی (ع) به مالک اشتر است؛ نامه‌ای که نه تنها راهنمای حکومت و سیاست است، بلکه چراغ هدایت برای جان‌ها و آئینه‌ی عدالت برای زمانه‌هاست. نگارش این اثر، ادامه‌ی راهی است که پیش‌تر در کتاب‌های «چلچراغ» و «سیری در نهج‌البلاغه» آغاز شد؛ جایی که این نامه را در قالب‌های بلند قصیده و مثنوی، بیش از ششصد بیت به نظم درآورده بودم.

هدف از سرایش این منظومه، بازخوانی پیام جاودانه‌ی عدالت، تقوا و معنویت در قالبی فشرده و منسجم است؛ چنان‌که سه بخش آن، مسیر کامل یک حاکم الهی را از ایمان و استقامت تا سیاست، عدالت اجتماعی، اخلاق و عهد الهی، به تصویر می‌کشد. این اثر، تلاشی است برای آن که خواننده نه تنها با متن تاریخی و سیاسی نامه آشنا شود، بلکه با معنای اخلاقی، روحانی و اجتماعی آن نیز انس گیرد.

نامه‌ی امام علی (ع) به مالک، بیش از یک سند تاریخی، سرمشقی برای هر زمامداری است که عدالت و مهرورزی را راهنمای خود می‌داند. در این منظومه، سعی شده است پیام‌های اخلاقی و سیاسی نامه، در قالب شعری مسجع و روان بیان گردد، تا هم دل و هم ذهن مخاطب با خرد و احساس همراه شود.

این پیشگفتار، یادآور آن است که ادب و سیاست، ایمان و عدالت، اخلاق و حکومت، جدا از هم نیستند؛ و این اثر، کوششی است برای نشان دادن پیوند ناگسستنی میان معنویت و حاکمیت، تا درس‌ها و سفارش‌های امام علی (ع) در زندگی امروز نیز چراغ راه آیندگان باشد.

فهرست مطالب 

مقدمه: چراغ هدایت و آیینه عدالت

  • نامه‌ای که نه برای زمان خاص، که برای همه‌ی روزگار است
  • عهدی میان والی و رعیت، میان دل‌های جویای حق و دست‌های تشنه‌ی داد
  • پیام اخلاق، سیاست و معنویت در یک نگاه

بخش اول: منشور ایمان و استقامت 

  • درود بر خدا، پیامبر و امام علی (ع)
  • مأموریت مالک اشتر و نقش او در هدایت خلق
  • سفارش به تقوا و فروتنی، زدودن نخوت و خودکامگی
  • یادآوری حقوق مردم، حمایت از مظلوم و رعیت
  • هشدار از ظلم، فساد و ستمکاری

بخش دوم: سیاست و عدالت اجتماعی 

  • وظایف طبقات جامعه: سپاه، قضا، مالیه، کشاورز، صنعتگر و محرومان
  • عدالت در تقسیم بیت‌المال و مبارزه با احتکار
  • گزینش کارگزاران پاک‌دل و خردمند
  • اهمیت مشورت با اهل بصیرت و پرهیز از خویشاوندسالاری
  • پایه‌گذاری حکومت بر عدل و مهرورزی

بخش سوم: اخلاق و عهد الهی

  • یاد مرگ و روز قیامت، پرهیز از غرور دنیا
  • حکومت به مثابه امانتی الهی، مسئولیت و وفاداری
  • حمایت از یتیمان، مستمندان و رعیت
  • سفارش به انصاف، مدارا و رحمت در تمام امور
  • پیام جاودانه‌ی اخلاق، سیاست و معنویت

نتیجه‌گیری: عهد عدالت و چراغ قیامت

  • پیوند سیاست، اخلاق و معنویت در نگاه امام علی (ع)
  • پیام برای همه‌ی حاکمان و کارگزاران
  • ضرورت اجرای عدالت برای آرامش جامعه و بقا حکومت
  • چراغ هدایت و راهنمای جاودانه برای جهانیان

این نامه، چراغ هدایت است و آیینه‌ی عدالت؛ کلامی است که از دل امامی الهی بر قلم جاری شد و به جان عاشقان نشست. سخنی است که نه برای زمان و زمین خاص، که برای همه‌ی دوران و جهانیان است.

این نامه، منشور سیاست است و مرام عدالت؛ عهدی است میان والی و رعیت، میان حاکم و محکوم، میان دل‌های جویای حق و دست‌های تشنه‌ی داد. در آن، حاکم را پند است و کارگزار را هشدار؛ تازیانه‌ی بیداری است بر پشت ستمکار و مرهمی شفابخش است بر جان دردمند.

در این عهدنامه، امام علی (ع) مالک را به تقوا می‌خواند و از تکبّر می‌رهاند؛ به مردم‌داری امر می‌کند و از ستم بر آنان برحذر می‌دارد. مردمان را یا برادر دینی می‌داند یا همسان در آفرینش؛ و والی را ناظر بر حقوقشان و پاسدار از کرامتشان می‌شمارد.

سه بخش این مثنوی، آیینه‌ی همین حقیقت است:
نخست، آراستن جان به ایمان و فروتنی، و زدودن دل از نخوت و خودکامگی.
دوم، برپاداشتن عدالت در میان سپاهی و قاضی، دهقان و صنعتگر، مستمند و یتیم.
سوم، نگاه داشتن حکومت به مثابه امانتی الهی، و یاد کردن همیشگی مرگ و معاد، تا والی در دام دنیا مغرور نشود.

این نامه، نه تنها فرمانی سیاسی، که رساله‌ای اخلاقی و عهدی الهی است؛ اگر حاکمان امروز بخوانند و به کار بندند، زمین از ستم تهی شود و زمان از عدل لبریز.

فهرست مطالب

مقدمه (به نثر مسجع)

  • عظمت نامه‌ی امام علی (ع) به مالک اشتر
  • جایگاه تاریخی و اجتماعی نامه
  • هدف از سرایش مثنوی حماسی

بخش اول: منشور ایمان و عدالت (بیت ۱ تا ۱۰۰)

  • درود بر خدا، پیامبر و امام علی (ع)
  • معرفی مالک اشتر و مأموریت او
  • سفارش به تقوا و فروتنی
  • یادآوری حقوق مردم (یا برادر دینی یا همسان در آفرینش)
  • هشدار از استبداد، خودخواهی و ظلم

بخش دوم: سیاست و سامان اجتماع 

  • وظایف طبقات جامعه (سپاهیان، قاضیان، مالیات‌دهندگان، کشاورزان، صنعتگران، محرومان)
  • عدالت در تقسیم بیت‌المال
  • برخورد با محتکران و فساد مالی
  • گزینش کارگزاران درستکار
  • لزوم مشورت با اهل خرد و پرهیز از خویشاوندسالاری

بخش سوم: اخلاق و عهد الهی 

  • یاد مرگ و قیامت
  • حکومت به عنوان امانتی الهی
  • سفارش به مدارا با مردم و پرهیز از خشونت
  • اهمیت یتیم‌نوازی و حمایت از ضعفا
  • نتیجه‌گیری امام علی (ع) در نامه به مالک اشتر

نتیجه‌گیری 

  • پیوند سیاست و معنویت در نگاه امام علی (ع)
  • کاربرد جاودانه‌ی این نامه در همه‌ی دوران‌ها
  • ضرورت اجرای عدالت برای بقای حکومت‌ها
  • پیام پایانی برای حاکمان و کارگزاران

بخش اول: منشور عدالت و ایمان 

  • آغاز با نام خدا و درود بر پیامبر و اهل‌بیت (ع)
  • معرفی مالک اشتر و مأموریت الهی او
  • سفارش به تقوا، فروتنی، مهربانی با مردم
  • تأکید بر اینکه مردم یا برادر دینی‌اند یا همسان در آفرینش
  • هشدار از خودبینی، استبداد و غرور در حکومت

بخش دوم: سیاست و عدالت اجتماعی 

  • تقسیم جامعه به طبقات مختلف (سپاهیان، قاضیان، مالیات‌دهندگان، کشاورزان، صنعتگران، مستضعفان)
  • بیان وظیفه‌ی هر طبقه و نقش متقابلشان
  • اهمیت عدالت اقتصادی و مالیات عادلانه
  • منع از ظلم کارگزاران و خویشاوندان والی
  • توصیه به مشورت با اهل خرد و انتخاب مدیران درستکار
  • برخورد با محتکران، رباخواران و زورگویان

بخش سوم: اخلاق، معنویت و عهد الهی 

  • سفارش به ارتباط با خدا، یاد مرگ و قیامت
  • توصیه به مدارا، گذشت و فروتنی در برابر مردم
  • نگاه به حکومت به‌عنوان امانتی الهی، نه غنیمت دنیوی
  • پایان‌بندی با دعای امام برای توفیق مالک در برپایی عدالت و دین
  • تذکر اینکه سرانجام، حساب در پیشگاه خداست

 ویژگی‌های حماسی

  • استفاده از واژگانی چون: عدالت، شمشیر حق، پرچم ایمان، لشکر حق، ستمگران، دادگری، آزادگی.
  • لحن کوبنده و استوار همراه با تصویرسازی از میدان‌های نبرد حق و باطل، اما پیوندخورده با حکمرانی عادلانه.
  • تکرار نمادین نام مالک و خطاب‌های امام (ع) به او برای تاکید بر پیوند شاعرانه.

به نام خداوند یزدان پاک
که بخشد به دل‌ها صفا و ملاک

درود خدا بر رسول امین
چراغ هدایت، پیام‌آفرین

سلامی به مولا، علی مرتضی
که شد حجّت حق، به دین رهنما

فرستاد او نامه‌ای بس سترگ
به مالک، دلی با شجاعت چو گرگ

بگفتا: «تو را می‌فرستم کنون
به مصری که باشد سرای فسون»

«بگیر از دل خویش زهد و وقار
مبادا شوی غافل از کردگار»

«همه خلق یا برادر دین تواند
و یا در بشر هم‌نژاد تواند»

«مکن ظلم بر مردمان ای پسر
که ظلم است ویرانگر ملک و سر»

«به تقوا نگه دار راه درست
که با عدل، بر تخت دولت توست»

۱. به نام خداوند یزدان پاک
که بخشد به دل‌ها صفا و ملاک

۲. خداوند رحمان، خدای رحیم
جهان‌آفریننده‌ی ناز و نعیم

۳. درود خدا بر رسول امین
چراغ هدایت، پیام‌آفرین

۴. نبی‌ای که شد مقتدای بشر
امین خدا در همه خیر و شر

۵. درود دگر بر علی مرتضی
که اوست از حق به حق رهنما

۶. وصی رسول و امام هدی
چراغی که افروخت راه خدا

۷. امیری که شمشیر او برق زد
دل کفر را در جهان غرق زد

۸. به مالک چنین گفت با مهر و داد
که ای یار باوفا و رشاد

۹. تو را می‌فرستم به مصر آن زمان
که باشی ز حق پاسدار و امان

۱۰. به قومی که بودند در امتحان
گهی بر ره عدل، گهی بر گمان

۱۱. تو مالک! بدان این امانت خطیر
تو را می‌دهد خالقت دستگیر

۱۲. به تقوا بیارای دل را نخست
که با عدل، بر تخت دولت توست

۱۳. مکن هرگز از خویش خود را بزرگ
که گردد دلت همچو کوهی سترگ

۱۴. چو غرور آید به جانت ز زور
به یاد خدا باش در شام و صُبُح

۱۵. مبادا بگویی «منم پادشا
که فرمان من هست حکم خدا»

۱۶. که این‌گونه گفتار و رفتار زشت
به ظلم و تباهی برد کار و کِشت

۱۷. دل مردم از عدل گردد غنی
مبادا کنی با ستم همسری

۱۸. رعیت تو یا برادر به دین
و یا هم‌نفس در سرای زمین

۱۹. اگر لغزشی کرد یا اشتباه
مکن تیز شمشیر جور و گناه

۲۰. چو خواهی که یزدان کند عفو تو
تو هم بگذر از بنده‌ی نیک‌خو

۲۱. به یادت بود روز محشر یقین
که باید جواب تو در پیش بین

۲۲. مکن ظلم بر خلق، ای نیک‌خواه
که ظلم است آتش، بسوزد سپاه

۲۳. به مردم تو دلدار و مهربان
که باشند لشکر به میدان و جان

۲۴. سپاه تو بی‌خلق ناید به کار
که مردم سپاهند در روزگار

۲۵. مبادا سپاه از تو گیرد مجال
که بگشاید از عدل و دادت جمال

۲۶. برای همه حق رعیت نگه
مکن در دل خود جز صفا و ره

۲۷. به کارآزموده گمار آن‌که راست
نه آن‌که به نیرنگ و تزویر خواست

۲۸. بپرهیز از آن کس که دارد خطا
که پیشینه‌اش پر ز جور و جفا

۲۹. به نزدیک کن مرد اهل یقین
که یار تو باشد به راه مبین

۳۰. کسی را که گوید به تو حرف حق
بده گوش و منگر به آن با تنق

۳۱. مبادا خویشانت شوند عاملان
که گردند بر خلق ظلم‌آوران

۳۲. چو دیدی خطایی ز نزدیک خویش
بگیرش، مده حرمت و جای و کیش

۳۳. به مال رعیت مده دست زور
که گردد دل مردم از تو نفور

۳۴. چو بازرگرت دیدی اهل فریب
برانداز با حکم پروردگار غریب

۳۵. بپرهیز از احتکار و جفا
که ویران کند ملک را بی‌صفا

۳۶. به قاضی بگو: عدل باید نخست
مبادا که گیرد ز رشوت درست

۳۷. گزیند به عدل و به انصاف حکم
نه با مال و قدرت شود در ستم

۳۸. به هر کس که باشد نیازش فراخ
ده از بیت‌المال ای نگار سپاخ

۳۹. که مال خدا هست نه مال تو
به عدلش رسان مردمان بی‌گنه

۴۰. چو مالیات خواهی ز مردم ستان
مکن تیز و بی‌رحم با این جهان

۴۱. به اندازه گیر و به داد و به عدل
که بر خویش مپسند جز راه فضل

۴۲. چو فشاری نهی بر دل کشاورز خرد
زمین خشک گردد، حیاتش بَرد

۴۳. به دهقان بده فرصت کشت و کار
که آباد گردد سراسر دیار

۴۴. که گر کِشت و زرع از میان شد فنا
سپاهت نماند و بمیرد بنا

۴۵. به محرومان مصر کن التفات
که این است راه ره حق و نجات

۴۶. گشاده نما روی با بینوای
که یاری تو باشد ره خالق رای

۴۷. به دیدارشان وقت ویژه بده
که یزدان دهد بر دلت نور ره

۴۸. مبادا که لشکر شود مانعین
که از دیدن خلق باشی غمین

۴۹. فروتن بمان همچو عبد حقیر
که این است راه سرافراز و پیر

۵۰. مکن بی‌گناهان رعیت هلاک
که لرزد ز جور تو پایه و خاک

۵۱. چو فرمانبری از خدای جهان
شود دولتت جاودان در امان

۵۲. مبادا که دنیا فریبد تو را
به یادت بود مرگ و روز جزا

۵۳. مکن غفلت از قبر تنگ و هراس
که بر خلق بگشاید آن روز پاس

۵۴. تو را حکومت امانت بود
نه غارتگری، عدل عادت بود

۵۵. که فردا ز کردار تو پرسش است
و ز اعمال تو بر ملا آتش است

۵۶. به سنّت نگه دار آیین دین
که باشد چراغ تو در راه بین

۵۷. به مردان حق کن مشورت به کار
که اندرز نیکوست در روزگار

۵۸. مبادا که رأی تو گردد خطا
که مشورت آرد به تو صد صفا

۵۹. به فرمان خدا باش پیوسته یار
که یاری دهد در مسیر و گذار

۶۰. مبادا کنی ظلم در کار دین
که این است بر جان تو آتش برین

۶۱. چو خواهی بمانی به تاریخ یاد
مکن بر رعیت به جز عدل داد

۶۲. تو را نیک‌نامی بماند ز عدل
نه از قصر و زر، نه ز کاخ و بدل

۶۳. کسی کو کند بر دل خلق مهر
خدا بر دلش باز بگشاید بهر

۶۴. رعیت چو بیند صفای تو را
شود عاشق و یاور رای تو را

۶۵. مبادا به خلوت کنی کار شوم
که رسوا شوی چون برآید به بوم

۶۶. نهان و عیان تو باید یکی
که بیننده یزدان به هر ناحیه

۶۷. چو حق را ببینی، بگو بی‌دریغ
مکن پرده‌پوشی ز خوف و ز ریغ

۶۸. مبادا که دنیا بگیرد دلت
که در مرگ، بستاند از تو غلط

۶۹. به یادت بود منزل آخرین
که باید دلی پاک داری یقین

۷۰. مکن کارگر را تو خوار و ضعیف
که باشد به عدل و صفا در شریـف

۷۱. چو یاری خدا با تو باشد رهین
به هر کار باشی تو پیروز دین

۷۲. مبادا فراموش گردد نیاز
به محروم و درمانده و بی‌نماز

۷۳. تو از بیت‌المال نصیبی بده
که گردد دل خسته‌ی او پر ز ره

۷۴. به مردم نگو: من سرور شما
که این است کردار بیهوده و نا

۷۵. تو بنده خدایی و خادم رهی
نه سلطان و شاه و نه صاحب گهی

۷۶. چو خدمت کنی خلق، باشد گواه
که یزدان دهد بر تو فیض و پناه

۷۷. به دشمن اگر حمله کردی به کار
مدارا نما در نبرد و کنار

۷۸. مکن کشتن بی‌گناهان خلق
که این است کردار ظالمان حلق

۷۹. چو اسیر به دست تو آید، مدام
مکن خوار و زار و مبادا به کام

۸۰. به نیکی پذیرش کن و مهربان
که این است راه رسول و بیان

۸۱. به عهد و وفا باش همواره پای
که عهدشکند خوار گردد به جای

۸۲. تو مالک! دل از حق مگردان به کس
که جز او نخواهی تو یاری و بس

۸۳. چو در راه حق گام برداشتی
به پیروزی جاودان داشتی

۸۴. به عدل و صفا مر تو رازی بدان
که باشد کلید ظفر در جهان

۸۵. مبادا بخواهی ز قدرت غرور
که فردا شوی در عذابش اسیر

۸۶. تو را زین سخن‌هاست پندی بزرگ
که با عدل گردد جهان چون ز مرگ

۸۷. چو مردم ببینند داد و صفا
به جان تو گردند یاران خدا

۸۸. رعیت چو یار تو شد در امان
نداری تو هرگز هراس از جهان

۸۹. تو مالک! بمان پای‌بند رهی
که باشی در آیین اسلام شهی

۹۰. به هر جا که ظلمی پدیدار شد
تو را عدل باید که پرگار شد

۹۱. چو قاضی تو را داد با عدل گفت
مکن منع، زیراست از حق نهفت

۹۲. به اهل هنر و تجارت بگو
که نیرنگ و بیداد ناید نکو

۹۳. مکن بر دهقان ستم در زمین
که کشت است پایه‌ی آباد دین

۹۴. به آباد کردن بکوش ای پسر
که ویرانی آرد به جانت خطر

۹۵. اگر خواهی آباد گردد دیار
ببخشا به مردم ز بیت‌المال

۹۶. تو را زین سخن‌هاست عهدی سترگ
که با عدل گردد دلت همچو مرغ

۹۷. مبادا شوی در خطای هوا
که گردد دل خلق از تو جدا

۹۸. تو بنده خدایی، امانت پذیر
مکن ظلم بر کس، که باشد خطیر

۹۹. به تقوا نگه دار دل را همی
که با عدل باشد تو را حرمتی

۱۰۰. چو انجام شد بخش اول کنون
به یاد خدا باش در هر فسون

۱۰۱. رعیت همه در طبقاتند چند
که هر یک به دیگر بود پایبند

۱۰۲. نخستین سپاهی، نگهبان دین
که باشند در جنگ یار یقین

۱۰۳. دگر قاضیان، عادل و بی‌گناه
که گیرند حق از ستمکار راه

۱۰۴. نویسندگانند پس از آن به کار
که بنویسند احکام پروردگار

۱۰۵. سپس اهل مالیه و خراج
که دارند کشور به عدل و رواج

۱۰۶. دگر کشاورز و دهقان زحمت‌کش
که سازند آباد این خاک و خش

۱۰۷. پس آن بازرگان و صنعتگران
که باشند سازنده در هر مکان

۱۰۸. سرانجام درویش و مسکین و مست
که محتاج یاری چو بنده به دست

۱۰۹. به هر طبقه حق بده عادلانه
مکن فرق بین فقیر و توانـه

۱۱۰. که هر طبقه در نظام جهان
به دیگر بود بسته در هر مکان

۱۱۱. سپاه است بی‌نان، نگردد قوی
به کشاورزان بسته باشد روی

۱۱۲. رعیت دهد خرج و ساز سپاه
سپاه است دیوار دین و پناه

۱۱۳. قضا بی‌سپاه و رعیت چه سود؟
که با عدل گردد زمین بسود

۱۱۴. همه را به هم بسته یزدان حکیم
که باشد نظام جهان مستقیم

۱۱۵. تو باید بدانی حقوق همه
مکن جز به عدل و صفا دِرَمه

۱۱۶. مبادا سپاهی شود برترت
که گیرد دل خلق و ویران سرت

۱۱۷. تو مردم نگه دار و با عدل باش
که عدل است بر تخت دولت تراش

۱۱۸. چو کارگزاری برگزینی به کار
گزین آن‌که دارد صفای دیار

۱۱۹. مکن بر کسی حکم بی‌امتحان
که گردد پشیمانی آخر عیان

۱۲۰. بپرس از خردمند و اهل بصیر
که کی را توان کرد بر کارگیر

۱۲۱. ببر دور مردان پر طمع و زشت
که پیشینه‌شان بود پر جور و کِشت

۱۲۲. بگیر آن‌که دارد امانت به دل
به کردار نیکو بود همسمل

۱۲۳. کسی را برگزین که چون راز گو
بگوید به تو راست، نه رنگ و بو

۱۲۴. کسی کز تو نترسد به گفتار حق
نه از بیم مال و نه تیغ و تنق

۱۲۵. مبادا که نزدیک و خویش تو را
دهی کار مردم، کنی ناروا

۱۲۶. که خویشان اگر حاکم آیند زود
رعیت شود زیر جور و کبود

۱۲۷. چو دیدی خطایی ز نزدیک خویش
مکن چشم پوشی، مده حرمت و کیش

۱۲۸. که مردم چو بینند تبعیض و جور
شود دل ز والی پر از درد و شور

۱۲۹. ز بیت‌المال، مال مردم ببخش
به محتاج و درمانده و جان‌به‌دخش

۱۳۰. مبادا خزینه کنی مال خلق
که گردد دعاها همه بر تو حلق

۱۳۱. رعیت چو بینند انصاف و داد
شود مهرشان در دلت جاودان

۱۳۲. مکن گرد مال حرام و گناه
که گیرد تو را در قیامت سیاه

۱۳۳. تو بازرگرت را بگو: عدل ورز
مکن نیرنگ و احتکار و ستمگرز

۱۳۴. که بازرگرت گر کند احتکار
شود روزگارت سیه در دیار

۱۳۵. تجارت چو با عدل گردد روا
دهد رونق و برکت این خاک را

۱۳۶. به قاضی بگو: عدل را پیش گیر
مکن حکم جز حق، ز باطل بپیر

۱۳۷. مبادا که رشوت بگیرد به کار
که گردد ز عدل و صفا بی‌نگار

۱۳۸. قضا گر شود با زر و زور جفت
شود ریشه عدل و دیانت نهفت

۱۳۹. به مردم بگو: نزد قاضی روید
که حق خود از جور بستانید

۱۴۰. قضاوت چو گردد به حق استوار
امانت بماند به شهر و دیار

۱۴۱. ز مالیات‌گیران گزین پاک‌دست
که از بیت‌المال نبرند مست

۱۴۲. مبادا بگیرد خراجی فزون
که ویران کند کاخ و کشت و زَرون

۱۴۳. اگر بر رعیت کنی سخت‌گیری
شود دشت ویران و خشک از زری

۱۴۴. رعیت چو بی‌رمق و ناتوان
سپاهت نماند دگر در جهان

۱۴۵. به دهقان بگو: کار کن بی‌ملال
که دولت به کشت است و آباد و مال

۱۴۶. زمینت چو آباد گردد به عدل
دهد خوشه‌ها، گندم و میوه و بَدل

۱۴۷. اگر کشت و زرع از میان شد فنا
نداری تو لشکر، نه دولت، نه جا

۱۴۸. پس از کشت، بازرگرت را ببین
که با عدل و انصاف باشد قرین

۱۴۹. مبادا کند سود ناحق به خلق
که گردد دعا بر تو تیر و حلق

۱۵۰. تو باید که باشد رعیت عزیز
نه خوار و نه مسکین و نه بی‌تمیز

۱۵۱. به درویش و مسکین نما مهربان
که یاری تو باشد ره جاودان

۱۵۲. بخشی از زمانت بده خاصه‌شان
که بشنوی از دل غم‌ناکشـان

۱۵۳. مبادا بگیری به دیدارشان
سپاه و گروهی ز دربارشان

۱۵۴. به تنهایشان بین و بنشین به مهر
که بشکسته گردد دل رنج‌بر

۱۵۵. فروتن چو بنشینی با فقیر
خدا بر دلت بگشاید مسیر

۱۵۶. مبادا که بینوا گردد اسیر
به چنگال ظلم و به نیرنگ پیر

۱۵۷. رعیت به یادت کند آفرین
چو بینی به حال ضعیفان یقین

۱۵۸. بپرهیز ز آن کس که در مال خلق
کند دست‌درازی، شود خصم حلق

۱۵۹. به کار حساب و امانت نگاه
که هر لحظه باشی تو در پیشگاه

۱۶۰. اگر بیت‌المال شد اندر فساد
تو مسؤول آنی به روز معاد

۱۶۱. مکن مال مردم تو خرج هوس
که فردا دهی پاسخ آن پیش کس

۱۶۲. امین باش بر مال و بر جانشان
که باشد امانت ز یزدانشان

۱۶۳. مبادا کنی در خزانه گناه
که گردد دل خلق پر از آه

۱۶۴. چو عدل و امانت شود در میان
بماند تو را نام در جاودان

۱۶۵. تو مالک! به حق کار بگمار و بس
که این است راه رهایی ز کس

۱۶۶. ز گمراه و فاسد ببر زود دست
که جز شر نیارد به شهر و به پست

۱۶۷. گزین مرد پاکیزه کردار نیک
که باشد ز نیرنگ و مکر اندکیک

۱۶۸. چو باشد وزیرت خردمند و پاک
نگردد به ظلم و به جور و هلاک

۱۶۹. مبادا به جاه و به مالش گزین
که فاسد شود ملک و دین بر زمین

۱۷۰. به یارت بگو: با صفا یار باش
نه با نیرنگ و فریب و تلاش

۱۷۱. وزیرت چو فاسد شد و بدنهان
کند ملک و ملت تو ویران جهان

۱۷۲. پس آگاه کن دیده از کارشان
که یابی خطا ز اندو بارشان

۱۷۳. به هر حال، عدل است بنیاد دین
نه شمشیر و زر، نه غرور و حنین

۱۷۴. رعیت چو بیند تو را دادگر
شود عاشق و یار در این بوم و بر

۱۷۵. سپاهت چو بیند وفای تو را
به جانش سپارد دعای تو را

۱۷۶. چو قاضی ببیند تو را با صفا
کند عدل در شهر چون مصطفی

۱۷۷. رعیت چو بیند صفا در دلت
شود یار تو در همه منزلت

۱۷۸. مبادا به سستی کنی در قضا
که گردد خراب از تو راه خدا

۱۷۹. به اهل هنر هم نظر کن مدام
که صنعت بود مایه‌ی اقتصاد

۱۸۰. به آهنگر و نساج ده حرمتت
که آباد گردد وطن، ملّتت

۱۸۱. به کارگران کن عنایت به مهر
که بی‌کارگر نیست آباد شهر

۱۸۲. مبادا شود دستشان بی‌نوا
که باشد به صنعت وطن پرصفا

۱۸۳. رعیت چو بیند تو را دادرس
کند جان خود را فدای تو بس

۱۸۴. به یارت بگو: دشمنان را مبین
که در ظلم و بیداد باشند قرین

۱۸۵. مبادا به دشمن دهی دست خویش
که گردد به خوناب آلوده کیش

۱۸۶. تو مالک! تو را عهد باشد سترگ
که با عدل بمانی چو خورشید برگ

۱۸۷. مبادا به عهدت کنی بی‌وفا
که بی‌عهدی آرد تو را در بلا

۱۸۸. به دشمن اگر عهد بستی به کار
وفا کن، که این است دین کردگار

۱۸۹. دروغ و خیانت نیاورد سود
که رسوا شوی در جهان بس زود

۱۹۰. چو پیمان شکستی، شود دشمن شاد
که ننگ است بر تو، بماند به یاد

۱۹۱. پس از عهد و پیمان مگردان نظر
که یزدان بود یار اهل وفا

۱۹۲. به یارت بگو: عهد بشکن مکن
که این کار، رسوایی اندر سخن

۱۹۳. به مردم بگو: بر امانت درست
که این است در راه ایمان نخست

۱۹۴. چو یاری کنی مردمان با صفا
خدا یار تو باشد اندر وفا

۱۹۵. مبادا که غافل شوی از خدا
که اوست نگهبان ملک و بقا

۱۹۶. چو یادت بود روز محشر یقین
به عدل آیدت یاری و ناز و زین

۱۹۷. به ظلم و جفا بر رعیت مبین
که باشد جزا آتش اندر زمین

۱۹۸. تو مالک! بمان بر ره عدل پاک
که گردد دل خلق بر تو ملاک

۱۹۹. جهان سر به عدل است پاینده‌تر
نه با ظلم و بیداد و خون‌خواریان

۲۰۰. تو را نامه مولا چنین رهنمود
که با عدل باشی، بمانی ستود

 

۲۰۰. به یاد قیامت دل آگاه کن
سر انجام کارت هویدا کن

۲۰۱. مبادا غرورت فریبد تو را
که کوتاه گردد همه هر دو پا

۲۰۲. نگاهت به دنیا چو برق گذر
جهانت امانت نه تخت و ظفر

۲۰۳. مبادا حکومت شود دام تو
که دوزخ شود عاقبت کام تو

۲۰۴. به محرومان از مال خود کن عطا
که باشد رضای خدا با تو جا

۲۰۵. مزن بر ضعیفان، مکن جور و کیـن
که نفرینشان بشکند آسمان

۲۰۶. چو یاران حق را به عدل آوری
دعای سحرگاه همراه بری

۲۰۷. مبادا ز راه خدا منحرف
که باشد عذابت به دوزخ شعف

۲۰۸. به یاد فقیران شب و روز باش
دل اهل یتیمان ز غم شاد باش

۲۰۹. به داور گمار آن که عادل بود
به مال حرامی گرفتار نبود

۲۱۰. مبادا که قاضی به رشوت فتد
به گرداب ظلمت چو آفت فتد

۲۱۱. به خشم مبین حکم در کارزار
به حلم است بر تخت دین پایدار

۲۱۲. ز دنیا مبر بهره‌ی بی‌حساب
که گردد روانت به فردا خراب

۲۱۳. به اخلاص کار تو را سازد نور
که گردد ز باطل همه دور و دور

۲۱۴. ز جانت برآید دعای فقیر
به درگاه رحمان شود راهگیر

۲۱۵. به عهد خداوند پیمان شکن
که لعنت رسد بر تو در انجمن

۲۱۶. مبادا که سازش کنی با فساد
که بگسلد ایمان و گردد بباد

۲۱۷. به یاد علی باش در هر عمل
که او رهبر دین و سلطان دل

۲۱۸. وصیت همین است، ای مالک من
که با عدل باشی به هر انجمن

۲۱۹. مکن تندخویی، مدار آزرم
که خشم آتش آورد بی‌نظم

۲۲۰. به لطف و به رأفت بکن کار خویش
که مردم شوند از تو در صلح و پیش

۲۲۱. مبادا ز مردم جدا ساز دل
که گردد حکومت تو بی‌حاصل

۲۲۲. تو باشی امانت‌گذار خدا
که با عدل گردی سزاوار جا

۲۲۳. مکن غافل از مرگ ای شهریار
که فردا تو را گیرد از تخت، دار

۲۲۴. به جانت وصیّت همین بر تو باد
که حق است راه تو، با اعتماد

۲۲۵. به عدل آفرینی ز حق یاریاب
که بر تخت دولت شوی کامیاب

۲۲۶. مکن جز به تقوا ز مردم طلب
که با آن تو یابی سعادت به شب

۲۲۷. به انصاف باش ای امیر بزرگ
که گردد به نامت جهان پر ز برگ

۲۲۸. مبادا که بینی گناهی ز خویش
بپوشی، ولی غیر را کنی پیش

۲۲۹. به مردم مده جز به حق داوری
که با عدل گردد دلت سروری

۲۳۰. وصیت کنم بار دیگر تو را
به تقوا، به ایمان، به راه خدا

۲۳۱. نترسی ز دشمن، که یاری خداست
دل خسته‌ات را همیشه دواست

۲۳۲. مبادا که غافل شوی از یتیم
که آهش بسوزد دلت را مقیم

۲۳۳. چو مظلوم خواند، به فریاد رس
که یاری مظلوم بود شرط بس

۲۳۴. به عهد و به پیمان خدا باش راست
که عهدش چراغ است و نورت ز جاست

۲۳۵. به درگاه حق کن تو هر شب دعا
که روزت شود روشن و با صفا

۲۳۶. وصیت همین است تا جاودان
که باشی تو بر عدل، روشن‌روان

۲۳۷. اگر بر طریق عدالت روی
جهانت سراسر به خیرت شود

۲۳۸. به مالک چنین گفت مولا علی
که راهت بود رهبر منجلی

۲۳۹. تو در مصر بر عدل بنیاد کن
جهانت به داد و وفا شاد کن

۲۴۰. چو باشد عدالت پر و بال تو
جهانت شود پر ز احوال نو

۲۴۱. مکن جز به تقوا ز کس انتظار
که تقواست سرمایه‌ی استوار

۲۴۲. مبادا که با خویش و پیوند خویش
کنی ظلم بر مردم سخت‌کیش

۲۴۳. به جانت وصیّت دوباره دهم
که عدل است سرمایه‌ی بیش و کم

۲۴۴. به انصاف باش و به رحمت عمل
که باشد ز کردار تو کام دل

۲۴۵. به دنیا مشو مست و غافل ز مرگ
که مرگ است پایان هر نیک و برگ

۲۴۶. چو رفتی ز دنیا بماند عمل
که با عدل گردد روانت خجل

۲۴۷. مبادا که از ظلم گردد دلت
که ظلم است ویرانگر منزلت

۲۴۸. به رحمت بگیر اهل ایمان خویش
که با مهر گردد دلت روشنیش

۲۴۹. تو را زین وصایاست راه رهایی
که باشد سراسر چراغ خدایی

۲۵۰. وصیّت تمام است بر تو کنون
که با عدل باشی به روز و به خون

۲۵۱. به عهد خدا عهد خود استوار
که یاری دهد در همه کارزار

۲۵۲. مبادا که با دشمنان عهد خویش
کنی بشکنی تا شوی بی‌ریش

۲۵۳. به مالک چنین گفت مولا امین
که باشی تو در عدل، پیش‌آفرین

۲۵۴. به مردم رسان مهر و رحمت مدام
که یاری تو باشد خدای قیام

۲۵۵. مبادا که غافل شوی ز نیاز
که فقر است دری به سوی نماز

۲۵۶. به هر کار کن یاد یزدان نگار
که باشد تو را راه روشن، قرار

۲۵۷. ز دنیا مجوی جز ره آخرت
که دنیا بود مایه‌ی غفلتت

۲۵۸. به فردا نظر کن، به محشر گریز
که با عدل گردد دلت سر به زیر

۲۵۹. به مالک چنین گفت شاه نجف
که عدل است سرمایه‌ی هر شرف

۲۶۰. تو در کار خویش اخلاص آور به دل
که یاری دهد حق، تو را در عمل

۲۶۱. مبادا که بینی دل‌آزارها
که با عدل گردد همه کارها

۲۶۲. به درگاه یزدان مناجات کن
که با او بود فتح و برکات کن

۲۶۳. وصیت همین است پایان سخن
که باشی تو در عدل مرد زمن

۲۶۴. به عهد الهی وفادار باش
که با آن تو یابی سعادت فراش

۲۶۵. مبادا که با ظلم هم‌پیمان شوی
که با عدل باشد جهان نیکویی

۲۶۶. چو مالک به فرمان مولا رود
جهان پر ز عدل و صفا بشود

۲۶۷. ز نامش بماند به تاریخ یاد
که عدل است راهش به هر جا نهاد

۲۶۸. علی گفت: ای مالک دلیر
که بر تخت مصر آیت حق بگیر

۲۶۹. به تقوا و عدل آسمان را بگیر
به ظلم و ستم، خلق را زود میر

۲۷۰. تو را من فرستادم از بهر دین
که باشی چراغ ره مؤمنین

۲۷۱. چو باشی تو با عدل و تقوای حق
جهانت شود پر ز آرام و شفق

۲۷۲. مبادا که در مال مردم کنی
به ظلم و به حیله تصرف کنی

۲۷۳. به انصاف گیر آنچه باشد روا
که با عدل گردد دلت پر ضیا

۲۷۴. وصیت کنم بار دیگر ترا
به عدل و کرامت، به راه خدا

۲۷۵. به مردم تو باشی چو پدر به جان
که با عدل گردد تو را کامران

۲۷۶. مبادا که با مال مردم شوی
به بیداد و طغیان هم‌آوا شوی

۲۷۷. به عهد خداوند پیمان‌گذار
که با عدل باشی همیشه به کار

۲۷۸. وصیت تمام است اینک کنون
که باشی تو در عدل مرد فسون

۲۷۹. به تقواست یاری تو ای شهریار
که گردد تو را دین خدا پایدار

۲۸۰. مبادا به ظلمی کنی دست باز
که گردد به فردا تو را احتراز

۲۸۱. به عدل است دولت تو پاینده باد
که با آن شود ملک مصر آباد

۲۸۲. وصیت همین است، ای مالک دین
که با عدل باشی به هر سرزمین

۲۸۳. به عهد خداوند کن استوار
که با آن تو یابی مدد در دیار

۲۸۴. مبادا که غافل شوی ز قیام
که باشد تو را بر خداوند وام

۲۸۵. وصیت به تقواست و عدل و صفا
که یاری دهد در همه کارها

۲۸۶. به مالک چنین گفت شاه نجف
که عدل است سرمنزل هر شرف

۲۸۷. تو در مصر بر عدل بنیاد کن
جهانت به داد و وفا شاد کن

۲۸۸. چو باشد عدالت چراغت به شب
جهانت شود روشن و پر طرب

۲۸۹. مبادا که در ظلم گیری نفس
که با عدل گردد تو را جان و بس

۲۹۰. وصیت همین است پایان کلام
که عدل است سرمایه‌ی هر مرام

۲۹۱. به عهد خداوند پیمان ببند
که با آن شوی در جهان ارجمند

۲۹۲. به مالک وصیّت شد این بار هم
که با عدل باشی تو در بیش و کم

۲۹۳. به تقواست سرمایه‌ی هر وجود
که با آن دل تو شود بس سرود

۲۹۴. چو باشی تو با عدل و تقوای دین
جهانت شود روشن و شیرین مبین

۲۹۵. مبادا که با ظلم گردد دلت
که عدل است سرمایه‌ی منزلت

۲۹۶. وصیت به مالک چنین شد تمام
که عدل است رهبر، صفا و قیام

۲۹۷. به درگاه یزدان دعایت کنم
که با عدل باشی تو در بیش و کم

۲۹۸. تو باشی به تقوا و عدل استوار
که با آن تو یابی بهشت و بهار

۲۹۹. به مالک وصیّت تمام آمدست
که عدل است سرمنزل هر سرنوشت

۳۰۰. دعای علی این بود ای جوان
که باشی تو با عدل، یار جهان

نتیجه‌گیری 

این نامه، چراغ هدایت است و آیینه‌ی عدالت؛ کلامی است که از دل امامی الهی بر قلم جاری شد و به جان عاشقان نشست. سخنی است که نه برای زمان و زمین خاص، که برای همه‌ی دوران و جهانیان است.

این نامه، منشور سیاست است و مرام عدالت؛ عهدی است میان والی و رعیت، میان حاکم و محکوم، میان دل‌های جویای حق و دست‌های تشنه‌ی داد. در آن، حاکم را پند است و کارگزار را هشدار؛ تازیانه‌ی بیداری است بر پشت ستمکار و مرهمی شفابخش است بر جان دردمند.

در این عهدنامه، امام علی (ع) مالک را به تقوا می‌خواند و از تکبّر می‌رهاند؛ به مردم‌داری امر می‌کند و از ستم بر آنان برحذر می‌دارد. مردمان را یا برادر دینی می‌داند یا همسان در آفرینش؛ و والی را ناظر بر حقوقشان و پاسدار از کرامتشان می‌شمارد.

سه بخش این مثنوی، آیینه‌ی همین حقیقت است:
نخست، آراستن جان به ایمان و فروتنی، و زدودن دل از نخوت و خودکامگی.
دوم، برپاداشتن عدالت در میان سپاهی و قاضی، دهقان و صنعتگر، مستمند و یتیم.
سوم، نگاه داشتن حکومت به مثابه امانتی الهی، و یاد کردن همیشگی مرگ و معاد، تا والی در دام دنیا مغرور نشود.

این نامه، نه تنها فرمانی سیاسی، که رساله‌ای اخلاقی و عهدی الهی است؛ اگر حاکمان امروز بخوانند و به کار بندند، زمین از ستم تهی شود و زمان از عدل لبریز.

تهیه و تنظیم

دکتر علی رجالی 

  • علی رجالی
  • ۰
  • ۰

باسمه تعالی
نامه ای به مالک

نامه‌ی امیرالمؤمنین علی (ع) به مالک اشتر نخعی است. این نامه در نهج‌البلاغه (نامه‌ی ۵۳) آمده و از مشهورترین و جامع‌ترین متون اسلامی در باب عدالت اجتماعی، سیاست دینی، اخلاق حکومتی، و حقوق مردم است.

این نامه را بسیاری از اندیشمندان مسلمان و غیرمسلمان، منشور حکمرانی عادلانه دانسته‌اند. حتی سازمان ملل بخشی از آن را به عنوان سند برتر حقوق بشری معرفی کرده است.

 در این نامه حضرت علی (ع) به مالک اشتر ــ که او را به حکومت مصر منصوب می‌کند ــ توصیه‌های فراوانی می‌فرماید. خلاصه‌ای از محورها:

  1. پرهیز از خودخواهی و استبداد: بپرهیز از خودپسندی و دل سپردن به قدرت.
  2. عدالت در حق مردم: مردم یا برادر دینی تو هستند یا همانند تو در آفرینش.
  3. رسیدگی به نیازمندان و ضعیفان: بیشتر توجه را به محرومان معطوف دار.
  4. گزینش کارگزاران شایسته: بهترین یاران تو باید دیندارترین، خردمندترین و صادق‌ترین افراد باشند.
  5. نظم مالی و مالیات: مالیات باید با عدالت گرفته شود و صرف آبادانی و رفاه مردم گردد.
  6. جلوگیری از ظلم و فساد: ستم به مردم، نابودی حکومت را در پی دارد.
  7. رفتار انسانی با دشمنان: حتی در جنگ، اخلاق و انصاف رعایت شود.

این فرمانی است از بنده خدا، علی امیرالمؤمنین، به مالک بن حارث اشتر، هنگامی که او را به حکومت مصر منصوب کرد تا از جانب خدا مالیات‌های آن سامان را گرد آورد و با دشمنان بجنگد و کار مردم را اصلاح کند و شهرهای آن دیار را آباد نماید.

ای مالک! بدان من تو را به سرزمینی می‌فرستم که پیش از تو حکومت‌ها و دولت‌ها بر آن رفته‌اند، بعضی عادل بوده‌اند و بعضی ستمگر. مردم درباره‌ی کارهای تو همان خواهند گفت که تو درباره‌ی کارهای والیان پیش از خود می‌گفتی. بهترین اندوخته‌ی والی، کردار نیکو و عدالت در میان مردم است. پس دل خویش را از مهر و محبت به رعیت آکنده ساز و با آنان مهربانی کن.

مردم دو دسته‌اند: یا برادر دینی تو هستند، یا همانند تو در آفرینش. اگر لغزشی از آنان سر زد، یا خطایی مرتکب شدند، یا گناهی بر آنان رفت، از روی خطا یا عمد، عذرشان را بپذیر و همان‌گونه که دوست داری خدا تو را ببخشاید، تو هم آنان را ببخش.

ای مالک! مبادا هرگز بگویی «من فرمانروا هستم، دستور می‌دهم و باید اطاعت شود»، زیرا این‌گونه خودخواهی دل را فاسد و دین را تباه و حکومت را به زوال می‌کشاند. اگر در اثر قدرتی که داری، دچار بزرگی و خودپسندی شدی، به بزرگی و قدرت بی‌پایان خدا بنگر که برتر از توست و تو را از این حالت بازمی‌دارد.

برای رعیت سهمی از بیت‌المال و نعمات کشور قرار بده. بدان که آنان ستون دین، جمعیت مسلمانان، و نیروهای دفاعی در برابر دشمنان هستند. پس از آنان دلجویی کن و به آنان مهربانی نما.

ای مالک! مبادا سپاهیان تو را از رسیدگی به مردم بازدارند. مردم ستون حکومت‌اند، و لشکر وسیله دفاع است. پس توجهت نخست باید به مردم باشد.

بدان که رعیت طبقات گوناگون دارد:

  1. سپاهیان خدا
  2. نویسندگان و دبیران عمومی
  3. قاضیان عادل
  4. کارگزاران انصاف
  5. اهل جزیه و مالیات‌دهندگان
  6. بازرگانان و صنعتگران
  7. طبقه پایین و نیازمندان

هر یک از این طبقات جز به وسیله دیگری سامان نمی‌یابد. سپاهیان پاسدار مردم‌اند. مردم هزینه سپاه را از مالیات می‌پردازند. قاضیان برای مردم دادگری می‌کنند. خدا همه را به هم محتاج ساخته است. پس حق هر کدام را رعایت کن.

ای مالک! هیچ‌یک از کارگزارانت را جز پس از آزمودن و مشورت با اهل دیانت و تجربه بر سر کار مگمار. آنان را از میان اهل پارسایی و امانت برگزین. از به‌کارگیری اشخاصی که سابقه خیانت دارند، بپرهیز.

در میان کارگزاران خویش کسانی را بیشتر دوست بدار که سخن تلخِ حق را بیشتر به تو می‌گویند و در آنچه خدا برای دوستانش نمی‌پسندد، کمتر تو را یاری می‌کنند.

ای مالک! مبادا خویشاوندانت یا اطرافیانت بر مردم ستم کنند. اگر چنین کردند، با آنان برخورد کن و حق مردم را بگیر.

در معاملات با مردم انصاف را رعایت کن و احتکار و گران‌فروشی را برانداز. بازرگانان را گرامی بدار ولی نگذار به مردم ظلم کنند.

به قاضیان خود سفارش کن که برای رسیدگی به شکایات وقت بگذارند، در کارشان سخت‌گیر و در برابر رشوه و نفوذ نیرومندان مقاوم باشند.

مالیات را به گونه‌ای عادلانه بگیر. بر مردم فشار نیاور تا زندگیشان سخت نشود و آبادانی و رونق کشور از میان نرود. بدان که تباهی مالیات به سبب فشار و ستمگری است.

ای مالک! به کار دهقانان و کشاورزان بسیار توجه کن، زیرا آنان سرچشمه عمران و آبادانی‌اند.

با نیازمندان و محرومان پیوندی ویژه داشته باش. بخشی از وقت خود را به دیدار آنان اختصاص بده. فروتن باش و آنان را با روی گشاده بپذیر. هیچ‌گاه لشکریان یا اطرافیان خود را بر آنان مسلط مکن.

ای مالک! بدان مردم لغزش‌هایی دارند، و تو باید گذشت داشته باشی. ولی هرگز در اجرای عدالت سستی مکن.

به سنت‌های پسندیده و ارزش‌های نیک پیشینیان اسلام وفادار باش و راه‌هایی را که امت بر آن هم‌رأی شده‌اند، پاس بدار.

ای مالک! پیوسته به یاد مرگ و قیامت باش. مبادا به دنیا دل بندی، که دنیا سرای فناست.

ای مالک! در همه کارها از خدا یاری بجوی.

 

تهیه و تنظیم

دکتر علی رجالی 

  • علی رجالی