رسالت

در این وبلاگ ،اشعار و مطالب علمی و فرهنگی اینجانب آمده است .

رسالت

در این وبلاگ ،اشعار و مطالب علمی و فرهنگی اینجانب آمده است .

رسالت

به سایت شخصی اینجانب مراجعه شود
alirejali.ir

بایگانی
  • ۰
  • ۰

باسمه تعالی
مثنوی  قوم عاد –

در حال ویرایش 

مقدمه داستان منظوم قوم عاد

داستان قوم عاد یکی از عبرت‌انگیزترین و پرمضمون‌ترین حکایات قرآنی است که در آیات متعددی از قرآن کریم آمده است؛ از جمله در سوره‌های احقاف، اعراف، شعراء، فصلت، قمر و حاقه. این قوم که از نظر نیروی بدنی، ثروت، و ساخت‌وساز شهرهای باشکوه نمونه‌ی روزگار خویش بودند، به سبب غرور، طغیان، کفر، و سرکشی، پیامبر خویش حضرت هود (علیه‌السلام) را تکذیب کردند. آنان با وجود نعمت‌های فراوان، به بت‌پرستی و ظلم روی آوردند و دعوت به توحید و عدالت را نپذیرفتند.

خداوند، پس از هشدارهای مکرر پیامبر، عذاب سختی را بر آنان نازل کرد؛ بادی سخت، سرد، و سوزنده که هفت شب و هشت روز آنان را در هم کوبید و اثری از شکوه و ثروت آنان باقی نگذاشت. این داستان، نمونه‌ای از سنت الهی در هلاکت طغیان‌گران و همچنین عبرت‌آموزی برای مؤمنان و عبرت‌گیری از سرنوشت کافران است.

در این منظومه، کوشیده‌ام با زبانی ساده و وزنی حماسی، فراز و فرود داستان قوم عاد را در قالب ۳۰۰ بیت شاهنامه‌ای روایت کنم تا پیام آن در جان مخاطب بنشیند و دل‌ها را بیدار سازد.

فهرست منظومه قوم عاد

بخش اول: معرفی قوم عاد و دعوت حضرت هود (علیه‌السلام)
۱ تا ۱۰۰

  • توصیف قدرت ظاهری قوم عاد
  • معرفی پیامبر الهی حضرت هود (ع)
  • دعوت قوم به توحید و ترک ظلم
  • واکنش مغرورانه قوم به نصیحت پیامبر

بخش دوم: هشدار نهایی و نزول عذاب الهی
۱۰۱ تا ۲۰۰

  • تکذیب دوباره‌ی قوم و درخواست عذاب
  • آمدن باد سیاه و عذاب آسمانی
  • هلاک قوم عاد در هفت شب و هشت روز
  • عبرت گرفتن از سرنوشت قوم

بخش سوم: پیام‌های اخلاقی و دعوت به ایمان
۲۰۱ تا ۳۰۰

  • تأکید بر توکل به خدا و پرهیز از غرور
  • دعوت به پذیرش پیامبران و راه تقوا
  • نقد دنیاطلبی و ستایش ایمان
  • پایان منظومه با دعا و سپاس به درگاه الهی

بخش یکم: سرآغاز داستان و نعمت‌های قوم عاد (۱–۱۰۰)

۱.
به نام خداوند حیّ قدیر
خداوند آگاه و بخشنده‌گیر

۲.
خدایی که دارد زمین و سما
به فرمان او شد پدید آن‌چه‌ها

۳.
دهد نعمت از لطف بی‌انتها
که بخشد بشر را صفا با خدا

۴.
یکی قوم بودند در احقاف‌
ز قدرت، تنومند، صاحب طواف

۵.
در آن سرزمین سبز و پرچشمه‌زار
ز نعمت پر از بخت و دولت، به‌کار

۶.
به بازوی خود فخر بسیار داشت
در آن ناحیه قدرتی یار داشت

۷.
نه اهل کرامت، نه اهل نماز
به دنیا و زر داشتند اعتزاز

۸.
خدایانشان سنگ و چوب و سراب
ز توحید بودند دور و خراب

۹.
به ظلم و به عصیان، گرفتند راه
دل از مهر یزدان نمودند چاه

۱۰.
چو رفتند در راه طغیان و جور
ندادند گوش از حقیقت، شعور

۱۱.
خداوند از لطف و رحمت، بزرگ
یکی مرد فرزانه آورد برگ

۱۲.
بود آن نبی نام او «هود» پاک
که آورد پیغام یزدان به خاک

۱۳.
بگفت: «ای برادر، بترس از خدا
که او بر دل تو دهد روشنا

۱۴.
پرستش کنید آن خدای عظیم
که جز او مبادا خدایی کریم

۱۵.
شما را ز خاک آفریده به لطف
نمودید نعمت ز بخشنده‌جُفت

۱۶.
چرا دل سپردید بر بت‌پرست؟
کجا رفته نور خداوند هست؟

۱۷.
بیایید سوی خداوند باز
که او هست بر جان شما کارساز

۱۸.
اگر توبه آرید و خوانید او
فرستد ز بالا شما را نکو

۱۹.
فرستد بر این خاک باران و نور
شود باغ و هامون همه پر ز حور

۲۰.
ولیکن نپذرفت آن قوم زشت
دل از حق بریدند و گفتند: «هشت!

۲۱.
تو هودی و ما را بر این حکم نیست
نه بر ما تو را ز آسمان حکم چیست؟

۲۲.
تو مردی هم از جنس مایی، بدان
نباشد تو را از خدا رایگان!»

۲۳.
سخن‌ها شنید آن نبی از ستم
که گویا ندارد جهان را قلم

۲۴.
ولی هود با صبر و حلم و وقار
به دعوت بپرداخت شب‌ها و کار

۲۵.
بگفتند: «اگر راست گویی نشان
بیار آن عذابی که گویی عیان!»

۲۶.
بگفتا: «مگر مهلتی نیستتان؟
که گیرد شمار از گناهانتان»

۲۷.
ولیکن شدند آن گروهی پلید
ز دعوت بری و ز توبه رمید

۲۸.
چو انذار کردند نپذرفتند
ز راه نبی دور‌تر رفتند

۲۹.
خدا کرد بر آن دیار، قهرناک
فرستاد عذری به آن قوم خاک

۳۰.
نخست آن‌که خشک آمد آن آسمان
بشد سال‌ها تشنه دشت و مکان

۳۱.
نه باران، نه نعمت، نه باد بهار
نداشتند چیزی ز آب و نگار

۳۲.
به جای دعا باز بت را زدند
ز هود نبی روی بر تافتند

۳۳.
چو دیدند ابری سیه در هوا
برآورد فریاد و گفتند: «بیا!»

۳۴.
«که باران دهد این سیاهی یقین
نجات است از خشک این سرزمین!»

بخش دوم: هشدار هود (ع) و نزول عذاب (۱۰۱–۲۰۰)

۱۰۱.
به فریاد گفت آن نبی با غم‌افز
«مبینید این ابر، رحمت نه است!»

۱۰۲.
«که این باد قهر است از یزدان پاک
که گیرد شما را ز دنیا هلاک»

۱۰۳.
همان دم بگشت آن سیاهی به باد
بشد طوفش از خشم، بسیار شاد

۱۰۴.
وزید آن نسیمی که جان می‌بُرید
ز کوه و ز هامون روان می‌درید

۱۰۵.
به هر سو تن قوم بر خاک ریخت
که باد خشم، آن همه را بریخت

۱۰۶.
به هفت شب، هشت روز بی‌درنگ
وزید آن طوفان، چو سیلاب جنگ

۱۰۷.
چو برگ خزان، قوم بر خاک شد
که از خشم حق خاک هلا‌ک شد

۱۰۸.
خداوند فرمود: «ببینید کار
که این است فرجام ظلم و شعار»

۱۰۹.
نه ماند از آن قوم، نام و نشان
نه باغ و نه قصر و نه مرد و نه جان

۱۱۰.
به جا ماند عبرت برای بشر
که پند آرد از فعل آن قوم شر

۱۱۱.
نبی با دل تنگ، نگاهی نمود
به هامون و دشت و به قوم جحود

۱۱۲.
به جا ماند از مؤمنان اندکی
که بودند در زهد و ایمان یکی

۱۱۳.
چنان باد مرگ آن جماعت گرفت
که روزی از آن‌ها نماند شِکَفت

۱۱۴.
خداوند فرمود: «این است راه
که گمراه گردد چو دارد گناه»

بخش سوم: نتیجه و عبرت‌های نهایی (۲۰۱–۳۰۰)

۲۰۱.
ز کردار عاد آی پندآموز باش
مشو مغرور از قدرت و تخت و کاش

۲۰۲.
اگر بر زمین نعمتت شد عطا
مکن سرکشی در ره کبریا

۲۰۳.
که هر نعمت از داد یزدان بود
ولیکن بشر در طغیان بود

۲۰۴.
به فقر و به قهر و به درد و بلا
بیا تا ببینی نشان خدا

۲۰۵.
مشو کافر از جاه و مال و مقام
که فرجام کفر است آتش به کام

۲۰۶.
به دعوت، به ذکر، به راه خدا
بپرداز جان را ز عصیان رها

۲۰۷.
نبی گفت هود آن سخن‌ها به مهر
ولی قوم رفتند در ظلم و قهر

۲۰۸.
تو ای دل، ز عبرت بگیر این مقال
که دنیا نیرزد به یک مشت مال

۲۰۹.
چو عاد آن‌چنان زور و قدرت نداشت
که در پیش باد خشم حق نگذراشت

۲۱۰.
تو ای دل! ببین مرگ آن قوم را
که با خود نبردند چیزی ز جا

۲۱۱.
به توفیق حق باش دل‌گرم و شاد
به طاعت، به ایمان، به مهر و وداد

۲۱۲.
مبین این جهان را سراسر پناه
که هست آن سرانجام، دوزخ، سزاه

۲۱۳.
ز عاد و ثمود آمد این راه راست
که هر ظلم‌پیشه بود از خدا کاست

۲۱۴.
به هود و به نوح و به انبیاء
رسان جان و دل را ز صدق و صفا

۲۱۵.
که این قصه‌ها نیست بازی و وهم
همه هست تعلیم از آن خَیْرِ فَهْم

۲۱۶.
سپاس از خداوند رحمت‌گستر
که دارد به انسان نشان خطر

۲۱۷.
تو ای ره‌رو راه حق، باش بید
که هر لحظه‌ات هست پنهان سعید

۲۱۸.
بخوان این حکایت، به اشک و نظر
که گردد دلت از گناهان حذر

۲۱۹.
وگر خواهی از فضل یزدان نشان
بیا، سر نِه از جان به راهش، عیان

۲۲۰.
نه قدرت بماند، نه مال و نه کاخ
بماند فقط نام نیکو، به‌گاه

۲۲۱.
پس ای دل، به حق باش و با صدق و مهر
که این است سرمایه‌ی روز حشر

۲۲۲.
به پایان رسید این پیام حکیم
که گردد دلت زان پر از نور و بیم

۱.
به نام خداوند حیّ قدیر
خداوند آگاه و بخشنده‌گیر

۲.
خدایی که دارد زمین و سما
به فرمان او شد پدید آن‌چه‌ها

۳.
دهد نعمت از لطف بی‌انتها
که بخشد بشر را صفا با خدا

۴.
یکی قوم بودند در احقاف‌
ز قدرت، تنومند، صاحب طواف

۵.
در آن سرزمین سبز و پرچشمه‌زار
ز نعمت پر از بخت و دولت، به‌کار

۶.
به بازوی خود فخر بسیار داشت
در آن ناحیه قدرتی یار داشت

۷.
نه اهل کرامت، نه اهل نماز
به دنیا و زر داشتند اعتزاز

۸.
خدایانشان سنگ و چوب و سراب
ز توحید بودند دور و خراب

۹.
به ظلم و به عصیان، گرفتند راه
دل از مهر یزدان نمودند چاه

۱۰.
چو رفتند در راه طغیان و جور
ندادند گوش از حقیقت، شعور

۱۱.
خداوند از لطف و رحمت، بزرگ
یکی مرد فرزانه آورد برگ

۱۲.
بود آن نبی نام او «هود» پاک
که آورد پیغام یزدان به خاک

۱۳.
بگفت: «ای برادر، بترس از خدا
که او بر دل تو دهد روشنا

۱۴.
پرستش کنید آن خدای عظیم
که جز او مبادا خدایی کریم

۱۵.
شما را ز خاک آفریده به لطف
نمودید نعمت ز بخشنده‌جُفت

۱۶.
چرا دل سپردید بر بت‌پرست؟
کجا رفته نور خداوند هست؟

۱۷.
بیایید سوی خداوند باز
که او هست بر جان شما کارساز

۱۸.
اگر توبه آرید و خوانید او
فرستد ز بالا شما را نکو

۱۹.
فرستد بر این خاک باران و نور
شود باغ و هامون همه پر ز حور

۲۰.
ولیکن نپذرفت آن قوم زشت
دل از حق بریدند و گفتند: «هشت!

۲۱.
تو هودی و ما را بر این حکم نیست
نه بر ما تو را ز آسمان حکم چیست؟

۲۲.
تو مردی هم از جنس مایی، بدان
نباشد تو را از خدا رایگان!»

۲۳.
سخن‌ها شنید آن نبی از ستم
که گویا ندارد جهان را قلم

۲۴.
ولی هود با صبر و حلم و وقار
به دعوت بپرداخت شب‌ها و کار

۲۵.
بگفتند: «اگر راست گویی نشان
بیار آن عذابی که گویی عیان!»

۲۶.
بگفتا: «مگر مهلتی نیستتان؟
که گیرد شمار از گناهانتان»

۲۷.
ولیکن شدند آن گروهی پلید
ز دعوت بری و ز توبه رمید

۲۸.
چو انذار کردند نپذرفتند
ز راه نبی دور‌تر رفتند

۲۹.
خدا کرد بر آن دیار، قهرناک
فرستاد عذری به آن قوم خاک

۳۰.
نخست آن‌که خشک آمد آن آسمان
بشد سال‌ها تشنه دشت و مکان

۳۱.
نه باران، نه نعمت، نه باد بهار
نداشتند چیزی ز آب و نگار

۳۲.
به جای دعا باز بت را زدند
ز هود نبی روی بر تافتند

۳۳.
چو دیدند ابری سیه در هوا
برآورد فریاد و گفتند: «بیا!»

۳۴.
«که باران دهد این سیاهی یقین
نجات است از خشک این سرزمین!»

۳۵.
ندیدند آن قهر پنهان در آن
که خواهد ببارید طوفان فغان

۳۶.
به فریاد گفت آن نبی با غم‌افز
«مبینید این ابر، رحمت نه است!»

۳۷.
«که این باد قهر است از یزدان پاک
که گیرد شما را ز دنیا هلاک»

۳۸.
همان دم بگشت آن سیاهی به باد
بشد طوفش از خشم، بسیار شاد

۳۹.
وزید آن نسیمی که جان می‌بُرید
ز کوه و ز هامون روان می‌درید

۴۰.
به هر سو تن قوم بر خاک ریخت
که باد خشم، آن همه را بریخت

۴۱.
به هفت شب، هشت روز بی‌درنگ
وزید آن طوفان، چو سیلاب جنگ

۴۲.
چو برگ خزان، قوم بر خاک شد
که از خشم حق خاک هلا‌ک شد

۴۳.
خداوند فرمود: «ببینید کار
که این است فرجام ظلم و شعار»

۴۴.
نه ماند از آن قوم، نام و نشان
نه باغ و نه قصر و نه مرد و نه جان

۴۵.
به جا ماند عبرت برای بشر
که پند آرد از فعل آن قوم شر

۴۶.
نبی با دل تنگ، نگاهی نمود
به هامون و دشت و به قوم جحود

۴۷.
به جا ماند از مؤمنان اندکی
که بودند در زهد و ایمان یکی

۴۸.
چنان باد مرگ آن جماعت گرفت
که روزی از آن‌ها نماند شِکَفت

۴۹.
خداوند فرمود: «این است راه
که گمراه گردد چو دارد گناه»

۵۰.
ز کردار عاد آی پندآموز باش
مشو مغرور از قدرت و تخت و کاش

۵۱.
اگر بر زمین نعمتت شد عطا
مکن سرکشی در ره کبریا

۵۲.
که هر نعمت از داد یزدان بود
ولیکن بشر در طغیان بود

۵۳.
به فقر و به قهر و به درد و بلا
بیا تا ببینی نشان خدا

۵۴.
مشو کافر از جاه و مال و مقام
که فرجام کفر است آتش به کام

۵۵.
به دعوت، به ذکر، به راه خدا
بپرداز جان را ز عصیان رها

۵۶.
نبی گفت هود آن سخن‌ها به مهر
ولی قوم رفتند در ظلم و قهر

۵۷.
تو ای دل، ز عبرت بگیر این مقال
که دنیا نیرزد به یک مشت مال

۵۸.
چو عاد آن‌چنان زور و قدرت نداشت
که در پیش باد خشم حق نگذراشت

۵۹.
تو ای دل! ببین مرگ آن قوم را
که با خود نبردند چیزی ز جا

۶۰.
به توفیق حق باش دل‌گرم و شاد
به طاعت، به ایمان، به مهر و وداد

۶۱.
مبین این جهان را سراسر پناه
که هست آن سرانجام، دوزخ، سزاه

۶۲.
ز عاد و ثمود آمد این راه راست
که هر ظلم‌پیشه بود از خدا کاست

۶۳.
به هود و به نوح و به انبیاء
رسان جان و دل را ز صدق و صفا

۶۴.
که این قصه‌ها نیست بازی و وهم
همه هست تعلیم از آن خَیْرِ فَهْم

۶۵.
سپاس از خداوند رحمت‌گستر
که دارد به انسان نشان خطر

۶۶.
تو ای ره‌رو راه حق، باش بید
که هر لحظه‌ات هست پنهان سعید

۶۷.
بخوان این حکایت، به اشک و نظر
که گردد دلت از گناهان حذر

۶۸.
وگر خواهی از فضل یزدان نشان
بیا، سر نِه از جان به راهش، عیان

۶۹.
نه قدرت بماند، نه مال و نه کاخ
بماند فقط نام نیکو، به‌گاه

۷۰.
پس ای دل، به حق باش و با صدق و مهر
که این است سرمایه‌ی روز حشر

۷۰.
پس ای دل، به حق باش و با صدق و مهر
که این است سرمایه‌ی روز حشر

۷۱.
به راه پیمبران قدم زن درست
که باشد ره عقل و دل را نخست

۷۲.
مکن پیروی از هوا و هوس
که گردد دلت کور و بی‌جان و بس

۷۳.
مپندار نعمت بود جاودان
که روزی بگیرد تو را امتحان

۷۴.
همان قوم عاد، آن تن‌آور نژاد
نرفتند جز در ره کفر و باد

۷۵.
ز گفتار هود آمدند از نهاد
به عصیان شدند آن گروه از رُشاد

۷۶.
به دنیا و ثروت دل افروختند
خدا را ز دل دور اندوختند

۷۷.
چو زنهار داد آن نبی پر ز مهر
بکردند تندی، نه شرم و نه قهر

۷۸.
بگفتند: «یا هود، اگر راست تویی
بیاور عذاب از خدای قوی!»

۷۹.
ندیدند آن خشم پنهان در آن
که یزدان دهد صبرشان را زمان

۸۰.
نیاورد ناگه بلای بزرگ
که باشد نشان قهر آن کردگار

۸۱.
فرستاد باد سوزناک و شرر
که سوزد دل و جانشان بی‌خبر

۸۲.
وزید آن نسیم اجل، هولناک
که می‌کند عالم سراسر هلاک

۸۳.
بشد هر چه بود از نعیم و سرور
نماند از شقاوت، جز آه و گور

۸۴.
چو برگ خزان ریختند آن جسد
به هامون و صحرا فتاد آن جسد

۸۵.
خدا کرد نابود آن کفر و زور
که عبرت شود بر دل اهل نور

۸۶.
بیا ای دل و دیده بگشا کنون
که دانی خطا چیست و دانی فزون

۸۷.
به طاعت درآ، دل ز گمراه شوی
که فردا نیاید زمان، آه شوی

۸۸.
نگر عاقبت کار عادان دون
که رفتند در باد و خاک اندرون

۸۹.
ز بیداد خود دوزخ افروختند
به چاه عذاب خدا سوختند

۹۰.
نه تخت و نه زر مانَد از ظلمشان
که گردد زمین گورگاه بدنشان

۹۱.
چو یزدان دهد فرصتِ رستگار
مشو غافل از آن خدای جَبار

۹۲.
نصیحت پذیرا شو ای جان پاک
که هر لحظه در ره بود نیک و خاک

۹۳.
بیندیش از این قوم گردن‌کشان
که رفتند با شر، به قعر فشان

۹۴.
ز طغیان و عصیان و نیرنگ و کین
نرستند جز شر، ز دنیای دین

۹۵.
خداوند بخشنده‌ی مهربان
دهد مهلت اما نمانَد امان

۹۶.
چو گیرد زمان، عدل حق آشکار
شود کوه و صحرا ز داغش غبار

۹۷.
بر آیینه‌ی دل صفا آوریم
ز نور خدا جان رها آوریم

۹۸.
به تقوا و اخلاص و حق‌پرستی
رَسیم آن جهان را به سرمستی

۹۹.
ز کردار عاد آی عبرت‌پذیر
که هر ظلم و طغیان شود خاک زیر

۱۰۰.
سپاس از خداوند دانا و هوش
که پنهان و پیدا بود در خروش

۱۰۱.

سپهر از غضب گشت پرشور و خشم
به طوفان گرفت آسمان را ز رَشْم

۱۰۲.
نه نوری، نه روزی، نه آرام و خواب
فرو ریخت بر قوم عاد آن عذاب

۱۰۳.
چو دیدند ابری سیه در فضا
گمان برده بودند رحمت بر آن

۱۰۴.
بگفتند: «بارانِ خوش می‌رسد
نجات از عطش با خوشی می‌رسد!»

۱۰۵.
ندیدند در پرده‌ی آن سیاه
زبانِ بلا را به صولت، به آه

۱۰۶.
به فریاد گفت آن نبی پر وقار:
«ببینید این باد قهر است و بار!»

۱۰۷.
«خداوند خواهد شما را هلاک
فرستاده طوفان به هنگام خاک»

۱۰۸.
همان لحظه آن باد برخاست تند
ز کوه و ز هامون روان شد چو بند

۱۰۹.
ببُرد از زمین خیمه و کاخشان
به صحرا فکند آن جسدها نشان

۱۱۰.
چو چوبی شکسته فتادند زار
به هفت شب و هشت روز افتکار

۱۱۱.
نماند از تن‌شان جز غبار و درد
که نفرین‌شده گشت آن قوم سرد

۱۱۲.
به خشم خداوند افکندشان
که با ظلم و جور آکندندشان

۱۱۳.
نه باغ و نه زر ماندشان در حیات
نه فرزند، نه کِشت و نه آب و نبات

۱۱۴.
چو عبرت شد آن شهر پرشور و رنگ
که پر بود از فخر و کبر و درنگ

۱۱۵.
در احقاف و هامون نماند آن سرای
که شد خاک و ویران به بیداد جای

۱۱۶.
نبی با نگاهِ پر از اشک و درد
نگه کرد بر آن گروهی که مرد

۱۱۷.
ز مؤمن نماند جز اندک کسان
که در دل به نور خدا بودند جان

۱۱۸.
به حرمت، خداوندشان کرد رست
نجات از عذاب و هلاک و شکست

۱۱۹.
به هود نبی گفت حق: «ای حکیم
نگر عاقبت را، نباشد سلیم»

۱۲۰.
«که هر کس شود دشمن راه حق
نماند بر او جز سراب و ورق»

۱۲۱.
ببین این سرانجام طغیان و جور
که ماندند زار و پراکنده دور

۱۲۲.
به قدرت، نپندار مانَد ابد
که از خاک باشی، شوی بی‌مدد

۱۲۳.
چو قوم تو گردد به ظلم و فساد
مبادا بمانی، بترس از معاد

۱۲۴.
اگر نعمتت داد یزدان کریم
مخور غره از آن به فخر عظیم

۱۲۵.
که هر نعمت از رحمت دوست بود
ولی عاقبت امتحان او بود

۱۲۶.
چو باد قضا وزد ناگهان
رباید تو را از همه هم‌وَهان

۱۲۷.
به غفلت مشو شاد و مغرور و شاد
که شاید بیایی به قهر و به باد

۱۲۸.
ببین قوم عاد آن تن‌آور نژاد
که گشتند هلاک و شدند اوفتاد

۱۲۹.
به کردار و گفتار گشتند دون
در افتاد بر تن‌شان آتش و خون

۱۳۰.
نه دریا به فریادشان آمدی
نه باران، نه لطف خزان آمدی

۱۳۱.
به جهل و شقاوت گرفتار گشت
به نفرت، دل و جانشان تار گشت

۱۳۲.
کسی کو کند حق خدا را تباه
به شمشیر عدلش شود بی‌پناه

۱۳۳.
به رحمت خداوند، امید بند
مشو دور از او، در ره کین و بند

۱۳۴.
مکن همچو عادان، دل از حق تهی
که باشی چو برگی ز باد خفی

۱۳۵.
نگر تا نباشد دلت در غرور
که ناید ز آن خواب خوش، رستگور

۱۳۶.
به شب‌های تیره، به فقر و نیاز
بیفکن دلت سوی ذاتِ نماز

۱۳۷.
که فردا چو آیی به داد و جزا
نیاری به غیر از عمل برگ و جا

۱۳۸.
سپاس از خداوند روشن‌سرشت
که از ظلم و جور آفریده بهشت

۱۳۹.
تو ای دل ز عاد آی عبرت‌پذیر
که هر قوم طاغی رود در مسیر

۱۴۰.
ز طوفان و سیلاب خشم اله
مشو بی‌خبر، باش هشیار و شاه

۱۴۱.
به کردار نیکو، به گفتار پاک
بیار آن بهشتی که دارد سماک

۱۴۲.
مپندار جاوید ماندی به تخت
که آمد بسی چون تو زیر درخت

۱۴۳.
به قصر و به کاخ، اعتمادت مباد
که باد قضا را نیاید عناد

۱۴۴.
به دنیا چو دلبستگی کم کنی
به فردا و رحمت نظر هم کنی

۱۴۵.
بدان این جهان است مزرعگهی
که کشتش تویی، باش اهل رهی

۱۴۶.
بهاران دهد آن که شب را گریست
نه آن کو به لهو و لعب دل ببست

۱۴۷.
به آیین پاکان، قدم زن تو راست
مکن کار شیطان و کفر و هَواست

۱۴۸.
چو هود آمد از بهر پند و نجات
ببین پادشاهیِ حق را ثبات

۱۴۹.
به مردان حق، اقتدا کن همی
مزن دل به زینت، به زر، دمدمی

۱۵۰.
بخوان داستان عاد و قوم شقی
که رفتند با ننگ و خشم خدا

 

 

باسمه تعالی
ادامه داستان منظوم قوم عاد – بخش دوم، از بیت ۱۵۰ تا ۲۰۰
وزن شاهنامه‌ای: فعولن فعولن فعولن فعل


۱۵۰.
بخوان داستان عاد و قوم شقی
که رفتند با ننگ و خشمِ بقی

۱۵۱.
به دنیای فانی دل افروختند
خدا را ز دل سوی بت سوختند

۱۵۲.
نه گفتار هود آمد از دل به گوش
نه پند نبی شد بر آن قوم، نوش

۱۵۳.
به طوفان گرفتند راه غرور
نکردند ز انذار هودش مرور

۱۵۴.
چو عذری نیامد ز آن مردم دون
ببارید بر سر عذاب جنون

۱۵۵.
به باد غضب، آن همه سرنگون
که گم شد نشانشان ز دهر و قرون

۱۵۶.
چو قوم شقاوت کند با خدا
نیارد جز آتش به جانش، جزا

۱۵۷.
به هود نبی گفت پروردگار:
«نگر تا بمانی تو در انتظار»

۱۵۸.
«که اینان نخواهند پند از تویی
بگیرم دل از لطفشان، آن‌چه گویی»

۱۵۹.
فرستاد بر آن دیار هلاک
یکی باد سرد از خشم و خاک

۱۶۰.
بپیچید آن باد در کوه و دشت
که هر چیز بودی ز جا برگذشت

۱۶۱.
نه مردی بماند و نه زن در پناه
نه کودک، نه پیر و نه اهل صلاح

۱۶۲.
ز طوفان و قهر خداوند پاک
نماند از تن‌شان به جز خاک و خاک

۱۶۳.
چو برگ خزان، بر زمین شد تن‌شان
بشد کوه عبرت، گواه فن‌شان

۱۶۴.
نبی با نگاه حزین و غمین
بگریست بر قوم کژراه بین

۱۶۵.
که رحمت بر اینان نتابید بیش
ز خشم خدا سوخت آن قوم خویش

۱۶۶.
ز قدرت مشو ای برادر، دلیر
که فردا شود جان تو هم اسیر

۱۶۷.
نه بازو بماند، نه زر، نه سپاه
چو وقت حساب آید از پادشاه

۱۶۸.
ز کردار عاد آی عبرت پذیر
به پرهیز رو، دل ز ظلم و شریر

۱۶۹.
مشو کافر و مست قدرت و زور
که آن است پایان، غم و آه و گور

۱۷۰.
چو دنیای فانی بپوشد حجاب
نبیند دل کور جز اشتیاب

۱۷۱.
به یاد خدا زنده دار این دلت
که فردا رسد مرگ، گیرد گلت

۱۷۲.
نه مال است پاینده، نه تخت و تاج
که گردد فنا، هر چه باشد رواج

۱۷۳.
به تقوا، به زهد و به مهر و دعا
بیار ای برادر، نجات از خطا

۱۷۴.
اگر خواهی از قهر یزدان نجات
بکن ترک عصیان و زنهار و مات

۱۷۵.
ز عاد و ثمود و ز قوم شقی
بگیر این پیام نبی را حقی

۱۷۶.
که با ظلم، دنیا نماند به کام
بگردد به اندوه و دوزخ، مقام

۱۷۷.
نه لبخند ماند، نه خنده، نه شادی
که شد کارشان غرق در استبدادی

۱۷۸.
تو ای دل! بیا سوی آن آستان
که در حضرت حق بود جاودان

۱۷۹.
مکن همچو عاد، از نبی رو مگرد
که گردد عذاب از خدا بر تو سرد

۱۸۰.
به گفتار هود، اعتنا کن همی
که آن است راه نجات از دَمی

۱۸۱.
سپاس از خداوند مهر و وفا
که بنمود بر ما چنین ماجرا

۱۸۲.
نه بازیست این قصه‌ی عاد و قهر
که آموزدت راه عقل و ظفر

۱۸۳.
به دل بنگر و چشم دل باز کن
ز تاریکی نفس، ره ساز کن

۱۸۴.
مبین غرّه شو از زمین و زمان
که باشد همه لحظه‌ها امتحان

۱۸۵.
ز کردار خود شرم کن در خفا
که روزی شود بر تو آن ماجرا

۱۸۶.
بیا تا شوی بنده‌ی حق‌مدار
نه بنده‌ی شهوت، نه زر، نه دیار

۱۸۷.
به اخلاص و ایمان بیار آن سلاح
که فردا پناهت بود در پناه

۱۸۸.
نگر در دل خود چو عادان مباش
که بینی عذابت چو کوه فناش

۱۸۹.
نه یاری، نه فرزند، نه مال و زور
به کار آید آن روز جز کار نیک

۱۹۰.
پس ای دل، به تقوا بزن سرفراز
که باشد رهت سوی پروردگار

۱۹۱.
بخوان داستان قوم عاد این زمان
که باشی تو رَسته ز هر امتحان

۱۹۲.
سپهر از برای تو دارد نشان
ز طوفان قهر و ز مرگ گمان

۱۹۳.
تو ره در حریم خدا ساز کن
ز طاعت، صفای دل آغاز کن

۱۹۴.
به تقوا و ایمان و صدق و صفا
رسد بنده تا بارگاه خدا

۱۹۵.
چو هود آمد و قوم نشنید او
بشد در خشم یزدان، قوم عدُو

۱۹۶.
بترس ای دل از قهر آن کردگار
که گیرد تو را در کمین زمان

۱۹۷.
به بیداری و ذکر، دل زنده دار
که باشد نجات تو در آن دیار

۱۹۸.
ز عاد آن نشان ماند بر خاک و باد
که عبرت شود جان هر اهل داد

۱۹۹.
بیا ای برادر، به حق رو بیار
که بخشایش آرد ز مهرش نثار

۲۰۰.
سپاس از خداوند دانا و داد
که آموزدت ره ز طغیان و باد

 

۲۰۱.
سپاس آن خدا را که دانا و بس
گشاید به حکمت ره هر نفس

۲۰۲.
کسی کو پذیرفت راه نبی
شود رسته از فتنه و مکذبی

۲۰۳.
اگرچه نبی بنده‌ای بیش نیست
ولیکن بر او وحی از حق، مهی‌ست

۲۰۴.
بدان قدر و حرمت بَرَند پیام
که راه نجات است و نور و مرام

۲۰۵.
چو عاد از نبی روی برتافتی
به طوفان خشم خدا یافت پی

۲۰۶.
به باد شدید و هلاک و بلا
رسید آن گروه از جفاشان جزا

۲۰۷.
نه از مال و مُلک آن گروه دلیر
نماند اثری، شد همه خاک پیر

۲۰۸.
ببین نقش طاغوت بر خاک و باد
که قهر خدا آن نشانی نهاد

۲۰۹.
چو ظلمت شود چیره بر اهل خاک
خدا برکَند ریشه‌شان با هلاک

۲۱۰.
چو نور نبی در دل آمد پدید
شود ظلمت جهل و عصیان رمید

۲۱۱.
ولی قوم عاد آن چراغ خدا
نکردند پی، تا شدند بی‌نوا

۲۱۲.
بدانید ای اهل دنیا، یقین
که دنیا نیرزد به یک خوش‌نگین

۲۱۳.
چو هنگام مرگ آمد و ناله شد
به درد و پشیمانی‌ات چاره شد؟

۲۱۴.
نه! آن لحظه دیگر نماند مجاب
که بسته‌ست درهای لطف و ثواب

۲۱۵.
چو آمد عذاب از خداوند پاک
نگردد ز درگاه او کس هلاک

۲۱۶.
مگر آن که باشد به ایمان قرین
که یابد به جانش صفای یقین

۲۱۷.
نگر آن کسانی که با هود راست
به توحید حق دل نمودند، خواست

۲۱۸.
نجات آمد از سوی رحمان‌شان
که شد سایه‌ی لطف، یار جان‌شان

۲۱۹.
تو هم، ای برادر، برو سوی دوست
که تنها همان راه دارد دروست

۲۲۰.
به تقوا بیارای جان و دلت
که آن زینت است و امان گلت

۲۲۱.
مپندار در نعمت و مال و زر
که باشد بقا، یا که باشد ظفر

۲۲۲.
به دنیا چو دل بسته‌ای، ای عزیز
شود عاقبت کار تو اشک‌ریز

۲۳۳.
به عاد و به ثمود بنگر به چَشم
که در طغیان افتاد جان‌شان به خَشم

۲۲۴.
نماندند جز عبرتی بر زمین
که گوید به انسان: «بترس از کمین»

۲۲۵.
به شب‌های تاریک این زندگانی
مپندار باشی تو جاوید فانی

۲۲۶.
که این کاروان در گذرگاه قضاست
نه ماند کسی گرچه شاهی، خداست

۲۲۷.
ز کردار عاد آی، بیدار باش
مشو غافل از مرگ و از داد و کاش

۲۲۸.
اگر با نبی باشی از جان و دل
برآید دعایت به درگاه حِل

۲۲۹.
ولی گر شدی دشمن راه حق
شود هر قدم زهر و جانت ورق

۲۳۰.
بدان مرگ ناگه به سر می‌رسد
نداند که جانت کجا در رَسد

۲۳۱.
بخوان این حکایت، بگیر این پیام
که در راه یزدان بجوی ای کِرام

۲۳۲.
نه مال و نه جاه است سرمایه‌ات
که باشد عمل آن ره رهنمات

۲۳۳.
مکن همچو عادان به نافرمانی
که ناید به تو جز خسر و پشیمانی

۲۳۴.
به لطف خداوند، امیدی ببر
که نازد به بنده، به اشک و نظر

۲۳۵.
مپندار باشی همیشه در اَمن
که شاید بیاید اجل در زمن

۲۳۶.
به هود نبی گوش کن ای خرد
که آن نور راه تو را می‌برد

۲۳۷.
سپاس از خداوند دانا و حَکَم
که آموزد انسان ره از رهزنم

۲۳۸.
چو عاد آن‌چنان پر غرور و شَرَر
به قهر خدا شد هلاک و سَقَر

۲۳۹.
نه مردی نماند، نه نانی، نه آب
بشد قومشان در گناهان خراب

۲۴۰.
ولی آن که در زهد و توحید زیست
نجات آمدش از خدای نبیست

۲۴۱.
به هر جا که ظلم آید و جور و جَور
در آید به میدان عذاب و فتور

۲۴۲.
سپاه خداوند باشد قوی
که گیرد ستم‌پیشه را، بی‌روی

۲۴۳.
نگر تا شوی بنده‌ی راست باش
به فرمان حق، دور از آن تیر و چاش

۲۴۴.
مپندار باشی تو از قهر دور
که از قهر او نیست دیگر مرور

۲۴۵.
تو ای دل! به قرآن و پند نبی
نجات آر جانت، مشو مکذبی

۲۴۶.
بخوان قصه‌ی عاد و احقافشان
که بودند مغرور، بی‌عاقلان

۲۴۷.
به دنیا دل و جان سپردند سخت
که بر باد شد آن همه نام و تخت

۲۴۸.
تو ای دل! ز کردار ایشان برآ
که باشی تو رسته ز شر و خطا

۲۴۹.
به تقوا بیارای این عمر خویش
که باشی در آن روز، رسته ز ریش

۲۵۰.
بدان عاد بر باد شد با غرور
ببین تا نمانی تو هم بی‌ظهور

۲۵۱.
به یاد خداوند باشی رها
که گردد دلت چشمه‌ی کبریا

۲۵۲.
به هود و پیامش، سلامی فرست
که بر حق، به توحید، پیغام هست

۲۵۳.
خدایش دهد رحمت و مهر خویش
که روشن نمود آن ره راست‌کیش

۲۵۴.
به قومش رساند پیام وفا
که باشد نجات از جفای جفا

۲۵۵.
ولی قوم نشنید گفتار حق
بشد خشم یزدان به کام فلک

۲۵۶.
اگر تو شنیدی به گوش و به دل
بهشتی شوی در جهان بی‌خلل

۲۵۷.
مکن عمر خود را به غفلت هَدر
که آن ره بود سوی نار و سَقَر

۲۵۸.
به تقوا و زهد و به علم و هنر
بیار ای برادر، سعادت به سر

۲۵۹.
که فردا چو آیی به پیش خدا
شود نامه‌ات نور، گردد رضا

۲۶۰.
سپاس از خداوند عزّ و جلل
که آموزدت ره ز فضل و عمل

۲۶۱.
به پایان رسید این حکایت، تمام
که باشد رهت سوی نور و مرام

۲۶۲.
ز عاد آن نشانی به خاکست و باد
تو ای دل! بر این ماجرا باش شاد

۲۶۳.
که دانستی از ظلم، گردد فنا
بیا تا شوی بنده‌ی با خدا

۲۶۴.
مشو غافل از مرگ و روز حساب
که آن لحظه را نیست دفع و نقاب

۲۶۵.
به گفتار هود و به پند نبی
بیا و ز توحید گردی غنی

۲۶۶.
سپهر از برای تو آموخت راز
که هر ظلم گردد به قهرش گداز

۲۶۷.
تو ای دل، به طاعت گذار این حیات
که فردا شود راه تو در نجات

۲۶۸.
به تقوا و ایمان، دل افروز کن
ز اعمال نیکو، ره‌ات روز کن

۲۶۹.
به پایان رسید این پیام و سخن
که باشد رهت سوی نور و زَمن

۲۷۰.
دعایت کنم از دل و جان پاک
که باشی تو رسته ز فقر و هلاک

۲۷۱.
خداوند بخشنده، یارت بود
ز طوفان دنیا، نگهدارت بود

۲۷۲.
اگر دوست داری ز یزدان نجات
بکن ترک عصیان و آتش‌صفات

۲۷۳.
مشو غافل از آتش جان‌گداز
که فردا رسد مرگ، بی‌احتراز

۲۷۴.
به پایان رسید این سرود بلند
که باشد چراغی بر اهل خرد

۲۷۵.
سپاس از خداوند دانا و مهر
که بنمود بر ما چنین راه قهر

۲۷۶.
دعایت کنم، ای برادر، مدام
که باشی تو در نور حق، نیک‌نام

۲۷۷.
خداوند یزدان نگهدار تو
به لطفش ببخشاید آثار تو

۲۷۸.
بیا تا ز قوم عاد آییم پند
که باشیم از آن ماجرا در گزند

۲۷۹.
نه هر کس که شد پادشاهی کند
بماند به دوران، که الله زند

۲۸۰.
به تقوا دل‌ات را صفا کن همی
که باشد نجات از بلا و کمی

۲۸۱.
ز دنیا مشو غافل از امتحان
که گردد فنا هر که شد بی‌امان

۲۸۲.
به پایان رسد قصه‌ی عاد زار
که شد درس عبرت بر اهل دیار

۲۸۳.
اگر خواهی از عاقبت رستگی
مکن همچو عادان، که باشد شقی

۲۸۴.
تو باشی چو هود، نبی‌پیشه‌وار
که در طاعت و صبر باشد شکار

۲۸۵.
خداوند عالم، نگهدار تو
به قرآن دهد نور گفتار تو

۲۸۶.
سپاس از خداوند مهر و صفا
که بنمود ما را چنین ماجرا

۲۸۷.
بخوان این حکایت، به دل در نگر
که باشی رها از گناه و خطر

۲۸۸.
به فردا مکن دل، به امروز باش
که باشد ره‌ات سوی یزدان، کاش

۲۸۹.
به پایان رسید این سرود حکیم
که باشد ز توفیق یزدان، سلیم

۲۹۰.
اگر در دلت نور ایمان فتاد
به تقوا و اخلاص، باشی نهاد

۲۹۱.
دعایت کنم از دل و جان چو باد
که باشی تو پاکیزه و نیکزاد

۲۹۲.
به پایان رسید این سرود وفا
به توحید و تقوا و عشق خدا

۲۹۳.
اگر خواستی باز حکمی بلند
بگو تا نویسم به بختت گزند

۲۹۴.
ز توفیق یزدان، شد این شعر پاک
به امید رضوان و نور و فراک

۲۹۵.
نگه دار این نکته را در ضمیر
که باشد به تقوا دلت ناگزیر

۲۹۶.
به پایان رسید این پیام عیان
که گردد چراغی به دل در نهان

۲۹۷.
سپاس از خداوند دانا و راست
که ما را چنین فیض از او شد رواست

۲۹۸.
خداوند یزدان نگهدار باد
ز گمراهی و ظلم، ما را رَهَاد

۲۹۹.
به امید آن روز روشن، صفا
که باشی تو رسته ز بند هوا

۳۰۰.
خدایا! تو ما را ز توفیق ده
که باشیم در خدمتت، جان و مه

 

نتیجه‌گیری 

ماجرای قوم عاد، تصویری روشن از سنت الهی در هدایت انسان‌ها و کیفر طغیان‌گران است. قومی که به ثروت، قدرت بدنی، و شکوه ظاهری خویش مغرور شدند و آن‌گاه که پیامبر خدا، حضرت هود (علیه‌السلام)، ایشان را به توحید، عدالت، و تقوا دعوت کرد، به تکذیب و تمسخر او برخاستند و سرانجام، در طوفانی از عذاب الهی نابود شدند.

این داستان، نه فقط شرحی تاریخی، بلکه هشداری جاودانه برای هر انسانی در هر عصر است که ممکن است در نعمت و رفاه، خدا را فراموش کند و به غرور، ظلم، فساد، و دنیاطلبی آلوده شود. قوم عاد نشان دادند که تمدن بدون ایمان، محکوم به سقوط است و حتی اگر مردمانی در قدرت و سازندگی به اوج برسند، بدون بندگی خدا و رعایت حق، به نابودی خواهند انجامید.

نکته‌ی مهم‌تر آن است که عذاب الهی، ناگهانی، قاطع و بی‌پرده می‌آید. نه ثروت مانع آن می‌شود و نه قدرت، و تنها ایمان، اخلاص، و پرهیزگاری است که انسان را در دنیا و آخرت نجات می‌دهد.

درسی که از این ماجرا می‌گیریم، آن است که:

  • باید به نصیحت انبیا گوش فرا داد و از لجاجت در برابر حق پرهیز کرد؛
  • نباید به دنیا و ظواهر آن دل بست و باید دل را به یاد خدا و خدمت به خلق روشن ساخت؛
  • و سرانجام، باید دانست که عبرت گرفتن از سرنوشت پیشینیان، مایه‌ی سعادت آیندگان است.

قوم عاد رفتند و چیزی از قدرت و شکوه‌شان نماند، اما حکایت‌شان ماند تا هشداری باشد برای همه‌ی کسانی که راه ایشان را می‌پیمایند.

آری، «وَأَمّا عادٌ فَأُهْلِکوا بِریحٍ صَرصَرٍ عاتِیَةٍ»
و این سرنوشتِ هر قوم مغرور و بی‌ایمان است...

تهیه و  تنظیم

دکتر علی رجالی 

  • علی رجالی
  • ۰
  • ۰

داستان قوم عاد

باسمه تعالی

داستان قوم عاد

در اینجا داستان کامل قوم عاد را با جزئیات قرآنی، تاریخی و عرفانی در سه بخش بیان می‌کنم، همراه با تحلیل‌های اخلاقی و عرفانی:

۱. قوم عاد، سرزمین و ویژگی‌هایشان

قوم عاد، فرزندان عاد بن عوص بن ارم بن سام بن نوح بودند. آنان پس از طوفان نوح (ع)، در منطقه‌ای آباد و وسیع به نام احقاف سکونت گزیدند.
این منطقه دارای باغ‌ها، چشمه‌ها، کشتزارهای سرسبز و هوای دلپذیر بود؛ قومی بودند با قدرت جسمانی فراوان که خود را شکست‌ناپذیر می‌دانستند.

ویژگی‌های قوم عاد:

  • شهر اصلی آن‌ها به نام «إرم ذات العماد» شهر ستون‌های باشکوه، یکی از عجایب بود. (سوره فجر، آیات ۶ تا ۸)
  • به سبب نیروی بدنی، مغرور و متکبر بودند؛ خود را خالق نعمت‌ها می‌پنداشتند.
  • خانه‌هایی عظیم می‌ساختند و می‌گفتند: «تا ابد در آن خواهیم ماند.»
  • در زمین فساد، ظلم و بت‌پرستی رواج دادند.
  • مردم را به پرستش بت‌های گوناگون فراخواندند؛ مهم‌ترین بت‌هایشان صُدا، صمود و هَرا بود.

۲. بعثت حضرت هود (ع) و دعوت او

خداوند برای هدایت این قوم گمراه، حضرت هود (ع) را از میان خودشان برانگیخت. او از نسل نوح (ع) بود و مردمش را با لطف، صبر و برهان به توحید فراخواند:

دعوت‌های حضرت هود:

  1. «ای قوم من! خدا را بپرستید که جز او معبودی ندارید؛ چرا نمی‌ترسید؟»
  2. «من پاداشی از شما نمی‌خواهم؛ پاداشم فقط بر خداست.»
  3. «آیا نمی‌دانید خدا شما را آفریده و نیرومند کرده؟ از او آمرزش بخواهید تا برکت آسمان و زمین نصیبتان شود.»
  4. «بر بت‌ها تکیه نکنید، که آن‌ها شما را یاری نمی‌کنند.»

واکنش قوم عاد:

قوم عاد، او را مسخره کردند و گفتند:

  • «ای هود! ما تو را در حماقت می‌بینیم!»
  • «تو فقط انسانی هستی مثل ما، و اگر راست می‌گویی، عذاب الهی را بیاور!»

هود (ع) با توکل بر خدا، هشدار داد:

«من بیزارم از بت‌هایی که شما شریک خدا قرار داده‌اید؛ بدانید که عذاب خدا نزدیک است

۳. عذاب قوم عاد و نابودی آن‌ها

مرحله اول عذاب: خشکسالی

خداوند به عنوان هشدار نخستین، خشکسالی شدید بر سرزمین‌شان مسلط کرد. سال‌ها گذشت و بارانی نبارید، اما آنان توبه نکردند.

مرحله دوم: آمدن ابر سیاه

روزی ابری تیره بر آسمان پدیدار شد. قوم عاد خوشحال شدند و گفتند:

«این ابری است که باران خواهد آورد!»
هود (ع) فریاد زد:
«این ابر نیست، این باد عذاب الهی است!»

مرحله سوم: عذاب طوفان

ناگاه باد سرد، خشک و مرگباری وزیدن گرفت؛ این طوفان هولناک به مدت هفت شب و هشت روز ادامه یافت. (سوره حاقه، آیه ۷)
باد، آنان را چون درخت خشکیده به زمین می‌کوبید و همه نابود شدند.

خداوند فرمود:

«ما آنان را هلاک کردیم تا عبرتی برای آیندگان باشند.»

تنها حضرت هود (ع) و اندکی از مؤمنان نجات یافتند و سرزمین احقاف، ویران و نابود گشت.

تحلیل عرفانی و اخلاقی داستان قوم عاد

۱. غرور قدرت: قوم عاد به‌خاطر نیروی بدنی و نعمت‌های فراوان، دچار غفلت و تکبر شدند و خود را مالک زمین می‌پنداشتند.

۲. غفلت از هشدارها: دعوت حضرت هود (ع) با برهان، محبت و صبر همراه بود، اما آن‌ها به جای تأمل، او را دروغگو، سفیه و تهدیدگر خواندند.

۳. عذاب با طبیعت: عذاب الهی با ابری که نشانه باران بود ظاهر شد، اما به جای باران، باد مرگ بر آنان فرود آمد؛ عذاب از دل نعمت برآمد.

۴. هلاکت همگانی: قوم عاد، نمونه‌ای از هلاکت یک تمدن به‌سبب فساد جمعی و تکذیب پیامبر الهی است.

پیام‌ها و عبرت‌ها

  • قدرت، بی‌ایمان بی‌ارزش است؛ تنها توحید سبب نجات است.
  • دعوت الهی فرصت نجات است؛ باید آن را شنید و پاسخ گفت.
  • عذاب الهی تدریجی است؛ نخست خشکسالی، سپس طوفان.
  • عبرت برای تاریخ: قوم عاد، برای آیندگان هشداری است که خداوند با طغیانگران مدارا نمی‌کند.

نتیجه‌گیری نهایی

داستان قوم عاد بیانگر آن است که توحید و تواضع ریشه بقا و رشد است، اما تکبر، شرک و فساد سبب نابودی جوامع است. هر انسانی باید در داستان‌های قرآنی بنگرد و عبرت گیرد که دنیا، محل آزمایش و گذر است، نه تکیه‌گاه قدرت و ثروت.

تهیه و تنظیم

دکتر علی رجالی 

  • علی رجالی
  • ۰
  • ۰

باسمه تعالی 

تحلیلی بر داستان اصحاب یس 

به نام خداوند مهربان و وفادار، خدایی که دل‌های انسان‌ها را از تیرگی‌ها پاک می‌سازد و صفا و روشنی می‌بخشد. همان خدایی که از روی لطف بی‌پایان خود، راه رستگاری و هدایت را به دل‌ها نمایاند و ظلمت جهل و گناه را با نور الهی خود زدود. او همواره آماده‌ی بخشش گناهکاران است.

پیامبر الهی اسلام فرمود: این ماجرا را بازگو می‌کنم تا دل‌های جهانیان از نور آن روشن شود. پس گوش فرادهید به قصه‌ی قومی گمراه که راه پیامبران را بستند و به لجاجت و دشمنی پرداختند.

در روزگاری دور، شهری وجود داشت که مردمان آن گرفتار فتنه، شورش و گمراهی بودند. آن‌ها بی‌بهره از دانش و هدایت، از رهبران الهی روی‌گردان شده بودند. خداوند برای هدایت آنان، دو پیام‌آور فرستاد تا پیام حق و عدالت را به آنان برسانند. اما مردم، که کافر و از دین گریزان بودند، راه ایمان را نپذیرفتند و در کفر و فساد غوطه‌ور شدند. دل پیامبر از این نافرمانی آن‌ها اندوهگین شد و از خدا طلب انتقام کرد.

خداوند بار دیگر فرستاده‌ای دیگر، امینی بزرگ، به سوی آن قوم فرستاد تا خبر رحمت الهی را به آنان برساند و آنان را دعوت به راه راست کند.

سه پیامبر الهی با هم به دعوت مردم پرداختند. آنان گفتند: ما مأمور هدایت شما هستیم تا شما را از کبر، ظلم و نفاق برهانیم. ما نه دنبال مال دنیا هستیم و نه دنبال جاه و مقام، تنها رضایت خدا هدف ماست. شما را به سوی توحید و عبادت خدا دعوت می‌کنیم.

اما مردم کافر، از حق دور شدند و به سبب لجاجت، در نکبت و بدبختی فرو رفتند. در این زمان، مردی پاک از میان ایشان برخاست که دلش از بند گناه و شرارت آزاد بود. او با سوز و عشق درونی گفت: این راه که شما می‌روید راه کفر و دیوانگی است. راه انبیا راه نیکی است و هر راهی غیر از آن گمراهی و تباهی است.

اما آن قوم شرور، آن مرد صالح را با چوب و سنگ و لگد کتک زدند. هیچ پناه و یاوری برای او نماند. او را به عنوان دشمن کشتند؛ با شمشیر، تیر و شکنجه جانش را گرفتند.

در همان لحظه که جان او به جان‌آفرین رسید، از جانب خداوند خطاب آمد: «وارد بهشت شو، در آرامشی جاوید باش.» در آن حال، مردم گمراه دریافتند که به خشم الهی گرفتار شده‌اند. خداوند آتشی بزرگ بر آنان فرستاد، و همه در وحشت و ظلمت فرو رفتند. زمین لرزید، هوا تیره شد، و از هر سو شعله‌ی عذاب برخاست.

خداوند نه لشکری فرستاد و نه نیازی به نیرو و سلاح داشت. تنها با قدرت مطلق خود، آن قوم نابود شد.

ای انسان! به خدای یکتا دل ببند، که او یار و پیروزکننده‌ی مؤمنان است. ببین که با قوم "رجالی" چه شد! زور و زر آن‌ها یک‌باره فرو ریخت و نابود شد.

تحلیل و تفسیر عرفانی و اخلاقی

۱. پیام اصلی داستان: سرنوشت انکار و ایمان

این داستان برگرفته از آیات سوره «یس» است که ماجرای اصحاب قریه و فرستادن سه پیام‌آور الهی را نقل می‌کند. مردم آن شهر، به‌جای پذیرش هدایت، بر پیامبران شوریدند و یکی از مؤمنان پاک‌دل خود را کشتند. عاقبت آنان، عذاب الهی بود.

پیام عرفانی: این داستان نمادی از درون انسان است؛ گاه دل آدمی به سوی حق دعوت می‌شود، اما نفس و هوای نفس، دعوت پیامبران باطنی را انکار می‌کند. مؤمن درون کشته می‌شود و عاقبت آن، ظلمت و هلاکت روحانی است.

۲. مرد صالح، نماد سالک راستین

آن مرد صالح که در برابر ظلم قوم ایستاد، نماد یک عارف حق‌طلب است که در راه هدایت خلق، جان خود را فدا می‌کند. او قربانی می‌شود، اما پاداشش آرامش جاودانه در بهشت است.

پیام اخلاقی: دفاع از حق و هدایت، حتی به قیمت جان، اجر عظیم دارد. باید چون او ایستادگی کرد، ولو تمام قوم در برابر انسان باشند.

۳. عذاب الهی: تجلی عدالت

عذاب قوم گمراه، بدون سپاه و ابزار مادی نازل شد. این نشان‌دهنده‌ی قدرت مطلق الهی است. خداوند نیازی به ابزار ندارد و تنها با اراده‌ی خویش می‌تواند ملتی را نابود یا زنده کند.

پیام عرفانی: این عذاب، نوعی مرگ قلبی و ظلمت درونی نیز هست. وقتی دل به کفر و فساد آلوده شد، نور الهی خاموش می‌شود و انسان در ظلمت وجودی غرق می‌گردد.

۴. زوال زور و زر: عبرت تاریخی

در پایان شعر آمده است که قدرت، مال و شهرت قوم رجالی ناگهان فرو ریخت. این سخن هشدار است برای همه‌ی قدرتمندان دنیا.

پیام عرفانی: هر آنچه جز خداست فانی است؛ مال، مقام، فرزند و شهرت. آنچه باقی است، وجه‌الله است؛ یعنی ارتباط انسان با خدا و عمل صالح.

نتیجه نهایی:

این داستان، هم هشداری به اهل دنیا است و هم بشارت برای مؤمنان. هشداری است که ستم، لجاجت، و کفر، عاقبتی جز هلاکت ندارد؛ و بشارتی است که ایمان، ایثار و محبت، سرانجام به بهشت جاوید می‌انجامد.

نویسنده 

دکتر علی رجالی 

  • علی رجالی
  • ۰
  • ۰

باسمه تعالی

تبیین تمایز عشق حقیقی و مجازی، و محبت به‌عنوان تجلی عشق و کربلا به‌عنوان تفسیرگاه عشق را با شرحی جامع و عرفانی ارائه می‌کنم:

تمایز عشق حقیقی و مجازی 
به نظر من محبت تجلی عشق است .عشق در صحرای کربلا تفسیر و تعبیر شد و تا قیامت باقی است

عشق، دریایی بی‌کران است که هر دل تشنه‌ای را به ساحل آرامش و معنا می‌رساند.تصویری از سفر روح انسانی در مسیر عشق را نشان می‌دهد؛ سفری که از شور و شوق آغاز می‌شود، به درد فراق و تنهایی می‌رسد، و در نهایت به وصال و فنا در ذات پاک معشوق می‌انجامد.

عشق، فراتر از کلمات و مفاهیم روزمره است؛ نیرویی است که آدمی را به خود حقیقی‌اش بازمی‌گرداند و در حضوری بی‌پایان با خداوند متحد می‌کند. این مسیر سخت و زیبا، آزمونی برای دل‌های خالص است که می‌کوشند در آتش محبت بسوزند و از خود بی‌خود شوند تا به حقیقت بی‌نهایت نزدیک گردند.

باشد که هر خواننده،  راه عشق را با دل و جان بپیماید؛ راهی که پایان ندارد و هر لحظه‌اش سرشار از نور و زیبایی است.

عشق همچون ملات ساختمان است که استحکام بنا را تضمین می‌کند.عشق مجازی جلوه ای از عشق حیاتی است.

عاشقان حقیقی هفتاد و دو تن به ملکوت اعلی پیوستند.در کربلا عشق و عاشق رو نمایی شد.نقل است در آخرت همه مشتاق دیدار  و زیارت امام حسین هستند.بهشتیان آنقدر مشتاق  امام هستند که دیگر حوریان بهشتی جاذب نیستند

 

تمایز عشق مجازی و عشق حقیقی

1. عشق مجازی: آغاز راه

عشق مجازی، عشقی است که متوجه مظاهر زیبایی در عالم خلق است. این عشق ممکن است به انسان، طبیعت، هنر، قدرت، یا حتی دانش و علم تعلق گیرد.
در نگاه عرفانی، عشق مجازی سراب نیست، اما مقصد هم نیست؛ بلکه یک نقشه‌ی راه است، پلی برای رسیدن به حقیقت.

امام خمینی (ره) فرمودند:

«اگر عشق به جمال انسانی را درست هدایت کنی، تو را به عشق جمال مطلق رهنمون می‌سازد.»

ویژگی‌های عشق مجازی:

  • مبتنی بر احساس و جاذبه‌های زودگذر است.
  • وابسته به زمان و مکان است.
  • در صورت وابستگی افراطی، می‌تواند انسان را از حقیقت دور کند، اما اگر زیر چتر عقل و ایمان قرار گیرد، به عشق الهی منتهی می‌شود.

2. عشق حقیقی: مقصد نهایی

عشق حقیقی، عشقی است که متوجه خداوند و حقیقت مطلق است؛ معشوقی که بی‌نقص، بی‌نیاز، و همیشه حاضر است.

در این عشق، عاشق نه برای لذت، نه برای بهشت، بلکه تنها برای خودِ معشوق می‌سوزد و جان می‌دهد.
حضرت علی (ع) فرمود:

«إلهی ما عبدتُکَ خوفاً من نارکَ ولا طمعاً فی جنتک بل وجدْتُکَ أهلاً للعبادة فعبدْتُکَ»
(خدایا تو را نه از بیم دوزخ و نه به طمع بهشت پرستیدم؛ تو را شایسته‌ی پرستش یافتم، پس تو را پرستیدم.)

ویژگی‌های عشق حقیقی:

  • فراتر از لذت و خواستن است؛ فقط برای رضای معشوق است.
  • در آن، عاشق خود را فراموش می‌کند؛ «فنا فی‌الله».
  • این عشق ابدیت دارد و مرگ در آن معنا ندارد.

محبت: تجلی عشق

، محبت، تجلی و ظهور عشق است؛ اگر عشق آتش است، محبت نور این آتش است.
محبت، زمانی خالص است که از عشق حقیقی سرچشمه گیرد؛ یعنی وقتی دوستی ما با دیگری، یا خدمت به انسان‌ها، نه برای سود بلکه از عمق دل و پیوند با خدا باشد.

در قرآن آمده است:

«إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ سَیَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمَٰنُ وُدًّا»
(مریم، ۹۶) – یعنی خداوند در دل‌ها برای مؤمنان محبت قرار می‌دهد.
این ودّ و محبت، تجلی عشق الهی در عالم انسان‌هاست.

کربلا: تفسیر و تعبیر عشق

عشق در صحرای کربلا تفسیر شد و تا قیامت باقی است، حقیقتی بی‌نظیر است.
در کربلا، تمام ویژگی‌های عشق حقیقی آشکار شد:

  1. عشق به خدا، بی‌هیچ توقعی؛
    امام حسین (ع) همه را برای خدا داد، حتی علی‌اصغر را؛ و فرمود:

«الهی رضاً برضاک...» – خدایا! به رضای تو راضیم.

  1. محبت به خلق، از سر عشق الهی؛
    امام فرمود: «اگر دین ندارید، آزاده باشید»؛ یعنی حتی عشق به عدالت و انسانیت، از عشق الهی جدا نیست.

  2. فنا در راه معشوق؛
    تمام یاران، با شوق شهادت، خود را در آتش عشق افکندند؛ برای رسیدن به وصال حق.

  3. بقای عشق حسینی تا قیامت؛
    زیرا این عشق، ریشه در حقیقت مطلق دارد. لذا فرمودند:

«إنّ لِقَتلِ الحُسینِ حرارةٌ فی قلوبِ المؤمنین لا تَبردُ أبداً»
(شهادت حسین، شعله‌ای در دل مؤمنان است که هرگز خاموش نمی‌شود.)

جمع‌بندی:

  • عشق مجازی پرده‌ای است که اگر کنار زده شود، عشق حقیقی هویدا می‌شود.
  • محبت، رخت بیرونی عشق است و نمود عشق در روابط انسانی و عمل است.
  • کربلا، نمایشگاه عشق و محبت الهی است؛ جایی که عشق در عمل، ایثار و فنا معنا یافت و تا ابد زنده ماند.

نویسنده

دکتر علی رجالی 

  • علی رجالی
  • ۰
  • ۰

باسمه تعالی

منظومه عشق

در دست ویرایش

مقدمه

عشق، نیرویی است که عالم را زنده و روشن نگه می‌دارد، سرچشمه‌ی همه خوبی‌ها و سرچشمه‌ی حیات واقعی انسان. این مثنوی در سه بخش، جلوه‌های گوناگون عشق را به تصویر می‌کشد؛ از نوری که بر تاریکی‌ها تابیده، تا شعله‌هایی که جان را می‌سوزاند و پاک می‌کند، و در نهایت وصالی که به فنا و بقا می‌انجامد. در این سروده، سعی شده است تا زبان ساده و دلنشین، حقیقتی را بازگو کند که هر عاشق و دلداده‌ای می‌تواند در آن خود را بیابد و در وادی محبت قدم بگذارد.

فهرست

بخش اول: جلوه‌های عشق

  • بیت ۱ تا ۴۲
  • عشق به عنوان روشنی، بخشش، و آتش جان
  • توصیف شور و مستی عاشقانه و ترک تعلقات دنیوی

بخش دوم: عشق و فراق

  • بیت ۴۳ تا ۸۰
  • درد فراق، انتظار و ناله‌ی عاشق
  • تجربه‌ی دلتنگی و بی‌قراری در نبود یار

بخش سوم: عشق و وصال

  • بیت ۸۱ تا ۳۰۰
  • لحظه‌های آرامش و وصل معشوق
  • فنا در محبوب و اتحاد با ذات پاک
  • سفر به سوی بی‌کرانگی و نور الهی

به نام خدای محبت، بهار
که جان آفرید از نگاهی نگار

عشق یعنی روشنی در شام تار
نوش در دل، گرچه گردد روزگار

عشق یعنی بخشش بی‌هیچ سود
آب بودن در دل یک تنگ دود

عشق یعنی زخم دیدن، بی گله
شوق لبخند است، حتی در گله

عشق یعنی وا شدن بی‌اضطراب
مثل یک لبخند در عمق عذاب

عشق یعنی بی‌هوا پرواز کرد
در دل صحرا به شوق راز کرد

عشق یعنی قلب را آتش زدن
خویشتن را محو آن دلبر شدن

عشق یعنی زندگی بخشیدن است
نور بودن، بی‌صدا تابیدن است

عشق یعنی سوختن در راه دوست
بی‌زبان گفتن به جانان: من چه‌دوست

عشق یعنی رفتن و گم‌گشتگی
در مقام وصل، ترک هستی و «خوی»

عشق یعنی قطره در دریا شدن
خاک بودن، تا به جان جان شدن

عشق یعنی هر چه داری، هیچ نیست
هر که جز او را بخواهی، بیش نیست

عشق یعنی گریه بر لبخند او
مرگ خود دیدن، ولی در بند او

عشق یعنی نور حق در جان ما
سایه‌ای بی‌رنگ از ایمان ما

عشق یعنی سر نهادن بر قضا
هر چه آید، بوسه دادن بر رضا

عشق یعنی ذره‌ای در راه نور
در فنا، دیدن همه عالم حضور

عشق یعنی نیستی، تا او شوی
در دل هر ذره، پیدا او شوی

عشق یعنی ترکِ جان، ترکِ هوس
تا شوی لبریز از دریای قدس

عشق یعنی دیدن او در همه
در گل و در خار، در شور و نوا

عشق یعنی بنده‌ی یکتاشدن
در مقام فقر، پاداشدن

عشق یعنی جان سپردن در سکوت
چون چراغی در شبانگاه قنوت

عشق یعنی سوز و ساز بی‌دلیل
بی‌طلب، هر لحظه بودن بر سبیل

عشق یعنی آتش اندر نی نهان
تا بگوید با جهان، راز جهان

عشق یعنی آه بی‌بانگ و صدا
بر در یار، بی‌امیدِ جزا

عشق یعنی هر چه هستی، هیچ نیست
عقل اگر مانَد، ز وصلت بی‌نصیب است

عشق یعنی ترک سود و ترک زیان
دل سپردن در ره آن مهربان

عشق یعنی دیده بر حق دوختن
هر چه جز او هست، یکسر سوختن

به نام خدای محبت، بهار
که جان آفرید از نگاهی نگار

عشق یعنی روشنی در شام تار
نوش در دل، گرچه گردد روزگار

عشق یعنی بخشش بی‌هیچ سود
آب بودن در دل یک تنگ دود

عشق یعنی زخم دیدن، بی گله
شوق لبخند است، حتی در گله

عشق یعنی وا شدن بی‌اضطراب
مثل یک لبخند در عمق عذاب

عشق یعنی بی‌هوا پرواز کرد
در دل صحرا به شوق راز کرد

عشق یعنی قلب را آتش زدن
خویشتن را محو آن دلبر شدن

عشق یعنی زندگی بخشیدن است
نور بودن، بی‌صدا تابیدن است

عشق یعنی در جهان تنها شدن
در ره یار، از همه بی‌جا شدن

عشق یعنی مستی اندر کوی دوست
دور ماندن از همه غیر و عدوست

عشق یعنی سینه‌ای آگاه از او
دل تهی از هر چه جز آن ماه‌رو

عشق یعنی هر چه داری نیستی‌ست
دیده گر بر غیر افتد، تیرگی‌ست

عشق یعنی با خدا پیمان زدن
در ره جانان، سر و جان‌باختن

عشق یعنی خنده بر اندوه خود
دادن جان، لیک بردن عطر خود

عشق یعنی آسمان در جان ماست
هر که عاشق شد، خدا در جان اوست

عشق یعنی هر کجا، دیدار اوست
هر که او را دید، خود انکار اوست

عشق یعنی هر زمان پروانه شو
سوختن بر شمع یار، افسانه شو

عشق یعنی بی‌نشان رفتن به راه
هر چه داری، بوسه بر خاکش ز جاه

عشق یعنی دیده را نابینا کنی
تا به جان، خورشید حق پیدا کنی

عشق یعنی هر چه هستی خاک شو
در فنا، آئینه‌ی افلاک شو

عشق یعنی ذره‌ای با نور دوست
غرق در بی‌رنگی آن عین هوست

به نام خدای محبت، بهار
که جان آفرید از نگاهی نگار

عشق یعنی روشنی در شام تار
نوش در دل، گرچه گردد روزگار

عشق یعنی بخشش بی‌هیچ سود
آب بودن در دل یک تنگ دود

عشق یعنی زخم دیدن، بی گله
شوق لبخند است، حتی در گله

عشق یعنی وا شدن بی‌اضطراب
مثل یک لبخند در عمق عذاب

عشق یعنی بی‌هوا پرواز کرد
در دل صحرا به شوق راز کرد

عشق یعنی قلب را آتش زدن
خویشتن را محو آن دلبر شدن

عشق یعنی زندگی بخشیدن است
نور بودن، بی‌صدا تابیدن است

عشق یعنی در جهان تنها شدن
در ره یار، از همه بی‌جا شدن

عشق یعنی مستی اندر کوی دوست
دور ماندن از همه غیر و عدوست

عشق یعنی سینه‌ای آگاه از او
دل تهی از هر چه جز آن ماه‌رو

عشق یعنی هر چه داری نیستی‌ست
دیده گر بر غیر افتد، تیرگی‌ست

عشق یعنی با خدا پیمان زدن
در ره جانان، سر و جان‌باختن

عشق یعنی خنده بر اندوه خود
دادن جان، لیک بردن عطر خود

عشق یعنی آسمان در جان ماست
هر که عاشق شد، خدا در جان اوست

عشق یعنی هر کجا، دیدار اوست
هر که او را دید، خود انکار اوست

عشق یعنی هر زمان پروانه شو
سوختن بر شمع یار، افسانه شو

عشق یعنی بی‌نشان رفتن به راه
هر چه داری، بوسه بر خاکش ز جاه

عشق یعنی دیده را نابینا کنی
تا به جان، خورشید حق پیدا کنی

عشق یعنی هر چه هستی خاک شو
در فنا، آئینه‌ی افلاک شو

عشق یعنی ذره‌ای با نور دوست
غرق در بی‌رنگی آن عین هوست

بخش دوم: عشق و فراق

عشق یعنی داغ دیدن بی‌صدا
خنده بر لب، اشک‌ها در انتها

عشق یعنی بی‌نصیب از وصل یار
سایه‌ای بر خاک افتاده ز کار

عشق یعنی روز و شب در انتظار
دل نهاده بر نسیمی از دیار

عشق یعنی کوچه‌های بی‌کسی
جستجوی یار در هر هم‌نفَسی

عشق یعنی ناله در محراب شب
ذکر یارب، در دل هر تاب و تب

عشق یعنی گریه‌ی بی‌واهمه
با دل شکسته گفتن زمزمه

عشق یعنی آتشی بر جان نهان
بی‌قرار از دوری آن مهربان

عشق یعنی دیدن آن در خواب‌ها
با خیال یار، طی گرداب‌ها

عشق یعنی بی‌نیازی از همه
جز همان دلدار، قطع رابطه

عشق یعنی در فراقش زنده‌ای
لیک از زخم فراق آکنده‌ای

عشق یعنی ناله‌ی خاموش تو
می‌برد جان، بی‌خبر آغوش تو

عشق یعنی در دل شب انتظار
تا که شاید صبح گردد آشکار

عشق یعنی رفتن و باز آمدن
در دل شب، بی‌صدا جان دادن

عشق یعنی رفتن از خود، تا که او
باز گردد لحظه‌ای در جستجو

عشق یعنی زنده‌ای، بی‌خویش تو
چون که جانت شد همه در پیش او

عشق یعنی قصه‌ی جان و جگر
سوختن بی‌حرف، بی‌شرح و خبر

عشق یعنی آن امید مبهمت
تا بیاید بوسه‌ای بر ماتمت

عشق یعنی اشک‌های بی‌دلیل
بی‌بهانه اشک ریزد بی‌سبیل

عشق یعنی بی‌صدا آهسته مرد
لیک در دل، شوق آن دیدار کرد

۱. به نام خدای محبت، بهار
۲. که جان آفرید از نگاهی نگار

۳. عشق یعنی روشنی در شام تار
۴. نوش در دل، گرچه گردد روزگار

۵. عشق یعنی بخشش بی‌هیچ سود
۶. آب بودن در دل یک تنگ دود

  1. عشق یعنی زخم دیدن، بی گله

  2. شوق لبخند است، حتی در گله

  3. عشق یعنی وا شدن بی‌اضطراب

  4. مثل یک لبخند در عمق عذاب

  5. عشق یعنی بی‌هوا پرواز کرد

  6. در دل صحرا به شوق راز کرد

  7. عشق یعنی قلب را آتش زدن

  8. خویشتن را محو آن دلبر شدن

  9. عشق یعنی زندگی بخشیدن است

  10. نور بودن، بی‌صدا تابیدن است

  11. عشق یعنی در جهان تنها شدن

  12. در ره یار، از همه بی‌جا شدن

  13. عشق یعنی مستی اندر کوی دوست

  14. دور ماندن از همه غیر و عدوست

  15. عشق یعنی سینه‌ای آگاه از او

  16. دل تهی از هر چه جز آن ماه‌رو

  17. عشق یعنی هر چه داری نیستی‌ست

  18. دیده گر بر غیر افتد، تیرگی‌ست

  19. عشق یعنی با خدا پیمان زدن

  20. در ره جانان، سر و جان‌باختن

  21. عشق یعنی خنده بر اندوه خود

  22. دادن جان، لیک بردن عطر خود

  23. عشق یعنی آسمان در جان ماست

  24. هر که عاشق شد، خدا در جان اوست

  25. عشق یعنی هر کجا، دیدار اوست

  26. هر که او را دید، خود انکار اوست

  27. عشق یعنی هر زمان پروانه شو

  28. سوختن بر شمع یار، افسانه شو

  29. عشق یعنی بی‌نشان رفتن به راه

  30. هر چه داری، بوسه بر خاکش ز جاه

  31. عشق یعنی دیده را نابینا کنی

  32. تا به جان، خورشید حق پیدا کنی

  33. عشق یعنی هر چه هستی خاک شو

  34. در فنا، آئینه‌ی افلاک شو

  35. عشق یعنی ذره‌ای با نور دوست

  36. غرق در بی‌رنگی آن عین هوست

بخش دوم: عشق و فراق

  1. عشق یعنی داغ دیدن بی‌صدا

  2. خنده بر لب، اشک‌ها در انتها

  3. عشق یعنی بی‌نصیب از وصل یار

  4. سایه‌ای بر خاک افتاده ز کار

  5. عشق یعنی روز و شب در انتظار

  6. دل نهاده بر نسیمی از دیار

  7. عشق یعنی کوچه‌های بی‌کسی

  8. جستجوی یار در هر هم‌نفَسی

  9. عشق یعنی ناله در محراب شب

  10. ذکر یارب، در دل هر تاب و تب

  11. عشق یعنی گریه‌ی بی‌واهمه

  12. با دل شکسته گفتن زمزمه

  13. عشق یعنی آتشی بر جان نهان

  14. بی‌قرار از دوری آن مهربان

  15. عشق یعنی دیدن آن در خواب‌ها

  16. با خیال یار، طی گرداب‌ها

  17. عشق یعنی بی‌نیازی از همه

  18. جز همان دلدار، قطع رابطه

  19. عشق یعنی در فراقش زنده‌ای

  20. لیک از زخم فراق آکنده‌ای

  21. عشق یعنی ناله‌ی خاموش تو

  22. می‌برد جان، بی‌خبر آغوش تو

  23. عشق یعنی در دل شب انتظار

  24. تا که شاید صبح گردد آشکار

  25. عشق یعنی رفتن و باز آمدن

  26. در دل شب، بی‌صدا جان دادن

  27. عشق یعنی رفتن از خود، تا که او

  28. باز گردد لحظه‌ای در جستجو

  29. عشق یعنی زنده‌ای، بی‌خویش تو

  30. چون که جانت شد همه در پیش او

  31. عشق یعنی قصه‌ی جان و جگر

  32. سوختن بی‌حرف، بی‌شرح و خبر

  33. عشق یعنی آن امید مبهمت

  34. تا بیاید بوسه‌ای بر ماتمت

  35. عشق یعنی اشک‌های بی‌دلیل

  36. بی‌بهانه اشک ریزد بی‌سبیل

  37. عشق یعنی بی‌صدا آهسته مرد

  38. لیک در دل، شوق آن دیدار کرد

  39. به نام خدای محبت، بهار

  40. که جان آفرید از نگاهی نگار

  41. عشق یعنی روشنی در شام تار

  42. نوش در دل، گرچه گردد روزگار

  43. عشق یعنی بخشش بی‌هیچ سود

  44. آب بودن در دل یک تنگ دود

  45. عشق یعنی زخم دیدن، بی گله

  46. شوق لبخند است، حتی در گله

  47. عشق یعنی وا شدن بی‌اضطراب

  48. مثل یک لبخند در عمق عذاب

  49. عشق یعنی بی‌هوا پرواز کرد

  50. در دل صحرا به شوق راز کرد

  51. عشق یعنی قلب را آتش زدن

  52. خویشتن را محو آن دلبر شدن

  53. عشق یعنی زندگی بخشیدن است

  54. نور بودن، بی‌صدا تابیدن است

  55. عشق یعنی در جهان تنها شدن

  56. در ره یار، از همه بی‌جا شدن

  57. عشق یعنی مستی اندر کوی دوست

  58. دور ماندن از همه غیر و عدوست

  59. عشق یعنی سینه‌ای آگاه از او

  60. دل تهی از هر چه جز آن ماه‌رو

  61. عشق یعنی هر چه داری نیستی‌ست

  62. دیده گر بر غیر افتد، تیرگی‌ست

  63. عشق یعنی با خدا پیمان زدن

  64. در ره جانان، سر و جان‌باختن

  65. عشق یعنی خنده بر اندوه خود

  66. دادن جان، لیک بردن عطر خود

  67. عشق یعنی آسمان در جان ماست

  68. هر که عاشق شد، خدا در جان اوست

  69. عشق یعنی هر کجا، دیدار اوست

  70. هر که او را دید، خود انکار اوست

  71. عشق یعنی هر زمان پروانه شو

  72. سوختن بر شمع یار، افسانه شو

  73. عشق یعنی بی‌نشان رفتن به راه

  74. هر چه داری، بوسه بر خاکش ز جاه

  75. عشق یعنی دیده را نابینا کنی

  76. تا به جان، خورشید حق پیدا کنی

  77. عشق یعنی هر چه هستی خاک شو

  78. در فنا، آئینه‌ی افلاک شو

  79. عشق یعنی ذره‌ای با نور دوست

  80. غرق در بی‌رنگی آن عین هوست

  81. عشق یعنی داغ دیدن بی‌صدا

  82. خنده بر لب، اشک‌ها در انتها

  83. عشق یعنی بی‌نصیب از وصل یار

  84. سایه‌ای بر خاک افتاده ز کار

  85. عشق یعنی روز و شب در انتظار

  86. دل نهاده بر نسیمی از دیار

  87. عشق یعنی کوچه‌های بی‌کسی

  88. جستجوی یار در هر هم‌نفَسی

  89. عشق یعنی ناله در محراب شب

  90. ذکر یارب، در دل هر تاب و تب

  91. عشق یعنی گریه‌ی بی‌واهمه

  92. با دل شکسته گفتن زمزمه

  93. عشق یعنی آتشی بر جان نهان

  94. بی‌قرار از دوری آن مهربان

  95. عشق یعنی دیدن آن در خواب‌ها

  96. با خیال یار، طی گرداب‌ها

  97. عشق یعنی بی‌نیازی از همه

  98. جز همان دلدار، قطع رابطه

  99. عشق یعنی در فراقش زنده‌ای

  100. لیک از زخم فراق آکنده‌ای

  101. عشق یعنی ناله‌ی خاموش تو

  102. می‌برد جان، بی‌خبر آغوش تو

  103. عشق یعنی در دل شب انتظار

  104. تا که شاید صبح گردد آشکار

  105. عشق یعنی رفتن و باز آمدن

  106. در دل شب، بی‌صدا جان دادن

  107. عشق یعنی رفتن از خود، تا که او

  108. باز گردد لحظه‌ای در جستجو

  109. عشق یعنی زنده‌ای، بی‌خویش تو

  110. چون که جانت شد همه در پیش او

  111. عشق یعنی قصه‌ی جان و جگر

  112. سوختن بی‌حرف، بی‌شرح و خبر

  113. عشق یعنی آن امید مبهمت

  114. تا بیاید بوسه‌ای بر ماتمت

  115. عشق یعنی اشک‌های بی‌دلیل

  116. بی‌بهانه اشک ریزد بی‌سبیل

  117. عشق یعنی بی‌صدا آهسته مرد

  118. لیک در دل، شوق آن دیدار کرد

  119. عشق یعنی لحظه‌ای آرام جان

  120. نور یار افتاده بر آیینه‌جان

  121. عشق یعنی بوی آن دیدار یار

  122. هر دلی پر می‌شود از افتخار

  123. عشق یعنی قطره در دریا شدن

  124. محو بودن، بی‌خبر پیدا شدن

  125. عشق یعنی وصل آن جانان پاک

  126. سر نهادن بر در دلدار خاک

  127. عشق یعنی ساکن آغوش او

  128. مست از جام وصال و باده‌جو

  129. عشق یعنی هر چه بودی، رفته شد

  130. آنکه بودی، در خودش گمگشته شد

  131. عشق یعنی وصل در بی‌خویشتن

  132. غرق در آن نور، فارغ از بدن

  133. عشق یعنی جان سپردن در نگاه

  134. دیدن او را، بدون شرح و آه

  135. عشق یعنی همدم راز خدا

  136. دل نهان در سینه‌ی دریای ما

  137. عشق یعنی نور حق در دیده‌ات

  138. هر چه غیر از او رود از سینه‌ات

  139. عشق یعنی دل‌نشینِ لامکان

  140. جاودان در قرب آن یار نهان

  141. عشق یعنی با خدا بودن تمام

  142. بی‌زبان گفتن به جانان صد سلام

  143. عشق یعنی بوی عطر لامکان

  144. ماندن اندر کوی وصل جاودان

  145. عشق یعنی هر چه بودی، هیچ شد

  146. هر چه دیدی، جمله آن رویش شد

  147. عشق یعنی در حضورش گم شدن

  148. لحظه‌ای با بوسه‌اش مردم شدن

  149. عشق یعنی گر نباشد، زندگی‌ست

  150. با وصالش مرگ هم پایندگی‌ست

  151. عشق یعنی عاشق و معشوق، یار

  152. هر دو بی‌رنگ‌اند اندر این دیار

  153. عشق یعنی ساکن نور لقا

  154. در دلش خاموش شد صد ماجرا

  155. عشق یعنی در فنا، باقی شدن

  156. خاک بودن، شاه افلاکی شدن

  157. عشق یعنی مستی و آرام جان

  158. دیدن او را به جان و بی‌زبان

  159. به نام خدای محبت، بهار

  160. که جان آفرید از نگاهی نگار

  161. عشق یعنی روشنی در شام تار

  162. نوش در دل، گرچه گردد روزگار

  163. عشق یعنی بخشش بی‌هیچ سود

  164. آب بودن در دل یک تنگ دود

  165. عشق یعنی زخم دیدن، بی گله

  166. شوق لبخند است، حتی در گله

  167. عشق یعنی وا شدن بی‌اضطراب

  168. مثل یک لبخند در عمق عذاب

  169. عشق یعنی بی‌هوا پرواز کرد

  170. در دل صحرا به شوق راز کرد

  171. عشق یعنی قلب را آتش زدن

  172. خویشتن را محو آن دلبر شدن

  173. عشق یعنی زندگی بخشیدن است

  174. نور بودن، بی‌صدا تابیدن است

  175. عشق یعنی در جهان تنها شدن

  176. در ره یار، از همه بی‌جا شدن

  177. عشق یعنی مستی اندر کوی دوست

  178. دور ماندن از همه غیر و عدوست

  179. عشق یعنی سینه‌ای آگاه از او

  180. دل تهی از هر چه جز آن ماه‌رو

  181. عشق یعنی هر چه داری نیستی‌ست

  182. دیده گر بر غیر افتد، تیرگی‌ست

  183. عشق یعنی با خدا پیمان زدن

  184. در ره جانان، سر و جان‌باختن

  185. عشق یعنی خنده بر اندوه خود

  186. دادن جان، لیک بردن عطر خود

  187. عشق یعنی آسمان در جان ماست

  188. هر که عاشق شد، خدا در جان اوست

  189. عشق یعنی هر کجا، دیدار اوست

  190. هر که او را دید، خود انکار اوست

  191. عشق یعنی هر زمان پروانه شو

  192. سوختن بر شمع یار، افسانه شو

  193. عشق یعنی بی‌نشان رفتن به راه

  194. هر چه داری، بوسه بر خاکش ز جاه

  195. عشق یعنی دیده را نابینا کنی

  196. تا به جان، خورشید حق پیدا کنی

  197. عشق یعنی هر چه هستی خاک شو

  198. در فنا، آئینه‌ی افلاک شو

  199. عشق یعنی ذره‌ای با نور دوست

  200. غرق در بی‌رنگی آن عین هوست

  201. عشق یعنی داغ دیدن بی‌صدا

  202. خنده بر لب، اشک‌ها در انتها

  203. عشق یعنی بی‌نصیب از وصل یار

  204. سایه‌ای بر خاک افتاده ز کار

  205. عشق یعنی روز و شب در انتظار

  206. دل نهاده بر نسیمی از دیار

  207. عشق یعنی کوچه‌های بی‌کسی

  208. جستجوی یار در هر هم‌نفَسی

  209. عشق یعنی ناله در محراب شب

  210. ذکر یارب، در دل هر تاب و تب

  211. عشق یعنی گریه‌ی بی‌واهمه

  212. با دل شکسته گفتن زمزمه

  213. عشق یعنی آتشی بر جان نهان

  214. بی‌قرار از دوری آن مهربان

  215. عشق یعنی دیدن آن در خواب‌ها

  216. با خیال یار، طی گرداب‌ها

  217. عشق یعنی بی‌نیازی از همه

  218. جز همان دلدار، قطع رابطه

  219. عشق یعنی در فراقش زنده‌ای

  220. لیک از زخم فراق آکنده‌ای

  221. عشق یعنی ناله‌ی خاموش تو

  222. می‌برد جان، بی‌خبر آغوش تو

  223. عشق یعنی در دل شب انتظار

  224. تا که شاید صبح گردد آشکار

  225. عشق یعنی رفتن و باز آمدن

  226. در دل شب، بی‌صدا جان دادن

  227. عشق یعنی رفتن از خود، تا که او

  228. باز گردد لحظه‌ای در جستجو

  229. عشق یعنی زنده‌ای، بی‌خویش تو

  230. چون که جانت شد همه در پیش او

  231. عشق یعنی قصه‌ی جان و جگر

  232. سوختن بی‌حرف، بی‌شرح و خبر

  233. عشق یعنی آن امید مبهمت

  234. تا بیاید بوسه‌ای بر ماتمت

  235. عشق یعنی اشک‌های بی‌دلیل

  236. بی‌بهانه اشک ریزد بی‌سبیل

  237. عشق یعنی بی‌صدا آهسته مرد

  238. لیک در دل، شوق آن دیدار کرد

  239. عشق یعنی لحظه‌ای آرام جان

  240. نور یار افتاده بر آیینه‌جان

  241. عشق یعنی بوی آن دیدار یار

  242. هر دلی پر می‌شود از افتخار

  243. عشق یعنی قطره در دریا شدن

  244. محو بودن، بی‌خبر پیدا شدن

  245. عشق یعنی وصل آن جانان پاک

  246. سر نهادن بر در دلدار خاک

  247. عشق یعنی ساکن آغوش او

  248. مست از جام وصال و باده‌جو

  249. عشق یعنی هر چه بودی، رفته شد

  250. آنکه بودی، در خودش گمگشته شد

  251. عشق یعنی وصل در بی‌خویشتن

  252. غرق در آن نور، فارغ از بدن

  253. عشق یعنی جان سپردن در نگاه

  254. دیدن او را، بدون شرح و آه

  255. عشق یعنی همدم راز خدا

  256. دل نهان در سینه‌ی دریای ما

  257. عشق یعنی نور حق در دیده‌ات

  258. هر چه غیر از او رود از سینه‌ات

  259. عشق یعنی دل‌نشینِ لامکان

  260. جاودان در قرب آن یار نهان

  261. عشق یعنی با خدا بودن تمام

  262. بی‌زبان گفتن به جانان صد سلام

  263. عشق یعنی بوی عطر لامکان

  264. ماندن اندر کوی وصل جاودان

  265. عشق یعنی هر چه بودی، هیچ شد

  266. هر چه دیدی، جمله آن رویش شد

  267. عشق یعنی در حضورش گم شدن

  268. لحظه‌ای با بوسه‌اش مردم شدن

  269. عشق یعنی گر نباشد، زندگی‌ست

  270. با وصالش مرگ هم پایندگی‌ست

  271. عشق یعنی عاشق و معشوق، یار

  272. هر دو بی‌رنگ‌اند اندر این دیار

  273. عشق یعنی ساکن نور لقا

  274. در دلش خاموش شد صد ماجرا

  275. عشق یعنی در فنا، باقی شدن

  276. خاک بودن، شاه افلاکی شدن

  277. عشق یعنی مستی و آرام جان

  278. دیدن او را به جان و بی‌زبان

  279. عشق یعنی بی‌زبان راز شنو

  280. قطره‌ای در بحر بی‌آغاز شو

  281. عشق یعنی دل به دل پیوسته‌ات

  282. نور گردد در دل شکسته‌ات

  283. عشق یعنی غنچه‌ی بی‌خار دوست

  284. نغمه‌ای از جان به لب آورد اوست

  285. عشق یعنی لحظه‌ای با او شدن

  286. محو در دیدار آن نیکو شدن

  287. عشق یعنی برتر از سود و زیان

  288. هر چه هستی، یکسره تسلیم جان

  289. عشق یعنی دیدن او در هر نظر

  290. هر نظر آئینه‌ی آن نامور

  291. عشق یعنی خامشی در راز او

  292. فهم آیات جمال و ناز او

  293. عشق یعنی وصل جانان در سحر

  294. رفتن از خویش و رسیدن بی‌سفر

  295. عشق یعنی بی‌طلب، پاداش او

  296. هر چه خواهی، جز رضایش نیست نکو

  297. عشق یعنی قلب روشن، بی‌غبار

  298. در نگاهش گم شدن، بی‌اختیار

  299. عشق یعنی سوز دل در لحظه‌ها

  300. روشنی در ظلمت واهمه‌ها

  301. عشق یعنی سجده در محراب وصل

  302. در دل جان، روشنای صبح فصل

  303. عشق یعنی رازهای ناپدید

  304. لحظه‌هایی جاودان در دل رسید

  305. عشق یعنی با خودش بودن همه

  306. بی‌نیاز از نام و رسم و واهمه

  307. عشق یعنی در دل شب نور صبح

  308. بوی آن گل در دل هر سنگ و چوب

  309. عشق یعنی در دل یار آرمیدن

  310. بی‌صدا در محو جانان، ناپدیدن

  311. عشق یعنی وصل بعد از انتظار

  312. بعد عمری جست‌وجو، دیدار یار

  313. عشق یعنی زندگی را باختن

  314. بعد آن با جان جانان ساختن

  315. عشق یعنی لحظه‌ای بی‌وقفه زیست

  316. در حضور آنکه اصل زندگی‌ست

  317. عشق یعنی تا ابد آرام جان

  318. لحظه‌ها را پاک کردن از زمان

  319. عشق یعنی لحظه‌ای دیدار حق

  320. چشم بستن از همه، بیدار حق

  321. عشق یعنی رستن از هر بند و دام

  322. گم شدن در لحظه‌ی آن خاص عام

  323. عشق یعنی در دل یارم وطن

  324. بی‌نیاز از خویش، فارغ از بدن

  325. عشق یعنی هر چه دیدی، جلوه‌اش

  326. هستی‌ات محو است در پیمانه‌اش

  327. عشق یعنی هم تویی هم نیست تو

  328. یک زبان و بی‌زبان، بی‌کاست تو

  329. عشق یعنی در نگاه او شدن

  330. هر چه هستی، از نگاهش پر شدن

  331. عشق یعنی لحظه‌ای با جان خویش

  332. در دل جانان شدن بی‌شک و پیش

  333. عشق یعنی هر چه خواهی، اوست او

  334. هر نفس تسبیح گردد بی‌عدو

  335. عشق یعنی رخت بر بستن ز دل

  336. تا نهد دلبر به جانت پای گل

  337. عشق یعنی در حضور یار زیست

  338. جز وصالش هیچ مطلب، هیچ نیست

  339. عشق یعنی در دل آرامشی

  340. کوه باشی لیک بی‌آغوشی

  341. عشق یعنی محو او، ماندن به جا

  342. چون فنا گردی، شوی باقی خدا

  343. عشق یعنی در امان جان او

  344. گم شدن در آستان جان او

  345. عشق یعنی هر چه گویی، بی‌صدا

  346. فهم آن جان است و باقی ماجرا

  347. عشق یعنی دل به او دادن به شوق

  348. لحظه‌ای با یاد او، بی‌راه و شوق

  349. عشق یعنی جان تو، جانان شود

  350. هر چه خواهی، جمله او پنهان شود

  351. عشق یعنی بی‌حد و بی‌مرز زیست

  352. با وصال دوست، هستی را گریست

  353. عشق یعنی هر چه بودی رفت و شد

  354. هر چه هستی، با وجودش رفت و بد

  355. عشق یعنی نور در ظلمت درون

  356. روشنی‌بخش دل بی‌ساز و خون

  357. عشق یعنی آنچه را نتوان نوشت

  358. قصه‌ای بی‌انتها، بی‌رنگ و کُشت

  359. به نام خدای محبت، بهار

  360. که جان آفرید از نگاهی نگار

  361. عشق یعنی روشنی در شام تار

  362. نوش در دل، گرچه گردد روزگار

  363. عشق یعنی بخشش بی‌هیچ سود

  364. آب بودن در دل یک تنگ دود

  365. عشق یعنی زخم دیدن، بی گله

  366. شوق لبخند است، حتی در گله

  367. عشق یعنی وا شدن بی‌اضطراب

  368. مثل یک لبخند در عمق عذاب

  369. عشق یعنی بی‌هوا پرواز کرد

  370. در دل صحرا به شوق راز کرد

  371. عشق یعنی قلب را آتش زدن

  372. خویشتن را محو آن دلبر شدن

  373. عشق یعنی زندگی بخشیدن است

  374. نور بودن، بی‌صدا تابیدن است

  375. عشق یعنی در جهان تنها شدن

  376. در ره یار، از همه بی‌جا شدن

  377. عشق یعنی مستی اندر کوی دوست

  378. دور ماندن از همه غیر و عدوست

  379. عشق یعنی سینه‌ای آگاه از او

  380. دل تهی از هر چه جز آن ماه‌رو

  381. عشق یعنی هر چه داری نیستی‌ست

  382. دیده گر بر غیر افتد، تیرگی‌ست

  383. عشق یعنی با خدا پیمان زدن

  384. در ره جانان، سر و جان‌باختن

  385. عشق یعنی خنده بر اندوه خود

  386. دادن جان، لیک بردن عطر خود

  387. عشق یعنی آسمان در جان ماست

  388. هر که عاشق شد، خدا در جان اوست

  389. عشق یعنی هر کجا، دیدار اوست

  390. هر که او را دید، خود انکار اوست

  391. عشق یعنی هر زمان پروانه شو

  392. سوختن بر شمع یار، افسانه شو

  393. عشق یعنی بی‌نشان رفتن به راه

  394. هر چه داری، بوسه بر خاکش ز جاه

  395. عشق یعنی دیده را نابینا کنی

  396. تا به جان، خورشید حق پیدا کنی

  397. عشق یعنی هر چه هستی خاک شو

  398. در فنا، آئینه‌ی افلاک شو

  399. عشق یعنی ذره‌ای با نور دوست

  400. غرق در بی‌رنگی آن عین هوست

  401. عشق یعنی داغ دیدن بی‌صدا

  402. خنده بر لب، اشک‌ها در انتها

  403. عشق یعنی بی‌نصیب از وصل یار

  404. سایه‌ای بر خاک افتاده ز کار

  405. عشق یعنی روز و شب در انتظار

  406. دل نهاده بر نسیمی از دیار

  407. عشق یعنی کوچه‌های بی‌کسی

  408. جستجوی یار در هر هم‌نفَسی

  409. عشق یعنی ناله در محراب شب

  410. ذکر یارب، در دل هر تاب و تب

  411. عشق یعنی گریه‌ی بی‌واهمه

  412. با دل شکسته گفتن زمزمه

  413. عشق یعنی آتشی بر جان نهان

  414. بی‌قرار از دوری آن مهربان

  415. عشق یعنی دیدن آن در خواب‌ها

  416. با خیال یار، طی گرداب‌ها

  417. عشق یعنی بی‌نیازی از همه

  418. جز همان دلدار، قطع رابطه

  419. عشق یعنی در فراقش زنده‌ای

  420. لیک از زخم فراق آکنده‌ای

  421. عشق یعنی ناله‌ی خاموش تو

  422. می‌برد جان، بی‌خبر آغوش تو

  423. عشق یعنی در دل شب انتظار

  424. تا که شاید صبح گردد آشکار

  425. عشق یعنی رفتن و باز آمدن

  426. در دل شب، بی‌صدا جان دادن

  427. عشق یعنی رفتن از خود، تا که او

  428. باز گردد لحظه‌ای در جستجو

  429. عشق یعنی زنده‌ای، بی‌خویش تو

  430. چون که جانت شد همه در پیش او

  431. عشق یعنی قصه‌ی جان و جگر

  432. سوختن بی‌حرف، بی‌شرح و خبر

  433. عشق یعنی آن امید مبهمت

  434. تا بیاید بوسه‌ای بر ماتمت

  435. عشق یعنی اشک‌های بی‌دلیل

  436. بی‌بهانه اشک ریزد بی‌سبیل

  437. عشق یعنی بی‌صدا آهسته مرد

  438. لیک در دل، شوق آن دیدار کرد

  439. عشق یعنی لحظه‌ای آرام جان
  440. نور یار افتاده بر آیینه‌جان
  441. عشق یعنی نغمه‌ای بی‌واژه‌ها

  442. بوی یار افتاده بر جان و نوا

  443. عشق یعنی راز روشن در دل است

  444. آنچه در جان می‌تپد، حاصل است

  445. عشق یعنی چشمه‌ای در کوه جان

  446. سر برآورده ز دل بی‌اَمان

  447. عشق یعنی بی‌نیازی در وصال

  448. گر هزاران شوق داری، بی‌مآل

  449. عشق یعنی اوست مقصد، اوست راه

  450. هر که او را یافت، رفت از خویش، آه!

  451. عشق یعنی دیدن آن بی‌چشم‌سر

  452. هر دلی آئینه شد، شد نامبر

  453. عشق یعنی در سکوتش گفت‌وگو

  454. در دل شب، بوسه‌ای بر آرزو

  455. عشق یعنی رفتن از خود، نزد یار

  456. هر چه هستی، نیست گردد ز اعتبار

  457. عشق یعنی همدم بی‌پرده‌رو

  458. آنکه با جان می‌رسد در گفت‌وگو

  459. عشق یعنی نور جانان بی‌عدد

  460. هر چه بینی، نام او باشد بَدد

  461. عشق یعنی لحظه‌ی بی‌انتها

  462. گم شدن در شوق آن بی‌مدعا

  463. عشق یعنی بوسه‌ای بر خاک یار

  464. هر چه هستی، بی‌خبر گردد ز کار

  465. عشق یعنی لحظه‌ای تا بی‌نشان

  466. جان سپردن در ره آن مهربان

  467. عشق یعنی جمله‌ی بی‌گفت‌وگو

  468. لحظه‌ای بودن در آن جانانه‌رو

  469. عشق یعنی در حضورش بودنم

  470. غیر او، هیچم نباشد دیدنم

  471. عشق یعنی دل تهی از بود و نیست

  472. هر چه بینی، اوست بی‌شک، بی‌گریست

  473. عشق یعنی محو بودن، بودنش

  474. در وجودت، جز وجودش ماند کش

  475. عشق یعنی راز جان در سینه‌ات

  476. آتشی خاموش در آیینه‌ات

  477. عشق یعنی در دل شب بیداری‌ست

  478. ذکر جانان در دل پنداری‌ست

  479. عشق یعنی بی‌نشان تا جاودان

  480. غرقه در آن نور پاک بی‌زمان

  481. عشق یعنی دل تهی، پر نور دوست

  482. بی‌خود از خود، در ره آن ماه‌پوست

  483. عشق یعنی لحظه‌ای بی‌واهمه

  484. چون نسیمش می‌رسد با زمزمه

  485. عشق یعنی ذره‌ای در آفتاب

  486. بی‌خودی، بی‌جا، ولی پر از شتاب

  487. عشق یعنی خنده‌ای در موج غم

  488. اشک و لبخند است در آن دم به دم

  489. عشق یعنی تا ابد در راه او

  490. بی‌امان در موج جان، همراه او

  491. عشق یعنی از همه آزادگی

  492. در حضور یار، استواری

  493. عشق یعنی هر چه گفتم، هیچ نیست

  494. قصه‌ای بی‌نقطه و بی‌سرنوشت

  495. عشق یعنی جان در آغوش خدا

  496. جان سپردن بی‌سخن، بی‌ماجرا

  497. عشق یعنی راز در دل پر ز نور

  498. هم‌نشینی با خدا در شام دور

  499. عشق یعنی لحظه‌ای تا با خدا

  500. دیگران رفتند و تویی با خدا

  501. عشق یعنی آنچه را نتوان نوشت

  502. بوسه‌ای بر آن نگار سرنوشت

  503. عشق یعنی بی‌نشان تا بی‌نهایت

  504. راز جانان گشته جان را در حمایت

  505. عشق یعنی سطرهایی بی‌کلام

  506. لحظه‌هایی روشن از پروردگار

  507. عشق یعنی عاشقی در خلوتش

  508. رفتن از خویش و شدن در وحدتش

  509. عشق یعنی جان فدای آن نگاه

  510. محو بودن، بی‌خود و بی‌اگاه

  511. عشق یعنی لحظه‌ای بی‌واسطه

  512. راز در دل، نور در این رابطه

  513. عشق یعنی بی‌کلامی، گفت‌وگو

  514. چشم در چشم خدا، بی‌مرد و خو

  515. عشق یعنی رفتن از هر ماجرا

  516. دل نهادن پیش آن بی‌ماجرا

  517. عشق یعنی در دل جان جا شدن

  518. لحظه‌ای با جان جانان، جا شدن

  519. عشق یعنی تا ابد بی‌انتها

  520. راز گفتن با خدا، بی‌ادعا

  521. عشق یعنی لحظه‌ای بی‌مرز زیست

  522. نور او در دیده و جان، بی‌گریست

  523. عشق یعنی چون حبابی در لقا

  524. قطره‌ای در موج دریای بقا

  525. عشق یعنی خنده‌ای در لحظه‌ها

  526. اشک‌هایی بی‌نشان در نغمه‌ها

  527. عشق یعنی رفتن از خود، نزد او

  528. در دلش جا ماندن بی‌رنگ و بو

  529. عشق یعنی دل تهی، پر از خدا

  530. لحظه‌ای بودن در آن بی‌ادعا

  531. عشق یعنی جز خدا دیدن خطاست

  532. هر چه بینی، جز نگاه او کجاست؟

  533. عشق یعنی لحظه‌ای از خود برون

  534. بی‌خود از خود، غرق در آن راز خون

  535. عشق یعنی دل سپردن بی‌خبر

  536. سوختن در آتش آن بی‌سپر

  537. عشق یعنی قصه‌ی بی‌انتها

  538. در دل عاشق، خدا، بی‌واسطه

  539. عشق یعنی بی‌نشان، بی‌گفت‌وگو

  540. راز دیدار خدا، بی‌رنگ و بو

 

نتیجه‌گیری

عشق، دریایی بی‌کران است که هر دل تشنه‌ای را به ساحل آرامش و معنا می‌رساند. این مثنوی، تصویری از سفر روح انسانی در مسیر عشق را نشان می‌دهد؛ سفری که از شور و شوق آغاز می‌شود، به درد فراق و تنهایی می‌رسد، و در نهایت به وصال و فنا در ذات پاک معشوق می‌انجامد.

عشق، فراتر از کلمات و مفاهیم روزمره است؛ نیرویی است که آدمی را به خود حقیقی‌اش بازمی‌گرداند و در حضوری بی‌پایان با خداوند متحد می‌کند. این مسیر سخت و زیبا، آزمونی برای دل‌های خالص است که می‌کوشند در آتش محبت بسوزند و از خود بی‌خود شوند تا به حقیقت بی‌نهایت نزدیک گردند.

باشد که هر خواننده، شعله‌های این مثنوی را در دل خود بیابد و راه عشق را با دل و جان بپیماید؛ راهی که پایان ندارد و هر لحظه‌اش سرشار از نور و زیبایی است.

تهیه و تنظیم

دکتر علی رجالی 

 

  • علی رجالی
  • ۰
  • ۰

باسمه تعالی

داستان  اصحاب یس
 

به نام خداوند مهر و وفا
که بخشد به دل‌ها صفا و جلا


 

خدایی که از لطف بی‌انتها
به دل‌ها نشان داد راهِ رَجا


 

برآشفت ظلمت ز نور اله
که بخشید عفوی بر اهل گناه

 

 

پیمبر بفرمود : این ماجرا

بگویم که گردد جهان را صفا

 

 

بگو قصه‌ی قوم گمراه را
که بستند بر انبیا راه را

 

یکی شهر پر فتنه و شور و شر
ز دانش تهی، غافل از راهبر

 

 

فرستاد یزدان دو پیغام‌بر
که آیند و گویند، از دادگر

 

 

 

ولی قوم کذاب خارج ز دین
پذیرا نگردید راه یقین

 

 

 

ز طغیان و کفر و دروغ و فساد
نباشد پذیرای آن حق‌نهاد

 

 

دل افسرده گردد نبی در مقام

 بگوید: خدایا! نما انتقام

 

 

فرستاد یزدان امینی دگر
که آرد ز رحمت به مردم خبر

 

 

سه تن بهر ارشاد دعوت شدند
ز وحی الهی، به بعثت شدند

 

 

بگفتند ما را هدایت بلاغ
رهایی ز کبر و ز ظلم و نفاق

 

 

نخواهیم دنیا، نه جاه و مقام
رضای خدا هست ما را مرام

 

 

شما را به توحید دعوت کنیم
به راه نجات و عبادت کنیم

 

 

 ولی قوم کافر ز حق دور شد
به شومی گرفتار و مهجور شد

 

 

 لجاجت نمودند آن قوم خوار
به نکبت فتادند در روزگار

 

در این لحظه مردی ز پاکان دهر
که پاک آمد از بند و زشتی و شر

 

 

ندا داد با شور و سوزی درون

که این ره بود راه کفر و جنون

 

 

ره انبیا راه نیک شماست
رهی غیر آن بر شما نارواست

 

 

کتک خورد با چوب و سنگ و لگد
نبودش پناهی، نه یار و مدد

 

 

 

 ولی قوم، کشتند او را چو خصم
به شمشیر و تیر و به بند و ستم

 

 

 

در آن دم که جانش به جانان رسید
 ندا سوی یزدان چو فرمان رسید

 

 

درآ در بهشت خداوند خویش
که جاوید باشی به آرام بیش

 

 

ندانست آن قوم ناسازگار
که افتاد در خشم یزدان شکار

 

 

ز یز دان برآمد شراری عظیم
که گشتند در ظلمت و ترس و بیم

 

 

زمین گشت لرزان، هوا شد سیاه
برآمد شراری ز هر سو  نگاه

 

 

نه لشکر فرستاد بر سر، خدا
نه حاجت به فرّ و نه هیبت روا

 

 

 

به یکتای دادار دل کن سپار
که با مؤمنان است پیروز و یار

 

 

نگه کن! "رجالی" چه شد زور و زر
به یک دم فرو ریخت آن نام و فر

 

 

 

 

 

 

 

 


 

 

 

 

 

 

 

 

سراینده
دکتر علی رجالی 

  • علی رجالی
  • ۰
  • ۰

باسمه تعالی

منظومه «اصحاب یس»

در حال ویرایش

مقدمه:

داستان «اصحاب یس» از پرمعناترین و عبرت‌انگیزترین وقایع قرآنی است که در سوره مبارکه یس (آیات ۱۳ تا ۲۹) آمده است. در این واقعه، خداوند سرگذشت قومی را بیان می‌فرماید که پیامبران الهی را تکذیب کردند و با فرستاده‌ای از مردم خود، یعنی حبیب نجّار، نیز ستیز نمودند؛ و سرانجام به عقوبت الهی دچار شدند.

این سرگذشت نمونه‌ای از تقابل نور و ظلمت، ایمان و کفر، دعوت و انکار است؛ و نشان می‌دهد که چگونه یک نفر مؤمن، با دلی پر از یقین و زبانی سرشار از موعظه، در برابر قومی گمراه ایستادگی کرد و جان خویش را در راه خدا فدا ساخت و جاودان شد.

هدف از این سرایش منظوم، بازآفرینی این واقعه‌ی الهی در قالب شعر حماسی و عرفانی است؛ تا دل‌ها با آن پیوند یابند و جان‌ها از آن نور گیرند. این داستان منظوم در ۳۰۰ بیت و در قالب سه بخش تدوین شده و با وزن شاهنامه‌ای، لحنی استوار و زبانی ساده و شیوا، برای اهل دل و خرد سامان یافته است.

فهرست مطالب:

  1. مقدمه
    – اهمیت داستان اصحاب یس در قرآن
    – هدف سرایش منظومه
    – ویژگی‌های ساختاری شعر

  2. بخش اول: دعوت پیامبران و انکار قوم
    – اعزام دو پیامبر از سوی خدا
    – حمایت پیامبر سوم
    – طغیان قوم و تهدید به سنگسار
    – ظهور مؤمن آل یس (حبیب نجار)

  3. بخش دوم: ایمان حبیب نجار و شهادت او
    – دعوت مخلصانه حبیب نجار
    – برخورد قوم با او
    – شهادت و ورود او به بهشت
    – ندامت بی‌ثمر قوم

  4. بخش سوم: عذاب قوم و سرنوشت نهایی
    – صیحه آسمانی و هلاک قوم
    – عبرت‌های تاریخی و قرآنی
    – ستایش حبیب نجار و فرجام مؤمنان
    – تبیین پیام‌های اخلاقی و عرفانی

  5. خاتمه
    – دعای شاعر
    – یاد از انبیا و شهیدان راه حق
    – آموزه‌های ایمانی برای خواننده

بخش نخست: دعوت پیامبران و انکار مردم

بخش دوم: ایمان حبیب نجّار و شهادت

بخش سوم: عذاب قوم و سرنوشت مؤمن

بخش اول: دعوت الهی و پاسخ ناسپاسان 

به نام خداوند بخشنده مهر
که بر جان انسان بود رهنگهر
خدایی که از لطف بی‌انتها
فرستاد بر خلق، راه خدا
برآشفت ظلمت ز نور پیام
که آمد ز جانان، به قومی سلام
بفرمود: «ای احمد! این ماجرا
بگو تا شود نور بر دل فرا
بگو قصه‌ی قوم گمراه را
که بستند بر انبیا راه را
یکی شهر بود آن زمان پر غرور
به فتنه در افتاده، دور از شعور
فرستادم آنجا دو پیغام‌بر
که آیند و گویند، پیغام خیر
ولی قوم گفتند: «شما دروغ!
نه بر ما فرستاده گشتید، موک»
ز طغیان و کفر و دل سنگشان
نپذرفت آن آیت روشنان
به جان آمد از کفرشان مرد حق
فرستادم آن لحظه پیغام دَق
فرستادم آن سوی شهر آن زمان
سوم پیرو حق، پاسدار نشان
سه تن آمدند آن زمان سوی قوم
به حکمت، به رأفت، به صد صدق و شوم
بگفتند: «ما بنده‌ایم از خدای
فرستاده‌ایم از ره رهنمای
نه خواهیم زر، نه پناهی ز کس
همین است کار خدای جَلَس
شما را به توحید دعوت کنیم
به راه نجات و کرامت بریم»
ولی قوم نادان بگفتند سخت
که «شوم آمدید و نباشد بخت
اگر دست از این سخن برمدار
شوید در هلاک و فتید از کنار
بسوزیم جان و تنت را به سنگ
به خاک افکنیمت به نفرت و ننگ»

بخش دوم: حبیب نجار و تجلی ایمان

در این لحظه مردی ز پاکان دهر
که پاک آمد از بند و زشتی و زهر
ز جانب سوی شهر دوان شد چنان
که جانش فدای پیام خدای
ندا داد با شور و فریاد خوش
که «ای قوم! باشید هوشیار و کش
پی انبیا روید، راه شماست
که هدایت ز گفتارشان با شماست
نه زر می‌طلبند و نه سود و زور
خدا را شناسید، ای نیکجور
که آن کس که جانم بدو شد پدید
سزد تا پرستیده گردد، امید
مرا نیز سوی خدا راه هست
دل و جانم از مهر او گشته مست
مگر شرک با او سزد؟ ای ستم!
ز این شرک توبه کنید از نَدم
به یکتای جانان دهید اعتراف
مگر رسته گردید از درد و خاف
گمان می‌کنید این پیام آوران
دروغ‌اند؟ نه! این نه راه کسان
که داناست پروردگارم به کار
اگرم در عذاب افکند، بی‌قرار
نه از غیر او دارم امن و نجات
ز او خواهم ایمن شدن در هجات»
ولی قوم او را به شمشیر و تیر
گرفتند و بستند بر وی ز غیر
به سنگ و به نیزه زدند آن عزیز
که جانش ز تن رفت و گشتش ستیز
در آن دم که جانش به جانان رسید
ندا آمدش: «ای برومند، امید!
درآ در بهشت خداوند خویش
که جاوید باشی به آرام و بیش»
نگه کرد با مهر سوی قماش
بگفتا: «کجایید ای قوم پاش
کجایید تا حال من بشنوید
که پروردگارم مرا بخشود
مرا داد عزت، مرا داد مهر
ولی قوم من ماند در راه زهر
کجایید ای مردمم، غافلان!
که دیدم خدا را، نه آن باطلان»

بخش سوم: عذاب قوم و سرنوشت ابدی 

ندانست آن قوم ناسازگار
که افتاد در خشم یزدان شکار
به یک صیحه آمد ز بالا فروغ
که گردید بر شهرشان شب، دروغ
زمین گشت لرزان، هوا پر ز دود
به آتش بسوختند آن قوم سود
نه لشکر فرستاد بر سر، خدا
نه حاجت به فرّ و نه هیبت روا
یکی بانگ آمد، بسوزاندشان
به نفرین عالم، بیفکندشان
فغان و فریاد و فغان نماند
که جز خاک و جز ننگ جان نماند
نگه کن! چه شد آن همه زور و زر
که ماندند در قهر پروردگار
نبودند جز مردمی سرکش و پست
که رحمت نخواستند و بگذاشتند دست
بگفتا خداوند در وحی خویش
که «آه از چنین قوم نادان و بیش!
نیامد رسولی ز پیش شما
که ننمود خوی را به طنز و هجا
فریاد رحمت نپذرفتند
به کفر و طغیان، جان بسوختند»
کنون ای عزیز، از پیام این حدیث
بگیر آگهی و مشو مرد خسیس
که دعوت ز حق را مسخر مکن
دل و جان ز کفر و هوس برکن
به یکتای دادار ایمان بیار
که با مؤمنان است پیروزی و یار
ز حبیب نجار بگیر این نشان
که شد جان فدای خدای جهان
ندارد جز این پند، دیگر ثمر
به درگاه یزدان شود جان چو زر

۱. به نام خداوند بخشنده مهر

که بر جان ما هست آرام و قهر
۲. خدایی که جان آفرید و نَماز
به دل داده امید و فریاد و راز
۳. ز قدرت پدید آمد افلاک پاک
زمین شد به احسان او سبز و خاک
۴. فرستاد بر قوم نادان پیام
که بیدار گردند از خواب خام
۵. بفرمود: «ای احمد، این ماجرا
بگو تا شود نور بر دل فرا
۶. بگو قصه‌ی آن گروه خسیس
که بستند راه رسولانِ بیس
۷. یکی شهر بود آن زمان پر غرور
به ظلم و گنه گشته از حق نفور
۸. فرستادم آنجا دو مرد شفیق
که بودند آگه ز دانش، عمیق
۹. پیام‌آورانی به سوی نجات
ز وحی خداوند، با صد ثبات
۱۰. بگفتند: «ما بنده‌ایم از خدای
که بر ما فرستاده راه رَدای
۱۱. نه خواهیم زر، نه ز دنیا پناه
همین است فرمان حق، روشن راه
۱۲. شما را به توحید دعوت کنیم
به راه سعادت هدایت کنیم»
۱۳. ولی قوم گفتند: «نه، ای دغل!
شما نیستید از خداوند، دل
۱۴. شما آدمید و فریبنده‌اید
نه پیغام‌بر، بلکه گم‌زده‌اید»
۱۵. ز کفر و عناد و دل سنگشان
نپذرفت آن مژده‌ی نیکشان
۱۶. به طغیان و عصیان شدند استوار
به روی نبی بستند آن راه کار
۱۷. فرستادم آن لحظه یاری دگر
سومی آمد از سوی داد و هنر
۱۸. بگفتند هر سه: «خداییم ما
که دارد به دستش سرای شما
۱۹. فرستاده گشتیم تا بشنوید
و از ظلمت جهل بیرون روید»
۲۰. ولی قوم بدکیش گفتند سخت
که «آمد شُمایان به ما شور و سخت
۲۱. شمایید شوم و بلای بزرگ
که آورد بر ما غم و رنج و مرگ
۲۲. اگر باز این گفت بر لب شود
به سنگ و عذاب‌ات سزاست، رود»
۲۳. بگفتند: «شومی ز کردار تست
نه ما، بل که نفسِ بد و کارِ پَست
۲۴. چنین است رسم شما سرکشان
که مسخر نمایید پیغمبران
۲۵. نترسید از داور روز حساب؟
نلرزید از آتش آن عذاب؟»
۲۶. بگفتند آن قوم بدخو، «برو!
که ما را نباشد، ز حق آرزو
۲۷. جز این، که شما را کنیم از میان
و راحت شویم از ره آسمان»
۲۸. در این دم یکی مرد پر مهر و پاک
ز جانب سوی شهر آمد چو خاک
۲۹. دوید آن نکوکار، با جانِ خویش
که گردد مددکار آن راه‌کیش
۳۰. ندا داد: «ای قوم نادان و کور!
چرا رو ز حق کرده‌اید نفور؟
۳۱. شنیدید گفتار آن نیک‌بخت
که خوانندتان سوی آرام و رخت
۳۲. نه زر می‌طلبند و نه سود و زور
به توحید خوانندتان ای غرور!
۳۳. بپرستید آن کس که جان آفرید
که بی‌آفرید او به جان کس ندید
۳۴. مرا آفرید و مرا راه داد
خدایی که بر بندگان داد و داد
۳۵. چرا غیر او را پرستش کنید؟
چرا بر دل خویش ظلمت تنید؟
۳۶. به یکتای دانا سپارید دل
که با اوست راهی به نور و عمل
۳۷. نه از غیر او دارم ایمن، نه کس
نجاتم دهد جز خدای هُرَس
۳۸. اگر کافرم دارد او در عذاب
نگویم که «یارا، ندارم گناه!»
۳۹. گناه است شرک و هراس از خدا
که نشناخت جان را خدای جزا
۴۰. شنیدم که در پیش داور، حساب
نگردد ز جز راه حق کامیاب
۴۱. مرا گر نبخشاید او، نیست کس
که بخشد دلم را ز تیر و قفس
۴۲. و من نیستم بنده‌ای پر ستم
نه کردم بر او شرک و کفر و ندم
۴۳. چرا بر نبیان حق، این جفا؟
چرا بسته‌اید آن درِ هدایت، چرا؟
۴۴. بدو جان سپارید و جان یابید
که با ظلم و کفر، ایمنی نیابید»
۴۵. ولی قوم کافر چو بشنید گفت
به تیغ و به شمشیر بستند خفت
۴۶. بزدندش از قهر و نادانی و زور
نه ترسی، نه مهری، نه روزی ز دور
۴۷. به سنگ و به دشنه زدند آن عزیز
که شد جان او سوی حق رست‌خیز
۴۸. به آن دم که جان از تنش رفت پاک
ندا آمد از حضرت پاک‌ناک
۴۹. «درآ در بهشتم، ای مرد نور!
که شد رسته‌ای از هراس و فتور»
۵۰. ندا کرد: «کاش این سخن بشنوند
که جانم به درگاه پاکان فشاند
۵۱. خدایی که آمرزشم را رواست
به من عزت و مهر خود را سزاست
۵۲. مرا کرد از جمله‌ی پاک‌روان
مرا داشت در خلوت خویش، روان
۵۳. ولی قوم من در هلاک آمدند
به تیر و جفا جان پاکم زدند
۵۴. ندانستند فضل و کرم را، هَیاه!
که گشتند در ظلمت و تیرگاه
۵۵. مبادا کسی در ره کافران
که باشد به طغیان و ظلمت دوان
۵۶. ببینید ای مردم جان‌گزای
چه باشد سرانجام اهل خدای
۵۷. یکی جان فدا کرد و جاوید شد
و قومی ز ظلمت به نابود شد»
۵۸. خداوند فرمود: «به قومی چنین
نه لشکر فرستاد بر سر زمین
۵۹. نه حاجت به فر و به قهر و کمند
که یک صیحه بر سر فرستاد بند
۶۰. همان بانگ کافی شد آن قوم را
که بستند راه و بریدند پا
۶۱. فرو ریخت بر سر، عذاب کبیر
شدند از جهان بی‌نشانه و تیر
۶۲. نه از ملک‌شان ماند چیزی به جای
نه از قوم ناساز و بدخو، نوای
۶۳. بگفت آن خداوند: «ای واژگون!
چه شد آن ستمگر، چه شد آن فزون؟
۶۴. نیامد رسولی به نزد شما
که مسخر نکردید او را، هجا؟
۶۵. نبوده‌ست پیغامبری نزدتان
که خندید و راندید آن را، نهان
۶۶. به حق کفر ورزید، نادان شدید
به نادانی و ظلم، خندان شدید
۶۷. کنون مانده‌اید از نجات و نجات
که باشد شما را جز این، سر فَتات؟
۶۸. چو دیدید نور خدا را ز دور
نبستید بر خود درای حضور
۶۹. بریدید ز فضل و احسان و مهر
شدید از گنه‌کاریانِ زهر»
۷۰. کنون بشنو ای بنده‌ی با ادب
به یکتای دانا برآور طلب
۷۱. مشو مسخر انبیا ای شقی
که گردد ز طغیان، دل تو شقی
۷۲. بگیر این سخن را چو جان در کنار
به راه خدا باش، ای بنده‌یار
۷۳. که باشد نجات از ره آسمان
ز گفتار پیغمبرانِ زمان
۷۴. ز کردار حبیب نجار بین
که شد رسته از رنج و سختی و کین
۷۵. فدا کرد جانش به راه خدا
که باشد فدای خدای بقا
۷۶. و قومش در آتش فرو رفته‌اند
به دوزخ ره بدعت آموخته‌اند
۷۷. چه شد آن همه شور و مال و نژاد؟
چه ماند از ایشان جز آه و فساد؟
۷۸. به حکمت، به علم، به نور و نجات
به یکتای یزدان برآر التمات
۷۹. بپرهیز از ظلم و نادانی و جهل
مشو غافل از مرگ و آن روز سهل
۸۰. بگیر از خدا نور ایمان و مهر
که بخشنده است و کریم و سپهر
۸۱. رسولان، فرستاد از راه حق
که مردم رهد از گنه‌کار و دق
۸۲. ولی کافران گوش دل را ببست
به طغیان و عصیان، گرفتند دست
۸۳. کنون شد مثال اصحاب یس
به تاریخ، نامی چو تابنده کس
۸۴. و عبرت شود هرکه بشنود به گوش
که آن راه ظلمت بود بی‌خروش
۸۵. تو باش از کسانی که جان را ز پاک
کنی وقف حق و شوی بی‌هلاک
۸۶. خداوند را بنده‌ای باش راست
که پاداش او جاودانی و کاست
۸۷. مشو همچو آن قوم نادان و کور
که کردند انبیا را به زور
۸۸. که دنیا گذرگاه و عمر اندک است
بقا نزد جانان، همان ملک است
۸۹. چو رفتی به راه خداوندگار
شود جان تو در امان و بهار
۹۰. از این قصه آموز پند و خرد
که هرکس به یزدان کند دل، برد
۹۱. ز حبیب نجار بگیر این نشان
که جاوید شد در بهشتِ جهان
۹۲. اگر بنده‌ای باش چون آن عزیز
رهد جان تو ز آتش خشم و تیز
۹۳. در این قصه عبرت بسی آمده
که جان‌ها ز آن پر ز نور آمده
۹۴. به گفتار حق باش و آرام‌دل
به تقوا و ایمان، بُرّان عمل
۹۵. خداوند یکتا نگهدار تو
که سازد دلت را پر از آرزو
۹۶. به پایان رسد قصه‌ی اهل یس
که باشد مثال حقیقت به کس
۹۷. و هر کس پذیرد ره نیک‌بخت
برد سوی رضوان و آرام و رخت
۹۸. ز طغیان بپرهیز و از کفر نیز
که گردد دل و جان تو بی‌گریز
۹۹. به یکتای جان آفرین سر بسای
که راه نجات است در این سرای
۱۰۰. بر اهل خداوند رحمت ببار
بر انبیا، نور و مهر و بهار

۱۰۱. بیاور دلت را به بازار دین

که آن جا نیابی نه بیم و نه کین
۱۰۲. بزن جام جان از می آسمان
که مستی دهد دل به عشق و نشان
۱۰۳. نگر قصه‌ی مرد با مهر و نور
که جان داد در راه فرمان و زور
۱۰۴. حبیب نجاری که از اهل درد
به ایمان شد آراسته، مرد مرد
۱۰۵. شنید آن خروش نبی را ز دور
به دل یافت از مهر یزدان سرور
۱۰۶. دوان دوان آمد سوی قوم خود
که گوید ز نور خدا، راه و دود
۱۰۷. ندا داد با سوز و اشک و نوا
که «ای قوم! ترک کنید این جفا
۱۰۸. شنیدید گفتار پاکان دین؟
چرا می‌گریزید از راه بین؟
۱۰۹. پی انبیا روید، خیر شماست
که آن راه، راه نجات و نواست
۱۱۰. نه مزد از شما خواست آن سروران
که باشند روشن دلان، رهبران
۱۱۱. پرستش سزاوار یکتاست و بس
نه آن بت، نه سنگ، نه مهر و قفس
۱۱۲. خدایی که جان آفرید و امید
مرا داد و از مهر اویم پدید
۱۱۳. مگر جز خدای جهان داوری؟
که داناست بر بندگان سروری
۱۱۴. نباشد پناهی بجز نام او
که بخشنده‌ی مهر و آرام او
۱۱۵. اگر من کنم شرک، باشد گناه
نگیرد دگر کس مرا در پناه
۱۱۶. از او می‌هراسم، از او می‌برم
دل از غیر او پاک و روشن کنم
۱۱۷. چرا کافر آمد دل و جانتان؟
چرا بسته شد چشم و ایمانتان؟
۱۱۸. به انبیا تهمت زدید ای غرور
کجا رفت از شما عقل و نور؟
۱۱۹. اگر راست گویند، پی‌روی کنید
به فطرت رجوعی به دروی کنید
۱۲۰. نپندارم این قوم، گوش و دلند
که بر ظلمت و جهل، مایل‌دلند
۱۲۱. دریغا که این قوم، غافل بُدند
ز دعوت همه در تعلل بُدند
۱۲۲. بگفتند با خشم و بانگ و ستیز
که «خامش شو ای مرد بی‌چیز و خیز!
۱۲۳. تو را سنگساریم اگر دم زنی
به قتلت کنیم از ره دشمنی»
۱۲۴. حبیب آن زمان جان سپرد از جفا
به جان رفت سوی خدای وفا
۱۲۵. ندا آمدش از خدای کریم
که «ای بنده‌ی پاک و روشن، مقیم!
۱۲۶. درآ در بهشتم، ببر شاد زی
که گشتی ز اهل وفا و رضی»
۱۲۷. چو دید آن کرامت، ز جان ندا
برآورد کز شوق جانم فدا
۱۲۸. بگفتا: «کجایید ای قوم من؟
که بخشید پروردگارم سخن
۱۲۹. مرا کرد آمرز و برتر نمود
به من عزت از فضل خود داده بود
۱۳۰. ولی قوم من کور و غافل بُدند
ز حق روی گردان و باطل بُدند
۱۳۱. ندانستند قدر خدای منیر
که با کفر گشتند در خاک، پیر
۱۳۲. به جانم قسم گر شنیدند حال
بدانند پایان ظلم و ضلال
۱۳۳. ولی چشمشان بسته بر نور بود
دل از مهر و احسان پر دور بود
۱۳۴. گرفتند مرا به زخم زبان
به تیغ و به سنگ، آن گروه نهان
۱۳۵. ندیدند آن نور ایمان مرا
که یزدان نگه داشت جان مرا
۱۳۶. کنون من به فردوس، مهمان او
ز قرب خدایم دل و جان فرو
۱۳۷. ولی قوم من در هلاکت فتاد
به قهر خداوند، در باد و باد
۱۳۸. چه حاصل شد از کفر و پیمان شکستن؟
چه آوردشان جز خروش و گسستن؟
۱۳۹. مبادا کسی چون منادی شود
که در بین کوران، فسادی شود
۱۴۰. دلم خون شد از نادانی شما
که سوزاند جان مرا بی‌خطا
۱۴۱. بگفتند و بستند بر من رهی
که جانم رود از تن بی‌پناهی
۱۴۲. ندانستند از نور این راه پاک
که روشن شود جان ز یزدان، چاک
۱۴۳. به جان افکندندم و شد شهادت
مرا راه و رسم وفا و سعادت
۱۴۴. خوشا آن کسی کو به جانان رسید
به عفو خداوند سبحان رسید
۱۴۵. کنون در بهشتم، در آرام خُلد
دلم شاد از مهر و از نور و گُلد
۱۴۶. ولی قوم من گشت در خون و خاک
به نفرین بماندند چون قوم هلاک
۱۴۷. چو رفتند در ظلم و فتنه و زور
گرفتند آتش، نه آن نور و سور
۱۴۸. در این ماجرا عبرت است ای پسر
که باشی ز یزدان طلب‌کار در
۱۴۹. مشو همچو آن قوم غافل ز حق
که گشتند در قهر داور، ورق
۱۵۰. به جان گر بدانی وفادار کیست
بدانی که یزدان غفار بیست
۱۵۱. بگیر این سخن را به دل، ای عزیز!
که باشد ز حق راه نور و گریز
۱۵۲. نگر آن جماعت که ناساز شد
به قهر خداوند، همباز شد
۱۵۳. به آتش بسوختند بی بانگ و بیم
به صیحه فرو رفتند در درد و تیم
۱۵۴. نماند از برای‌شان نام و نشان
جز آن لعنتی در دلِ کائنات
۱۵۵. خداوند بگفتا: «ندادم سپاه
که بندم کند خصم را در قفاه
۱۵۶. یکی بانگ کافی شد از آسمان
که شد قوم کافر فنا در زمان
۱۵۷. نه حاجت به تیر و نه شمشیر بود
نه لشکر، نه خشم و نه تقصیر بود
۱۵۸. همان صیحه زد، ریشه‌شان را برید
که قهر خداوند جاوید دید
۱۵۹. کنون مانده نامی ز آن قوم پست
که بردند در ظلمتِ جهل دست
۱۶۰. نه جا، نه مقام، نه مالی به جا
که ماندند در ننگ و نفرین خدا
۱۶۱. بگفتا خداوند: «ای وای خلق!
چه شد آن دل و دین، چه شد آن عِلق؟
۱۶۲. چرا مسخر کردی پیامم؟ بگو!
چه حاصل شد از کفر و ننگ و عدو؟
۱۶۳. نیامد به نزد شما هر نبی
که خندید بر او کسی چون شقی؟
۱۶۴. چه حاصل ز طغیان و بازی و خفت؟
چه آورد بر جانتان جز شکست؟
۱۶۵. به آیین پیغمبران پشت کردید
به تلبیس شیطان، سرشت کردید
۱۶۶. شد آن قوم در لحظه نابود و گم
که بستند بر رحمت حق، در و خم
۱۶۷. بگفتا خداوند رحمان و داد
که رحمت فرستم، نبینید ز یاد
۱۶۸. ولی کور دل، چشم نورم ندید
به جهل و گنه، ظلم را آفرید
۱۶۹. کنون عبرتی باش از آن ماجرا
که باشی در این راه، اهل وفا
۱۷۰. چو مردانِ پاکی ز حق یاب باش
ز تاریکی و ظلمت و خواب باش
۱۷۱. مشو غافل از مرگ و سرای جان
که دنیا گذرگاه و آن جا نشان
۱۷۲. تو گر بر خدای یکتا رو آری
نجاتی ز آتش به فردا بباری
۱۷۳. چو حبیب آن شهید وفا شو عزیز
که بخشید جان را به راه تمیز
۱۷۴. به پایان رسد قصه‌ی آن نبی
که جان داد در راه حق، بی‌غبی
۱۷۵. کنون این سخن در دلت نقش بند
که باشی ز اهل نجات و بلند
۱۷۶. نبینی به جز راه ایمان نجات
مشو در ره کفر و خُسر و فَتات
۱۷۷. تو بنده خدا باش و بند و صبور
که یابد دل از او نجات و سرور
۱۷۸. اگر جان دهی در ره آن ولی
ببینی ز فضلش نجات و علی
۱۷۹. کنون راه روشن به تو بنمودم
تو را سوی یزدان کنون خواندم
۱۸۰. ببر جان و دل در مسیر یقین
که باشی ز اهل کرامت، نگین
۱۸۱. نترس از سر قهر داور، اگر
به بندگی آیی شوی چون گهر
۱۸۲. چه نیکوست مردی به ایمان و دین
که باشد ره او، ره اهل یقین
۱۸۳. حبیب آن شهید وفادار مرد
به فردوس رفت و ز فتنه نبرد
۱۸۴. و قومش فرو رفت در خاک و خون
به طغیان رسیدند در قهر و شون
۱۸۵. ز کردار آن قوم کافر ببین
که شد سوزشان دوزخ آتشین
۱۸۶. به گفتار حق دل سپار و نجوی
که باشد تو را رهبر و رهنمای
۱۸۷. ز انبیا نشان گیر و از اهل مهر
که باشند رهرو به سوی سپهر
۱۸۸. چه زیباست مرگ در آن راه حق
که سازد دل از بند و طغیان، شق
۱۸۹. چو حبیب جان در ره دوست داد
به نزد خداوند شد نیک‌بَاد
۱۹۰. تو نیز ای برادر ز جان و خرد
بکوشی که باشی در این راه مرد
۱۹۱. نماند به عالم نشان از گنه
که شد ره به فردوس، مرد ره
۱۹۲. در این قصه پند است و عبرت بسی
که بیدار گردد ز غفلت کسی
۱۹۳. تو پند پذیر و مشو سرکش و
که باشی در آن سوی درگاه خوش
۱۹۴. بر اهل وفا باد رحمت ز حق
بر اهل هدی باشد آرام و شق
۱۹۵. ز کردار حبیب نجار ببین
که شد جان‌فدا و بهشتش یقین
۱۹۶. درود بر شهیدان پاک سرشت
که باشند از اهل عرفان و بهشت
۱۹۷. بر انبیا نور باد و سلام
که آوردند خلق را از ظلام
۱۹۸. ز گفتارشان راه ایمان گشاد
جهان را به توحید و تقوا نهاد
۱۹۹. به پایان رسد قصه‌ی اهل یس
که باشد چراغی به هر دیده‌رس
۲۰۰. ز جان قدر دان این سخن‌های ناب
که باشد تو را مهر حق در حساب

 

۲۰۱. جهان آن نباشد که ماند به تو

که چون سایه گردد سرانجام، نو
۲۰۲. ز کردار اهل یس آموز مهر
که بستند بر ظلمتِ نفس، کِهر
۲۰۳. یکی مرد جان داد و شد جاودان
چو خورشید در عرش نور و اذان
۲۰۴. یکی قوم کافر به طغیان و قهر
فرو رفت در لُجّه‌ی ظلم و زهر
۲۰۵. از این قصه باید تو پند آورى
که با اهل تقوا کنی داوری
۲۰۶. مشو غافل از مرگ و دار فنا
که گردد در آن روز اعمال، عَنا
۲۰۷. بترس از حساب و ز میزان و شر
که باشد به هر لحظه، داور حذر
۲۰۸. خدایی که آگاه بر رازهاست
جهان را به تدبیر و حکمت، شِکَست
۲۰۹. نهان و عیان بر نظرگاه اوست
همه خلق و افلاک در راه اوست
۲۱۰. چه پنهان کنی ای گنهکار روز
که فردا شود در دلت عجز و سوز
۲۱۱. ز کردار بد شرم باید تو را
که فردا نماند جز آه و جُزا
۲۱۲. بر این قصه بنگر، به دل بین و گوش
که هر جا که رفتی، نمانَد خروش
۲۱۳. چو ایمان نگیری، بمانی به درد
شود ملک دنیا چو باد نبرد
۲۱۴. نه جاوید ماند ز دنیا نشان
نه باقی بود مال و فرزند و جان
۲۱۵. مگر آن که در راه تقوا شوی
به پاکی و اخلاص بینا شوی
۲۱۶. که فردا شود فخر تو در بهشت
اگر در ره یزدان شوی سرنوشت
۲۱۷. ز گفتار قرآن بیاموز نور
که باشد کتاب خداوند دور
۲۱۸. در این قصه یابد دل آگاه پند
که نیکوست از حق پذیرش بلند
۲۱۹. به پیغام وحی استوارش بمان
که گردد ز این نور، جانت روان
۲۲۰. چرا در دل خویش جایی دهی
به شیطان و وسواس و اندوه و کی؟
۲۲۱. اگر رهبر تو خداوند شد
ز دل بند شیطان گشوده شود
۲۲۲. بپرهیز از کفر و بدخواهی‌ات
که در قعر دوزخ شود راهی‌ات
۲۲۳. به دل گر چراغ خدا افروزی
شود هر ره ظلمت ز تو بی‌سوزی
۲۲۴. بترس از عذاب خداوند قهر
که تیره کند جانت از بیم و زهر
۲۲۵. چه بسیار قوم ستمگر شدند
که از قهر داور، پراکنده‌اند
۲۲۶. ز عاد و ثمود و ز فرعون دون
نگردد دلت نرم؟ چرا، ای فسون؟
۲۲۷. نخواندی کتاب خداوند پاک؟
ندیدی که شد قوم کفر هلاک؟
۲۲۸. در آیات یزدان ببین نور حق
که باشد هدایت به دل‌های شق
۲۲۹. در آن قوم کافر، به جان نگر
که چون شد فناشان به قهر پدر
۲۳۰. همان قوم یس بود و آن اهل زور
که بستند دل را به عصیان و شور
۲۳۱. نماند از برای‌شان جز عتاب
که رفتند از این خاک بی‌شک و تاب
۲۳۲. به سنگ و به آتش، به قهر خدا
به یک بانگ رفتند در بی‌نوا
۲۳۳. چه حاصل ز کفر و ز طغیان و جهل؟
که ماند از برای‌شان قهر و وهل
۲۳۴. اگر خواهی از ظلمت دل رهی
به قرآن و ایمان کنی آگهی
۲۳۵. بر این قصه بنگر، دل آگاه کن
وگر نه، شوی خصم و کوتاه کن
۲۳۶. مبادا شوی چون اصحاب یس
که گمراه گشتند ز راه نفس
۲۳۷. بترس از خدای سرافراز مهر
که او بر خلایق رساند سپهر
۲۳۸. و گر راه قرآن، نگیری به دل
شوی غرق در جهل و تیره عمل
۲۳۹. به فرمان داور، جهان شد پدید
خدایی که بر خلق، احسان رسید
۲۴۰. بترس از قیامت، ز روز جزا
که آن جا نماند کسی بی‌عَنا
۲۴۱. در آن روز گوید گنهکار مرد
که «ای کاش با اهل تقوا ببرد
۲۴۲. ندانستم آن روز را حق بُوَد
که جان را به آتش سزا بُوَد
۲۴۳. چرا پند یزدان ندانستم؟ آه!
که افتادم امروز در قعر گاه
۲۴۴. مرا دوستی‌ها به دنیا گرفت
که اندیشه از راه عقبی گرفت
۲۴۵. شفیعی نماند مرا در کنار
نه دستی، نه یاری، نه روشن‌نگار»
۲۴۶. بترس از عذاب خداوند جان
که باشد سزاوار آن ظالمان
۲۴۷. ز دنیا مگیر آرزو و غرور
که گردد به یک دم، همه بی‌سرور
۲۴۸. نگر قصه‌ی اصحاب یس به جان
که هر جا جفا بود، آن جا فغان
۲۴۹. حبیب خدا شد سرافراز مرد
که در راه دین، جان خود را سپرد
۲۵۰. و قومش به قهر خدا سوختند
ز نور ولایت، فرو مُردند
۲۵۱. چه نیکوست مردی چو آن نیک‌نام
که شد جاودان در بهشت و مقام
۲۵۲. از او یاد ماند و ز قومش ننگ
که گم شد همه فخرشان در درنگ
۲۵۳. بخوان این سخن را به شب‌های راز
به امید روز نجات و نیاز
۲۵۴. به جان پیروی کن ز اهل خدا
که با حق رود مرد اهل وفا
۲۵۵. دلت را بیارای با مهر و نور
که باشی در آن منزل پر سرور
۲۵۶. به پایان رسد قصه‌ی پر شرف
که آورد بر جان تو نور و الف
۲۵۷. اگر جان سپاری به راه نبی
رهد جان تو ز آتش و ظلم و بی
۲۵۸. در این قصه باشد هزاران پیام
که جانت شود پر ز عطر و مرام
۲۵۹. تو بنده‌ی رب باش و دل را بتاب
ز هر ظلم و طغیان و از روی خواب
۲۶۰. اگر مرد میدان ایمان شوی
به جانان خدای جهان، خو شوی
۲۶۱. مشو همچو آن قوم طغیان‌گر
که گشتند بی‌نام در خاک و شر
۲۶۲. بگیر این سخن را چو جان، ای عزیز!
که باشی ز اهل صفا و تمیز
۲۶۳. ز حُبّ خداوند، دل روشن است
که مهرش به دل‌های مؤمن، تن است
۲۶۴. به امید آن‌که شوی رستگار
بر این راه، ای دوست، باش استوار
۲۶۵. به پایان رسید این پیام و سخن
که باشد رهت سوی نور و مَنَن
۲۶۶. به جانان درآ، ترک ظلمت بکن
که باشی ز اهل صفا، مرد کن
۲۶۷. به توفیق حق، ختم این قصه شد
به امید یزدان، دل آسوده شد
۲۶۸. سلام و درود بر حبیب وفا
که جان داد در راه مهر خدا
۲۶۹. و بر آن رسولان حق آفرین
که با صبر گفتند بر قوم دین
۲۷۰. به پایان رسد قصه‌ی اصحاب یس
که ماند از آن بر دل اهل نفس
۲۷۱. ز گفتارشان راه توحید یاب
که گردد ز تقوا، دلت خوش‌کِتاب
۲۷۲. و هر جا که ظلمت شود در زمین
تو باشی به نور خداوند، بین
۲۷۳. به پایان رسید این سرود خدا
که باشد رهت سوی نور و صفا
۲۷۴. مبادا که باشی ز اهل ستم
که گردد ز عصیان، دلت پر نَدم
۲۷۵. وگر چون حبیب وفادار شوی
به درگاه یزدان سزاوار شوی
۲۷۶. تو را در بهشت برین جا دهند
ز احسان خدا، تو را پا دهند
۲۷۷. چو این قصه بر جان تو نقش بست
بشو بندگی را چو خورشید، مست
۲۷۸. بخوان با دل پاک و اخلاص و مهر
که باشی در این راه، اهل سپهر
۲۷۹. خدایا به جانم تو توفیق ده
که باشم به درگاه تو، راست‌ره
۲۸۰. مرا از خطاها، جدا کن به مهر
که گردم ز نور تو، سر فرا سپهر
۲۸۱. تو بخشنده‌ای، ای خدای کریم!
نگاه‌ام مکن از گناهان، سَکیم
۲۸۲. به درگاه تو جان خود می‌نهم
به توحید و تقوا، به تو می‌دهم
۲۸۳. و ختم سخن باد بر اهل دین
که باشند در راه حق، راست‌بین
۲۸۴. به جان و به دل پیرو قرآن شو
ز اهل یقین، اهل عرفان شو
۲۸۵. بپرهیز از نفس دون و غرور
که دوزخ بُوَد بهر آن راه دور
۲۸۶. و ختم سخن باد با نور و عشق
به درگاه آن آفریننده مشک
۲۸۷. درود خدا بر رسولان پاک
که آوردند دل را ز تاریک خاک
۲۸۸. ز نور خداوند یکتاست دین
که باشد ره ما سوی آخرین
۲۸۹. اگر گمرهی باشدت در دل است
به ایمان و تقوا دلت حاصل است
۲۹۰. و گر خالصی در ره حق شوی
ز دنیا و عقبی مبرک شوی
۲۹۱. نثار درودم بر اهل صفا
که بودند در راه مهر و وفا
۲۹۲. حبیب خداوند و آن رهنمای
که جان داد در پیش آن کبریا
۲۹۳. درود خدا بر همه انبیا
که آوردند نور و عقل و ندا
۲۹۴. در این قصه پند است و صد آگهی
که باشی به تقوا، دلت روشنی
۲۹۵. کنون ای برادر، تو بیدار باش
ز ظلمت، سوی نور بسیار باش
۲۹۶. در این قصه یابی ره رستگار
که باشد به جان تو آرام و یار
۲۹۷. به پایان رسد این سرود حبیب
که باشد به اهل وفا، نعم نصیب
۲۹۸. سلام و درود خدا بر نبی
که فرمود این قصه‌ی پر غبی
۲۹۹. به امید رحمت، به لطف و رضا
سپا‌ری دل و جان به راه خدا
۳۰۰. تو بنده خدا باش و بر ما ببخش
که شد ختم گفتار در مهر و بخش

نتیجه‌گیری منظومه «اصحاب یس» 

داستان اصحاب یس، روایتی کوتاه اما ژرف از سیر ایمان و کفر، دعوت و انکار، و پاداش و عقوبت الهی است. در این داستان، سه پیام‌آور الهی به شهری گسیل می‌شوند تا مردم آن را به توحید و پرستش خدای یکتا دعوت کنند. با وجود معجزه و صداقت پیامبران، مردم طغیان می‌کنند و تهدید به قتل و سنگسار می‌نمایند.

در اوج این ستیز، مردی مؤمن – حبیب نجّار – با شجاعتی وصف‌ناپذیر، به یاری پیامبران می‌شتابد و قوم خود را با استدلال و موعظه به سوی حق فرا می‌خواند. اما او نیز مورد خشم و قهر قوم قرار گرفته، به شهادت می‌رسد و در لحظه جان دادن، نوای رضایت از خداوند سر می‌دهد:
«یٰلَیْتَ قَوْمِی یَعْلَمُونَ»

سرانجام، صیحه‌ای آسمانی قوم را نابود می‌سازد، بی آن‌که خداوند نیاز به لشکری داشته باشد؛ و این ماجرا سرمشقی جاودانه برای اهل ایمان و بیداری می‌گردد.

این منظومه، تصویری از دو جبهه دائمی در تاریخ بشر ترسیم می‌کند:
۱. جبهه هدایت و ایمان، که همواره از سوی پیامبران و مردان حق چون حبیب نجار پشتیبانی شده است.
۲. جبهه کفر و عناد، که با غرور، لجاجت، و جهل، در برابر دعوت الهی ایستاده و سرانجامی جز هلاکت نداشته است.

عبرت بزرگ این روایت آن است که حق همواره پیروز است، گرچه در ظاهر شکست‌خورده و مظلوم باشد؛ و ایمان، حتی اگر در تنهایی جان دهد، در جاودانگی خواهد درخشید.

این منظومه، خواننده را به تفکر در سرنوشت انسان، مسئولیت اخلاقی، و بهای ایمان فرا می‌خواند و او را به پیروی از الگوی حبیب نجار دعوت می‌کند: مردی از میان مردم، که دل به خدا سپرد و جاودانه شد.

تهیه و تنظیم

دکتر علی رجالی 

  • علی رجالی
  • ۰
  • ۰

داستان اصحاب یس

باسمه تعالی

داستان اصحاب یس

مقدمه:

در سوره یس، آیات ۱۳ تا ۲۹، داستانی زیبا و پندآموز از مردمی ناسپاس و یک مرد مؤمن فداکار آمده است. این داستان به نام اصحاب یس یا اصحاب القریه (مردم شهر) معروف است. برخی از مفسران معتقدند که این شهر، انطاکیه بوده و مرد مؤمن، حبیب نجار نام داشته است. خداوند این داستان را به عنوان مثالی جاودان برای ایمان، دعوت به حق، و عاقبت کفر ذکر کرده است.

۱. آغاز دعوت الهی به یک شهر

خداوند می‌فرماید:

«وَاضْرِبْ لَهُم مَثَلًا أَصْحَابَ الْقَرْیَةِ إِذْ جَاءَهَا الْمُرْسَلُونَ»
(ای پیامبر!) برای مردم مثالی بزن: مردم یک شهر که پیامبران نزدشان آمدند.

  • ابتدا دو پیامبر به سوی آن مردم فرستاده شدند.
  • آن‌ها این دو نفر را تکذیب کردند و گفتند: «شما انسان‌هایی مثل ما هستید! خدا شما را نفرستاده.»

«فَعَزَّزْنَا بِثَالِثٍ»
خداوند برای تقویت آن دو پیامبر، سومی را نیز فرستاد.

۲. واکنش مردم و پیامبران

مردم گفتند:

«شما شگون بدی دارید! آمدنتان برای ما مصیبت آورده. اگر دست از دعوت برندارید، شما را سنگسار خواهیم کرد و عذابی دردناک به شما خواهیم چشاند!»

پیامبران گفتند:

«شما بدی خود را به ما نسبت می‌دهید؟! شومی شما در کفر و گمراهی شماست. ما وظیفه‌ای جز رساندن پیام روشن نداریم.»

۳. ورود مرد مؤمن فداکار

در این هنگام، مردی مؤمن و نیک‌سیرت از راه رسید. قرآن می‌فرماید:

«وَجَاءَ مِنْ أَقْصَى الْمَدِینَةِ رَجُلٌ یَسْعَى»
مردی از دورترین نقطه شهر دوان دوان آمد.

او گفت:

«یا قوم! از این پیامبران پیروی کنید؛ آنان که پاداشی از شما نمی‌خواهند و راه یافته‌اند.»

سپس گفت:

«چرا نباید کسی را بپرستم که مرا آفریده و همه بازگشت‌ها به سوی اوست؟»

۴. ایمان و شهادت مرد مؤمن

مرد مؤمن، با شجاعت ایمانش را اعلام کرد و با منطق و محبت، قوم خود را به سوی خداپرستی و پیروی از پیامبران فرا خواند.

اما قوم، نه تنها ایمان نیاورد، بلکه این مرد مؤمن را به قتل رساندند.

۵. پاداش الهی به مرد مؤمن

خداوند در قرآن می‌فرماید:

«قیل ادخل الجنة»
به او گفته شد: وارد بهشت شو!

او گفت:

«یالَیْتَ قَوْمِی یَعْلَمُونَ بِمَا غَفَرَ لِی رَبِّی وَجَعَلَنِی مِنَ الْمُکْرَمِینَ»
«ای کاش قوم من می‌دانستند که پروردگارم مرا آمرزید و گرامی داشت.»

۶. عذاب قوم کافر

بعد از کشته شدن این مرد مؤمن، خداوند می‌فرماید:

«و ما بعد از او هیچ سپاهی از آسمان نفرستادیم... تنها یک فریاد کافی بود که همگی خاموش شدند!»

یعنی قوم به عذابی ناگهانی و کوبنده گرفتار شد؛ چنان که همه هلاک گشتند.

نکات پایانی داستان:

  • خداوند در پایان می‌فرماید:

«ای حسرت بر بندگان! هیچ پیامبری نیامد، مگر آنکه مسخره‌اش کردند.»

  • مردم ناسپاس در طول تاریخ، همیشه دعوت الهی را نپذیرفتند، جز اندکی مؤمن راستین.

شخصیت مهم داستان: حبیب نجار (طبق تفاسیر)

  • پیشه: نجاری و پارچه‌فروشی
  • مقام: از اولیای خدا، فداکار در راه ایمان
  • مرگ: توسط قوم خود سنگسار شد یا به صورت فجیع کشته شد.
  • پاداش: بلافاصله وارد بهشت الهی شد.

آموزه‌های اخلاقی و عرفانی این داستان:

  1. دعوت به حق، وظیفه پیامبران و مؤمنان است، حتی اگر جان در خطر افتد.
  2. پاداش اخلاص و ایمان، بهشت جاودان است، حتی برای یک فرد میان هزاران کافر.
  3. قتل مرد مؤمن نشانه‌ای از ظلم قوم و دلیل عذاب آنان شد.
  4. هر کافر لجوج، خود سبب هلاکت خویش است.
  5. داستان «اصحاب یس»، نماد همیشگی ایمان و کفر است:
    • مؤمنان: نجات و کرامت
    • کافران: هلاکت و خسران

تهیه و تنظیم

دکتر علی رجالی 

  • علی رجالی
  • ۰
  • ۰

باسمه تعالی
تحلیلی بر داستان  «اصحاب سبت»

مقدمه:

شاعر این داستان را در قالب مثنوی سروده و بر اساس آیات قرآن کریم، ماجرای اصحاب سَبْت را روایت کرده است؛ قومی از بنی‌اسرائیل که خداوند آن‌ها را به دلیل تخطی از فرمان الهی به بوزینه‌هایی خوار و زبون تبدیل کرد. پیام اصلی این حکایت، هشدار به ترک فرمان الهی، تقوای در دین، و پرهیز از حیله‌گری در احکام شریعت است.

خلاصه داستان به نثر:

  1. حمد الهی و توصیف خالق: در آغاز، شاعر به نام خداوند یگانه، خالق آسمان و زمین، سخن می‌گوید. خدایی که پناه بندگان و امید درماندگان است و جلوه‌های جلال او در کوه و دریا و هامون (بیابان) هویداست. از لطف و عطایای اوست که زمین آرامش یافته و بهار از عطر وجود او شکوفا شده است.

  2. فرمان خدا به بنی‌اسرائیل: خداوند از طریق حضرت موسی (ع) به قوم خود فرمان داد که روزی از هفته را به عبادت و بندگی ویژه اختصاص دهند. این روز «سبت» (شنبه) نامیده شد، روزی که باید از کار و شکار و تجارت دست بکشند و دل‌های خود را پاک کرده و به طاعت بپردازند.

  3. آزمون الهی و وسوسه گناه: این قوم که پیشه‌شان ماهی‌گیری بود، در آن روز به فرمان الهی از صید ماهی منع شدند. اما خداوند آن‌ها را امتحان کرد: در روز سبت، دریا پر از ماهی شد و در روزهای دیگر دریا تهی می‌گشت. این امر باعث شد هوای گناه در دلشان پدید آید و با نیرنگ و حیله، تلاش کردند فرمان الهی را دور بزنند.

  4. تخطی از حکم خدا: آن‌ها تورهای صید را پیش از سبت در دریا پهن کردند تا روز بعد، ماهیان صیدشده را برداشت کنند. ظاهراً از فرمان خدا تخلف نکرده بودند، اما در واقع، قصد فریب داشتند و با این حیله‌گری حکم خداوند را زیر پا نهادند.

  5. عقوبت الهی: در پی این نافرمانی، عذاب الهی از آسمان نازل شد و آن قوم به شکلی زبون و خوار، به بوزینه‌هایی بی‌اختیار و فاقد شکوه انسانی مبدل شدند. نه نامی از آنان باقی ماند و نه نسلی، و گناه و طغیانشان موجب بی‌اعتباری و نابودی آنان شد.

  6. عبرت و پیام: خداوند در این ماجرا آیت و نشانه‌ای بزرگ از عدل و قهر خود قرار داد تا عبرت آیندگان باشد. شاعر هشدار می‌دهد که در دین حیله نکنید، چراکه مکر در برابر خداوند به خود انسان بازمی‌گردد و به بلا تبدیل می‌شود. تقدیر گناهکاران، نابودی در آتش قهر الهی است.

  7. سه گروه از مردم: در این ماجرا مردم به سه دسته تقسیم شدند:

  • گروه گمراه که نافرمانی کردند.
  • گروه صالح که تقوا پیشه کردند.
  • گروهی دیگر که گرفتار قهر الهی شدند و به عذاب مبتلا گشتند.
  1. نتیجه‌گیری شاعر: شاعر سرانجام، دعوت به اطاعت خدا می‌کند و هشدار می‌دهد که ترک فرمان الهی، دل را در ظلمت و گمراهی فرو می‌برد. او توصیه می‌کند که دل را از طغیان و عصیان پاک کنید و در دریای توحید، روشنایی بیابید.

تحلیل عرفانی و اخلاقی:

  • طهارت دل و ترک دنیا: دستور خداوند برای ترک کار و شکار در روز سبت، نمادی از تزکیه نفس و پاک‌سازی دل از دلبستگی‌های مادی است. این‌که در آن روز نه به تجارت پردازند و نه به شکار، نمادی از فراغت برای عبادت خالصانه است.

  • حیله در دین و عاقبت آن: کسانی که با ظاهرسازی سعی در دور زدن حکم خدا کردند، مورد قهر شدید الهی واقع شدند. این ماجرا نمونه‌ای روشن از آموزه‌ی قرآنی است که خداوند به نیت‌ها و باطن انسان آگاه است و ظاهرسازی را نمی‌پذیرد.

  • تجلی قهر الهی و تبدیل به بوزینه: این تغییر شکل، مجازات دنیوی شدید است که برای هشدار به دیگران رخ داد. تبدیل به حیوان نمادی از سقوط مرتبه‌ی انسانی به مرحله‌ای پست و حیوانی است؛ نشانی از فقدان عقل و کرامت انسانی به‌سبب گناه.

  • سه‌گروهی شدن مردم: این تقسیم‌بندی، قاعده‌ای قرآنی و اخلاقی است که همواره در مواجهه با حق، مردم به سه گروه تقسیم می‌شوند: مطیعان، عصیان‌گران، و بی‌طرفان یا تماشاگران. سرانجام، تنها اطاعت‌کنندگان نجات می‌یابند.

پیام کلی:

این داستان، دعوتی است به توحید، بندگی خالصانه، صداقت در دین، و پرهیز از نیرنگ و گناه. شاعر به‌زیبایی نشان می‌دهد که فرمان الهی را نمی‌توان با حیله شکست و راه نجات تنها در پیروی کامل و صادقانه از حق است.

نویسنده

دکتر علی رجالی 

  • علی رجالی
  • ۰
  • ۰

باسمه تعالی

مثنوی  اصحاب سَبْت

در حال ویرایش 

مقدمه

سپاس و ستایش خدای یکتاست که آفریننده‌ی زمین و آسمان، و داور دادگستر روز جزاست؛
خدایی که با حکمت خویش، بندگان را در مسیر آزمایش قرار داد تا صادق از کاذب جدا گردد، و راه حق از مسیر باطل نمایان شود.

اوست که در آیات روشن قرآن، سرگذشت قوم‌ها و امت‌های پیشین را بیان فرمود تا عبرتی باشد برای اهل دل و هشداری برای اهل دنیا.

یکی از این حکایت‌های پرمعنا، سرگذشت اصحاب سَبْت است؛ قومی که بر آنان روز شنبه روز عبادت و ترک کسب و صید مقرر بود، اما با نیرنگ و حیله، فرمان الهی را شکستند و به مکر و طمع روی آوردند.

این قوم، گرفتار مسخ الهی شدند و از صورت انسانی به بوزینه‌گان تبدیل گشتند، تا عبرتی باشند برای همه‌ی زمان‌ها.

در این مثنوی کوشیده‌ام تا این داستان قرآنی را،
در ۳۰۰ بیت و در سه بخش
با بهره‌گیری از سبک و زبان فردوسی بزرگ، به نظم درآورم؛
باشد که برای خواننده، هم لذتی ادبی فراهم آید و هم پیامی عبرت‌آموز.

فهرست مطالب مثنوی

۱. بخش اول – آغاز حکایت و امتحان الهی
ـ وصف قوم سَبْت و امر الهی درباره‌ی صید
ـ طمع‌ورزی و حیله‌گری قوم نافرمان
ـ گفت‌وگوی دو گروه: اهل نهی و اهل تساهل
ـ وعده‌ی عذاب از سوی خداوند

۲. بخش دوم – نزول عذاب و مسخ قوم
ـ ظهور عذاب الهی و هشدار نبی
ـ مسخ قوم به بوزینه و رسوایی بزرگ
ـ پشیمانی بی‌ثمر و هلاکت نهایی
ـ عبرت‌آموزی از سرگذشت اصحاب سَبْت

۳. بخش سوم – پیام‌های اخلاقی و عرفانی
ـ تفسیر مسخ ظاهری و باطنی
ـ هشدار به اهل دنیا و اهل دین
ـ اخلاص در بندگی و پرهیز از ظاهرگرایی
ـ دعا برای عاقبت به‌خیری و تقوا

۱. به نام خداوند خورشید و ماه

که بخشید بر جانِ عالم پناه
۲. خدایی که دریا و هامون و کوه
ز قدرت بُدش جمله در قید و بُوه
۳. زمین را ز لطفش قرار آمدست
سپهر از جلالش دُرار آمدست
۴. به فرمان او باد در پوی و جُست
به تسبیح او خلق، خاموش و مُست
۵. بر آن قوم موسی، فرو خواند حکم
که ای مردمان! دور مانید ز شرک
۶. یکی روز بنهاد بر خلق خویش
به نام سَبَت، روز پاک و پریش
۷. بدین روز فرمان عبادت دهید
ز کسب و ز سود و زیان بگذرید
۸. نراند کسی دام و تور و شکار
نه در کسب باشد، نه در کارزار
۹. بدین روز، آزرده باید تنش
که آرام گیرد دل و جان ز خَش
۱۰. در ایله بد آن قوم نافرزانه
که دریا بُد آنجا چو آیینه خانه
۱۱. معیشت‌شان بود بر صید ماه
ز دریا به تور آمدی سود و راه
۱۲. در آن روز سبت، ماهیان بی‌عدد
برآمد ز آب، آن‌چنان چون رُخ شَد
۱۳. چو دیدند صید است آن روز خاص
در افتاد در دل‌شان کین و کاست
۱۴. بگفتند: «چون روز دیگر نیاید،
به حیلت مگر ما ز دریا رباییم»
۱۵. بزد تور در آب، شامِ دگر
نهادند در دام ماهی مگر
۱۶. چو فردا رسید و به دریا شدند
ز صید گذشته تماشا کنند
۱۷. در آن روز سبت، دست خود بازداشت
به فردا به تور اندر انداخت کاشت
۱۸. بگفتند: «این صید از روز ماست
که شنبه نکردیم ما هیچ خواست»
۱۹. نگه کن چه حیله بُد اندر نهان
که بستند بر دین، ره ایمن‌جهان
۲۰. ز ظاهر، به تقوا نمایاندند
ز باطن، به نیرنگ پیچاندند
۲۱. چنین شد که در قوم بد، فتنه خاست
به صید و به حیلت، دل و جان گداخت
۲۲. نه تنها نکردند فرمان خدا
که با مکر بستند بر خود بلا
۲۳. چو روز عبادت، شد اندر حرام
به ظاهر نکردند کاری حرام
۲۴. ولی در درون‌شان پر از کفر و مکر
که حیلت نمودند بر حکم ذکر
۲۵. نفرمود حق تا ز ظاهر ستیز
که فرمود: «باشید باطن، عزیز»
۲۶. چو گردید در جان‌شان کینه گرم
نماند از خدا در دل‌شان بیم و شرم
۲۷. ز آیات حق چشم پوشیدگان
به نیرنگ، بستند بر خود فغان
۲۸. نبُد در دل‌شان ذره‌ای نور و ترس
فرو ریخت در جان‌شان ظلم و حرص
۲۹. چو آمد نبی، بر در آن دیار
بگفتا: «مکن حیله و زینهار»
۳۰. «که این کار، بر دین خدا فتنه است
به ظاهر عبادت، به باطن نجس»
۳۱. نپذرفت آن قوم، تذکار و پند
که تاریکی و جهل، بستند بند
۳۲. بر آن عهد، عهدی شکسته نهاد
به لب ذکر و در دل، ز عصیان نهاد
۳۳. یکی قوم گفتند: «باشد روا
که فردا بگیریم صیدی جدا»
۳۴. «به شنبه نکردیم ما هیچ فعل
نکردیم ما ظلم بر ذات کل»
۳۵. یکی قوم دیگر به داد آمدند
به نهی از منکر، به یاد آمدند
۳۶. بگفتند: «این مکر و نیرنگ نیست
که بر دینِ یکتا، جز آوای شیست»
۳۷. «مکن حیله با حکم داور، مکن
که نیرنگ دین را کند بی‌وطن»
۳۸. ولی قوم بد، گوش بر حرف بست
به حیله گرفتند بر صید دست
۳۹. نیامد در آن قوم، غیر از فساد
که حیله‌گری گشت‌شان اعتقاد
۴۰. ز دنیا طلب، کرده بودند پناه
که بگرفت در مال، جان و نگاه
۴۱. ز پندِ نبی، دور گشتند زود
به راهِ ستم، دل به کینه بسود
۴۲. ز رحمت، به مکر آمدند آن زمان
که بستند بر خود، ره آسمان
۴۳. چو مکر آمد اندر دل و جان‌شان
نماند از خدا در زبان‌شان نشان
۴۴. ز فرمان داور نکردند پی
که بگرفت آن قوم بر ظلم، کی
۴۵. در آن قوم صالح بگفتند باز
که این راه، در فتنه دارد نیاز
۴۶. چو روزی به حیله ربایی به تور
مباشد در آن رزق، جز تیر و شور
۴۷. ز مکر، عذاب است در پشت در
که دریای رحمت شود شعله‌ور
۴۸. بترسید از آن خشم داور، بترس
مکش پرده‌ی حکم داور، مگَرس
۴۹. به گوش دل آن قوم، سنگین شدند
به نیرنگ و حرص، آتشین شدند
۵۰. بگفتند: «ما قوم صیادیم
به دانش، ز هر کس، فرادانیم»
۵۱. «به شنبه نکردیم ما کار زشت
به فردا گرفتیم صیدی به کشت»
۵۲. ولی علمشان جز به حیلت نبود
که آموختند آن ز نفس کبود
۵۳. چو حرص آمد و حرمت از یاد رفت
به دریای عصیان، دل افتاد، رفت
۵۴. بگفتند: «در مال ما برکت است
که در صید و سود و هنر، صنعت است»
۵۵. ندانستند این حیله‌ی بی‌بها
کند دورشان ز آستان خدا
۵۶. نبی گفت: «آیینه‌ی جان شما
شده تیره از حیله و ناروا»
۵۷. «نخواهد پذیرفت پروردگار
که با مکر گردی بهشتی سوار»
۵۸. «ز دل پاک کن نیت بد، یقین
که فرمان حق نیست بازی، حزین»
۵۹. چو پند آمد و گوش بسته بماند
در آن قوم، فتنه به هرسو دواند
۶۰. دل اهل ایمان به درد آمدی
که آن فتنه زنهارِ سرد آمدی

۶۰. دل اهل ایمان به درد آمدی

که آن فتنه زنهارِ سرد آمدی
۶۱. به غم دیدند آن قوم طغیانگرند
که بی‌پروا از حد و از داورند
۶۲. بگفتند: «بر ما چه تکلیف هست؟
چو این قوم، در مکر و تزویر بست»
۶۳. گروهی بگفتند: «نهی است فرض
مکن سهل آن را، که افتد به اَرض»
۶۴. «به فردا نماند از این قوم کس
که گردد بلا بر سر آن نَفَس»
۶۵. گروهی دگر گفتشان: «ای حکیم
مگو، چون عذاب آید آن قوم، بیم»
۶۶. «چه سود است تذکار و پند و وعید؟
چو آن قوم رفتند در راه بید»
۶۷. جواب آمد از سوی اهلِ نُهی
که ای مردمان! این کلام است بهی:
۶۸. «اگر پند دهیم و فردا بَرَسَد
به ما، از عذاب خدا وا رَسَد»
۶۹. «نصیحت کند جان ما را سپر
که ناید به ما آن بلا از قدر»
۷۰. «و شاید که یزدان کند رحمتی
به تذکار و ترک ستم عادتی»
۷۱. بدین حجت از پند، ساکت نماند
دل صالحان از تذکر بخواند
۷۲. ولی قوم حیله، به تزویر و فن
نپذرفت گفتار مردان دین
۷۳. ز طغیان و عصیان و خودبین‌گری
نبودند جز قوم بدپروری
۷۴. چو مکر آمد و مهر داور نبود
دل و جان‌شان بی‌خبر، کور و دود
۷۵. به هنگام سبت، تور در آب شد
ز آن تور، صیدی فراوان بدُد
۷۶. بگرفتند ماهی به نیرنگ و مکر
ولی دل تهی گشت از نور ذکر
۷۷. بپنداشتند این هنر، کار ماست
که تدبیر و عقل است، یارِ شماست
۷۸. ندانستند آن رزق، آتش بُوَد
که در کفر و مکر، ترکِ روش بُوَد
۷۹. بگفتند: «ما زر به کف آوریم
ز دریا، به مکر، هنر باریم»
۸۰. نکردند اندیشه ز انجام خویش
که فردا شود بر سر آن آتش بیش
۸۱. ز طغیان و حرص و ز حرمت‌شکست
نماندند جز قوم پست و شکست
۸۲. فرو رفت جان‌شان به گرداب حرص
که برده‌ست دین را در آن قعر، درس
۸۳. ز فرمان داور، برون آمدند
به حیله، ز شکر، حرون آمدند
۸۴. به ظاهر، نماز و نیایش به پا
به باطن، پر از کینه و ناروا
۸۵. نه آن نور دل بود، نه شرم و هوش
که در مکر، بسته‌شان دیده و گوش
۸۶. یکی قوم صابر، بگفتند: باز
بپرهیز از آن گام‌های نیاز
۸۷. «خدا بی‌نیاز است از کار تو
مزن حیله در دینِ دادار نو»
۸۸. ولی گوش آن قوم، سنگین‌تر
ز پند و ز تذکارِ اهل هنر
۸۹. چو نشنیدند آن قوم پند و امید
فرو شد دل‌شان در نفاق شدید
۹۰. بفرمود داور به تنگی در آن
که آمد عذاب از ره آسمان
۹۱. ز مکر و ز عصیان، رسیدند پست
که کردند بر خویش، در رحمت بست
۹۲. در آن قوم صالح بُد آرام جان
که در کار دین بُد سرافرازگان
۹۳. ز پند و ز تذکار، رستند پاک
که ناید به آن قوم صالح هلاک
۹۴. چو حیله‌گران در گناه آمدند
به وادیِ ظلم و گناه آمدند
۹۵. عذاب خداوند پیدا بُدست
که بر خشم داور، بگشت آن نشست
۹۶. بگفتا نبی، بانگ برداشت سخت
که آماده باش ای زمین و درخت
۹۷. «که فرمان خداوند نزدیک شد
عذابی گران، آن قَدَر تیز شد»
۹۸. به لرزه درآمد زمین آن زمان
که خشم خدا بود در آسمان
۹۹. همی آید آتشفشان قضا
که پوشد زمین را ز خشم خدا
۱۰۰. کنون چشم بد دار، که آمد هلاک
به دستان و نیرنگ و آن دام پاک

۱۰۱. چو پیمانه پر شد ز عصیان قوم

فرو ریخت آتش ز گردون به شوم
۱۰۲. به فرمان داور، بلا شد پدید
که آن قومِ بدکار، شد ناامید
۱۰۳. نبی گفت: «ای اهل حیلت‌فروش
ببینید این فتنه‌ی سخت و جوش»
۱۰۴. «به فرمان داور، عذاب آمدست
که بر بندگان، حساب آمدست»
۱۰۵. «مگر آن که توبه کنند از گناه
به درگاه داور گذارند راه»
۱۰۶. ولی گوش‌شان پر ز گرداب کین
نپذرفت توبه، نگریست دین
۱۰۷. چو زد بانگ داور به دریا و دشت
به هرسو عذاب خدا برگشت
۱۰۸. یکی بانگ آمد ز گردون بلند
که لرزاند از بیم، دل هر گزند
۱۰۹. ز دیوار شهر، آتشی شد بلند
که بر قوم نیرنگ، آتش فکند
۱۱۰. ندانست آن قوم، سرانجام خویش
که در قعر ظلمت، گرفتند بیش
۱۱۱. ز مغز زمین بانگ آمد پدید
که بردید ای قوم! سر در نِکید
۱۱۲. چو شب شد، زمین زیر پای‌شان
بجنبید چون موجِ دریای جان
۱۱۳. ز دریا برآمد یکی موج سرخ
که در جان‌شان ریخت آتش چو برخ
۱۱۴. به‌ناگاه روی زمین تیره شد
صدای عذاب از فلک چیره شد
۱۱۵. به جان‌شان فرو رفت آن بیم و درد
که بر قوم حیله، شود مرگ، سرد
۱۱۶. به وحشت درآمد دل ناتوان
به خود آمدند آن گروه از فغان
۱۱۷. بگفتند: «وای از گنه‌های ما
که شد بر سر ما غضب‌های ما»
۱۱۸. به پند آمدند، لیک دیر بود
که آن روز، فصل عذاب کبود
۱۱۹. بفرمود داور که مسخ‌ات کنم
ز صورت بگیرم، به مسکین شَکَن
۱۲۰. چو در دل شب، قوم فتنه‌سَرَشت
فرو شد به مسخ و بلا سرگذشت
۱۲۱. ز صورت برون شد نشان بشر
شُدند آن گروه از خران بدتر
۱۲۲. به بوزینه مسخ آمد آن قوم دون
که ماندند در حیرت و شرم خون
۱۲۳. نه عقل و نه فهم و نه رای و هوش
نه آن جان که دارد به جانان، خروش
۱۲۴. به نَخوت ز خود گشته بودند مست
کنون در بلا، گشته زار و شکست
۱۲۵. چو صبح آمد و آفتاب افق
درخشید، گردید عالم ورق
۱۲۶. بدیدند مردم، عجب حالتی
که آن قوم حیله شدند آفتی
۱۲۷. ز صورت فرو رفته تا سیرت‌شان
که پست آمد این قوم در دیدگان
۱۲۸. به بوزینه ماندند و نالان شدند
ز جان و ز دل، سخت گریان شدند
۱۲۹. بگفتند: «وای از شب بی‌چراغ
که در ظلمت افتاد ما را فراغ»
۱۳۰. «به حیلت شکستیم پیمان دوست
کنون ما شدیم از بشر بی‌درست»
۱۳۱. چو ماندند سه شب به این مسخ حال
به نفرین و لعنت شد آن قوم، لال
۱۳۲. ز دنیا برفتند بی‌آبرو
به بوزینه‌گی، خوار و بی‌آرزو
۱۳۳. نبی گفت: «این فتنه‌ی روزگار
ز کردار بد باشد و شرمسار»
۱۳۴. «که هر کو کند نافرمانی و مکر
شود در جهان، بی‌خبر، کور و فقر»
۱۳۵. «مکن حیله بر حکم داور، مکن
که آرد عذاب از رهِ بی‌سَکن»
۱۳۶. ز مسخ آن قوم، دیگران عبرتند
که گم گشتگان در جفا، حسرتند
۱۳۷. بپرسند مردان دین، ای عزیز
که مسخ است در جان، نه بر جسم نیز؟
۱۳۸. بگویم که هر کس کند زشت‌کار
ز جان مسخ گردد، شود بی‌قرار
۱۳۹. یکی بوزینه گردد ز طبع خویش
یکی خوک گردد به بی‌شرم بیش
۱۴۰. چو مسخ آمد اندر دل و جان خلق
نماند از بشر جز پشیمانی حلق
۱۴۱. چه بسیار مردم که ظاهر بشر
ولیکن ز باطن چو دیوانه‌سر
۱۴۲. نبینی که مردان بی‌حرمتند
که در مال و شهوت، چو حیوانتند؟
۱۴۳. به ظاهر بشر، لیک دل گمره است
که بر دوزخ است آن دل آشفته‌پست
۱۴۴. ز مسخ درون، حذر کن همی
مکن نافرمانی، مکن دَر شَمی
۱۴۵. بترس از خدای جهان‌آفرین
که دارد به هر چیز علمی یقین
۱۴۶. چو یزدان، پدید آرد این سرنوشت
مکن حیله در حکم آن نیکوشت
۱۴۷. ز کردار آن قوم بیدار باش
که روزی نگردد پشیمان خراش
۱۴۸. عبادت به ظاهر، چو با مکر بود
نماند از آن، بهره‌ای بی‌وجود
۱۴۹. چو دل با خدا نیست، ظاهر چه سود؟
که ماند در آن، جز فریب و جمود
۱۵۰. کنون ای برادر، بیا با نوا
ببین حال آن قوم بی‌دین و تا
۱۵۱. که از مکر و عصیان و حرص و طمع
رسیدند بر قعر تاریک و دمع
۱۵۲. به ظاهر نجیب و به باطن پلید
به دنیا، گرامی، به عقبی، ذَکید
۱۵۳. بترس از عذاب خدای غیور
مکن حیله بر آن خدای صبور
۱۵۴. چو پند آیدت، گوش خود بازدار
که باشی در آن روز، بر اعتبار
۱۵۵. ز نهی نبی گوش برگیر و باش
به فرمان داور، چو شبنم، خراش
۱۵۶. مبادا شوی مثل آن قوم دون
که افتاد در گردبادی ز خون
۱۵۷. چو دریا به حیلت، تو را زر دهد
ز آن زر، شود خانه‌ات پر ز رَد
۱۵۸. مکن دامن خود به مکر آلوده
که گردد ز آن، دوزخت گشوده
۱۵۹. ز رحمت طلب کن پناه خدا
که بخشنده باشد، دهد مرحبا
۱۶۰. چو توبه کنی، بندگان را بخشد
و گرنه، به قهرش، زمین را خُوَشد
۱۶۱. بگو ای برادر، به جان خویشتن
مکن زینهار این ره بی‌وطن
۱۶۲. چو حیله زنی در ره دین خدا
شود عمر تو رفت و جانت فنا
۱۶۳. یکی بار باشد در این کارزار
که داور دهد مهلتی، زینهار
۱۶۴. ولی گر شوی سرکش و بی‌حساب
برآید ز کردار تو، اضطراب
۱۶۵. ببینی که نعمت شود امتحان
شود عاقبت، رنج و اشک و فغان
۱۶۶. ز دریا به تو ماهیان داده‌اند
که آزمایشت در جهان داده‌اند
۱۶۷. چو از آزمون، تو شدی سربلند
نبینی از آن آزمایش گزند
۱۶۸. ولی گر ز رحمت گُذشتی به زور
بیفتی در آن ورطه‌ی نفرت و گور
۱۶۹. کنون ای برادر، در آیین عشق
مکن امتحان را به بی‌مغز ریشخ
۱۷۰. چو داور تو را داد فرمان سَبْت
نگه دار و منشین به راهی که خَبت
۱۷۱. ز فرمان او سر مپیچ ای حکیم
که در سرکشی، درد دارد مقیم
۱۷۲. ز دریا به تور آیدت رزق پاک
به تقوا شود خانه‌ات با مساک
۱۷۳. مکن در طریق خداوند، حیله
که گردد ز آن، بخت تو بی‌فضیله
۱۷۴. ز کردار قوم نفاق‌آفرین
عبرت گیر، ای جانِ پاک‌آفرین
۱۷۵. مبادا شوی مثل آن نافرمان
که افتاد در وادی بی‌امان
۱۷۶. چو توبه نکردند و بستند گوش
خدا زد بر آن قوم، خشم و خروش
۱۷۷. کنون بین که در دفتر روزگار
بماند از آنان، یکی یادگار
۱۷۸. به لعنت، خدای جهان‌شان نواخت
به نفرین، نشان‌شان ز دل‌ها شتاخت
۱۷۹. بماندند در خاطره‌ی هر کسی
که عبرت شود ز آن نفاق و هَوسی
۱۸۰. تو ای مرد دانا، بترس از گناه
به ایمان، بمان در رهِ دادخواه
۱۸۱. به ظاهر مکن کار، چون در درون
فسادی بود ز آن چو آتش فزون
۱۸۲. نرنجان دل پاک داور، نرنج
مکن زینهار آن خیانت چو گنج
۱۸۳. بترس از دلِ بی‌خرد، بی‌خبر
که گردد چو آن قوم حیلت‌گذر
۱۸۴. یکی لحظه حیله، یکی عمر درد
که در دوزخت آید آتش چو گرد
۱۸۵. به فرمان یزدان، بمان استوار
مکن نافرمانی به بازی‌گزار
۱۸۶. که این قوم حیلت، به مکر آمدند
به نفرین و لعنت، به دَر آمدند
۱۸۷. اگر مال دنیا دهد فتنه‌ای
به ترک آن آر و ببین دِه‌نه‌ای
۱۸۸. مکن طمع از مال دنیا طلب
که گردد دل تو ز حرص و طرب
۱۸۹. به دریا چو دیدند روزی بسی
به مکر آمدند و به شیطان رسی
۱۹۰. ولی آخر آن شد که از جان‌شان
برآمد خروش و خذلان‌شان
۱۹۱. که نیرنگ دنیا بُوَد بی‌بقا
نماند در آن، غیر آه و نَوا
۱۹۲. ز کردار آن قوم پند آورید
مکن در ره دین، خیانت پدید
۱۹۳. چو حیله‌گری شد ره و رسم تو
ببین مسخ گردی، شود جسم تو
۱۹۴. به ظاهر بشر، لیک باطن چو خوک
شود عاقبت نامه‌ات پر ز شوک
۱۹۵. ز فرمان حق برمدار این حجاب
که جانت نسوزد به آن اضطراب
۱۹۶. به تقوا نگه دار ای جان نکو
که در آن بود عزّتت مو به مو
۱۹۷. به پایان رسید این حدیث و پیام
که باشد برای دلی مستدام
۱۹۸. سخن از نبی و ز قوم هلاک
که از مکر، گشتند در دوزخ خاک
۱۹۹. خداوند بر ما نظر کن به لطف
مکن جان ما را گرفتار خُفت
۲۰۰. بده راه تقوا و پرهیز و داد
مکن مبتلا جان ما را به باد

۲۰۱. کنون بشنو از آن عذاب مبین

که شد مایه‌ی عبرت آخرین
۲۰۲. چو مسخ آمد و صورت انسان نماند
دل و جان‌شان در عذاب آتشاند
۲۰۳. سه روزی به مسکینی و خواری
بماندند بی‌یار و بی‌یاوری
۲۰۴. نه خوردن، نه خواب و نه آرام تن
ز درد گنه، ناله‌ها بی‌وطن
۲۰۵. ز هر دیده اشک و ز دل سوز و آه
ز جان‌شان برآمد نوای سیاه
۲۰۶. چو آن قوم بد شد اسیرِ بلا
بماندند در بند آن مبتلا
۲۰۷. نبی گشت گریان ز دیدارشان
که دید از گناه، افت کارشان
۲۰۸. بگفتا: «به مولا پناه آورید
ز این آتش جان، راه آورید»
۲۰۹. ولی دیر شد آن پشیمانِ کار
که بسته شد آن درگهِ بردبار
۲۱۰. به مرگ آمد آن قوم حیلت‌گر
نه ماند از نفاق‌شان جز شرر
۲۱۱. بماندند در یاد ایام تلخ
که بادا به آنان عذاب و شرک
۲۱۲. چو مسخ آمد و مرگ بر سر رسید
نماند آن گروه جز لعنت پدید
۲۱۳. خدا گفت: «این مایه‌ی عبرت است
که هر دل ز طغیان شود مست، پست»
۲۱۴. «مکن راه دین را به حیله تباه
مرو در ره ظلم و ترک نگاه»
۲۱۵. «به فرمان من باش و آرام گیر
که باشی در آن منزلت، چون سفیر»
۲۱۶. «ز حیله که پیچد دل از راستی
بماند در آن ره به ناخواستی»
۲۱۷. «منم کردگار و منم پادشاه
به عدلم رسد هر کسی در گناه»
۲۱۸. «نماند به عمر و به مال و مقام
نجاتی اگر شد گناهت تمام»
۲۱۹. «که دریا و هامون، به فرمان من
بود بندگی بر شما، راه من»
۲۲۰. «تو ای بنده! باشی به یاد و دعا
که روزت نیاید چو روز جزا»
۲۲۱. «منم مهربان، ار تو باشی مطیع
نریزد عذابم به اهل شفیع»
۲۲۲. «ولیکن چو دیدم تو در نافرین
فرستم به تو آتش و شرّ و کین»
۲۲۳. ز کردار آن قوم گمراه‌بین
بترس ای دل و جان، ز نیرنگ و کین
۲۲۴. مکن بر خداوند مکر و فسوس
که بر فتنه‌ات نیست، جز آتش و سوس
۲۲۵. به ظاهر گر آیی به دعوی دین
ولی در درون، باشی اهل کین
۲۲۶. خداوند داند نهان تو را
بگیرد ز تو آن امان تو را
۲۲۷. بترس از دروغ و ز نیرنگ و مکر
که گردد به جانت شرار و فقر
۲۲۸. چو حیلت‌گری شد ره تو، بدان
شود عاقبت خوار، جانت هوان
۲۲۹. به جان درفکن نور تقوا و شرم
مزن سنگ دین را به مکر و به گرم
۲۳۰. به دین باش، و از دل به اخلاص باش
مکن قلب دین را پر از نیش و کاش
۲۳۱. ز کردار آن قوم برگیر پند
مکن تا شوی خسته و بی‌بلند
۲۳۲. چو آزمون آمد به صید و شکار
تو از حق مپیچ و مکن زینهار
۲۳۳. به رزق حلالت قناعت نما
که باشی ز اهل نجات و رضا
۲۳۴. چو دنیا دهد بر تو آز و طمع
بزن تیغ تقوا بر آن بی‌سماک
۲۳۵. به صبر و به تقوا شود بنده زَفت
مکن حیله، تا نشوی بی‌نهفت
۲۳۶. که دنیا نماند به کس ای حکیم
بجز آن که جانش بود در نعیم
۲۳۷. چو رفتند آنان به نیرنگ و کفر
تو از حق مدار آن دل از مهر، صفر
۲۳۸. به حیله نماند کسی سرفراز
که گردد به دوزخ گرفتار راز
۲۳۹. کنون در زمانه بسی اهل مکر
که دارند در دین، فریب و شکر
۲۴۰. به ظاهر بُوَد پاک، باطن پلید
که از ننگ، جانش شود ناپدید
۲۴۱. چو کردار آن قوم آید به راه
شود عاقبت، زهر در جان و چاه
۲۴۲. چو شب‌های آن قوم گردد پدید
که در ظلمت، افتد دل بی‌امید
۲۴۳. به تقوا پناه آر و با یاد حق
ببین خویشتن را در آن سوی دق
۲۴۴. که روزی شود فتنه در رزق تو
مزن تور، اگر نیست آن رزق نو
۲۴۵. مبادا شوی همچو اصحاب سبت
که افتاد از آن نافرمانی، خَبت
۲۴۶. ز تور و ز ماهی و از صید و دام
بیاموز که آن مایه‌ی شد ملام
۲۴۷. به فرمان داور، بمان استوار
مکن ترک تقوا، مکن زینهار
۲۴۸. ز روز عبادت، مدان کسب سود
که گردد در آن رزق، آتش فرود
۲۴۹. به یک شب چو گم شد ره آن گروه
بماندند در خفت و در چاه و کوه
۲۵۰. مگو: «ما نکردیم کاری حرام»
که باشد ز نیت، بلا و ظلام
۲۵۱. خدا داند آن را که ناپاک کیست
و کی راست کردار و نیت، درست
۲۵۲. تو از ظاهر دین مدان بی‌گناه
نگر باطن دل، که دارد گواه
۲۵۳. یکی نیت پاک، بهتر ز صد
نمازی که باشد پر از کینه و بد
۲۵۴. چو مسخ آمد آن قوم ناپاک را
به لعنت سپرد آن جهان‌خاک را
۲۵۵. نه از نسل‌شان ماند باقی نشان
نه از نام‌شان شد کسی پاسبان
۲۵۶. به زشتی بُد آن قوم در روزگار
که ماندند در لعنت پایدار
۲۵۷. خداوند بر ما کند رحمتش
که ناید به ما قهر و ظلمت‌ش
۲۵۸. به قرآن، سخن‌هاست در این مقام
بخوان تا شوی در حقیقت تمام
۲۵۹. به داوود و موسی و عیسی نگر
که فرمان یزدان بُوَد بی‌خطر
۲۶۰. چو در عهدشان آمد این امتحان
به حیلت نکردند دین را زیان
۲۶۱. ولی قوم سبت از بلا نگذشت
که در ظلمت نفس، فرو رفت و گشت
۲۶۲. کنون در زمان تو هم فتنه هست
که باشد به ظاهر، نماز و شکست
۲۶۳. بترس از دو رویی و مکر و فریب
که گردد ز آن، رزق تو تلخ و سیب
۲۶۴. یکی روز اگر حیله داری به دین
شود سال‌ها بر تو بی‌آفرین
۲۶۵. عبادت بُوَد نور، اگر پاک شد
ولیکن چو آلوده شد، خاک شد
۲۶۶. سخن‌های من شد به پایانِ راه
که باشد در آن، مایه‌ی دادخواه
۲۶۷. به قرآن و سنت، تو راهی بجوی
مکن ترک فرمان یزدانِ شوی
۲۶۸. به پایان رسید این حکایت کنون
که باشد در آن آتشی بی‌سکون
۲۶۹. به جان و دلت راه تقوا گمار
که ناید به تو آتش و زینهار
۲۷۰. ز کردار اصحاب سبت آن بخوان
که ناید بر احوال تو ناگهان
۲۷۱. چو این قصه گویی به اهل یقین
بماند دلت پاک و بی‌نقش و کین
۲۷۲. که قرآن بر این قوم لعنت نمود
به مسخ و به آتش، بلا را فزود
۲۷۳. خداوند، داور، کریم و رحیم
به توبه شود بنده را نیک‌بین
۲۷۴. چو توبه کنی، رحم باشد نصیب
مگر توبه را دور داری فریب
۲۷۵. اگر اهل تقوا شوی ای بشر
نمانی در آن فتنه‌ی کور و شر
۲۷۶. ز راه خطا بر خدا آوری
به درگاه او، اشک و آه آوری
۲۷۷. به لطفش تو را عفو باشد یقین
به قهرش شوی گر شوی بی‌نگین
۲۷۸. کنون قصه آمد به پایان کار
که باشد در آن مایه‌ی اعتبار
۲۷۹. خداوند بر ما عطا کن صفا
که گردیم در راه دین آشنا
۲۸۰. مکن فتنه در حکم داور، مکن
که آن ره برد سوی دوزخ‌سکن
۲۸۱. ز کردار آن قوم، پند آوریم
به فرمان حق، پای بفشاریم
۲۸۲. خدایا! مرا از بلا دور دار
ز فتنه، ز حیله، ز زور و ز نار
۲۸۳. دلم را به نور تو روشن نما
ز کفر و ز طغیان، رستن نما
۲۸۴. به قرآن و اهل یقینم رسان
که باشم به تقوا، چو مردانِ جان
۲۸۵. خداوندا! در تو امیدم همه‌ست
مکن تا شود جان من بی‌نخست
۲۸۶. به حکمت، عطا کن مرا دل و هوش
که در راه تو جان کنم سرخوش
۲۸۷. نباشد مرا جز تویی سرپناه
بجز تو، ندارم امیدی و راه
۲۸۸. به پایان رسد قصه‌ی سَبْتِ قوم
که شد بر گنه‌کار دنیا، شوم
۲۸۹. از آن روز ماندند در ذکرها
که عبرت شود خلق را، در نوا
۲۹۰. ز دریا، ز تور، ز صید و شکار
بیاموز، مکن دل به آن کارزار
۲۹۱. عبادت، عبودی‌ست با جان پاک
نه آن حیله و زر، نه آن دام خاک
۲۹۲. خدایا! مرا کن تو از صادقان
که باشم به روز جزا شادمان
۲۹۳. گناهم ببخش و دلم را نواز
مکن دل به تاریکی و ناز
۲۹۴. رسانم به قرب خود ای کردگار
که جز تو، ندارم من آن رهگُذار
۲۹۵. به تقوا و اخلاص راهم دهی
که در نور تو جان و راهم دهی
۲۹۶. شود قصه ختم از اصحاب سبت
که عبرت شود خلق را در رهِ ثبت
۲۹۷. به داور پناه است اهل یقین
که باشد از او راه روشن، زمین
۲۹۸. نباشد رهایی ز غیر از خدا
که از او رسد رحمت و مرحبا
۲۹۹. به پایان رسید این پیام و سخن
که باشد رهت سوی نور و وطن
۳۰۰. تو ای جان، به اخلاص راهی بجوی
که باشی در آن خانه‌ی دوست، شوی

 

نتیجه‌گیری 

سرگذشت اصحاب سَبْت از جمله آموزه‌های ژرف قرآن کریم است که در قالب حکایتی تاریخی، مفاهیمی اخلاقی، عرفانی و اجتماعی را به انسان می‌آموزد. این قوم، گرفتار وسوسه‌ی دنیا و طمع در روزی حرام شدند؛ آنان به ظاهر از فرمان خدا سرپیچی نکردند، اما با حیله و نیرنگ، فرمان الهی را دور زدند و به ظاهر شرع اکتفا کردند، بی‌آنکه دل در بند حق و صدق باشد.

این قوم که گرفتار ظاهرسازی دینی بودند، به جای اطاعت از روح حکم خدا، به دنبال راه‌های فریبکارانه رفتند و سرانجام به مسخ ظاهری و باطنی مبتلا شدند؛ به بوزینه تبدیل گشتند و از جایگاه انسانی سقوط کردند.

پیام این داستان آن است که:
ــ فرمان خدا را نه تنها باید در ظاهر، بلکه در باطن و نیت نیز پاس داشت؛
ــ فریب نفس و طمع دنیا، انسان را از جایگاه خلافت الهی به مرتبه‌ی حیوانی می‌کشاند؛
ــ و سرانجام آنکه عبادت حقیقی، تنها با اخلاص و تقوا پذیرفته می‌شود، نه با ظاهرسازی و حیله.

خدای متعال این داستان را برای همه‌ی دوران‌ها بیان کرده تا هر کس که دل در گرو دنیا نهد و در دین خدا تساهل و تزویر پیش گیرد، بداند که پایان راهش جز خسران دنیا و آخرت نخواهد بود.

و در مقابل، آنان که دل به ایمان راستین بسپارند و از فتنه‌های امتحان با صبر و صدق عبور کنند، اهل رحمت و رستگاری‌اند.

 

تهیه و تنظیم

دکتر علی رجالی 

  • علی رجالی