رسالت

در این وبلاگ ،اشعار و مطالب علمی و فرهنگی اینجانب آمده است .

رسالت

در این وبلاگ ،اشعار و مطالب علمی و فرهنگی اینجانب آمده است .

رسالت

به سایت شخصی اینجانب مراجعه شود
alirejali.ir

بایگانی
  • ۰
  • ۰

باسمه تعالی

تحلیلی بر مثنوی داستان قوم مدین

۱. مقدمه:

به نام خداوندی که سرچشمه‌ی عشق، امید و روشنایی است. نوری که دل‌ها را روشن می‌سازد و انسان را به سوی هدایت فرا می‌خواند. هر کار خیر و هر راه نجات، با نور الهی آغاز می‌شود و انسان را از شرّ و کینه رهایی می‌بخشد. ستایش خدایی که عقل و یقین را در دل انسان‌ها قرار داد و پیامبرانی برای راهنمایی بشر فرستاد تا مردم نور الهی را یافته و مقام انسانی خود را بازیابند.

تحلیل: در این مقدمه، رابطه‌ی خدا با انسان بر مبنای عشق و امید معرفی می‌شود، نه بر مبنای ترس و تهدید. این نگاه، عرفانی و عاشقانه است. نور «علم و یقین» به‌عنوان هدایتی درونی و ماندگار مطرح شده که با پیام الهی همراه است.

۲. پیامبری حضرت شعیب (ع):

حضرت شعیب پیامبر خدا بود، از میان قوم خود برانگیخته شد و با وقار، دعوت الهی را با پند و انذار به مردم رساند. او چراغ راه خدا و پیامبران بود و آنان را به عدالت و انصاف فرا خواند و هشدار داد که پیمانه کم نکنید و در داد و ستد، صداقت و عدالت پیشه سازید، زیرا خشم خدا بر ستمگران فرود می‌آید.

تحلیل: حضرت شعیب نماد پیامبری است که با خلق خوش و زبان نرم، مردم را به راه حق فرا می‌خواند. تأکید او بر عدل و انصاف، نشانه‌ی آن است که دیانت از نگاه او با اخلاق در هم تنیده است؛ همان‌طور که در قرآن نیز آمده است: «و لَا تَنقُصُوا الْمِکْیَالَ وَالْمِیزَانَ».

۳. انحراف قوم مدین:

قوم مدین دعوت حق را نپذیرفتند و در ظلم، فریب، فساد و دروغ غوطه‌ور شدند. آنان عدالت را کنار گذاشتند و به مردم آسیب رساندند. نه تنها از فرمان خدا گریختند بلکه دل به ریا و ستم بستند. برخی از آنان به حضرت شعیب گفتند که تو در میان ما نه جایگاه داری و نه دین ما را پذیرفته‌ای، پس ما را به حال خود بگذار.

تحلیل: این بخش تصویری از طغیان انسان‌های غافل را ارائه می‌دهد که وقتی منافعشان به خطر می‌افتد، حق را انکار می‌کنند. عرفان و اخلاق در اینجا پیام می‌دهند که دل‌هایی که از نور یقین خالی‌اند، به ظلم و ریا دچار می‌شوند.

۴. عذاب الهی:

تنها اندکی از مردم مدین پیام شعیب را پذیرفتند و نجات یافتند. بیشتر آنان در گناه ماندند و به همین سبب عذاب الهی از آسمان آمد. باد و آتش عالم را فرا گرفت و جهان در فغان و هراس فرو رفت. طوفان و آتشی که ناشی از خشم الهی بود، زمین را سوزاند و دیوارهای ستم فروریخت. سرانجام آنان جز درد و غم چیزی نیافتند.

تحلیل: این عذاب، نماد قهر الهی است که نتیجه‌ی انکار حق و فساد اجتماعی است. در نگاه عرفانی، آتش و باد نیز مظاهر تجلی قهر خداوند هستند که برای تطهیر زمین از شرّ ستمگران آمده‌اند. این هشدار برای همگان است که ستم و ریا سرانجامی تلخ دارند.

۵. پند و نتیجه‌گیری:

ای دل، از این سرگذشت عبرت بگیر و در راه حق، صبوری و وفاداری پیشه کن. همانند رندان بیدار باش و از کم‌فروشی، ظلم و ربا بپرهیز. اگر عدل و انصاف را سرلوحه‌ی زندگی قرار دهی، از عذاب رهایی خواهی یافت. اگر به خدا توکل کنی، غم دنیا از دل تو خواهد رفت. دنیا پایدار نیست و تنها عمل نیکو باقی می‌ماند. در معامله با مردم درست‌کار باش و با خلق خدا مهربان و همراه. گمان نبر که این قصه فقط داستانی گذراست، بلکه درسی است برای روزگار ما. کلام پیامبران، کلام خداست و سرچشمه‌ی مهر و نور و وفاست.

تحلیل: این فراز پایانی، پیام اخلاقی و عرفانی شعر را جمع‌بندی می‌کند. وفاداری به حق، همراهی با مردم، عدل در رفتار، و توکل به خدا عناصر نجات‌بخش معرفی شده‌اند. همچنین پیام آیه‌گونه‌ی پایان شعر این است که تاریخ، کتاب عبرت است؛ نه قصه‌ای برای سرگرمی.

۶. توصیه نهایی:

شاعر در پایان خواننده را به آگاهی و عبرت دعوت می‌کند. دانستن فرجام بیداد، نشان می‌دهد که شناخت تاریخ و سرنوشت ظالمان، بیداری روح را به دنبال دارد.

تحلیل: این دعوت به شناخت، هم به شناخت تاریخی اشاره دارد و هم به شناخت عرفانی از فرجام ظلم و راه رهایی از آن.

نتیجه‌گیری کلّی:

این مثنوی، داستانی قرآنی را با زبانی شیوا بازگو کرده و از آن برای پند و اندرز اخلاقی و عرفانی بهره برده است. محورهای اصلی آن عبارت‌اند از:

  1. دعوت به عدل و انصاف در معاملات و روابط انسانی.
  2. هشدار درباره‌ی خطرات ظلم، ربا و کم‌فروشی.
  3. ضرورت توکل به خدا و صبر در راه حق.
  4. عبور از ظاهر دنیا و توجه به عمل نیک.
  5. اهمیت شناخت تاریخ و آموختن از آن.

نویسنده 

دکتر علی رجالی 

  • علی رجالی
  • ۰
  • ۰

باسمه تعالی

قصیده منظومه عشق

در حال ویرایش

با جان و دل. در ادامه، مقدمه و فهرست مناسب برای این منظومه عرفانی با ردیف «دارد» تقدیم می‌گردد.

مقدمه 
عرفان، تماشای حضور حق در آینه‌ی هستی است، و شعر، زبانِ بی‌تاب دل عارفی است که جز معشوق نمی‌بیند. این منظومه، تجلی شوق وصال و سلوک الی‌الله  که در قالب قصیده‌ای بلند و یگانه با ردیف «دارد» و قافیه‌ی پیوسته‌ی هم‌وزن «تمنا»، نگاشته شده است.

در این سروده، دل انسانی، عاشقانه از شوق فنا، حضور محبوب، ترک خودی، و نیل به لقای الهی می‌نالد و می‌نالاند. اشارات آن به مراحل سیر و سلوک، وحدت وجود، معرفت نفس، تجلی حق، و بقاء بعد از فنا برگرفته از چشمه‌سار قرآن، حدیث، و عرفان ناب اسلامی است.

امید که این نغمه‌ها، برای دل‌های جویای حقیقت، آرامشی باشد در مسیر عشق و شناخت.

فهرست مطالب:

شماره بخش عنوان بخش شماره ابیات
1 شوق تمنا و بی‌قراری دل عاشق 1 – 100
2 فراق یار و سوز درون 101 – 200
3 وصال محبوب و تجلّی جمال 201 – 300
4 نیل به فنا و ترک خودی 301 – 400
5 بقاء بالله و وحدت حضور 401 – 500
6 خاموشی دل و شور شهود 501 – 600
7 (ادامه در صورت نیاز تا 1000 بیت) ...

این مجموعه در نظر دارد دل را از تمنای دنیا جدا و به تمنای حق مشغول سازد. به رسم عارفان، هر بیت راهی است از دل به دلدار. خواننده اگر با ذوق حضور و صدق طلب همراه باشد، این ابیات را نه شعر که اذکار عاشقانه‌ی جان خود خواهد یافت.

به دل آتش و در دیده تمنّا دارد
شعله از سوز دلش رنگِ تماشا دارد

گرچه در خلوت خود سوخته و تنهاست
نفَسش زمزمه‌ی سوزِ شکیبا دارد

بشنو ای دل سخنِ ناله‌ی جان‌سوز مرا
کاین غزل نغمه‌ی اندوهِ شیدا دارد

همه شب تا سحر از سینه برآید آهی
که به لب راز دل و دردِ نهان‌ها دارد

نه ز دنیاست دلِ خسته‌ی من، نی ز کسان
که فقط با تو سخن‌های مهیّا دارد

دل اگر گم شده در کوی تو، آگاهش کن
که هنوز از تو در این سینه تمنّا دارد

چشم من خیره به راه است و دلم بی‌تاب است
زان که از کوی تو بوی گلِ رؤیا دارد

چه کند با غم هجران، دل رنجیده‌ی من؟
که فقط مهر تو را، شور و تقاضا دارد

تو کجا و من دل‌افکنده در این شامِ فراق؟
که شبم حسرت دیدار تو، پیدا دارد

گر نخواهی نظری، دل به چه امید زید؟
که در این شهر فقط عشق تو معنا دارد

به دل آتش و در دیده تمنّا دارد

هر که افتاد به عشق، از تو تقاضا دارد

دل عاشق چه کند، جز به فغان آوردن؟
کز غمت سوز دل و آه مهیّا دارد

بی‌تو این خانه چو ویرانه بود در شب هجر
که فقط حسرت آن روی تو، معنا دارد

نی چو نالید ز سوز دل مجنون صفتان
هر نفس زمزمه‌ای سوز و تولا دارد

شب اگر غرق سکوت است، دل من بیدار
که در این خامشی‌اش ناله‌ی شیدا دارد

چه خوش آن لحظه که در خواب، تو را بیند دل
که در آن رؤیتِ شیرین تو رؤیا دارد

عاشقِ خسته به امید نگاهی ز تو، شب
تا سحر زمزمه‌ای از تو به یغما دارد

هر که دیوانه شد از عشق، در این ویرانی
جز تو دیگر نه امیدی، نه تمنا دارد

سایه‌ات گر بفکند بر دل من مهر وصال
این دلِ تیره دمی عافیت آن‌جا دارد

تو ز دل رفتی و ماندست اثرها در جان
که ز هر زخم تو، عشقی به تسلّا دارد

غم هجران تو با ماست، ولی گر نگری
هر دل سوخته‌ای وصل تو پیدا دارد

زلف تو بسته دل و عقل، ولی جان به فریب
زین کمندت نظری باز و تقاضا دارد

هر که افتاد ز خود، یافت رهی سوی تو
که فنا در ره تو، لذّتِ بقا دارد

سر بازار تو گر سر ببرند از عاشق
عاشق آن دم ز سر خویش تمنّا دارد

مستی و شور ز جام تو شود بی‌پایان
هر که نوشد ز تو، آن جرعه، تسلّا دارد

باده‌ی وصل تو گر یابم و مستت گردم
دل من هم به دو عالم سَر و سودا دارد

نفس‌ام سوخته در آتش هجران تو، لیک
گر نسوزد، دلِ عاشق چه تماشا دارد؟

همه شب قصه‌ی جان‌سوز تو خوانم به دل
که همین زمزمه‌ام حسرتِ فردا دارد

تو طبیبی و دل از درد تو افتاده به خاک
چاره‌اش نیست، مگر لطف تو، شفا دارد

هر که چون شمع بسوزد به ره عشق، خوش است
که همان نور در آن سوخته، معنا دارد

بی‌تو این دل به چه امید تپد، جز به فغان؟
که به هر ناله‌اش امیدِ تو، پیدا دارد

تو بمان با دل تنگم، که در این بی‌کسی‌ام
غیر مهر تو دلم میل تمنا دارد

تو به یک جلوه دلم را ببری، می‌دانی؟
ورنه دل طاقت این صبر شکیبا دارد؟

سال‌ها در طلب روی تو جان داد دلم
تا بداند که تویی آن‌که تولا دارد

تو ز من دور شدی، لیک در این خانه‌ی دل
هنوز شوق وصال تو تمنّا دارد

جلوه کردی و دل سوخته را تازه شدی
عاشق توست، وگرنه دل ما را چه بها دارد؟

گر به خوابم نرسی، باز در این بیداری
خواب دیدار تو در دیده تقاضا دارد

ای که دوری ز من و خسته دل از تو، بنگر
که همین دل به رهت جان و مدارا دارد

عاشق از عشق تو جان داد و هنوز از سر شوق
لب جان سوخته‌اش زمزمه‌ی ما دارد

تو ز من خواستی آن‌سان که توان نیست مرا
این دل خسته به تو آه و تمنّا دارد

چشم بر راه توام، کو قدم مهر تو باز؟
که دل زخم تو خورده‌ست و مداوا دارد

جان من وقف تو شد، بی تو چه مانَد به دلم؟
که تویی جانِ جهان، هرچه تو دارد، خدا دارد

چند شب با غم عشق تو به صحرا رفتم
که در آن دشت دل‌افروز تو صحرا دارد

غیر عشق تو نبینم، به دلم جز تو کسی
چه کسی غیر تو این مهر توانا دارد؟

تو به من وعده‌ی دیدار دگر داده بگو
دل من طاقت این وعده‌ی فردا دارد؟

هر چه دارم همه از لطف تو دارم، ای جان
که گدا نیز به درگاه تو دعوا دارد

بی‌تو دل چیست؟ خرابی‌ست پر از گرد و غبار
که نه امید در آن، نه تمنّا دارد

آمدم سوی تو، با دست تهی، لیک به شوق
که گدا گر چه تهی‌دست، تقاضا دارد

آرزوی دل من دیدن آن چشم تو بود
که همان چشم به دل جلوه‌ی دنیا دارد

سایه‌ی لطف تو گر بر سر من باز افتد
دل من تا ابد از مهر تو مأوا دارد

 


  1. به دل آتش و در دیده تمنّا دارد

  2. هر که افتاد به عشق، از تو تقاضا دارد

  3. دل عاشق چه کند، جز به فغان آوردن؟

  4. کز غمت سوز دل و آه مهیّا دارد

  5. بی‌تو این خانه چو ویرانه بود در شب هجر

  6. که فقط حسرت آن روی تو، معنا دارد

  7. نی چو نالید ز سوز دل مجنون صفتان

  8. هر نفس زمزمه‌ای سوز و تولا دارد

  9. شب اگر غرق سکوت است، دل من بیدار

  10. که در این خامشی‌اش ناله‌ی شیدا دارد

  11. چه خوش آن لحظه که در خواب، تو را بیند دل

  12. که در آن رؤیتِ شیرین تو رؤیا دارد

  13. عاشقِ خسته به امید نگاهی ز تو، شب

  14. تا سحر زمزمه‌ای از تو به یغما دارد

  15. هر که دیوانه شد از عشق، در این ویرانی

  16. جز تو دیگر نه امیدی، نه تمنا دارد

  17. سایه‌ات گر بفکند بر دل من مهر وصال

  18. این دلِ تیره دمی عافیت آن‌جا دارد

  19. تو ز دل رفتی و ماندست اثرها در جان

  20. که ز هر زخم تو، عشقی به تسلّا دارد

  21. غم هجران تو با ماست، ولی گر نگری

  22. هر دل سوخته‌ای وصل تو پیدا دارد

  23. زلف تو بسته دل و عقل، ولی جان به فریب

  24. زین کمندت نظری باز و تقاضا دارد

  25. هر که افتاد ز خود، یافت رهی سوی تو

  26. که فنا در ره تو، لذّت بقا دارد

  27. سر بازار تو گر سر ببرند از عاشق

  28. عاشق آن دم ز سر خویش تمنّا دارد

  29. مستی و شور ز جام تو شود بی‌پایان

  30. هر که نوشد ز تو، آن جرعه تسلّا دارد

  31. باده‌ی وصل تو گر یابم و مستت گردم

  32. دل من هم به دو عالم سر و سودا دارد

  33. نفس‌ام سوخته در آتش هجران تو، لیک

  34. گر نسوزد، دل عاشق چه تماشا دارد؟

  35. همه شب قصه‌ی جان‌سوز تو خوانم به دل

  36. که همین زمزمه‌ام حسرت فردا دارد

  37. تو طبیبی و دل از درد تو افتاده به خاک

  38. چاره‌اش نیست، مگر لطف تو شفا دارد

  39. هر که چون شمع بسوزد به ره عشق، خوش است

  40. که همان نور در آن سوخته معنا دارد

  41. بی‌تو این دل به چه امید تپد، جز به فغان؟

  42. که به هر ناله‌اش امید تو پیدا دارد

  43. تو بمان با دل تنگم، که در این بی‌کسی‌ام

  44. غیر مهر تو دلم میل تمنا دارد

  45. تو به یک جلوه دلم را ببری، می‌دانی؟

  46. ورنه دل طاقت این صبر شکیبا دارد؟

  47. سال‌ها در طلب روی تو جان داد دلم

  48. تا بداند که تویی آن‌که تولا دارد

  49. تو ز من دور شدی، لیک در این خانه دل

  50. هنوز شوق وصال تو تمنا دارد

  51. جلوه کردی و دل سوخته را تازه شدی

  52. عاشق توست، وگرنه دل ما را چه بها دارد؟

  53. گر به خوابم نرسی، باز در این بیداری

  54. خواب دیدار تو در دیده تقاضا دارد

  55. ای که دوری ز من و خسته دل از تو، بنگر

  56. که همین دل به رهت جان و مدارا دارد

  57. عاشق از عشق تو جان داد و هنوز از سر شوق

  58. لب جان سوخته‌اش زمزمه‌ی «ما» دارد

  59. تو ز من خواستی آن‌سان که توان نیست مرا

  60. این دل خسته به تو آه و تمنا دارد

  61. چشم بر راه توام، کو قدم مهر تو باز؟

  62. که دل زخم تو خورده‌ست و مداوا دارد

  63. جان من وقف تو شد، بی تو چه مانَد به دلم؟

  64. که تویی جان جهان، هرچه تو دارد، خدا دارد

  65. چند شب با غم عشق تو به صحرا رفتم

  66. که در آن دشت دل‌افروز تو صحرا دارد

  67. غیر عشق تو نبینم، به دلم جز تو کسی

  68. چه کسی غیر تو این مهر توانا دارد؟

  69. تو به من وعده‌ی دیدار دگر داده بگو

  70. دل من طاقت این وعده فردا دارد؟

  71. هر چه دارم همه از لطف تو دارم، ای جان

  72. که گدا نیز به درگاه تو دعوا دارد

  73. بی‌تو دل چیست؟ خرابی‌ست پر از گرد و غبار

  74. که نه امید در آن، نه تمنا دارد

  75. آمدم سوی تو، با دست تهی، لیک به شوق

  76. که گدا گر چه تهی‌دست، تقاضا دارد

  77. آرزوی دل من دیدن آن چشم تو بود

  78. که همان چشم به دل جلوه‌ی دنیا دارد

  79. سایه‌ی لطف تو گر بر سر من باز افتد

  80. دل من تا ابد از مهر تو مأوا دارد

  81. درد بی‌نام تو درمان نشود هیچ زمان

  82. هر که این درد چشیده‌ست، تسلّا دارد

  83. شب دلگیر و دلم بی‌تو شده بی‌منزل

  84. که در این خانه دگر شوق مهیا دارد؟

  85. تو به من خندیدی، اشک شد این دیده

  86. که همان خنده‌ات آتش به دل ما دارد

  87. رفتم از خویش، ولی باز در آن وادی نور

  88. دیده‌ام شوق تو و سوز تمنا دارد

  89. ای فغان از دل دیوانه که آرام نداشت

  90. هر کجا رفت، تو را دیده و پیدا دارد

  91. بی‌تو در باغ جهان هیچ گلی رنگ نداشت

  92. که فقط مهر تو گل‌های تولا دارد

  93. دل چو برخاست ز خود، سوی تو شد رهسپار

  94. که فقط دیدن روی تو تماشا دارد

  95. بی‌تو هر لحظه به جان مرگ رساند این غم

  96. عاشق توست که با مرگ مدارا دارد

  97. این قفس تنگ، دلم را به تو آزاد کند

  98. که فقط نام تو پرواز به بالا دارد

  99. ای سراپای تو معنا، همه آغوش امید

  100. دل من جز تو به جان شوق تقاضا دارد


  1. دل من جز تو به جان شوق تقاضا دارد

  2. تو بفرما که دل از بند چه پروا دارد

  3. به تو دل داده‌ام و راه خطر پیش گرفته‌م

  4. دل عاشق چه غم از حادثه‌ی تا دارد؟

  5. ای همه بودِ من از مهر تو سرشار شده

  6. دل بی‌مهر تو جز غربت دنیا دارد؟

  7. هر که گم گشت در آن چشم تو، پیدا گردید

  8. ورنه کی دیده ز دیدار تو معنا دارد؟

  9. تو که جان را به نگاهی ز خودت بردی دور

  10. بنگر این دل چه غم و درد مهیّا دارد

  11. نه شکایت کنم از تو، نه ز هجران بنالم

  12. دل من لذت سوزِ غمِ یکتا دارد

  13. تو به دل وعده دادی که رسی روزی باز

  14. چشم من لحظه‌شمار تو، تمنّا دارد

  15. روز و شب نام تو بر لب، غم تو در دلِ من

  16. این همان عشق الهی‌ست که پروا دارد

  17. گر رسد آه دل سوخته‌ام تا به حضورت

  18. تو بدان دل به لبم شوق تولا دارد

  19. من ز دنیا چه بخواهم، که تویی دولت من

  20. دل عاشق ز تو امیدِ تمنا دارد

  21. نَبُوَد جز غم تو، زینت این خانه‌ی دل

  22. که به اندوه تو دل خلوت زیبا دارد

  23. ز تو آموخته‌ام عشق، که بی‌نام و نشان

  24. همه هستی ز تماشای تو معنا دارد

  25. گر چه خاموشم و بی‌ناله و فریاد شدم

  26. دل پرشور من از شوق تو غوغا دارد

  27. تو نگاهی کن و دل را ز سر شوق بران

  28. که همین چشم، تمنای تماشا دارد

  29. همه شب تا به سحر، نام تو گوید دل من

  30. این چنین زمزمه، عطر مسیحا دارد

  31. به تو وابسته شدم، رسته ز هر قید جهان

  32. دلِ آزاد من امروز تولّا دارد

  33. تو بگو ای همه هستی، چه کنم با دل خویش؟

  34. که دلی عاشق و سرگشته‌ی شیدا دارد

  35. چون گدای در عشقی، نه مرا فخر و نَسَب

  36. که گدا نیز به درگاه تو دعوا دارد

  37. منم آن سوخته دل، از تو طریقی یافتم

  38. دل من با تو صفا یافت و تقوا دارد

  39. به کجا ره ببرم؟ جز تو ندارم مقصد

  40. دلِ حیرانِ من از توست، تمنّا دارد

  41. نه ز بخت و نه ز تقدیر شکایت دارم

  42. دل من شاکر آن مهر که پیدا دارد

  43. همه دم در دل شب، ناله زنم با چشمی

  44. که در آن شوق تو چون موج، تولا دارد

  45. تو که آرامش جانی و دل از توست دچار

  46. جانم از بندِ تو آزادیِ والا دارد

  47. نیستم طالب این دهر، که بی‌تو پوچ است

  48. به تو دل بسته، فقط عشق تو معنا دارد

  49. همه جا نور تو بینم، به دل و جان و نظر

  50. دل من با تو چراغی ز تجلّا دارد

  51. هر که در خلوت دل، مهر تو پیدا کرده

  52. به همان مهر، رهی سوی بقا دارد

  53. هر چه کردم ز وفا، باز وفای تو نبود

  54. دل بیچاره از این رنج، تمنّا دارد

  55. تو که جانانه بُدی، رفتی و من ماندم

  56. دل من بی‌تو چه امید به فردا دارد؟

  57. به دل افتاد که روزی برسد مهر تو باز

  58. دل امیدی به همان وعده‌ی یکتا دارد

  59. همه کس را به نگاهی تو گرفتی از خویش

  60. دل من نیز هم از آن رخ زیبا دارد

  61. تو نخواهی نظری، ما به چه خوش دل بندیم؟

  62. دل ما جز تو تمنای تولا دارد

  63. تو مپرس از دل دیوانه‌ی بی‌سامانم

  64. که همین عشق، دل و جان تمنا دارد

  65. به تو نزدیک شوم، دور شوم از هر چیز

  66. که دل عاشق تو ترک دنیا دارد

  67. به تو مشغولم و فارغ ز هزاران دلبست

  68. دل من غیر تو کس را نه دعا دارد

  69. به درونم بنگر، سوز دلم را بشنو

  70. که در این سینه نفس‌های مسیحا دارد

  71. نرسد کار دلم جز به نسیمِ نگهت

  72. که دل خسته تمنای شفا دارد

  73. تو مرا بردی و دل نیز ز خود رفت و گذشت

  74. که دل سوخته‌ای مهر تو تنها دارد

  75. من اگر نیست شوم، باز تویی هستی من

  76. دلِ من گرچه فنا رفت، بقا دارد

  77. به دل عاشق تو، درد خوشی راه نمود

  78. که همین درد رهی سوی خدا دارد

  79. نه منم، نه دلم این است که گوید نامت

  80. سخن از توست، که لب زمزمه ما دارد

  81. تو نگه کن، دل من شعله زند از عشقت

  82. که دل خسته چه سوزی به تقاضا دارد

  83. ز تو دلخواه نخواهم، که تو خود جان منی

  84. دلِ من از تو چه خواهد که تو معنا دارد؟

  85. بنده‌ی عشق توام، بنده‌ی درد توام

  86. دل من غیر تو بیگانه تمنا دارد

  87. همه شب در دل من شوق تو جاری باشد

  88. که دل عاشق تو، اشک مهیا دارد

  89. چه بگویم ز دلم؟ خانه‌ی سوز است و فغان

  90. که دل سوخته از شوق، تولا دارد

  91. دل من نیست دگر در کف این دنیا بند

  92. که فقط بند تو را دوست به دل جا دارد

  93. تو بفرما که دلم تا به کجا ره یابد

  94. که دل عاشق تو میل تقاضا دارد

  95. ز تو پرسان شوم، راز دل سوخته چیست؟

  96. که در این سینه به جز مهر تو پیدا دارد

  97. به تو گفتم که نرانی دل افسرده‌م را

  98. که دلی خسته فقط شوق مدارا دارد

  99. من و این اشک شبانه، من و این درد نهان

  100. دل من غیر تو ای جان، تمنا دارد

  101. به تو سوگند که دل با تو، جهانی باشد
    که دل از عشق تو صد جلوه‌ی زیبا دارد


  1. دل از عشق تو صد جلوه‌ی زیبا دارد

  2. که در این جلوه دلش شوق تماشا دارد

  3. تو چو خورشید بر آیی، شب دل روشن گردد

  4. که دل خسته ز تو نور مهیّا دارد

  5. شب و روزم به امید قدمت طی گردد

  6. دل من حسرت آن لحظه‌ی فردا دارد

  7. تو بیایی، دل تنگم شود آرام و قرار

  8. ورنه هر لحظه درون، ناله‌ی یلدا دارد

  9. ز چه رو عهد شکستی و رهایم کردی؟

  10. دل بی‌تاب ز تو مهر تولا دارد

  11. من و این گریه‌ی پنهان، من و این چشم ترم

  12. دل پر درد من امّید مدارا دارد

  13. ز تو دل کندن و رفتن، نتواند هرگز

  14. که دل عاشق تو صبر شکیبا دارد

  15. همه گفتند که دل بستگی آخر دارد

  16. دل من لیک به تو میل تماشا دارد

  17. تو نگفتی که دلم خانه‌ی سوز تو شود؟

  18. دل من حال، غمی جان‌فزا دارد

  19. همه عالم نگران است که من با دلم

  20. چه کنم؟ کاین دل دیوانه تقاضا دارد

  21. نه ز دنیا، نه ز عقبی، دل من جز تو نخواست

  22. که به تو سوخته دل میل تمنّا دارد

  23. تو اگر لطف کنی، حال دلم خوش گردد

  24. دل غم‌دیده‌ی من مهر شفا دارد

  25. تو نگاهی کن و بنگر دل من را که چه سان

  26. آتش عشق تو را شوق تولا دارد

  27. نه ز تو دست کشم، نه دگر آرزویی

  28. دل من عاشق آن لطف توانا دارد

  29. چه شود گر بنمایی رخ زیبای خودت؟

  30. دل تنگم ز تو امید تماشا دارد

  31. تو چو آیی، همه شادی رسد اندر جانم

  32. که دل من به حضورت مهیّا دارد

  33. همه گفتند که در عشق، خطر بسیار است

  34. دل من لیک به عشق تو تولّا دارد

  35. نه مرا طاقت هجر است، نه درمان دگرم

  36. دل من بی‌تو غمی بی‌مدارا دارد

  37. چه کنم با دل آواره که سرگشته‌ی توست؟

  38. که دلش غیر تو ای یار، تمنّا دارد

  39. همه عالم ز تو آکنده، ولی دل داند

  40. که در این عالم هستی، تو تولا دارد

  41. نه دگر عشق تو از جان رود ای جانانم

  42. دل بی‌جان ز تو شور و تمنّا دارد

  43. منم آن دل که به هر گام، سر کوی تو رفت

  44. که دلش مهر رهت، شوق تقاضا دارد

  45. تو اگر سنگ بیندازی و نازی کنی‌ام

  46. دل عاشق همه این‌ها ز تو معنا دارد

  47. همه شب چشم من آشفته و دل نالان است

  48. که در این گریه، هوای تو تولا دارد

  49. نفسم بسته‌ی آن شوق که از تو برخاست

  50. دل من با تو فقط میل تولّا دارد

  51. من و این سوز نهان، من و این آه شبم

  52. که به هر لحظه دلم شور تماشا دارد

  53. به کجا روی کنم بی‌تو در این دشت عدم؟

  54. که دلم از تو نشان‌های بقا دارد

  55. تو اگر دیر کنی، جان رود از پیکر من

  56. که دل بی‌تو فقط حسرت فردا دارد

  57. همه گفتند برو، عشق خطرناک بود

  58. دل عاشق به خطرها مدارا دارد

  59. تو بمان با دل من، گرچه شکستی آن را

  60. که دل خسته به تو میل تمنا دارد

  61. چه خبر از دل من؟ بی‌تو ز دنیا ببُرید

  62. که نه در خاک، نه در افلاک، مأوا دارد

  63. به تو سوگند، که این دل نرود از بر تو

  64. که وفادار تو این سینه‌ی تنها دارد

  65. همه گفتند که دل بر تو نباید بست، امّا

  66. دل دیوانه‌ام از عشق تو پروا دارد

  67. به دل افتاده که روزی نگری بر من باز

  68. دل من حسرت آن نور توانا دارد

  69. تو که جانان منی، جانم از آنِ تو بود

  70. دل بی‌چاره فقط مهر تو معنا دارد

  71. من و این اشک، تو و جلوه‌ی رویت ای یار

  72. دل عاشق به تو شوق تولا دارد

  73. به تو سوگند که با نام تو جان می‌گیرد

  74. دل من زنده به عشق تو تمنا دارد

  75. ز تو امید نجات است و دگر هیچ مرنج

  76. دل من عاشق آن مهر مسیحا دارد

  77. تو اگر رحم کنی، باز شود باغ دلم

  78. که دل از مهر تو امید شکوفا دارد

  79. همه جا نام تو گویم، نروم جز سوی تو

  80. دل من خسته فقط مهر تو یکتا دارد

  81. نه مرا طاقت دنیای فریب است و غرور

  82. دل من از تو طلب‌های تولّا دارد

  83. به تو گفتم که دلم را نربایی ای دوست

  84. تو ربودی و دلم شوق تماشا دارد

  85. به تو سوگند که جز مهر تو ننوشد جانم

  86. دل من از تو فقط ساغر رؤیا دارد

  87. تو به هر دل گذری، نغمه‌ی شادی خیزد

  88. دل من لیک ز تو سوز مهیّا دارد

  89. تو چو خورشید بتابی، شب دل روشن گردد

  90. که دل تیره ز تو نور تولا دارد

  91. چه کسی گفت که دل از تو بگردد ای جان؟

  92. دل عاشق به تو سوگند، وفا دارد

  93. به تو دل داده‌ام و جان ز تو شد پر شورم

  94. دل من غیر تو، میل تمنّا دارد

  95. تو اگر دست کشی، من نروم از بر تو

  96. دل خسته ز تو امید مدارا دارد

  97. به تو دل بسته‌ام و فارغ از این عالم پوچ

  98. دل من جز تو نه دنیا، نه عقبا دارد

  99. من و این خانه‌ی دل، خالی و ویران بی‌تو

  100. که دل بی‌تو فقط حسرت یکتا دارد

  101. تو بمان ای همه آرام دل و جانِ منی
    دل من تا به ابد شوق تقاضا دارد


  1. دل من تا به ابد شوق تقاضا دارد

  2. که ز حق، سِیرِ به سوی لقا دارد

  3. نه به دنیا دل خوش کرد، نه به عقبی مشغول

  4. دل او شور وصال شه والا دارد

  5. ز خودم رسته‌ام و سوی تو برگشته دلم

  6. که دلی مرده، به جان تو تولّا دارد

  7. همه شب ذکر تو گویم به زبانِ دل خویش

  8. که زبان دل من راز بقا دارد

  9. تو به دل راه نمودی و من از خویش گذشتم

  10. دلِ این بنده تمنای فنا دارد

  11. به فناء زنده شدم، با تو بقا یافتم

  12. دل من گرچه نماند، جان بقا دارد

  13. نه مرا دیدن خود، نه تمنای بهشت

  14. دل من روی تو را، شوق تماشا دارد

  15. همه جا جلوه‌ی تو هست، دل من داند

  16. که به هر ذره نشان از تو، تجلا دارد

  17. به ضمیرم تویی و در دل و جان، حضرت توست

  18. که به دل خانه‌ی تو نور بقا دارد

  19. همه هستی، تویی و ما همه فانی شده‌ایم

  20. دل سالک، رهِ دیدار خدا دارد

  21. ز من و ما که گذشتم، در تو گم گشتم باز

  22. دل بی‌نفس من از تو تولّا دارد

  23. نفسم نیست، که در حضرت تو نیست روا

  24. دل من درس ادب در هر نفس‌ها دارد

  25. تو که آموختی‌ام ترک هوا و هوسم

  26. دل من پاک ز غیر تو تمنا دارد

  27. نه به لفظ است حقیقت، نه به پند و گفتار

  28. دل دانا همه از توست، مدارا دارد

  29. به صفا خانه‌ی دل کردی و من خاموشم

  30. دل من زمزمه‌ای بی‌سر و صدا دارد

  31. نه به تقلید رسد عاشق حق بر در دوست

  32. دل او ذوق شهود و تولا دارد

  33. ز همه دست شستم، به تو پیوستم من

  34. دل من مهر تو و جان فدا دارد

  35. تو به دل آمدی و این دل من شد بیدار

  36. دل بیدار، ز تو نور هُدیٰ دارد

  37. به تو آموختم ای دوست که دل ره یابد

  38. دل من از تو نشان راه سُریٰ دارد

  39. شب تاریک، ولی نور تو در جان من است

  40. دل من مشعل مهر تو به دل‌ها دارد

  41. نه به تسبیح رسیدم، نه به ذکر زبانی

  42. دل خاموش به تو عشق خفا دارد

  43. همه آیات تو را خوانده دل بی‌دفتر

  44. که به هر نکته ز تو شور و صفا دارد

  45. منم آن بنده که از فضل تو برخاست به پا

  46. دل او سیر از این دار فنا دارد

  47. به نگاهت همه عالم شده آیینه‌ی تو

  48. دل من نور تو را عین بقا دارد

  49. من و دل، گم شده در ساحت ربّ جلیل

  50. دل سالک همه از تو تولّا دارد

  51. نفسم مرد و دلم زنده به عشقت گردید

  52. دل زنده ز تو صد جلوه‌ی معنا دارد

  53. نه ز دنیا، نه ز عقبی، دل من را نظری‌ست

  54. که به لطف تو، طریق اولیا دارد

  55. همه شب در طلبت دل به سما رفت و نیافت

  56. دل عارف به تو راهی نهان‌ها دارد

  57. تو نهان در دل و جان، جلوه‌گری بی‌پایان

  58. دل من پرده‌دری سوی فنا دارد

  59. همه اشیاء گواه‌اند که تو هستی و ما

  60. دل بی‌نقش تو را خط فنا دارد

  61. به تو تسلیم شدم، هیچ نماند از من باز

  62. دل من با تو، ره قرب و رضا دارد

  63. نه منم، نه تو، که تنهاست یکی ذات پدید

  64. دل وحدت‌طلبی ذکر «هُوَ اَلله» دارد

  65. همه آئینه ز تو، ما ز خودی پاک شدیم

  66. دل بی‌رنگ، ز تو نور بقا دارد

  67. نفسم نیست، تویی، جان منی، سایه نماند

  68. دل من با تو شهود حق یکتا دارد

  69. به تو مشغول شدم، فارغ از غیر تو گشتم

  70. دل مشغول تو آرام و صفا دارد

  71. تو به دل آمدی و خانه‌ی دل، عرش تو شد

  72. دل عارف، به تو مهر و دعا دارد

  73. همه ذرات جهان، در طواف‌اند به عشق

  74. دل دانا، ز تو الهام و وفا دارد

  75. به تو سیر است دلم، فارغ از اسم و صفات

  76. دل عاشق ره ذات و لقا دارد

  77. نه به تصویر رسد وصف تو، ای بی‌همتا

  78. دل بینا، فقط آن راز خفا دارد

  79. منم آن عبد که بی‌نام و نشان گشته در تو

  80. دل بی‌نام من از تو تولّا دارد

  81. همه شب تا به سحر، در دل خود گویم راز

  82. دل خاموش من آوای بقا دارد

  83. تویی آیات خدا، من به تو دل بسته‌ام

  84. دل من نور تو را مهر خدا دارد

  85. ز خودم نیستم اکنون، همه‌ام با تو یکی‌ست

  86. دل من در تو ظهور انفسا دارد

  87. چه بود معرفت من؟ که تو بخشیدی لطف

  88. دل من سوزِ غم و نور هُدیٰ دارد

  89. به تو دل بسته‌ام و قطع همه دنیا شد

  90. دل آزاد، ره بند وفا دارد

  91. تویی آن یار که دل با تو به جان آرام است

  92. دل عاشق، ز تو شوق دعا دارد

  93. ز تو گفتم سخنی و دل من لرزید

  94. دل لرزان، ز تو شوق ندا دارد

  95. همه هستی، تویی و ما همه از تو صفتیم

  96. دل بی‌ذات تو را وصف فنا دارد

  97. همه شب نور تو بینم به دل بی‌پروا

  98. دل بی‌پر، به ره عشق صفا دارد

  99. منم و ذکر تو ای حضرت معشوق ابد

  100. دل من جز تو امید بقا دارد

  101. به تو سوگند که جز مهر تو نشناسم من
    دل عارف ز تو شوق لقا دارد


  1. دل عارف ز تو شوق لقا دارد

  2. که به تو جان دهد و ترک فنا دارد

  3. همه شب نام تو گویم به دل بی‌پروا

  4. دل من جز تو نخواهد، چه دعا دارد؟

  5. به ره عشق تو رفتم، به خودم باز نگشتم

  6. دل عاشق ز تو ای دوست، صفا دارد

  7. ز تو آموختم ای یار، رهایی ز هوس

  8. دل سالک ره ترک هوا دارد

  9. نه به محراب و نه در مسجد و دیر است نشان

  10. دل من خانه‌ی تو، راز بقا دارد

  11. تو به دل آینه‌ای دادی و من خویش ندیدم

  12. دل من ز تو فقط نور خدا دارد

  13. همه ذرات به ذکر تو سرودند به دل

  14. دل بیدار تو را حس شهدا دارد

  15. تو که نزدیک‌تری از رگ جان در همه حال

  16. دل عارف به تو حس تقوی دارد

  17. من و این سوز نهان، من و این شوق به تو

  18. دل من با تو فقط ذکر خفا دارد

  19. به تو پیوسته دلم، هر چه جدا بود گذشت

  20. دل من با تو یکی گشته، رضا دارد

  21. به تو مشغول شدن، گنج نهانی شد باز

  22. دل من گنج نهان در دل ما دارد

  23. به خودم نیستم، ای دوست، تویی جمله‌ی من

  24. دل من جز تو نه ذکر، نه دعا دارد

  25. به سکوت آمده‌ام، تا که ببینم رخ تو

  26. دل خاموش من از تو ندا دارد

  27. به تجلی نگرم، هر چه ببینم همه توست

  28. دل عارف همه عالم به تو معنا دارد

  29. تو به دل خانه نمودی و دلم خانه‌ی توست

  30. دل سالک به تو شوق صفا دارد

  31. ز خودم نیست اثر، هر چه بود از تو رسید

  32. دل من زین نظر آینه‌نما دارد

  33. همه شب ذکر تو گویم، به زبان دل خویش

  34. دل من با تو سرود شهدا دارد

  35. نه مرا طاقت دیدار، نه صبر فراق

  36. دل عاشق به تو شوق بقا دارد

  37. ز چه گویم که دل از شوق تو آرام نگرفت

  38. دل من بی‌تو همیشه غم یکتا دارد

  39. تو مرا بردی و در ساحت قربم بردی

  40. دل بی‌کس ز تو حس آشنا دارد

  41. به فنا رفتم و از خویش گذشتم ای دوست

  42. دل من زین فنا رنگ بقا دارد

  43. ز خودی پاک شدم، خلوت جان شد روشن

  44. دل بی‌رنگ تو را نور خدا دارد

  45. نه به جان بلکه به دل، راه تو پیدا کردم

  46. دل دانا به تو میل لقا دارد

  47. همه شب محو تماشای تو گردم بی‌هوش

  48. دل من با تو سرود تولا دارد

  49. نه به عالم بنگرم، نه به اشیاء و صفات

  50. دل من چشم به ذات تو، خدا دارد

  51. تو که آموختی‌ام راه عدم را به نظر

  52. دل من ترک وجود از تو روا دارد

  53. به فناء یافتم آن جلوه‌ی حسن ازلی

  54. دل من با تو شهود هُدیٰ دارد

  55. همه از تو، همه در تو، همه با تو گشتم

  56. دل من غیر تو ای دوست، مدارا دارد

  57. تو بمان تا که دلم، خانه‌ی ویران آباد

  58. دل ویرانه از آن روی تو مأوا دارد

  59. به تو پیوسته دل و فارغ از غیر تو شد

  60. دل من جز تو کسی را نه دعا دارد

  61. تو که آینه‌ی ذات خدایی به نظر

  62. دل من از تو تمنا و رضا دارد

  63. ز خودم نیست سخن، هر چه بگویم همه توست

  64. دل من با تو حضور و بقا دارد

  65. به تو دل بستم و هر بند گسستم از خلق

  66. دل من چون تو رسیدی، چه هوا دارد؟

  67. ز تو گفتم سخنی، آتش جانم روشن

  68. دل من سوز درون و تمنّا دارد

  69. نه مرا خویش نمانده، نه دگر یاد جهان

  70. دل من ترک همه بود و بقا دارد

  71. به تو خرسندم و از غیر تو بیگانه شدم

  72. دل عاشق به تو آرام و صفا دارد

  73. تو که در باطن دل جلوه نمودی ای دوست

  74. دل سالک ز تو نور و رضا دارد

  75. همه عالم به نظر جلوه‌ی روی تو گشت

  76. دل من دیده‌ی بینا و ندا دارد

  77. به تو مشغول دلم، ترک زبان کرده دگر

  78. دل خاموش من از تو سخنا دارد

  79. به رهت جان بدهم، گرچه نماند اثری

  80. دل بی‌جان ز تو امید بقا دارد

  81. تو بمان، تا که دلم زنده بماند در تو

  82. دل من بی تو چه صبر و شکیبا دارد؟

  83. به تو سوگند که جان در ره تو می‌خواهم

  84. دل من جز تو تمنا و دعا دارد

  85. به تو پیوسته دلم، بی‌تو نیاید آرام

  86. دل من شوق وصال تو مهیّا دارد

  87. تو که خورشید شدی، شب همه از دل برفت

  88. دل شب‌زده‌ی من نور خدا دارد

  89. ز تو گفتم، ز خودم رفت خبر، خاموشم

  90. دل من زین خاموشی، ندا دارد

  91. من و این سوز درون، من و این شوق به تو

  92. دل من جز تو نخواهد، نه هوا دارد

  93. به تو دادم دل و جان، نه پشیمان گردم

  94. دل عاشق به تو آرام بقا دارد

  95. تو که در سینه‌ی من عرش جلالی ای دوست

  96. دل من زین نظر شوق فنا دارد

  97. همه شب یاد تو گویم، نروم جز به رهت

  98. دل من راه تو، نور هُدیٰ دارد

  99. نه مرا راه بماند، نه من و ما باقی

  100. دل بی‌نام ز تو نام بقا دارد

  101. به تو پیوسته دل و جان من از خویش گذشت
    دل من در ره تو میل فنا دارد

 


  1. دل من در ره تو میل فنا دارد

  2. که در این رفتن جان، شور بقا دارد

  3. همه شب نغمه‌ی عشق تو کنم با دل خویش

  4. دل من از تو فقط شور و نوا دارد

  5. به تو مشغول دلم، فارغ از هر چه که هست

  6. دل بی‌رنگ، صفایی ز تو تا دارد

  7. به تو آموختم ای دوست که جز تو نروم

  8. دل من در ره تو ترک هوا دارد

  9. من و این سوز درون، من و این اشک شبم

  10. دل من جز تو چه امید روا دارد؟

  11. همه هستی فدایت، تو به دل جان دادی

  12. دل من چون تو رسیدی، چه دعا دارد؟

  13. نه منم باقی و نه تو به جدا ماند ز من

  14. دل من از تو نشانِ هُدیٰ دارد

  15. همه شب غرق تماشای تو گشتم بی‌هوش

  16. دل هوشیار من از تو صفا دارد

  17. ز تو گفتم، سخنم نیست، فقط نور تویی

  18. دل من در تو حضور و بقا دارد

  19. منم آن بنده‌ی سرگشته که از خویش رمید

  20. دل من چون تو رسیدی، چه هوا دارد؟

  21. همه شب محو توام، تا که نیایم به خودم

  22. دل عاشق ز تو شور و ندا دارد

  23. به تو دل داده‌ام و از همه عالم بگذشتم

  24. دل من جز تو رهی بی‌مدعا دارد

  25. تو نگه کن به دلم، خانه‌ی ویرانه ببین

  26. دل ویرانه ز تو حس بقا دارد

  27. من و این اشک نهان، من و این آهِ سحر

  28. دل بی‌تاب من از تو تمنّا دارد

  29. به خودم باز نگردم که تویی جمله‌ی من

  30. دل من با تو فقط میل فنا دارد

  31. به تماشای تو دل بسته و جان سوخته‌ام

  32. دل سوزان تو را شوق بقا دارد

  33. نه ز دنیا طلبم، نه ز عقبی نظری

  34. دل من غیر تو راهی به خدا دارد

  35. به تو پیوسته دلم، بی‌تو جهان هیچ نشد

  36. دل من با تو امید و صفا دارد

  37. همه شب خلوت دل، زمزمه‌ی یاد تو شد

  38. دل من با تو غمی جان‌فزا دارد

  39. من و این سینه‌ی پر آتش و آه شب‌گیر

  40. دل پر آتش من مهر خدا دارد

  41. نه به دنیا دلبستم، نه ز عقبی طلبم

  42. دل عاشق ره وصل تو یکتا دارد

  43. ز چه گویم که دلم جز تو کسی را نشناخت

  44. دل عاشق ز تو تنها تقاضا دارد

  45. همه شب تا به سحر چشم من اشک‌افشان است

  46. دل اشک‌آور من مهر بقا دارد

  47. به تو سوگند که در جانم از آن نور تو شد

  48. دل جان‌بین تو را مهر ندا دارد

  49. نه مرا بود و نبود است، نه من و ما باقی

  50. دل بی‌خود ز تو حس فنا دارد

  51. به دل افتاده که آن یار بیاید روزی

  52. دل امیدی به همان جلوه‌ی یکتا دارد

  53. من و این اشک، من و آه نهانی شب‌ها

  54. دل من جز تو چه یار و چه وفا دارد؟

  55. تو که آموختی‌ام راه فنا را به نظر

  56. دل عاشق تو را مهر هُدیٰ دارد

  57. همه شب در دل خود نغمه‌ی تو ساز کنم

  58. دل من از تو صفا و صدا دارد

  59. به تو دل بسته‌ام و غیر تو نشناسم کس

  60. دل بی‌یار تو را شوق لقا دارد

  61. ز چه رو یاد کسی جز تو کنم ای جانان

  62. دل من در تو فقط نور بقا دارد

  63. به تو سوگند که در دل به جز تو نشود

  64. دل بی‌غیر تو حس مدعا دارد

  65. من و این دل که به هر حال فدایت گردد

  66. دل من گرچه فنا رفت، بقا دارد

  67. به تو پیوسته دلم، از تو جدا نتوان شد

  68. دل عاشق به تو صد شور و ندا دارد

  69. تو چو آیی به دلم، جان من آرام شود

  70. دل بی‌تاب، ز تو حس وفا دارد

  71. ز تو گفتم که دلم جز تو نجوید مقصود

  72. دل من غیر تو ای یار، دعا دارد

  73. همه شب یاد تو گویم که تویی راز نهان

  74. دل عاشق تو را لطف خفا دارد

  75. تو مپرس از دل من، ز آنکه ندانم اکنون

  76. دل من از تو چه حس و چه ندا دارد

  77. نه به خود مانده‌ام و نه به جهان دلبسته

  78. دل من از تو به دل شوق بقا دارد

  79. تو که جان را ز خود آکنده نمودی هر دم

  80. دل من حس شهود و صفا دارد

  81. من و این دل که ز تو شاد و غمین است مدام

  82. دل عاشق ز تو سوز و نوا دارد

  83. تو که پر کرده‌ای از مهر خود این سینه‌ی تنگ

  84. دل تنگم ز تو عشق بقا دارد

  85. به رهت جان بدهم، گرچه نماند اثری

  86. دل عاشق به تو میل فنا دارد

  87. همه شب تا به سحر ناله کنم با دل خویش

  88. دل من جز تو چه امید روا دارد؟

  89. به تو سوگند که دل، از تو نیارامد باز

  90. دل بی‌یار تو بی‌تاب ندا دارد

  91. منم آن عاشق بی‌خویش که از خود گذرم

  92. دل من چون تو رسیدی، صفا دارد

  93. ز تو جان یافتم و ترک جهان کردم باز

  94. دل جان یافته میل بقا دارد

  95. به تو دل داده‌ام و غرق تماشای توأم

  96. دل بینای من از تو ضیاء دارد

  97. نه به گفتار رسد عشق، نه در شرح و بیان

  98. دل دانا ز تو ذوق بقا دارد

  99. همه شب نور تو بینم به درون دیده

  100. دل روشن به تو اشراق هُدیٰ دارد

  101. تو بمان، تا که دلم زنده بماند با تو
    دل من بی‌تو فقط شوق فنا دارد

 

نتیجه‌گیری

این منظومه‌ی عرفانی، انعکاس بی‌قراری دلی است که جز خدا نمی‌خواهد و جز وصال او نمی‌طلبد. دل، در این اشعار، در مقام سالک عاشق ظاهر شده است؛ سالکی که از سرای نفس گذشته، از تعلّقات دنیا بریده، و در هر قدمی، جز شوق تماشا و تمنا‌ی حضور حق در جان خود نمی‌بیند.

در طول این هزار بیت، آنچه پیوسته تکرار می‌شود، دلدادگی به جمال الهی، و احساس دائمیِ فقدان و فراق است که به تدریج با یافتن نور توحید و فنا فی الله به قرار، آرامش، و بقاء بالله منتهی می‌گردد.

این شعرها حدیث دلِ انسانی است که:

  • ابتدا درگیر رنج فراق و تمنای وصل است؛
  • سپس در آتش فنا و ترک خویشتن می‌سوزد؛
  • و سرانجام، به مقام معرفت، شهود، و عشق یگانه می‌رسد.

در این سیر، زبان شعر، ناله‌ای عاشقانه است؛ اما در عمق خود، نشان از سلوک عارفانه و تعلیم عملیِ معرفت نفس دارد. گویی شاعر در هر بیت، مخاطب را به درون جان خویش فرا می‌خواند تا ببیند که «دلِ آدمی با همه شکسته‌حالی، باز هم تنها با خدا معنا می‌یابد».

این منظومه تنها یک شعر بلند نیست؛ بیانی است از حالاتی که در مسیر وصال الهی رخ می‌دهد و برای هر سالک راه حق، همدمی است در شب‌های تار طلب و روشنای فجر وصل.

باشد که این نغمه‌های عاشقانه، همگان را به تفکر در معنا، توجّه به حضور، و صدق در طلب حق فراخوانَد؛ و با صدای بی‌صدای خویش، دل‌ها را به مقام شوقِ بی‌پایان به محبوب مطلق رهنمون گردد.

و ما توفیقی الا بالله

تهیه و  تنظیم

دکتر علی رجالی 

 

  • علی رجالی
  • ۰
  • ۰

باسمه تعالی
مثنوی  قوم مدین
حکایت(۴۱)

 

به نام خداوند عشق و امید
که بر هر دلی، نور یزدان دمید

 

 

سرآغاز هر کار، نور مبین
کلید نجات است از شر و کین

 


 

ستایش خدای جهان‌آفرین
که بخشد به دل نور علم و یقین

 

 

فرستاده بر مردمان این پیام
که یابند نور خدا را، مقام

 

 

شعیب آمد از حضرت کردگار
به پیغام و انذار و پند و وقار

 

 

فرستاده‌ای بود از قوم خویش
بیامد که دعوت کند خلق بیش

 

 

پیام شعیب نبی منجلی است

چراغ طریق خدا و نبی است

 

 

 

مبادا ز پیمانه کمتر کنید
که خشم خداوند گردد پدید

 

 

به داد و ستد عدل و انصاف دار
مکن ظلم و بیداد، اجحاف، زار

 

 

 

 

شعیب است خوش رو و هم مهربان
هدایت گر راه یزدان هر آن

 

 

 

 

 

 

ولی قوم مدین ز حق سر بتافت
که درِ ظلم و بیداد بر خود گُماشت

 

 

سراسر به بازار مکر و دغل
فریب و فساد و دروغ و جدَل

 

 

نبودند بر عدل و انصاف یار
به مردم رساندند آسیب و زار

 

 

 ز فرمان یزدان، گریزان شدند
 به ظلم و ریا دل گروگان شدند

 

 

بگفتند جمعی ز قوم مدین

 تو را نیست بر ما نه نام و نه دین

 

 

پذیرای حق بود اندک کسان
که ماندند در بین اهل زیان

 

 

 

 

 

عذاب خدا آمد از آسمان
جهان شد ز طوفان و آتش فغان

 

 

 

ز باد و ز آتش، بسوزد جهان
که گردد ز خشم خدا بی‌امان

 

 

وزیدن کند باد سوزان حق
که ماند جهانی ز حیران حق

 

 

 

 

فرو ریخت دیوار ظلم و ستم
نیامد بر آنان به جز درد و غم

 

 

بیاموز زآن قصه ی سوزناک
که بر دل نشاند غم دردناک

 

 

پس ای دل، صبور و وفادار باش

 در این ره چو رندانِ هشیار باش

 

 

 

ز ظلم و ربا، کم‌فروشی عیان
نماند ز ایمان، نه نوری به جان

 

 

عدالت بود رسم و آئین دین
رهاند تو را از عذابِ مهین

 

 

توکل چو باشد به پروردگار
ز دل رخت بندد غم روزگار

 

 

 

مپندار دنیا بود با تو یار
که جز کار نیکو ندارد قرار

 

 

به داد و ستد نیک رفتار باش
به خلق خدا همدم و یار باش

 

 

مپندار این قصه باشد گذار

بود برگ زرین در این روزگار

 

 

کلام نبی، دان کلام خداست

که سر چشمه ی مهر و نور و وفاست

 

 

 

 

"رجالی" بیاموز و آگاه شو
ز فرجام بیداد، همراه شو

 

 

 

 

 


 

 

 

 

 


 

سراینده
دکتر علی رجالی 

  • علی رجالی
  • ۰
  • ۰

باسمه تعالی

مثنوی  وصف ایران

در حال ویرایش

مقدمه

ایران، سرزمین دیرپای فرهنگ، خِرَد، مردانگی و ایمان است؛ سرزمینی که قرن‌ها به نور دانش و آزادگی درخشیده و با تلاش دلیرمردان و پاک‌دلانش در برابر سختی‌ها و یورش‌ها پایدار مانده است.

از فریدون و جمشید و کاوه تا رستم و سهراب و آرش، و از کوروش و داریوش تا سلمان و بوعلی و فردوسی، همه‌ی تاریخ ایران آینه‌ای‌ست از جان‌فشانی و فرهنگ‌دوستی.

این منظومه در وصف ایران، بر پایه‌ی شکوه تاریخ، عظمت فرهنگ و درد مشترک امروزمان سروده شده است؛ با الهام از لحن فردوسی بزرگ و از سرِ دغدغه‌ی ایران‌دوستی.

در این اشعار، ضمن ستایش گذشته‌ی پرافتخار ایران، از وضعیت امروز، خطرهای دشمن، بی‌مهری به فرهنگ و زنگ خطر فراموشی یاد شده و راه نجات ایران، در بازگشت به خِرَد، مردی، دین، و مهر وطن معرفی گردیده است.

این منظومه تلاشی‌ است کوچک برای زنده نگه‌داشتن یاد ایرانِ پاک، آزاد و سرشار از خِرَد که امید است بر جان هم‌میهنان باغیرت، بنشیند.

فهرست موضوعی منظومه

شماره بیت عنوان موضوعی
1 – 20 ستایش خداوند و آغاز سخن
21 – 50 ایران، مهد دین و مردانگی
51 – 100 شکوه گذشته، آزادی و دانش
101 – 150 غفلت امروز، بی‌عدالتی و فقر
151 – 200 بیگانه‌پرستی و بیداد دشمنان
201 – 250 دعوت به خِرَد، فرهنگ و بیداری
251 – 280 اتحاد، شجاعت و پاسداری از وطن
281 – 300 آرمان ایران آزاد و جاودان

به نام خداوند ایران‌زمین
خداوند مردان پاک‌آیین

سپهر بلندش چو شمشیر بود
دل از مهر او گرم و سرزیر بود

ز خاکش برآمد دل و جان پاک
که پیوند بستند با مهر خاک

در او مهر و دین، مایه‌ی زندگی‌ست
هنر، تاج و تختِ خردمندی‌ست

به ایران کجا خواری آورد کس؟
که ایران سراپرده‌ی داد و بس!

نه زنهار خواست از دل دشمنی
نه بگذاشت بیگانه را روزنی

دلیران و دانای او تاج‌دار
به دانش، به مردی، جهان‌شاهوار

کجا رفت آن سرفرازی ما؟
چراغِ فروزانِ ماضی ما؟

که آن رادمردان، چو شیر ژیان
بپا داشتند این کهن خاکدان

ز دشمن نترسید ایران‌نژاد
که بر حق بود، جانشان جاوداد

کنون ای برادر!، به یاد آوریم
دوباره درفشِ خرد، بفریم

به یزدان که ایران شکوفا شود
دل از مهرِ فرهنگ، شیدا شود

اگر همت و عشق گردد پدید
چو فردوس، گردد وطن ناپدید

به مردی، به دانش، به همبستگی
توان ساخت ایرانِ نو، جاودانگی

همه رادمردان این مرز و بوم
ببردند از دشمنان نام و بوم

به شمشیر و اندیشه و کار و دین
بپا داشتند این گران‌مایه چین

دل‌آگاه بودند و پاک‌نهاد
به داد و دهش، سرفراز از فساد

ز دانش، دل و جان‌شان پر ز نور
نکردند دل را به باطل صبور

ببخشید یزدان، به این خاک و خَشت
سرافرازی و رای و فرهنگِ کِشت

همه گنج ایران، نه زر بود و سیم
که فرهنگ و مردی‌ست، آن را عظیم

چه شد آن خرد، کو چراغِ ره است؟
که این بوم و بر را، سزا با شه است؟

چرا بی‌هنر شد چنین خاک پاک؟
چرا گم شد آیین و فرهنگ و خاک؟

نه آن فرّ باقی، نه آن رای و داد
نه آن مهربانی، نه آن رسم و یاد

به یغما بُردند گنج روان
گرو داد ایران، به نامد بدان

هم‌اکنون اگر همت آید به کار
توان زد ز دل، ناله و غم کنار

بپا خیز ای فرزند این خاک پاک
که دشمن نباید بودت شریک

تو آنی که از نژاد فریدونیی
تو فرزند آن مهر و قانونیی

خروش آور و بر درفش افکن نور
که ایران بماند سرافراز و سور

ز مهر و خرد ساز بنیاد نو
که باشد همیشه تو را آبرو

 


  1. به نام خداوند جان و خرد
    که از مهر او، خاک ایران سَرَد

  2. خداوند ایران، خداوند مهر
    ز نورش برافروخت گیتی چو قهر

  3. یکی کشور است این میان جهان
    که یزدان بدان داده فرّ و توان

  4. در او دانش و دین و مردی بهم
    بود گوهر پاک و نیکی رقم

  5. ز مهر و وفا پر شد این بوم و بر
    ز عدل و ز داد آمدش مفتخر

  6. نه بیگانه در خانه جا یافته
    نه ایران ز دشمن جفا یافته

  7. ز مردان ایران، جهان گشته پُر
    ز کردار و پیکار و آوای دُر

  8. همه بنده‌ی پاک یزدان شدند
    دل از کین و ناراستی بر کندند

  9. چو دل پاک باشد، زبان نیز پاک
    نماند به دل جز خروش و خُشاک

  10. دل آری نژاد از نیاکان خِرَد
    که تخم هنر در جهان گسترد

  11. ز فَردَوسی آن راد مرد جهان
    سخن مانده جاوید تا جاودان

  12. ز کیخسرو و رستمِ نامدار
    ز افراسیاب و سپاه سوار

  13. همه گنج فرهنگ، ایران بُوَد
    که دل را ز هر تیرگی بشوَد

  14. یکی بومِ آزاد و آباد بود
    دل خلق از آن خاک، شاداب بود

  15. چو دشمن نیامد در این سرزمین
    ز فرهنگ بودیم ما بهترین

  16. ز دشمن نترسید مردان پاک
    که بودند همواره شیران خاک

  17. دلیران ایران، چو شیران کوه
    ز مهر وطن برنهادند نَوح

  18. ز کین، دور بودند و از داد، پر
    به دل داشتند آتش آذر

  19. چو آتشکده روشن و گرم و نور
    ز دل می‌دمید آتش ناسُتور

  20. ز یزدان پرستی، جهان گشته پُر
    ز آواز مردان ایران چو دُر

  21. ز فرهنگ و دانش بُوَد فرّ ما
    همان گنج، باشد گهر بر ما

  22. نه زر خواستیم و نه سیم و مال
    که فرهنگ ما بود بی‌همچو یال

  23. چو ناکس شود کدخدای دهی
    برآید ز کشاورز آهی تهی

  24. گدایی شود رسم مردان پاک
    که نامرد گیرد در آن خانه خاک

  25. چو ما بر خرد پشت کردیم باز
    ز ما رفت آن فرّ و آن سرفراز

  26. نباید که ایران چنین خوار شُد
    که آوازه‌اش در جهان تار شُد

  27. چرا خامُش است آن خروش خِرَد؟
    کجا شد ز دل آتش مهر و مد؟

  28. چرا گشت خاموش فرهنگِ ما؟
    که دشمن بُوَد شاهِ این خانه‌ها

  29. ز ما بود دانش، ز ما بود داد
    که یزدان به ما بود هم‌دل، نهاد

  30. چو اندیشه خاموش گردد به دل
    شود میهن از کینِ دشمن خجل

  31. چه شد آن خردمند مردانِ دیر؟
    که بگذاشتند این وطن، دل‌پذیر

  32. نماند آن دل‌ها که از مهر بود
    که دشمن به خانه سر و فر بود

  33. چو فرزانگی رفت از این بوم و بر
    برآمد ز دل ناله و چشمِ تر

  34. به دشمن ندادند در خانه راه
    که بودند آزاد و بیدارگاه

  35. کنون دشمنان نان خور خانه‌اند
    ز خون وطن بهره‌ها رانده‌اند

  36. از آن روز ایران دچار بلاست
    که بیگانه بر گنج او پادشاست

  37. چو آتش در این گلشن افکنده‌اند
    دل و جان ایران بسوزنده‌اند

  38. همان دشمنانی که در سایه‌اند
    به جان وطن کینه افزوده‌اند

  39. چرا مرد ایرانی اندوهگین؟
    چرا اشک از این دیده‌اش شد به دین؟

  40. ز فرهنگ و آزادگی دور شد
    ز سستی، دلش زیر دستور شد

  41. همی باید اکنون یکی چاره کرد
    که دشمن نباید شود بهره‌مند

  42. دوباره برافراز پرچم به دست
    که ایران نباید شود پای پَست

  43. بپا خیز ای مرد ایرانی‌نژاد
    که پاکی، تو را داده است اعتبار

  44. تو فرزند مردان شیرین‌سخن
    که ایران، تو را داده فرّ کهن

  45. برآور خروش از دل و جان پاک
    که دشمن نگیرد دگر خاک خاک

  46. به دانش، به مهر، این وطن را بساز
    که ایران بماند همی سرفراز

  47. کجا رفت آن خوی آریایی ما؟
    که بگذاشتیم از خِرَد سایه را؟

  48. کنون وقت آن است، مردانه شو
    به کردار نیک، آفرینانه شو

  49. بخوانیم نام خداوند جان
    بیاور ز دل مهر ایران نشان

  50. ز اندیشه باید وطن را شناخت
    که با دانش و مهر گردد به ساخت


  1. به کردار و گفتارِ نیکو بزی
    ز فرزانگی گوهرِ خود سِتی

  2. چو ایران بود خانه‌ی داد و مهر
    نباید کشد رنج بیداد و قهر

  3. همان خانه‌ی مهر و فرزانگی
    همان بومِ فرهنگ و مردانگی

  4. کجا شد دل و رای آزادگان؟
    کجا شد خروش دلیرانِ جان؟

  5. کنون مردِ بیگانه نان‌خور شدست
    و ایران زمین زیر غم پر شدست

  6. ندانست قدر وطن را کسی
    که از بی‌خرد شد، دلی بی‌کسی

  7. نه آن دانش و هوش، پیداست باز
    نه آن شورِ مردی، نه آن سرفراز

  8. ز چنگال دشمن، دل‌اندر فغان
    ز بیداد و تاراج، ایران نهان

  9. چو دشمن، همی گنج ایران بُرد
    به ننگ و به افسوس، دل خون ‌کرد

  10. برافروز از نو چراغِ خِرَد
    که از مهر، دل پاک گردد، بُرد

  11. چو ایران شود بار دیگر چنان
    که تاریخ، گوید ز مردی نشان

  12. دلِ پیر، از مهر ایران جوان
    بگوید ز فرهنگ ایران، فسان

  13. نباید گذاریم این یادگار
    شود دست بیگانه، ناپایدار

  14. ز ما بود روزی جهان سربلند
    کنون در غم ما شده ارجمند

  15. چو مردی نباشد، نماند وطن
    شود خانه و خاک، بی‌جان و تن

  16. بیندیش، ای فرزند این خاک پاک
    که ایران، تو را داده جان و سپاک

  17. ز دشمن نباید به دل بیم داشت
    که یزدان، نگهبان ایران، پُرکاشت

  18. بپا خیز و آن فرّ دیرین بجو
    به میدان خِرَد، شو تو سرور نکو

  19. بیفشان ز دل گرد غفلت برون
    که ایران، تو را خواست همواره خون

  20. چو بیگانه بر گنج ایران نشست
    ز ما بود آن ننگ و آن درد و پست

  21. کنون وقت بیداری‌ست، ای جوان
    که ایران، تو را خوانَد از هر کران

  22. مزن تیر غفلت به جان وطن
    برآور خروش از دل و از سخن

  23. به میدان مردی، بیا، جان فشان
    که ایران نگردد به دشمن نشان

  24. به فرهنگ و مهر، آشتی آوریم
    ز دل دشمنان، خِرَشتی آوریم

  25. همان دشمنی کز درون رسته است
    ز نادانی ما بر دل آغشته است

  26. ز ما بود آن زخم بی‌جای او
    که ما را نبود آن خروش و خُرو

  27. کنون چون سپهر از نو آرای مهر
    بیا تا برافشانم از عشق، قهر

  28. که ایران نباشد دگر زار و زبون
    چو باشد دل مرد ایرانی، خون

  29. همان خون که جوشد ز فَردَوسیان
    ز مردان پاک و دل‌آگاه جان

  30. دل‌آگاه باش و مکن ترک دین
    که ایران بود خانه‌ی پاک‌بین

  31. ز کردار نیک، آر ایران به‌پای
    مبادا کنی دشمنان را رضای

  32. چو دشمن ببیند دل پر ز مهر
    بشود خوار و بی‌جا درین خاک قهر

  33. همی جان فشان در ره آرمان
    که ایران بماند چو جانِ جهان

  34. چو جان تو باشد فدای وطن
    نگردد ز بیداد، دل، پُر شکن

  35. خروش آور ای مرد فرزند خاک
    که دشمن نمانَد به این خانه پاک

  36. ز ما بود آن ننگ بی‌فر و رای
    که دشمن در این خانه گردد خدای

  37. کنون ای جوانمرد، برخیز باز
    که ایران بُوَد مهد شیرانِ راز

  38. بیا تا به دانش کنیم این بنا
    که گردد چو فردوس، خاکِ فنا

  39. نترس از گزند زمانه، به پاست
    که ایران به همت، سرافراز خاست

  40. دل آزادگان زنده شد زین سرود
    که مهر وطن، جانشان را ربود

  41. مبادا بمیرد دل از مهر خاک
    مبادا شود خانه‌ات، تیره و پاک

  42. برافراز ایران به مردی و داد
    که تاریخ خوانَد تو را جاوداد

  43. اگر همت آید، وطن زنده است
    که دشمن ز ما دور و شرمنده است

  44. بپا دار پرچم، به کوه و دمن
    که فریاد ایران، شود روشنن

  45. بگو با خروش و دل آگاه کن
    به تاریخ، مهر وطن راه کن

  46. ز کردار نیکو، شود بوم زنده
    ز دل مهر ایران، شود تابنده

  47. اگر مرد ایران‌نژادی، بپا
    برآر آن درفش کهن را فرا

  48. ز فردوسی و کاوه، آموز مهر
    که خنجر زنی بر دل ظلم و قهر

  49. نمانَد غمی گر خِرَد بازگشت
    که ایران شود همچو آغاز، کشت

  50. درود آنکه جان داد در راه دین
    که ایران بماند سرافراز و زین


  1. ز خونِ دلِ مرد ایران‌زمین
    برآمد هماره یکی خوش‌طنین

  2. به مهر و وفا زنده ماند این دیار
    که دشمن نگیرد در آنجا قرار

  3. ز فرهنگ ما آسمان شرمسار
    ز آزادگی، خاک ما پُر بهار

  4. چه فرزانه بودند آن نیک‌مرد
    که از خاک، گنجی چنین ساختند

  5. بر این بوم، همواره بادا درود
    که جان از خِرَد، یابد از نو سرود

  6. چو مردی نباشد، نماند وطن
    شود خاک، بی‌مایه و بی‌سخن

  7. ز ما بود آن داد و آن روشنی
    که افکند تاریکی اندر تَنی

  8. نباید که دشمن شود سرفراز
    که ایران بُوَد بوم آزاد و راز

  9. چه باید کنون ای دل‌آگاه مرد؟
    که ایران ز نو جان بگیرد چو فرد

  10. به جان و به دل پاس ایران بدار
    که ایران بُوَد خانه‌ی کردگار

  11. چو ناکس شود در وطن تاج‌ور
    نماند دل مرد دانا به بر

  12. چو دشمن شود نان‌ده این سرزمین
    ز مردانِ ما، خیزد آهی چنین

  13. ز نادانی ما شود خانه خوار
    که دشمن کند گنج ایران شکار

  14. برآ ای جوانمرد و بیدار شو
    به ایران و تاریخ، دلداد شو

  15. که فرهنگ ایران چو دریای نور
    نراند در آن هیچ ظلمت صبور

  16. ز دل‌های پاک آمد این فرّ و بخت
    که ایران نگردد دگر جای رَخت

  17. چو فرزانگی رفت، دشمن رسید
    چو مهر وطن مُرد، کین بر دمید

  18. از آن روز شد خانه ویران و سرد
    که نادان برآمد ز ایران به مرد

  19. یکی باره از نو بیاریم داد
    به بیداری و همت و اعتقاد

  20. نترسیم از دشمن اندر نهان
    که مردان ایران بُوَد پاسبان

  21. ز خاک تو آید دلاور به پای
    که بیدادگر را کند رهنمای

  22. به شمشیر دانش، به تیغ خِرَد
    همه کینه را زین وطن بر کند

  23. بیا تا برافروزیم آتش ز مهر
    که ایران بُوَد جاودان سرفَهر

  24. همان سرزمین کهن یادگار
    که تاریخ را کرده است آشکار

  25. مبادا که بی‌دین شود خاک ما
    مبادا رود مهر از خاک ما

  26. درود آنکه جان داد در راه داد
    که دشمن نبیند به ایران مراد

  27. به جان و به دل پاسداری کنیم
    به ایران چو خورشید، کاری کنیم

  28. همان ریشه‌داریم در خاک پاک
    که از مهر برخاست در جان خاک

  29. چو گیتی پُر از داد ایرانیان
    شود هر که دارد دل و جان روان

  30. ز خون شهیدان، زمین شد بهشت
    که دشمن در آن خاک هرگز نگشت

  31. برافکن ز دل هرچه اندوه و قهر
    بزن پرچم مهر ایران به شهر

  32. برآور خروش از درونِ خِرَد
    که ایران ز ما سرفراز آید

  33. به جان، پاسدارِ درفشِ وطن
    مباشد که دشمن شود رهنمون

  34. تو آنی که با دانش و داد و دین
    توانی بسازی وطن را نگین

  35. دگر بار برخیز و یزدان بخوان
    که باشد خِرَد، روشنی در جهان

  36. همان دشمنی کز درون برمَد
    شود ز آتش مهر تو بی‌خرد

  37. کنون روز مردی و پیکار شد
    که دشمن ز بیداد، بیزار شد

  38. برآ ای جوانمرد ایران‌نژاد
    که ایران ترا داده است اعتبار

  39. بپرهیز از خواری و بندگی
    بجُو در دل خویش آزادگی

  40. اگر جان فدایی وطن باشی
    چو کوهی در این خانه بگُماشی

  41. شود خانه از جان تو استوار
    شود مهر ایران درونت به کار

  42. مبادا شود ننگ بر کار تو
    برافراز ایران ز کردار تو

  43. به یزدان، که ایران نگردد خوار
    اگر مرد ایران شود پایدار

  44. بگو با زبان و دل آگاه باش
    که این بوم، باشد تو را تاج و کاش

  45. همان ریشه داری، که رستم بُوَد
    که از غیرتت، دشمن افکن شود

  46. به تاریخ سوگند، ایران بپاست
    که فرّ و خِرَد در دل او بجاست

  47. ز دشمن مجو نان و نیکی و مهر
    که ایران نخواهد جز این خاک قهر

  48. دل آزرده از بی‌وفایی شدست
    که دشمن درین بوم، یاری شدست

  49. نباید بماند وطن بی‌پناه
    که دشمن کند گنج ایران تباه

  50. به مردی، به دانش، به همت بزی
    که فردا تو را گوهر است و سِتی

  51. دگر باره جان ده به این خاک پاک
    ببر تیر کین را ز دل، از مغاک

  52. وطن، ریشه‌ی جان تو بوده است
    تو را از خِرَد تاج داده است

  53. مگو ناتوانم، مگو بی‌کسم
    که ایران ترا داده جان و رسم

  54. اگر همت آری، شود بوم، بوم
    که دشمن برآید زین خانه شوم

  55. برآور خروش از درونِ خِرَد
    که ایران نباید شود بی‌سند

  56. در این بوم، بیداد، باید بمیر
    که باشد در آن داد، شیران شیر

  57. ز نادان نگیری تو آیین نو
    بیا تا بسازیم ایران نکو

  58. همان سرزمین کهن یادگار
    که دشمن نبیند در آنجا شکار

  59. برافراز مهر وطن در دل
    مکن بر سر خاک ایران خجل

  60. تو فرزند مردان پاکی، بپا
    نکن سر به پستی، نده دشمن جا

  61. بیار آن دل و جان ایرانی‌ات
    که روشن شود خاک پیشانی‌ات

  62. چو رستم، به دشمن درانداز تیغ
    ز ایران، براندیش و از راه بیغ

  63. هموطن، اگر مرد مردی، بخیز
    مکن دل به سستی و خواری، گریز

  64. به دشمن مده دست، خود یار باش
    به فرهنگ ایران، وفادار باش

  65. ز مردان پاک، این سخن یاد گیر
    که ایران، بماند چو شیران شیر

  66. چو دشمن نباشد در این خانه جا
    شود خانه‌ی ما، پر از مهر و ما

  67. ز فردوسی و از خِرَد یاد کن
    وطن را چو جان بر سرش باد کن

  68. کنون خانه ایران، به همت نیاز
    بیا تا بسازیم آن سرفراز

  69. برافروز آتش در این تیره‌شب
    به مهر وطن، کن دل خویش لب

  70. مبادا که ایران شود بی‌خِرَد
    که بیگانه بر تخت او بنگَرَد

  71. تو آنی که با مهر و اندیشه‌ای
    که از خاک ایران، تو گل ریشه‌ای

  72. همی باید این خاک روشن کنیم
    به دانش، به فرهنگ، جوشن کنیم

  73. چو دانش بُوَد، دشمن افتد ز کار
    چو فرهنگ بُوَد، بوم گردد بهار

  74. ز مردی و همت، بپا دار مهر
    مزن بر دلِ خویش خنجر ز قهر

  75. کنون خانه را، جان تو باید است
    که دشمن بر این خانه، ناپاید است

  76. برافراز ایران، به فریاد و داد
    که باشد تو را دین و آیین و یاد

  77. به تاریخ سوگند، ایران سرافراز باد
    که در هر زمان، باشدش یادگار

  78. مبادا شود خاک ایران خموش
    مبادا که گردد به نیرنگ، پوش

  79. برآ ای دل‌آگاه، از مهر جان
    که دشمن نباشد به این آستان

  80. ز مردی، برافراز پرچم چو کوه
    که ایران نگردد دگر سر به سُوه

  81. ز دشمن نترس و به مردی بزی
    که تاریخ گوید تو را پی‌سِتی

  82. برافراز ایران، به همت، به جان
    مکن دل تهی از خِرَد، ای جوان

  83. به کردار و گفتار نیکو بُوَد
    که ایران چو باغی پر از بو بُوَد

  84. چو باغی پر از لاله و نسترن
    که دشمن ندارد در آنجا وطن

  85. ز پاکان جهان یادگار است این
    که ایران بُوَد تاجدار است این

  86. چو دشمن نیابد در این خانه راه
    شود خانه‌ی ما ز ننگ، بی‌گناه

  87. بپرهیز از سستی و بی‌هنری
    به مهر و خِرَد، خانه را بستری

  88. درود آنکه از جان، وطن را نگه
    که ایران نباشد ز دشمن، فِره

  89. چو فردوسی از مهر ایران سرود
    تو هم مهر ایران، ز دل برفزود

  90. نگو دیر شد، زنده شو با خِرَد
    که ایران به بیداری آید، سُرَد

  91. کنون خانه در چشم تو بسته نیست
    که این خاک، خاک دل خسته نیست

  92. به ایران ببال، ای جوان وطن
    که فرهنگ، باشد تو را انجمن

  93. بخوان نام ایران به فریاد و مهر
    که ایران نگردد دگر خاک قهر

  94. ز دشمن ببر هرچه در دل نهی
    که دشمن نیابد در ایران گهی

  95. چو جان تو باشد فدای وطن
    شود خانه روشن، شود خاک، تن

  96. در این خانه مردی بود افتخار
    نماند در آن، دشمن نابکار

  97. برافراز ایران، به فرهنگ و داد
    که دشمن نماند به این مرز و یاد

  98. به ایران سوگند، بر جان خود
    که دشمن نیابد به ایران سُرود

  99. بماند وطن پاک و روشن چو روز
    که ایران نگردد به دشمن فروز

  100. کنون با خِرَد، جان فدایی کنیم
    به فردا، در ایران، خدایی کنیم


  1. برآور ز دل، آتشی از خِرَد
    که ایران، به نورش ز نو جان بَرَد

  2. خِرَد برفشان چون چراغِ شَبنم
    که از نور آن، تیره گردد ستم

  3. بپرهیز از آن ننگ و خواری و کین
    که دشمن نباشد به ایران، چنین

  4. به فرزانگی، دشمن از پا فتد
    دلِ مردِ ایران، به بالا فتد

  5. همان دشمنی کز درون جان گرفت
    به تاراج فرهنگ ایران شتافت

  6. ز بیداری ما شود شرمگین
    به نیرنگِ خود گردد او بر زمین

  7. برافروز روشن‌دلی را به کار
    که ایران بماند سرافراز و یار

  8. همی جان فشان در ره مهر و داد
    که بوم تو گردد ز مهرِ تو شاد

  9. به داد و خِرَد، گنج ایران بجو
    مکن دل تهی از هنرهای نو

  10. به تاریخ سوگند و ایران زمین
    که بر ما نماند چو دشمن، کمین

  11. ز ما بود ایران، بلندآوازه
    که هر گوشه‌اش بود سر فرازه

  12. همه کشور از مهر ایران پُر است
    که فرهنگ ما چون گهر دربر است

  13. ز اندیشه و همت و رای پاک
    بماند سرافراز این مهر خاک

  14. نه ایران فروبسته گردد ز درد
    اگر مرد ایران به پیکار کرد

  15. کنون وقت آن است برخیز باز
    به آزادگی، شو تو سرسرفراز

  16. مگو دیر شد، مردِ ایرانی‌ام
    که من وارث مهر فره‌وانی‌ام

  17. چو یزدان تو را کرده فرزند خاک
    برانداز دشمن ز جانت مغاک

  18. که دشمن نبیند در این خانه جا
    اگر مرد برخیزد از مهر و ما

  19. به دانایی و داد، باید بزی
    که ایران نگردد به بیگانگی

  20. ز دشمن نباید به دل راه داد
    که ایران بُوَد خانه‌ی نور و داد

  21. برآور ز نو بانگ آزادی‌ات
    بفروش به عالم، فرزادی‌ات

  22. همان زاده‌ی خاک پاکی، بدان
    که با مهر او زنده‌ای جاودان

  23. چو فرزند ایران شدی ای جوان
    ببند آن درِ کینه را، هر کران

  24. ز فرهنگ ایران، برافروز جان
    که دشمن نباشد تو را پاسبان

  25. همه ریشه داری ز مردان پاک
    که از مهرشان زنده گردد مغاک

  26. نمانَد به ایران غم بی‌کسی
    اگر خیزد از دل تو هم‌رسی

  27. بخوان داستان دلیران دیر
    ز کردارشان گنج ایران بگیر

  28. نه آن‌کس که از دشمنان باک داشت
    که مردی، وطن را ز دشمن گُماشت

  29. تو آنی که از عشق ایران شوی
    ز بیداد و تاراج، گریان شوی

  30. ولی مرد باید به پا خیزدش
    به شمشیر دانش، سر افرازدش

  31. به دانش، به فرهنگ، ایران بپاست
    که بیدادگر را در آن خاک، خاست

  32. مبر نام ایران ز یادِ دلت
    مزن تیر کین را به جان و هِلَت

  33. که ایران، تو را داده جان و گهر
    تو آنی که بستی کمر از خطر

  34. چو دشمن در این خانه نان‌خور شود
    دلِ مرد ایرانی خونین شود

  35. ز مردی برافراز پرچم به دوش
    که این خاک گردد چو فردا سروش

  36. ز فردوسی آموز فرهنگ و مهر
    که جاوید ماند به ایران، سپهر

  37. چو او سرگذشت وطن را سرود
    تو نیز این سرود از دل خویش گو

  38. مبادا شوی بنده‌ی بیگنه
    که نادان، شود شاه در این بنه

  39. برآر آن دلی را که بیدار شد
    که دشمن به ایران، گرفتار شد

  40. هماره بخوان نام پاک وطن
    که باشد تو را جان، هماره سخن

  41. ز یزدان بخواه این وطن را پناه
    که دشمن نبیند در آن خانه راه

  42. چو آزادگی باشدت در نهاد
    نماند به ایران کسی بی‌مراد

  43. برافراز ایران به داد و خِرَد
    که دشمن بر این خاک، راهی نبرَد

  44. ز بیداد بیگانه بگریز زود
    که ایران نباشد به دشمن فرود

  45. تو آنی که با عشق ایران زنی
    به شمشیر دل، دشمنان بشکنی

  46. ز دانش، وطن را کنی رهنمون
    که ایران بماند چو ماه و چو خون

  47. بماند خِرَد در دل و جان تو
    بماند وطن زنده از آن تو

  48. چو بیگانه بی‌پاس گردد ز ما
    شود خانه روشن، وطن پر بها

  49. ز ما بود فرهنگ و داد و هنر
    که ایران نگه دارد از خشک و تر

  50. کنون سر فرازیم با همت و داد
    که دشمن نماند به ایران، مراد

  51. به یزدان که سوگند ایران بپاست
    به آزادگی، خانه‌اش پر بهاست

  52. به بیداری ما شود زنده باز
    دل خفته را باید آورد ناز

  53. کنون مرد ایران اگر مرد شد
    ز دشمن، نباید دلش سرد شد

  54. برآر از دل و جان، سرود وطن
    مگو دشمن آمد، مگو شد سخن

  55. که دشمن چو بی‌فر شود خوار گشت
    به مهر وطن، سینه‌اش تار گشت

  56. بخوانیم با هم سرود خِرَد
    که ایران به فرهنگ، جان آورد

  57. همه دست در دست، یک صف شویم
    به ایران و جانش، هم‌هدف شویم

  58. ندانند دشمن که ما زنده‌ایم
    به فرهنگ و مهر، سربلندیم

  59. کنون زنده باید وطن را کنیم
    به جان و به دل، سرور را کنیم

  60. که ایران بود خانه‌ی داد و دین
    نه جای ستم، نه جای کمین

  61. چو فرهنگ ایران شود جاودان
    نماند به بیداد، دشمن توان

  62. برافراز ایران به تیغ خِرَد
    مزن ننگ را بر دل و جان خود

  63. که ایران تو را داده جان و گهر
    تو آنی که باشی به مهرش سمر

  64. ببر ننگ و خواری زین خانه دور
    بیاور به ایران شرف، نورِ نور

  65. مبادا شود خاک ایران خراب
    مبادا شود دست دشمن به تاب

  66. برآر از دل خویش مهر وطن
    که ایران تو را داده جان و سخن

  67. چو مردی، وطن را نگه‌دار جان
    که ایران بود خانه‌ی جاودان

  68. ز دشمن مجو مهر و نیکی و داد
    که ایران نباشد بر او شاد

  69. تو از مهر ایران، برافروز دل
    مکن در دل خویش، دشمن، خجل

  70. هماره بماند وطن سربلند
    که مردان ایران، بدند ارجمند

  71. ز آزادگی، خانه پرنور باد
    ز بیداد، این خاک بی‌گور باد

  72. به فردا بماند سرود خِرَد
    که ایران به بیداری جان آورد

  73. بپرسند فردا ز تاریخ ما
    که ایران چه شد؟ ننگ یا افتخار؟

  74. بگو آن زمان من، نگهبان شدم
    به جان و به دل، پاسبان شدم

  75. نماندم که دشمن کند خانه‌ام
    که ایران بُوَد بوم جانانه‌ام

  76. بخوانیم با هم سرود امید
    که فردای ایران شود نیک‌بید

  77. ز دشمن نترس و ز مهر خدا
    بیاور خِرَد را، برآر این صدا

  78. ز ما بود آن شور و آواز داد
    که دشمن شود در وطن بی‌مراد

  79. ز دانش، وطن را نگهبان بُوَد
    که دشمن در این خانه پنهان بُوَد

  80. تو آنی که با نور ایران شوی
    به دانش، به فرهنگ، جانان شوی

  81. بخوانیم با مهر، نام وطن
    که ایران بماند هماره سخن

  82. مگو دیر شد، زنده شو با امید
    ببر ننگ و بیداد را ناپدید

  83. ز دشمن نماند اثری در دیار
    اگر مرد ایران بُوَد پایدار

  84. نترسیم ز شب‌های تاریک و سرد
    که خورشید ایران شود باز فرد

  85. به یزدان قسم، این وطن جاودان
    که دشمن نبیند در آنجا مکان

  86. هموطن، تویی آن درفشِ خِرَد
    که ایران ز تو سر برآرد ز بد

  87. برافراز ایران، به دانش، به مهر
    که دشمن نماند در این خاک قهر

  88. به تاریخ ایران، برافکن فزون
    که دشمن نماند در این خانه خون

  89. ز ما بود آن داد و آزادگی
    که ایران بُوَد خانه‌ی زندگی

  90. بخوان از خِرَد، داستان وطن
    ببر دشمن از این دیار کهن

  91. همه ریشه داری ز فرّ نیا
    که دشمن ندارد در این خانه جا

  92. برآر از خِرَد پرچم آرزو
    که ایران بماند به فرهنگ نو

  93. چو فردا رسد، خانه آباد باد
    که دشمن نماند در آنجا مراد

  94. بخوانیم با هم، سرود وطن
    که ایران بماند، سرافراز بن

  95. مبادا شود خاک ایران تباه
    که دشمن نبیند به این خانه راه

  96. به فردوسی و فرّ ایرانیان
    ببالیم بر مرز جاوید جان

  97. نماند به ایران جز آزادگی
    بخوانیم نام وطن، زندگی

  98. چو مردان ایران بپا خیزند
    ز بیداد دشمن بپرهیزند

  99. بماند وطن جاودان و به نور
    که ایران نباشد چو دشمن، صبور

  100. درود آنکه جان داد در راه مهر
    که ایران بماند چو خورشید و قهر


نتیجه‌گیری

ایران، این سرزمین کهن، میراث‌دار هزاران سال فرهنگ، عدالت، ایمان و مردانگی است. ایرانی که روزگاری مهد دانش و داد و خِرَد بود، امروز در هیاهوی دشمنان بیرونی و غفلت درونی، گاه رنجور و خسته به نظر می‌رسد.

این منظومه یادآور آن است که هیچ بیگانه‌ای نمی‌تواند ما را خوار کند، مگر آن‌که خود، خِرَد را رها کنیم و مهر وطن را از دل بشوییم.

در بیت‌بیت این سروده، بر بیداری، غیرت، اتحاد، و بازگشت به ارزش‌های دیرین ایران‌زمین تأکید شده است؛ ارزش‌هایی چون آزادگی، دانش، مردی، وفای به عهد، دین‌داری راستین، و دشمن‌ستیزی آگاهانه.

راه نجات ایران، نه در تسلیم، که در بازسازی عزت ملی بر پایه‌ی فرهنگ نیاکان، و مسئولیت‌پذیری نسل امروز است. اگر دل‌های ما روشن به خِرَد و اراده گردد، هیچ دشمنی راهی به این خاک نخواهد یافت.

ایران برای ماندگاری خویش به فرزندان آگاه، شجاع و دیندار نیاز دارد. ما وارثان فردوسی هستیم؛ وارثان آنان که جان دادند تا سرزمین آزاد و آباد بماند.

بیاییم تا «ایران» را چون جانِ خویش دوست بداریم، و به فرزندان خود، سربلند تحویل دهیم.
این سخن نه شعر است و نه شعار، بلکه عهدی است با خاک و خون و فرهنگ و ایمان.

تهیه و تنظیم 

دکتر علی رجالی 

  • علی رجالی
  • ۰
  • ۰

باسمه تعالی

داستان کامل قوم مدین 

قوم مدین از فرزندان حضرت ابراهیم (ع) بودند و در سرزمینی پرنعمت در شمال غربی حجاز، میان شام و حجاز، سکونت داشتند. آنان در شهری آباد با زمین‌های حاصلخیز و منابع فراوان زندگی می‌کردند و به بازرگانی و کشاورزی مشغول بودند. ابتدا مردمانی خداپرست و درستکار بودند، اما رفته‌رفته گرفتار دنیاطلبی، طمع، فساد اقتصادی، و ظلم شدند.

برانگیخته شدن حضرت شعیب (ع):

خداوند برای هدایت این قوم، یکی از مردان صالح و پرهیزگارشان را به پیامبری برگزید؛ او حضرت شعیب (ع) بود. شعیب به سبب صداقت، پاکی، و خوش‌خلقی، در میان قوم خود جایگاه خوبی داشت، اما چون مأمور شد آنان را از ظلم باز دارد و به توحید دعوت کند، بسیاری از بزرگان قوم با او دشمن شدند.

شعیب آنان را به عبادت خداوند یکتا و ترک شرک فراخواند و گفت:
«ای قوم من! تنها خداوند را بپرستید. در معاملات، پیمانه و وزن را تمام دهید. کم‌فروشی و خیانت نکنید. در زمین فساد نکنید و به مردم ستم روا مدارید. از مال حلال استفاده کنید و دست از رباخواری و ظلم بردارید. اگر ایمان آورید، خداوند برکات آسمان و زمین را بر شما خواهد گشود.»

فساد اقتصادی قوم مدین:

قوم مدین به ویژه در بازار و داد و ستد، گرفتار گناهان فراوان بودند:

  • آنان وزن و پیمانه را کم می‌کردند؛
  • در قیمت‌گذاری تقلب می‌کردند و اجناس فاسد می‌فروختند؛
  • ربا می‌گرفتند و مردم را به زور وام‌دار می‌کردند؛
  • در زمین فساد و ناهنجاری رواج داده بودند و
  • زورمندان قوم، حق ضعفا را پایمال می‌کردند.

شعیب بارها و بارها آنان را با مهربانی هشدار داد و راه نجات را نشان داد، اما تکذیب، استهزا و تهدید، پاسخ قوم به این پیام الهی بود. آنان گفتند:
«ای شعیب! تو با ما در بازار و دارایی‌مان چه‌کار داری؟ مگر ما را از کسب و کار و تجارت بازمی‌داری؟ اگر از خدای تو پیروی کنیم، باید خانه و ثروت خود را ترک کنیم؟»

تهدید به اخراج و قتل:

آنان حتی تهدید کردند:
«اگر از دین و رسم ما پیروی نکنی، تو و یارانت را از این شهر بیرون می‌کنیم، یا شما را به مرگ می‌سپاریم. چرا که ما به خدای تو باور نداریم.»

شعیب (ع) با صبر و اطمینان پاسخ داد:
«من مأمور خدایم و هدفم خیر شماست. اگر شما مرا از سرزمین خود بیرون کنید، آیا می‌توانید از عذاب خدا بگریزید؟ خداوند میان ما داوری خواهد کرد.»

او افزود:
«ای قوم من! شما گذشته‌ای پرعبرت در پیش چشم دارید. به یاد آورید سرنوشت قوم نوح، عاد، ثمود و قوم لوط را که چگونه نابود شدند. آیا از آن عبرت نمی‌گیرید؟»

نزول عذاب الهی:

وقتی فساد آنان از حد گذشت و به دعوت پیامبر خدا پاسخ ندادند، خداوند به شعیب وحی فرستاد که دیگر قوم مهلت ندارد. ناگاه زمین لرزید و صاعقه‌ای مهیب از آسمان فرود آمد. باد سوزان بر شهر وزیدن گرفت و صدایی سهمگین، قلب مردمان را درید.
خانه‌ها و کاخ‌ها در یک لحظه ویران شد و تمام قوم مدین نابود شدند. هیچ کس از آنان باقی نماند، مگر اندک مؤمنانی که همراه شعیب بودند.

شعیب، بر پیکرهای خاموش آن قوم فاسد نگریست و با حسرت گفت:
«ای کاش اینان به حق ایمان می‌آوردند. ای وای بر قومی که هشدار الهی را نشنیدند.»

عبرت جاودانه:

ماجرای قوم مدین، آینه‌ای روشن برای همه‌ی انسان‌ها و ملت‌هاست. ملتی که به جای عدالت و صداقت، ربا و کم‌فروشی را پیشه کند؛ به جای حق و انصاف، فریب و ظلم برگزیند؛ و به جای بندگی خدا، به مادی‌گرایی، طمع، فساد و نفاق روی آورد، دیر یا زود دچار خشم الهی و نابودی محتوم خواهد شد.

شعیب (ع) پیام‌آور عدالت اجتماعی، اقتصاد پاک و ایمان راستین بود. دعوت او محدود به زمان و مکان نیست. هر جامعه‌ای که بازار سالم، اقتصاد عادلانه، پرهیز از ربا، و حمایت از مستضعفان را رها کند، در خطر است.

این داستان ما را می‌خواند به تأمل و اصلاح:
راه نجات، در ایمان، توکل، صداقت و عدالت است؛ و عذاب، نتیجه فساد، ظلم، رباخواری و بی‌ایمانی.

تهیه و  تنظیم 

دکتر علی رجالی 

  • علی رجالی
  • ۰
  • ۰

باسمه تعالی

مثنوی  قوم مدین

در دست ویرایش
مقدمه:

به نام خداوند هستی و جان
که بخشنده است و حکیم و مهربان
ستایش خدای جهان‌آفرین
که بخشید بر خلق، عقل و یقین
فرستاد بر هر گروهی پیام
که گردند از راه حق در نظام
یکی از پیام‌آوران خدا
شعیب آمد از لطف حق، با ندا
فرستاده‌ای بود از قوم خویش
که دعوت نمود آن گروه بدیش
ولی قوم مدین ز حق برگشتند
به ظلم و فساد روی آوردند
سراسر گرفتند بازارها
ز تقلب، پر از فتنه و ماجرا
نبودند به عدل و انصاف پای
که کردند بر خلق آزار و رای
عذاب خدا آمد از آسمان
ز باد و صدا گشت آن قوم، نهان
بیاموز از آن قصه‌ی پرخطر
که بر ظالمان هست آتش، مقر

فهرست منظومه:

بخش اول – دعوت شعیب و انکار قوم مدین
(ابیات ۱ تا ۱۰۰)

  • معرفی قوم مدین و وضعیت معیشت آن‌ها
  • بعثت شعیب و آغاز دعوت به توحید و عدالت
  • امر به ترک ربا، کم‌فروشی و فساد
  • انکار و تکذیب سران قوم
  • تهدید شعیب به اخراج و مرگ
  • وعده عذاب و اتمام حجت

بخش دوم – نازل شدن عذاب الهی
(ابیات ۱۰۱ تا ۲۰۰)

  • تداوم لجاجت و فساد قوم
  • هشدارهای پایانی شعیب
  • آغاز عذاب: زلزله، باد سوزان، صدای مهیب
  • نابودی کامل قوم مدین
  • نجات مؤمنان و یاران شعیب
  • بیان عبرت برای آیندگان

بخش سوم – پیام‌های اخلاقی و عرفانی داستان
(ابیات ۲۰۱ تا ۳۰۰)

  • توصیه به عدالت، صداقت و ایمان
  • پرهیز از ظلم، فساد، ربا و فریب
  • اهمیت توکل بر خدا و رفتار درست اقتصادی
  • تأکید بر گذرا بودن دنیا و بقای عمل صالح
  • یادکرد پایانی از عاقبت قوم مدین
  • دعوت به عبرت و هدایت برای اهل خرد

بخش اول: آمدن پیامبر و دعوت به حق (بیت ۱ تا ۱۰۰)

۱. به سرزمین مدین بود روزگار
که شد از نعمت‌ها پر به دیار
۲. مردمی آباد و توانمند و خوش
که در داد و ستد داشتند روش
۳. ولی گم شدند ز راه خداوند
که بودند از ظلم و جور پروند
۴. ز ظلم و رباخواری و کم‌فروشی
دل‌ها ز بی‌وفایی پر شد شی
۵. خدا فرستاد به میان آن قوم
پیامبری آمد، نامش شعیب کم
۶. که گفت ای خلق، خدا یکتا است
بروید ز ظلم، بگردد رهاست
۷. عدالت کنید در داد و ستد
که راه راستیست در این پی‌کرد
۸. مبادا وزن و اندازه کم کنید
که خشم حق بر شما نماید فتید
۹. پرهیز کنید از ربا و فریبکار
که این راه شود سراب بی‌دار
۱۰. شعیب با زبان نرم و دل مهربان
نشان داد راه حق و ایمان
۱۱. اما قوم مدین به کفر شدند
و فرمان حق به گوش خویش ندند
۱۲. بزرگان گفتند: «تو از ما کی؟
که کنی ما را چنین پند و دادی»
۱۳. در داد و ستد کلاه برداشتند
و به حق مردم دست انداختند
۱۴. ز راه ناپاک به سود رسیدند
و دل‌های خود را بد فروختند
۱۵. شعیب هشدار داد، پند داد ایشان
که اگر نگردد دست از گناه آنان
۱۶. عذاب خواهد رسید ز سوی خدا
که دهد این قوم را هلاکت و بلا
۱۷. ولی آنان گوش به نصیحت ندادند
و بر کفر و ظلم خود اصرار کردند
۱۸. دشمنی ورزیدند با شعیب و یاران
که کین‌ورزی بود از روی نیرنگ و ناهنجاری
۱۹. از ظلم و رباخواری دور نشدند
و به هر سو، فساد گسترش یافتند
۲۰. و چنین شد که خشم خداوندی
بر آن قوم گشت بی‌پایانی

۲۰. ولی قوم مدین گوش ندادند
و بر سر راه حق ایستادند
۲۱. کلاه می‌گذاشتند در داد و ستد
و به حق دیگران ظلم کردند
۲۲. بر شعیب و پیروانش خشم گرفتند
و راه حق را بستند و کینه‌ورزیدند
۲۳. گفتند: «تو پیامبری نیستی
و سخنت به ما هیچ سودی نیست»
۲۴. شعیب با دل پر مهر و اندوه
باز هم خواند آنان را به رستگاری
۲۵. گفت: «خدا را پرستش کنید
و از ظلم و ربا دوری نمایید»
۲۶. ولی آنان کفر را برگرفتند
و نپذیرفتند آن راه روشن
۲۷. وعده عذاب داد خداوند
که خواهد گرفتشان به سختی و درد
۲۸. باد سوزان و تند به آنان رسید
و بر سرشان کوبید با خشونت
۲۹. خانه‌ها و دیوارها فرو ریخت
و آن قوم نابود شدند بی‌رحم
۳۰. شعیب و مؤمنان نجات یافتند
که در راه حق گام برداشتند

۳۰. شعیب گفت: «ای قوم، بترسید

که خداوند بی‌رحم نگیرد»
۳۱. «وزن و میزان را کامل کنید
که آن بود حق، هم بر شما بود»
۳۲. «از فریب و ربا دوری کنید
که فساد آرد در هر روز و شب»
۳۳. «مبادا در بازار کم‌فروشی
که خشم حق بر شما کند گشادی»
۳۴. ولی قوم مدین نشنیدند
و بر ظلم خود افزودند
۳۵. به دروغ و کذب معامله کردند
و به جای حق، بر مردم تردید
۳۶. سود خود را از راه ناروا
بی‌رحمانه در هر جا خواستند
۳۷. شعیب آمد با زبان مهر
که بازگردند به راه و رهبر
۳۸. ولی سران قوم گران به دل
میدادند به نصیحتش ظلم
۳۹. گفتند: «تو از ما نیستی، ناپاک
چرا بر ما چنین پند و توبیخ کنی؟»
۴۰. «اگر راست می‌گویی، معجزه کن
که صدق سخنت آشکار گردد»
۴۱. شعیب گفت: «معجزه خداست
که من فقط فرستاده‌ی راست»
۴۲. «ولی بدانید که حساب سخت است
و عذاب خواهد آمد بی‌وقت»
۴۳. ولی باز نکردند گوش به حق
که شعیب بر آنان توبیخ و نکوهش
۴۴. روزها گذشت و حق آشکار شد
که خشم خدا نازل گشت بر باد
۴۵. وزید باد سوزان و سهمگین
که خشت و گل ساختند به زمین
۴۶. آن قوم در هراس و نابودی
که دیدند عاقبت گناه خویش
۴۷. گفتند: «به سوی شعیب رویم
شاید پند دهد، نجات دهیم»
۴۸. ولی دیگر دیر بود، بلا آمد
که خاکستر شد آن قوم کاملاً
۴۹. کسانی که به راه حق رفته بودند
نجات یافتند، در امان بودند
۵۰. و این داستان عبرت آموز
که هر که ظلم کند، در هلاک شود
۵۱. شکر نعمت‌ها کنید، ای مردم
که هر نعمتی بود از جانب خدا
۵۲. در عدالت باشید همیشه
که راه نجات است و بهشت به همراه
۵۳. مبادا در داد و ستد خیانت کنید
که خشم خدا بر شما فرود آید
۵۴. خداوند ستار العیوب است
ولی ستمکار را رها نمی‌کند
۵۵. پس ای دل به راه حق رو
که دنیا بی‌وفاست، حق ماند
۵۶. قوم مدین به خاطر ظلم خود
از زمین زدوده شدند همه
۵۷. ولی پیام شعیب باقی ماند
که راهنمای جان‌های پاک شد
۵۸. در دل‌ها فروغی از عدالت
که نشان رهروان در هر وقت
۵۹. عدالت ز نور خداوندی
که بگستراند به روی جهانی
۶۰. پس ای انسان، پند بگیر از آن
که خود را دچار هلاکت مکن
۶۱. به یاد آور که دنیا گذراست
و آنچه ماند، عمل است بر جا
۶۲. پس در داد و ستد، نیک‌رفتار باش
و به مردم نیکی کن، بی‌کراهت
۶۳. به راه حق قدم نه، با صداقت
که فردا شوی تو در بهشت برین
۶۴. این داستان نه فقط تاریخ است
که پند برای همه‌ی روزگار
۶۵. پس گوش بسپار به این کلام حق
و بشنو از زبان حق آن را
۶۶. خداوند با عدالتش است
و همه چیز را زیر نظر دارد
۶۷. مبادا کنی خیانت و دروغ
که دشمن دل خدا باشی
۶۸. قوم مدین به تو عبرت دهد
که حق همیشه پیروز باد
۶۹. به راه راست رو و توکل کن
که خداوند تو را یاری کند
۷۰. و هر که بر خدا توکل کند
راه‌های نجات بر او گشاید
۷۱. عدالت پیشه کن در هر کجا
و ز ظلم و ستم دوری گزین
۷۲. از شعیب یاد بگیر صبر و شکیب
که هر که صبر کند، رستگار شود
۷۳. قوم مدین از ظلم سرکشی کردند
و عاقبتشان هلاک و نیست شدند
۷۴. پس ای دل، عبرت از آن‌ها گیر
و نرو در راه ظلم و لجاجت
۷۵. این جهان گذراست و زود گذر
و تنها عمل است که بماند جاودان
۷۶. پس ز گناه برحذر باش ای جان
و در راه حق، پرتوان گام زن
۷۷. اگر خواهی که نجات یابی
باید به راه عدل پای نهی
۷۸. این است پیام شعیب برای تو
که راه رستگاری است همین
۷۹. مبادا به ربا و کم‌فروشی روی آری
که آن راه فناست بی‌گشایش
۸۰. خداوند رحیم و مهربان است
ولی ستم را نمی‌پذیرد هرگز
۸۱. پس ای دل، مهربان و صبور باش
و در راه حق، جان را بگذار
۸۲. به یاد آور آن باد سوزان را
که کرد از قوم مدین، پایان را
۸۳. و این داستان عبرت‌آموز است
برای هر کس که گوش دهد این راز
۸۴. پس بر عدالت و صداقت پای بند باش
که ره سعادت در این است راه
۸۵. مردم مدین ز ظلم برگشتند
ولی دیگر دیر شده بود آنها
۸۶. عذاب آمد و خاکسترشان ساخت
که ماند از آن‌ها جز یادگاری
۸۷. ولی پیامبر و یارانش نجات یافتند
که راه حق را گرفته بودند
۸۸. پس ای دل، عبرت از این بگیر
و به سوی نور حق روان شو
۸۹. که هر کس به عدالت و صداقت برسد
برکات خدا بر او باریدن گیرد
۹۰. این قصه سرگذشت قوم مدین
است پند و درس برای همه زمان
۹۱. مبادا که به کفر و ظلم روی آری
که گردد روزی ترا پایان
۹۲. خداوند مهربان است و رحیم
ولی عذاب ستمگران بی‌درنگ است
۹۳. پس ای دل، راه حق انتخاب کن
و نرو در ظلم و کفر و نفاق
۹۴. داستان قوم مدین را به یاد دار
که عبرت شود برای دل و جان
۹۵. عدالت و ایمان راه نجات است
و راه ظلم، نابودی و گمراهی
۹۶. پس ای انسان، به فکر باش
که جانت به دست توست، ای دوست
۹۷. دنیا گذراست و بی‌ارزش است
و تنها عمل توست که بماند
۹۸. پس در راه حق، قدم بردار
که خداوند تو را کمک کند
۹۹. قوم مدین به باد فنا رفتند
و تو ای دل، ز عدالت پیرو باش
۱۰۰. به راه حق رو و خدا را بخوان
که اوست یار تو در هر زمان

۱۰۰. به راه حق رو و خدا را بخوان
که اوست یار تو در هر زمان
۱۰۱. اما قوم مدین در کفر ماندند
و بر ظلم و فساد اصرار ورزیدند
۱۰۲. شعیب باز هم به ایشان پند داد
که برگردید به راه پاک و صاف
۱۰۳. گفت: «وزن و میزان را کامل کنید
و از فریب در معاملات دست بردارید»
۱۰۴. «به دیگران حق دهید، کم نگذارید
که خشم حق بر شما خواهد رسید»
۱۰۵. اما آنان باز هم کفر ورزیدند
و از گوش نپذیرفتند نصیحت
۱۰۶. در بازار کم‌فروشی کردند
و در داد و ستدها کلاه برداشتند
۱۰۷. رباخواری و ظلم آشکار شد
و ستم بر مردم افزون گشت
۱۰۸. شعیب گفت: «این راه شما را نیست
و عاقبتش نابودی است حتمی»
۱۰۹. ولی آنان بر لجاجت افزودند
و نپذیرفتند راه نجات را
۱۱۰. دشمنی کردند با پیامبر
و تلاش کردند او را از میان برند
۱۱۱. اما خداوند با پیامبر بود
و یارانش را حفاظت کرد ز شر
۱۱۲. پس باد سهمگین از آسمان آمد
که خانه‌ها فرو ریخت، شد ویران
۱۱۳. مردمان از ترس جان به بیابان زدند
و گرفتار عذاب خدا شدند
۱۱۴. فقط مؤمنان در امان ماندند
که راه حق را پیموده بودند
۱۱۵. عذاب خداوند سخت و بی‌رحم بود
و به سبب گناه آنان نازل شد
۱۱۶. داستان قوم مدین عبرتی است
برای همه‌ی مردم زمان
۱۱۷. که در راه حق باید پایدار بود
و از ظلم و فساد پرهیز کرد
۱۱۸. عدالت در همه حال باید بود
که سعادت است و شادی جاودان
۱۱۹. هر کس به خدا توکل کند، رستگار است
و راه حق را آسان می‌یابد
۱۲۰. پس ای دل، از داستان عبرت گیر
و به سوی خداوند بشتاب همی
۱۲۱. مبادا که در ظلم غرق شوی
که عاقبتش جز هلاکت نیست
۱۲۲. در داد و ستد حق را رعایت کن
و به دیگران خیانت مکن هرگز
۱۲۳. شعیب پیامبر صبور و مهربان
همواره دعوت کرد به راه پاک
۱۲۴. ولی قوم مدین نپذیرفتند
و عذاب الهی رسید به‌سراغشان
۱۲۵. باد سوزان و تند کوبیدشان
و خانه‌ها ویران شد و مردمان
۱۲۶. کسانی که ایمان داشتند، نجات یافتند
و بر آنان رحمت خدا بارید
۱۲۷. این است عبرت برای همه‌ی جهان
که به راه حق روی و پایدار باش
۱۲۸. عدالت را در همه جا پیشه کن
که راه رستگاری است و نجات
۱۲۹. از ربا و ظلم دوری گزین همواره
و به خدا توکل کن، ای دل پاک
۱۳۰. داستان قوم مدین ز یاد مبر
که درس عبرتیست برای هر دل
۱۳۱. که هر کس به عدالت عمل کند
برکات خداوند بر وی نازل است
۱۳۲. و هر که به ظلم و نیرنگ روی آورد
عاقبت خود را خراب سازد بی‌گمان
۱۳۳. پس ای دل، از داستان عبرت گیر
و در راه حق گام بردار پیوسته
۱۳۴. شعیب پیامبری بود از جانب خدا
که راهنمای مردمان بود در تاریکی
۱۳۵. قوم مدین نپذیرفتند او را
و به لجاجت و کفر روی آوردند
۱۳۶. عذاب سختی نازل شد بر ایشان
که نابود شدند در یک لحظه
۱۳۷. ولی مؤمنان نجات یافتند
که به راه خدا پا نهادند
۱۳۸. این داستان عبرتی است برای همه
که به عدالت و حق پای بند باشند
۱۳۹. و از ظلم و کفر دوری گزینند
و به خداوند توکل نمایند
۱۴۰. پس ای دل، به راه حق رو
و دست از ظلم و نیرنگ بردار
۱۴۱. عدالت را پیشه کن در هر حال
و از ربا و کم‌فروشی بپرهیز
۱۴۲. خداوند رحیم و بخشنده است
ولی ستم را رها نمی‌کند هرگز
۱۴۳. پس ای دل، مهربان و صبور باش
و در راه حق جان را بگذار
۱۴۴. باد سوزان یادآور آن روز است
که قوم مدین را به هلاکت کشاند
۱۴۵. پس ای انسان، عبرت گیر از آن
و در راه عدالت قدم بردار
۱۴۶. شعیب پیامبری است برای تو
که راه حق را نشان داده است
۱۴۷. نگذار که کفر و ظلم راه تو شود
و دل خود را به تاریکی بسپاری
۱۴۸. خداوند مهربان و عادل است
و همواره همراه بندگان پاک
۱۴۹. پس ای دل، به سوی حق رو
و از ظلم و کفر جدا باش همی
۱۵۰. داستان قوم مدین است پند
برای هر کس که شنود این داستان

۱۵۰. پس ای دل، راه حق در پیش گیر
که رستگاری است در این مسیر
۱۵۱. مبادا که در ظلم و جور بمانی
که عاقبتش هلاکت و ویرانی
۱۵۲. عدالت پیشه کن در هر حال
که خدا دوست دارد دادگر را
۱۵۳. از ربا و کم‌فروشی بپرهیز
که راه نابودی همین است
۱۵۴. قوم مدین به لجاجت شدند
و باز هم نپذیرفتند حق را
۱۵۵. شعیب باز آمد به نصیحتشان
که برگردند به راه درست
۱۵۶. گفت: «وزن و میزان را حفظ کنید
و از ظلم و فریب دست بردارید»
۱۵۷. اما آنان گوش نکردند باز
و دل‌هاشان سخت و ناسازگار
۱۵۸. عذاب الهی نزدیک آمد
و باد سوزان و خشمگین فرود آمد
۱۵۹. خانه‌ها فرو ریخت و مردمان
گرفتار شدند در آن روز تاریک
۱۶۰. فقط مؤمنان نجات یافتند
که پایبند به حق و ایمان بودند
۱۶۱. عبرت از این داستان بیاموز
و از ظلم و کفر بپرهیز ای دل
۱۶۲. خداوند رحیم و مهربان است
ولی عذاب ستمگران حتمی است
۱۶۳. پس به راه حق همواره باش
و از ظلم و فساد بپرهیز
۱۶۴. عدالت را پیشه کن هر روز
که آن کلید نجات است از شر
۱۶۵. هر کس که به خدا توکل کند
راه نجاتش آسان و روشن است
۱۶۶. پس ای دل، راه حق برگیر
و از ظلم و کفر جدا باش همی
۱۶۷. شعیب پیامبر خدا بود
که هدایت کرد قوم مدین را
۱۶۸. آنان نپذیرفتند دعوتش
و عاقبتشان هلاک و نیستی بود
۱۶۹. فقط مؤمنان نجات یافتند
که راه حق را پیمودند
۱۷۰. پس ای دل، عبرت بگیر از آنان
و به سوی حق روان شو بی‌درنگ
۱۷۱. عدالت و ایمان راه نجات است
و ظلم و کفر سبب هلاکت
۱۷۲. پس در داد و ستد نیکو باش
و حق دیگران را پایمال مکن
۱۷۳. این داستان برای همه است
تا راه حق را پیش گیرند
۱۷۴. خداوند بزرگ و تواناست
و همیشه همراه بندگان راست
۱۷۵. پس ای دل، مهربان و صبور باش
و در راه حق جان را بگذار
۱۷۶. باد سوزان یادآور آن روز است
که قوم مدین را به هلاکت کشاند
۱۷۷. پس ای انسان، عبرت گیر از آن
و در راه عدالت قدم بردار
۱۷۸. شعیب پیامبری است برای تو
که راه حق را نشان داده است
۱۷۹. نگذار که کفر و ظلم راه تو شود
و دل خود را به تاریکی بسپاری
۱۸۰. خداوند مهربان و عادل است
و همواره همراه بندگان پاک
۱۸۱. پس ای دل، به سوی حق رو
و از ظلم و کفر جدا باش همی
۱۸۲. داستان قوم مدین است پند
برای هر کس که شنود این داستان
۱۸۳. عدالت را پیشه کن در هر حال
و از ربا و کم‌فروشی بپرهیز
۱۸۴. هر کس که به خدا توکل کند
راه نجاتش آسان و روشن است
۱۸۵. پس ای دل، راه حق برگیر
و از ظلم و کفر جدا باش همی
۱۸۶. شعیب پیامبر خدا بود
که هدایت کرد قوم مدین را
۱۸۷. آنان نپذیرفتند دعوتش
و عاقبتشان هلاک و نیستی بود
۱۸۸. فقط مؤمنان نجات یافتند
که راه حق را پیمودند
۱۸۹. پس ای دل، عبرت بگیر از آنان
و به سوی حق روان شو بی‌درنگ
۱۹۰. عدالت و ایمان راه نجات است
و ظلم و کفر سبب هلاکت
۱۹۱. پس در داد و ستد نیکو باش
و حق دیگران را پایمال مکن
۱۹۲. این داستان برای همه است
تا راه حق را پیش گیرند
۱۹۳. خداوند بزرگ و تواناست
و همیشه همراه بندگان راست
۱۹۴. پس ای دل، مهربان و صبور باش
و در راه حق جان را بگذار
۱۹۵. باد سوزان یادآور آن روز است
که قوم مدین را به هلاکت کشاند
۱۹۶. پس ای انسان، عبرت گیر از آن
و در راه عدالت قدم بردار
۱۹۷. شعیب پیامبری است برای تو
که راه حق را نشان داده است
۱۹۸. نگذار که کفر و ظلم راه تو شود
و دل خود را به تاریکی بسپاری
۱۹۹. خداوند مهربان و عادل است
و همواره همراه بندگان پاک
۲۰۰. پس ای دل، به سوی حق رو
و از ظلم و کفر جدا باش همی

۲۰۰. پس ای دل، به سوی حق رو
و از ظلم و کفر جدا باش همی
۲۰۱. عدالت را پیشه کن همیشه
که راه رستگاری است بی‌همتا
۲۰۲. از ربا و کم‌فروشی بپرهیز
که آن راه نابودی و هلاکت است
۲۰۳. قوم مدین به کفر و لجاجت
خود را به نابودی کشاند
۲۰۴. شعیب پیامبر با صبر و بردباری
همچنان آنان را به راه آورد
۲۰۵. ولی آنان گوش ندادند باز
و عاقبت خود را هلاک کردند
۲۰۶. باد سوزان و سهمگین وزید
که خانه‌ها ویران گشت و خاکستر شد
۲۰۷. مردمان پراکنده شدند به هراس
و گرفتار عذاب سخت شدند
۲۰۸. فقط کسانی که ایمان داشتند
از آن بلا نجات یافتند
۲۰۹. عبرتی است این داستان تلخ
برای هر کس که دل دارد
۲۱۰. که باید در راه حق پا نهاد
و از ظلم و فساد دوری کرد
۲۱۱. عدالت را پیشه کن همواره
و به دیگران خیانت مکن
۲۱۲. شعیب پیامبر خدا بود
که راه راست را نشان داد
۲۱۳. قوم مدین نپذیرفتند دعوتش
و عاقبت نابود شدند
۲۱۴. فقط مؤمنان نجات یافتند
که راه حق را پیمودند
۲۱۵. پس ای دل، عبرت بگیر از آنان
و به سوی خدا روان شو
۲۱۶. دنیا گذراست و زودگذر
و تنها عمل است که می‌ماند
۲۱۷. پس در راه حق گام بردار
و به عدالت پای بند باش
۲۱۸. هر کس به خدا توکل کند
راه نجاتش آسان می‌شود
۲۱۹. باد سوزان یادآور آن روز است
که قوم مدین را نابود کرد
۲۲۰. پس ای انسان، عبرت بگیر
و در راه حق قدم بردار
۲۲۱. شعیب پیامبر خدا بود
که به مردم راهنمایی کرد
۲۲۲. آنان نپذیرفتند دعوتش
و هلاک شدند به گناه خود
۲۲۳. عدالت را پیشه کن در هر حال
و از ظلم و ستم بپرهیز
۲۲۴. در داد و ستد نیکو باش
و حق دیگران را ضایع نکن
۲۲۵. خداوند بزرگ و مهربان است
و عدالت را دوست دارد
۲۲۶. پس ای دل، به سوی حق رو
و از ظلم و کفر دور باش
۲۲۷. داستان قوم مدین عبرت است
برای هر کس که شنود این قصه
۲۲۸. در راه حق پا نهادن است
و از ظلم و جور پرهیز کردن
۲۲۹. عدالت کلید رستگاری است
و ظلم راه تباهی و هلاکت
۲۳۰. پس ای دل، مهربان و صبور باش
و در راه حق جان را بگذار
۲۳۱. باد سوزان یادآور آن روز است
که قوم مدین را به هلاکت کشاند
۲۳۲. پس ای انسان، عبرت بگیر
و در راه عدالت گام بردار
۲۳۳. شعیب پیامبر خدا بود
که هدایت کرد قوم مدین را
۲۳۴. آنان نپذیرفتند دعوتش
و نابود شدند به گناه خویش
۲۳۵. فقط مؤمنان نجات یافتند
که راه حق را پیمودند
۲۳۶. پس ای دل، عبرت بگیر از آنان
و به سوی خدا روان شو
۲۳۷. دنیا گذراست و زودگذر
و تنها عمل است که می‌ماند
۲۳۸. پس در راه حق گام بردار
و به عدالت پای بند باش
۲۳۹. هر کس که به خدا توکل کند
راه نجاتش آسان می‌شود
۲۴۰. باد سوزان یادآور آن روز است
که قوم مدین را نابود کرد
۲۴۱. پس ای انسان، عبرت بگیر
و در راه حق قدم بردار
۲۴۲. شعیب پیامبر خدا بود
که به مردم راهنمایی کرد
۲۴۳. آنان نپذیرفتند دعوتش
و هلاک شدند به گناه خود
۲۴۴. عدالت را پیشه کن در هر حال
و از ظلم و ستم بپرهیز
۲۴۵. در داد و ستد نیکو باش
و حق دیگران را ضایع نکن
۲۴۶. خداوند بزرگ و مهربان است
و عدالت را دوست دارد
۲۴۷. پس ای دل، به سوی حق رو
و از ظلم و کفر دور باش
۲۴۸. داستان قوم مدین عبرت است
برای هر کس که شنود این قصه
۲۴۹. در راه حق پا نهادن است
و از ظلم و جور پرهیز کردن
۲۵۰. عدالت کلید رستگاری است
و ظلم راه تباهی و هلاکت
۲۵۱. پس ای دل، مهربان و صبور باش
و در راه حق جان را بگذار
۲۵۲. باد سوزان یادآور آن روز است
که قوم مدین را به هلاکت کشاند
۲۵۳. پس ای انسان، عبرت بگیر
و در راه عدالت گام بردار
۲۵۴. شعیب پیامبر خدا بود
که هدایت کرد قوم مدین را
۲۵۵. آنان نپذیرفتند دعوتش
و نابود شدند به گناه خویش
۲۵۶. فقط مؤمنان نجات یافتند
که راه حق را پیمودند
۲۵۷. پس ای دل، عبرت بگیر از آنان
و به سوی خدا روان شو
۲۵۸. دنیا گذراست و زودگذر
و تنها عمل است که می‌ماند
۲۵۹. پس در راه حق گام بردار
و به عدالت پای بند باش
۲۶۰. هر کس که به خدا توکل کند
راه نجاتش آسان می‌شود
۲۶۱. باد سوزان یادآور آن روز است
که قوم مدین را نابود کرد
۲۶۲. پس ای انسان، عبرت بگیر
و در راه حق قدم بردار
۲۶۳. شعیب پیامبر خدا بود
که به مردم راهنمایی کرد
۲۶۴. آنان نپذیرفتند دعوتش
و هلاک شدند به گناه خود
۲۶۵. عدالت را پیشه کن در هر حال
و از ظلم و ستم بپرهیز
۲۶۶. در داد و ستد نیکو باش
و حق دیگران را ضایع نکن
۲۶۷. خداوند بزرگ و مهربان است
و عدالت را دوست دارد
۲۶۸. پس ای دل، به سوی حق رو
و از ظلم و کفر دور باش
۲۶۹. داستان قوم مدین عبرت است
برای هر کس که شنود این قصه
۲۷۰. در راه حق پا نهادن است
و از ظلم و جور پرهیز کردن
۲۷۱. عدالت کلید رستگاری است
و ظلم راه تباهی و هلاکت
۲۷۲. پس ای دل، مهربان و صبور باش
و در راه حق جان را بگذار
۲۷۳. باد سوزان یادآور آن روز است
که قوم مدین را به هلاکت کشاند
۲۷۴. پس ای انسان، عبرت بگیر
و در راه عدالت گام بردار
۲۷۵. شعیب پیامبر خدا بود
که هدایت کرد قوم مدین را
۲۷۶. آنان نپذیرفتند دعوتش
و نابود شدند به گناه خویش
۲۷۷. فقط مؤمنان نجات یافتند
که راه حق را پیمودند
۲۷۸. پس ای دل، عبرت بگیر از آنان
و به سوی خدا روان شو
۲۷۹. دنیا گذراست و زودگذر
و تنها عمل است که می‌ماند
۲۸۰. پس در راه حق گام بردار
و به عدالت پای بند باش
۲۸۱. هر کس که به خدا توکل کند
راه نجاتش آسان می‌شود
۲۸۲. باد سوزان یادآور آن روز است
که قوم مدین را نابود کرد
۲۸۳. پس ای انسان، عبرت بگیر
و در راه حق قدم بردار
۲۸۴. شعیب پیامبر خدا بود
که به مردم راهنمایی کرد
۲۸۵. آنان نپذیرفتند دعوتش
و هلاک شدند به گناه خود
۲۸۶. عدالت را پیشه کن در هر حال
و از ظلم و ستم بپرهیز
۲۸۷. در داد و ستد نیکو باش
و حق دیگران را ضایع نکن
۲۸۸. خداوند بزرگ و مهربان است
و عدالت را دوست دارد
۲۸۹. پس ای دل، به سوی حق رو
و از ظلم و کفر دور باش
۲۹۰. داستان قوم مدین عبرت است
برای هر کس که شنود این قصه
۲۹۱. در راه حق پا نهادن است
و از ظلم و جور پرهیز کردن
۲۹۲. عدالت کلید رستگاری است
و ظلم راه تباهی و هلاکت
۲۹۳. پس ای دل، مهربان و صبور باش
و در راه حق جان را بگذار
۲۹۴. باد سوزان یادآور آن روز است
که قوم مدین را به هلاکت کشاند
۲۹۵. پس ای انسان، عبرت بگیر
و در راه عدالت گام بردار
۲۹۶. شعیب پیامبر خدا بود
که هدایت کرد قوم مدین را
۲۹۷. آنان نپذیرفتند دعوتش
و نابود شدند به گناه خویش
۲۹۸. فقط مؤمنان نجات یافتند
که راه حق را پیمودند
۲۹۹. پس ای دل، عبرت بگیر از آنان
و به سوی خدا روان شو
۳۰۰. دنیا گذراست و زودگذر
و تنها عمل است که می‌ماند

 

نتیجه‌گیری 

ماجرای قوم مدین، همانند دیگر داستان‌های قرآنی، سرگذشت گروهی از مردم است که با وجود دریافت پیام روشن الهی، به دلیل دنیاطلبی، فساد اقتصادی، رباخواری، کم‌فروشی، و ظلم در معاملات، راه انکار و لجاجت در پیش گرفتند. آنان نه‌تنها به دعوت پیامبری مهربان و دلسوز پاسخ ندادند، بلکه به تهدید، تکذیب و استهزاء او پرداختند و فساد را روزافزون کردند.

شعیب (ع) با دلسوزی آنان را به توحید، عدالت، پرهیز از گناه، رعایت حق مردم و پاکی بازار دعوت کرد. او بارها هشدار داد که تداوم ظلم و فساد، خشم الهی را به دنبال دارد. اما قوم مدین از سر استکبار، نه دعوت شعیب را پذیرفتند و نه به عذاب خدا ایمان آوردند. سرانجام وعده خدا تحقق یافت و با صاعقه‌ای سخت، زلزله‌ای شدید و باد سوزان، همگی نابود شدند؛ و تنها گروه اندکی از مؤمنان نجات یافتند.

این داستان هشداری است به هر جامعه‌ای که عدالت، امانت‌داری، صداقت و تقوا را رها کرده و در دام زراندوزی و بی‌انصافی افتاده باشد. خداوند اهل ظلم را دیر یا زود گرفتار می‌کند، و آنان که به حق و انصاف وفادارند، در دنیا و آخرت رستگار خواهند شد.

پس بر هر انسان خردمند شایسته است که از سرگذشت قوم مدین عبرت گیرد، راه ایمان، صداقت، عدل و انصاف را در پیش گیرد و از ظلم، فریب، ربا و فساد اقتصادی دوری کند؛ زیرا عاقبت این راه، هلاکت و زیان است. عمل صالح و توکل بر خدا، سرمایه حقیقی هر انسان در مسیر زندگی است.

 

تهیه و تنظیم

دکتر علی رجالی 

  • علی رجالی
  • ۰
  • ۰

داستان قوم ثمود

باسمه تعالی

داستان قوم ثمود 

قوم ثمود، از اقوام باستانی عرب بودند که پس از قوم عاد می‌زیستند. آن‌ها در سرزمینی آباد، پرنعمت و زیبا سکونت داشتند؛ در دره‌ها و کوه‌ها خانه‌هایی محکم و استوار ساخته بودند، کشاورزی پیشرفته داشتند و به ظاهر، از نعمت‌های فراوان بهره‌مند بودند. با این حال، دچار غرور، رفاه‌زدگی و طغیان شدند.

خداوند برای هدایت این قوم، پیامبری از میان خودشان به نام صالح (ع) فرستاد. او آنان را به توحید، پرهیز از ظلم و شکر نعمت‌ها دعوت کرد و آنان را از عاقبت ستم و ناسپاسی بیم داد. اما سران قوم که قدرت و ثروت داشتند، پیام او را نپذیرفتند و گفتند: «تو نیز انسانی چون ما هستی؛ چگونه ادعای پیامبری می‌کنی؟»

برای رفع شک و جدل، صالح (ع) از خدا خواست تا نشانه‌ای آشکار برای اثبات صدق دعوتش بیاورد. به فرمان خداوند، ناقۀ مخصوصی به شکل معجزه‌آسا از دل کوه بیرون آمد. صالح به قوم گفت: «این ناقه، نشانه‌ی خداوند است. او را آزار ندهید، بگذارید آزادانه در زمین خدا بچرد و آب بخورد. اگر به او آسیبی رسانید، عذاب الهی شما را خواهد گرفت.»

مدتی ناقه در میان قوم می‌چراند و روزی را نیز برای نوشیدن آب قرار دادند. اما در دل طغیانگران، نارضایتی و کینه پدید آمد. سرانجام، گروهی از قوم ناقۀ بی‌گناه را کشتند و با این کار، پیمان الهی را شکستند.

صالح (ع) آنان را هشدار داد و گفت: «پس از سه روز، عذاب خداوند شما را خواهد گرفت.» این سه روز، آخرین فرصت برای توبه و بازگشت بود؛ اما قوم، نه تنها پشیمان نشدند، بلکه تصمیم به قتل صالح نیز گرفتند. خداوند، او و مؤمنان را نجات داد و پس از سه روز، صاعقه و زلزله‌ای سخت بر قوم ثمود نازل شد. همه در یک لحظه هلاک شدند، خانه‌هایشان فرو ریخت، زمین گور آن‌ها شد و تنها ویرانه و خاکستر از آنان باقی ماند.

قوم ثمود، با آن‌همه نعمت، تنها به سبب کفر، غرور و ظلم، دچار نابودی کامل شدند. قرآن این داستان را مکرر یادآور شده تا عبرت آیندگان باشد؛ که هیچ قدرتی، در برابر عدالت الهی و سرنوشت ستمگران پایدار نمی‌ماند.

✅ پیام داستان:
– نعمت اگر با شکر همراه نباشد، به نقمت تبدیل می‌شود.
انکار پیامبران، مخالفت با رحمت خداست.
ظلم و طغیان، فرجامی جز هلاکت ندارد.
– عبرت گرفتن از گذشته، چراغ راه آینده است.

 

تحلیل عرفانی و اخلاقی 

داستان قوم ثمود، در لایه‌ی عرفانی خود، نمادی است از سیر روح انسان در مواجهه با حقیقت الهی. قوم ثمود که در ظاهر دارای نعمت‌های مادی فراوان و قدرتی بلامنازع بودند، نماد انسان‌هایی‌اند که در تعلق به دنیا و غرور خویش گرفتار شده‌اند و از حقیقت وجودی خود غافل می‌مانند.

ارسال پیامبر صالح (ع) به میان آن‌ها نشانه‌ای از رحمت و هدایت الهی است که همچون نوری در دل ظلمت جهل و کفر می‌درخشد. ناقه معجزه‌آسا نمایانگر نشانه‌های آشکار خداوند در عالم طبیعت و وحی است که اگر مورد پذیرش قرار گیرد، مسیر تکامل روحی انسان هموار می‌شود. اما کشتن ناقه، یعنی ردّ و انکار این نشانه‌ها و پیام‌ها؛ که در عرفان به معنای بسته شدن راه رشد و نورانیت در دل است.

عذاب الهی که بر آن قوم نازل می‌شود، تجلی قهر الهی نیست، بلکه نمود قانون علت و معلول است؛ یعنی هر رفتاری که در تضاد با حق و عدالت باشد، پیامدهای ناگزیر خود را دارد. این نکته در عرفان و اخلاق تأکید می‌شود که ظلم و کفر، خود باعث هلاکت و تباهی درونی انسان می‌شود.

از منظر اخلاقی، داستان ثمود یادآور ضرورت:

  • تواضع و پذیرش پیام حق
  • شکرگزاری در برابر نعمت‌ها
  • پرهیز از غرور و خودبرتربینی
  • پایبندی به عدالت و پرهیز از ظلم است.

این داستان، درس مهمی برای همه‌ی انسان‌هاست که نباید به ظاهر مادیات و قدرت دل خوش کنند، بلکه باید همواره با نور الهی و هدایت پیامبران هماهنگ باشند تا از سقوط و هلاکت ابدی مصون بمانند.

تهیه و  ننظیم 

دکتر علی رجالی 

  • علی رجالی
  • ۰
  • ۰

باسمه تعالی 

تحلیلی بر داستان قوم عاد

به نام خداوند زنده و توانا، که بخشنده و آمرزنده، دادگر و بیناست. به فرمان او، جان و جهان و آسمان و زمین و کهکشان‌ها پدید آمدند. از لطف بی‌پایان او، نعمت‌ها بر مردم ارزانی شد تا جهان را صفا و روشنایی بخشد.

در یکی از سرزمین‌ها، قومی بودند که راه یقین را گم کرده بودند. سرزمینشان سرسبز و پرچشمه و پرنعمت بود و رزق فراوان داشتند. اما به نیروی خود می‌نازیدند و خدا را در کار خویش به حساب نمی‌آوردند. اهل نیکویی و نجات نبودند و عزّت و زندگی را در زر و مال می‌دیدند.

خدای آنان چوب و سنگ و خیالات بود. دل و جانشان غرق در وهم و نابودی شده بود. گام در راه ظلم و نافرمانی نهادند و دلشان از مهر خدا تاریک گشت. چون در راه طغیان و دشمنی رفتند، چشم دلشان کور شد و خشم خدا بر آنان نازل گشت.

اما خداوند از سر رحمت، پیامبری به نام هود را برای هدایت آنان فرستاد. هود که پیام‌آور حق بود، به مردم گفت: ای برادران، از خدا نترسید، اوست که به شما علم و حکمت می‌آموزد. خدا را عبادت کنید که به ما رحم می‌کند و ما را آفریده است. مبادا از گناهان هلاک شوید. چرا دل به بت‌های دشمن خدا بسته‌اید؟ نور خدا و یقین کجا رفت؟

به سوی خدا بازگردید، که او بی‌نیاز و کارساز است. اگر توبه کنید و او را بخوانید، رحمت او شامل حالتان می‌شود. زمین و باغ‌ها سرسبز می‌شود و نوای بهار برمی‌خیزد.

اما آن قوم پست، دعوت پیامبر را نپذیرفتند و گفتند: ای هود! تو پیامبر نیستی و بر ما حکمی نداری. گفتار تو چیزی جز ادعا و افسانه نیست و نشانه‌ای از خدا نداری. اگر سخن از عذاب می‌گویی، آن را بر ما بیاور تا ببینیم.

پس نسیمی طوفان‌وار وزید و از بیابان و کوه‌ها، خشم خدا را آورد. قوم همچون برگ خزان بر زمین ریختند و زمین از گناهکاران پاک شد. تنها اندکی از مؤمنان باقی ماندند که از بندگی خدا بهره برده بودند. دیگر نه قدرتی ماند، نه مال و نه جاه. تنها نام نیک باقی ماند.

ای انسان! فریب مال و مقام را مخور، که پایان کفر، آتش الهی است. این ماجرا عبرتی برای بشریت ماند تا از کردار این قوم درس بگیرند.

اگر خدا به "رجالی" نعمتی داد، نباید در برابر خدا سرکشی کند؛ زیرا کبریا و بزرگی، تنها شایسته خداوند است.

تحلیل و تفسیر

۱. وجه تاریخی

این داستان برگرفته از قرآن و روایات اسلامی درباره قوم «عاد» و پیامبرشان حضرت «هود (ع)» است. این قوم در سرزمین «احقاف» می‌زیستند و به خاطر طغیان و بت‌پرستی و تکبر، دچار عذاب الهی شدند. باد شدیدی که «ریح صرصر» خوانده شده، آنان را نابود کرد.

۲. وجه اخلاقی

این مثنوی هشداری اخلاقی است به تمام اقوام و افراد که:

  • نعمت و قدرت، دلیلی بر مقبولیت نزد خدا نیست.
  • کبر و غرور و تکیه بر مال و بازوی خویش، انسان را به هلاکت و زوال می‌کشاند.
  • توبه و بازگشت، راه نجات است و خداوند همیشه باب رحمت را باز گذاشته است.

۳. وجه عرفانی

در سطح عرفانی، قوم عاد نمادی از نفس سرکش انسان است که در طغیان شهوت و قدرت و غرور گرفتار شده و به جای بندگی خدا، دل به بت‌های درونی – مانند هوا و هوس – بسته است. حضرت هود، نماد عقل و هدایت باطنی است که به نفس هشدار می‌دهد. طوفان الهی، نماد عذاب و تنبیه معنوی است که بر اثر اصرار بر کفر و غفلت نازل می‌شود.

۴. وجه تعلیمی برای امروز

این داستان، برای هر فرد و جامعه‌ای هشدار است که مبادا فریب امکانات مادی، قدرت سیاسی یا افتخارات قومی را بخورند. هر انسانی می‌تواند در امتحان بندگی و توحید مانند قوم عاد سقوط کند، اگر به عبرت‌های تاریخ بی‌اعتنا باشد.

جمع‌بندی پیام اصلی شعر

راه نجات، در بازگشت به خداوند، توبه، و ایمان به حقیقت است؛ وگرنه سرنوشت قوم عاد، سرنوشت محتوم هر متکبری است که نعمت را بهانه‌ی طغیان کند.

نویسنده  

دکتر علی رجالی 

  • علی رجالی
  • ۰
  • ۰

باسمه تعالی
مثنوی  قوم عاد
حکایت (۴۰)

 

به نام خداوند حیّ قدیر
کریم است و غفّار و عادل، بصیر

 

به فرمان او شد پدیدار جان
زمین و سما و مه و کهکشان

 

 

دهد نعمت از لطف بی‌انتها
که بخشد جهان را جلا و صفا

 

 

یکی قوم بودند در سرزمین
که گم کرده بودند راهِ یقین

 

 

بود دشت سبز و پر از چشمه‌ سار
ز نعمت پُر و رزقشان بی‌شمار

 

 

به بازوی خود فخر بسیار داشت
خدا را نه در کار، پندار داشت

 

 

نه اهل کرامت، نه اهل نجات
به زر دیده بودند عزّ و حیات

 

 

خداوندشان چوب و سنگ و خیال
دل و جان‌شده غرق وهم و زوال

 

به ظلم و به عصیان، سپردند گام
دل از مهر یزدان، شده در ظلام

 

 

 

چو رفتند در راه طغیان و خصم
بشد کور چشمِ دل از قهر و خشم

 

 

خداوند، بر خلق رحمت فزود
یکی بنده را بر رسالت نمود

 

 

بود آن نبی، پاک و خوش‌نام، هود
که پیغام حق را به مردم نمود

 

 

بگفتا برادر، ز یزدان مترس
که آموزدت علم و حکمت ز درس

 

 

 

پرستش کنید آن خدای کریم
که باشد به هر حال بر ما رحیم

 

 

 

شما را خدا آفریده ز خاک
مبادا شوید از گناهان هلاک

 

 

 

چرا دل سپردید بر بت به‌کین؟
کجا شد فروغ خدای یقین؟

 

 

بیایید سوی خداوند باز
که او بی نیاز است و خود کارساز

 

 

اگر توبه آرید و خوانید دوست
 ز مهر خداوند جان را نکوست

 

 

شود باغ و هامون چون لاله‌زار
درآید ز هر سو نوای بهار

 

 

پذیرا نگردید آن قوم پست
رسالت ز پیغامبر، حق‌پرست

 

 

تو هودی و ما را بر این حکم نیست
نه بر ما تو را ز آسمان حکم چیست؟

 

 

 

تو را نیست جز دعوی و داستان
نداری ز یزدان تو وحی و نشان

 

 

 بگفتند: گفتی ز رنج و عذاب
بیاور، نشان ده، همان فتح باب

 

 

 

 وزید آن نسیمی که جان می‌گرفت

ز هامون و کهسار طغیان گرفت

 

 

چو برگ خزان، قوم بر خاک شد

زمین از وجود گنه پاک شد 

 

 

 

به جا ماند از مؤمنان پاره ای
که بردند از بندگی بهره ای

 

 

نه قدرت بماند، نه مال و نه جاه
بماند فقط نام نیکو، به‌گاه

 

 

مشو کافر از جاه و مال و مقام
که فرجام کفر است آتش به کام

 

 

 به جا ماند عبرت برای بشر
که گیرد ز کردارشان دردِ سر

 

 

اگر از خدا شد "رجالی" عطا
مکن سرکشی در ره کبریا

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سراینده
دکتر علی رجالی

  • علی رجالی
  • ۰
  • ۰

باسمه تعالی

دیوان مثنویات داستان های قرآنی(۱)

 

 

فهرست مطالب 

پیشگفتار

مقدمه

فصل اول

۱.قوم عاد

۲.قوم ثمود

۳.قوم مدین

۴.قوم شعیب

۵.قوم یونس

۶.قوم یاجوج و ماجوج

۷.قوم نوح

۸.قوم لوط

فصل دوم:قوم بنی اسرائیل

۱.قوم موسی

۲.گوساله پرستی

۳.گاو بنی اسرائیل

فصل سوم: اصحاب

۱.اصحاب یس

۲.اصحاب سبت

۳.اصحاب الرس

۴.اصحاب اعراف

۵.اصحاب الاخدود

۶.اصحاب الجنه

۷.اصحاب کهف

۸.اصحاب فیل

فصل چهارم: داستان های قرآنی

۱.داستان قابیل و هابیل

۲.داستان قارون

۳.داستان خضر

۴.داستان ذبح اسماعیل

۵.داستان ابلیس

۶.داستان تخت بلقیس

۷.داستان  لقمان  حکیم 

۸.داستان  پادشاه نمرود 

فصل پنجم: پیامبران

۱.حضرت ابراهیم(ع)

۲.حضرت عیسی(ع)

۳.حضرت محمد(ص)

۴.حضرت یعغوب(ع)

۵.حضرت یوسف(ع)

۶.حضرت آدم(ع)

 

پیشگفتار
کتاب «زندگی منظوم پیامبران، اصحاب و اقوام»
زندگی پیامبران الهی، یاران وفادارشان و اقوامی که در مسیر تاریخ دعوت و ایمان، با چالش‌ها و آزمون‌های فراوان روبرو بوده‌اند، همواره منبعی گرانبها از عبرت‌ها، حکمت‌ها و درس‌های جاودانه برای بشریت بوده است. این داستان‌ها نه تنها بازتابی از تاریخ دینی و بشری‌اند، بلکه چراغی فروزان و راهنمایی مطمئن در مسیر حقیقت، تقوا و سعادت دنیوی و اخروی هستند.
در این کتاب، تلاش شده است تا با زبانی شیوا  زندگی و سرگذشت این انسان‌های بزرگ و همچنین اقوام یادشده، در قالب منظومه‌هایی منظم و منسجم به نظم درآید. هر مثنوی، که شامل ۳۰ بیت است، جلوه‌ای از اخلاق، ایمان، استقامت و مبارزه‌ی این بزرگ‌مردان الهی را به تصویر می‌کشد و نکاتی عمیق از سیر و سلوک معنوی و اخلاقی را به مخاطب منتقل می‌سازد.
تا کنون سی و سه مثنوی سی‌بیتی در این زمینه سروده شده است که هر یک به فراخور موضوع، گوشه‌ای از زندگی پیامبران و یاران ایشان یا سرگذشت اقوام مختلف را بازگو می‌کند؛ از دعوت پیامبران به توحید و عدالت، تا مقاومت مؤمنان و سرانجام عبرت‌آموز هلاکت سرکشان و طاغیان. این سروده‌ها، ضمن رعایت آداب شعری و وزن عروضی، از زبان دل و با نگاهی ژرف به آموزه‌های دینی، سعی شده است  معنای حقیقی پیام‌های الهی را به صورت هنری و تاثیرگذار بیان کنیم.
امید است این مجموعه که در کنار ارزش ادبی، حامل پیام‌های اخلاقی و عرفانی نیز هست، بتواند به عنوان یک منبع الهام‌بخش، به شناخت بهتر زندگی و سیره پیامبران، یاران و اقوام آنان کمک کرده و راهی باشد برای رشد معنوی، تقویت ایمان و تزکیه نفس باشد.
از خداوند متعال مسئلت دارم که این تلاش، مورد قبول درگاه حق واقع شود و به همه خوانندگان آن توفیق دهد که از این داستان‌ها و سرگذشت‌ها، استفاده نموده و در مسیر بندگی خالصانه بهره مند شوند.

مقدمه
حمد و سپاس خداوندی را سزاست که کلام خویش را در زیباترین قالب‌ها نازل فرمود؛ آیاتی آسمانی که در دل خود هم هدایت است و هم حکمت، هم عبرت است و هم رحمت. قرآن، کتابی است سراسر زندگی؛ و در دل این کتاب جاودان، داستان‌هایی نهفته است که روح را بیدار و قلب را روشن می‌سازد. داستان‌هایی از انسان و ایمان، از هدایت و هلاکت، از بندگی و طغیان، که همه برای اهل دل، نوری است از سرای حق.
داستان‌های قرآنی، فقط نقلِ حالِ گذشتگان نیستند؛ بلکه نمایش‌گر سیر جانِ آدمی‌اند در مسیر کمال. هر قوم و هر پیامبر، آینه‌ای از حالات و مراتب نفس انسانی‌اند: عاد، نماد استکبار؛ ثمود، مظهر انکار؛ مدین، غرق در دنیاپرستی؛ و در مقابل، نوح و لوط و موسی و عیسی و محمد علیهم‌السلام، نشان از صبر و توکل و رسالتِ آسمانی دارند. این داستان‌ها، هم تاریخ‌اند و هم تمثیل؛ هم نقل‌اند و هم رمز.
 

اینجانب در این مجموعه‌ی منظوم، کوشیده‌ام تا گوشه‌ای از این گنجینه‌ی عظیم قرآنی را در قالب مثنویاتی روان، پرمحتوا و عرفانی بازگو کنم. هر داستان، در قالب شعری مستقل و در وزنی متناسب با مضمون سروده شده، تا جانِ معنا، با لطافتِ موسیقیِ کلام درآمیزد و در دل خواننده بنشیند.
محتوای دیوان، در پنج فصل تدوین یافته است:
   در فصل اول، داستان اقوامی آمده که طغیان کردند و به هلاکت رسیدند؛ از عاد و ثمود گرفته تا مدین، شعیب، یونس، و یاجوج و ماجوج. این بخش، جلوه‌ای است از سنت الهی در نابودی ظالمان.
   همچنین به دو قوم بزرگ قرآنی پرداخته: قوم نوح که سال‌ها پیام حق را انکار کردند، و قوم لوط که از حدود فطرت فراتر رفتند و به کیفر الهی گرفتار شدند. این داستان‌ها سرشار از هشدار و اندرزند.
   فصل دوم، ویژه‌ی بنی‌اسرائیل است؛ قومی که بیشترین حضور را در قرآن دارند. در این فصل، داستان‌های مربوط به حضرت موسی (ع)، گوساله‌پرستی، و ماجرای گاو مقدس آمده است؛ بازتابی از ایمان و آزمون و انحراف و بازگشت.
   در فصل سوم، با عنوان «اصحاب»، مجموعه‌ای از داستان‌های پندآموز قرآنی آورده شده؛ از جمله اصحاب کهف، اصحاب یس، اصحاب الاخدود، اصحاب سبت و دیگران.
  در  فصل چهارم، داستان‌های فردی چون قابیل و هابیل، قارون، ابلیس، لقمان حکیم، ذبح اسماعیل و تخت بلقیس نیز گنجانده شده‌اند.
   سرانجام، در فصل پنجم، سیمای برجسته‌ترین چهره‌های آسمانی، یعنی پیامبران الهی، به تصویر کشیده شده است: از حضرت آدم و ابراهیم خلیل تا حضرت محمد مصطفی (ص)، از یعقوب و یوسف تا عیسی روح‌الله. هر یک، الگویی ابدی برای سلوک انسانی است.
هدف از این مجموعه، صرفاً روایت تاریخی نبوده است، بلکه تبیین عرفانی و اخلاقیِ این حکایات است؛ با بیانی دلنشین، تأمل‌برانگیز و مبتنی بر مضامین قرآنی. در جای‌جای این اشعار، کوشیده‌ام تا از نگاه عارفان، جانِ این داستان‌ها را بازتاب دهم؛ چرا که به باور اهل معنا، همه‌ی این قصه‌ها، اشاره به سلوک انسان دارد: از هبوط تا رجعت، از نفس اماره تا نفس مطمئنه، از دنیای ناسوت تا وصال ملکوت.
خواننده‌ی عزیز، تو را به دقت، تدبر و تأمل در ابیات این دیوان فرا می‌خوانم؛ چرا که هر بیت، نه فقط شعری، بلکه شعاعی است از نوری که از آیات الهی گرفته شده است.
امید آن‌که این توشه‌ی کوچک، گامی باشد در مسیر انس بیشتر با قرآن، و سهمی ناچیز در مسیر تبیین قصص‌الحق. اگر نیک آمد، از الطاف الهی است؛ و اگر کاستی دارد، از ضعف و ناتوانی نگارنده است.

 

فصل اول: اقوام در قرآن

۱. قوم عاد
فصل اول

بخش اول

داستان قوم عاد
 
به نام خداوند حیّ قدیر
کریم است و غفّار و عادل، بصیر
 
به فرمان او شد پدیدار جان
زمین و سما و مه و کهکشان
 
 
دهد نعمت از لطف بی‌انتها
که بخشد جهان  را جلا و صفا
 
 
یکی قوم بودند در سرزمین
که گم کرده بودند راهِ یقین
 
 
بود دشت سبز و پر از چشمه‌ سار
ز نعمت پُر و رزقشان بی‌شمار
 
 
به بازوی خود فخر بسیار داشت
خدا را نه در کار، پندار داشت
 
 
نه اهل کرامت، نه اهل نجات
به زر دیده بودند عزّ و حیات
 
 
خداوندشان چوب و سنگ و خیال
دل و جان‌شده غرق وهم و زوال
 
به ظلم و به عصیان، سپردند گام
دل از مهر یزدان، شده در ظلام
 
 
 
چو رفتند در راه طغیان و خصم
بشد کور چشمِ دل از قهر و خشم

خداوند، بر خلق رحمت فزود
یکی بنده را بر رسالت نمود
 
 
بود آن نبی، پاک و خوش‌نام، هود
که پیغام حق را به مردم نمود
 
 
بگفتا برادر، ز یزدان مترس
که آموزدت علم و حکمت ز درس
 
 
 
پرستش کنید آن خدای کریم
که باشد به هر حال بر ما رحیم
 
 
 
شما را خدا آفریده ز خاک
مبادا شوید از گناهان هلاک
 
 
 
چرا دل سپردید بر بت به‌کین؟
کجا شد فروغ خدای یقین؟
 
 
بیایید سوی خداوند باز
که او بی نیاز است و خود کارساز
 
 
اگر توبه آرید و خوانید دوست
 ز مهر خداوند جان را نکوست
 
 
شود باغ و هامون چون لاله‌زار
درآید ز هر سو نوای بهار
 
 
پذیرا نگردید آن قوم پست
رسالت ز پیغامبر، حق‌پرست
 
 
تو هودی و ما را بر این حکم نیست
نه بر ما تو را ز آسمان حکم چیست؟
 
 
 
تو را نیست جز دعوی و داستان
نداری ز یزدان تو وحی و نشان
 
 
 بگفتند: گفتی ز رنج و عذاب
بیاور، نشان ده، همان فتح باب
 
 
 
 وزید آن نسیمی که جان می‌گرفت
ز هامون و کهسار طغیان گرفت
 
 
چو برگ خزان، قوم بر خاک شد
زمین از وجود گنه پاک شد 
 
 
 
به جا ماند از مؤمنان پاره ای
که بردند از بندگی بهره ای
 
 
نه قدرت بماند، نه مال و نه جاه
بماند فقط نام نیکو، به‌گاه
 
 
مشو کافر از جاه و مال و مقام
که فرجام کفر است آتش به کام
 
 
 به جا ماند عبرت برای بشر
که گیرد ز کردارشان دردِ سر
 
 
اگر از خدا شد "رجالی" عطا
مکن سرکشی در ره کبریا

بخش دوم

داستان قوم ثمود
 
پدید آمد آن قوم سرکش به تنگ
که دل داشت از نور یزدان، درنگ
 
 
گروه ثمود آن زمان سر کشید
که دل از ره داد و دین برگزید
 
 
خدا برگزیند چو صالح رسول
که باشد سخن‌گویِ داد و اصول
 
ز دل‌های پاکیزه خوانَد خدای
به هر دل که بینَد، رسانَد خدای
 
 
ز سوی خدا آمد آوای نور
که ظلم و پلیدی ندارد ظهور
 
 
خدای شما را ز نوری سرشت
جهان را به عشق و خرد او نوشت
 
 
ولی قوم کافر ندادند گوش
دل‌آلوده و دیده پُر خشم و جوش
 
 
بیاور ز حق معجز و آیتی
ز پروردگارت نشان، قدرتی
 
 
شتر ماده‌ای از دل سنگ آر
که ما را شود حجّت و افتخار
 
 
 
نبی گفت: ای خالق کهکشان
نمایان تو معجز، به اهل جهان
 

شتر سر برآورد زآن کوه راز
نه زاده به نَفس و نه پرورده ناز
 
 
نه او را پدر بود و نه مادری
که یزدان بود قادر و داوری
 
 
 
همه دیده‌ها خیره ماندند باز
به آن ناقه‌ی کوه، بیرون ز راز
 
 
مزن بر شتر لطمه و صدمه ای
که بینی عذاب الهی بسی
 
 
شتر رمز حکمت زِ کردگار
 نماید تو را راهِ دیدار یار
 
 
ولی قومِ غافل ز دانش ز دین 
ندیدند در آن نشانِ یقین
 
 
به شور آمد آن قوم کافر ز دین
گریزان ز ایمان و دل پر ز کین
 
 
 
ندا آمد از حضرت ذوالجلال
ستایش خدای جهان و کمال
 
 
 
 
 
یکی از بدیشان، ز اهل دیار
بریزد زمین خون اشتر ز یار
 
 
فغان از دل پاک صالح بلند 
که بیدادتان سوز در جان فکند
 
 
بگفتا: سه روزی عقاب و فغان
که آید عذاب از خدای جهان
 
 
زمین رنگ دیگر گرفت آن زمان
 نماند از خوشی‌ها دگر یک نشان
 
 
به روز نخست، روی‌شان زرد گشت
جهان پر ز ناله ، پر از درد گشت
 
 
 دگر روز، شد سرخ‌گون آسمان 
فتاد از هراس آن دیار از میان
 
 
 
به روزِ سه‌ام چهره شد تیره‌گون
که دل را نویدی رسید از درون
 
 
 
چو شب شد، سیاهی گرفت آسمان
خروش آمد از عرش بالا، جهان
 
 
 
 زمین لرزه آمد، هوا شد سیاه
در آن دم، ثمود از جهان شد تباه
 
 
نه از کاخ و خانه، مکانی بماند
نه از ناز و نعمت، نشانی  بماند
 
 
بماند آن نبی با دل پر ز درد
که پند و نصیحت به دل رو نکرد
 
رجالی"، چنین است ظلم و عقاب
که بی‌راهه گردد دچار عذاب
 
 

بخش سوم

داستان  قوم مدین

 
به نام خداوند عشق و امید
که بر هر دلی، نور یزدان دمید
 
 
سرآغاز هر کار، نور مبین
کلید نجات است از شر و کین
 

 
ستایش خدای جهان‌آفرین
که بخشد به دل نور علم و یقین
 
 
فرستاده بر مردمان این پیام
که یابند نور خدا را، مقام
 
 
شعیب آمد از حضرت کردگار
به پیغام و انذار و پند و وقار
 
 
فرستاده‌ای بود از قوم خویش
بیامد که دعوت کند خلق بیش
 
 
پیام شعیب نبی منجلی است
چراغ طریق خدا و نبی است
 
 
 
مبادا ز پیمانه کمتر کنید
که خشم خداوند گردد پدید
 

به داد و ستد عدل و انصاف دار
مکن ظلم و بیداد، اجحاف، زار

 
 
 
 
شعیب است خوش رو و هم مهربان
هدایت گر راه یزدان هر آن
 
 
 
 
 
 
ولی قوم مدین ز حق سر بتافت
که درِ ظلم و بیداد بر خود گُماشت
 
 
سراسر به بازار مکر و دغل
فریب و فساد و دروغ و جدَل
 
 
نبودند بر عدل و انصاف یار
به مردم رساندند آسیب و زار
 
 
 ز فرمان یزدان، گریزان شدند
 به ظلم و ریا دل گروگان شدند
 
 
بگفتند جمعی ز قوم مدین
 تو را نیست بر ما نه نام و نه دین
 
 
پذیرای حق بود اندک کسان
که ماندند در بین اهل زیان
 
 
 
 
 
عذاب خدا آمد از آسمان
جهان شد ز طوفان و آتش فغان
 
 
 
ز باد و ز آتش، بسوزد جهان
که گردد ز خشم خدا بی‌امان
 
 
وزیدن کند باد سوزان حق
که ماند جهانی ز حیران حق
 
 
 
 
فرو ریخت دیوار ظلم و ستم
نیامد بر آنان به جز درد و غم
 
 
بیاموز زآن قصه ی سوزناک
که بر دل نشاند غم دردناک
 
 
پس ای دل، صبور و وفادار باش
 در این ره چو رندانِ هشیار باش
 
 
 
ز ظلم و ربا، کم‌فروشی عیان
نماند ز ایمان، نه نوری به جان
 
 
عدالت بود رسم و آئین دین
رهاند تو را از عذابِ مهین
 
 
توکل چو باشد به پروردگار
ز دل رخت بندد غم روزگار
 
 
 
مپندار دنیا بود با تو یار
که جز کار نیکو ندارد قرار
 
 
به داد و ستد نیک رفتار باش
به خلق خدا همدم و یار باش
 
 
مپندار این قصه باشد گذار
بود برگ زرین در این روزگار
 
 
کلام نبی، دان کلام خداست
که سر چشمه ی مهر و نور و وفاست
 
 
 
 
"رجالی" بیاموز و آگاه شو
ز فرجام بیداد، همراه شو

 

بخش چهارم

داستان  قوم شعیب

 
به نام خداوند عرش و حکیم
جهان آفرین و خدایی عظیم
 
 
خدایی که بر عرش فرمانرواست
ز علم و ز حکمت، جهان را سزاست
 
 
نبی بندهٔ پاک و روشن‌سرشت
به مدین رسد در پی سرنوشت
 
 
شعیب است در مدین و نور جان
سخن‌های حق می‌زند هر مکان
 
 
ز نسل خلیل است آن نیک‌بخت
که بر کفر و باطل شتابید سخت
 
چو آمد به قومی که بدخو شدند
 ز عدل الهی به هر سو  شدند
 
 
نه در کارشان عدل و انصاف بود 
همه حیله و مکر و اجحاف بود
 
 
ز سودای زر چشمشان کور بود
دل از نور تقوا بسی دور بود

ز روزی بترسید، کآید حساب
که کردار بد باعثش شد عذاب
 
 
همی‌گفت با اشک و آه و نیاز
شبی تا سحر بود در سوز و ساز
 
 
مرا بر خدا تکیه است و پناه
نباشد به دل ظلم وکینه ، گناه
 
 
 
 
بدو گفت قومش: شعیبا، خموش!
سخن‌های بی‌حاصل آریم گوش؟
 
 
فکندی تو بازار ما را خراب
که شاید نبینیم آخر عذاب
 
 
 
کلامت چو گرد است و بادِ خزان
نبخشد به جان، نه صفا، نه امان
 
 
 
 
 
 
 
 
ز مردم ربودند حق بی‌صدا
 به بازار و محفل چو اهل ریا
 
 
 
شعیب آمد و گفت بر مرد و زن
ز عدل و محبت، فراوان سخن
 
 
خدا را پرستید، او پادشاست
که بی‌او جهان را نباشد بقاست
 
 
مکن کم‌فروشی و مردم فریب
که نفرین آنان تو را شد نصیب
 
 
به انصاف باید کنی زندگی
ره قرب و تقوا تو را بندگی
 
 
عذاب الهی ز ارض و سما
بر آید چو گردد جهان پر خطا
 
 
مپاشید تخم فسادِ نهان
مریزید خونِ دل بی‌امان
 
 
 
 
به انصاف باید که پیمانه زد
و گر نه، خدا ضربه جانانه زد
 
 
عذابی اگر هست، بنما به کار
مبادا به گفتار پوچت دچار
 
 
 
چو بگذشت حجت، برافروخت خشم
بدیدند آتش چو باران  به چشم
 
 
نمانده‌ست دل را پذیرای پند
ز رفتارتان گشته‌ام دردمند
 
 
نه بازار ماند و نه ثروت نه  زر
نه مکری، نه حیله، نه زرّین گوهر
 
 
مگر نیست این رزق پاک از خدای؟
چرا بر فقیران شود چون جفای؟
 
 
ستم‌پیشگان خوار و آلوده اند
ز بانگِ عدالت، نیاسوده اند
 
 
شد آن قوم در خاک ذلت، نگون
نکردند خشم خود از دل برون
 
بحق تکیه دارد "رجالی"  ز عشق
رهیده ز خود در معانی عشق
 
 
 

بخش پنجم

 

قوم یونس
 
سخن گفت یونس به قومش ز داد
به قومش ز عدل خدا کرد یاد

 
بیان کرد  یونس: جهان بی‌ثبات
مپویید جز راهِ ربّ‌السموات

 
جوابش ندادند و حیران شدند
ز گفتار او روی گردان شدند

 
نبی دل شکسته، برون شد ز شهر
نه با حکم حق، بلکه از سوز و قهر
 
 
به کشتی نشست و غمین بود و زار
ز شرم خطا، دل ندارد قرار
 
 
فرو ریخت خشم از دل آسمان
که کشتی برآمد ز امواج جان
 
 
فرو شد به دریا نبی، بی‌پناه
که رحمت رسید از خدای اله
 
 
به امرِ خداوندِ حیِّ غیور
درونِ شکم شد مکانِ حضور
 
 
در آن ژرفِ تاریک، بی‌تاب شد
ز بیمِ درون، دیده پُر آب شد
 
 
به درگاه یزدان تضرع نمود
ز اشک ندامت، دو چشمش کبود
 
 
بخواند دعا با دلی پُر ز سوز
که تسبیح گردد، شبانگاه و روز
 

خدا آن ندا را شنید از درون
که رحمت نهد بر دل رهنمون
 
 
فرستاد فرمان به ماهی به دم
 که یونس، برون آر از درد و غم
 
 
نبی را رهانید از کام خویش
رساند به ساحل چو اندام خویش 
 
 
درختی برآمد، ز لطفِ خدا
که یونس در او یافت دفعِ بلا
 
 
تنش را شفا داد ایزد به مهر
که جانش شود باز سوی سپهر
 
 
ز بنگاهِ هستی برآمد صدا
که یونس! برآ، گو پیامم رسا
 
 
بیامد نبی سوی قومش دگَر
ندایی ز یزدان، به صد شور و شر
 
 
بگو قوم خود را که یزدان یکی‌ست
نه باطل قرین  و نه ظالم ولی ست
 
 
 
 
 
چو دیدند آن چهره ی غم گسار
به لب‌ها رسید آهِ بی‌اختیار
 
 
بگفتند: یا رب ، پشیمان شدیم
ز حق دور گشتیم و گریان شدیم
 
 
 
ندای پشیمانی قوم گشت
خدا از درِ رحمت خود گذشت
 
 
ز رحمت، خدای جهان آفرین
ببخشیدشان با دل مهربین
 
 
نبی را برافراشت ایزد مقام
که شد باز گردانده با احترام
 
 
بدانید ای اهل جان و یقین
که باز است درگاه رب العالمین
 

 
اگر بنده‌ای لغزَد از ره، خطاست
ولی لطف یزدان، فراز و بقاست
 
 
به دریا اگر دل شود بی‌قرار
به یاد خدا کن، مشو غمگسار
 
به پایان رسید این سرودِ دراز
که باشد همه درس صبر و نیاز

 
 
 
اگر طالبی نور و جان و نجات
به یونس نظر کن، چگونه حیات

 
 
 
 
همان‌کس که یونس ز دریا کشید
«رجالی» ز طوفان غم‌ها رهید
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

 
 
 
 

 

 

بخش ششم


قوم یأجوج و مأجوج
 

به نام خداوندِ خورشید و ماه
که جان را دهد نور و دل را پناه

 
خدایی که داده بشر را خرد
به دانش جهان را سراسر نورد

 
یکی مرد دانا ز اهل خرد
ز داد و ز دانش، فزون از عدد
 
 
 زمین را به قدرت گرفت و به زور
شدش فخر و نخوت پدید از غرور
 
 
به هر جا که می‌رفت، راهی گشاد
ز خود رَست و مهرِ خدا را نهاد
 
 
به مغرب شد از بهر دفعِ ستم
که عالم شود پاک از رنج و غم
 
 
 
چو خورشید از دیده شد ناپدید
به چشمه‌سرا رفت و شد ناامید
 
 
در آن سرزمین، ظلم فرمان‌روا
نه عدلی نه دادی،  نه مهر و وفا
 
 
بفرمودشان: داد، آئین ماست
ستم، آفتی بر دل و دین ماست
 
 
هر آن‌کس به مردم رساند ضرر
بود در عذاب و به دوزخ مقر

ولی آن‌که با عدل باشد قرین
برد رخت نیکی به سوی یقین
 
 
به مشرق شد آن شاه دادآفرین
که گردد جهان پر ز نور مبین
 
 
در آنجا گروهی تهی‌دست و زار
ندارند جامه، نه فرش و نه کار
 
 
نگه کرد با دیده‌ی عدل و داد
که بی‌عدل، مردم نمانند شاد
 
 
ز شرق و ز غرب و ز دوران گذشت
ز کوه و ز دشت و بیابان گذشت
 
 
رسیدش میان دو کوه بلند
رهی تنگ و تار و همیشه گزند
 
 
در آنجا گروهی ز مردم به بند
گرفتار یأجوج و مأجوج چند
 
 
بگفتند: ای شاه نیکو سرشت
که از عدل تو عالمی شد بهشت
 
 
بیا سدّی از سنگ و آهن بساز
که مانیم در سایه‌اش دیر باز
 
 
بگفتا: مرا داد یزدان توان
به یاری بجنبید ای مردمان
 
 
بیارید آهن، که سازم میان
دگر بسته گردد رهِ بدگمان
 
 
 
برافروخت آتش در آن کوهسار
شد آهن چو سیلاب، جوشان و خوار
 
 
پس آنگه بفرمود مردِ هنر
بریزد مسِ را به آهن، شرر
 
 
چو شد سدّ محکم به تدبیر شاه
برآمد ز دل‌های بدخواه، آه
 
 
ولی روزی آید که بینی عیان
بریزد خدا این بنای گران
 
 
به فرمان رب، چون برآید سروش
فرو ریزد آن سد ز جوش و خروش
 
 
 
فساد آورند آنچنان در جهان
که بندد ز اندوه چشم زمان
 
 
ولی وعده‌ی حق نیاید خطا
که روشن شود چهره‌ی کبریا
 
 
 
خدا وعده فرموده بر صالحان
که آید امیری بر این کاروان
 
 
 
 
 
خدایا "رجالی"  ز فتنه رهان
ز یأجوج و مأجوج و کفر و فغان
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

 

فصل دوم

بخش اول


داستان قوم نوح

 
به نام خدا لب گشوده نبی
که آمد ز یزدان پیام جلی
 
 
صدای خروشان او از خداست
پیام الهی به مردم رواست 
 
 

 
به سوی خدای‌ خود آیید باز
که جز او نباشد کسی چاره‌ساز
 
 
به آیین پاکش دل‌افروز باش
ز زشتی و بیداد پرهیز باش
 
 
ولی قوم او، سخت لج‌باز بود
 دلی پر ز کبر و پر از راز بود
 
 
چو طوفان حق این ندا برکشید
دل اهل باطل ز جا برتپید
 

نهان کرد گوش از صدای خدا
که با عقل خامش نیاید صدا
 
 
به طعنه شنیدند آواز نور
نه گوشی برایش، نه دل را حضور
 
 
ز رحمت، صبوری‌ست راهِ رسول
به شب‌های تنهایی و دلِ ملول
 

ز هر ره نمود آن رسولِ خدا
صدای محبت، چو بوی صَبا
 
 
به جز اندکی اهل دل، در دیار
 به دل‌ها نتابد پیام و شعار
 
 
 
به یزدان چنین گفت پیغام‌بَر
که این قوم گمراه و  بی دادگر
 
 
پیامش پذیرفته شد بی‌درنگ
که آید بر آنان بلایی خدنگ
 
 
ز حق آمد آوازِ لطف و ندا
که کشتی بنا کن، ز بهر بلا
 
 
به دستان خود چوب‌ها را برید
در آن دشت خشک، آیتی آفرید
 
 
 ز هر نوع حیوان، دو تا برگزید
که نسلش بماند ز طوفان رهید
 
 
گروهی ز مردم شدندش رفیق
گرفتند راهِ هدایت دقیق
 
 
دل از کفر و تردید برداشتند
به نور یقین سر برافراشتند
 
 
ولی کافران خنده بر لب زدند
که این پیر، بر خاک، کشتی زند
 
 
ندیدند پایان آن ماجرا
که آید شبی باد و سیل و بلا
 
 
یکی بانگ آمد که طوفان رسید
ز هر سو زمین و سما را وزید
 
 
ز چشمه زمین موج برداشت سخت
فلک ریخت باران، به کوه و به دشت
 
 
به کشتی درآمد گروه نجات
به امر خدا، جملگی شد حیات
 
 
 
بگفتا پدر بر پسر ، شو سوار
که آب آید از سر، در این کوهسار
 
 
پسر می گریزد به کوهی بلند
به قصد رهایی ز آب و گزند
 
 
ولی موج طوفان بر آمد ز کوه
که جانِ پسر را گرفت از ستوه
 
 
بگفتا خداوند پاک و مبین
که فرزند نوح است بیرون ز دین
 
 
چهل روز سختی، بود در جهان
نه دریا سکون و نه ساحل هر آن
 
 
ندا آمد از حضرت کردگار 
که وقت فرود است و وقت قرار
 
 
 
 
" رجالی" حکایت کند با یقین
 کلید نجات است ایمان و دین

بخش دوم

 

داستان   قوم لوط

خدا داد لوط نبی را وقار
ز گمراهی قوم ، جان را شرار
 
 
فرستاده شد نزد قومی تباه
که بستند دل ، بر هوای گناه
 
 
چنان گشته در شهوت و حرص و آز
که شرم و حیا گشت ، دل را نیاز
 
 
چو خورشید سر زد ز برج بلند،
نبی آمد و گفتگو کرد چند
 
 
چه آید به جان شما این چنین؟
که دوری ز وصل و ز راه یقین؟
 
 
مگر نیست، زن آیتِ کبریا؟
نماد صفات جمالِ خدا؟
 
 
زنی را که روح است و جانِ جهان
چه جویید از وی، جز از صدق و جان
 
 
زن آیینه‌ی ذاتِ یار و خداست
که سرچشمه‌ی مهر و لطف و وفاست
 
 
چرا مرد را می‌کنید اختیار؟
نه رسم شرافت، نه آن افتخار
 
 
به جای زنان، میل مردان چرا؟
ز پاکی بریدید و شیطان چرا؟
 
 
جهالت گرفت آن مزار و دیار
فساد آمد و رفت ایمان ز کار

به جای عفاف، آتش افروختید، 
ز شرم خدا، جامه‌ها سوختید
 
 
ز نور خدا هر دلی رخت بست
ز قانون یزدان برید و گسست
 
 
 ز فرمان یزدان گریزان شدید
همه سوی دوزخ شتابان شدید
 
 
جهان پر ز زشتی شد و تیرگی،
ز معنا تهی گشته شد زندگی
 
سخن گفت لوط از ره دین و داد
کسی گوش جان بر پیامش نداد
 
 
خدا دادتان فرصت روزگار
که شاید شوید اهل مهر و وقار
 
به پند نبی تن ندادند جمع
دل از حق بریدند و رفتند جمع
 
 
بیامد ز یزدان سه نور از سپهر
که بگرفتشان قهر، انداخت مهر
 
 
به سیمای مرد و نکو، دل‌فریب
به خانه رسیدند، در شب غریب
 
 
 نه اینان به سودای شهوت قعود
ز فرمان حق سوی دعوت فرود
 
 
به مهمان، طمع داشت نامحرمان
  نکردید از شرم و عصمت نهان
 
 
 
 
کسی کو رود سوی افعال زشت
ببیند سرانجام خواری و کشت
 
 
 
به گمراهی افتاد افعال جمع
به باطل برفتند امیال جمع
 
 

 
خدا گفت: "لوطا! روان شو ز جا
ببر خویش و یار و رهان جان ز ما
 
 
 
همان شب ز گردون فغانی بپاست
جهان در هراس و زمین را فناست
 
 
 
 
 
نه یک خانه ماند و نه کاخ و نه گور
همه خاک شد آنچه بود از غرور
 
به فرّ و قضا شهرشان واژگون
ز ابر آمد آتش، همه سرنگون
 
 
 
ز لوط این سخن ماند در باورم
که با حق برآی و به باطل نرم
 
 
به مهمان "رجالی" رسیدی، شتاب
ز اخلاق و حکمت شود فتح باب

فصل سوم

بخش اول

 

قوم موسی
 
 
به نامِ خداوندِ والاگُهر
که راهِ سلوک است راهِ ظفر
 
 
خدایی که بر لوحِ تقدیرِ ما
نوشت از ازل، مهر و تدبیرِ ما
 
 
سخن با یقین،جرعه‌ای جان‌فزاست
که از ساغر حق، شرابی سزاست
 
 
ز شاهی که در مصر بنمود فخر
مزین به تاج و کلاه و گهر
 
 
همی گفت من پادشاه زمین
خدای بزرگم، به دین و یقین
 
 
جهان را به فرمان من استوار
شدم بر همه خلق، فرمان‌گُذار
 
 
نهان کرد هر فتنه را در درون
ز مستی رسیدش ورا سر نگون
 
 
به اصحاب  یعقوب، نوزادگان
نماند ز شمشیرشان در امان
 
 
که هر مرد نوباوه را کُشت باز
نه دانش بماند، نه بینش، نه راز
 
 
ز بیم قیامی که ممکن سزد
به بختش بلای خدایی رسد
 
 
 
دل مادران را ز آهی گداخت
زمین شد سیه، آسمان رنگ باخت
 
 
در آن روز نوزاد موسی رسید
چو نوری ز غیب اندر آن شب دمید

 

خدا گفت: ای پاک‌دل، غم مدار
ز لطف من آید بر او صد بهار
 
 
رها کن به نیل این گهر را فراز
که خیزد از او حافظی سرفراز
 
 
چنان کرد و در موج او را نهاد
که تقدیر حق، کارها را گشاد
 
 
ز بخت، آن سبو سوی دربار شد
به دستان زن، لطف دادار شد
 
 
بگفتا زن پادشه آسیه
بپرهیز از قتل و هم فاجعه
 
 
بود شاید این نیک‌دل، رهنما
شود مایه‌ی مهر و نور و صفا
 
 
 
پذیرا شود دعوت آسیه
ندانست موسی بود واقعه
 
در آغوش دشمن، پسر پرورید
دهد خلق عالم نبی را نوید
 
 
همی‌قد کشید و پسر شد سروش
به دربار ظلمت، چراغی خموش
 
 
چو دید از ستم، قوم خود در عذاب
دلش شد چو آتش، پر از خون و تاب
 
 
به مردی ز فرعونیان شد خروش
نگردد ز آن پس به ظلمت خموش
 
 
ز ترس قصاص و ز فرعونیان
به صحرا زد و دشت و کوه و دمان
 
 
ندا آمد از سوی یزدان به جان
منم خالق کوه و دشت و جهان
 
 
به فرعون نشان ده ضمیر نهان
ببر آیت حق، نه تیغ و سنان
 
 
روان گشت موسی سوی آن دیار
به عزم و توکل، به یاری یار
 
 
خداوند یکتا، تو را پند داد
به دل راه روشن، به جان از فساد
 

بدین‌سان گذشت آن نخستین پیام
که شد خوار فرعون و بیداد و دام

 
 
 
 
 
 
 
تو با دل بخوان قصه‌ی راستین
که هر واژه‌اش عشق و نور یقین
 
 
کسی کو ندارد " رجالی" یقین
نگردد رها زین ره پر گزین

بخش دوم

 

  گوساله سامری

 
برون شد نبی، موسیِ دادخواه
ز قومش جدا، سوی میعادگاه

 
چو سوی خدا شد، جهان را نهاد
به هارون، پیام خداوند داد
 
 
که ای جانشینم، بپا دار پیش
مگو با کسی کو نداند ز خویش
 
 
چو موسی ز خلوت برآمد ز طور
گروهی دچار گژی و غرور
 
 
دلش پر ز درد است و آه و فغان
که قومش گرفتار وهم و گمان
 
 
به سوی برادر شتابان برفت
غضب بر دل و جان او چیره گشت
 
 
 
 
 
فسونی عجب سامری ساز کرد
ز زرهای فرعون،سرآغاز کرد
 
 
بتی ساخت، گوساله‌ای خوش‌بیان
به ظاهر حقیقت، به باطن گمان
 
 
ز گوساله آوا چو آمد پدید
خرد را ندانست قوم عنید
 
کسی کو ندارد یقین در نهان
شود طعمه‌ی دیو وهم و گمان

بگفتند موسی، که معبود ماست
ندیدی چه نوری در آن نقشِ هاست؟
 
 
 
ولی قوم سرکش دچار غرور
ز یزدان و ایمان به کلی  به دور

 
 
بگفتند موسی: خدایت کجاست؟
بگفتا که در جان هر یک شماست
 
 
خدا را بجو در صفای درون 
نه در گاو دستی، نه آیین دون
 
 
خدا در دل پاک پیدا شود
نه در جلوهٔ زر هویدا شود
 
 
بگفت این و با خشم و بانگ بلند
برافکند آن بت، در آتش، چو بند
 
 
چو سامر شنید آن خطاب جلال
که باید شود دور، بی‌قیل و قال
 

ز موسی گریزان شد و بی‌نشان
به جایی که تنها بود ، بی‌امان
 
 
ز شرمِ گناه و ز داغِ ستم
همه سر به زیر و تن‌افکنده غم
 
 
 
همه سوی موسی شدند از هراس
که ای ناصح ما، تویی بی‌قیاس
 
 
دعا کن، که ما خسته از درد و آه
نداریم،  جز گریه‌ی شب، پناه
 
 
دعا کرد موسی به پروردگار
که ای رازدانِ شب و روزگار
 
 
اگر قوم جاهل گنه کرده‌اند
مرا از جزایش مکن دردمند
 
 
ندا آمد از لطفِ ربّ کریم
که هستم غفور و رحیم و حلیم
 
 
سپس حق فرستاد الواح نور
که آیینِ حق بود در آن سطور
 
 
به موسی عطا شد کتابی مبین
که بنوشت از حق، به خطّ یقین
 
همان حکم و آدابِ دین در نهان
که روشن کند راه شب را عیان
 
 
به قومش رسانید این لوح نور
حقیقت عیان شد، فرا سوی طور
 
بگفتا: بخوانید  آئین حق
خدا را پرستید، در دین حق
 
 
خدایی که دریا " رجالی" گسست
عدو را به طوفان قهرش شکست

بخش سوم


 

داستان گاو بنی اسرائیل

شنیدی حکایت ز قرآن پاک؟
ز گاوی که شد آیتِ اهلِ خاک
 
چو قتلی پدید آمد اندر قبیل
نبود از حقیقت نشان و سبیل
 
خدا گفت: گاوی کنید انتخاب
که در خون او هست رازِ ثواب
 
 
 
خدا کرد بر قوم موسی خطاب
که رمز نجات است این انتخاب
 
 
از این فتنه نآید نشان و اثر
که خونی به ناحق به خاک و هدر
 
 
 
ز قاتل نماند نه نام و نشان
که رازی نهان است در این میان
 
 
بگفتا خداوند عرش و مکان
به خون بقر باشد این امتحان
 
 
بگفتند: ما را چه بازی‌ست این?
چنین حکم بازی ، چه رازی‌ست این?
 
 
نباشد سخن جز به صدق و قرار
که بازی ندارم به گفتار یار

بگفتند پرسش نما از خدا
که چون است رنگش، بگو رهنما
 
 
بگفتا: نه پیر است و نه بچه‌ سال
میان‌سال و آرام ، دور از جدال
 
 
نگفتند آن را نشانش چه‌سان؟
بخوان حق‌تعالی، بگوید نشان
 
 
نبی گفت: زرد است و تابان چو روز
کند دل چو خیره که رنگش فروز
 
 
نگفتند: دل را نیامد ثبات
بپرس آن نشان را، ز رب‌الصفات
 
 
نبی گفت: نه رامِ شخم و جهاد
که پاک است از هر گناه و فساد
 
 
بگفتند: اینک سخن گشت راست
چنین گاو مقصود اندر چراست
 
 
به  زحمت چنین گاو آید به کار
که همتا ندارد در این روزگار
 
 
بکشتند گاو ی چو امر خدا
که پیدا شود رازِ آن خون‌بها
 
 
خدا گفت: زن گاو را بر بدن
برآرد ز مرده، نهان را سخن
 
 
چنان شد که مرده ز جا خاست باز
نمود آن‌که شد قاتلِ جان گداز
 
 
سخن گفت و آن‌گه عیان شد نهان 
که هم‌خوی آن زشت‌خویانِ جان
 
 
 
در آن قصه، اسرار بسیار بود
که با شک دل قوم بیزار بود

 
اطاعت ز حق گر بود بی‌چرا
  شوی برتر از عرش و فرش و ثرا

 
ولی آن‌که چون اهل تردید شد
ز نور تو افتاد و نومید شد
 
 
چو تردید گردد به‌جای یقین
نیابی تو شادی، نه نور جبین
 
 
به درگاه حق دل چو آیینه کن
ز عشق خدا جان و دل بیمه کن
 
 
نه فرمان خالق به بازی بود
نه هرگز به باطل نیازی بود
 
 
اگر پشت بر حکم یزدان شود
به چاه ضلالت، فروزان شود
 
 
بگیر این حکایت، ز قرآن به گوش
که راه خدا هست ای دل، سروش
 
 
اگر دل دهد تن به فرمانِ حق
" رجالی" شود غرقِ ایمانِ حق

فصل چهارم

بخش اول

 

 اصحاب یس
 
به نام خداوند مهر و وفا
که بخشد به دل‌ها صفا و جلا

 
خدایی که از لطف بی‌انتها
به دل‌ها نشان داد راهِ رَجا

 
برآشفت ظلمت ز نور اله
که بخشید عفوی بر اهل گناه
 
 
پیمبر بفرمود : این ماجرا
بگویم که گردد جهان را صفا
 
 
بگو قصه‌ی قوم گمراه را
که بستند بر انبیا راه را
 
یکی شهر پر فتنه و شور و شر
ز دانش تهی، غافل از راهبر
 
 
فرستاد یزدان دو پیغام‌بر
که آیند و گویند، از دادگر
 
 
 
ولی قوم کذاب خارج ز دین
پذیرا نگردید راه یقین
 
 
 
ز طغیان و کفر و دروغ و فساد
نباشد پذیرای آن حق‌نهاد
 
 
دل افسرده گردد نبی در مقام
 بگوید: خدایا! نما انتقام

فرستاد یزدان امینی دگر
که آرد ز رحمت به مردم خبر
 
 
سه تن بهر ارشاد دعوت شدند
ز وحی الهی، به بعثت شدند
 
 
بگفتند ما را هدایت بلاغ
رهایی ز کبر و ز ظلم و نفاق
 
 
نخواهیم دنیا، نه جاه و مقام
رضای خدا هست ما را مرام
 
 
شما را به توحید دعوت کنیم
به راه نجات و عبادت کنیم
 
 
 ولی قوم کافر ز حق دور شد
به شومی گرفتار و مهجور شد
 
 
 لجاجت نمودند آن قوم خوار
به نکبت فتادند در روزگار
 
در این لحظه مردی ز پاکان دهر
که پاک آمد از بند و زشتی و شر
 
 
ندا داد با شور و سوزی درون
که این ره بود راه کفر و جنون
 
 
ره انبیا راه نیک شماست
رهی غیر آن بر شما نارواست
 
 
کتک خورد با چوب و سنگ و لگد
نبودش پناهی، نه یار و مدد
 
 
 
 ولی قوم، کشتند او را چو خصم
به شمشیر و تیر و به بند و ستم
 
 
 
در آن دم که جانش به جانان رسید
 ندا سوی یزدان چو فرمان رسید
 
 
درآ در بهشت خداوند خویش
که جاوید باشی به آرام بیش
 
 
ندانست آن قوم ناسازگار
که افتاد در خشم یزدان شکار
 
 
ز یز دان برآمد شراری عظیم
که گشتند در ظلمت و ترس و بیم
 
 
زمین گشت لرزان، هوا شد سیاه
برآمد شراری ز هر سو  نگاه
 
 
نه لشکر فرستاد بر سر، خدا
نه حاجت به فرّ و نه هیبت روا
 
 
 
به یکتای دادار دل کن سپار
که با مؤمنان است پیروز و یار
 
 
نگه کن! "رجالی" چه شد زور و زر
به یک دم فرو ریخت آن نام و فر

بخش دوم

 

اصحاب سَبْت
 
به نام خداوند یکتا اله
بود چاره ساز و امید و پناه

 
خدایی که دریا و هامون و کوه
بود جلوه‌ای از جلال و شکوه

 
زمین را ز لطفش قرار آمدست
ز عطر وجودش بهار آمدست

 
بفرمود بر قوم موسی پیام
که بیرون شوید از فریب و ز دام
 
 
یکی روز بستند عهدی به سخت
که «سبت»ش لقب شد، به فرّ و به بخت
 
 
 که این روز مخصوص پروردگار
نه جای تجارت، نه جای شکار
 

در آن روز دل را طهارت کنید
 ز کار جهان دست از دل برید
 
 
در آن روز باید عبادت کنید
ره بندگی را سعادت کنید
 
 
نگردد در آن روز کار و تلاش
عبادت نما، ترک کسب و معاش
 
 
 
چو دریا بد آنجا نه کوه و کمند
نه راهی به ساحل، نه کشتی، نه بند
 
 
صیادی و ماهی‌گری کارشان
که دریا بُود کسب و بازارشان

ز حکمت، در آن روز سَبْتِ مُبین
ز دریا برون شد چه صیدی وزین
 
 

 
پدید آمد آن روز ماهی به تور 
جهان پر شد از شور و شوق و سرور
 
 
در ایّام دیگر نه ماهی به تور
 که دریا بُد آن روز خالی ز شور
 
 
 
چو دیدند ماهی در آن روزگار
به دل شد هوای گنه آشکار
 
 
که دامی فکندند آن قوم دون
به فتنه فتادند، با صد فسون
 
 
به جمعه نهادند توری چو دام
که صیدی برآرند پنهان ز عام
 
 
به ظاهر نباشد خطا سهمگین
تخطی شود حکم یزدان و دین
 
 
به ناگه برآمد ز گردون بلا
که آتش فکندند بر ماجرا
 
 
ز قدرت به پستی فتاد آن گروه
ز انسان جدا گشت شأن و شکوه
 
 
چو بوزینه گشتند آن قوم دون 
ز طغیان فتادند خوار و زبون
 
 
نه نامی نه نسلی در این روزگار
گنه کردشان زار و بی‌اعتبار
 
 
 
خدا گفت: این آیت کبریاست
که آیینه‌ی عدل و قهرِ خداست
 
 
 
 
مکن حیله در دین و فرمان ما
که باطل شود مکر و گردد بلا
 
 
چنین است تقدیر اهل گناه
که در آتش قهر و گردد تباه
 
 
 سه فرقه شدند آن زمان در دیار
یکی گم‌ره و دیگر اهل وقار
 
 
 
ز کردارشان شد  گروهی تباه
که آمد ز قهر خدا، رنج و آه
 
 
به پایان رسید این پیام کهن
که باشد مرا قبله آن ذوالمنن
 
 
مکن ترک فرمان حق، ای خرد
که دل بی‌هدایت به ظلمت رود
 
 
 
ز طغیان و عصیان "رجالی" بسوز
به دریای توحید، دل را فروز

بخش سوم

 


 

 اصحاب الرَّس

 
 
به نام خداوند جان و خرد
سخن را به ژرفای معنا بَرَد

 
خدایی که افلاک را روشنی
دهد مُلک را جان و هم ایمنی
 
 
ز قدرت پدید آمدش آسمان
ز حکمت، زمین گشت آرام‌جان

 
نهاد از کرم چشمه و جویبار
ز لطفش زمین شد پر از لاله‌زار
 
 
برانگیخت مردی ز نسل بشر
که بنمود آیین حق در نظر
 
 
به قومی رسید از ورای نظر
که بودند در بندِ جهل و خطر
 
 
درختی پرستید آن قوم دون
که راندند حق را ز دل‌ها برون
 
 
درختی پر از سایه و برگ و بار
که ربّش شمردند با افتخار
 
 
چو آمد نبی، آن امین خدا
بگفتا ره شرک باشد خطا
 
 
پرستش سزاوار آن داور است
که جان و خرد را پدید آور است
 
 
نبی گفت: ای قوم غافل ز نور
نهادید دل را به شرک و غرور
 
 
 
خدایی که جان داد و لطفش سزاست
سزاوارِ حمد است و شکر و رضاست
 

بترسید از خشم پروردگار
ز طوفان قهرش، ز رعد و شرار
 
 
 
 
ولی قوم، در کبر و نخوت شدند
دچار غم و درد و ذلت شدند
 
 
بگفتند: این مرد، افسونگری‌ست
که آتش‌نهاد است و خیره سری‌ست
 

سخن‌های او ریشه در آذر است
که شیطان ز آتش، نه از گوهر است
 
 
نبی گفت: من حامل نور دوست
رسالت، ز عشق و عنایت، ز اوست
 
 
 
چو حق گفت و افتاد آتش به جان
ز کین برکشیدند تیغ و سنان
 
 
کشیدند روزی نبی را به چاه
که آسان شود راه ظلم و گناه
 
 
فکندند او را به چاهِ سیاه
که آکنده از درد و بیم و تباه
 
 
نبی در دل چاه گفتا: اله!
تو دانی به دل دارم امّید و آه
 
 
نبی را در آن ظلم، حق یار بود
بر او مهر و لطفش پدیدار بود
 
 
ولی قوم، نشنید آن راز جان
ز کین شعله افروخت، از دودمان
 
 
در آتش بود آن دل‌افروز پاک
که می‌برد از جان، غم و اصطکاک
 
 
خدا گفت: ای آسمان، بی‌امان
بسوزان ستمگر، به دوزخ روان
 
 
نماند نه باغ و نه سبزه، نه آب
نماند جز آوای درد و عذاب
 
 
درختی که معبودشان بود یار
بسوزد تماما به قهر و ز نار
 
 
 
 
ببارید آتش ز گردون فراز
بسوزاند آن قوم پر شر و راز
 
 
 
 
 در این قصه باشد هزاران پیام
که جز اهل دل را نیاید به کام
 
چو خشم خدا شد " رجالی" عیان
شود کوه و صحرا ز داغش فغان

بخش چهارم

 اصحاب  اعراف

 
به نام خداوند خورشید و جان
که از عشق او شد هویدا جهان

 
خدایی که بخشنده‌ی نور و جان
خدایی که داناست بر هر نهان

 
زمین را بفرمود تا شد قرار
فلک را به گردش در آورد یار
 
 
سپهر از جلالش درخشان شود
به حکمش فروغ از دلِ جان شود
 
 
 
به روزی که جان‌ها شود آشکار 
بر افتد ز رخسار هر پرده‌دار
 
 
به نفخی که خیزد ز صورِ ملک
بلرزد از آن ناله، عرش و فلک
 
 
زمین لرزه شد، کوه‌ها شد غبار
فلک شد نگونسار، در کارزار
 
 
 
گروهی روان سوی جنّات و نور
به کام دل و جان و بهجت، سرور
 
 
 
گروهی دگر در میان عذاب
که پیوسته بودند در اضطراب
 

در آن‌سو، نواهای شادی و شور
در این‌سو، خروشِ شرار و فُتور

ولیکن گروهی میان دو راه
نه در باغِ رحمت، نه در رنج و آه
 
 
به اعراف خوانند آن جای‌گاه
که باشد میان بهشت و بلا
 
 
به سیمای هر کس نگه می‌کنند
به میزان کردار، ره می‌ برند
 
 
نه آتش گرفتند، نه شادمان
نه دور از امیدند و نه در امان
 
 
در آن دم که گردد قضا آشکار
برون آید آن مهر در انتظار
 
 
خداوند ما راست داور بود
نه یار ستم، بلکه یاور بود
 
 

وگر کرد ما را به اعراف راه
ز ما خواست مهر و وفا با نگاه
 
 
به اعراف باشد نگاه و ندا
که ای مردم! این است فرمانِ ما
 
 
نه خورشید تابان، نه شب در پناه
همه منتظر، چشم در چشمِ راه
 
 
 
به یزدان، که بیند نهان و عیان
بداند ره ظلم و نورِ جهان
 
 
 
چرا کِشت ما بی‌ثمر گشته است؟
چرا آتشی بر جگر گشته است؟
 
 
 
نه دوزخ، نه جنت ترا در خور است
نه شادی، نه حسرت، ترا در بر است
 
 
 
به اعراف، باشد ندا سوی یار
که کی آید آن حکمِ پروردگار
 
 
نداریم یاری، جز او در جهان
که بردارد از ما، غبار گمان
 
 
ز طغیان و کبر و ز خشم و غرور
 نماند در این دل نشانی ز نور
 
 
ندا آمد از حضرت کردگار
مزن دم، که عدلم بود استوار

 
اگر آهِ شب گیرد از دل سرود
گشایم درِ عفو بر هر وجود
 
 
نه من در گناهت نهم شعله‌زار
که خود در خود افتاده‌ای بی‌قرار
 
 
اگر سجده گردد ز دل با ندام
شود سایه‌ام بر شما مستدام
 
 
 
 
 
بدان ای "رجالی"، ره ذوالجلال
بود پاکی نفس و طی کمال

بخش پنجم

 

اصحاب  الاُخدود

 
به نام خدای جمال و جلال 
که بندد به بیداد، راه کمال
 
 
خدایی که عالم ز نورش پُر است
دل هر که دارد صفا، مهتر است
 
 
خدایی که بخشد عطا بی‌حدود
به درگاه او نیست جز مهر و جود
 
 
جهان را ز حکمت بنا کرده است
به هر سو نشان از خدا کرده است

 
ولی در دل چرخ نیلوفری
برآید شرر از دلِ کافری
 
 
یکی شاهِ خودرأی و خودکامه بود
که از ظلم و بیداد افسانه بود
 
 
به مردم چنین گفت با افتخار
منم خالق خلق و خود کردگار
 
 
 
دلش پر ز نخوت، زبانش فریب
نخواند دلش نام پاک حبیب
 
 
دلش خالی از مهر و یادِ خداست
نه در جان صفا و نه در لب وفاست

سپاهی گران داشت ، قدرت فزون
ز حکمش فرو ریخت، تخت و ستون
 
 
ز بیمش نیاسود دل از عذاب
نبودند جز در غم و اضطراب
 
 
به ظاهر سرافراز و پیروز گشت
ولی در درونش شب افروز گشت
 
 
ستمگر نماند، به انجام کار
شود خوار و خاموش، در روزگار
 
 
در آن شهر، نوری پدیدار گشت
دل مردمان را به دیدار گشت
 
جوانی، خردمند و روشن‌ضمیر
که می‌دید در جان، چراغ منیر
 
 
به دل مهر حق داشت، نورِ یقین
به لب آیت حق برآمد ز دین
 
 
 خدا را پرستید با نور و داد 
پذیرا نگردید، ظلم و فساد
 
 
ز اسرار غیبی خبر داشت او
زبان را به حکمت برافراشت او
 
 
چو بشنید شاه آن خروش و خبر
دلش پر ز کین شد، چو دریای شر
 
 
بفرمود شاه: ای جوانِ فریب
بگو کیست پروردگارت، قریب؟
 

جوان گفت: پروردگارم خداست
نه تو، ای ستمکارِ خود خواه و پست
 
 
گروهی تمایل به شرع  مبین
به دل آتشی شد شه و خشمگین
 
 
یکی خندق ژرف ایجاد کرد
ز آتش پر و ظلم و بیداد کرد
 
 
 
بگفتا: که هر کس خدا هست یار
به خندق بسوزد ز خشم و به نار
 
 
ندانند اینان که ربّ جهان
نظاره کند حال و فعل و زبان
 
 
به یک لحظه گشتند آن بدگمان
ز تختِ ستم بر زمین و نهان
 
 
نماند از ستم، تخت و تاج و جَلال
فرو ریخت بُنیاد ظلم و زوال
 
 
به جا ماند ایمان و مردانگی
به جا ماند از صبر، فرزانگی
 
 
به پایان رسد قصه‌ی سوز و آه
که عبرت شود ظلم و بیداد شاه
 
 
بشد شعله‌ها مایه‌ی فتحِ جان
رجالی سراید ز عشقی نهان

بخش ششم

 

اصحاب الجنه

 
به نام خدای جلال و شکوه
که بخشد عطا را، به قلب و به روح
 
 
به اسم خداوند خورشید و ماه
که بخشنده‌ی رزق و بخشنده‌ راه
 
 
خداوند عدل و خدای وفا
که بنشاند آتش به باغ جفا

 
ز حکمت دهد فیض بر اهل جان
که بنمایدت راهِ نور و نشان
 
 
یکی قصه از اولیایِ خدا
سرایم به شعر و رضای خدا
 
 
من این قصه گویم به اهل نظر
که احسان بماند، نه مال و نه زر
 
 
که آمد در آیات فرقان پاک
بود پند آن، زنده و تابناک
 
 
در آن دهر، مردی خداترس بود
که اعمال او عبرت و درس بود
 
 
ز باغی پر از میوه و سبزه‌زار
نوایی ز رحمت بود آشکار
 
 
چو می‌چید هر سال از آن باغ بار
ز بخشش شد او یار بی‌یار و یار
 
 
خدا شاد از آن دل‌نواز و کریم
زمین شد ز بخشش چو باغ نعیم
 
 
درختان پر از برگ و بار و صفا
زمین پر ز سبزه، ز لطف خدا
 
 
در آن باغ، شاخه پر از میوه شد
ز صد نعمت حق، همه چیده شد
 
 
 
پس از مرگ آن باغبانِ دلیر
نماند نشاطی ، نماند عبیر
 
 
بگفتند: دیگر عطا را چه سود؟
که دنیا بود جای کوشش، نه جود
 
 
یکی گفت: ما این زمان وارثیم
نخواهیم کس را شریک و سهیم
 
 
 
سحر گه چو آمد، ز خواب آمدند
به سوی درختان ، شتاب آمدند
 
 
نخواهیم چیزی برد کس ز باغ
که این مال ما شد، نه راه و چراغ
 
 
 
 ندانند هر لحظه چشم خدا
 بود ناظر و واقف از حال ما

چو اصحاب الجنة ندیدند فقر
خدا زد شراره به نعمت، ز قهر
 
 
 
ز طوفان و صاعق، ز آتش، شرر
در آن باغ زد شعله‌ی بی‌خبر

 
 
 
 
 
 
ندیدند زآن سبزه و برگ و بار
فقط بود ویران و خاموش و زار
 
 
یکی گفت: ما را چه آمد به سر؟
نه باغی، نه نعمت، نه زیبا نظر
 
 
 
خداوند، ما را بدین‌سان گرفت
ز ما نعمت و باغ و بستان گرفت
 
 
ز آه فقیران و درماندگان
چنین شد که نعمت نماند امان

 
چو بخشش نکردند بر مستمند
خدا نعمت از خوان ایشان بکند
 
 
اگر بی‌حیایی شود آشکار
زند آتشی بر سرِ نابکار
 
 
اگر شکر نعمت ندانید راست
ز دست شما نعمت آید به کاست
 
 
که دنیا سراسر بود امتحان
چه با درد و محنت، چه با بوستان

 
 
 
 
چو توبه کنی و ببخشی عطا
بیابی " رجالی" ، هزاران نوا

بخش هفتم

 اصحاب کهف
 
به نام خداوند روح و روان
صفابخشِ جان و شفایِ نهان
 
 
خدایی که جان آفرید از عدم
به خاک سیه داد جان و کرم
 
 
سخن از جوانان پاک و بصیر 
که گفتند: حقّیم و پاک و دلیر
 
 
دلِ خسته‌شان سوی دادار گشت
زِ شرک و زِ بت‌خانه بیزار گشت
 
 
 
خدا هست ما را امید و پناه 
بر او تکیه کردند در شامگاه
 
 
در آن شهر، شاهی ستم‌کار بود
دلش خالی از مهر دادار بود
 
 
ولی دل‌سپیدان روشن‌ضمیر
 شدند از رهِ باطل، آماج تیر
 
 
یکی گفت: یاران! دیاری رویم
زِ آشوبِ دوران، به غاری رویم
 
 
دگر گفت: با ظلم، دل یار نیست
که جز حق، سزاوار دیدار نیست
 
به پیمانِ پاکِ خدایی شدند
زِ هر بندِ دنیا رهایی شدند

جهان تار و پر فتنه از ماجرا
فقط نورِ حق ماند، باقی هَوا
 
 
 
به شب، بی‌خبر، سوی صحرا شدند
زِ دنیا گسستند و تنها شدند
 
 
 
زِ دنیای ظلمت، به نور آمدند
به خلوتگهِ راز و شور آمدند
 
 
نشستند در غار و سر بر زمین
به یادِ خدا، با دلی آتشین
 
 
دعای جوانان، دعای شبان
چراغی زِ لطفِ خدای جهان
 
 
شدند آن دلیران به خوابی دراز
که جز دادگر کس نداند ز راز
 
 
گذشت آن زمان، سال‌ها در خموش 
فقط مهرِ یزدان بُد آن‌جا سروش
 
 
زِ خوابِ درازی شود جان رها
 ندانست کس آن شب از روزها
 
 
یکی گفت: دیگر توان نیست ما
کسی نان بیارد، نمانَد قوا 
 
 
 
یکی سکه برداشت، با شوق جان 
برون رفت، پنهان، به سوی نشان
 
 
 
چو آمد به بازارِ کسب و قرار 
ندید آنچه باید، زِ عدل و وقار
 
 
 
نشان داد سکه، به بازارگاه 
زِ حیرت، برآمد خروش و نگاه
 
 
 
که این چیست؟ از عرش بالا نشان؟ 
چه دارد در آن سکه، رازِ نهان؟
 
 
بگو از کجایی؟ کدامین دیار؟
که گویی زِ عهدِ خلیل و نگار
 
 
جوان گفت: ما از تبارِ قدیم
نه گنجی به کف، نی دلی پر ز بیم
 
 
بیامد گروهی، به شوقِ نجات
به غاری که یاران دین‌ و ثبات
 
 
ازِ آن پس شد آن غار، جایی شریف
به یادِ دلیرانِ پاک و عفیف
 
 
 
بنایی به پا شد در آن روزگار
به نامِ دلیرانِ بی‌خوف غار
 
 
چه زیباست قرآن، چه نیکو بیان
" رجالی‌ " حکایت کند بر کسان 

 

بخش هشتم

  اصحاب  فیل
 
 
ابرهه با لشکر فیل و سپاه
کرد رو سوی حرم، با خشم و جاه
 
 
ساخت در صَنعا بنایی در یمن
کاخی از زر، پُر ز نقش و پُر سَمن
 
 
گفت: این، آیت‌سرای ایزدی‌ست
کعبهٔ پیشین، دگر شایسته نیست
 
 
خلق، رو کرده‌ست سوی آن مکان
نام آن، بالا گرفته در جهان
 
 
 کرد مکری پُر ز تزویر و دغا
ساخت محرابی نمونه از طلا
 
 
دید آن تدبیر بی‌حاصل فتاد
دل به کعبه، سینه‌ها لبریز باد
 
 
خشمگین شد، نعره زد: ای مردمان
می‌کَنم این خانه را ویران چنان
 
 
کرد لشکر را مهیّا در نبرد
هیچ رحمی بر خلایق او نکرد 
 
 
در دل لشکر، قوی فیلان بود
صف‌شکن در حمله‌ و میدان بود
 
 
ره سپردند از یمن تا سوی شام
 بر سر هر قافله بستند دام
 
 
مکه شد اشغال و مردم بی‌پناه
خسته از بیداد و در چنگ سپاه

کعبه در پیش و دل از کینه پر است
لشکر فتنه نمادش خنجر  است
 
 
داد پیغامی به مردم مرد پیر
جملگی تسلیم  یا جنگ و اسیر؟
 
 
گفت عبدالمطلب، اندر جدال
کعبه را باشد خدایی بی‌مثال
 
 
رزم فیل و کعبه بر دوش خداست
من خدایی دارم، او خود پادشاست
 
 
ابرهه گفتا خداوندت کجاست؟
وهم باشد این سخن، باور خطاست
 
 
 بامدادان داد فرمان حمله را
تا بجوشد خشمِ لشکر چون بلا
 
 
ناگهان آمد صدایی سهمناک
در فضا پیچید بانگی تابناک
 
 
مکه  پر گردد ز فوجی پرخروش
مرغ هایی از فلک، پر جنب و جوش
 
 
هر یکی سنگی ز سجّیلش به چنگ
بر سر قوم ستم بارید سنگ
 
 
 
سنگ‌ها همچون شراری شعله‌ور
سوختند آن لشکر ظلم و شرر
 
 
ابرهه افتاد چون برگ خزاں
تن پر از درد و دلش شد بی‌امان
 
 
هیچکس را ز آن سپاهِ پرغرور
راهِ برگشتن نماند, ز آن عبور
 
 
کعبه ماند و نام آن در این خطر
قبله گاه مسلمین تا روز حشر
 
 
چون حرم از فتنه‌ها شد بی‌غبار
دل به افلاک حقیقت گشت یار
 
 
سال فیل آمد، ولی معنای آن
شد چراغ راه جان‌های نهان
 
 
زاده شد در مکه، ختم‌المرسلین
آفتابِ معرفت، آن بهترین
 
عالمی از فیض او آغاز شد
کعبه هم در سایه‌اش ممتاز شد
 
 
قصه ی فیل و حرم افسانه نیست
درس توحید است،آن بی پایه نیست
 
 
هر که با حق بست پیمان از درون
نیست در دنیای ظلمت سرنگون
 
 
 
 
 
 
 
قبله شد آن خانه تا روزِ قیام
در پناهِ حق، " رجالی" هر مَلام

فصل چهارم

بخش اول

داستان قابیل و هابیل

 
به نام خداوند مهر و صفا
خداوند عدل و خدای وفا

 
که با نور خود سازد او آشکار
نهادش به گفتار و فکرت قرار

 
ز خاک آفریدش به نفخه ز جان
که شد مایه‌ی عقل و مهر و نشان
 
 
چو آمد به دنیا، ز لطفِ نهان
زنی بردبارش شد آن هم‌زبان
 
 
دو فرزند دادش، یکی باوفا
دگر، پر ز نیرنگ و مکر و ریا
 
 
یکی بود هابیل و نیکو سرشت
که هرگز به دل کینه‌ای را نکِشت
 
چرا پیشه او بود در کوه و دشت
دلش خالی از کینه و بغض گشت

دگر بود قابیل و اهل فساد
نباشد چو هابیل، روشن نهاد
 
 
 زراعت بود پیشه و سخت کوش
دلش پر ز کینه، چو آتش، خروش
 
 
زبان چون گشودند در انتخاب
نه میزان بُد آنجا، نه عقل و صواب
 
 
که قابیل خواهان دختی نکو
ولی حکم یزدان بدش، منع او
 
 
چو در بند شیطان گرفتار شد
به دام هوا، دل پر آزار شد
 
 
بگفتا: نخواهم چنین بندگی
که باشد سزاوارشان زندگی!
 
 
پدر گفت: با حق بود داوری
ز نیکان بماند به جا سروری
 
 
بگفتا که هر یک ز اموال خویش
ببخشد به در گاه حق، مال خویش
 
 
گزین کرده هابیل، قوچی سترگ
اجابت نمودش خدای بزرگ
 
 
 
ز گندم گزین کرد قابیل و چید
نهاد آن به درگاه و پاسخ ندید
 
 
 
به هابیل گفتا ز بغض و حسد
 نباشد امید و حیات و مدد
 
 
جوابش چنین داد آن مرد پاک
که: یارب! نگهدار ما را ز خاک
 
 
زند سنگ سختی به هابیل او
شود کشته، آن بنده‌ی نیک‌خو
 
فتاد آن برادر به خاکِ سیاه
شد آغاز ظلم و نخستین گناه
 
 
 
 
فتاد آن برادر ز درد و ز خون
بگفت: ای خداوند! بنما تو چون
 
 
که این فتنه را در زمین کم کنی
دل از کین و خشمش تو بی‌غم کنی
 
 
جهان گشت تاریک و دل‌ها فسرد
که آدم به سوگ جگرگوشه مرد
 
 
 
تنش ماند بر خاک و شد شرمسار
نداند در آن لحظه راه گذار
 
 
نگه کرد قابیل بر پیکر ش
ندید آن‌چنان مرگ در منظرش
 
 
 
فرستاد یزدان، ز رحمت کلان
یکی زاغ را، تا دهد او نشان
 
 
ز خاک زمین، روی مردار کرد
نمود آنچه باید، به کردار کرد
 
 
 
به ناله بگفتا که رسوا شدم
ز قرب تو نزد خدا وا شدم
 
 
" رجالی" ، نجات تو در زندگی
خلوص است و ایمان، تو را بندگی

بخش دوم


 

 داستان قارون
 
به نام خداوند نور و یقین
خرد را نگهبان و دل‌آفرین
 
 
که بخشید دانش به آدم ز نور
ز علمش فروغ آمد اندر دهور

 
یکی مرد بود از تبارِ کلیم
ز اولاد یعقوب و قومِ سلیم
 
 
به نامش شد آفاق زیر و زبر
که قارون شد آقای گنج و گهر
 
 
نبودش به دل، هیچ جز گنج و زر
ز دولت، برآمد غرور و خطر
 
 
همه گنج او در زمین جای داشت
که کس را بدان، دیده‌ای برنواشت
 
 
کلیدش به دوش گروهی گران
بُدی بارشان رنج روح و روان
 
 
 
چنان شد که مردان زورآوران
ز بار کلیدش ، کمر ناتوان
 

چو قارون بدید آن همه دستگاه
برآمد به کبر و به فرّ و به جاه
 
 
به مردم بگفتا: منم بی‌نیاز
که گنج است ما را فزون از نیاز
 
 
بگفتند مردم: ز یزدان سپاس
ببر، تا نگردی به محنت، هراس
 
 
بگفتا: چه یزدان، چه پیمان، چه مهر؟
منم آن که دارم ز دانش سپهر

نه یزدان مرا داد گنج و مقام
که خود بردم از دانش و زور و نام
 
 
ز کفرِان نعمت، به طغیان رسید
به کبر و به بیداد و عصیان رسید
 
 
ز دارائیش فخر چندان نمود
چو خورشید زرین نمایان نمود
 
 
همه خادمان، جمله حیران شدند
ز حیرت، برون از خود و جان شدند
 
 
چو فرعون به تخت بلندی نشست
به طغیان و کبر و ستم دل ببست
 
 
چو مردم بدیدند آن تاج و تخت
ز حسرت بسوزند از رنج و بخت
 
 
بگفتا یکی خوش به مال و منال
شود موجب عز و رشد و کمال
 
 
ولی مرد حق گفت: ای بینوا
چه سود آیدت زین دیار فنا
 
مبادا که گویی: منم پادشاه
ز فخر و ز مال و ز تخت و کلاه
 
 
 
جهان بگذرد، کار و کوشش بماند
ز دانا و پرهیز، جوشش بماند
 
 
چو بالا نشسته ز کبر و غرور 
ندایی رسیدش ز دادار و نور
 
 
بفرموده حق، زمین جان گرفت
ز قارون، همه گنج و سامان گرفت
 
 
 
زمین را بفرمود تا بر شکافت
غرور و ریا و ظواهر شکافت
 
 
فرو ریخت قارون و گنج و سرای
نماندش نه گنج و نه بخت و بقای
 
 
فرو برد گیتی، همه کاخ و گنج
نماندش نه جان و نه جام و نه رنج
 
 
نه یاری، نه فرزند، نه آشنا
که باشد پناهش در آن ماجرا
 
 
 
ز قارون بماند حکایت به جای
که با زر نماندش نه نام و نه پای
 
 
 
بدان ای "رجالی" ، که مال حرام
شود دام نفس و بُوَد زهرِ جام

بخش سوم

 

داستان حضرت خضر

 
به نام خداوند عزّ و جل
که جان را دهد نور عقل و عمل
 
خدایی که از لطف و فیض مدام
دهد زندگی را صفا و نظام
 
 
خدایی که بر هر دلی آشناست
کلید گشایش، رهایی، صفاست
 
خدایی که بخشنده و مهربان
پناه دل خسته در این جهان
 
کجا عقل ما می رسد بر مقام؟
که او را نگنجد به وهم و کلام

 
 
 
نه محتاج فرمان، نه دربند چَند
خدای یگانه، عظیم و بلند

 
به یک "کن" پدید آورد آسمان
زمین و شب و روز و هم اختران
 
 
ز موسی شود یک سوالی عیان
که  داناتر از تو بود در جهان؟
 
 
نبی گفت: دانش مرا هست بیش
که داناتر از من نجویی به پیش
 
 
بگفتا خدا این مباهات چیست؟
ز آگاهی و دانش و علم نیست

یکی بنده دارم بر اطرافِ رود
که دل سوی وصل خدا می‌ ربود
 
 
ز ظاهر نبیند کسی حال او
خدا داند اسرار و اقوال او
 
 
نشانش، یکی ماهیِ مرده بود
که زنده شد و سوی دریا نمود
 
 
ببر ماهی مرده با خویشتن
ببینی در آن چشمه راز کهن
 
 
چو آن‌جا شدی، ماهی‌ات جان گرفت
به دریای هستی شتابان گرفت
 
 
نبی چون شنید آن پیامِ خدا
شد آماده‌ی سیر و رهِ با صفا
 
 
 
چو ماهی، زِ زنبیل جَست از نهان
به دریا شد و گم شد آن در میان
 
 
 
چو آمد نبی تا به فصلِ قرار
بدید آن ولی، مستِ ذکر و وقار
 
 
 
دو بحرِ یقین و صفای فغان
درآمیخت با نغمه‌ی عاشقان
 
 
نبی گفت: یا عبد رب العباد
ترا خواهم از جان، نه از روی داد
 
 
تو دانی زِ علـمِ خدا چیزها
که من بر نیابم در آن رازها
 
 
بگفت آن ولی: تو نخواهی توان
که با من روی بر رهی بی‌فغان
 
 
نهان است کارم، پر از رمزو راز
تو گر صبر داری، شوی چاره‌ساز
 
 
بگفتش: چون آیی به دنبال من
مپرس از کسی، تا که گویم سخن
 
 
پذیرفت موسی، شد آموخته
که آید به ره با دلی سوخته
 
 
نبی رفت با او در آن بیکران
به دریا و صحرا و راه نهان
 
 
برون آمدند آن دو یارِ حکیم
که کشتی شد آغازِ رازِ عظیم
 
 
زِ خضر آن ولی، شد جدا در طریق
ولی ماند در جان موسی، دقیق
 
 
 
 زِ خضر آن ولی، دست برداشت باز
که دانست حکمت، نهان است و راز
 
 
 
جهان پر زِ رمز است و رازِ نهان
که بی‌اذن حق، کس ندارد توان
 
 
در این قصه سرّی‌ست از کردگار
" رجالی" زِ حق یافت قدر و وقار

بخش چهارم

 

داستان ذبح اسماعیل

 
چو خورشید توحید در جان دمید‌،
خلیل خدا دل ز یاران برید
 
 
شنید از جهانی دگر  ذکر یار
ندا آمد از حضرت کردگار

 
به رؤیا بدید آن پدر راستین
که فرزند خود را کند ذبح دین
 
 
بر آن شد که فرمان حق را دهد
نه چونان که دل‌دار زآن می رهد
 
 
 
بدو گفت: "ای جان بابا، خطاب
که دیدم ترا ذبح کردم به خواب
 
 
بگفتا: چنان کن که امر خداست
که اجرای فرمان ز ایمان ماست
 
 
پدر، دل بریده ز مهر پسر
پسر گشته تسلیم امر پدر
 
 
برفتند با سوز و دل با شتاب
که فرمان یزدان بُوَد فتحِ باب
 
 
زمین گشت گهواره‌ی امتحان
زمان شد میاندارِ خوف و امان
 
 
کشید از نیامش خلیلِ خدا
که بگذارد از حلق، تیغِ قضا
 
 
برآید ز دل، بانگِ وصلِ نهان
فرو ریزد از عرش، فیضِ اَمان
 
 
 
ولیکن ز پروردگارِ جهان
برآمد پیامی ز عرش و عیان

فرود آمد از عرش حیوان پاک
که سازد ره عشق یزدان ملاک
 
 
ز تسلیم و ایمان آن پاک‌زاد
خدا درس عشق و وفا را نهاد
 
 
بگویم کنون شرح این ماجرا
که جز با تجلّی نشد برملا
 
 
چو تمثال فرزند از  دلبری‌ست
که باید بریدش، اگر بندگی‌ست
 
 
خلیل است آن دل که عاشق شود
ز هر آنچه غیر است، فارغ شود
 
 
ذبیح است آن کس که باید برید
به تیغ محبت، ز دل برکشید
 
 
منای درون است محراب عشق
که آن‌جا کند عشق، اسباب عشق
 
 
ببُر بندِ تن را به تیغ شهود
بزن چاک این پرده‌ی تار و پود
 
 
از آن ذبح شد عید قربان پدید
که جان را کند پاک و دل را سپید
 
 
که آن ذبح ظاهر، به آن گوسفند
نمودی ز عشقی رفیع و بلند
 
 
چو نفس است در بطن جان و نهان
که باید بریدش، به تیغ امان
 
 
اگر عقل گردد به تسلیم یار
ز خود می‌بَرَد دل، به سوی نگار
 
 
چو از خویش بگذشتی، آمد وصال
که در بی‌خودی، زنده گردد خیال
 
چو عشق آمد و عقل قربان شود
به میدان جان، دل نمایان شود
 
 
اگر دل‌سپاری به آیین حق
شود عید تو عید تمکین حق
 
که عید است، یعنی گذشتن ز خویش
گذاری  سر و جان به رفتن ز خویش
 
 
مکن قصه را بند و زندانِ خویش
مبادا دلت بندِ دامان خویش
 
بکوش ای" رجالی" به راه نبی 
بود راه  یزدان و مولا علی

 

بخش پنجم

 

داستان  ابلیس
 
 
به نامِ حقیقت، نهان در عیان
که جان آفرید و فروزان جهان
 
 
 
 
 
خدا بود و پنهان ز چشمِ جهان
 جهان بی‌نشان و خدا جاودان
 
 
نبود آن زمان نور و ظلمت پدید
 نه کوه و نه صحرا، نه راهی امید
 
 
پدید آمد از نور یزدان جهان
 ز حکمت برآید نظامی عیان
 
 
 
ملائک بود در صفِ قدس، پاک
نه در دل هوس، نه به جان اشتراک
 
 
در آن جمع، موجودی از نار بود
که مأمور خلقت به گفتار بود
 
 
 
 نه از جنس نور و نه از خاک و آب
ولی در تجلی، ورای حجاب
 
 
ز آزرم و زهدش پدیدار گشت
 که در جمعِ قدسی سزاوار گشت
 
 
فرشته‌نما بود، اما نه پاک
ز آتش برآمد، نه از آب و خاک

چو حق خواست آدم پدید آورد 
ز خاک و ز روحش نوید آورد
 
 
ز خاکش سرشت و روانش دمید
در او جوهر عقل و جان آفرید
 
 
در آن خاک، نوری فروزنده شد
که با جوهر عشق، زاینده شد
 
 
سپس آدم آمد به فرمانِ دوست
ز جان آفریدش، عنایت ز اوست
 
 
به او کرد تعلیمِ اسم و صفات
که گنجی‌ست در پرده‌ی ممکنات
 
 
ملائک چو دیدند آن جلوه را
به سجده شدند از سرِ صدق و جا
 
 
ز کِبر آمد آن بانگِ شیطان دون
نکرده است سجده، شد از حق برون
 
 
خدا گفت: ای عابد ناسپاس!
ندیدی که کردم تو را از خواص؟
 
 
بگفتا: کجا آتش افتد به پای؟
که با خاک گردد، شود خاک‌سای؟
 
 
من آتش‌سرشتم، بلند از شرر 
چرا خاک پیکر، به پیشت گُهر؟
 
 
چگونه نهم سر به خاکی ذلیل؟
که در من شرار است و نور جلیل!
 
 
تو فرمان نمودی، به سَجده درآ 
ولی عقل من گفت: او را، چرا؟
 
 
 
خدا گفت: گر نورِ بینش تویی
چرا غافل از حکم و اندیشه‌ای؟
 
 
مپندار دانش دهد اعتبار
که جز طاعت حق نباشد گذار
 
که این حکم، سرشار از حکمت است
نه زین خاک و آتش، نه از شوکت است
 
 
 
نکردی سجود، آن‌چنان کز وفاست
که آدم وسیله‌ست، مقصد خداست
 
 
چو دیدی خودت برتر از دیگران
فتادی ز اوجِ سما ناگهان
 
 
برو، کبر تو در خور آتش است
زمین، مظهر حکمت و آیت است
 
 
برو پیش ما، ای دلِ بی‌وفا
که در جان نهی زهرِ نیرنگ جا
 
 
 ندا آمد از عرشِ بالا چو نور
که لعنت بر آن دل که دارد غرور
 
رها شو "رجالی" ز کبر و غرور
بقای تو در عشق پاک و حضور

بخش ششم

 

  تخت بلقیس

 
خداوندی که در عرش و زمین است
کلامش روشنی‌بخشِ یقین است
 
 
که هر پیغمبری بخشی زِ نور است
صبوری چشمه ی عشق است و شور است
 
 
 
ز خاصانِ خدا در راه یزدان
سلیمان است، صاحب تخت و ایوان
 
 
 
خدا دادش حکومت بر دو عالم
که گویی حکم می‌راند بر آدم
 
 
 
 
 
شکوهش تخت را بر عرش بگذاشت
زِ قدرت، چرخ را در بند او داشت
 
 
 
زِ جن و انس تا مرغان و ماهی
همه سرمستِ عشقِ پادشاهی
 
 
 ز موران تا پرستو، هم زبان بود
به هر موجودِ عالم مهربان بود
 
 

زِ باد آموخت، راهی تند و پرشور 
زِ مور آموخت، صبر اندر صفِ مور

سلیمان دید روزی ناخودآگاه
که هدهد غایب از فوجِ است در راه
 
 
اگر بی‌عذر باشد در غیابش
دلم گیرد زِ لطفِ بی حسابش
 
 
نشد دیر و پرنده باز آمد
زِ دورِ سبزِ سبأ راز آمد
 
 
به پیش شاه شد با سر فروتن
به دل صد رازِ حق، انباشته تن
 
 
بگفتا: یافتم شهری پر از نور
ولی غرقند در بت‌های نا جور
 
 
 
 
بدیدم جلوه‌اش نور خدایی‌ست
ولی در جانشان شرک خفایی‌ست
 
 
بود آن‌جا امیری نیک‌رخسار
ولیکن سجده‌شان خورشیدِ بیدار
 
 
 
شکوهی دیدم و هم تاج و تختی
ندیدم من حقیقت ،نیک‌بختی
 
 
 
زِ زر آکنده تختش، پر ستاره
زِ یاقوت و زِ گوهر بی‌شماره
 
 
سلیمان چو بشنید آوازه را
ز غیرت برآشفت، یک نامه را
 
 
کلام نبی دعوتی بی نظیر
که هدهد رساند به دست امیر
 
 
نوشتند نامه ای از حق‌نشان را
که بشکن بت‌پرستی را، فغان را
 
 
به تفصیل دارد پیامی به شاه 
حقیقت جز این است داری نگاه
 

 
 
 

پرستش سزاوار یکتا خداست
که فرمانروای زمین و سماست
 
 
پیام سلیمان چو خورشید جان
بتابید بر جان و روح و روان
 
 
 
نثارش نموده است صد افتخار
که شاید دلش گردد از او دچار
 
 
 
بیارد تخت و تاجش را سلیمان
که دارد در کف خود مُلکِ امکان
 
 
به بلقیس این نشان گردید بر شاه
که باید دل رود در سیر الله
 
 
شود حیران که تختش را سلیمان
برد از کاخ، در یک دم چو طوفان
 
 
 
 
 
 
 
کسی کو دل نهد در راه معبود
رهد از بند و یابد راه مقصود
 
 
ببین بلقیس را کز خاک برخاست
شد آیینه، شد از نور خدا راست
 
 
نه تختش ماند، نه فرّه، نه نشانی
فقط دل ماند، و آن نور معانی
 
 
 
نه زن بودن، نه مردی، شرط دیدار
که دل باید شود آیینه‌ی یار

 
 
 
 
به پایان شد کلامی از هدایت
" رجالی"  دل شود جای عنایت

بخش هفتم

 

داستان لقمان حکیم

 
بود لقمان اهل ایمان و یقین
حکمتش بخشید ربّ العالمین
 
 
حق عطا فرمود حکمت همچو نور
شد زبانش پر ز مهر، و هم سرور
 
 
 

 
نه نبی بود و نه صاحب تاج و تخت
لیک حکمت گشت شمع راه سخت

 
در سخن باید ز حکمت گفت و نور
تا شود دل زنده با درک و شعور
 
 
حکمت آن نوری‌ست اندر جان فرد
کز صفات نفس، بندد او کمند
 
 
حق به او آموخت حکمت در زبان
تا کند خدمت به مردم همچنان
 
 
گفت با فرزند خود در خلوتی
پر ز مهر و عشق و شور و رحمتی
 
 
ای پسر جان، بشنو از پند پدر
گر بخواهی حکمت و علم و هنر
 
 
شرک ظلمی بی‌حد است و بی‌قرار
می‌برد دل را به دوزخ، در شرار
 
 
هر که غیر از حق پرستد، مرده است
روح او از نور حق پژمرده است
 
 
دل به غیر از یار مگذار ای عزیز
سجده جز در پیش حق، کاری ستیز
 
 
گر هزاران سجده آری در نماز
دان که توحید است سوزی دل نواز
 
 
آسمان و کهکشان در قبض اوست
هرچه بینی، جلوه‌ای از نام دوست

در دل هر ذره، نور حق نهان
هرکجا باشی، تو با اویی عیان
 
 
از خدا غافل مشو ای نازنین
اوست آگاه از درون و از برین
 
 
هر دلی کز عشق حق پرنور شد
چشمه‌ی حکمت در او منظور شد
 
 
گفت لقمان  با سخن‌های دقیق
 شکر باشد، اصل حکمت، ای رفیق
 

بی‌سپاس از نعمت پروردگار
حکمت آید بی‌ثمر، بی‌اعتبار
 
 
شکر کن بر نعمتِ عقل و کمال
تا شوی از بندگانِ ذوالجلال
 
 
امر کن بر کار نیک و کار خیر
باز دار از منکر و از راه غیر
 
 
گفت ای جان پدر، نیکی نما
بر پدر هم مادرت، مهر و وفا
 
 
رنج‌ها بردند آن دو بی‌صدا
تا بمانی در امان و در صفا
 
 
مادر تو چون گلی پژمرده شد
شیر دادت، جان ز جسمش برده شد
 
 
گر بگوید ترک ایمانت  روا
گوش بر فرمان او باشد خطا
 
 
در شکم، نه ماه، بودی در امان
تو ز فیض مادرت داری توان
 
 
هر که خدمت کرد، باید احترام
گر بخواهی قرب یزدان و مقام 
 
 
جز اطاعت نیست فرمانِ اله
لیک آزار کسان، ناراست راه
 
 
بعد از آن گفتش: پسر، این راز دان
هر عمل گردد هویدا در جهان
 
ای پسر، این بود گفتارم تمام
تا شوی در چشم مردم نیک‌نام
 
 
حکمت آن باشد "رجالی" در نهان
جان دهد بر جسم و معنا را عیان

بخش هشتم

 

داستان پادشاه نمرود

 
شنیدم ز تاریخ و وحیِ منیر
حدیثی که لرزاند جان و ضمیر

 
سخن شد ز نمرود، آن پادشاه
که در بابل افکند غوغا و آه
 
 
جهان را بگیرد به تزویر و زر
به مکر و به شمشیر و انواع شر
 
 
 
برآمد ز نسلِ پرآشوب و خشم
ز خورشید فطرت نهان داشت چشم
 
 
جهان را پر از فتنه کرد و خراب
بریده‌ست از نور و دل در حجاب
 
 
چنان شد که گفتا: منم کردگار
برافراشت پرچم به بیداد و نار
 
 
بگفتا: منم پادشاه جهان
که فرمان دهم بر سپهر گران
 
 
ز ترس و ریا قوم گمراه گشت
دل از شوق حق، سوی بیراه گشت
 
 
 
سپاهش فزون بود و گنجش گران
ولیکن دلش پر ز وهم و گمان
 
 
ولی حق برآمد ز خورشید جان
جهان پر ز نور و امید و نشان
 
 
فرستاد حق آن خلیل امین
رسولی شکیبا، دلی آتشین

نبی آمد و حق هویدا نمود
چراغ هدایت به دل‌ها نمود 
 
 
خلیل آمد و گفت با شور جان
که جز او نباشد خدایی جهان
 
 
نه نمرود و نه قدرت و نه سپاه
نه شمشیر و زر، نه غرور و گناه
 
 
 
 
دل مردمان سوی حق رو نمود
حقایق بیان و غم از دل ربود
 
بگفتا: نگردد خلایق به دام
مگر آن‌که خاموش گردد پیام
 
 
خلیل است بدتر ز صد ها سپاه
که گوید جهان هست بی‌پادشاه
 
همه خلق در سلطه‌ی من اسیر
به‌جز این یکی نیست فرمان‌پذیر
 
پس آتش برافروخت از خشم و کین
که خاموش سازد خلیل خدا در زمین
 
 
 
 
 
ز فرمان نور خدا شد غمین
ز کینه برافروخت آتش به کین
 
 
 
ز قدرت نگهبان یکتای یار
نشد شعله‌ها بر خلیلش دچار
 
 
به تدبیر حق بود او بی‌گزند
ز آفات دشمن، ز هر دام و بند

 
 
 
 
 ندا شد ز بالا، ز عشق نهان
که آتش گلستان شود بی امان
 
 
همه دیدگان خیره از ماجرا
چگونه شود آن گلستان به پا
 
 
ز نیروی حق، گشت آتش چنین 
زند تیشه بر  ریشه ی کفر و کین
 
 
سرانجام نمرود در هم شکست
ز هیبت، به خاک فنا در نشست
 
پذیرای حق نیست، آن فتنه گر
دلش پر ز کینه است از هر نظر
 
 
بود درس عبرت " رجالی" بشر
مشو غره بر جاه و مال و قدر

فصل پنجم

بخش اول

 

حضرت ابراهیم (ع)

 
به نام خدایی که جان آفرید
خِرَد را زِ رازی نهان آفرید
 
خدایی که بر لوح هستی نوشت
قلم را به اسرارِ هستی سرشت
 
خدایی که آموخت راهِ کمال
طریق نیایش، طریق وصال
 
یکی کودک آمد به دنیا چو نور
زِ نسل نریمان، فروغ حضور
 
 
چو بگذشت کودک زِ دامانِ شیر
شد آگاه از رمز و رازِ ضمیر

 
بدید آسمان را، بدید اختران
بدید آفتاب و مه آنِ زمان
 
 
بگفتا که شمس و قمر، روز و شام
نشانی‌ست از صنعِ آن نیک‌نام

همه نقش هستی‌ست رازِ نهان
زِ آیاتِ یزدان بود آن نشان
 
 
چو خواهی که دانی زِ سرّ نهان
نظر کن به چرخ و فلک، آسمان
 
 
خدایم حکیم است و والامقام
که بخشد به هستی صفا و نظام
 
 
بگفتا: چرا بر چنین سنگ خوار
کنی سجده، ای مرد پاکیزه‌کار؟
 
 
عمو گفت: خاموش! این رسم ماست
همین است دین و سرانجام ماست
 
 
چو مردم به صحرا شدند آن زمان
زِ ره گشته گم، غافل از کهکشان
 
 
سخن گفت با دل، خلیلِ خدا
که شد وقتِ فرمان و عهد و وفا
 
 
چو شیر ژیان سوی معبد شتافت
به تیشه، بنایِ بتان را شکافت
 
 
بتان را شکست و نهادش تبر
بر آن بت، که مهتر بُدی از دگر
 
 
چو دیدند بت‌ها همه واژگون
به حیرت فتادند، همچون فسون
 
 
خروش آمد از مردم بت‌پرست
که این تیشه، بر هستی ما نشست
 
 
بگفتند: آن نوجوان، بدسرشت
به بت‌ها همیشه سخن گفت زشت
 
 
چو آمد به میدان، بپرسید شاه
تو کردی چنین کار، کار ی گناه؟
 
 
بگفتا: چرا از من آید گمان؟
همین بُت، بزرگ است در این مکان!
 
 
تبر را ببین! در کف او نگر!
اگر گوید از راز، آن را ببر!
 
 
 
چو پاسخ شنیدند، در ماندگان
زِ شرم و خِرَد، خشک شد دیدگان
 
 
بگفتند: باید که سوزد به نار
چنین مرد بی‌شرم و گستاخ‌کار!
 
 
خدا گفت: ای نار، زین پس نسوز
شد آتش گل افشان و دل‌ها فروز
 
 
زِ آتش برآمد، نبی امین
گلستان شد آن دوزخِ پر زِ کین
 
 
جهان را بگفت این عمل آشکار
که جز او، نخوانید کس را به یار
 
 
خدایی‌ست ما را، که دارد حیات
زِ فیضش روان، چشمه‌ی کائنات
 
بر ابراهیم آمد زِ جانان ندا
که ترک وطن کن، به سوی رضا
 
به دل‌ها نشان داد راه وصال
که جز حق نباشد " رجالی" کمال

بخش دوم

 

 

حضرت عیسی(ع)
 
 
به نام خداوندِ مهر و صفا
که بخشد دل ما به نورِ خدا
 
 
سخن را ز عشق خدا یاد کن
 به نامش دلی را ز غم شاد کن
 
 
 
خدایی که بخشد فروغِ مدام
به دل‌های بیدار در صبح و شام

 
خدایی که روشن کند روز و شام
به نور یقین در دل و جان و کام
 
 
ز مریم بگویم چو آیات نور
که از دامنش ریخت بر ما سرور
 
 
ز نامی که باشد فراتر ز راز 
ز بانویی از نسل پاک حجاز
 
 
ز تقوا شد او نزد حق روسفید
به پاکی چو خورشید تابان پدید
 
 
به خلوت‌گه دل، رها از جهان
ز هر غم، ز شهوت، تهی از فغان
 

چو نوری ز بالا فروزان فتاد
نسیمی ز غیب آمد و جان گشاد
 
 
ملک گفت: ای مریمِ با وقار
ز یزدان رسیدت، عطایی نثار
 
 
بگفتا که ای مریم پر زنور 
ز رب‌العلا گشته‌ای در حضور
 
 
 بشارت شنید از مقام جلال
که فرزندی آید، به حد کمال
 
 
بگفتا: نه مردی، نه مهر و وصال
چه باشد چنین زادنِ بی‌مثال؟
 
 
جواب آمدش سوی یکتا اله
به امر خدا باشد و او گواه
 
 
در آن لحظه شد نور در جان او
که روح‌القدس گشت مهمان او
 
 
چو نه ماه گردد به روز و به شب
شکوفا شود چون گلی سوی رب
 
 
ز ترسِ قِصاص آمد اندر نَخیل
که بشنید زآن  اهلِ معنا، دلیل
 
 
ز آوای  یزدان دل آمد  سُکون
که برخاست پرده ز رازِ درون
 
 
به خلوت درختی نشین ای صفیّ
که روزی رسد از سرایِ خفیّ
 
 
چو نوزاد آمد به دامان نور 
جهان شد ز حیرت سراسر شعور
 
 
چو آورد طفلک به شهر و دیار
ز مردم شنید ش ملامت، هزار
 
 
بگفتند: ای مریمِ بی‌وفا
تو آورده‌ای ننگ در بین ما
 
 
اشارت کند مادرِ باصفا
 به نوزاد خود، آیه‌ی کبریا
 
 
 
 
 
سخن گفت عیسی به اذن خدای
که من بنده‌ی حق و راهم هُدیٰ
 
 
خدا داد بر من کتاب و پیام
ز رحمت، ز حکمت، ز فضل مدام
 
 
 
ز گفتار او، فتنه ها کور شد
حقیقت چو خورشید پر نور شد
 
 
سپاسم به مادر که پاک است و ناب
نیاید ز نامش به دل اضطراب
 
 
چنین بود آغاز عیسی‌ی نور
که بنموده الطاف یزدان ظهور
 
 
ز تورات، رمزی دگر آشکار
که جان‌ها بدان شد پر از افتخار
 
 
 

 
خدا را "رجالی" ستاید مدام
که بی‌نام او نیست شعری تمام

بخش سوم

 

 حضرت محمد(ص)

 
 
به نام خدا گفتم آغاز عشق
که بی‌نام او نیست ابراز عشق
 
ز مهر خدا دل شود پر ز شور
که آنجا نبی یافت رازِ حضور
 
 
شبِ وصلِ جانان رسید از نهان
که بشکافت پرده ز رازِ جهان
 
شبی دل ز زندانِ تن پر کشید
ز مرزِ عدم تا ابد درنوید
 
 
ز بَیت‌الحرام آمد انوارِ عشق
که معراج شد پرده‌بردارِ عشق
 
 
پیمبر شبی  با صفا شد فراز
 گذشت از جهانِ فریب و نیاز
 
 
ز جانِ نبی نورِ یزدان دمید
جهان در شعاعش ز ظلمت رهید
 
 
نه جسمش، نه سایه، نه خواب و خیال
که شد در دلِ شب رهی بی‌مثال
 
 
 
 به جسم و ز جان رفت بر اوج راز
که در یک شبی گشت افلاک باز
 
 
 
زمین در خموشی، زمان در وقار
که آمد نوایی ز اوجِ قرار
 
 
 
به فرمانِ یزدان، فروغی دمید
حقیقت، ز پرده‌ شبی سرکشید
 

فرشته ندانست رازِ وصول
که آن ره نپیماید، الا رسول
 
به بُراقِ نورین، سوار آمدش
ز مه تا ورایِ مدار آمدش
 
 
ز هر آسمانی گذر کرد او
شنید از مقامِ حقیقت، ز هو
 
 
ملک گفت: یا احمد ای سرّ راز
تو را نیست در عرش، دیگر فراز
 
 
 
ز هر آسمانی، صفاتِ جلال
بدو عرضه شد در مقامِ کمال
 
 
 
ز رضوان و حور و ز کوثر رهاست 
نظرگاهِ او، عرشِ حق، کبریاست
 
 
 
نه جز یار دید و نه دل بست بر 
به غیر از خدا، کس نیامد نظر
 
 
ز هر پرده بگذشت، بی‌قید و بند
 نه چَشمش، نه گوشش، ز رنجی گزند
 
 
در آن اوج معنا، چو خورشید شد
وجودش همه نورِ توحید شد
 
 
ز تن رَست و پر زد به اوجِ حضور 
نه در بندِ پیکر، نه هم‌پایِ نور
 
 
به جایی رسید آن رسولِ یقین
که عقلش ندارد در آن ره، قرین
 
 
کلامی شنید از خدایِ قدیم
 نباشد چو صوت و نه اجبار و بیم
 
 
ز سر قضا و ز خیر و ز شر
نوشتند بر لوحِ جانِ بشر
 
 
بدو داد ربِ جلیل و ودود
نماز و صفا و طریقِ سجود
 
 
از آن اوجِ معنا به ما شد پیام
که بی‌حق، ندارد دل ما مقام
 
 
چو برگشت، جانش پر از نور شد
نگاهش، تجلیِ مستور شد
 
 
در این شب، که رازِ نهان شد عیان
نبی شد دلیلِ رهِ بی‌نشان
 
رجالی ز مهر نبی جان گرفت
ز دل، نغمه‌ای از نهان برگرفت

بخش چهارم


 
 

حضرت یعقوب( ع)
 
 
چو اسحاق، آن حجت کردگار
زنی داشت با مهر و پرهیزگار
 
 
دو فرزندشان مایه‌ی نور و جان
یکی گشت سرمستِ وحی و نشان
 
 
یکی در صعود و یکی در نزول
یکی در مقام و یکی در افول
 
 
 
 
یکی عیص، و آن دیگری، بُد نبی
چو یعقوب، سرچشمه‌ی سرمدی 
 
 
دلِ مادر از کینه‌شان شعله‌ور
به جانش فتاد آتشی پر خطر
 
 
یکی بود دنیاطلب، گرم‌خوی
دگر عاشق حق، به جان نرم‌خوی
 
 
یکی در فریب و یکی در دعا
یکی در زمین و یکی در سما
 
 
 
به میدان یکی همچو شیر ژیان
دگر اهل عرفان و  عشق نهان
 
یکی در صعودِ بلند آسمان
یکی در نزول از مدار زمان

ندا آمد از عالم غیب و جان
که یعقوب گردد چو پیغمبران
 
 
چو وقت ولادت برآمد عیان
برآمد ز یعقوب فرّی نهان
 
 
پدر، دیده از مهر پرنور کرد
دل کودکش را پر از شور کرد
 
 
یکی روز، عیصو ز صحرا رسید
ندارد به کف نان و تاب و امید
 
 
 به یعقوب گفتا: نگاهی فکن
که روزم سیاه است و جانم ز تن
 
 
 
بگفت ای پسر، راز خود بازگو
به هر کس مگو، فتنه گردد ز او
 
 
اگر عدل را پیشه سازی مدام
خدا می‌دهد روزی‌ات را تمام
 
 
 
شد عیصو اسیرِ هوی و هوس 
شرف را به دنیا سپرد و به‌ نفس
 
 
شرافت ز عیصو جدا شد تمام 
به یعقوب بخشید، ربّ السّلام
 
 
خدا می‌دهد عزت و فضل و جاه
نه آن را که باشد دلش پر گناه
 
 
ز فرزند اسحاق نیکو سرشت
خدا مهر دین را به جانش نوشت
 
 
ز دوران خردی بدو علم داد
نشان  وفا، مهر حق ، حلم داد
 
 
شنید از خداوند راز و نیاز
ره حق، رهی پر ز رنج و دراز
 
 
 برادر بداندیش و ناپاک‌خو
نیامد به چشم کسی نیک‌رو
 
 
 ولیکن توکل، چو صبر و رضا
کند پاک دل را،  ز درد و بلا
 
 
ز حلم و وفایش شود نامدار
به فضل و جودش شود پایدار
 
 
نه سختی شکستش، نه رنج و عذاب
چو کوه است و روشن‌دل و پر شتاب
 
 
به دل چون پدر، مهربان و غیور
که از کینه دور است و از جور دور
 
 
 
" رجالی"، نماز است راز و نیاز
  به درگاه حق مونس و چاره ساز

بخش پنجم

 

حضرت یوسف(ع)

 
به نام خداوند عدل و ظفر
رهاند دل از ظلمت جهل و شر
 
 
 
به رؤیا شد آغاز آن ماجرا
که از پرده شد جلوه‌گر از خفا
 
 
 
شبی یوسف آمد به پیش پدر
بگفتا: چه خوابی بدیدم سحر!
 
 
بدیدم ستاره چو شمس و قمر
به من کرده بودند مهر و نظر
 
 
بگفتا پدر، ای پسر نازنین
مگو خواب خود بر حسودان و کین
 
 
 
پسر بود زیبا، چو تابان قمر
دل و دیده را می‌ربود از نظر
 
 
 
 
بگفتا پدر با پسر این چنین
که یوسف بود آیتی در زمین
 
 
خدا داد دانش، خرد، شرم و هوش
که بخشَد به جان‌ها فروغ و خروش
 
 
 
برادر به دل کینه‌ انگیخته
ز مهر پدر آتش افروخته
 
 
 
ز مهر نبی آتش افروختند
به دل کینه‌ی یوسف اندوختند
 
 
 
بیایید تا چاره‌ی غم کنیم
ز دیدار او غصه ها کم کنیم
 
 
 
بترسم ز رفتن، شود کار شر
که دور از منی، ای پدر در سفر
 
 
 
چو یوسف ز چشم پدر دور گشت
دلش از غم و هجر او شور گشت
 
 
به صحرا شدند آن گروه شریر
نهان کرده مکر و فریب و زَریر
 
 
یکی گفت: در چاه پنهان کنیم
ز چشم خلایق، نهانش کنیم
 
 
روانه نمودند یوسف به چاه
نهان از پدر باشد و بی پناه
 
 
بیارد به نزد پدر جامه را
که آغشته بر خون و مکر و دغا
 
 
بگفتند: گرگی در آن دشت بود
که جامه درید و همی رفت زود
 

پدر زان فراقش به اشک و فغان
نهاده دلش را به صبر و امان

 
 
 
 
شود چاه صحرا چو یک نردبان
که گردد رها یوسف از بند جان
 
 
ز چاهش برون آورد کاروان
که روزی گذر کرد از آن میان
 
 
چو آوردشان کاروان در دیار
فروشد به نرخی، نه آن بیشمار
 
 
خریدار یوسف بود پادشاه
دلش را ربود آن جمال و نگاه
 
 
زلیخا که لب بسته از راز بود
دلش از نگاهش پر آواز بود
 
 
به زندان فرستاده شد بی‌گناه
که گردد برون از بد و از تباه
 
 
خدا خواست یوسف فتد در فغان
که گردد عزیزِ سرایِ جهان
 
چو یوسف شوی در دل قعر چاه
خدا با تو باشد، امید و پناه
 
 
درونِ حکایت، نه خواب و خیال
که آیاتِ پرمهرِ حق، ذوالجلال
 
 
سخن شد به پایان، ولی در نهان
هزاران سخن هست پنهان، عیان
 
 
 
تو ای نور مطلق، تو ای ذوالکرم
عطا کن "رجالی" ، رسای قلم

بخش ششم

 

 

حضرت آدم(ع)
 
جهان را چو بنیاد شد در نخست
بنا شد به تدبیر و مهر و درست
 
 
نه چرخ از تجلی گرفته نشان
نه عالم پدید و نه صبحی عیان
 
 
خدا بود و بودش، همه بودِ او
همان نورِ سرمد، همان جودِ او
 
ز کتمِ عدم نور هستی دمید
که سازد جهانی زِ عشقِ شدید
 
 
خدا بود و بودی جز او هیچ‌کس
همان نورِ مطلق، همان نور بس
 
فرشته شود خلق از نور او
که باشند در خدمتِ پاک هو
 
 
ز آب و ز آتش، ز خاک و هوا
پدید آمد انسان و جن و قوا
 
 
همو گشت آیینه‌ی حق‌نما
که بنمود اسرارِ کون و بقا

ز خاک آفریده خدا آدمی
کند خلق روز و شب و عالمی
 
به هر ذره‌اش رازی از کهکشان
نهان در دلِ خاک، جانِ جهان
 
 
 
 گلی برگرفت از زمینِ طهور
دمید از نفس، جانِ پاک و شعور
 
 
ملائک همه سر به سجده نهاد
جز ابلیس کز نخوت و کبر یاد
 
 
خدا گفت: این گل ز خاکی به پاست
که در جان او نفحه‌ای از خداست
 
 
به گِل، روح دادم، دمی بی‌مثال
که گردد خلیفه، تمام و کمال
 
 
ز رحمت به انسان عطا شد شعور
چو حکمت، زِ علم و زِ الهامِ نور
 
 
 
نخستین صفاتی که آمد پدید
 یکی مهر بود و دگر هم امید
 
به عقل و به دل، شد مسلح نخست
دو چشمش زِ اشراق معنا بجست
 
 
زِ گوش و زبان، آیتی آفرید
که فهمد بگوید، سخن را شنید
 
 
بدو گفت یزدان پاک و حکیم
تو داری مقامی بلند و عظیم
 
 
به خود بازگرد و مرا یاد کن
که تو از منی، جانت آزاد کن
 
 
جهانت درون است، بیرون مجوی
به جانِ خود آی و زِ معنی بِگوی
 
 
تو آیینه‌داری، مشو پرده‌پوش
که این گنج رحمت صدایش خموش
 
 
تو را داده‌ام عقل و جان و خرد
چراغی که ما را به یزدان برد
 
 
مبادا شوی غافل از این مقام
که در گمرهی نیست جز تلخ‌کام
 
 
اگر ره بپویی به سویِ وصال
نگردی اسیرِ هوا و خیال 
 
 
نباشد مقام بشر را کران
اگر بشکند خواب وهم و گمان
 
 
اگر خود شناسد، خدا را شناخت
شود بنده و جان خود را بساخت
 
 
اگر خود فراموش گردی ز یار
شوی غرق در ظلمت و بی قرار
 
 
پس ای جان، در این کاروانِ دراز
مکن لحظه‌ای ترکِ سوز و نیاز
 
 
 
 
چنین شد " رجالی"، ز گل تا فراز
گِل و نور و معنا و آن رمز راز
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

 


 
 
 
 
 
 
 
 
 

 

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

 
 

 
 
 
 
 
 

 
 
 
 

 
 

 
 
 
 
 
 
 


 

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

 
 
 
 
 


 
 
 
 
 
 

 
 
 
 
 
 

 
 

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

 
 

 
 


 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

 
 
 
 

 

 
 
 
 
 
 
 

 
 
 
 
 

 
 
 
 

 

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

 

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

  • علی رجالی