رسالت

در این وبلاگ ،اشعار و مطالب علمی و فرهنگی اینجانب آمده است .

رسالت

در این وبلاگ ،اشعار و مطالب علمی و فرهنگی اینجانب آمده است .

رسالت

به سایت شخصی اینجانب مراجعه شود
alirejali.ir

بایگانی
  • ۰
  • ۰

باسمه تعالی 

تحلیلی بر مثنوی نامه ای به عمرو بن عاص 
 برای هر بیت علاوه بر تحلیل ادبی و محتوایی، یک پشتوانه قرآنی یا نهج‌البلاغه‌ای هم ذکر می‌کنم. این‌گونه پیوند میان اشعار و متون مقدس روشن‌تر خواهد شد.

 ستایش خدا

به نام خدایی که بخشد امید
ز رحمت بر افروخت دل را نوید

تحلیل: خدا با صفت امیدبخش معرفی شده.
 ارجاع: «قُل یا عِبادیَ الَّذینَ أسرفوا على أنفسِهِم لا تَقلَطوا مِن رَحمةِ الله» (زمر/53).

ستایش سزاوار پروردگار
که او آفریننده‌ی روزگار

تحلیل: توحید خالقیت.
 ارجاع: «اللَّهُ خَالِقُ کُلِّ شَیْءٍ» (زمر/62).

سپاسم بر او کز ازل تا ابد
به هر دل صفا و به هر جان مدد

تحلیل: فیض دائم خدا.
 ارجاع: خطبه اول نهج‌البلاغه: «الحمد لله المتجلی لخلقه بخلقه» (ستایش خدا که همواره خود را در آفرینش آشکار می‌کند).

رسالت پیامبر (ص)

محمد، رسول و امین خداست
هدایتگر خلق و جان را صفاست

 ارجاع: «وما أرسلناک إلا رحمةً للعالمین» (انبیاء/107).

کتابش چراغ ره آدمی‌ست
کلامش به دل قوت و مرهمی‌ست

 ارجاع: «قد جاءکم من الله نور و کتاب مبین» (مائده/15).

 ولایت علی (ع)

وصیّش علی، آن امام هدا
که بخشد دل و جان، امید و صفا

 ارجاع: حدیث غدیر: «من کنت مولاه فهذا علیّ مولاه».

امیر شجاعت، امام یقین
که بر حق بُوَد رهبر مؤمنین

 ارجاع: خطبه نهج‌البلاغه (خطبه 2): «وَاللهِ لَقَدْ عَلِمْتُم أَنَّهُ ما یَسْتَوی صاحِبُ النّارِ وَصاحِبُ الجَنّةِ» (به حق آگاه باشید).

 خطاب به عمرو

کنون نامه‌ای شد ز دل آشکار
خطابش به عمروست، مردی سوار

ارجاع: نامه‌های امام علی (ع) به معاویه و عمرو (نهج‌البلاغه، نامه 6 و 39).

همان عمرو کز حیله شد نامدار
ولی راه باطل ورا اختیار

📖ارجاع: «یُخادِعونَ اللهَ وَالَّذینَ آمَنوا وَما یَخدَعونَ إِلّا أَنفُسَهُم» (بقره/9).

 نکوهش دنیازدگی

تو ای مرد دنیا، بدین گوش دار
سخن بشنو از بنده‌ی کردگار

 ارجاع: «یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنوا اسْتَجیبوا لله وللرسول» (انفال/24).

شنیدم که دین را فدا کرده‌ای
برای دل و جان رها کرده‌ای

ارجاع: «أُولَٰئِکَ الَّذِینَ اشْتَرَوُا الْحَیَاةَ الدُّنْیَا بِالْآخِرَةِ» (بقره/86).

 پیروی از معاویه

به دنبال آن مرد نا لایقی
که بد نام و بد کار، چون فاسقی

 ارجاع: «إِنَّ الَّذِینَ اتَّخَذُوا الْعِجْلَ سَیَنالُهُم غَضَبٌ مِن رَبِّهِم» (اعراف/152) → پیروی کورکورانه از باطل.

معاویه کز باطل آراست کار
چو ماری است بنشسته در رهگذار

ارجاع: «إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُّبِین» (بقره/168) درباره شیطان؛ معاویه به‌مثابه مار و دام شیطانی.

 هشدار

به آتش زدی جان و ایمان خود
به یغما زدی عشق یزدان خود

 ارجاع: «أُولَٰئِکَ الَّذِینَ اشْتَرَوُا الضَّلَالَةَ بِالْهُدَى فَمَا رَبِحَت تِّجَارَتُهُمْ» (بقره/16).

ز دنیا چه ماند؟ جز اندوه و غم
که گیرد دل از مهر و از بیم هم

 ارجاع: «وَمَا الْحَیَاةُ الدُّنْیَا إِلَّا مَتَاعُ الْغُرُور» (حدید/20).

 سرانجام باطل

تو عمرو! بدان باطل، آخر فناست
ره باطل آخر به دوزخ سراست

ارجاع: «فَأَمَّا الَّذِینَ کَفَرُوا فَأُعَذِّبُهُم عَذَابًا شَدِیدًا فِی الدُّنْیَا وَالْآخِرَةِ» (آل عمران/56).

نه دنیا برایت بماند، نه دین
نه عز و مقام و نه تاج و نگین

 ارجاع: نهج‌البلاغه، نامه 45 به عثمان بن حنیف: «دنیا خانه‌ای است گذرا، نه عزّ آن پایدار و نه غمش همیشگی».

 دعوت به بازگشت

اگر با من و با حق آیی به راه
نجاتت رسد از عذاب و تباه

 ارجاع: «إِلَّا الَّذِینَ تَابُوا وَأَصْلَحُوا وَبَیَّنُوا» (بقره/160).

بدان کاین همه مال دنیای دون
چو خوابی‌ست بر مردم بی‌سکون

 ارجاع: «کَأَنَّهُمْ یَوْمَ یَرَوْنَهَا لَمْ یَلْبَثُوا إِلَّا عَشِیَّةً أَوْ ضُحَاهَا» (نازعات/46).

 پایان

نه دینت بماند، نه دنیای تو
نه ماند صفایی به سیمای تو

 ارجاع: «فقد خسر الدنیا و الآخرة ذلک هو الخسران المبین» (حج/11).

به دنبال باطل "رجالی" مرو
به دنبال جهل و ظلالی مرو

 ارجاع: «وَلا تَتَّبِعِ الهَوى فَیُضِلَّکَ عَن سَبیلِ اللّه» (ص/26).

نویسنده

دکتر علی رجالی

  • علی رجالی
  • ۰
  • ۰

باسمه تعالی
مثنوی  نامه‌ای به  عمروبن  عاص
فرازی از نهج البلاغه (۵)

 

 

به نام خدایی که بخشد امید
ز رحمت بر افروخت دل را نوید


 

ستایش سزاوار پروردگار
که او آفریننده‌ی روزگار

 

 

سپاسم بر او کز ازل تا ابد
به هر دل صفا و به هر جان مدد

 

 

محمد، رسول و امین خداست

 هدایتگر خلق و جان را صفاست
 

 

کتابش چراغ ره آدمی‌ست
کلامش به دل قوت و مرهمی‌ست

 

 

وصیّش علی، آن امام هدا
که بخشد دل و جان، امید و صفا

 

 

امیر شجاعت، امام یقین
که بر حق بُوَد رهبر مؤمنین

 

 

کنون نامه‌ای شد ز دل آشکار
خطابش به عمروست، مردی سوار

 

 

همان عمرو کز حیله شد نامدار
ولی راه باطل ورا اختیار

 

 

تو ای مرد دنیا، بدین گوش دار
سخن بشنو از بنده ی کردگار

 

 

شنیدم که دین را فدا کرده ای
 برای دل و جان رها کرده ای

 

 

که دینت فدای هوای تو گشت
خسارت دو عالم سزای تو گشت

 

 

به دنبال آن مرد نا لایقی

که بد نام و بد کار، چون فاسقی

 

 

معاویه کز باطل آراست کار
چو ماری است بنشسته در رهگذار

 

 

مرا نامه‌ای سوی تو شد روان
که دانی حقیقت در این داستان

 

 

بدانی که دنیا وفا بر نداشت
کسی کو بدو تکیه زد، جان گذاشت

 

 

به آتش زدی جان و ایمان خود

به یغما زدی عشق یزدان خود

 

 

ز دنیا چه ماند؟ جز اندوه و غم
که گیرد دل از مهر و از بیم هم

 

 

تو عمرو! بدان باطل، آخر فناست

 ره باطل آخر به دوزخ سراست

 

 

تو دنبال آن مرد خونخواره‌ای
که در ظلم و بیداد، بدکاره ای

 

 

 نه دنیا برایت بماند، نه دین
نه عز و مقام و نه تاج و نگین

 

 

چو با باطل آمیخت ر وح و روان
برون شد صفای دل و عقل و جان

 

 

اگر با من و با حق آیی به راه
نجاتت رسد از عذاب و تباه

 

 

بدان کاین همه مال دنیای دون
چو خوابی‌ست بر مردم بی‌سکون

 

 

نه دنیا دهد عزّ و حرمت به تو
نه دینت رساند کرامت به تو

 

 

اگر حق بگیری، رها می شوی
ز آتش، ز فتنه ، جدا می شوی

 

 

مرا این سخن نامه‌ای شد به تو
نویدی زِ حق، مژده‌ای شد به تو

 

 

بدان کاین جهان جای فانی بُوَد
که جز رنج و محنت نشانی بُوَد

 

 

نه دینت بماند، نه دنیای تو
نه ماند صفایی به سیمای تو

 

 

به دنبال باطل " رجالی" مرو
به دنبال جهل و ظلالی مرو

 

 

 


 

 

 

 

 


 

 


 

 

 


 

سراینده
دکتر علی رجالی 

  • علی رجالی
  • ۰
  • ۰

باسه تعالی

مثنوی  نامه ای به عمرو بن عاص 

در دست ویرایش

مقدمه

این مجموعه منظومه‌ای است حماسی که بر پایه‌ی نامه‌ی سی و نهم نهج‌البلاغه، خطاب به عمرو بن عاص، سروده شده است. در این نامه، امیرالمؤمنین علی (ع) با زبانی تند و هشداردهنده، عمرو را به سبب پیروی از دنیا، همکاری با معاویه و پشت کردن به حق نکوهش می‌کند. او را بنده‌ی دنیا، اسیر طمع، و همراه باطل می‌خواند و سرانجام او را به عذاب الهی بیم می‌دهد.

در این بازآفرینی، نامه‌ی امام به قالب مثنوی حماسی در ۳۰۰ بیت درآمده است. انتخاب وزن حماسی برای آن، به دلیل هماهنگی با لحن کوبنده و پرخروش کلام امام علی (ع) بوده است. هدف از این کار، رساندن پیام نهج‌البلاغه به زبان شعر و فراهم ساختن متنی است که هم جنبه‌ی ادبی داشته باشد و هم جنبه‌ی اخلاقی و تربیتی.

این اثر در سه بخش سامان یافته است: نخست، ستایش الهی و معرفی امام علی (ع) و خطاب ابتدایی به عمرو؛ دوم، نکوهش دنیاپرستی و پیروی کورکورانه از معاویه؛ و سوم، تهدید به کیفر الهی، بیان بی‌وفایی دنیا و دعوت به توبه و بازگشت به سوی خداوند.

امید است این منظومه بتواند گوشه‌ای از حکمت‌های امیرالمؤمنین را به صورتی تازه و هنری بازتاب دهد و برای خوانندگان، هم لذت ادبی فراهم آورد و هم چراغی برای زندگی باشد.

فهرست مطالب

  1. مقدمه

  2. بخش نخست: خطاب و ستایش الهی (ابیات ۱–۱۰۰)

    • ستایش پروردگار و یاد نعمت‌های او
    • معرفی مقام امام علی (ع)
    • آغاز خطاب و هشدار به عمرو بن عاص
  3. بخش دوم: نکوهش دنیاپرستی و پیروی از معاویه (ابیات ۱۰۱–۲۰۰)

    • تشبیه عمرو به پیروی از دنیا و حیوانات پست
    • سرزنش دنیاطلبی و از دست دادن دین
    • هشدار به عاقبت باطل و رسوایی دنیا
  4. بخش سوم: تهدید و نتیجه‌گیری (ابیات ۲۰۱–۳۰۰)

    • تهدید به کیفر الهی در دنیا و آخرت
    • یادآوری بی‌وفایی دنیا و سرنوشت دوزخیان
    • دعوت به توبه، پشیمانی و بازگشت به حق
    • پایان نامه با عبارت «والسلام»

مثنوی حماسی «نامهٔ امام علی (ع) به عمرو بن عاص»

فهرست مطالب

  1. مقدمهٔ شاعر
  2. بخش نخست: خطاب و ستایش الهی (ابیات ۱–۱۰۰)
    • ستایش پروردگار
    • معرفی امام علی (ع)
    • آغاز خطاب به عمرو بن عاص
  3. بخش دوم: نکوهش دنیاپرستی و پیروی از معاویه (ابیات ۱۰۱–۲۰۰)
    • تشبیه عمرو به پیروی از شیر و سگ
    • نکوهش دنیاطلبی و باختن دین
    • هشدار به عاقبت دنیازدگی
  4. بخش سوم: تهدید و نتیجه‌گیری (ابیات ۲۰۱–۳۰۰)
    • تهدید به کیفر الهی در دنیا و آخرت
    • بی‌وفایی دنیا و سرانجام دوزخ
    • دعوت به توبه و بازگشت به حق
    • پایان با «والسلام»

مقدمهٔ شاعر

به نام خداوند بخشنده‌ و مهر
که او هست بر خلق، نیکی و بهر

سلام بر آن شاه مردان علی
که شد رهبر حق، یگانه ولی

سخن‌های او نور ایمان بُود
چراغ ره و جانِ جانان بُود

یکی نامه دارد به عمرو بن عاص
که بر تخت باطل شد او ناسپاس

نهج‌البلاغه گواه سخن
که در آن بود پند و حکمت به من

کنون من به نظم آورم آن پیام
که گردد چو شمشیر در دست عام

به سه بخش کردم سخن را تمام
که آسان شود راه فهم کلام

نخستین به ستایش یزدانِ پاک
دگر بر نکوهش به عمرو هلاک

سوم تهدید بر کار زشت و خطا
که برگشت باشد رهِ رهنما

امید است این مثنوی پرجلال
بود بر دل مردم آیینه‌حال

  1. مقدمه و خطاب (ستایش خدا و معرفی امام و زمینه‌ی نامه)
  2. نکوهش و استدلال (نکوهش دنیاپرستی عمرو و پیروی او از معاویه با استعاره‌ها و تشبیهات)
  3. تهدید و نتیجه‌گیری (هشدار امام به عاقبت کار و پایان با "والسلام").

پیشنهاد می‌کنم که من این منظومه را بخش‌بخش بسازم (هر بار ۱۰۰ بیت) تا هم شما بررسی کنید و هم اگر نیاز به اصلاح یا تغییر وزن و لحن داشت، در همان مسیر اصلاح کنیم.

 

بخش یکم: مقدمه و خطاب

۱
به نام خدایی که بخشد توان
که بی او نباشد بقا در جهان

۲
خدایی که بر خلق رحمت فزود
به هر جان و دل نور حکمت گشود

۳
ستایش سزاوار پروردگار
که او آفریننده‌ی روزگار

۴
جهانی به عدل و به حکمت بساخت
ز گیتی ره حق به مردم گشاخت

۵
سپاسم بر او کز ازل تا ابد
به هر دل صفا و به هر جان مدد

۶
کتابش چراغ ره آدمی‌ست
کلامش به دل قوت و محرمی‌ست

۷
فرستاد بر خلق پیغمبری
که جانش چراغ است و روحش بری

۸
محمد، رسول خدای بزرگ
که بر کفر بست از هدایت دریغ

۹
وصیّش علی، آن امام هدایت
که بر ظلم بست و گشود سعادت

۱۰
امیر شجاعت، امام یقین
که بر حق، بُوَد رهبر مؤمنین

۱۱
جهانی به نامش شود سربلند
کسی کو ز حق، جز ره او نگزند

۱۲
به فرمان او خلق ره می‌برند
به گفتار او دین و دل می‌خرند

۱۳
کنون نامه‌ای شد ز دل آشکار
خطابم به عمروست، مردی سوار

۱۴
همان عمرو کز حیله شد نامدار
ولی راه باطل گرفت اختیار

۱۵
تو ای مرد دنیا، بدین گوش دار
سخن بشنو از حاکم کردگار

۱۶
شنیدم که دین را ز دنیا فروختی
ز مهر معاویه، ایمان بسوختی

۱۷
تو دینت فدای هوای نفس
کجا ماند بر تو ز ایمان، جَرس؟

۱۸
به دنبال آن مرد بدنام رفتی
به دریای باطل چو کشتی شکفتی

۱۹
مرا نامه‌ای سوی تو شد روان
که دانی حقیقت در این داستان

۲۰
بدانی که دنیا وفا بر نداشت
کسی کو بدو تکیه زد، جان گذاشت

۲۱
تو دینت بکردی گروی هوای
به دنبال آن مرد بدبهره رای

۲۲
معاویه کز باطل آراست کار
چو ماری است بنشسته در رهگذار

۲۳
تو عمرو به دنبال او گام زدی
به آتش زدی جان و ایمان بدی

۲۴
ز بهر زر و سیم، بر دین زدی
به دنبال او در ره کین زدی

۲۵
نهان گشت بر تو ره راستی
که بگرفت بر دست شیطان دستی

۲۶
بدان کاین همه نقش دنیا، فریب
چو خوابی‌ست بر دیده‌ی مرد غریب

۲۷
ز دنیا چه ماند؟ جز اندوه و غم
که گیرد دل از مهر و از بیم هم

۲۸
معاویه را چون ره‌بر گرفتی
به مکر و به نیرنگ در می‌خفتی

۲۹
مرا دین رسول خدا رهنماست
تو را سیم و زر همچو بند قباست

۳۰
تو عمرو! بدانی که باطل فناست
ره باطل آخر به دوزخ سراست

۳۱
به پیروی آن مرد بی‌شرم و آب
به دست تو افتاد جز ننگ و عذاب

۳۲
چرا از ره حق چنین برگذشتی؟
چرا از حیات ابد درگذشتی؟

۳۳
نشنیدی که دنیا وفا بر ندارد؟
به جز فتنه و غم ثمر برنیارد؟

۳۴
به دست تو امروز بر دین جفا
که بردی دل از حق سوی هوس‌ها

۳۵
به مانند سگی پی شدی در قفا
که دنبال شیر است اندر جفا

۳۶
نمی‌داند از شیر جز استخوان
به دنبالش آید همی بی‌امان

۳۷
تو دنبال آن مرد بدکاره‌ای
که اندر ستم، نفس بیچاره‌ای

۳۸
نه دنیا برایت بماند، نه دین
نه عزت، نه آرام، نه ملک و کین

۳۹
اگر سوی حق روی آری به کار
رسد آنچه خواهی به تو روزگار

۴۰
ولیکن چو با باطل آمیختی
ز دنیا و دین هر دو بگریختی

۴۱
شنیدم که در مجلس ننگ و ریا
کریمان به خشمند از آن بی‌حیا

۴۲
به نزد وی اهل حلم اندک‌اند
که در صحبتش زود بی‌درک‌اند

۴۳
نه پرده بمانده‌ست بر روی او
نه شرمی بود در دل و خوی او

۴۴
تو عمرو! چرا دین به دنیا فروختی؟
چرا راه تقوا ز دل برنَگفتی؟

۴۵
بدان کاین هوا راه شیطان بود
که جانت به آتش کشاند ز زود

۴۶
نه دنیا به دستت بماند، نه دین
به پایان رسد کار دنیا چنین

۴۷
اگر با من و با حق آیی به راه
نجاتت رسد از عذاب و تباه

۴۸
ولیکن چو باطل گرفتی به دست
ندانی چه پاداش در پیش هست

۴۹
اگر دست یابم بر تو و خصم
جزا می‌دهم بر ره ناپسند

۵۰
و گرنه بمانید تا روزگار
نماید شما را سزا در شمار

۵۱
بدانید عاقبت بدفرجام
که باطل بود همچو گردِ طعام

۵۲
نه آرام دارد نه فرجام نیک
که آخر بود آتشی سخت و تیک

۵۳
به دنیای فانی دل اندوختی
به باطل همه رنج‌ها سوختی

۵۴
بزرگان تو را خوار دارند سخت
که بردی ز دنیا و دین روی و بخت

۵۵
چرا راه باطل گرفتی به دست؟
چرا دین و دنیا نهادی به شست؟

۵۶
اگر بازگردی به راه خدا
رهایی یابی ز درد و عنا

۵۷
ولیکن اگر ماندی اندر ضلال
به کامت رسد آتش و انفعال

۵۸
معاویه تو را به فتنه فریفت
به دامان باطل دلت را شکیفت

۵۹
مرا دین و تقواست سرمایه‌ام
تو را زر و دنیا شده مایه‌ام

۶۰
بیا سوی حق تا رهایی یابی
که بر نفس و شیطان زبونی نمانی

۶۱
بدان این جهان بازیچه‌سرای
که جز فتنه و رنج نیاورد جای

۶۲
نه عمری بماند، نه جاهی به دست
که آخر ز هر دو نماند جز شکست

۶۳
بدان کاین همه مال دنیای دون
چو خوابی‌ست بر مردم بی‌سکون

۶۴
تو دنیا گرفتی و دین برفکندی
به دنبال مرد هواپرست بَدی

۶۵
نه راه سعادت برایت بماند
نه نیک‌اختری در کنارت بماند

۶۶
به مانند مرغی شدی در قفس
که افکندی از دست آزادی و بس

۶۷
نه دنیا برایت صفا می‌دهد
نه دینت تو را بر بقا می‌دهد

۶۸
به عمرو! بدان کاین رهی باطل است
که آخر تو را جز هلاهل نیست

۶۹
اگر حق بگیری، رهایی شوی
ز آتش، ز فتنه جدایی شوی

۷۰
ولیکن چو باطل گرفتی به کف
شود عاقبتت جز عذاب و لهف

۷۱
مرا این سخن نامه‌ای شد به تو
که دانی حقیقت ز گفتار نو

۷۲
نه دنیا به کس ماند و نه به تو
نه نام و نه نان، نه سپاه و سبو

۷۳
به دنیا چه دل بستی ای مرد دون؟
که آخر بماند به جانت جنون

۷۴
بدان کاین جهان جای فانی بُوَد
که جز رنج و محنت نشانی بُوَد

۷۵
تو امروز در دام شیطان شدی
ز حق دور گشتی، پریشان شدی

۷۶
معاویه را ره‌بر خود ساختی
به دوزخ دل و جان خود انداختی

۷۷
نه دینت بماند، نه دنیای تو
نه ماند صفایی به سیمای تو

۷۸
اگر سوی حق آیی ای بدقضا
رهایی یابی ز چنگ بلا

۷۹
بدان کاین جهان پر ز فتنه‌سرای
که جز مرگ ندهد به آخر نوای

۸۰
نه مال و نه جاه و نه دنیا بماند
که جز نام بد با تو همراه ماند

۸۱
به دنبال باطل شدی خوار و زار
به دوزخ رساندی دل بی‌قرار

۸۲
چرا دین فروشی به دنیای دون؟
چرا جان سپردی به چاه جنون؟

۸۳
نه این ره برای تو آرام داشت
نه عزت، نه جاوید، نه نام داشت

۸۴
تو عمرو! به دنبال ننگ اوفتادی
به دریای باطل چو سنگ اوفتادی

۸۵
به مانند سگی در قفای درند
که داند ز شیر آنچه ماند گزند

۸۶
تو در پی معاویه راهی شدی
که باطل گرفتی و تباهی شدی

۸۷
نه دنیا به دستت بماند، نه دین
نه نیک‌اختری، نه وفا، نه یقین

۸۸
اگر با من آیی به راه خدا
نجاتت رسد از عذاب و عنا

۸۹
ولیکن چو باطل گرفتی به کف
ندانی که جز مرگ باشد شرف

۹۰
به دنیا چه دل بستی ای ناتوان؟
که آخر تو را جز عذاب است جان

۹۱
نه دنیا به دست تو باقی بماند
نه نامی به دفتر تو جاوید ماند

۹۲
به عمرو! بدانی که باطل فناست
ره باطل آخر به دوزخ سراست

۹۳
اگر سوی تقوا کنی ره‌سپار
بمانی به عزت در این روزگار

۹۴
ولیکن چو باطل گرفتی به دست
ندانی که جز مرگ نبود به پست

۹۵
به دنیا دل افکندی و دین زدی
به دنبال شیطان و کین زدی

۹۶
نه دنیا به تو سود دارد، نه دین
نه نیک‌اختری ماند با تو یقین

۹۷
بدان کاین جهان پر ز رنج و بلاست
که آخر ز هر کس نماند جز فناست

۹۸
نه مال و نه نام و نه جاه بماند
نه روزی که با تو به راه بماند

۹۹
به عمرو! بترس از خدای بزرگ
که آتش نگردد به جانت سترگ

۱۰۰
بدان کاین سخن نامه‌ی من به توست
که در راه حق رهنمای توست

۱۰۱
تو عمرو! ز راه خرد دور گشتی
به دنبال باطل چو مزدور گشتی

۱۰۲
گرفتار دنیای بی‌اصل و پست
شدستی اسیرِ هوا، خوار و خست

۱۰۳
تو دینت فدا کرده‌ای بر هوس
نمانده‌ست جز فتنه بر جان و بس

۱۰۴
به مانند آن مرد بی‌آبروی
که پوشیده نبودش به باطل روی

۱۰۵
معاویه، بدنامِ فرزند حرب
که در فتنه، آتش فکند و نه ضرب

۱۰۶
چو مار سیاهی، خزیده به راه
که زهرش رساند به جان‌ها تباه

۱۰۷
تو عمرو! به دنبال او ره گرفتی
به چاه ضلالت چو بی‌ره شکفتی

۱۰۸
نه پرده بمانده‌ست بر خوی او
نه شرم است باقی به گفت‌وگوی او

۱۰۹
تو هم‌دست او گشتی ای ناپسند
که دین را به دنیای دون می‌فکند

۱۱۰
شنیدم که در مجلس ننگ و کین
ز بزرگان سخن می‌رود بر زمین

۱۱۱
کریمان ز او رنج و سختی برند
حلیمان ز صحبتش اندوه خورند

۱۱۲
چو با او نشینی، خرد برود
به جانت ز باطل شرر برزند

۱۱۳
چرا دین سپردی به دست فساد؟
چرا گشتی از حق چنین بی‌مراد؟

۱۱۴
نه دنیا وفا کرد بر هیچ‌کس
نه بر تو بماند، نه بر آن دگر بس

۱۱۵
تو پنداشتی ملک دنیا وفاست
ندانستی آن فتنه و بی‌بقاست

۱۱۶
تو در دام ابلیس محکم شدی
ز حق و ز حقیقت محروم شدی

۱۱۷
بدان این جهان ره‌گذَر بیش نیست
به دستت به جز رنج و تشویش نیست

۱۱۸
نه مالی بماند، نه جاهی به کف
نه نامی به دفتر، نه باقی شرف

۱۱۹
تو عمرو! چرا راه باطل گرفتی؟
به آتش، سرای ابد را شکفتی

۱۲۰
نه دنیا تو را در امان می‌نهد
نه دینت به آرام جان می‌دهد

۱۲۱
به مانند مرغی شدی بی‌پناه
که بر دست صیاد افتد به راه

۱۲۲
نه آزادی از بند باطل بماند
نه آسودگی در دل و جان بماند

۱۲۳
تو در پی هوای معاویه‌ای
به دام دروغش چو پروانه‌ای

۱۲۴
به هر جا که او رفت، دنبال او
چو بنده به دنبال اقبال او

۱۲۵
بدان کاین رهی جز به دوزخ مباد
که باطل به پایان رساند مراد

۱۲۶
نه دنیا برایت صفا می‌دهد
نه دینت تو را بر بقا می‌دهد

۱۲۷
تو دنبال ننگی، نه دنبال دین
به دنیا سپردی دل و جان و بین

۱۲۸
اگر سوی حق روی آری به کار
نجاتت رسد ز آتش و زار

۱۲۹
ولیکن چو در باطل آویختی
به دوزخ دل و جان فرو ریختی

۱۳۰
به عمرو! بدان این سرای فریب
چو نقش سرابی‌ست بر خاک غریب

۱۳۱
نه دنیا به کس ماند، نه نامدار
نه بر هیچ‌کس شد وفادار کار

۱۳۲
به دنبال مرد هوس رانده‌ای
به بازار دنیا، دل افکنده‌ای

۱۳۳
نه ایمان برایت بماند، نه دین
نه آرام بر جان، نه نور یقین

۱۳۴
اگر سوی قرآن کنی رهسپار
برآید برون از دلت صد غبار

۱۳۵
ولیکن چو در دام شیطان شدی
به آتش سپردی همه بودنی

۱۳۶
به دنیا چه دل بستی ای بی‌خرد؟
که بر کس نماندش نه نام و نه بد

۱۳۷
نه روزی بماند، نه شب در صفا
نه ماند کسی در ره حق به جا

۱۳۸
تو در مجلس او چو بیدل شدی
به دنبال مکرش چو باطل شدی

۱۳۹
نه خیر و نه برکت ز او بر رسد
نه دین و نه تقوا به جانت رسد

۱۴۰
معاویه‌ات رهبر بدسرشت
که جز فتنه در سینه‌ی او نکشت

۱۴۱
به مانند گرگی‌ست در بیشه‌زار
که گیرد ز مردم به خون یادگار

۱۴۲
تو هم در پی گرگ، دل داده‌ای
به دستش همه هستی افکنده‌ای

۱۴۳
نه دنیا به تو سود دارد، نه دین
نه نامی به دفتر نه ننگی به بین

۱۴۴
اگر بازگردی به سوی خدا
رهایی یابی ز رنج و عنا

۱۴۵
ولیکن چو در باطل آویختی
به آتش سرای ابد ریختی

۱۴۶
به عمرو! سخن‌های من پند دان
که بر دل بگیرد ره جاودان

۱۴۷
نه دنیا وفا بر کسی برنهد
نه در خاک بر کس وفایی دهد

۱۴۸
تو عمری به دنبال باطل شدی
به کامت رسد جز مذلت مدی

۱۴۹
به دنبال شیر آمدی همچو سگ
که جوید ز او لقمه‌ای خُرد و تنگ

۱۵۰
ندانست کاین شیر با صولت است
که سگ را به دندان بیند شکست

۱۵۱
چو پیروی بیهوده کردی ز او
ندانستی انجام کارت نکو

۱۵۲
به دنیا چه دل بستی ای بی‌خرد؟
که آخر به آتش شوی دربدد

۱۵۳
نه این زر به کار تو آید، نه سیم
نه باقی بماند ز دنیا نسیم

۱۵۴
به دنبال مکرش تو رفتی به راه
که آید به جانت همی جز تباه

۱۵۵
اگر سوی قرآن کنی بازگشت
نجاتت رسد، ورنه در آتش است

۱۵۶
به دنیا چه دل بستی ای بدقضا؟
که آخر تو را جز عذاب است جا

۱۵۷
نه دنیا وفا کرد به کس تا کنون
نه بر تو بماند، نه بر دیگرون

۱۵۸
تو امروز در دست شیطان شدی
به فتنه، اسیر جهان شدی

۱۵۹
نه ایمان برایت بماند، نه دین
نه راه نجاتی، نه نور یقین

۱۶۰
اگر بازگردی به سوی خدا
رهایی یابی ز غم و جفا

۱۶۱
ولیکن چو باطل گرفتی به کف
نمانی به جز در ره اندوه و لهف

۱۶۲
به عمرو! بدان این جهان بی‌وفاست
که هر کس بدو دل دهد، بی‌بهاست

۱۶۳
نه روزی بماند، نه شب در صفا
نه ماند کسی در ره حق به جا

۱۶۴
تو عمرو! به دنبال باطل شدی
به آتش، دل و جان بسوزان بدی

۱۶۵
نه دینت بماند، نه دنیا به کف
نه باقی بماند تو را جز لهف

۱۶۶
اگر با خداوند پیمان کنی
به راه نجات ابد جان کنی

۱۶۷
ولیکن چو در دام باطل فتادی
به گرداب آتش سرانجام دادی

۱۶۸
بدان کاین جهان ره‌گذَر بیش نیست
به دستت به جز رنج و تشویش نیست

۱۶۹
نه نامی بماند، نه مالی به کف
نه باقی بماند جز اندوه و لهف

۱۷۰
به دنیا دل افکندی و دین زدی
به دنبال شیطان و کین زدی

۱۷۱
نه دنیا تو را در امان می‌نهد
نه دینت به آرام جان می‌دهد

۱۷۲
به عمرو! از این ره بگردان نگاه
به سوی خدا رو، ببر بار گاه

۱۷۳
که گر بازگردی، نجاتت رسد
به دل نور ایمان به راحت رسد

۱۷۴
ولیکن چو باطل گرفتی به دست
به آتش سپاری همه چیز و هست

۱۷۵
به دنیا چه دل بستی ای بی‌هنر؟
که آخر تو را جز عذاب است سر

۱۷۶
نه این سیم باقی، نه آن زر به کار
نه ماند به دستت ز دنیا بهار

۱۷۷
به عمرو! بدان کاین جهان فانی است
که جز رنج و محنت در او دانی است

۱۷۸
نه کس را بماند، نه نامی به جای
نه بر تو بماند، نه بر دیگر رای

۱۷۹
به دنیا چه بستی دل از روی جهل؟
که آخر تو را جز بلا نیست سهل

۱۸۰
نه دنیا تو را جاودان می‌دهد
نه دینت تو را بر امان می‌دهد

۱۸۱
به عمرو! بدین پند گوش فرا ده
که بر راه حق رهنما شو، خدا ده

۱۸۲
نه دنیا وفا کرد بر هیچ‌کس
نه بر تو بماند، نه بر دگر بس

۱۸۳
تو در پی هوای معاویه‌ای
به دام دروغش چو پروانه‌ای

۱۸۴
به هر جا که او رفت، دنبال او
چو سگ در قفای در و بال او

۱۸۵
بدان کاین رهی جز هلاکت مباد
که در آخرش دوزخ آمد مراد

۱۸۶
نه دنیا تو را سود دارد، نه دین
نه باقی بود بر تو راه یقین

۱۸۷
اگر سوی تقوا کنی رهسپار
رهایی تو را آید از روزگار

۱۸۸
ولیکن چو باطل گرفتی به دست
به آتش سپاری همه چیز و هست

۱۸۹
به عمرو! چرا دین به دنیا سپردی؟
چرا از ره حق دل و جان ستردی؟

۱۹۰
نه این زر تو را سود دارد، نه سیم
نه ماند برایت ز دنیا نسیم

۱۹۱
به مانند خوابی‌ست این زندگی
که جز غم نماند برون از سُرِی

۱۹۲
نه دنیا وفا کرد بر هیچ‌کس
نه بر تو بماند، نه بر دگر بس

۱۹۳
تو امروز در دام شیطان شدی
به فتنه، اسیر جهان شدی

۱۹۴
نه دینت بماند، نه دنیا به کف
نه باقی بماند تو را جز لهف

۱۹۵
اگر بازگردی به سوی خدا
نجاتت رسد ز عذاب و جفا

۱۹۶
ولیکن چو باطل گرفتی به دست
به آتش سپاری همه چیز و هست

۱۹۷
بدان کاین جهان ره‌گذَر بیش نیست
به دستت به جز رنج و تشویش نیست

۱۹۸
نه نامی بماند، نه مالی به کف
نه باقی بماند جز اندوه و لهف

۱۹۹
به عمرو! پشیمان شو از این گناه
به سوی خدا رو، ببر بارگاه

۲۰۰
که گر بازگردی، نجاتت رسد
به دل نور ایمان به راحت رسد

۲۰۱
اگر دست یابد مرا بر شما
شود خوار عمرو و پسر هم روا

۲۰۲
که بینم شما را به کیفر تمام
رسد بر سرتان عذاب مدام

۲۰۳
به خون دل مؤمنان ریختید
به دست ستم آتش افروختید

۲۰۴
به دنیا سپردید ایمان خویش
به فتنه گشودید درهای کیش

۲۰۵
اگر باز مانید ز تیغ قضا
نماند شما را به جز جزا

۲۰۶
به روز قیامت رسد انتقام
که آتش شود جایگاه دوام

۲۰۷
نه مالی به کار آید و نه نسب
نه ماند شما را به جز نار و شب

۲۰۸
به عمرو! ز این خواب غفلت بپَر
که نزدیک شد روز حساب و خطر

۲۰۹
چو بازآید آن روز داور به عدل
شود بر تو آشکار ظلم و بدل

۲۱۰
به میزان حق هر چه کردی نهند
به نامه‌ات آتش چو پیکان زنند

۲۱۱
نه دنیا تو را یاری آرد، نه زر
نه فرزند و پیوند یاری دگر

۲۱۲
تو ماندی و کردار بد در حساب
که آتش بود بهره‌ات بی‌شکاب

۲۱۳
اگر توبه آری به پیش خدا
ببخشد تو را از جفا و خطا

۲۱۴
ولیکن چو بر کین بمانی به پاف
شود دوزخِ سوز، بر تو کفاف

۲۱۵
تو عمرو! ز راه ستم بازگرد
که این ره ترا در جهنم سپرد

۲۱۶
به دنبال دنیا چرا خوار شدی؟
به دوزخ چرا همدم نار شدی؟

۲۱۷
نه دنیا وفا دارد و نه بقا
نه دینت بماند در این ماجرا

۲۱۸
اگر با معاویه کردی یکی
به آتش سپردی همه زندگی

۲۱۹
بدان کاین جهان رهگذَر بیش نیست
به دستت به جز رنج و تشویش نیست

۲۲۰
نه باقی بماند به دستت شرف
نه ماند برایت جز اندوه و لهف

۲۲۱
تو در دام دنیا شدی بی‌نوا
که در آخر آتش بود جایگاه

۲۲۲
به هر جا که باشی ز مرگت رهی
نباشد مگر در جحیم آگهی

۲۲۳
نه دنیا تو را یاری آرد، نه مال
نه بر تو بماند شرف در کمال

۲۲۴
چرا دین سپردی به باطل زود؟
چرا دل نهادی به راه حسود؟

۲۲۵
نه شیرینه‌ای دیدی از این طریق
نه آسوده گشتی ز آتش و دیق

۲۲۶
به عمرو! چرا خوار کردی خودت؟
چرا بر هوس، زار کردی خودت؟

۲۲۷
نه دنیا وفا کرد بر هیچ‌کس
نه بر تو بماند، نه بر دگر بس

۲۲۸
اگر بازگردی به سوی خدا
رهی یابی از چاه غم و جفا

۲۲۹
ولیکن چو بر کین بمانی به پاف
شود دوزخِ سوز، بر تو کفاف

۲۳۰
به روزی رسد تیغ عدل خدا
که گیرد ز گردن سر از ماجرا

۲۳۱
نه پنهان شود ظلم تو در نهان
نه پوشیده گردد به روز جهان

۲۳۲
که بر نامه‌هایت شهادت دهند
فرشتگان حق به محشر رسند

۲۳۳
نه عمرو! نماند تو را هیچ راه
مگر بازگردی به سوی اله

۲۳۴
به پند علی گوش جان واگذار
که در اوست نجات از آتش، قرار

۲۳۵
نه شمشیر دنیا، نه زر سودمند
نه باطل شود در قیامت پسند

۲۳۶
تو در پی سراب شدی بی‌قرار
که آخر تو را برد در قعر نار

۲۳۷
به مانند صیدی که در دام ماند
به دوزخ دل و جانت آرام ماند

۲۳۸
چرا دل نهادی به فریب زمان؟
که آخر تو را بسپارد به جان

۲۳۹
نه باقی بود بر تو نام و نشان
نه ماند تو را جز جحیم و فغان

۲۴۰
به عمرو! به پندم عمل کن کنون
که نزدیک شد روز محشر زبون

۲۴۱
نه دنیا تو را جاودان می‌کند
نه دینت به باطل امان می‌کند

۲۴۲
به دنبال دنیا چه دانی ز دین؟
که آید به جانت همی جز غمین

۲۴۳
به عمرو! تو بیدار شو زین هوس
که آخر تو را می‌برد سوی خس

۲۴۴
به مانند خواب است این زندگانی
که بر کس نماند جزیر و نشانی

۲۴۵
نه دنیا وفا کرد بر هیچ‌کس
نه بر تو بماند، نه بر دگر بس

۲۴۶
تو امروز در دام شیطان شدی
به فتنه، اسیر جهان شدی

۲۴۷
نه دینت بماند، نه دنیا به کف
نه باقی بماند تو را جز لهف

۲۴۸
اگر بازگردی به سوی خدا
نجاتت رسد ز عذاب و جفا

۲۴۹
ولیکن چو باطل گرفتی به دست
به آتش سپاری همه چیز و هست

۲۵۰
به عمرو! پشیمان شو از این خطا
به درگاه یکتا بیا با دعا

۲۵۱
که گر بازگردی، خدا رحمت است
نجات تو در سایه‌ی رحمت است

۲۵۲
ولیکن چو در باطل آویختی
به دوزخ سرانجام آویختی

۲۵۳
نه دنیا تو را ماند، نه آخرت
نه نامی تو را ماند، نه حضرت

۲۵۴
به مانند برگی که بر باد شد
به آتش سپرده دل و جان شد

۲۵۵
تو عمرو! چرا از خرد دور گشتی؟
به دنبال شیطان چو مزدور گشتی

۲۵۶
نه این زر تو را سود دارد، نه مال
نه بر تو بماند شرف در کمال

۲۵۷
اگر بازگردی به سوی خدا
رهایی یابی ز ظلم و جفا

۲۵۸
ولیکن چو بر کین بمانی به پای
شود دوزخ و آتش، ترا جایگاه

۲۵۹
به عمرو! ز غفلت به بیدار شو
به راه خداوند، هوشیار شو

۲۶۰
که این زندگی رهگذر بیش نیست
به دستت به جز رنج و تشویش نیست

۲۶۱
نه دنیا وفا کرد، نه باقی بقا
نه ماند به دستت جز اندوه‌ها

۲۶۲
به دنبال دنیا مرو، ای اسیر
که آتش بود بر تو روزی نصیر

۲۶۳
نه باقی بود بر تو زر یا گهر
نه در کف تو ماند جز درد و شر

۲۶۴
اگر با خدا عهد خویش بشکنی
به دوزخ سپاری همه بودنی

۲۶۵
ولی گر به قرآن کنی اعتماد
نجاتت رسد در قیامت چو باد

۲۶۶
به عمرو! چرا دین به دنیا فروختی؟
به آتش دل و جان خود سوختی

۲۶۷
نه باقی بود جز جحیم تو را
نه بر تو بماند رحیم تو را

۲۶۸
به دنبال مرد هوس رانده‌ای
به دام دروغش دل افکنده‌ای

۲۶۹
نه دنیا تو را سود دارد، نه دین
نه نامی بماند، نه نور یقین

۲۷۰
اگر سوی حق رو کنی زین سپس
نجاتت رسد ز آتش و هر هوس

۲۷۱
ولیکن چو باطل گرفتی به کف
نمانی به جز در ره اندوه و لهف

۲۷۲
به عمرو! بدان این سرای فریب
به آخر نماند چو خواب غریب

۲۷۳
نه دنیا وفا کرد بر هیچ‌کس
نه بر تو بماند، نه بر دگر بس

۲۷۴
اگر دست یابد مرا بر شما
شود بر شما کیفر حق روا

۲۷۵
که بینم شما را به آتش سپار
که باشد سرانجامتان دوزخ خوار

۲۷۶
نه ماند به کف تو غرور و هوس
نه باقی بماند تو را هیچ بس

۲۷۷
به دنبال دنیا مرو بیش از این
که آتش بود بر تو پایان دین

۲۷۸
به عمرو! به پندم عمل کن به جان
که در اوست نجات و ره جاودان

۲۷۹
نه دنیا تو را یاری آرد، نه مال
نه نامی بماند، نه یار و نه آل

۲۸۰
به قرآن گر آری پناه و امید
نجاتت رسد ز آتشِ جاوید

۲۸۱
ولیکن چو باطل گرفتی به دست
به دوزخ سپاری همه چیز و هست

۲۸۲
به عمرو! چرا دین ز دستت فتاد؟
چرا جان به دنبال باطل نهاد؟

۲۸۳
نه دنیا بماند، نه دین در کف تو
نه باقی بود جز جحیم صف تو

۲۸۴
اگر سوی حق رهسپار آوری
به بهشت و آرام دل بگذری

۲۸۵
ولیکن چو بر کین بمانی به جای
شود دوزخ و آتش، ترا رهنمای

۲۸۶
به عمرو! بدان کاین سرای فناست
که آخر نه دنیا، نه دین بر بقاست

۲۸۷
نه باقی بماند به دستت شرف
نه ماند تو را جز اندوه و لهف

۲۸۸
به دنبال دنیا چرا خوار شدی؟
به دوزخ چرا همدم نار شدی؟

۲۸۹
به عمرو! پشیمان شو از کار زشت
که نزدیک شد روز داور سرشت

۲۹۰
نه دنیا تو را یاری آرد، نه زر
نه ماند تو را جز عذاب دگر

۲۹۱
به پند علی گوش جان بسپری
به بهشت جاوید آرام بری

۲۹۲
ولیکن چو باطل گرفتی به دست
به دوزخ سپاری همه چیز و هست

۲۹۳
نه دنیا تو را ماند، نه آخرت
نه باقی بود جز عذاب و محنت

۲۹۴
به عمرو! تو را این سخن ره‌نماست
که راه رهایی ز آتش، خداست

۲۹۵
به دنبال قرآن چو رو آوری
به باغ جنان جاودان بگذری

۲۹۶
ولیکن چو بر کین بمانی به پای
شود دوزخ و آتش، ترا رهنمای

۲۹۷
به عمرو! به پایان رسد این خطاب
که در اوست اندرز و پند و عتاب

۲۹۸
اگر گوش بسپاری بر راه حق
رهایی یابی ز نار و شقاق

۲۹۹
ولیکن اگر با معاویه‌ای
به دوزخ سپاری همه خاویه‌ای

۳۰۰
والسلام، ای عمرو! بدان کاین سخن
به پایان رسد با خدایی شدن

نتیجه‌گیری

نامه‌ی امام علی (ع) به عمرو بن عاص، چه در قالب نثر نهج‌البلاغه و چه در بازآفرینی حماسی، یک هشدار تاریخی و اخلاقی است. در این نامه، امیرالمؤمنین (ع) چهره‌ی عمرو را نمونه‌ای از انسانِ اسیر دنیا، فریب‌خورده‌ی قدرت و وابسته به باطل معرفی می‌کند. او با لحنی کوبنده، یادآور می‌شود که دنیا وفادار نیست و کسی که دین خود را به بهای زر و جاه بفروشد، در حقیقت سرمایه‌ی ابدی خویش را از دست داده است.

امام در این سخن، تنها به سرزنش بسنده نمی‌کند؛ بلکه در کنار نکوهش و تهدید، راه بازگشت را نیز می‌نمایاند. او عمرو را به توبه و بازگشت به حق فرا می‌خواند و یادآور می‌شود که اگر انسان از غفلت بیدار شود و به خدا پناه برد، درهای رحمت الهی همچنان گشوده است.

پیام کلی این نامه، فراتر از شخص عمرو بن عاص، هشداری برای همه‌ی انسان‌هاست: دل بستن به دنیا سرانجامی جز حسرت و عذاب ندارد، و تنها راه رهایی، پایداری بر حق، وفاداری به حقیقت و پیروی از عدالت الهی است.

بدین‌سان، این مثنوی ۳۰۰ بیتی کوشید تا زبان حماسه و شعر را در خدمت این پیام بلند قرار دهد؛ پیامی که همچنان برای انسان امروز نیز تازه و زنده است.

تهیه و تنظیم

دکتر علی رجالی 

 

  • علی رجالی
  • ۰
  • ۰

باسمه تعالی

نامه ای به عمرو بن عاص

متن نامه امام علی (علیه‌السلام) به عمرو بن عاص (‪نامه ۳۹ در نهج‌البلاغه  

تو دینت را تابع شخصی کرده‌ای که گمراهی‌اش آشکار است و پرده‌اش گسیخته، در مجلس خود به کریمان بد می‌گوید و در معاشرت بردبار را سفیه می‌خواند. تو دنبال او رفتی و بخشش او را خواستی، همچون سگی که از دنبال شیر درنده می‌رود و به چنگال او پناه می‌برد و منتظر چیزی می‌ماند که از شکارش روی زمین می‌افتد. با این رفتار دنیا و آخرتت را به باد دادی، و اگر به حق روی می‌آوردی، هر چه می‌خواستی به دست می‌آوردی. اگر خدا مرا بر تو و پسر ابی‌سفیان مسلّط کند، سزاوار کارهایتان را خواهید دید و اگر عاجز بمانید و باقی بمانید، آنچه در پیش دارید برایتان بدتر است. والسلام.

شرح و تأملی بر نامه

  • امام علی (علیه‌السلام) در این نامه به‌شکلی استعاری و حکیمانه عمرو بن عاص را به پیروی از دنیا و دنیاطلبان متهم می‌کند و هشدار می‌دهد که این رویکرد، به‌ویژه در برابر افرادی که حق را معنا نمی‌کنند، موجب هدر رفتن سعادت و فرصت‌ها خواهد شد.
  • استعاره "اتّباع‌الکلب للضرغام" (پیروی سگ از شیر درنده) بسیار گویا و ماندگار است؛ نشان می‌دهد که عمرو بن عاص انگیزه‌ای جز بهره‌جویی شخصی نداشته است.
  • عبارت «ولو بالحق أخذت أدرکت ما طلبت» حاکی از آن است که اگر عمرو راه حق را در پیش گرفته بود، می‌توانست به آنچه شایسته‌اش بود برسد؛ اما انتخاب مسیر ناصواب، همه چیز را تباه کرد.
  • هشدار نهایی امام درباره پیامدهای سخت‌تر برای عمرو و معاویه (پسر ابی‌سفیان) اگر امام بر آن‌ها غلبه یابد، دارای تأثیری بازدارنده و عبرت‌آموز است.

تهیه و تنظیم

دکتر علی رجالی 

  • علی رجالی
  • ۰
  • ۰

باسمه تعالی

تحلیلی بر نامه ای به اشعث

بیت‌ها:

به نام خدایی که بخشد توان
که بی او نباشد بقا در جهان
خدایی که بر خلق، رحمت گشود
به هر جان و دل نور حکمت فزود

تحلیل 
در آغاز نامه، شاعر با بیانی مسجع و پرشکوه، خداوند را به عنوان منبع توان و هستی معرفی می‌کند؛ کسی که بدون او، هیچ بقایی در جهان وجود ندارد. خداوند، رحمت خود را بر تمام خلق گشوده و به هر دل و جان، روشنایی حکمت افزوده است. این مقدمه، هم ستایش الهی است و هم یادآوری ضرورت توکل و آگاهی به قدرت و رحمت الهی.

۲. وصف علی (ع) و مقام امامت

بیت‌ها:

علی، آن امام صفا و یقین
که شد مقتدای همه مؤمنین
وصیِّ نبی، شیر حق، مرتضاست
که عدلش چراغ ره اولیاست

تحلیل 
در این بخش، مقام امام علی (ع) تشریح می‌شود؛ او نمونه‌ای از صفا و یقین است و هدایت‌گر تمام مؤمنان به سوی حقیقت. لقب «شیر حق» و «مرتضی» بر شجاعت و برگزیدگی او دلالت دارد و عدالت او چراغ راه پیشوایان و رهروان راه حق شمرده می‌شود.

۳. هدف نامه و اهمیت امانت

بیت‌ها:

نوشت آن امام رهِ حق‌ مدار
به اشعث، که شد والیِ آن دیار
امانت بُوَد این ولایت تمام
نه سرمایه‌ی جاه و کبر و مقام

تحلیل 
نامه با هدف راهنمایی والی منصوب شده، یعنی اشعث آغاز می‌شود. امام علی (ع) تصریح می‌کند که محور اصلی حکومت، امانت‌داری است، نه کسب جاه و مقام؛ یعنی اداره‌ی مردم باید بر عدالت و وفای به حقوق ایشان استوار باشد.

۴. هشدار در برابر ظلم و غفلت

بیت‌ها:

مبادا کنی بر خلایق جفا
که برگیرد از خاک، ظلمت‌سرا
نه جان را بماند صفا و نوا
نه دل را بماند امید و وفا

تحلیل 
شاعر هشدار می‌دهد که اگر والی بر مردم جفا روا دارد، دنیا پر از ظلم و تاریکی می‌شود و دل‌ها از صفا و امید خالی خواهد شد. این مصرع‌ها بیانگر اثر مستقیم رفتار حاکمان بر جامعه و روح مردم است.

۵. توصیه به دقت و مراقبت در رفتار

بیت‌ها:

به چشم پدر بین خلایق نگار
گروهی برادر، گروهی چو یار
چو آیینه شو در درون و برون
که بی‌عیب گردد ز تو هر فسون

تحلیل 
در اینجا، تاکید بر دقت و رعایت عدالت و حسن رفتار است. والی باید همه مردم را مانند فرزندان خود ببیند و درونی و بیرونی خود را مانند آیینه‌ای شفاف کند تا هیچ فسون و عیب در کردار و گفتارش باقی نماند.

۶. مسئولیت‌پذیری و توجه به آخرت

بیت‌ها:

کار تو را بهر خدمت امانت دهند
نه بهر طمع، جاه و شوکت دهند
مبادا که غافل شوی از خدا
که جز او نیابی به دل آشنا

تحلیل 
این بخش مسئولیت والی را یادآور می‌شود که امانتداری، تنها به دلیل خدمت و وفای به حق است، نه برای طمع یا شهرت. غفلت از خداوند، انسان را از راه راست دور می‌کند و دل را از آشنایی با حقیقت محروم می‌سازد.

۷. توصیه به عدالت و دوری از غرور

بیت‌ها:

مبادا که بینی به چشم غرور
که ماند تو را ملک و تاج و سرور
از این پس تو را بر رعیّت نظر
چو خورشید تابان، چو مهر پدر

تحلیل 
اینجا، امام علی (ع) یادآوری می‌کند که غرور و دل‌بستن به مقام و سلطنت، انسان را فریب می‌دهد. نگاه به مردم باید همراه با محبت و رافت باشد؛ همانند خورشید و مهر پدر که همه را فرا می‌گیرد.

۸. یاد خدا و خردمندی در عمل

بیت‌ها:

به هر کار باید خرد پیشه کرد
هماره به هر کار اندیشه کرد
به دنیا مشو غافل از عدل و داد
که یاد تو ماند "رجالی" به یاد

تحلیل 
در پایان، بر اهمیت خرد، تدبیر و تفکر مداوم در همه امور تأکید شده است. غفلت از عدالت و ارزش‌های معنوی باعث فراموشی در یاد مردم می‌شود، ولی یادگارِ آدمی زمانی باقی می‌ماند که اعمال او همراه با عدالت و خرد باشد.

نویسنده

دکتر علی رجالی 

  • علی رجالی
  • ۰
  • ۰

باسمه تعالی
نامه ای به اشعث

فرازی از نهج البلاغه(۴)

 

به نام خدایی که بخشد توان
که بی او نباشد بقا در جهان

 

 

خدایی که بر خلق، رحمت گشود
به هر جان و دل نور حکمت فزود

 

 

ستایش خداوند جان را سزاست
که یادش شفای دلِ مبتلاست

 

 

علی، آن امام صفا و یقین
که شد مقتدای همه مؤمنین

 

 

وصیِّ نبی، شیر حق، مرتضاست
که عدلش چراغ ره اولیاست

 

 

نوشت آن امام رهِ حق‌ مدار
به اشعث، که شد والیِ آن دیار

 

 

 امانت بُوَد این ولایت تمام

نه سرمایه‌ی جاه و کبر و مقام 

 

 

مبادا کنی بر خلایق جفا
که برگیرد از خاک، ظلمت‌سرا

 

 

نه جان را بماند صفا و نوا
نه دل را بماند امید و وفا

 

 

که این خانه‌ی ظلم و جور و شرار

ندارد دوامی ، در این روزگار

 

 

به چشم پدر بین خلایق نگار
گروهی برادر، گروهی چو یار

 

 

 چو آیینه شو در درون و برون
که بی‌عیب گردد ز تو هر فسون

 

 

نگاه خلایق به امثال توست
به کردار و رفتار و اعمال توست

 

 

 اگر ره به باطل کنی آشکار

 شود دین و دنیا همه نابکار

 

 

تو را بهر خدمت امانت دهند
نه بهر طمع، جاه و شوکت دهند

 

 

 مبادا که غافل شوی از خدا
که جز او نیابی به دل آشنا

 

 

 

 به روزی که گیرند آن جان تو

نه قدرت بماند، نه فرمان تو

 

 

 تو ماندی و اعمال و کردار تو
کتاب خدا گشته معیار تو

 

 

مبادا شتابان شوی در امور
که باشد پشیمانیت در عبور

 

 

تو در راه عدل و صفا ره سپار
که یاری رساند تو را کردگار

 

 

لذا از عدالت تو غافل مشو
به دنیا و زرقش تو مایل مشو

 

 

جهان زود گردد به پایان کار
مبادا بمانی به غفلت دچار

 

 

مبادا که بینی به چشم غرور
که ماند تو را ملک و تاج و سرور

 

 

از این پس تو را بر رعیّت نظر
چو خورشید تابان، چو مهر پدر

 


 

اگر در ره حق کنی عدل و داد

خدا بر تو لطفی دو چندان نهاد

 

مبادا که بینی به چشم هوس
که این تخت و این جاه ماند به کس

 

 

به هر کار باید نظر بر خدا
که او پادشاه است و ما را وفا

 

 

به یاد ابد باش و فردای دین
که پاداش گیرد دلِ پاک‌بین

 

 

 

 

 به هر کار باید خرد پیشه کرد
هماره به هر کار. اندیشه کرد
 

 

 

 

به دنیا مشو غافل از عدل و داد
که یاد تو ماند "رجالی"‌ به یاد

 

 

 

 

 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سراینده
دکتر علی رجالی 

  • علی رجالی
  • ۰
  • ۰

باسمه تعالی 

مثنوی نامه‌ای به اشعث 

در دست  ویرایش 

نهج‌البلاغه، کتابی است جاویدان که در بردارنده‌ی سخنان امام علی(ع) ـ آن پیشوای عدالت و حقیقت ـ می‌باشد؛ سخنانی که چراغ راه انسان‌ها در همه‌ی روزگاران است. یکی از این گنجینه‌های نورانی، نامه‌ی پنجم نهج‌البلاغه خطاب به «اشعث بن قیس» والی آذربایجان است.

امام در این نامه، حقیقتِ ولایت و حکومت را به عنوان امانت الهی بیان می‌کند، والى را از ستم و خیانت برحذر می‌دارد و او را به عدالت، خدمت به مردم، آبادانی زمین و یاد قیامت فرا می‌خواند.

این نوشته، کوششی است در بازآفرینی این نامه‌ی شریف در قالب منظومه‌ای حماسی با وزن مثنوی.
منظومه در ۳۰۰ بیت و در سه بخش سروده شده است:

  • بخش نخست به تبیین مقام ولایت و امانتداری می‌پردازد.
  • بخش دوم به اصول عدالت، مردم‌داری و خدمت به جامعه توجه دارد.
  • بخش سوم با لحنی عبرت‌آموز، به یاد فنا، حسابرسی قیامت و حکمت‌های پایانی اشاره می‌کند.

امید است که این کوشـش کوچک، گامی در پاسداشت معارف علوی و پیوند دل‌ها با سرچشمه‌ی نور باشد.

 فهرست

منظومه نامه امام علی(ع) به اشعث 

مقدمه ............................................. ص ۱

بخش اول: مقام ولایت و امانتداری (۱–۱۰۰)

  • جایگاه حکومت در نگاه امام علی(ع)
  • والی به عنوان نماینده خدا در میان مردم
  • هشدار نسبت به طمع و سوءاستفاده از مقام

بخش دوم: عدالت و مردم‌داری (۱۰۱–۲۰۰)

  • ضرورت آبادانی و عمران زمین
  • مردم یا «برادران دینی» یا «یاوران در حق»
  • هشدار درنده‌خویی و خون‌آشامی در حکومت
  • اصول رفتار عادلانه و پرهیز از خیانت

بخش سوم: عبرت و حکمت پایانی (۲۰۱–۳۰۰)

  • یاد مرگ و فناپذیری دنیا
  • شتاب نکردن و سستی نورزیدن در امور
  • حسابرسی الهی و نقش عمل در آخرت
  • سرانجام نیکوکاران و عاقبت ستمکاران

پایان منظومه .................................... ص ۳۵

 ساختار پیشنهادی منظومه

  1. بخش اول: مقام ولایت و امانتداری

    • ۱۰۰ بیت
    • معرفی جایگاه حکومت در نگاه امام علی(ع)
    • یادآوری اینکه والی نماینده خدا در میان مردم است
    • تأکید بر امانت بودن مسئولیت
  2. بخش دوم: عدالت و مردم‌داری

    • ۱۰۰ بیت
    • توصیه‌های امام به پرهیز از ستم و درنده‌خویی
    • مردم یا «برادر دینی» یا «یاور در حق» هستند
    • نقش والی در آبادانی و عمران
  3. بخش سوم: عبرت و حکمت پایانی

    • ۱۰۰ بیت
    • هشدار به شتاب‌زدگی یا سستی در امور
    • یادآوری فنا و پایان همه کارها
    • تأکید بر اینکه خیر را خدا شتاب می‌دهد و شرّ را نه

 نمونه آغاز 

به نام خداوند بخشنده‌ کام
که بر جان و دل می‌فزاید مرام

جهان‌آفرینی که جان پرورَد
ز نور حقیقت دلان را خَرَد

علی، آن امام عدالت‌پرور
که در راه حق بود تیغ و سپر

نوشت از صفای دل و جان خویش
خطابی به اشعث، به فرمان خویش

که ای مرد، والی شدی بر دیار
امانت بُوَد کار و عهد و وقار

بدان این ولایت امانت‌گری است
نه راه طمع، نه ره داوری است

بخش نخست: امانت حکومت 

۱. به نام خدای جهان‌آفرین
که بخشنده است و دل‌آور، معین

۲. خدایی که جان‌ها ز او جان گرفت
دل اهل معنا ز ایمان گرفت

۳. خدایی که بر خلق، رحمت گشود
به هر جان و دل نور حکمت فزود

۴. سپاس آن خدای یکتا کنیم
که او را به جان، مقتدا می‌کنیم

۵. علی آن امام عدالت‌گُذار
که شد بر جهانیان رهبر و یار

۶. وصیّ رسول خدا، مرتضی
که بر عدل او دل بُوَد رهنما

۷. به تیغش امان یافت مظلوم و مست
ز عدلش جهان شد چو باغ به دست

۸. نوشت آن امام رهِ حق‌پرست
به اشعث که بر دیاری نشست

۹. چنین گفت کای مردِ مأمور کار
بدان کاین ولایت امانت‌گذار

۱۰. خدا را تو را آزمونیست سخت
که آیا کنی عدل یا ظلم و بَخت؟

۱۱. تو بر مردمان دیده‌بان خدایی
به عدل آشنا، بر ره آشنایی

۱۲. تو را داد بر ملک، فرماندهی
ببین تا چه داری به جان آگهی

۱۳. مبادا به ظلمی دل آزارشان
مبادا بگیری تو اندوختشان

۱۴. امانت بُوَد این ولایت تمام
نه سرمایه‌ی جاه، نه راه مرام

۱۵. به هر جان تو را حصّه‌ای داده‌اند
به هر دل تو را رشته‌ای داده‌اند

۱۶. تو باید که در حفظ این عهد پاک
بکوشی شب و روز، بی‌ترد و باک

۱۷. مبادا کنی بر خلایق ستم
که بشکافی از خون دل‌ها حرم

۱۸. تو را جز زمین آبادان، نصیب
نباشد ز ملک و ز زر، جز فریب

۱۹. پس ای والی آذربایجان، بدان
که آباد کن ملک را بی‌گمان

۲۰. هر آنکس که اصلاح بسیار کرد
ز دنیا و دین، بهره بسیار بُرد

۲۱. تو را جز به آباد کردن، رهی؟
جز این نیست بر کار مردم بهی

۲۲. مبادا چو گرگی درنده شوی
به مال و به خونشان پرنده شوی

۲۳. که این مردمان یا برادر تو
و یاور شوند از برای تو، نو

۲۴. تو را یاوری در ستاندن حقوق
که بینی ز عدل و صفا، آن فروق

۲۵. تو را بر خلایق خدا آزمود
که آیا تو نیکو کنی یا فسود

۲۶. چو آیینه باشی درون و برون
که بی‌عیب گردد ز تو این فسون

۲۷. نگردند مردم به جز بر امیر
پس ای مردِ عاقل، تو باشی چو شیر

۲۸. ولیکن به عدل و به رحمت بزی
نه چون گرگ خون‌خواره، بی‌دل، تَپی

۲۹. چو مردم ببینند تو رهنما
بر آن ره روند از تو بی‌ریا

۳۰. اگر ره به باطل نمایی به خلق
شود دین و دنیا چو ویران شِقَلق

۳۱. پس ای مرد، تقوای حق پیش گیر
به عدل و صفا بر جهان کیش گیر

۳۲. خدا را تو دادی دل و جان خویش
مبادا که بفروشی ایمان خویش

۳۳. نه این تخت و تاج است ماندنی
نه این ملک و مال است پاینده نی

۳۴. تو را بهر خدمت امانت دهند
نه بهر طمع، جاه و شوکت دهند

۳۵. مبادا که غافل شوی از خدا
که این منصبت می‌رود زود، هَلا

۳۶. به روزی که بستانَدَت جانِ پاک
نه لشکر بماند، نه مال و نه خاک

۳۷. تو ماندی و اعمال و کردار تو
کتاب خدا گشته معیار تو

۳۸. مبادا که در ظلم آری خطا
که بگریزَد از تو دلِ آشنا

۳۹. خدا را به یاد آر در هر عمل
که او می‌دهد روز و شب بر تو دل

۴۰. اگر بر رعیت کنی مهربان
شود نام نیکت به دوران عیان

۴۱. وگر ظلم پیشه کنی، وای تو
که گردد ستم‌گر، ز رسوایی تو

۴۲. به هر کار بنگر تو در عاقبت
مکن پیش از اندیشه‌ها، هیبت

۴۳. مبادا شتابان شوی در امور
که باشد پشیمانی‌ات در عبور

۴۴. مبادا به تأخیر اندازی صلاح
که آید به تو خسران و افتضاح

۴۵. زمان هر کاری به وقتش رسد
که هر چیز وقتی به حقش رسد

۴۶. چو نیکی بود، حق شتابان دهد
چو شر بود، آن را شتابان نهد

۴۷. جهان بُوَد این، پر ز آزمون
که گردد نمایان در او خیر و شوم

۴۸. تو در راه عدل و صفا ره سپار
که بگشاید از تو خداوند کار

۴۹. مبادا که بینی جهان را به خویش
که این ره نباشد سزاوار کیش

۵۰. زمین جز به آباد کردن نماند
همه نام بد در جهان بر تو ماند

۵۱. اگر باغ ایمان کنی سبز و شاد
به فردوس جاوید خواهی تو باد

۵۲. ولی گر به بیداد و ظلمی رسی
به خسران دنیا و عقبی کسی

۵۳. پس ای اشعث، از عدل غافل مشو
به دنیا و مال و طمع دل مشو

۵۴. به هر حال در بندگی کوش تو
که در بندگی یابی آغوش تو

۵۵. خدایی که جانت بداده امان
تو را آزموده به هر امتحان

۵۶. مبادا بیند در عمل جز فساد
که رسوا شوی پیش خلق و معاد

۵۷. بگیر این ولایت چو ودیعه‌ای
نه چون ملک و مال و طبیعه‌ای

۵۸. تو را چون خدایی چنین آزمود
ببین تا چه در راه حق می‌سرود

۵۹. جهان زود گردد به پایان کار
مبادا بمانی به غفلت دچار

۶۰. چو نیکی کنی جاودان ماند نام
چو بیداد، گردد جهانت حرام

۶۱. مبادا که بینی به چشم غرور
که ماند تو را ملک و تاج و سرور

۶۲. ز دنیا نماند به کس بهره‌ای
مگر آنچه بنشاند در مزرعه‌ای

۶۳. تو زین کار آباد باید کنی
ره عدل و تقواست باید کنی

۶۴. نه مال است ماندنی و نه زمین
نه این تخت و کاخ و نه باغ و نگین

۶۵. به عدل است ماندن به نام بلند
به ظلم است رفتن به قعر نژند

۶۶. تو را ای امیر آزمودند سخت
که آیا بُوَد عدل یا جور بخت؟

۶۷. پس از این، تو را بر رعیت نظر
چو پدری مهربان، چو نوری سحر

۶۸. مبادا که بینی به چشم شکار
که مال و رعیت تو را شد شکار

۶۹. به یاد آور آن روز سخت حساب
که دوزخ بود بهر مرد شتاب

۷۰. وگر در ره حق کنی عدل و داد
بهشت ابد بر تو آید گشاد

۷۱. مبادا کنی با رعیت جفا
که گردد ز عدلت جهان پر صفا

۷۲. اگر مهربانی، خدایت دهد
همه خیر دنیا و عقبی دهد

۷۳. مبادا که بینی به چشم هوس
که این تخت و این جاه ماند به کس

۷۴. به هر کار باید نظر بر خدا
که او پادشاه است و ما را جزا

۷۵. نه این لشکر آید به کار تو روز
نه این مال و مکنت، نه آن خاک و روز

۷۶. تو ماندی و اعمال خویش آشکار
که در پیش یزدان بود اعتبار

۷۷. مبادا که غافل شوی از رهی
که عدل است و تقواست تنها بهی

۷۸. خداوند بیداد را برکند
به ظالم همیشه بلا آورد

۷۹. ولیکن به عادل عطا می‌کند
به هر دو سرا او صفا می‌کند

۸۰. پس ای والی آذربایجان پاک
مکن جز به تقوا و عدل و ملاک

۸۱. تو را آزمونیست دشوار و سخت
که آیا کنی عدل یا ظلم و بخت؟

۸۲. چو در عدل بینی جهان را به‌کام
شود نام نیکت به دوران تمام

۸۳. ولی گر به بیداد روی آوری
به فردای محشر چه پاسخ بری؟

۸۴. جهان ماند بی‌قدر و بی‌اعتبار
نه این مال ماند، نه این شهریار

۸۵. به هر کار باید خرد پیشه کرد
که بی‌خردی مرد را کور کرد

۸۶. مبادا شتابان شوی در صلاح
که آید به پایت شکستی و آه

۸۷. مبادا به تأخیر اندازی رهی
که فوت شود بر تو آن آگهی

۸۸. زمان است میزان هر کار و بار
به هنگام خود باید آید به کار

۸۹. اگر خیر باشد، خدا زود دهد
وگر شر بود، هیچ شتابی نهد

۹۰. جهان آزمونی است بس بی‌قرار
که بر مرد گردد نمایان عیار

۹۱. پس ای اشعث، از عدل غافل مشو
به راه خدا جز به باطل مرو

۹۲. خدا را به هر لحظه یاد آر و بس
که در یاد او یابی آرام و کس

۹۳. نه دنیا بماند، نه این پادشاه
نه قدرت بماند، نه آن اشتباه

۹۴. به یاد ابد باش و فردای دین
که پاداش گیرد دلِ پاک‌بین

۹۵. تو را چون خدایی چنین آزمود
مبادا که بر ظلم باشی حسود

۹۶. به هر حال ره عدل باید گرفت
ره بیداد را باید از دل گرفت

۹۷. به نام خدا عدل را پیشه کن
به اخلاص، هر لحظه اندیشه کن

۹۸. چو در عدل باشی تو محبوب خلق
ببینی ز یزدان همه فیض و دَلق

۹۹. ولی گر ز عدل و صفا بگذری
به فردای محشر چه پاسخ بری؟

۱۰۰. پس ای مردِ والی، بترس از خدا
که او می‌دهد پادش، در ماجرا

بخش دوم: عدالت و مردم‌داری 

۱۰۱. امام عدالت، به نامه چنین
نوشت اندر آن عهد پاک و گزین

۱۰۲. که ای اشعث، ای والی روزگار
ببین تا چه باشی تو در کار زار

۱۰۳. رعیت نه دشمن، نه مال تو اند
همیشه امانت به حال تو اند

۱۰۴. مبادا که بینی چو صید و شکار
که بخری به ظلم از جهان اعتبار

۱۰۵. رعیت امانت، چو فرزند توست
نه آن گنج پنهان که پیوند توست

۱۰۶. یکی بر تو همچون برادر به دین
دگر یاوری در ره آفرین

۱۰۷. همه بنده‌ی خالق کردگار
که دارد بر ایشان تو را رهسپار

۱۰۸. تو را رهبر و پاسبان کرده‌اند
به تقوا و عدلت نشان کرده‌اند

۱۰۹. مبادا که چون گرگ خون‌خوار شوی
به خون و به مال‌شان طلبکار شوی

۱۱۰. به رحمت بساز و به مهر آوریش
به عدل و صفا رهگذر آوریش

۱۱۱. رعیت دل‌آشفته و زخم‌خور
نپاید به فرمان ظلم و شرر

۱۱۲. چو والی شود بی‌صفا و امان
جهان گردد آکنده از دودمان

۱۱۳. ولیکن اگر مهربانی کند
جهان را چو باغ جوانی کند

۱۱۴. تو در چشم مردمان آیینه‌ای
که بینند کردار بی‌کینه‌ای

۱۱۵. به نیکی چو باشی، به نیکی روند
به باطل چو آیی، به باطل تنند

۱16. تو را واجب است آشنایی به راه
که در او نباشد فریب و گناه

۱۱۷. بترس از دعای دلِ دردمند
که گردد به شب‌های غم، مستمند

۱۱۸. دعای ستمدیده بالا رود
به درگاه ربّ جلیل آید وُد

۱۱۹. خدا بشنود ناله‌ی زخم‌خورد
به عدلش کند ظالمی را ستُرد

۱۲۰. مبادا که دُرّ خونِ مردم خوری
که فردا به آتش درافتد سری

۱۲۱. تو مالک نه بر جان، نه بر مالشان
تو را پاسبان است بر حالشان

۱۲۲. اگر دادشان را بگیری تمام
شود نام نیکت به دوران مقام

۱۲۳. وگر نه، ز بیداد و ظلمی به دل
شود نام ننگت به دوران خجل

۱۲۴. تو را بایدم رحمت اندر عمل
نه جور و جفا، نه ره بی‌خجل

۱۲۵. بپرور دل از مهر و از عدل پاک
که عدل است سرمایه‌ی دهر و خاک

۱۲۶. رعیت چو بیند تو را دادگر
شود دل به آرامی از رنج و شر

۱۲۷. ولی گر ببینند ظلمی به تو
شود خشم یزدان گران بر عدو

۱۲۸. به بیداد مگشای در بر خلایق
که بیزار گردد دل از تو حقایق

۱۲۹. تو را مردمان همچو سرمایه‌اند
که در عدل و رحمت به پوینده‌اند

۱۳۰. مبادا که این سرمایه ضایع کنی
به بیداد و کین کار شایع کنی

۱۳۱. به نیکی بماند اثر در جهان
به بیداد ماند فقط داستان

۱۳۲. به عدل است والا شدن در زمین
به ظلم است پست و خوار و غمین

۱۳۳. اگر مردمان را به حق رهبری
خدا در جهان نام نیکت بری

۱۳۴. ولی گر به جور و جفا ره بری
به فردا به دوزخ سزاوار تری

۱۳۵. رعیت چو آیینه‌ی والی است
نمایانگر عدل و اعمالی است

۱۳۶. به چشم تو بینند کردار خویش
به رفتار تو سازند بنیاد خویش

۱۳۷. پس ای اشعث، ای والی بی‌ریا
مباشی به مردم تو جز با وفا

۱۳۸. تو را بر رعیت خدایی گماشت
به عدل و امانت تو را برگزاشت

۱۳۹. اگر خائن آیی به این کار پاک
شود نام ننگت چو بر سنگ و خاک

۱۴۰. ولی گر وفادار باشی به عهد
خدا بر تو بخشد سعادت به مَهد

۱۴۱. به مهری که با خلق داری، ببین
شود بر تو آسان رهِ دین و دین

۱۴۲. به ستم، دل‌ها شود آکنده ز داغ
به عدل، آید از آسمان بار باغ

۱۴۳. مبادا کنی فرق در بین خلق
که این ظلم گردد چو آتش به دَلق

۱۴۴. همه بنده‌اند و همه بر خدا
یکی را مکن بر دگر بی‌دریغا

۱۴۵. به هر کس به حق بایدت بنگری
نه بر مال و مکنت به دل پروری

۱۴۶. تو باید چو پدری مهربان
به یتیمان و مسکین و درماندگان

۱۴۷. به دل‌های آنان چو مرهم بزن
که بگریزد از جان‌شان هر محن

۱۴۸. چو والی به خونخواری آید به کار
جهان گردد از عدل و تقوا تهی‌بار

۱۴۹. ولیکن اگر والی از عدل گفت
جهان را به مهر و صفا در نوشت

۱۵۰. تو را آزمون است هر روزگار
که آیا به نیکی کنی یادگار

۱۵۱. مبادا که در ملک چو دیو شوی
که درنده و خون‌ریز و پست و غوی

۱۵۲. تو را بر رعیت خدا ناظر است
که بینَد عمل‌ها، خدا قادر است

۱۵۳. مبادا فراموش گردد ز یاد
که فردا به محشر رسد کار داد

۱۵۴. ز هر کس حسابی ست گیرد خدای
نه پنهان شود کار تو در خفای

۱۵۵. چو اشعث، به عدل آشنا باش تو
به یزدان وفادار و شیدا باش تو

۱۵۶. به هر کار تدبیر باید نخست
که بی‌تدبیر آید پشیمانی‌ات دوست

۱۵۷. مبادا که کاری به تندی کنی
که بر عاقبت درد و رنجی زنی

۱۵۸. مبادا به تأخیر اندازی عمل
که گردد به حسرت تو را مشتعل

۱۵۹. هر آن کار وقتی و وقتی تمام
که بیرون از آن وقت گردد حرام

۱۶۰. چو وقتش رسید آن عمل را بکن
مبادا ز تأخیر جان را شکن

۱۶۱. مبادا به هنگامه‌ی کار خیر
تو غافل شوی و شوی بی‌پیر

۱۶۲. خدا هر عمل را سرآمد دهد
به هنگام آن، نیک سامان نهد

۱۶۳. اگر کار نیکی به پیش آیدت
خدا زود رحمت عطا سازدت

۱۶۴. وگر کار شرّ است و بدخواهی است
به تأخیر افتد که بی‌راهی است

۱۶۵. پس ای اشعث، این رازها را شنو
به حکمت، ره زندگانی بجو

۱۶۶. جهان آزمایشگه بنده‌هاست
که هر کس چه دارد، بر او برملاست

۱۶۷. تو را بر رعیت خدا آزمود
که آیا به عدل و وفا می‌سرود؟

۱۶۸. مبادا خیانت کنی در امان
که گردد تو را ننگ در هر زمان

۱۶۹. به یاری رعیت بمان ای امیر
که بی‌رحم بودن نباشد به خیر

۱۷۰. تو را نام نیکو بماند اگر
به نیکی کنی بهر خلق سحر

۱۷۱. ولی گر به جور و جفا ماندی
به نفرین مردمان نشاندی

۱۷۲. تو را گر دعای نکو همراه شد
به فردا بهشتت چو درگاه شد

۱۷۳. ولی گر دعای ستمدیده بود
به نفرین او جانت آلوده بود

۱۷۴. به عدل است آرام خلق جهان
به ظلم است آشوب و رنج و فغان

۱۷۵. تو را از برای عدالت گماشت
نه آن‌که به بیداد نامت بگاشت

۱۷۶. اگر عادل آیی به این عهد پاک
خدا بر تو بخشد ز الطاف خاک

۱۷۷. ولی گر خیانت کنی در عمل
به فردا تو باشی به آتش بدل

۱۷۸. جهان را ببین، بی‌وفا و فریب
نماند به کس جز عمل در نصیب

۱۷۹. پس ای مرد، کاری کن اکنون به عدل
که فردا نگردی ز حق بی‌بدل

۱۸۰. جهان ناپسند است جز عدل و دین
که ماند به جا جز صفای یقین

۱۸۱. به یاری رعیت بمان بی‌غرور
که این کار باشد رهِ کارساز نور

۱۸۲. مبادا فراموش گردد تو را
که فردا جزا در پی ماجرا

۱۸۳. رعیت به عدل تو آسوده است
به بیداد تو روزشان بوده است

۱۸۴. تو را رهبر و پاسبان کرده‌اند
به تقوا و عدلت نشان کرده‌اند

۱۸۵. مبادا به ظلم و به بیداد زی
که گردی به فردا تو آتش‌فَزی

۱۸۶. به رحمت، به مهر، به عدل و وفا
بساز این ولایت چو باغ صفا

۱۸۷. تو را هر عمل آیدت پیش روی
به داور دهد داوری نکته‌جوی

۱۸۸. خداوند بیند، حساب آورد
به میزان عدلش عتاب آورد

۱۸۹. تو را جز به عدل و صفا راه نیست
به بیداد ماندن سزاوار نیست

۱۹۰. تو را رهبر خلق رحمت بود
نه آن ظلم و بیداد و محنت بود

۱۹۱. اگر نیک‌نامی همی‌خواهی‌ات
به عدل و امانت بیار راهیت

۱۹۲. ولی گر ز تقوا و عدل بگذری
به نفرین مردان گرفتار تری

۱۹۳. به هر کار باید به عدل آوری
که نامت به دوران به جا پروری

۱۹۴. وگر جز به بیداد ره بگشایی
به نفرین اهل جهان بسپاری

۱۹۵. پس ای اشعث، این عهد یادت بمان
به عدل و صفا بر، به مهر و امان

۱۹۶. جهان را به تقوا توان ساختن
نه با ظلم و بیداد و خون ریختن

۱۹۷. به عدل است ماندن به نام بلند
به بیداد رفتن به قعر نژند

۱۹۸. تو را نام نیکو به عدل آیدت
به بیداد رسوایی آیدت

۱۹۹. پس این عهد را در دل و جان بگیر
به یزدان وفادار باش و به خیر

۲۰۰. اگر مرد عدلی، تو جاوید باش
وگر ظالمی، در جحیمید باش

بخش سوم: عبرت و حکمت پایانی 

۲۰۱. جهان را ببین، ای امیر زمان
که گردد فناکار، بی‌پای و جان

۲۰۲. چه بسیار شاهان که بگذاشتند
جهان را به مردن رها داشتند

۲۰۳. نه آن تخت ماند و نه آن تاج و مال
بجز نام نیکو نماند از مجال

۲۰۴. اگر نام بد ماند، ماند چو داغ
که آتش زند در دل نسل و باغ

۲۰۵. پس ای مرد هوشیار، پند آورید
ز مرگ و ز فردای بند آورید

۲۰۶. مبادا که غافل شوی از حساب
که آن روز گردد بر اهل خراب

۲۰۷. هر آن کس که در ظلم و بیداد زیست
به فردا به آتش گرفتار بیست

۲۰۸. هر آن کس که در عدل و تقوا بماند
به فردوس جاوید مأوا بخواند

۲۰۹. جهان را چو مهمان‌سرایی ببین
که فردا بمانی نه در او یقین

۲۱۰. به امروز باید عمل ساختن
نه فردا به حسرت دل انداختن

۲۱۱. اگر نیکویی آوری در عمل
بمانی سرافراز در پای‌گِل

۲۱۲. وگر جز به بیداد و ظلم آوری
به نفرین مردم گرفتار تری

۲۱۳. به هر کار تدبیر باید نخست
که بی‌تدبیر آید پشیمانی‌ات دوست

۲۱۴. مبادا که در کارها شتابی
که گردد ز آن راه تو پرخرابی

۲۱۵. مبادا که تأخیر باشد به خیر
که فرصت نماند به فردا، ز دیر

۲۱۶. به وقت عمل هر چه باید بکن
که فردا به تأخیر جان را مَسوزن

۲۱۷. چو تقدیر هر کار دارد زمان
به هنگام آن کن عمل را عیان

۲۱۸. خدا در همه کار حکمت نهاد
به هر چیز او راه قدرت گشاد

۲۱۹. اگر کار نیکو به هنگام شد
به رحمت، درِ خیر بر بام شد

۲۲۰. وگر کار شرّ است و بیداد محض
خدا آن‌چنان کار ننهد به غرض

۲۲۱. پس ای مرد، از شر بپرهیز سخت
که فردا ببینی عذابش به بخت

۲۲۲. جهان امتحان است و مردان در آن
همی آزموده شوند در زمان

۲۲۳. تو را هم کنون آزمودست حق
که آیا به نیکی کنی کار صدق

۲۲۴. به مردم وفادار و خدمتگر آی
که این کار باشد ره مهر و جای

۲۲۵. مبادا فراموش داری خدا
که بیناست و داناست بر هر خطا

۲۲۶. هر آن کار پنهان کنی در نهان
نماید به فردا چو روز عیان

۲۲۷. به هر گام و هر فعل و هر ماجرا
خدا هست دانای آن ماجرا

۲۲۸. مبادا که پنداری از او گریز
که در محضر اوست همه رستخیز

۲۲۹. تو را زاد و توشه در این ره عمل
که ماند به فردا چو سرمایه‌دل

۲۳۰. به دنیا مبند اعتماد ای عزیز
که فردا شوی خاک و عبرت‌پذیر

۲۳۱. جهان بی‌وفا را چه در دست توست؟
همه مال دنیا چو خواب و هُست

۲۳۲. به فردا نماند از آن یک نشان
بجز نام نیکو در این داستان

۲۳۳. تو باید که در ملک یزدان روی
نه در مال مردم چو دیوان‌خوی

۲۳۴. تو را بهر این کار یزدان گزید
نه آن‌که به بیداد مردم کشید

۲۳۵. به عدل و صفا کار را پیش بر
که ماند ز تو یاد پاکی به سر

۲۳۶. وگر جز به بیداد بر ره شوی
به آتش، به فردا گرفتار شوی

۲۳۷. جهان چون سرای گذرگاه‌هاست
نه آن خانه‌ی جاودان و بقاست

۲۳۸. تو ای اشعث، از این جهان پند گیر
که فردا به خاکی شوی ناگزیر

۲۳۹. به امروز باید به عدل و وفا
بسازی تو بنیاد فردای ما

۲۴۰. که فردا چو بر دوزخ آید ندا
ندارد کسی جز عمل رهنما

۲۴۱. به عدل است ره در بهشت خدا
به ظلم است ره در جحیم فنا

۲۴۲. پس این را بدان تا به فردا شوی
به باغ سعادت هویدا شوی

۲۴۳. مبادا که بر ظلم دل بندگی
که در آتشش جان همی‌زندگی

۲۴۴. به رحمت بمان، تا به رحمت رسی
به بیداد مرو، تا به لعنت رسی

۲۴۵. اگر والیی، عادل و دادگر
بمانی به تاریخ چون برگ زر

۲۴۶. وگر والیی، ظالم و ستمگر
بمانی به تاریخ چون ننگ و شر

۲۴۷. جهان یاد نیک از تو خواهد به جا
به شرطی که باشی تو بر حق، وفا

۲۴۸. تو را پند دادم به مهر و صفا
به یزدان سپردم ره ماجرا

۲۴۹. مبادا که غافل شوی از سرانجام
که فردا تو باشی گرفتار و خام

۲۵۰. تو را عهد این نامه یادت بمان
به هر گام و هر کار و هر داستان

۲۵۱. به دنیا مشو فخر و مغرور و مست
که چون بگذرد، خاک باشد نشست

۲۵۲. همه مال دنیا به یک دم شود
به باد فنا در شکم کم شود

۲۵۳. بماند فقط عدل و تقوای تو
به فردا شود زاد و سرمای تو

۲۵۴. به محرومان بخش و به یتیمان نظر
که این کار باشد ره اهل بشر

۲۵۵. به بیمار بنگر، به نادار هم
که این است در ملک یزدان قلم

۲۵۶. به اشک یتیمان مکن بی‌وفا
که گردد به آتش دلت مبتلا

۲۵۷. به آه ستمدیدگان گوش کن
که این است در ملک رهروش کن

۲۵۸. اگر بشنوی ناله‌ی بی‌نوای
به فردا تو باشی رها از بلای

۲۵۹. ولی گر به آن ناله بی‌اعتنا
به دوزخ شوی مبتلا در جزا

۲۶۰. به عدل است آرام و آسودگی
به ظلم است اندوه و فرسودگی

۲۶۱. تو را این جهان فرصت امتحان
به هر روزگار است آزمون نهان

۲۶۲. مبادا که غافل شوی از پیام
که فردا تو باشی گرفتار دام

۲۶۳. علی گفت این پند را از دلش
به مهر و وفا داد بر حاصلش

۲۶۴. که اشعث، تو را ره به تقواست باز
به بیداد مرو، کز عذاب است راز

۲۶۵. جهان را ببین سر به پایان بود
بجز عدل، هیچش نمایان بود

۲۶۶. به فردا چو بنگری، دنیا فناست
بماند فقط عدل و راه خداست

۲۶۷. مبادا غرورت به دنیا کشد
که آتش تو را در جحیم افکند

۲۶۸. ز دنیا ببر مهر و بر حق بمان
که این است ره در بهشت جاودان

۲۶۹. تو را نامه‌ی من چراغ رهی
که در ظلمت شب تو را آگهی

۲۷۰. به هر کار، یاد خداوند کن
به تقوا دل و جان خود پند کن

۲۷۱. که بی‌ذکر حق، دل شود بی‌صفا
به یاد خدا، دل شود پر وفا

۲۷۲. جهان، امتحان است و سختی در آن
بمانی به تقوا تو مرد زمان

۲۷۳. مبادا که غافل شوی زین رهی
که فردا به آتش شوی آگهی

۲۷۴. تو را راه تقوا، ره زندگی
به بیداد، راهی‌ست سر بندگی

۲۷۵. جهان ناپسند است جز عدل و دین
که باشد چراغ ره راستین

۲۷۶. به یزدان وفادار و خدمتگر باش
به مهر و صفا چون پدر بر فراش

۲۷۷. رعیت امانت، تو را در کف است
که فردا حسابش به داور صف است

۲۷۸. مبادا کنی ظلم در این امان
که گردد تو را ننگ در هر زمان

۲۷۹. جهان پر ز عبرت به چشم خرد
ببینی که با ظلم کس برنخَرد

۲۸۰. به تقوا بمان، تا بمانی عزیز
به بیداد، مانی تو خوار و ستیز

۲۸۱. تو را پند دادم به جان ای امیر
به گوش دل اکنون بکن زینت گیر

۲۸۲. که این نامه از جان علی آمدست
که بر اهل تقوا ولی آمدست

۲۸۳. علی آن امام عدالت‌پرور
که در راه یزدان بود تاجور

۲۸۴. ز مهر و وفا گفت با اشعثش
که رهبر به تقوا بود رهگذرش

۲۸۵. مبادا که از عدل بگذاری او
که فردا تو باشی گرفتار جو

۲۸۶. جهان بی‌وفاست و فناکار آن
بماند فقط عدل در هر زمان

۲۸۷. تو را بر رعیت امانت بمان
به عدل و صفا ساز این داستان

۲۸۸. مبادا که بیداد ره بگشایی
که در آتش دوزخ بسُرایی

۲۸۹. تو را زاد و توشه عمل خواهدت
نه مال و نه جاه و نه زر خواهدت

۲۹۰. پس امروز نیکی به مردم رسان
که فردا تو باشی به فردوس جان

۲۹۱. جهان را به چشم امانت ببین
نه در ملک و ثروت، نه در کین و دین

۲۹۲. رعیت دل‌آزرده را یار باش
به هر کار با مهر و ایثار باش

۲۹۳. که این است فرمان یزدان حکیم
به والی، که باشد به تقوا مقیم

۲۹۴. علی این همه پند را داد باز
که در دفتر دهر ماند سرفراز

۲۹۵. مبادا که این نامه از یاد بر
که در آن نهفته است دریای در

۲۹۶. به یزدان توکل کن ای نیک‌مرد
که بی‌تقوایی به فردا چه کرد؟

۲۹۷. به عدل است آرام دل‌ها همه
به ظلم است آتش به جان‌ها رمه

۲۹۸. پس این نامه را ره‌نما کن به کار
که باشی به فردا سزاوار یار

۲۹۹. به مهر و صفا رهروی برگزین
که در آن بود عزت و دین و یقین

۳۰۰. چنین گفت مولا، علی مرتضی
به اشعث، که این است راه بقا

 نتیجه‌گیری

نامه‌ی امام علی(ع) به اشعث بن قیس، منشوری است از حقیقت ولایت و مسئولیت در نگاه اسلامی. امام حکومت را نه غنیمت، بلکه امانتی الهی می‌داند که والی باید آن را با پرهیزگاری، عدالت و خدمت به مردم پاس دارد. در این نگاه، والی نه برتر از مردم، بلکه خادمی در کنار آنان است؛ زیرا مردم یا برادران دینی‌اند یا یاران در حق.

امام با زبانی هشداردهنده یادآور می‌شود که هر گونه خیانت به مسئولیت و تعدی به حقوق مردم، در حقیقت ستم بر خویش و آمادگی برای عذابی سخت در قیامت است. بر این اساس، آبادانی زمین، یاری محرومان، رعایت عدالت و مهربانی با مردم، اساس حکومت علوی است.

در پایان، حضرت چشم‌ها را به سوی حقیقتی گشوده می‌سازد که همواره فراموش می‌شود: دنیا گذرا و بی‌وفاست، و آنچه ماندگار است عمل نیکوست. نه تاج و نه تخت، نه مال و نه جاه، هیچ‌یک در لحظه‌ی مرگ به کار نمی‌آید؛ تنها عدالت، تقوا و خدمت صادقانه است که سرمایه ابدی انسان خواهد شد.

از این رو، این نامه برای همه‌ی زمان‌ها و نسل‌ها، نه تنها یک فرمان حکومتی، بلکه درسی جاوید در اخلاق فردی، عدالت اجتماعی و مسئولیت انسانی است؛ پیامی که اگر والیان و مسئولان به آن پایبند باشند، جامعه به آرامش، امنیت و پیشرفت دست خواهد یافت، و اگر آن را نادیده انگارند، جز تباهی و سقوط در انتظار نخواهد بود.

تهیه و تنظیم

دکتر علی رجالی 

  • علی رجالی
  • ۰
  • ۰

نامه ای به اشعث

باسمه تعالی 

نامه ای به  اشعث 
این نامه حضرت علی(ع) به اشعث بن قیس به‌طور کامل در نهج‌البلاغه آمده است (نامه‌ی ۵). 

از نامه‌های امام(ع) است به اشعث بن قیس هنگامی که او را به فرمانداری آذربایجان منصوب فرمود:

«بدان که تو از کسانی هستی که خداوند اداره بندگان و شهرهایش را به او سپرده است، تا برای خدا کار کند و آنچه در اختیار دارد به صلاح آورد.
تو در برابر هر نفسی سهمی داری و در دل هر دلی جایگاهی. پس آنچه را خدا به امانت به تو سپرده نگاه دار، و آنچه را به تو سپرده پاسبانی کن.

آگاه باش! از این زمین بهره‌ای نداری جز آنچه را آباد گردانی. پس هرچه آبادانی بیشتر کنی، بهره‌ات افزون‌تر خواهد بود.

بدان که مردم به والیان خود می‌نگرند. پس تو باید بهتر از آنان باشی و آن‌ها را با روشی که به صلاحشان است اداره کنی.

هرگز نسبت به مردم درنده‌ای خون‌خوار مباش که خوردن مال آنان را غنیمت شماری، زیرا آنان یا برادران دینی تو هستند، یا یاورانی در به دست آوردن حقوق. تو در میان آنان گمارده شده‌ای و خدا تو را در این کار بیازموده است.

در کاری که راه دیگری جز آن داری شتاب مکن تا در عاقبتش بنگری. و کاری را که زمان انجامش فرا رسیده، به تأخیر مینداز، که از سود آن محروم می‌گردی.

و بدان که هر امری تا سرآمدی که دارد پایان می‌یابد. اگر خیر است، خداوند در آن شتاب می‌کند، و اگر شرّ است، شتابی در آن نخواهد بود.»

این نامه از جمله کامل‌ترین دستورات حکومتی امام علی(ع) به والیان است؛

  • بر امانت‌داری،
  • آبادانی سرزمین،
  • عدالت با مردم،
  • و پرهیز از ستم و چپاول بیت‌المال تأکید دارد.

 

تهیه و  تنظیم

دکتر علی رجالی 

  • علی رجالی
  • ۰
  • ۰

باسمه تعالی

تحلیلی بر نامه ای به معاویه

.
به نام خدایی که بخشنده است
که نورش به جان‌ها فزاینده است

تحلیل:
خداوندی که نامش بر زبان‌هاست و قدرتش بر دل‌ها غالب، بخشنده است و نعماتش به جان‌ها افزون می‌شود؛ آن که نور هدایتش در دل‌های اهل معرفت فروزان است، روشنی‌بخش جان‌ها و دل‌هاست.

۲.
خدایی که بر جان دهد روشنی

دل اهل معنا بود مأمن

تحلیل:
آن خدا که دل‌ها را از ظلمت نجات می‌دهد، مأمن و پناهگاه اهل معرفت و اهل معناست؛ اوست که با پرتو علم و رحمت خود جان‌ها را منور می‌سازد.

۳.
خدایی که بنمود راه حیات
به جان‌ها برافروخت نور نجات

تحلیل:
خدای عالم، راه رستگاری را به انسان نشان داد و به جان‌ها روشنایی نجات بخش افروخت؛ بدین سبب، ره‌جویان حقیقت در تاریکی دنیا و جهالت گمراه نمی‌مانند.

۴.
سپاسش که جان را صفا می‌دهد
به دل نور ایمان جلا می‌دهد

تحلیل:
سپاس و ستایش مخصوص خداوند است که جان‌های مشتاق را پاک و منزه می‌سازد و دل‌ها را با نور ایمان و یقین جلا می‌دهد و صفا می‌بخشد.

۵.
وصیِّ رسول و ولیِّ جهان
که نورش درخشید بر مؤمنان

تحلیل:
وصی پیامبر و جانشین راستین او که ولی مطلق جهان است، نور هدایتش بر مؤمنان فروزان گشت و دل‌های آنان را روشن ساخت؛ بدین سبب، نور ولایت او، چراغ دل‌های مؤمنان شد.

۶.
خداوند احمد، رسول امین
فرستاد بر خلق نوری مبین

تحلیل:
خداوند، احمد (ص) پیامبر امین را به میان مردم فرستاد، تا نور واضح و آشکار هدایت را به خلق برساند؛ او چراغی روشن و نورانی برای همه انسان‌ها بود.

۷.
پس از احمد آمد علی، رهنما
که جانش فدا شد به راه خدا

تحلیل:
پس از حضرت رسول، علی علیه‌السلام به‌عنوان راهنما و پیشوای هدایت آمد؛ جان خود را در راه خدا فدا کرد و سرمشقی برای اهل ایمان شد.

۸.
پس از قتل عثمان حکومت سزاست
به درگاه حیدر چه شور و صفاست

تحلیل:
پس از شهادت عثمان، خلافت بر حق علی علیه‌السلام بود و او سزاوار آن حکومت بود؛ چه شوری و صفایی در درگاه حضرت حیدر، پیشگاه امام معصوم، پدید آمد که دل‌ها را روشن ساخت.

۹.
چو بیعت به دست علی شد تمام
صفا بر دل آمد ز عهد و دوام

تحلیل:
زمانی که بیعت بر دست علی علیه‌السلام کامل شد، صفا و آرامش بر دل‌ها نشست؛ زیرا عهد الهی و دوام وفاداری اهل ایمان، سبب ثبات وحدت و عدالت گردید.

۱۰.
ندیدند کس را سزاوارتر
ز مولای مؤمن، وفادارتر

تحلیل:
کسی سزاوارتر از علی علیه‌السلام برای خلافت و پیشوایی نبود و کسی وفادارتر از او به عهد الهی و مردم نبود؛ عدالت و صداقت او دل‌ها را روشن ساخت و جامعه را ایمن نمود.

۱۱.
که عدلش دل خلق روشن نمود
به تدبیر او ملک ایمن نمود

تحلیل:
عدل و داد علی علیه‌السلام موجب روشنایی دل‌های مردم شد و تدبیر حکومتی او باعث امنیت و آسایش جامعه گشت؛ حکومت او بر پایه حق و عدالت پایدار شد.

۱۲.
علی را به بیعت همه دل سپرد
جهان در ره حق، به وحدت ببرد

تحلیل:
مردم با دل‌های خالص خود به علی علیه‌السلام بیعت کردند تا جهان در مسیر حق و عدالت متحد گردد؛ بدین ترتیب، وحدت و همبستگی در جامعه اسلامی مستقر شد.

۱۳.
معاویه را عهد و پیمان نبود
به دین خدا هیچ ایمان نبود

تحلیل:
معاویه فاقد وفاداری و پیمان‌داری بود و در دین خدا اعتقادی نداشت؛ او به جای حق، به هواهای نفسانی و دنیا طلبی دل بست.

۱۴.
گمان برده‌ای شام، از آن توست
که دنیا خیال است و خسران توست

تحلیل:
معاویه گمان کرده بود که شام از آن اوست، در حالی که دنیا فریب است و آنچه به دست می‌آید جز خسران و نابودی نیست؛ دنیا گذراست و بقا در طاعت خداست.

۱۵.
ندانی که این تاج و تخت و کلاه
به زودی شود بر تو اسباب آه

تحلیل:
معاویه نمی‌داند که تاج و تخت و موقعیتش، سرانجام به جای افتخار، سبب اندوه و حسرت خواهد شد؛ دنیا پایدار نیست و عاقبت جز پشیمانی ندارد.

۱۶.
خلافت به فضل و به ایمان توست
نه ارث قبیله نه از آن توست

تحلیل:
خلافت و پیشوایی، به فضل الهی و ایمان راستین تعلق دارد، نه به ارث خانوادگی یا قبیله‌ای؛ قدرت و مقام حقیقی از آن کسی است که شایستگی معنوی و تقوا دارد.

۱۷.
امامت به فرمان و اذن خداست
به رأی مسلمان، حکومت رواست

تحلیل:
امامت بر اساس فرمان و اجازه خداست و حکومت بر امت، با رعایت رأی و مشورت مسلمانان مشروعیت می‌یابد؛ بدین ترتیب، حق الهی و حق اجتماعی در کنار هم برقرار است.

۱۸.
نه با مال حاصل شود این مقام
نه با تیغ گردد کمال و تمام

تحلیل:
هیچ کس با مال و ثروت و هیچ کس با زور و قدرت نظامی نمی‌تواند مقام امامت را به دست آورد؛ این مقام تنها با فضیلت و ایمان کامل حاصل می‌شود.

۱۹.
چو عهد ولایت به دوش آمدش
به بیعت، ره حق سروش آمدش

تحلیل:
وقتی بار ولایت بر دوش علی علیه‌السلام نهاده شد، او با پذیرش بیعت مردم، راه حق را آشکار ساخت و هدایت و رهبری جامعه را بر عهده گرفت.

۲۰.
تو هم یک نفر زین جماعت شوی
به بیعت درآی و به طاعت شوی

تحلیل:
تو نیز جزئی از این جماعت باش و با بیعت و اطاعت، در مسیر حق گام بردار؛ وحدت و همراهی با رهبر حق، موجب سعادت و نجات است.

۲۱.
تو خود را مکن از خلایق جدا
که پایان کار جدایی فنا

تحلیل:
خود را از مردم و اجتماع جدا مکن، زیرا انزوا و جدایی، پایان و زوال را به همراه دارد؛ انس با جمع و رعایت حق جماعت، موجب بقا و نجات است.

۲۲.
بدان بیعتت باعث وحدت است
نگردد خلل در من و ذلت است

تحلیل:
بدان که بیعت و وفاداری تو باعث وحدت جامعه است و در دل رهبر خللی ایجاد نمی‌کند؛ ترک بیعت، موجب ضعف و ذلت خواهد شد.

۲۳.
تو دانی که امت برای کمال
مرا برگزیدند در این جدال

تحلیل:
تو می‌دانی که امت، علی علیه‌السلام را برای رسیدن به کمال و عدالت در این نبرد و جدال انتخاب کرده‌اند؛ او پیشوایی است که حق و عدالت را آشکار می‌سازد.

۲۴.
نه دنیا بماند، نه این پادشاه
نه قدرت بماند، نه شام سیاه

تحلیل:
نه دنیا پایدار است و نه پادشاهی و قدرت و سلطه؛ همه این‌ها گذرا و فانی‌اند و جز برای رضای خدا سودی ندارند.

۲۵.
نه شاهی بماند، نه این اعتبار
نه آن قدرت و لشکر و اقتدار

تحلیل:
هیچ سلطنت، اعتبار و قدرت نظامی پایدار نخواهد بود؛ همه‌ی این امور فانی و زایل است و حقیقت تنها در تقوا و عدالت است.

۲۶.
منم حجت حق، امام زمان
که با من بود دین حق جاودان

تحلیل:
من حجت حق و امام عصر هستم؛ با من، دین الهی پایدار و جاویدان است و هدایت و عدالت در امت برقرار می‌گردد.

۲۷.
خدا داد این عهد بر دوش من
که باشم به دین رهبر انجمن

تحلیل:
خداوند این مسئولیت را به من سپرد تا رهبر جامعه و حافظ دین الهی باشم؛ بار ولایت الهی بر دوش من نهاده شد.

۲۸.
منم حجت حق، وصی نبی
که با من بماند ره معنوی

تحلیل:
من حجت خدا و وصی پیامبر هستم؛ با من، راه هدایت معنوی و رستگاری برای امت حفظ می‌شود و هدایت الهی پایدار است.

۲۹.
پس امروز بیعت کنی، رستگار
وگرنه شوی خوار فردای کار

تحلیل:
اگر امروز با دل خالص بیعت کنی، رستگار خواهی شد وگرنه در فردای امور، خوار و ناتوان خواهی بود؛ اطاعت و پیروی از رهبر حق، موجب نجات است.

۳۰.
به دنیا "رجالی" چرا ناتوان؟
که باطل بود همچو باد خزان

تحلیل:
ای رجالی! چرا به دنیا دل بسته‌ای و ناتوان شده‌ای؟ بدان که هر آنچه جز حق است، زودگذر و فانی است، مانند باد خزان که همه چیز را با خود از بین می برد.

نویسنده

دکتر علی رجالی 

  • علی رجالی
  • ۰
  • ۰

باسمه تعالی
مثنوی  نامه ای به معاویه

فرازی از نهج البلاغه(۳)

 

به نام خدایی که بخشنده است
که نورش به جان‌ها فزاینده است

 

 

خدایی که بر جان دهد روشنی
دل اهل معنا بود مَأمنی

 

 

خدایی که بنمود راه حیات
به جان‌ها برافروخت نور نجات

 

 

سپاسش که جان را صفا می‌دهد
به دل نور ایمان جلا می‌دهد

 

 

وصیِّ رسول و ولیِّ جهان
که نورش درخشید بر مؤمنان

 

 

 

 

خداوند احمد، رسول امین
فرستاد بر خلق نوری مبین

 

 

پس از احمد آمد علی، رهنما
که جانش فدا شد به راه خدا

 

 

پس از قتل عثمان حکومت سزاست
به درگاه حیدر چه شور و صفاست

 


 

چو بیعت به دست علی شد تمام
صفا بر دل آمد ز عهد و دوام

 

 

ندیدند کس را سزاوارتر
ز مولای مؤمن، وفادارتر

 

 

که عدلش دل خلق روشن نمود
به تدبیر او مُلک ایمن نمود

 

 

علی را به بیعت همه دل سپرد
جهان در ره حق، به وحدت ببرد

 

 

معاویه را عهد و پیمان نبود
به دین خدا هیچ ایمان نبود

 

 

گمان برده‌ای شام، از آن توست
که دنیا خیال است و خسران توست

 

 

ندانی که این تاج و تخت و کلاه
به زودی شود بر تو اسباب آه

 

 

خلافت به فضل و به ایمان توست
نه ارث قبیله نه از آن توست

 

 

امامت به فرمان و اذن خداست
به رأی مسلمان، حکومت رواست

 

 

نه با مال حاصل شود این مقام
نه با تیغ گردد کمال و تمام

 

 

چو عهد ولایت به دوش آمدش
به بیعت، ره حق سروش آمدش

 

 

تو هم یک نفـر زین جماعت شوی
به بیعت درآی و به طاعت شوی

 

 

تو خود را مکن از خلایق جدا
که پایان کار جدایی فنا

 

 

بدان بیعتت باعث وحدت است
نگردد خلل در من و ذلت است

 

 

تو دانی که امت برای کمال
مرا برگزیدند در این جدال

 

 

 نه دنیا بماند، نه این پادشاه
نه قدرت بماند، نه شام سیاه

 

 

نه شاهی بماند، نه این اعتبار
نه آن قدرت و لشکر و اقتدار

 

منم حجت حق، امام زمان
که با من بُوَد دین حق جاودان

 

 

خدا داد این عهد بر دوش من
که باشم به دین رهبر انجمن

 

 


منم حجت حق، وصی نبی
که با من بماند ره معنوی

 

 

پس امروز بیعت کنی، رستگار
وگرنه شوی خوار فردای کار

 

به دنیا " رجالی" چرا ناتوان؟

که باطل بُوَد همچو باد خزان




 

 

 

 


 

 

 

 

 


 

 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 

سراینده
دکتر علی رجالی 

  • علی رجالی