اشعار عرفانی
قسمت اول
مصرع های کوتاه
.....
۱۲۵۹.مراحل عشق
مبدا عشق بود ، ذات خداوند مجید
اثر عشق بود ، شادی و اخلاق و امید
مظهر عشق علی باشد و زهرا معشوق
راوی عشق بود ، شافع و منجی و حمید
۱۲۸۲.محضر حق
گر عشق لقا باشد ، سهل است مصیبت ها
چون در ره قرآنی ، شهد است ملامت ها
در محضر حق مادام ، دور ی ز گناهان کن
گر لذت آن بینی ، زیباست عبادت ها
۱۲۷۷.عید فطر
عید آمد و بلبل ز قفس نغمه کنان رست
طوطی دل از بند بدن رقص کنان جست
هر کس که در این ماه ز بیگانه جدا شد
با دلبر دیرینه ی خود عهد گران بست
۱۲۶۹.یقین
ایمان و یقین لقای جان و دلهاست
افزون ز گوهر ، صفای دل را پیداست
هر کس که دلش کعبه ی حق می گردد
اندر دو جهان ، شفیع او بی همتاست
۱۲۶۶.مستی
مست یارم ، مست و خاطر خواه دوست
مست معشوقی که عالم آن اوست
مست چشمی را که می خوابد نیم
مست محبوبی که جان دادن نکوست
۱۲۶۴.رخ جانان
شده با علم و یقین خانه حق در بزنی
شده باو ر کنی و سوی خدا پر بزنی
این دل خسته عزیزم ، رخ جانان خواهد
شده از بهر خدا ، بر فقرا سر بزنی
....
۱۲۱۳.جانشین
ﺍﯼ ﮐﻪ ﺷﻮﺩ ﻗﻄﺮﻩ ﺍﯼ ، ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ ﺟﺎﻧﺸﯿﻦ
ﮔﻔﺖ ﺧﺪﺍﯼ ﮐﺮﯾﻢ ، ﺧﻠﻘﺖ ﺧﻮﺩ ﺁﻓﺮﯾﻦ
ﺭﺍﻩ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﺗﻮ ، عشق خداوندی است
عشق عطا کن خدا ، صاحب علم و یقین
۱۲۱۴.خالق
خالق یکتای من ، ﺩﺍﺩ ﻣﺮﺍ ﮐﯽ می ﺭﺳﯽ
ﺑﯽ ﺧﻮﺩ ﻭ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺭﺍ ، غصه و غم ها بسی
چون ﮐﻪ ﺷﺪﻡ ﻣﺴﺖ ﺗﻮ ، ﺷﯿﻔﺘﻪ ﺍﯼ ﺭﻭﯼ ﺗﻮ
کشت ﻣﺮﺍ ﻋﺸﻖ ﺗﻮ ، جز تو ندارم کسی
۱۲۱۵.رستگاری
ﺍﯼ ﮐﻪ ﺩﻫﯽ ﻣﻨﺰﻟﺖ ، نیست مرا عافیت
علم عطا کن مرا ، چون تو دهی معرفت
نفس کند مردمان ، دور ز ایمان و نور
ﺩﺳﺖ ﭼﻮ ﺧﺎﻟﯽ ﺑﻮﺩ ، سخت بود مغفرت
۲۱۴۳.هفت منزل
هفت منزل طى کنند ، مردان دین
همچو توبه ، تزکیه ، کسب یقین
بندگی حق ، اگر افزون شود
در کفت یابی چه اسرا ی ، چو عین
۲۱۴۵.اسطرلاب
عشق اسطرلاب اسرار ولاست
دیده بان حکمت و وصل و صفا ست
خوش بر آن مردان با تقوا ضمیر
کارشان هر روز و شب یاد خداست
۲۱۴۶.عشق
عشق را تفسیر و تعبیرش خطاست
جملگی شور و نوایی دلرباست
عشق بر یزدان همه نور است و نور
خوش بر آن عاشق که معشوقش خداست
۱۲۲۷.مست
مست عشقم ، مست یار و روی هو
مست معبود ى که هستی مال او
حالت مستی و حیرانی نکو
دیدن یکتا امید م آرزو
۱۱۶۱.جبر و اختیار
دانی که جهان در اختیار است تو را
دانی که بشر اسیر نفس است چرا؟
در کون و مکان مجو بجز جبر و خیار
زیرا که بود نیاز ما در دو سرا
۱۱۹۹.جدال
بشنو از جانت که آن سلطان ماست
مشنو از نفسی که آن شیطان ماست
عقل و نفس آدمی در حال جنگ
پیروی از نفس دون خسران ماست
۱۲۰۰.هوای نفس
منجی تو نیست ، مال و ثروتت
عزت تو نیست ، زور و قدرﺗﺖ
آنچه کشتی ، می کنی آنرا درو
تا توانی چیره شو بر شهوتت
۱۱۷۸.عزلت
سالکان را عزلت و انکار نیست
عاشقان را جز خدا افکار نیست
نیست ذلت در طریق سالکان
جز کمال و عزت و اذکار نیست
۱۱۵۲.یار
یار یعنی ، عشق و هستی ، زندگی
پاک و خالص ، خالی از آلودگی
همدم خوب و انیس جان و دل
باعث آرامش و آسودگی
۱۱۳۱..مردان خدا
مردان خدا به دیدن یار خوش اند
مستان به می و صدای یک تار خوش اند
نزدیک مشو به بی خرد ، در همه حال
افراد شقی ، به ظلم و پیکار خوش اند
۱۱۳۲.منزلگاه
منزلگه جسم ، می شود در دل خاک
منزلگه روح ، می شود برزخ پاک
چند ماهی بنمودست تو را در دل مام
منزلگه ما ، در دو سرا در افلاک
۱۱۳۳.دوران جوانی
افسوس که عمر خود ، به واهی طی شد
افسوس که بی ثمر ، به آهی طی شد
دریاب تو هر لحظه و هر ثانیه عمر
دوران جوانی ، به تباهی طی شد
۱۱۳۴.آتش عشق
آتش عشق کند ، روح و روان را ویران
آتش عشق شود شعله ور و هم سوزان
عشق بی صبر و وفا عشق حقیقی نبود
آتش عشق کند کور و کر و دل لرزان
۱۰۶۶.اصطلاح
می ، بود در نزد عارف ، عشق هو
مست می سازد ورا از عشق او
روی حق با چشم دل امکان پذیر
در لقای حق تعالی ، حق بجو
۱۰۴۴.دلربا
دل می تپد مستانه وار
گردیده ام مشتاق یار
من مست روی دلربا
خواهان یار و بی قرار
۹۵۵.انتظار
عشق یعنی نهی ظالم هر کجا
دوستی با مردم اهل ولا
عشق یعنی انتظار روی دوست
آنچه غیر از حق بود گردد رها
۹۴۹.عشق
عشق یعنی گنج و اسراری نهان
عقل حیران گشته از ادراک آن
عشق باشد مظهر ذات خدا
آدمی عاجز به وصف است و بیان
۹۴۱.دنیا
چرا عشق دنیا تو را کور کرد
تو را از عبادت بسی دور کرد
چرا غصه و غم خوری روز و شب
خدا رزق و روزی تو جور کرد
۹۴۲.جهاد اکبر
جنگ با نفس پلید و دون خود
سخت تر باشد ز پیکار احد
گر مهار نفس خود گیری بدست
روح و جان مشغول هر پستی نشد
۹۴۳.بندگی
این جهان با بندگی از آن توست
عاشقش گشتی بلای جان توست
چون که دنیا یک گذرگاهی بود
دل چرا بندی ، مگر در شان توست
۹۱۴.تزکیه
معرفت را تزکیه افزون کند
عاشق جانانه را مجنون کند
تزکیه با علم گر توام شود
کی بشر را نادم و محزون کند
۹۰۳.شیفته
ای که ندارم کسی ، غصه و غم ها بسی
کشت مرا عشق تو ، داد مرا کی رسی
ای که شدم مست تو ، شیفته ی روی تو
بی خود و دیوانه ام ، هیچ ندارم
۸۲۵.اژدهای نفس
چون گنه قلب تو را تسخیر کرد
ذکر حق کی بر دلت تاثیر کرد
اژدهای نفس گر باشد رها
آدمی را در غل و زنجیر کرد
۸۲۵.اژدهای نفس
چون گنه قلب تو را تسخیر کرد
ذکر حق کی بر دلت تاثیر کرد
اژدهای نفس گر باشد رها
آدمی را در غل و زنجیر کرد
۷۶۱.عشق
عشق کی گنجد درون ذهن ما
عشق باشد بی حد و بی انتها
بحر بی پایان بود انواع عشق
عشق باشد بهترین خلق خدا
۷۶۲.عارف
ماهی بی آب ، کی یک ماهی است
عارف بی عشق ، ظرف خالی است
آب و ماهی ، عشق و عارف ، کی جدا
ماهی بی آب ، جسمی خاکی است
۷۵۱.شناخت
آن کس که تو را شناخت ، بی تاب تو شد
دیوانه و مجنون شد و گمراه نشد
هر کس به یقین شناخت آن ایزد پاک
غالب شده بر درون شیطانی خود
۷۵۸.مشتاق
عاشقان ، پیرو راه کربلا می با شند
سالکان ، حامی خط شهدا می باشند
عاشق و سالک و عارف همگی منتظرند
عارفان ، منتظر نور خدا می باشند
۷۵۷.تزکیه نفس
هفت شهر عشق چون پیموده شد
سر به خاک دوست هر دم سوده شد
جان رها شد ، گر ز بند نفس پست
دل ز عصیان و غضب آسوده شد
۷۵۳.عارف
عارفان را آدمیت طالب است
عشق یزدان بهر آنان جاذب است
دائما بر نفس دون حمله کنند
چون که بر ما چیره و هم غالب است
۷۴۱.جان
جان بود محصور اندر آب و خاک
طالب آزادی است و عشق پاک
گر شود آزاد جان ما ز جسم
نیست ما را با شیاطین اصطکاک
۷۴۰.امیال
با لگد بر نفس و بر امیال پست
می شوی از جام وصل یار مست
دل به فیض سرمدی تسکین شود
هر که بار خویش را جانانه بست
۶۹۱.محبت
محبت بود رحمت حق به ما
بود لطف او بر من و بر شما
نباشد خدا را نیازی به کس
ضمیر تو خواند خدا را خدا
۶۹۲.اهل دل
عشق یعنی همنوا با اهل دل
در کنار دوست ماندن متصل
عشق باشد راه حق تا انتها
در رهیدن هم نگردد منفصل
۶۹۳.قرآن
ره آورده شب قدر است قرآن
بود میراث احمد این گلستان
ز بهر عاشقان آب حیات است
به کام مومنان شهد است فرقان
۶۳۴.نظر
بار الها دل من عاشق و شیدای تو شد
عاشق شیوه ی پردازش دنیای تو شد
من ندانم تو کجایی که بیایم سویت
گر نمایی نظری ، کوی دلم جای تو شد
۶۳۶.می ناب
مست معشوقم و مست می خالص می ناب
می دنیا نکند جان مرا آن سیراب
مست انگور و شراب و عرق دنیایی
موجب رنج و گناه است ، تغافل و عذاب
.۶۳۷.بیداری
آنان که ز خود عبور و بیدار شدند
شمع دو جهان گشته و ابرار شدند
راه شهدا و نصر خوبان همگی
ناجی بشر ز غفلت و یار شدند
۶۳۸.قطار
این مسافر کی به مقصد می رود
تا دمی کو دل بر این دنیا نهد
این قطار زندگی پایان رسد
کس نداند کی به آخر می رسد
۶۳۹.سیر عقبی
این مسافر ترک دنیا می کند
در سفر او سیر عقبی می کند
تا که خود بیند سرای دلبرش
دایما با یار ، نجوا می کند
۶۳۰.چرخ زمان
باز در این چرخ و فلک حا ل ما
گشته اسیر دل و امیال ما
یار نما لطف خودت بر حقیر
چون که به پایان برسد ، سال ما
۶۲۶.تزکیه
معرفت را تزکیه افزون کند
عاشق جانانه را مجنون کند
تزکیه با علم گر توام شود
کی بشر را نادم و محزون کند
۶۲۷.مکر
آرامش آدمی ، ز دین است
اخلاق نکو ، ورا نگین است
عقل و ادب و حیای انسان
منجی بشر ، ز مکر کین است
۶۲۸.موریانه
نفس باشد موریانه در بدن
می خورد روح تو را در جسم و تن
خالی از تقوا اگر گردد بشر
نیست آرامش برای مرد و زن
۶۲۱.آرامش
در بند هوای نفس و این اندامم
من فکر کنم رها و بی آلامم
بی عَشق خدا نمی توان شد آزاد
عشق به خداست می کند آرامم
۶۲۲.مقام شهدا
بدان جای شهیدان بس رفیع است
خلایق را امید و هم شفیع است
ز نور حق تعالی مست و حیران
شهیدان را دلی پاک و وسیع است
۶۱۴.سیر و سفر
یک عمر سفر کردی و غافل بودی
آسوده گذر کردی و کاهل بودی
دریاب دو روز آخر سیر و سفر
دنیا نکند وفا و جاهل بودی
۶۱۵.تجلی حق
تجلی حق ، در جهان شد عیان
تجلی ما ، نقش ما ، هر زمان
من و چهره ام ، قابل ر ویت اند
تجلی حق ظاهر و خود نهان
۶۱۶.سوز و گداز
از بهر بهشت ، کی کنم سوز و گداز
از بهر خدا ، می روم سوی نماز
از بهر بهشت ، یا که از دوزخ گرم
هر گز نکنم ، عبادت و راز و نیاز
۶۰۹.تسکین
هر که بار خویش را جانانه بست
می شود از جام وصل یار مست
دل به فیض سرمدی تسکین شود
چون زند پا بر درون و نفس پست
۶۰۹.تسکین
هر که بار خویش را جانانه بست
می شود از جام وصل یار مست
دل به فیض سرمدی تسکین شود
چون زند پا بر درون و نفس پست
۵۹۳.لیاقت
عابدم کن ، تا بیابم ، من جهت
لایقم کن ، تا بجویم ، من رهت
ای خدا ، من عاجز از دیدار تو
قادرم کن ، تا بیایم ، درگهت
۵۹۴.عنایت
دیوانه و اسیرم ، در بند نفس و کینم
یارب نمای لطفی ، تا روی تو ببینم
در کوی و برزن ما ، یادی ز دلبرم نیست
جامی ز می عطا کن ، تا غیر تو نبینم
۵۸۶.صواب
ظرف خود را پر نما از شرب ناب
تا نگردد پر ز میل و اضطراب
دل اسیر شهوت و نفس و گناه
معرفت جو تا نگردد دل خراب
۵۸۱.پیکار
مردان خدا به روی دلدار خوش اند
مستان به می و صدا و یک تار خوش اند
نزدیک مشو به بی خرد ، در همه حال
افراد شقی به ظلم و پیکار خوش اند
۵۸۲.کرسی عرش
گر بگردد آب دستی از طلا
جای آن دانی که با شد در کجا
کسب علم و معرفت کن ای بشر
گر بخواهی کرسی عرش و سما
...
۵۶۱.معنای عشق
عشق را تفسیر و تعبیرش خطاست
عشق دانی گوهری نزد خداست
عشق ما باشد هوس , آن عشق نیست
عشق دانی ذات پاک کبریاست
۵۶۰.راز
لیلی من ترک شیرازی که نیست
در دیار دون و طنازی که نیست
وصف یارم بی حد و نا گفتنی است
بین عشق و عاشقی رازی که نیست
۵۴۹.گنج
عشق یعنی گنج اسرار نهان
عقل حیران گشته از ادراک آن
عشق باشد مظهر نور خدا
آدمی عاجز به وصف است و بیان
۵۵۰.معراج
سر به خاک آری و آیی در رکوع
موجب معراج می گردد ، خضوع
این رکوع و این خضوع و سجده ها
گفتگو یی با خدا باشد ، شروع
۵۲۹.پرواز
خاک راهم کن و مجنونم ساز
تا برم محضر مقصودم راز
من ز خاکم ، بروم باز به خاک
کی شود وقت وصال و پرواز
۱۳۵۹.منزل گاه
شد عیان منزل گه اهل یقین
بهر یاران حسین و مخلصین
شد تجلی عالم غیب و شهود
در سرای دیگر و جنت چنین
۵۰۵.انتظار
عشق یعنی با خدا همگون شدن
بی خو د از خود گشتن و مجنون شدن
منتظر باشی که تا اذنت دهند
چون شهیدان غوطه ور در خون شدن
۵۰۶.رضوان
اگر خواهی شوی محبوب جانان
تلاوت کن مکرر ذکر یزدان
قرائت کن کلام حق ز تدبیر
به تعلیمش شود دنیا چو رضوان
۴۸۸.آرامش
هفت شهر عشق چون پیموده شد
سر به خاک دوست هر دم سوده شد
گر شود جانت رها از نفس پست
دل ز عصیان و غضب آسوده شد
۴۶۱.نسیم
غنچه ها باز شوند ، در اثر باد صبا
روح و جان شاد شوند ، بر اثر نور خدا
اولیا حامل انوار الهی هستند
تا نسیمی بوزد بر دل و افکار تو را
۴۶۲.رسوایی
سرنوشت عاشقان تنهایی است
بی خود از خود گشتن و شیدایی است
هر که عاشق شد ، مجنون می شود
در نهایت عاشقی رسوایی است
۴۶۳.محبوب
خوشا آنان که در پیش خدایند
شفیق و مهر بان و بی ریایند
ندارند مونسی جز یار محبوب
که جان خود به جانان می سپارند
۴۵۶.خون
عشق یعنی با خدا همگون شدن
بی خو د از خود گشتن و مجنون شدن
منتظر باشی که تا اذنت دهند
چون شهیدان غوطه ور در خون شدن
۴۵۷.مومنان
مومنان در روح و جان یکسان شدند
چو ن که آنان آدم و انسان شدند
نیست فرقی بین شیران خدا
جملگی مردان حق همسان شدند
۴۵۸.اتحاد
متحد جانهای شیران خداست
جای گرگان و سگان هر یک جداست
مؤمنان معدود و با ایمان همی
لیک کافر متحد با اشقیاست
۴۵۹.امیال
عاشقم ، عاشق مردان خدا
عاشق همدم و همراه ولا
آنکه جانش کف دست است هنوز
چونکه خالی است ز هر میل و هوا
۴۵۲. نگاه
قلبم شده صد پاره و تکه
از دست زبان و دل و غصه
بر چشم سر و دیده بکوبید
تا نفس شود خاشع و بنده
۴۵۱.شک
دانی که چرا دچار شکی و گمان؟
من معتقدم ز نفس ما گشته عیان
پاکیزه نما ، درون خود از شهوات
با نفی هوا و پاکی روح و روان
۴۴۵.الفت
اگر خواهی سخن از علم و حکمت
برو در زن سرای اهل عصمت
طبیب جان و دل باشند آنان
شود روح و روان با دین در الفت
۱۳۴۴.طبیب جانها
اگر خواهی کمال و علم و حکمت
مهار نفس خود از کبر و شهوت
نما تذهیب نفس و کسب دانش
طبیب جان و حرمان ، اهل عصمت
۴۴۰.حیات
خوشا آنان که دل را زنده دارند
ضمیری پاک و لبها خنده دارند
دل مرده بگیرد جان ز زنده
بدا آنان که روحی مرده دارند
۴۳۵.اسطرلاب
عشق اسطرلاب اسرار خداست
دیده بان حکمت و ، وصل و ، صفا ست
خوش بر آن مردان با تقوای دین
کارشان هر روز و شب ذکر و دعاست
۴۳۶.اسرار
ابر باران می شود با اذن هو
غنچه ها خندان شوند با نام او
می کند خورشید نورانی جهان
کس نمی داند ز اسرار مگو
۴۳۲.شوق
مستی ما ، بی خود از خود گشتن است
دل به زلف یار دیرین بستن است
مستی ما ، مستی انگور نیست
شوق ما ، ترک دیار و رفتن است
۴۳۳.سالک
عشق ما ، عشق حقیقی بر خداست
چون حسین ابن علی در کربلاست
عشق سالک بهر حق جان دادن است
دیدن یار و لقای کبریاست
۳۹۹.دل
این دل رها و مست است
در بند نفس پست است
یارب نما ی لطفی
هر کس خدا پرست است
۴۰۰.اسارت
ای مرغ دیار بی کرانم
روح و نفس و صدای جانم
در روی زمین اسیر مایی
ای طوطی خوب و خوش بیانم
۳۹۲.جانان
عاشق آنست که خود فانی شود
ذوب در حق گشته ربانی شود
در ره یزدان تلاش خود کند
جان به جانان داده قربانی شود
۳۹۳.وصال
می شود سیراب هر تشنه ز آب
آب جویای لب خشک است و ناب
عاشقان آرام گشته با وصال
کی دهد معشوق عاشق را عذاب
۳۹۲.کمال
در مکتب و مذهب تعالی
جای شهدا رفیع و عالی
روح شهدا اسیر جسم است
خواهان کمال بی مثالی
۳۸۶.نجوا
عارفان با عشق ، نجوا می کنند
از حبیب خود ، تمنا می کنند
محفل عشق و صفا بر پا شده
عشق بازی و ، تولا می کنند
۳۸۰.اشک
آب و باران می کند صحرا خزان
عشق و گریه می برد ما را جنان
سبز می گردد زمین از ابر و نور
تو ندانی لذت اشک و فغان
۳۶۰.گمراهی
پیروی از نفس دون خود واهی است.
عامل بد بختی و گمراهی است
هر چه آید بر سرت از دل بود
موجب گم گشتن و بیراهی است
۳۶۰.گمراهی
پیروی از نفس دون خود واهی است.
عامل بد بختی و گمراهی است
هر چه آید بر سرت از دل بود
موجب گم گشتن و بیراهی است
۳۵۳.پناه
گر هدف باشد نمودن طی راه
عاقبت گردیم بی یار و پناه
نیست ما را روشنایی و کمک
پیروی از نفس و از امیال و جاه
۳۵۱.گوهر
در میخانه گشا ، باز نما درها را
تو کنی باز در محفل بی همتا را
عارفان لب نگشایند به هر طغیان گر
طالبی نیست برای گوهری والا را
۳۵۲.تعالی
برو عاشق ، ز ساقی می طلب کن
روان و روح خود را منقلب کن
بنوش و جان خود را بیمه گردان
تعالی و کمال خود سبب کن
۳۴۱.حیرت
گر شدی سر گشته در رنج و بلا
در مقام حیرتی نزد خدا
با تحمل طی کنی این پیچ و خم
ای که در سیر و سلوکی ، غم چرا
۳۳۹.زاهد
حالت عاشق مغایر با عوام
عاشقان خواهان عشقی با دوام
میل مردم در امور جاری است
حالت زاهد بود در عشق تام
۳۳۷.روح
روح ما همسان زنبور عسل
گر نباشد گل ، ندارد ماحصل
معرفت آرد طریق سالکان
همرهی با اهل تقوا در عمل
۳۳۲.پرواز
ای دریغا ، بال و پر بشکسته ام
گوشه ای در حال خود بنشسته ام
من ندارم بال و پر ، دریای جود
از غریبی بی کسی سر گشته ام
۳۳۳.ذوالفنون
جان گرفتار درون است و برون
دشمنان خوانند او را ذوالفنون
تا شود مغرور در اعمال خود
او بود غافل ز کید نفس دون
۳۳۴.زهد
تغذیه نفس است امیال درون
زهد باعث می شود گردد زبون
تا شود همراه عقل و راه حق
دور بنما ضایعات جان ، برون
۳۲۳.عاشق
چند گویم در خصوص عاشقان
کی شود عاشق جدا از دل ستان
عاشق و معشوق چون یک پیکرند
عاشقان را می برد حق از جهان
۳۰۹.صید
هر کسی دنبال صید است و شکار
عده ای مشغول طی روزگار
خوش به حال آنکه دارد صید دل
لذتش چندان و باشد ماندگار
۳۱۰.عشق
دانی که چرا عشق ولا می باشد
با عشق علی، جهان ز ما می باشد
اسرار جهان نهفته در احمد و آل
عشق شهدا اذن و لقا می باشد
۲۸۸.معرفت
عشق و آگاهی تو را بالا برد
از زمین تا عرش بی همتا برد
عشق اگر توام شود با معرفت
جان بگیرد از تن و تنها برد
۱۷۹.وقف
خدایا من رفیق نفس پستم
در این دنیا اسیر و خود پرستم
قبولم کن مرا در درگه خود
که باشم عاشق و وقف تو هستم
۱۶۳.همدم
چه گویم دشمنی دیرینه دارم
نهفته در دل و در سینه دارم
دمادم می کند آشوب بر پا
خدایا همدمی پر کینه دارم
۱۶۴.هوای جان
برون گردان هوای جان ز خانه
مرتب می کند ناله ، گلایه
چرا در مانده ای از هم قطاران
بگیرد دائما عذر و بهانه
۱۶۲.عشق
تا کی گرفتار هوا
در عالمی پر از خطا
این دل شده سرشار عشق
شیطان دون بیرون نما
قسمت دوم
مصرع های بلند
۴۰.نفس
گر بشویی چهره و جانت ز انواع گناه
روح و جانت کی شود آلوده و گردد تباه
کی شود جانا ببینم هم درون و هم جهان
من کنم اصلاح خویش و قدرتت بینم هر آن
۲۵.شهدا
با شهیدان خدا باش ، همی شیدا باش
تا که حق جلوه کند در نظر و بینا باش
بین حسین ابن علی و شهدا و اهداف
راه و یاد همگی باقی و جان افزا باش
۱۶.عشق واقعی
عشق دریای محبت باشد و زیبندگی است
باعث بالندگی در مردم و در زندگی است
عشق ما باشد هوس یک جلوه از عشق خداست
آن نیاز آدمی در ارتقا و بندگی است
۴.نفس اماره
این چه نفسی است شده یاغی و گه در سر من
می زند تیغ مداوم به دل و پیکر من
وسوسه می کند و جان مرا صید کند
نفس اماره زند تیر و بود در بر من
۱۰.منت
چون ببینم ز بشر منت و او هم محتاج
به در خانه ی حق می روم و او مختار
منتی نیست تو را ، از طرف صاحب جود
شکر نعمت بنما ، در همه حال و اعصار
۳۰.راه خدا
از گنه دور نما خویش و همی کوشا باش
بی خود از خود شو و بی تاب رخ لیلا باش
هر که در راه خدا بود یقینا منصور
پایبندی و صبوری کن و هم اعلا باش
۳۹.آینه
می کند رسوا تو را ، یک آینه با یک نگاه
تو ببینی خود ، کنی اصلاح هر لکه سیاه
لیک غافل از خودی و هم درون سینه ات
کاش می دیدی درون و لحظه ای آئینه ات
۴۲.مرکب
جوهر اصلی عرفان، عشق بی حد خداست
جلوه گر باشد درون سینه ،آن از بهر ماست
حق تعالی این ودیعه، در دل انسان نهاد
این بود مرکب برای سالک و مهر و صفاست
۵۲.رمضان
بار عام است خدا را ، به ضیافت برویم
وقت دیدار مراد است که راحت برویم
حق ز کان کر مش سفره ی رنگین دارد
بهر دیدار خدا،راه شریعت برویم
۱۰۳.رمز پیروزی
رمز پیروزی جلای نفس ، از آلودگی است
پاکی نفس از پلیدیها درون زندگی است
استقامت در هدف،کار مداوم با تلاش
موجب پیروزی انسان و رفع خستگی است
۱۱۴.عشق حق
آرزومندان کجایید، کجایید
به عشق نور یزدلن ، جان فدایید
خدا آگاه و بینا بر خلایق
از این بند زمانه ، دل رهایید
۱۱۵.باران رحمت
غم است و آتش و آه فراوان
به جای عشق و ایمان ، در دل و جان
ندارم جز خدا یار و انیسی
ببار آن رحمتت را ، همچو باران
۱۵۲.هوای نفس
آلوده مکن قلب و زبان و چشمت
منجر به هلاکت است و حزن و خفت
هر ظلم شود به جان و هم جسم بشر
دان ریشه ی آن هوای نفس و حسرت
۱۹۸.رمز پیروزی
رمز پیروزی جلای نفس ، از آلودگی است
پاکی نفس از پلیدیها درون زندگی است
استقامت در هدف،کار مداوم با تلاش
موجب پیروزی انسان و رفع خستگی است
۳۱۱.فتنه
مر دمان جاهلیت جملگی سر گشته اند
نیست آرامش در آنها ، جملگی دل مرده اند
دل به دنیا بسته و روح و روان در بند نفس
فتنه های نفس دون ، روح و روان را کشته اند
۳۳۸.دل
عاقبت بی غمی ، نیست سرور و خوشی
باعث خوشحالی است ، شادی هر بی کسی
دل که ندارد غمی ، کشته صفای درون
هر که رباید دلی ، نیست ورا غم بسی
۳۴۳.اختیار
حاکم دل گاه عقل است و گهی نفس زبون
آنچه آید بر سرم از خویش باشد نی برون
آدمی دارای عقل است و هوس با اختیار
تا توانی چیره شو بر نفس و بر امیال دون
۳۹۴. نردبان
نردبان معرفت ، طی کردنش ، هموار نیست
در نگاه عارفان ، عشقی بجز دلدار نیست
همدم و محبوب ما ، در انتظار روی توست
در دیار عاشقان ، دیوانگی هم عار نیست
۳۹۶.آتش عشق
آتش عشق کند، روح و روان را ویران
آتش عشق بود، شعله ور و هم سوزان
عشق بی صبر و وفا عشق حقیقی نبود
آتش عشق کند، کور و کر و دل لرزان
۴۱۱.قفس
طوطی دلم در این قفس زندانیست
در فکر رهایی ز خود و درمانیست
دل کرده مرا اسیر خود در قفسی
آزادی ما از این قفس ، حیرانیست
۴۲۴.شیطان
روح من سرکش و فرمانبر میل است و هوا
منم آن بنده ی شیطان که اسیر قفس و رو به فنا
چه کنم تا که شوم دور ز نفس و دل خویش
هر چه آورد سرم ، مستی نفس است و خطا
۴۲۷.خورشید دل
عشق باشد عاملی در جذب الطاف خدا
می شوی محبوب یزدان ، گر کند ما را صدا
گه تو عاشق می شوی ، چون او کند بر ما نظر
عشق خورشید دل است و می دهد جان را بها
۴۲۸.مست
مست یارم ، مست و خاطر خواه دوست
مست معبودی که عالم آن اوست
عاشق یاری که می خوابد نیم
مست معشوقی که جان دادن نکوست
۴۳۲.شوق
مستی ما ، بی خود از خود گشتن است
دل به زلف یار دیرین بستن است
مستی ما ، مستی انگور نیست
شوق ما ، ترک دیار و رفتن است
۴۳۳.سالک
عشق ما ، عشق حقیقی بر خداست
چون حسین ابن علی در کربلاست
عشق سالک بهر حق جان دادن است
دیدن یار و لقای کبریاست
۴۳۹.پردازش
بار الها دل من عاشق و شیدای تو شد
عاشق شیوه ی پردازش دنیای تو شد
من ندانم تو کجایی که بیایم سویت
گر نمایی نظری ، کوی دلم جای تو شد
۴۹۳.بهشت
بهشت فاسقان در این جهان است
بهشت زاهدان در لا مکان است
سرای عاشقان باشد دو عالم
بهشت و دوزخ ما در نهان است
۵۰۸.عشق
عشق گنجی بی نظیر است و هویدا در وجود
عشق ذاتش بی نهایت باشد و جنسش ز جود
شد تجلی عشق حق ، در دشت پاک کربلا
در مرام و در صفات و در قیام و هم سجود
۵۷۹.مظهر عشق
راوی عشق بود مظهر پاکی و شهید
مبدا عشق بود ذات خداوند مجید
مظهر عشق علی باشد و زهرا معشوق
اثر عشق بود شادی و اخلاق و امید
۵۹۵.گلچین
ای رهزن گران سنگ ، گلچین کنی تو ما را
مجنون لیلی ام من ، مدهوش روی جانها
در می زنم مداوم ، تا بلکه در گشایی
همچون گدا ی کویت ، درمانده ام خدایا
۵۹۶.شمع
شمع وجود ما را ، روشن نما ز حکمت
تقوا به ما عطا کن ، باشد چراغ رحمت
ای نور هستی و جان ، کن نور خود نصیبم
ای خالق شب و روز ، خواهان علم و نعمت
۶۰۴.شعور
دانی که چرا ، خدا تو را داده شعور
حق داده تو را عقل و خرد بهر امور
تا روح و روان شود مهیا ی صعود
من معتقدم ، خدا علیم است و صبور
۶۰۵.شهیدان
چون عشق خدا را به دل و جان بربودند
با نور خدا در دل خود یار ستودند
یاری که برد سوی خودش هر شهدایی
در طی هدف ، سبقت و پیشی بنمودند
۶۱۷.هوس
در جان و دلم ، جواهر و راز بسی است
اما چه کنم ، همدم و همراه خسی است
هر دم بکشد مرا به سویی با خویش
لیکن چه کنم که تابع هر هوسی است
۶۴۰.پاکی نفس
قدرت آن نیست ، گهی ظلم و گهی فتنه شود
قدرت آن نیست که همواره لبان بسته شود
قدرت آنست که در سایه ای آن در شب و روز
دل و جان پاک ز اغیار و همی شسته شود
۶۹۰.خورشید دل
عشق باشد عاملی در جذب الطاف خدا
می شوی مجذوب یزدان ، گر کند ما را صدا
گه تو عاشق می شوی ، گه او کند بر ما نظر
عشق خورشید دل است و می دهد دل را شفا
۶۸۳.توکل
جز توکل بر خدا سرمایه ای در کار نیست
هر که را باشد توکل ، کار او دشوار نیست
با امید حق تعالی ، کارها آسان شود
در گلستان طبیعت ، هر گلی بی خار نیست
۷۰۹.آتش عشق
آتش عشق کند ، روح و روان را ویران
آن بود سخت و همی شعله ور و هم سوزان
عشق بی صبر و وفا عشق حقیقی نبود
می کند عشق تو را ، کور و کر و دل لرزان
۷۱۰.مقصد
سفر عشق ، شفای غم یاران دارد
دیدن یار و دوای دل حیران دارد
مقصد اهل حرم روی و رخ دلدار است
عاشقان شوق نگاه شه جانان دارد
۷۰۴.مستی
مستی ما مستی انگور نیست
لحظه ای در خود شدن منظور نیست
مستی ما بی خود از خود گشتن است
شوق مه رویان بسی با حور نیست
۷۱۶.شکر
شاکرین در زندگی ، صبر فراوان می کنند
کافرین در زندگی ، کبر فراوان می کنند
خوش بر آن عاشق که معشوقش خداست
عابدین در بندگی ، شکر فراوان می کنند
۷۱۳.نفس
عبد می گوید خدا ، هر لحظه می خواند تو را
نفس می گوید چرا ، در رنج باشیم و بلا
عشق می بیند تو را ، از قعر دریا تا سما
نفس می سازد جدا ، هم حب و هم نور خدا
۷۳۳.آسودگی
حب دنیا می فریبد اهل دنیا در جهان
تا رسیدن بر وصالت ، می کنی آه و فغان
لیک عشق واقعی بر خالق و معبود ما
می کند آسوده خاطر را ز نفس و شر آن
۷۴۶.گم شده
درس گفتم که بدانی تو گُمی ، حق پیداست
گم شدیم در خودمان؛ دیرشده، حق تنهاست
آن که بر گم شده دل را بدهد دانی کیست؟
دل بدادیم ، که او گم نشده ، حق هر جاست
۷۴۷.نشانی
تو به دنبال خدایی و خودت گم شده ای
جایِ رفتن به نشانی ، پِی مردم شده ای
میزنی این در و آن در که بجویی او را
رانده از درگه حق ، در پی گندم شده ای
چاره
من اسیر دست شیطانم ، خدایا چاره ای
کاین چنین نالان و حیرانم ، خدایا چاره ای
من که می دانم تویی صاحب علاج چاره ها
من گرفتارم ، پشیمانم ، خدایا چاره ای
پشیمان
دیگر از دنیا گریزانم ، خدایا چاره ای
عاشق یار و پریشانم ، خدایا چاره ای
من ز اعمال خودم شرمنده ام در آخرت
خسته و زار و پشیمانم ، خدایا چاره ای
زندان
من به بند و حصر و زندانم ، خدایا چاره ای
روز و شب چون شمع سوزانم ، خدایا چاره ای
چند روزی در قفس مهمان نمودی ای فلک
من گدای شاه شاهانم ، خدایا چاره ای
شیدایی
من ز شیدایی پریشانم ، خدایا چاره ای
با نگاهت مست و حیرانم ، خدایا چاره ای
جز تو معشوقی نمی خواهم ، ندارم دلبری
عشق تو در روح و در جانم ، خدایا چاره ای
کنج
کنج این دنیا گرفتارم ، خدایا چاره ای
بی پر و بال و ، خطا کارم ، خدایا چاره ای
عمر من دارد به پایان می رسد ، شرمنده ام
من اسیر نفس امارم ، خدایا چاره ای
۱۰۰۹.وصال
در میکده انواع شراب است ، اگر درک نمایی
هر شب شب قرب است ، اگر دیر نیایی
در مزرعه ای روح و روان عشق بکارید
هر لحظه وصال است ، اگر زود بیایی
۱۰۰۶.رمضان
ماه خود سازی و بیداری و دیدار شده
نفس دون در غل و زنجیر گرفتار شده
ماه قرآن و نوید است و سرور و تسلیم
دل و جان مست رخ دلبر و دلدار شده
۱۰۰۳.شیطان
دشمن ما در درون جان ماست
نفس سرکش افعی و شیطان ماست
با تعبد ، نفس دون گردد مهار
بی خدایی موجب خسران ماست
۱۰۵۹.اصطلاحات
منظور من از عشق ، خدای یکتاست
منظور من از چشم ، نگاه دلهاست
منظور تویی ، گفتن الفاظ مهم نیست
منظور من از روی ، خدای والاست
۱۰۵۰.سفر عشق
سفر عشق شفای غم یاران دارد
دیدن یار و دوای دل حیران دارد
مقصد اهل حرم روی و رخ دلدار است
۱۱۳۵.بهشت برین
آن بهشت است ، که مردم همه مشتاق ورود
آن بهشت است ، سرای همه ی قرب و شهود
شربت پاک بود در قدح و حوض برین
حوری و جوی ز شهد و عسل و عنبر و عود
۱۱۴۹.مبارزه
چون که من غافل ز خود ، در بند شیطانم اسیر
ای خدا ، من ناتوان با جنگ او ، دستم بگیر
لحظه ای ما را به خود مشغول و تنها وامذار
ما ضعیفیم و دچار غفلت و دور از مسیر
۱۱۵۰.عوامل خوشبختی
گر بخواهی عزت و رشد و تعالی ، کن سجود
گر بخواهی معرفت در روح و جان گردد وجود
کسب روزی کن حلال و ترک هر گونه گناه
می برد بالا تو را ، از پستی و از هر رکود
۱۱۸۸.نفس
هستیم غلا م نفس ، هستیم رفیق خصم
تسلیم به شیطا نیم ، باشیم اسیر چشم
شیطان هوس هر آن ، غلاده کند ما را
هر لحظه کشد سویی ، دائم به خطا ، هم خشم
۱۱۹۰.غرور
من کیم ، بنده ی عصیان گر و یاغی و شرور
منم آنکس که به خود غره و هستم محجور
منم آن بنده ی شیطان که اسیر قفس است
روح من سر کش و فرمانبر میل و مغرور
۱۱۹۶.دادگاه الهی
در دادگه یزدان ، باشد به امان هم کین
در دین خدا بینی ، عدل است ملاک دین
فریاد رس ما یی ، ای دادرس مظلوم
بینی همه را یکسان ، ای دادگر و حق بین
۱۱۹۷.عدالت
از روز ازل دعواست ، هر جا نبود تقوا
عدل است علاج آن ، ورنه ببرند اغنا
هر جا که بود کاخی ، آنجا نبود عدلی
کوخ است جوار آن ، محروم بود آنجا
- ۰۲/۱۱/۱۳