باسمه تعالی
مثنوی «قابیل و هابیل»
در دست ویرایش
مقدمه
داستان قابیل و هابیل، نخستین روایت خون و بلا در تاریخ انسان است که در قرآن کریم آمده و اهل دل را همواره به تأمل و عبرت فراخوانده است. این داستان حکایت دو برادر است؛ یکی مطیع خدا و سرشار از تقوا، و دیگری اسیر نفس و حسد. قابیل، نخستین انسانی است که دست به خون برادر خود زد و آتش فتنه و ستم را در زمین برافروخت. هابیل، نخستین شهید تاریخ انسانیت، جان خود را در راه خدا تقدیم کرد و چراغ راه مؤمنان و رهروان حق شد.
این مثنوی، سرگذشت آن دو برادر را در ۳۰۰ بیت و سه بخش، به زبان حماسی و در وزن شاهنامهای (فعولن فعولن فعولن فعل) بازگو میکند. در این سروده، علاوه بر نقل وقایع تاریخی و قرآنی، آموزههای اخلاقی و عرفانی نیز گنجانده شده تا مخاطب را به تأمل در جایگاه تقوا، صبر، تسلیم، حسد، خشم، و عاقبت انسان دعوت کند.
باشد که دلهای ما از کینه و خشم پاک شود و راه هابیل، یعنی راه قرب و رضوان الهی را پیش گیریم.
فهرست مطالب
۱. بخش نخست: پیدایش اختلاف و قربانی مقبول
– معرفی دو برادر
– قربانی کردن هر دو
– حسد قابیل و قتل هابیل
– تأسف پدر و درس خداوند
۲. بخش دوم: سرنوشت قابیل و عاقبت شهید
– پشیمانی و غربت قابیل
– وعده خدا به آدم
– تثبیت مقام شهید
– پیامهای اخلاقی درباره تقوا و ظلم
۳. بخش سوم: عبرت نسلها و بازخوانی پیام هابیل
– ماندگاری نام نیک و بد
– نقش حسد در سقوط انسان
– تأکید بر عدالت، صلح و پرهیز از خونریزی
– پایانبندی اخلاقی و دعای ختمی
بخش نخست: آفرینش و نزاع آغازین (۱ تا ۱۰۰)
۱.
به نام خداوند جانآفرین
خداوند بخشندهی مهربین
۲.
که جان داد بر آدم از نور خویش
بدو داد گفتار و منشور خویش
۳.
ز خاک آفریدش، به نَفْخِ خدا
که شد مایهی عقل و رأی و صفا
۴.
چو آمد به دنیا، ز پروردگار
پدید آمد او را زنِ بردبار
۵.
دو فرزند دادش، یکی نیکخو
دگر، تندخو و پر از رنگ و بو
۶.
یکی نام او هابیل پاک
که جانش پر از مهر و دل روشن و پاک
۷.
دگر قابیل آن دل سیاه
ز کین و ز آز و ز پندار گاه
۸.
ز پیشه چو هابیل، شبان شده
دلش با خداوند جان، شده
۹.
قابیل چو دهقان به کِشت و درود
ولی در دلش آتشی بود و دود
۱۰.
چو آمد سخن از زناشویی
شدند آن دو پر کین و پر خویوی
۱۱.
که قابیل خواهان دختی نکو
ولی شرع گفتش: «مکن، سوی او»
۱۲.
چو در بند گشت آن دلِ تیرهرای
شد آشفته و تنگدل همچو سای
۱۳.
بگفتا: «نپذرم من این قاعده
که باید رود جان به این طایفه!»
۱۴.
پدر گفت: «باشد، خدا داور است
و هرکس که نیکوست، پیروز دست»
۱۵.
بفرمود: «قربانی آرید پیش
که داور بود یزدانِ مهکیش»
بخش دوم: قربانی و قتل (۱۰۱ تا ۲۰۰)
۱۰۱.
قابیل از کینه، گندم بکند
ز بدها گزین کرد و سویش فکند
۱۰۲.
ولیکن هابیل نیکوترین
گوسفند خود کرد قربانِ دین
۱۰۳.
فرو آمد آتش ز گردون برین
گرفت آن نکو قربانیِ دین
۱۰۴.
ولیکن ز قابیل چیزی نماند
که آتش نبارید و بیقدر ماند
۱۰۵.
چو دید آن نشان را، دلش شد سیاه
بگفتا: «کنم کارِ او را تباه!»
۱۰۶.
به هابیل گفتا: «تو را میکُشم
که بر قرب تو آسمان زد عَلَم»
۱۰۷.
جوابش چنین داد آن مرد پاک
که: «یارب! نگهدار ما را ز خاک»
۱۰۸.
بگفتا: «من از تو ندارم ستیز
که یزدان بُوَد داورِ راست و چیز»
۱۰۹.
اگر دست گیری به خونم روا
نکوبم به کین، دست بر تو رها
بخش سوم: دفن و حسرت جاویدان (۲۰۱ تا ۳۰۰)
۲۰۱.
چو شد قابیل از کینه پر آتشین
زد آن سنگ بر سر، به بیداد و کین
۲۰۲.
فتاد آن برادر ز درد و ز خون
بگفت: «ای خداوند! بنما تو چون...»
۲۰۳.
که این فتنه را در زمین کم کنی
دل از کین و خشمش تو بیغم کنی
۲۰۴.
ولی قابیل از کار، شد سخت پست
که جان از کف برادرش برده است
۲۰۵.
تنش ماند بر خاک و شد شرمسار
نمیدانست آن لحظه راه گذار
۲۰۶.
خداوند، کلغی فرستاد زود
که خاکی بکند، آنچنان در فرود
۲۰۷.
نمودش که باید چنین کرد کار
بپوشی تو با خاک، جسم نگار
۲۰۸.
چو دید آن نشان را، شد آگه از آن
بگفت: «ای دریغا! چه کردم روان؟»
۲۰۹.
به ناله بگفتا: «شدم رسوای خلق
که گشتم بداندیش و بستم به حبل»
۲۱۰.
ز آن پس نماندش نه شادی، نه خُفت
که شد خستهی گناه و خون و نهفت
...
بخش نخست: آفرینش و نزاع آغازین
۱.
به نام خداوند جانآفرین
خداوند بخشندهی مهربین
۲.
خدایی که از خاک آدم سرشت
ز روح خود او را برانگیخت، بهشت
۳.
به فرمان او، آدم آمد پدید
ز دانش، به گیتی بر افکند بید
۴.
بدو داد همسفرهای مهربان
ز جنس خودش، یار و همزندهجان
۵.
بر آن دو فرزندان نیکو گشاد
دو پسر، که از نسل ایشان نهاد
۶.
نخستین پسر نام او قابیل
دلش پر ز آتش، زبانش چو نیل
۷.
دگر بود هابیل، مردی دلیر
که بودش صفا، هم ز دل هم ز سیر
۸.
قابیل کشاورز و اهل کِشت
ولی کینه در دل، نه مهر و بهشت
۹.
هابیل چو شبان، دلش نیکخو
ز رحمت پر از نور و از کینه تو
۱۰.
چو هر دو جوان گشتند در روزگار
پدید آمد آتش به دل، ز انتظار
۱۱.
ز دختر یکی، فتنهای شد بلند
که قابیل بر عشق او شد کمند
۱۲.
ولی حکم پروردگار جهان
نکردش روا، کین نهادش نشان
۱۳.
پدر گفت: «باید که داور بود
خداوند، سررشتهی هر وجود»
۱۴.
چنین گفت آدم، پدر با صفا
«که باید نمود آنچه خواهد خدا»
۱۵.
بفرمود: «قربانی آرید پیش
که داور بود کردگارِ مهکیش»
۱۶.
هر آن کس که باشد به درگاه پاک
پذیرفته گردد، نه هر ژرفناک
۱۷.
چو قابیل بشنید، شد پر ز خشم
دلش تیره شد، همچو شبهای چشم
۱۸.
ز گندم، برون کرد دانهی زشت
نه از خوب و نیکو، نه از کِشتِ بهشت
۱۹.
ولیکن هابیلِ پاکیزهسر
نهاد از گله، گوسفندی گهر
۲۰.
که آن بود چاق و دلآرا چو نور
ز نیکیاش آید به جان، شور و شور
۲۱.
نهادند آن هر دو پیش خدا
نگه کرد پروردگار از علا
۲۲.
فرو شد ز گردون، شعله چو شرر
به قربان هابیل زد شعله بر
۲۳.
ولی قابیل آنجا بماند و خوار
نه آتش، نه نوری بر آن کشتزار
۲۴.
خجل گشت و در دل پدید آمد آه
که: «من کشته خواهم برادر به راه»
۲۵.
به هابیل گفتا: «تو را میکشم
که من از تو دارم دل پر خشم»
۲۶.
چنین داد پاسخ برادر به مهر
که: «ای جان، چرا رفتی از راه خیر؟»
۲۷.
«خدا آن پذیرد که باشد نکو
نه هر آنکه باشد پر از رنگ و بو»
۲۸.
«اگر دست گیری به خونم روا
نکوبم تو را دست من بر تو، لا»
۲۹.
«ز پروردگارم بترسم بسی
نخواهم که باشم به خونت کسی»
۳۰.
«منم طالب عفو و رحمت ز حق
نخواهم در این راه، کین و ستم»
۳۱.
ولی قابیل از خشم شد تیزرو
ندانست جز کین و خشمِ گرو
۳۲.
ز وسواس شیطان، دلش شد سیاه
که آماده شد سوی قتل و گناه
۳۳.
به کوه و به دشت، آن برادر ببرد
ز پند پدر، هیچ در دل نخورد
۳۴.
بجست و بگشت آنچنان تا به سنگ
زد آن را به هابیل، گشتش فرنگ
۳۵.
فتاد از تنش جان پاک و سپید
زمین شد ز خونش، چو لاله، شهید
۳۶.
چو دید آن تن بینفس، بیکلام
بر آن شد که پنهان کند زهر و جام
۳۷.
ولی ناتوان گشت در کار خاک
نمیدانست او آن زمان راه پاک
۳۸.
فرستاد یزدان یکی کلغ زود
که زد خاک بر مردهای در فرود
۳۹.
نگه کرد قابیل و گفت: «ای دریغ
که من کمترم زین پرِ بال سیغ؟»
۴۰.
چو فهمید راه دفن آن بیگناه
به خاکش سپرد و نماندش پناه
۴۱.
پشیمان شد و دل ز کینش گداخت
ولی سود ندهد، چو خون شد بر آخت
۴۲.
شد آغاز فتنه به دست بشر
که گم کرد راه صفا و نظر
۴۳.
پیام آمد از حق به فرزندگان
که بپرهیز از ظلم و خون ریختگان
۴۴.
ز آن روز گناهی بزرگ آمدش
که تا روز محشر، غم آمدش
۴۵.
هر آن کو به ناحق کند خون فشان
گناهش بود نیز بر قابلان
۴۵
هر آن کو به ناحق کند خون فشان
گناهش بود نیز بر قابلان
۴۶
که قابیل شد در گناه، آن نخست
که خون ریخت و دل را به باطل ببست
۴۷
ز کردار او خلق گمراه گشت
زمین از ستم، زار و پر آه گشت
۴۸
پدر چون شنید آن خبر، خون گریست
به دندانِ غم، پشت خود را شکست
۴۹
بگفت: «ای پسر! آه، ای فتنهگر!
چرا کشتی آن نور و پاکیزهسر؟»
۵۰
«نبودی تو فرمانبر یزدان، دریغ
که کردی زمین را ز عصیان، دریغ»
۵۱
چو قابیل گفتار پدر را شنید
ندید از جهان جز نکوهش پدید
۵۲
دلش سخت شد چون صفاهای سنگ
نرفت از دلش حسد و کین و جنگ
۵۳
به گوشش نیامد صدای حقاش
ز شیطان پذیرفت روی فسقاش
۵۴
ز آدم جدا گشت و راهی گرفت
که آن راه شد گورگاهی شگفت
۵۵
در آن راه، فرزندان بیپروا
بپیمودند ره، دور از تقوا
۵۶
ز نسلش پدید آمد اهل کفر
که بستند دل را به زینت چو زَهر
۵۷
بشد فتنه آغاز در نسل او
که پر کرد دنیا ز شور و عدو
۵۸
ولی هابیل، آن نیکمرد خدا
به خون خفت و شد کشتهی بیخطا
۵۹
خداوند جانش به فردوس داد
به رضوان و لطف و صفا ره نهاد
۶۰
شد آیینهی صبر و تقوای پاک
که بستند نامش به نیکی، هلاک
۶۱
به تاریخ عالم بماند این نشان
که نیکی بود رهنمای جهان
۶۲
به هر دل که نیکی بجوشد ز مهر
نراند ز دل کینه و خشم و قهر
۶۳
که هابیل آموزگار صفاست
شهید ره حق، فروغِ وفاست
۶۴
اگرچه به خاکش سپرد آن ستم
ولی رفت با جان به رضوان و یَم
۶۵
به آیات قرآن، خدا گفته است
که آن کشته شد، لیک او زنده است
۶۶
شهیدان نمیمیرند ای جوان
که جانشان شود نزد حق جاودان
۶۷
ببین کاین جهان با همه فر و بوی
شود تیرهروز از ره ناسپوی
۶۸
ز یک حسد افتاد این فتنهبار
که خون ریخت و شد راه پر آشکار
۶۹
از آن روز تا حشر، در هر دیار
بماند اثر زین ستمکارِ زار
۷۰
جهان را نخستین ستم بود این
که قابیل زد تیغ بر جان دین
۷۱
کسی کو شود پیرو راه نور
نگردد چو قابیل، اندر غرور
۷۲
که با کینه و خشم، بر همتافت
ندید آنکه راه خدا خوشعافَت
۷۳
ز هابیل باید گرفت اقتدا
که جان را کند وقف راهِ خدا
۷۴
درونش پُر از مهر و دل با صفا
دهد دست یاری به فقر و رضا
۷۵
چو یزدان نگرداند از او رضای
به دنیا نیارد ز کردار، پای
۷۶
نه کِشت و نه گندم بود زین بها
که تقوا بُوَد رهنمای خدا
۷۷
خدا گویدت: «بنگر اندر عمل
که تقواست سرمایهی جانِ اهل»
۷۸
نه آن قربانی که بیدل دهند
نه آن بخششی کز ستم، دل برند
۷۹
که باید نکو کرد راه نجات
به پرهیز و مهر و صفا و ثبات
۸۰
قربانی تو گر ز دل پاک نیست
به درگاه یزدان پذیرفته نیست
۸۱
چو قابیل داد از پلیدی نثار
نپذرفت یزدان ز او آن نثار
۸۲
ولی هابیل از صفای یقین
نهاد آن گوسفند پر ز تمین
۸۳
خداوند آن را پذیرفت ز او
که آمیخته بود با جانِ نکو
۸۴
دریغا که قابیل شد کورِ دل
نپذرفت از هابیل آن صد سبل
۸۵
به نیکی نیندیشد آن تیرهرای
ز آتش برافروخت آتشسرای
۸۶
از آن روز تا روز واپس شتاب
بود رسم قتل و ستم بیحساب
۸۷
نخستین کسی کو شد آلودهدل
همین قابیل بود، آن شومعمل
۸۸
پیامبر بگفت این حدیثِ قوی
که هر خونی آید به ظلم و دوی
۸۹
به دوش قابیل آید آن گناه
که گشت او نخستین گناهکارِ راه
۹۰
نماند از او نام جز فتنهگر
که آلود خاک را به خونِ بشر
۹۱
ولی هابیل آن جوانِ وفا
شد آموزگارِ طریقِ خدا
۹۲
بماند از او نام نیکی به جای
که جان داد در راه صلح و صفای
۹۳
دریغا بر آن روز و آن فتنهها
که کین و حسد ریخت خونِ خدا
۹۴
بترس ای جوانمرد از راه بد
مکن خونریزی و مباش از حسد
۹۵
بگرای دل از تیرگی سوی نور
بشو پاکدل، دور شو از غرور
۹۶
بگیراز خشم و ز حرص و هوس
که اینها بُوَد آفتِ هر نفس
۹۷
به هابیل بنگر، ره او بجوی
که شد کشته، لیک اهل باغِ سبوی
۹۸
بپرهیز از آن کارِ ظلم و تباه
مرو سوی آن راه پر فتنهگاه
۹۹
خدا گفت: این است عبرت، نگاه
برای شما هست در این، راه و راه
۱۰۰
در این قصهها هست پند و نجات
برای دل اهل، راهِ ثبات
۱۰۱
در آن فتنه شد راه دنیا سیاه
که خون شد روان از دلِ بیپناه
۱۰۲
زمین گشت آلوده از خشم و کین
ز دستانِ شیطان و نفسِ غمین
۱۰۳
چو هابیل شد کشتهی ظلم و زور
نخستین شهیدِ رهِ راه نور
۱۰۴
به خاک افتاد آن پیکرِ بیگناه
ولی جانِ او رفت در عرشِ راه
۱۰۵
فرشتگان گریان بر آن جان پاک
که بوی وفا داشت و دل را چو خاک
۱۰۶
نبی آدم آمد بر آن خاکریز
به اشک و به ناله، شد از پا گریز
۱۰۷
بگفتا: «خدایا! چه آمد به من؟
چرا شد چنین، کاین بلا شد وطن؟»
۱۰۸
«نبودم سزاوارِ این رنج و درد
که از فرزندم دل شود پر ز گرد»
۱۰۹
«یکی کشته شد در رهِ نیکنام
دگر فتنهگر گشت و آلودهکام»
۱۱۰
«به درگاه تو ناله دارم، خدای!
مکن خاکیان را دگر مبتلای»
۱۱۱
ندا آمد از حضرت کردگار
که: «ای آدم! این بود تقدیرکار»
۱۱۲
«زمین جز به رنج و بلا پاک نیست
بر این چرخ، آرام و نیکی، کم است»
۱۱۳
«تو خود را مهیّا نما بر بلا
که آرام نیست این جهان را وفا»
۱۱۴
«تو باشی پدر، مر همه نسل را
تحمّل نما این غم و فصل را»
۱۱۵
به قابیل گفت آن زمان پرورد
که: «ای فتنهگر! خون شد از تو چو گرد»
۱۱۶
«چرا کشتی آن بندهی با صفا؟
چرا ریختی خون، بیماجرا؟»
۱۱۷
نداد او جوابی به جز سرکشی
ز مهر خدا دور شد، بیخوشی
۱۱۸
ز آدم گریزان شد آن مردِ کین
به سوی بیابان و ویرانهبین
۱۱۹
به دل کینه و ننگ و رسواییاش
به رویش غبارِ شقاواییاش
۱۲۰
در آن دشت بیکس، به حسرت نشست
نمیدانست آن فتنه چون شد به دست
۱۲۱
به یادِ برادر، دلش خون شدی
ولی سود آن خون، افزون شدی
۱۲۲
خداوند بر او گشاد آفتاب
که در دوزخش باشد او در عذاب
۱۲۳
نباشد بهشت از برایش مکان
که شد در گناه از همه مردمان
۱۲۴
ز نسلش پدید آمد اهل ستم
که بستند بر دل، درِ لطف و دم
۱۲۵
جهان پر شد از کینه و دشمنی
ز فرزندِ او، فتنه و بیخنی
۱۲۶
نبی آدم آمد به پیشِ خدا
بنالید از این رنج و درد و بلا
۱۲۷
بگفتا: «خدایا! به رحمت نظر
که دل سوخت از کین و این کارِ شر»
۱۲۸
ندا آمد از ربّ پاکِ جلیل
که: «بر تو فرستم پیام و دلیل»
۱۲۹
«ز نسل تو آیند مردانِ دین
که بر ظلم و فتنه زنند آتشین»
۱۳۰
«رسد روزگاری که گردد زمین
پر از عدل و مهر و صفا، بعد از این»
۱۳۱
«تو باش و صبور و بر آن باش شاد
که آیند از نسل تو مرد راد»
۱۳۲
«یکی نوح و ابراهیم آن پاکدین
که سازند راه خدا را یقین»
۱۳۳
«رسد تا نبی خاتم و آل او
که پُر کنند عالم از گفت و گو»
۱۳۴
چو بشنید آدم، بر آن شد قوی
که دارد امید از ره معنوی
۱۳۵
به قابیل گفت آن زمان مهربان
«مکن بیش از این فتنه در این جهان»
۱۳۶
«به درگاه حق بازگرد ای پسر
که شاید کند رحم، پروردگار»
۱۳۷
ولی قابیل آن دلسیهروی مرد
ندید از پدر پند و آگه نبرد
۱۳۸
در اندیشهی خویش، خاموش شد
به ویرانگی، دور و بیهوش شد
۱۳۹
ز نسلش ستمگر برآمد به کار
بپیمود آن راه بیاعتبار
۱۴۰
شد آیین ظلم و تباهی پدید
که از نسل او بود آن ناپدید
۱۴۱
به هابیل دادند عزّت، خدا
به فردوس بردند او را، بلا
۱۴۲
که او شد شهید رهِ پاک دین
که شد در جهان، نام او بهترین
۱۴۳
به دنیا نماند از او هیچ رنج
که جان داد در راه یزدان به گنج
۱۴۴
چو نور خدا در دلش زنده بود
به خون رفت، لیکن دلش بنده بود
۱۴۵
ز خونش زمین گشت سرسبز و پاک
که شد در ره حق، فدا جان و خاک
۱۴۶
هر آن کس که گیرد رهِ حقپرست
چو هابیل باشد در این راه، مست
۱۴۷
شهیدان بُوَد زنده تا روز حشر
نگیرد ز دستِ بلا هیچ بشر
۱۴۸
که جانشان شود نور در پیش حق
بخوانندشان مردِ یزدان و شقّ
۱۴۹
تو ای مرد! از این قصه پند آورید
که با حق چو باشی، نمانی پلید
۱۵۰
مپندار مال و منال است سود
که جز تقوا و مهر ناید فرود
۱۵۱
قربانی تو گر ز دل نیک نیست
به درگاه یزدان پذیرفته نیست
۱۵۲
چو هابیل، دل صاف و روشن نگه
به هر کار، با یاد یزدان، نگه
۱۵۳
مکش کس، مکن ظلم بر بندگان
مریز آبرویِ نکوکار جان
۱۵۴
که یزدان ببخشد به نیکو کسان
دهد مهر و عزّت به حقپروران
۱۵۵
ولی آنکه در ظلم و خشم است مست
نبیند جز آتش، به فردا، شکست
۱۵۶
تو قابیل مشو، مشو فتنهگر
مکن در رهِ مهر، کار دگر
۱۵۷
که آغاز هر فتنهی بینصیب
همین خشم و کین است و نَفْسِ فریب
۱۵۸
به تقوا گرای و به مهر و صفا
مرو جز به فرمان یزدان، رها
۱۵۹
بترس از حسد، زین بلای نخست
که ابلیس را کرد در دوزخ جُست
۱۶۰
حسد کرد بر آدم آن شوربخت
فتاد از بهشت و شد اهل رخت
۱۶۱
همان آفت آمد به قابیل نیز
که بر باد شد از حسد، هر ستیز
۱۶۲
ببین تا چه آمد ز راه هوس
که گم کرد هر دو جهان را نفس
۱۶۳
برادر کشی گشت رسمِ زمین
که از خشم شد تیره این آفرین
۱۶۴
به فردای محشر، به قابیل گو
که سودت چه آمد ز کین و عدو؟
۱۶۵
نه دنیا به کام تو آمد، نه دین
نه ماند از تو جز ننگ و بدنامیات این
۱۶۶
ولی هابیل آن جوانِ یقین
بهشت است جای و سرانجام، این
۱۶۷
درود خدا بر شهیدان دین
که بستند دل را ز هر کفر و کین
۱۶۸
ز قربانی پاکشان یاد باد
ز آن اشک و آه و فریاد باد
۱۶۹
ز هابیل یاد آور ای هوشمند
که او شد شهید رهِ حق بلند
۱۷۰
بترس از گناه و ز فریاد خون
مکن فتنه در راهِ یزدان، فسون
۱۷۱
که دنیا فریب است و جان پر بها
مبادا کنی گم رهِ روشنآ
۱۷۲
ز خونهای پاکان زمین، آشنا
بشو با صفا و به تقوا گشا
۱۷۳
خداوند آن است که داور بود
به نزدش نجات از تقوا رود
۱۷۴
مزن تیغ بر جانِ بیکینهای
مریز آب در چشمِ بیدینهای
۱۷۵
برادر، برادر بُوَد در وفا
نه در کین و خشم و نه در ناسزا
۱۷۶
چو در دل بود مهر و لطف و امید
جهان گردد آرام و بینکته و دید
۱۷۶
چو در دل بود مهر و لطف و امید
جهان گردد آرام و بیکینه دید
۱۷۷
ولی گر دل از خشم گردد سیاه
بپوشد ز دیده فروغِ نگاه
۱۷۸
خرد گردد آوارهی نفس و آز
به خون آید آنگه جهانِ طراز
۱۷۹
بسا فتنه کز یک نگاه آمدست
به کامِ ستم، اشتباه آمدست
۱۸۰
حسد شعلهای است از آتش نهان
که سوزد ز بنیاد، ایمان و جان
۱۸۱
چو قابیل، دل را به کینه سپرد
ز راه خداوند، بیرون شمرد
۱۸۲
ندید آنکه دنیا گذرگاهِ ماست
که هر کس در این راه، مهمانِ راست
۱۸۳
ز کردار نیکو بماند نشان
نه از گنج و زر، نام و فر و فغان
۱۸۴
به هابیل بنگر، به او اقتدا
که شد در ره مهر، جانش فدا
۱۸۵
به جای بماند از او عزّ و نور
به قابیل، ننگ و سیاهی و شور
۱۸۶
چو یزدان بخواهد پذیرد عمل
نگردد به هر کس، پدید آن سبل
۱۸۷
بکوش ای برادر به پاکی و مهر
مریز آب در دیدهی مردِ شهر
۱۸۸
مزن تیغ بر جان بیدشمنی
مکن فتنه، در راهِ آشتی
۱۸۹
جهان سرگذشتیست پر ماجرا
که باید ز هر نکته، کردت نَما
۱۹۰
تو باشی اگر نیک، یزدانپناه
همه کارها گرددت نیک و راه
۱۹۱
ولیکن اگر ظلم و کین پیشهات
به فردا بود آتش اندیشهات
۱۹۲
مپندار ماند جهان در کفات
که گردد زمین، گورِ بیهدفات
۱۹۳
جهان جای کردار نیکو بُوَد
که بر کار ناپاک، نفرین رود
۱۹۴
به هابیل رحمت فرستد خدا
به قابیل آید عذاب و عزا
۱۹۵
یکی نور شد در جهان جاودان
دگر فتنه شد در ره خاکیان
۱۹۶
تو هابیل باش و دل از کینه شوی
به تقوا و اخلاص، جان را بپوی
۱۹۷
مکش بیگنه، تا نبینی بلا
که آید ز هر خون، به دل ماجرا
۱۹۸
بخوان در دل خویش این سرگذشت
که تا با صفا باشی و دلسرشت
۱۹۹
در این قصه عبرت بود بیگمان
برای دل اهل، نه هر خامجان
۲۰۰
اگر طالبی عزّت و رستگاری
بگیر از شهیدان رهِ بردباری
۲۰۱
چو هابیل شد کشتهی کینهجو
زمین شد ز خونش پر از رنگ و بو
۲۰۲
ببارید اشک از دو چشمِ زمین
که شد کشته مردی ز مهر و یقین
۲۰۳
به بالین آن پاکدل، مرغ عشق
به ناله سراید سرودِ دمشق
۲۰۴
درختان خمیدند بر خاک او
نسیم آمد از عرش در چاک او
۲۰۵
خدا گفت با آدم، آن بندهوار
که: «صابر بُو، ای بندهی کردگار»
۲۰۶
«چنین است تقدیر ما در جهان
که هر کس بماند به کاری نشان»
۲۰۷
«تو باشی پدر، نیک و با مهر و هوش
بزرگی تو باقی است تا شام و نوش»
۲۰۸
«ز نسل تو آیند پاکان دین
که سازند بنیادِ عدلِ زمین»
۲۰۹
چو بشنید آدم ز داور پیام
ز سوز دلش کم شد آن درد و دام
۲۱۰
به قابیل گفت آن زمان پرخروش
که: «ای فتنهگر! باش از خویش خموش»
۲۱۱
«مبین این زمین را به خون آشنا
مرو سوی آتش، مکن ناروا»
۲۱۲
«برادر کشی داغِ ننگی عظیم
نماند ز تو نام جز جور و بیم»
۲۱۳
ولی قابیل از پند، بر جای خفت
نپذرفت جز کینه و فتنهگفت
۲۱۴
به صحرا گریزان شد و خستهدل
به دوش خود اندوه و ننگ و گِل
۲۱۵
نمییافت آرام در هیچ جای
ز کردار زشتش شد اندر بلای
۲۱۶
ز نسلی که آمد ز او بر زمین
پدید آمد اهل ستم، اهل کین
۲۱۷
بسا جنگ و فتنه از آن نسل خاست
که خونها ز بیدادشان شد هباست
۲۱۸
ولیکن ز هابیل، آن مرد نور
بماند این پیام: «آشتی، دور از شور»
۲۱۹
به تاریخ عالم شد او نیکنام
که بستند با نام او صد کلام
۲۲۰
شهیدان ز او یافتند ارج و قدر
که او بود آموزگارِ ظفر
۲۲۱
ز خونش بروید درون زمین
گل سرخِ ایمان و نور یقین
۲۲۲
بخوان نام او را به صد افتخار
که او جان سپرد، از پی کردگار
۲۲۳
چو قابیل شد لعنت حق دچار
بر او شد درِ رحمتِ حق، غبار
۲۲۴
ز کردارِ او خلق پند آورند
به راهِ بدی، دل نباید سپرد
۲۲۵
به تقواست قربانیِ حق قبول
نه از سیم و زر، نه ز نام و حُمول
۲۲۶
تو گر نیک باشی، پذیرد خدا
و گر بد کنی، مانَد آن با بلا
۲۲۷
قضا بر تو جاری شود بیدرنگ
که بیند ز کردار تو سود و ننگ
۲۲۸
مپندار پوشیده باشد عمل
که بنویسد آن هر دم آفتسَبل
۲۲۹
خدا بین و دانا به سر و نهان
نگوید کسی را به باطل، جهان
۲۳۰
برادر، چو خواهی که باشی عزیز
مکن ظلم و خواری، میندیش چیز
۲۳۱
که هر قطرهی خون بیجرم و گناه
کند فتنه در جان و ننگ و سیاه
۲۳۲
به دست تو گر خونِ مظلوم رفت
ببین در قیامت، چه پاسخ نهفت
۲۳۳
چو قابیل شد غرق ننگ و عذاب
ز خشم خداوند شد بیجواب
۲۳۴
به هر گام او بود حسرت و درد
که شد رهبر فتنه در چرخ و گرد
۲۳۵
به او گفت یزدان که: «ای بیبصر!
تو را لعنت است، تا ابد در سفر»
۲۳۶
«تو سنگِ نخستین زدی بر بشر
که خون ریختی بیسبب در نظر»
۲۳۷
بترس از خدا، ای برادر، بترس
مکن ظلم، زیرا که گردد به درس
۲۳۸
اگر خواهی ایمن شوی در قیام
مکن ظلم، تا جان بماند به کام
۲۳۹
شهیدان بهشتی شوند آن زمان
که با خون خویش اند نورِ جهان
۲۴۰
تو هابیلواران به دنیا نگر
مرو در ره فتنه، ای بیخبر
۲۴۱
که دنیا نیرزد به قطره گناه
مکن خونریزی، مکن نارواه
۲۴۲
به هر قطره خون، آتشی در نهان
که افروزد آن در دل و در جهان
۲۴۳
خدا هست داور، نگهدار باش
به محرومان از مهر، غمخوار باش
۲۴۴
ز هابیل آموز بخشندگی
ز قابیل دوری ز وحشندگی
۲۴۵
یکی در وفا جاودانه بماند
دگر در ستم، دلسیاه و نژند
۲۴۶
نگویم که دنیا نماند به کس
ولی نیکنامی بُوَد مایهبس
۲۴۷
تو گر نیک باشی، بمانی عزیز
به فردوس جایی و منزل ستیز
۲۴۸
وگر در ستم بگذری روزگار
نماند ز تو جز نکوهش، غبار
۲۴۹
به یاد آور این قصهی پر گهر
که هابیل شد جانفدای سحر
۲۵۰
به جانش رسید از صفا رستگاری
به قابیل ماند آتشی بیقراری
۲۵۱
جهان را نخستین شهید آن بُوَد
که از مهر، در راه حق جان بُوَد
۲۵۲
ز کردار او راه پیدا شدی
که هر خستهدل را مداوا شدی
۲۵۳
خدا دوست دارد دلانِ نکو
نه آن کینهور مرد پررنگ و بو
۲۵۴
ز این قصه آموز درس وفا
که بگریزی از خشم و کین و جفا
۲۵۵
نبینی به جز خیر در کارِ نیک
به پاداش آن گردد آیینت پیک
۲۵۶
برادر، برادر بُوَد در صفا
نه در دشمنی، نه در ناروا
۲۵۷
بمان با برادر به مهر و امید
مرو در ره کین، که گردد پلید
۲۵۸
اگر درد داری به جان، صبر کن
به جای ستیز، مهر و لطفآور کن
۲۵۹
جهان میگذرد چون نسیم سحر
مکن در دل خلق، زخمِ خطر
۲۶۰
که فردا نماند جز آن نام نیک
که برد آن به فردوس، دلباور پیک
۲۶۱
خدا در دل پاک، جا میکند
به قلبِ ستمگر، بلا میدهد
۲۶۲
تو هم با صفا باش و صادق بزی
مکن ظلم و جور و مکن ملپزی
۲۶۳
خدا را به یاد آر در هر عمل
مکش خلق بیجرم و بیعیب و خل
۲۶۴
اگر مال و زر گم شود در زمین
بهتر ز خونیست که آید به کین
۲۶۵
یکی قطره خون، قیامت کند
که آتش در آن دوزخ آمد بلند
۲۶۶
به قابیل گویند فردای حشر
که این بود سود تو ای تیرمَشر
۲۶۷
نه ماندت نیکی، نه جا، نه مقام
که شد راه تو آتش و زشتنام
۲۶۸
به هابیل گویند: «درآ ای امین!
که نورت بود مهر و جانت یقین»
۲۶۹
ز راه خدا رفت و جان فدا کرد
نه زشت آورد و نه فتنه، نه درد
۲۷۰
در این قصه پند است، ای هوشمند
که هرگز نگردد ز دل سودمند
۲۷۱
به یاد آور آن روزگار نخست
که هابیل شد در ره حق درست
۲۷۲
تو هم با صفا جان خود را ببر
به سوی رضای خدا ره ببر
۲۷۳
مگو مال و فرزند باشد بقا
که باشد بقا، مهر و عزم و رضا
۲۷۴
ز کردار تو در جهان یاد باد
که نیکی بُوَد جاودان، بیفساد
۲۷۵
یکی هابیل و یکی قابیل گشت
یکی نور شد، دیگری ننگ و زشت
۲۷۶
در این دو طریق است راه بشر
که یا نیک باشی، و یا فتنهگر
۲۷۷
به راه خدا رو، مشو غافلی
که روز حساب است نزدیک، ولی
۲۷۸
به کردار نیکو شود راه تو
بماند در آنجا، پناه تو
۲۷۹
به جانت رسان مهر و لطف و وقار
مکن ظلم بر کس، مپوشان غبار
۲۸۰
که یزدان تو را مینگر در نهان
نوشتهست بر لوحِ دل این جهان
۲۸۱
به قابیل، لعنت، به هابیل، درود
که از مهرِ او باغِ رضوان گشود
۲۸۲
تو از این دو آموز راه نجات
که باشد یکی نیک، و آن دیگر آفات
۲۸۳
خدا را بخوان با دل و اشک و آه
که باشی تو از پاکدلانِ سپاه
۲۸۴
نباشد جز این راه دیگر پناه
که رهرو شود عاشقِ حق و راه
۲۸۵
خلاصه کلام این حکایت نگر
که قابیل شد فتنه، هابیل، گهر
۲۸۶
برادر، تو هابیل باش و امین
مباش از کسانی که هستند کین
۲۸۷
بگیر این پیام از سرگذشت
که هرگز نباشی تو خونریز و زشت
۲۸۸
بترس از حسد، زین گناهِ نخست
که دنیا و عقبی بَرَد از تو، جُست
۲۸۹
به مهر و به تقوا بمان سربلند
مرو در ره فتنه، مشو سرپرند
۲۹۰
خدا را بخوان در همه کارها
که باشد تو را راهِ پربارها
۲۹۱
بخوان در دلت نام آن بیگنه
که جان داد در ره، ز صد آگهی
۲۹۲
ز هابیل آموز ایمان و مهر
که باشد بر او آسمانها سپهر
۲۹۳
جهان آیتی شد ز خشم و جنون
تو باش ای برادر، پناه از فسون
۲۹۴
مرو راه آن فتنهگر، بیقرار
که شد رسوای زمین و دیار
۲۹۵
بیا تا که باشیم اهل صفا
برو جانب لطف و مهر خدا
۲۹۶
مکش کس، مریز آبروی بشر
که یزدان تو را میکند خوننگر
۲۹۷
به پایان رسد قصهی خون و کین
خداوند باشد پناهِ زمین
۲۹۸
ز هابیل و قابیل عبرت بگیر
که راه نجات است در عقل و خیر
۲۹۹
تو باشی اگر پاکدل، رستگار
بمانی به دنیا و عقبی، به یار
۳۰۰
خداوند بخشنده و مهربان
کند ما همه را ز اهل امان
باسمه تعالی
نتیجهگیری
داستان «قابیل و هابیل» نه تنها شرح حال دو برادر است، بلکه تصویری از نبرد همیشگی میان حق و باطل، تقوا و هواپرستی، عشق و حسد درون انسانهاست. قابیل، تجسم انسانی است که به جای اطاعت از خدا و تسلیم در برابر حق، راه هوس و خودبینی را در پیش گرفت و گرفتار وسوسهی شیطان شد. او نخستین انسانی بود که حرمت خون را شکست و راه فتنه و ظلم را بنیان نهاد؛ و از آن روز تا امروز، خونهای بسیاری به ناحق بر زمین ریخته شد، و ریشهی همهی آنها، در همان نخستین قتلِ برادر نهفته است.
در مقابل، هابیل نشانهی انسان وارستهای است که با صفا و پاکی جان، قربانی خود را تقدیم خدا کرد و وقتی با تهدید برادر روبرو شد، نه تنها از راه خشونت پاسخی نداد، بلکه به یاری تقوا و توکل، خود را به خدای خویش سپرد. او آموزگار صبر، مظلومیت، بندگی و شهید راه خدا شد.
این حکایت، دعوتی است به ما تا راه هابیل را پیش بگیریم و از عاقبت قابیل عبرت گیریم. حسد، کینه، خشم و بیتقوایی میتواند هر انسانی را از مقام قرب الهی به درهی هلاکت و شقاوت بکشاند. راه نجات، تنها از مسیر پاکی، تقوا، احترام به جان انسان و رضای خداوند میگذرد.
باشد که همهی ما، هابیلوار، جان خویش را در مسیر حق و محبت و انصاف صرف کنیم و از تیرگیِ قابیلگونه برحذر باشیم. خداوند ما را از اهل صلح، صفا و رستگاری قرار دهد، و نگذارد که دست و دل ما به ظلم و خونریزی آلوده شود. آمین.
تهیه و تنظیم
دکتر علی رجالی