رسالت

در این وبلاگ ،اشعار و مطالب علمی و فرهنگی اینجانب آمده است .

رسالت

در این وبلاگ ،اشعار و مطالب علمی و فرهنگی اینجانب آمده است .

رسالت

به سایت شخصی اینجانب مراجعه شود
alirejali.ir

بایگانی

۱۰۲ مطلب در مرداد ۱۴۰۴ ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

باسمه تعالی
مثنوی ذوالقرنین
حکایت(۳۲)

به نام خداوندِ خورشید و ماه
که جان را دهد نور و دل را پناه

 

خدایی که داده بشر را خرد
به دانش جهان را سراسر نورد


 

یکی مرد دانا ز اهل خرد
ز داد و ز دانش، فزون از عدد

 

 

 زمین را به قدرت گرفت و به زور
شدش فخر و نخوت پدید از غرور

 

 

به هر جا که می‌رفت، راهی گشاد
ز خود رَست و مهرِ خدا را نهاد

 

 

به مغرب شد از بهر دفعِ ستم
که عالم شود پاک از رنج و غم

 

 

 

چو خورشید از دیده شد ناپدید
به چشمه‌سرا رفت و شد ناامید

 

 

در آن سرزمین، ظلم فرمان‌روا
نه عدلی نه دادی،  نه مهر و وفا

 

 

بفرمودشان: داد، آئین ماست
ستم، آفتی بر دل و دین ماست

 

 

هر آن‌کس به مردم رساند ضرر
بود در عذاب و به دوزخ مقر

 

 

ولی آن‌که با عدل باشد قرین
برد رخت نیکی به سوی یقین

 

 

به مشرق شد آن شاه دادآفرین
که گردد جهان پر ز نور مبین

 

 

در آنجا گروهی تهی‌دست و زار
ندارند جامه، نه فرش و نه کار

 

 

نگه کرد با دیده‌ی عدل و داد
که بی‌عدل، مردم نمانند شاد

 

 

ز شرق و ز غرب و ز دوران گذشت
ز کوه و ز دشت و بیابان گذشت

 

 

رسیدش میان دو کوه بلند
رهی تنگ و تار و همیشه گزند

 

 

در آنجا گروهی ز مردم به بند
گرفتار یأجوج و مأجوج چند

 

 

بگفتند: ای شاه نیکو سرشت
که از عدل تو عالمی شد بهشت

 

 

بیا سدّی از سنگ و آهن بساز
که مانیم در سایه‌اش دیر باز

 

 

بگفتا: مرا داد یزدان توان
به یاری بجنبید ای مردمان

 

 

بیارید آهن، که سازم میان
دگر بسته گردد رهِ بدگمان

 

 

 

برافروخت آتش در آن کوهسار
شد آهن چو سیلاب، جوشان و خوار

 

 

پس آنگه بفرمود مردِ هنر
بریزد مسِ را به آهن، شرر

 

 

چو شد سدّ محکم به تدبیر شاه
برآمد ز دل‌های بدخواه، آه

 

 

ولی روزی آید که بینی عیان
بریزد خدا این بنای گران

 

 

به فرمان رب، چون برآید سروش
فرو ریزد آن سد ز جوش و خروش

 

 

 

فساد آورند آنچنان در جهان
که بندد ز اندوه چشم زمان

 

 

ولی وعده‌ی حق نیاید خطا
که روشن شود چهره‌ی کبریا

 

 

 

خدا وعده فرموده بر صالحان
که آید امیری بر این کاروان

 

 

 

 

 

خدایا "رجالی"  ز فتنه رهان
ز یأجوج و مأجوج و کفر و فغان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سراینده
دکتر علی رجالی 

  • علی رجالی
  • ۰
  • ۰

باسمه تعالی

مثنوی «ذوالقرنین و یأجوج و مأجوج»

در حال ویرایش

مقدمه

داستان ذوالقرنین و ماجرای سدّ آهنین او بر یأجوج و مأجوج، از حکایات شگفت‌انگیز و پندآموز قرآن کریم است که در سوره کهف آمده است. خداوند در این آیات، قدرت ایمان، حکمت، عدالت و تدبیر الهی را در برابر فساد و فتنه‌های زمینی به تصویر کشیده است. ذوالقرنین نه پادشاهی صرف، بلکه مظهری از عبد صالح خداوند است که با یاری الهی، راه‌های شرق و غرب جهان را پیمود و سرانجام میان دو کوه سدّی عظیم ساخت تا قوم یأجوج و مأجوج که فتنه‌گر و فسادطلب بودند، از حمله به مردمان ناتوان شوند.

این مثنوی، در سه بخش و سیصد بیت، حکایت ذوالقرنین را از دیدگاه تاریخی، قرآنی و عرفانی روایت می‌کند. هدف آن صرفاً بازگویی تاریخ نیست، بلکه ارائه‌ی نمادهای درونی و عبرت‌های اخلاقی است. یأجوج و مأجوج در کنار موجودیت بیرونی، نمادی از فتنه‌های درونی انسان هستند و سدّ ذوالقرنین، نماد تقوای انسان در برابر امیال سرکش است.

وزن حماسی فردوسی (فعولن فعولن فعولن فعل) برای این منظومه برگزیده شد، تا روح مقاومت و صلابت ایمانی در سراسر ابیات طنین افکند. امید که خواننده، در پرتو این حکایت، دل خویش را از فتنه‌ها بپالاید و سدّی آهنین از ایمان، تقوا و دعا در برابر تهاجم شیاطین بیرونی و درونی برپا کند.

فهرست مطالب

شماره عنوان بخش شمار بیت
۱ بخش یکم: سفر ذوالقرنین و درخواست مردم ۱ – ۱۰۰
۲ بخش دوم: ساخت سدّ آهنین و عبرت آن ۱۰۱ – ۲۰۰
۳ بخش سوم: شکست سد در آخرالزمان و ظهور حق ۲۰۱ – ۳۰۰
  خاتمه و نیایش در پایان

 

بخش نخست: ذوالقرنین و قدرت الهی

به نام خداوند خورشید و ماه
خداوندِ جان و دل و راه و راه
خدایی که داد آدمی را خرد
به دانش جهان را به هم می‌سَرَد

یکی مرد بود از تبارِ درست
ز داد و ز دانش چو خورشید جُست
به قدرت خداوند گردون‌نگر
زمین را گرفت و شدش مفتخر

به هر جا که می‌رفت، ره ساز کرد
دل از کینه و ظلم پاکیز کرد
به مغرب شد از بهر اصلاح کار
که گردد جهان پاک از کین و بار

چو خورشید در چشم مردم نشست
به چشمه‌سرا شد در آنجا شکست
در آن سرزمین مردمی دید او
که در ظلم و بیداد بودند فرو

بفرمودشان: تا نماند ستم
که ظلم آورد سرنگونی و غم
هر آن‌کس که آرد به مردم زیان
به دوزخ رسد با دل و با زبان

ولی آن‌که با عدل جوید پناه
به پاداش نیکو برد رخت راه
به مشرق شد آن شاه دادآفرین
که گردد زمین پر ز مهر و یقین

در آنجا گروهی بدید اندک‌ساز
که بی‌پرده می‌زیستند از نیاز
نه دیوار، نه سقف، نه خانه‌ای
نه آیین زر، نه فسانه‌ای

گذشت از میان و نگه کرد راست
که بر عدل، مردم بمانند کاست

بخش دوم: دیدار با قوم و درخواست سد

ز پس راه رفتن به شرق و به غرب
به دشت و به هامون و کوه و درب
رسیدش رهی در میان دو کوه
بلند و پر از برف و بوران و جوه

در آن دشت دید آن یل زورمند
گروهی که بودند در بند بند
به زبانی دگر گفتشان گفت و گوی
که با ما درآمیز، مگشا بروی

بگفتند: ای شاه نیکو سرشت
که از عدل تو، شب شود صبح ز دشت
ببین یأجوج و مأجوج، اهل فساد
که با ما ندارند پیمان و داد

به کوه اندر آیند با کینه‌توز
بسوزندمان جان و مال و رموز
بیا سدّی از سنگ و آهن بساز
که مانیم در سایه‌اش دیر باز

بگفتا: مرا داد یزدان توان
به یاری بجنبید از مردمان
بیارید آهن، که گردد فراز
دو کوه از شکافش شود سر به راز

به هر سو ز آهن بیارید بار
که گردد جهان پاک از غمگسار
برافروخت آتش در آن کوهسار
شد آهن گداخته با شرار

پس آن‌گه بفرمود تا روی آن
بریزد مس گدازان به سان
چو شد سخت آن سدّ مردانه کار
ندیدند ره کینه‌جویان به بار

بخش سوم: سد آهنین و وعده الهی

بگفت آن دلیر از خِرَد بهره‌ور
که این سدّ شد رحمتی از خُوَر
ولی روزی آید که گردد نهان
بریزد خدا این بنای گران

به فرمان رب، آن زمان می‌رسد
که این سد از آن قوم بشکند
بکوشید تا روز فرمان حق
که در پیش دارید آتش و دق

یأجوج و مأجوج آن قوم پَست
ز هر جا به دوزخ رسانند دست
به هنگام آخر درآیند شور
به هر سو زنند آتش و فتنه دور

فساد آورند آنچنان در جهان
که بندد ز اندوه چشم زمان
ولی وعده‌ی حق نیاید خطا
که روشن شود چهره‌ی کبریا

خدا وعده فرموده بر مصلحان
که آید یکی نور بر صالحان
برافکند ظلمت به دست قضا
بتابد زمین را به مهر و وفا

ذوالقرنین باشد نمادِ شکیب
که بست آن در فتنه را با نقیب
خدایا تو ما را ز فتنه رهان
ز یأجوج و مأجوج و کفر و فغان

 

مثنوی 

۱
به نام خداوند خورشید و ماه
خداوند اندیشه و راه و راه

۲
خداوند دانا، خداوند دین
که بخشد ز حکمت به دل‌ها یقین

۳
یکی مرد بود از تبار سلیم
به عدل و به حکمت، سرآمد ز بیم

۴
خدا دادش از ملک، قدرت، بسی
جهان شد به دستش پر از پرخشی

۵
ز هر سو که آمد رهی در جهان
به نور خدا گشت او ره‌نشان

۶
به فرمان حق، عزم دریا نمود
به تدبیر و دانش رهی نو گشود

۷
به مغرب شد آن شاه فرمان‌پذیر
دلش پاک از کین و جانش منیر

۸
چو خورشید بنمود پنهان شدن
در آن چشمه‌ی تیره‌ی بی‌سمن

۹
در آنجا بدید او گروهی ز قوم
به چهره چو شب، دل چو آتش ز خَوم

۱۰
بفرمود پروردگار جهان
که اکنون تو داری ره و رایگان

۱۱
توانی عذاب آوری بر ستم
توانی دهی بر نکو کار و غم

۱۲
بگفتا ذوالقرنین با رای پاک
که ظلم است گمراهی و زهرناک

۱۳
هر آن‌کس که آرد ستم بر کسان
ببیند عذاب از خدای جهان

۱۴
ولی آن‌که باشد دلش پر ز مهر
ببیند ز ما مهر و نیکی و بهر

۱۵
سپس راه برداشت و آمد به شرق
که گیرد ز دادِ خداوند، برگ

۱۶
به مشرق رسید و بدید آن دیار
که خورشید بر قوم تابد بکار

۱۷
ندیدند سقفی، نه پوشی نه در
بدون سرپوش از دم خشک و تر

۱۸
چنان زندگی ساده، بی ساز و برگ
که گویا نبودند جز خاک و مرگ

۱۹
نکرد او به آن قوم فرمان و جنگ
که بودند بی‌آزار و دور از نیرنگ

۲۰
به هر جا رسید آن دلیرِ حلیم
ز عدل و ز دانش شدش نام، بیم

۲۱
خدا دادش اسباب و راه و هنر
که بندد ره ظلم و دوزخ، گذر

۲۲
ز هر قوم بُرد او ستم را ز دل
که افتاد با حق به جنگ و جدل

۲۳
ز مغرب به مشرق گذر کرد او
جهان را به عدلش سمر کرد او

۲۴
به هر گام از او نور شد آشکار
به هر قوم داد او رهی استوار

۲۵
چو بر تخت عدل آمد آن شهریار
زمانه شد از ظلم، بی رنج و بار

۲۶
نه با خود ستم کرد و نه بر کسان
که جانش بود آگاه از آسمان

۲۷
خدا گفت با او که ای نیک‌بین
ببین خلق را، ساز از کفر و دین

۲۸
توئی حجّت ما بر این مردمان
بزن مهر توحید بر هر زبان

۲۹
به مغرب، به مشرق، به بادیه‌ها
براندیش بر خلق بی‌پشت‌پا

۳۰
چو بگذشت از آن دشت و آن مردمان
ره آورد سوی بلند آستان

۳۱
دو کوهی پدید آمد آن سو فراز
بلند و پر از ظلمت و رمز و راز

۳۲
به دشتی رسید آن دلیر جوان
که قومی در آن زیست با جان و جان

۳۳
ز گفتارشان هیچ آگه نبود
چو گویی زبانشان به خاموش بود

۳۴
ز چهره پدیدار دل‌های خُرد
ز وحشت به تن جامه‌ی رنج و درد

۳۵
چو نزدیک آمد بدان قوم مرد
دل از مهر با خویش آورد فرد

۳۶
بگفتند با او که ای نیک‌پی
به عدل تو شد خلق از رنج، پی

۳۷
دو قومی در این کوه و وادی خراب
به ما آید از دستشان صد عذاب

۳۸
یکی یأجوج، آن دیوِ کین‌آور است
دگر ماجوج، از فتنه‌گر پر پر است

۳۹
فساد آورند این دو قوم عجیب
ز کین و ز خون و ز آتش نصیب

۴۰
بیا سدّی از سنگ و آهن بساز
که ماییم بی‌یار و بی‌رهنماز

۴۱
به ما آید از سوی آن قوم رنج
ببند آن در فتنه با زور و گنج

۴۲
بگفتا ذوالقرنین: از داد حق
مرا قدرتی هست بی بیم و دق

۴۳
نیازم به زر نیست و سیم و درم
که دارم ره عدل و مهر و کرم

۴۴
ولیکن مرا یار گردید اگر
توانم بسازم رهی سربسر

۴۵
بیارید آهن، به دریا و دشت
که سازم ز آن سد، بر قوم زشت

۴۶
بیارید آتش، که گدازم عیار
به کوه اندر آرم شرار و نزار

۴۷
بجوشید آهن به آتش چو آب
که شد کوه بر جوشش آن خراب

۴۸
پس آنگه بفرمود تا ریز مس
که گردد ز آن فتنه‌ها بی‌هراس

۴۹
چو بنهاد آن سدّ از آهن بلند
ندیدند ره یأجوج از آن کمند

۵۰
نه بالا توانست آن قوم یافت
نه راهی که از آن ره آرد شکافت

۵۱
بگفت آن دلیرِ خداخواه مرد
که این سد ز الطاف پروردگار است فرد

۵۲
ولیکن زمان آید از سوی حق
که گردد شکسته، شود سد شق

۵۳
به فرمان رب، آید آن روزگار
که یأجوج آید دگر بر دیار

۵۴
فساد آورد با هزاران فریب
ز هر سو برآرد به فتنه صلیب

۵۵
در آن روز گردد زمین پر ز رنج
که یأجوج و مأجوج، آرد تفنگ

۵۶
ولیکن نماند چنین حال، دیر
که آید به یاری خداوند، شیر

۵۷
یکی رهبر از سوی حق بر شود
که آن قوم را از زمین بر کند

۵۸
دعای ذوالقرنین در جان ماست
که تا حق بود، فتنه خاموش خاست

۵۸
دعای ذوالقرنین در جان ماست
که تا حق بود، فتنه خاموش خاست

۵۹
نگه کرد بر شرق و بر غرب دور
ز دانش، زمین را برآورد نور

۶۰
نه با کین برآمد، نه با خشم و رنج
که آمیخت دانش به تدبیر و گنج

۶۱
چو آن قوم ساده‌دل و پاک‌خوی
بدید آن‌چنان دور از ننگ و جوی

۶۲
به رحمت نوا دادشان شاه عدل
که تا خیزد از مهر، بر جان بدل

۶۳
نه شمشیر برد و نه تیری گشود
به نیکی در آن مرز، آیین نمود

۶۴
سپس راه برداشت از آن سوی خاک
به بادیه‌ای سخت و راهی هلاک

۶۵
دو کوه از بلندی به هم سرزنند
چو دیوان خشم‌آگن و آتش‌دمند

۶۶
در آن دشت، قومی به زاری نشست
که از فتنه‌ی خصم دل‌شان شکست

۶۷
زبانی دگر داشت آن بی‌کسان
نه فهمیدشان مردمان دگران

۶۸
ز کردار و گفتار، فهمید شاه
که این قوم، بیداد دیدند، آه

۶۹
به فریاد آمد ز دل آن گروه
که ای شاه با عدل و بی کین و کوه

۷۰
ببین یأجوج آن فتنه‌کار کهن
که با ما نکرده‌ست جز خون سخن

۷۱
ز ماجوج هم آید این رنج و درد
که کردند بر ما شب و روز، گرد

۷۲
خرابی ز ما برد و بر جای کین
نماندیم ما را نه دین و نه چین

۷۳
ز هر سو زنند آتش فتنه‌گر
نه داند کسی چاره از شور شر

۷۴
اگر سد سازی به آهن بلند
شود بگذرد فتنه از این کمند

۷۵
تو را هست قدرت ز یزدان پاک
ببند این در فتنه را از هلاک

۷۶
به زر ما تو را خواسته‌ایم، شاه
بیار آن توان، بر ره عدل و راه

۷۷
بگفت آن جهاندیده فرمان‌بر
که این سد گردد به مردی و سر

۷۸
نخواهد ز شما خواسته، سیم و زر
فقط یاری و بازویی پر هنر

۷۹
بیارید آهن، که گردد بلند
که بندم ره دیو در این کمند

۸۰
بفرمود آهن به میدان کشید
ز دشت و ز هامون به کوهش رسید

۸۱
به انبوه آوردند انبار بار
که گردد به کوه اندر آن استوار

۸۲
به آتش بسوزید آهن تمام
که چون کوه شد، پخته شد در مقام

۸۳
پس آن‌گاه، مس بر سرش ریختند
که دیوان ز آهن فرو ریختند

۸۴
چو سدّی شد آن کوه از زور و سنگ
نبود از برای ستم جای چنگ

۸۵
نه بالا توانست دیو از پلند
نه رخنه در آن سد، دیوان پسند

۸۶
بگفت آن دلیر و خداجوی مرد
که این رحمت حق ز یزدان فرد

۸۷
ولیکن زمانی بیاید پدید
که فتنه دگر در جهان آرمید

۸۸
بریزد خداوند این برج و سد
که یأجوج بر گردد از راه بد

۸۹
ز هر سو به فتنه شتابند باز
به شمشیر و آتش زنند این فراز

۹۰
فساد آورند از پی ننگ و زور
که از آن بلرزد زمین و ستور

۹۱
ولی آن زمان هم خدا با ماست
که حق سرور است و ستم بی‌بقاست

۹۲
بماند به آخر، زمین از خدا
شود ریشه‌ی ظلم بی‌جان و جا

۹۳
سرافراز گردد دل حق‌پرست
شود بر زمین عدل و انصاف هست

۹۴
بدان تا بدانی که هر نیک‌بخت
به مهر خداوند دارد درخت

۹۵
چو خواندی تو این قصه‌ی پر هنر
ببند از بدی‌ها درِ خویش بر

۹۶
ذوالقرنین بود آن‌که بست این رهی
تو هم باش مردی چو او آگهی

۹۷
ببند از درون خویش راهِ بدی
که دیو از درونت نیابد ردی

۹۸
به دانش، به تقوا، به نیروی جان
ببند آن در فتنه را بی‌امان

۹۹
که فرداست روزی پر از نور و داد
خدا بر دل پاک نیکی نهاد

۱۰۰
بیا تا به مهر و به عدل و یقین
بسازیم بر دل، یکی آهنین

۱۰۰
بیا تا به مهر و به عدل و یقین
بسازیم بر دل، یکی آهنین

۱۰۱
ذوالقرنین آن مرد یزدان‌شناس
که از عدل و تقوا بُدش تاج و پاس

۱۰۲
بفرمود آهن به انبوه بار
که بست از در فتنه راهِ گذار

۱۰۳
به آتش بسوزید آن کوه پُر
که آهن بجوشد در آن کامِ گُر

۱۰۴
چو گردید داغ آن همه آهناب
شد آن کوه چون کوه پولاد ناب

۱۰۵
ز پس مس گدازید بر او فشان
که گردد به سختی چو سدّ زمان

۱۰۶
چو بنهاد آن سدّ فولاد سخت
زمین گشت آرام و دیو از درخت

۱۰۷
نه بالا توانست خصم از گذر
نه راهی که جوید در آن ره دگر

۱۰۸
فساد و تباهی برفت از دیار
ز عدل آمد آرام بر روزگار

۱۰۹
به شادی سرودند مردم به کوی
که بگرفت آرام، جان از بدوی

۱۱۰
بگفت آن دلیرِ خداخواه مرد
که این سدّ از رحمت ایزد است فرد

۱۱۱
ولیکن زمانی رسد در جهان
که گردد شکسته، شود بی‌امان

۱۱۲
خدا وعده فرموده روزی دگر
که یأجوج گردد به فتنه سپر

۱۱۳
فساد آورند آنچنان در زمین
که لرزد دل خلق از آتش و کین

۱۱۴
به هر سو زنند آتش فتنه‌ها
به شمشیر و خون و به کین و جفا

۱۱۵
ز هر جا دوانند بی‌مهربان
نماند در آن فتنه جانِ جهان

۱۱۶
از آن سد گردد زمین زیر و رو
برآرد خروش از دل نیک‌خو

۱۱۷
ولی وعده‌ی حق نباشد دروغ
که او را بود هر ره و هر فروغ

۱۱۸
نماند ستم بر زمین بی‌نقاب
که گردد ز نور خدا، فتح باب

۱۱۹
ز فتنه پدید آید آخر زمان
که آید به یاری، امام زمان

۱۲۰
همان مهدی موعِد آخرین
که با عدل بخشد زمین را نگین

۱۲۱
بکوبد به شمشیر حق، ظلم و زور
برد کفر و بیداد از خاک دور

۱۲۲
به فرمان یزدان، شکافد دل شب
بکارد به دل‌ها گل عشق و تب

۱۲۳
به همراه آن حجّت کردگار
جهان گردد از مهر، پر افتخار

۱۲۴
خداوند یأجوج را برکند
زمین را به عدل و صفا برفکند

۱۲۵
خدا گفت در آیه‌ی انبیا
که آید برون قوم از راه و جا

۱۲۶
«چو یأجوج و مأجوج گردد پدید
ز هر سو دوان، فتنه‌ها آفرید»

۱۲۷
ولی آن زمان سررسد وعده‌ها
که بخشند بر خلق، مهر و وفا

۱۲۸
زمین پر شود از ستم، بی‌قرار
که آید به یاری خداوندگار

۱۲۹
ببین این حکایت، بسی درس توست
که بندد درونت ره کین و پُست

۱۳۰
ذوالقرنین بست آن ره فتنه را
تو هم بند دل را ز شهوت، بلا

۱۳۱
فساد آن بود کز درون بر شود
نه آن سد که از سنگ و آهن بود

۱۳۲
دل آدمی کوه دیو و هوس
که یأجوج و مأجوج خفته‌ست و بس

۱۳۳
به تقوا بساز آن درِ آهنین
که آرام گردد درونت، یقین

۱۳۴
بزن تیغ تقوا به دیو درون
که آن فتنه گردد خموش و نگون

۱۳۵
چو یأجوج برخاست از درگهت
خداوند بستش به سدّ صفت

۱۳۶
ولی چون گشادی تو از نو رهش
ببینی ز خود فتنه و آتشش

۱۳۷
تو خود ذوالقرین باش و آهن ببر
ببند از در فتنه آن ره دگر

۱۳۸
درونت بباید که باشد سپر
ز طاعت، ز اخلاص و از بی‌هُنر

۱۳۹
نه شمشیر خواهی، نه تیغ و کمان
ز تقوا بساز آن در جاودان

۱۴۰
در آخر زمان، گر شود فتنه‌خیز
بخوابد به شمشیر صاحب‌تمیز

۱۴۱
مبادا که باشی تو یأجوج‌خوی
که بر مردم آری غم و گفت‌وگوی

۱۴۲
مبادا درون تو مأجوجِ بد
که آرد بر اهل زمین رنج و درد

۱۴۳
دل آدمی، کانون مهر و کین
تو گر نیک باشی، شوی پاک‌بین

۱۴۴
به اندیشه و خوی نیکو گذر
بسوزان به اخلاص آن شور شر

۱۴۵
جهان پر شود زین نمادِ درون
یکی کوه، یکی دشت، یکی رهنمون

۱۴۶
تو مرد رهی گر درون را کُشی
ز دیوِ هوس، جان خود وا رَسی

۱۴۷
ذوالقرنین شد حجّت حق‌پرست
تو هم باش بر راه یزدان نشست

۱۴۸
بکوش و ببند آن درِ نار و کین
بجوی از خداوند، ایمان و دین

۱۴۹
نه هر سد کهن مانَد از سنگ سخت
دل آدمی سخت‌تر زین درخت

۱۵۰
اگر پاک گردد دل از فتنه‌ها
شود سدّ شیطان ز هر سو فنا

۱۵۱
سزد گر درونت شود کوه نور
که بنشاند آتش ز دیوان دور

۱۵۲
خداوند دارد توان بر همه
تو بگذر ز کین و برو در رَهمه

۱۵۳
به عهد خداوند دل را ببند
که باشی به نورش در آن سر بلند

۱۵۴
نه تنها زمین را خداوند بست
دلِ مؤمنان را دهد برگ و دست

۱۵۵
تو سدّی بساز از خلوص و نیاز
که گردد دل از فتنه‌ی دیو، باز

۱۵۶
به وقتش خداوند بندد درت
که بر جان تو مهر حق باشدت

۱۵۷
ز هر فتنه‌گر باش بیم‌اشکنی
ز ظلمت به نور خدا ره‌زنی

۱۵۸
ذوالقرنین آن مرد عدل و شکیب
شد آموزگار تو در راهِ زیب

۱۵۹
بیا تا به مهرش بمانیم راست
که تا هست ایمان، ستم نیست خاست

۱۶۰
بخوان این حکایت، بیندیش خوب
که دل را کند رسته از رنج و چوب

۱۶۱
فساد آن نباشد فقط در کسان
که از خود بباید کند پاسبان

۱۶۲
اگر یأجوجی در درونت برفت
خداوند بر تو دگر مهر سفت

۱۶۳
به تقوا و اخلاص و مهر و دعا
بساز آن در فتنه را با وفا

۱۶۴
به راهی برو که خدا خواست تو
که گیرد ز شیطان، خدا دست تو

۱۶۵
دل توست آن کوه پر راز و دام
که در آن بود فتنه‌ی صبح و شام

۱۶۶
ببندش به سدّی ز صدق و صفا
که آرام گیری درون خدا

۱۶۷
اگر یأجوجت برون آید از تو
شود ز آن فتنه زمین پر ز خو

۱۶۸
ولی گر ببندی درش بر هوس
شود پاک جانت ز کین و نجس

۱۶۹
درون تو میدان جنگ است و شور
بزن تیغ عقل و بخر صلح نور

۱۷۰
دل از هر بدی پاک کن ای رها
که بنمایدت سوی حق، راه و جا

۱۷۰
دل از هر بدی پاک کن ای رها
که بنمایدت سوی حق، راه و جا

۱۷۱
به اندیشه‌ی پاک و عزم بلند
ببند آن در فتنه را بی‌گزند

۱۷۲
درون تو گر پر شود نور حق
شود خامش آتشگه شور و دق

۱۷۳
به قرآن، به تقوا، به ایمان پاک
برون کن ز دل هر چه آید هلاک

۱۷۴
فساد و تباهی چو خیزد درون
شود ظلم و عصیان پدید از برون

۱۷۵
تو خود باش ذوالقرن در کار خویش
که بگشاید از جانت آن در، به پیش

۱۷۶
نخواهد ز تو شاهی و تاج و گنج
بلکه پاکی دل، رهایی ز رنج

۱۷۷
جهان پر شد از فتنه و کینه‌ها
درون پاک باید، نه آیینه‌ها

۱۷۸
به هنگام سختی، ببند آن درت
به مهر خداوند، جو جان و سرت

۱۷۹
نه آهن بود سد یأجوج و کید
که تقواست آهن، ز هر فتنه بید

۱۸۰
مس و سنگ و آتش درون تو راست
که با آن ببندی ره کینه‌خاست

۱۸۱
جهان سر کند رو به حق و یقین
چو دل پاک باشد ز دیو و ز کین

۱۸۲
نه بیرون، که فتنه درون تو خاست
ببندش که با نور، گردد فناست

۱۸۳
تو از یأجوج و مأجوج خود را برون
که باشی به صدق و وفا، راه‌بون

۱۸۴
نه شمشیر خواهی، نه دیوار و بند
دل خود نگاه‌دار، ای خردمند

۱۸۵
ذوالقرنین آموزگار وفاست
که از عدل و تقوا، جهان را رهاست

۱۸۶
تو هم باش مردی، به صبر و هنر
که بستی به تقوا ره فتنه بر

۱۸۷
به هر گام، حق را نگه‌دار پیش
که راه نجات است و فرداست خویش

۱۸۸
نماند جهان جز به عدل و شکیب
که گردد زمین پر ز نیکی و زیب

۱۸۹
اگر سد دل را نگه‌داری است
فساد و تباهی برون‌کاری است

۱۹۰
بکوش و ببند از درونت درِ کین
به آهن، به اخلاص، با آستین

۱۹۱
به شب‌ها بیفروز شمع دعا
که گردد دل از نیک‌خویی، صفا

۱۹۲
چو یأجوج برخاست از دل به زور
به تقوا نشان را بزن، دور دور

۱۹۳
به قرآن و ایمان بجنگ این ستیز
که آرام گیرد دل از هر ستیز

۱۹۴
فساد اندرون گر نماند به جا
ببینی به هر سو صفا و رضا

۱۹۵
چو ذوالقرنین از راه تقوا گذشت
جهان را ز فتنه، یکی گنج گشت

۱۹۶
تو هم راه او را بگیر و ببند
در فتنه بر جان، به صد مهر و پند

۱۹۷
بسوز آن در فتنه با اشک و نور
به تقوا بساز آن درِ سخت و سور

۱۹۸
ببین کاین جهان پر ز رمز و نشان
به هر نقش پیدا بود امتحان

۱۹۹
فساد زمین از درون تو خاست
تو باش آن‌که از نور، سد برنهاد

۲۰۰
بساز آن دلت را چو سدّ خدا
که آرام گیری در آن، با وفا

۲۰۰
بساز آن دلت را چو سدّ خدا
که آرام گیری در آن، با وفا

۲۰۱
زمانی رسد کز قضا و قدر
شود سدّ فتنه شکسته به سر

۲۰۲
خداوند گوید که آن روز چیست
که یأجوج برخیزد از راهِ بیست

۲۰۳
ز هر سو دوانند دیوان‌وشان
به فتنه درآیند چون آتشان

۲۰۴
فساد آورند آنچنان در زمین
که لرزد دل اهل ایمان ز کین

۲۰۵
نماند قراری، نماند امید
که ظلمت برآرد سر از هر پدید

۲۰۶
ز کردارشان آسمان پر شرر
زمین پر ز خون، خلق در شور و شر

۲۰۷
ولیکن نماند آن فساد، بی‌پای
که تاب آید از عدل، نور خدای

۲۰۸
ز مشرق برآید یکی صبح نو
که با خنجر عدل، گردد عدو

۲۰۹
یکی رهبر از نسل پاک نبی
که بر دست او فتنه گردد غبی

۲۱۰
بکوبد به شمشیر ایمان، فساد
بپاشد ز دل ظلم و کین و عناد

۲۱۱
زمین پر شود از عدالت و مهر
نباشد دگر کین و زشتی به چهر

۲۱۲
خدا وعده فرمود در آیه‌ها
که گردد زمین پر ز مهر و وفا

۲۱۳
پس آن سد گردد ز فرمان حق
به ویرانه‌ای از بلا و فِرَق

۲۱۴
برآید ز هر سو گروهی شتاب
که فتنه کنند و بر آرند خواب

۲۱۵
ولیکن خدا بند بر کار بست
که آرام گیرد جهان سر به‌ دست

۲۱۶
مبادا که پندار دنیا بپاست
که هر سرفرازی ز نیرنگ خاست

۲۱۷
جهان پر فریب است و زود گذر
یکی خواب کوتاه بی‌بال و پر

۲۱۸
ذوالقرنین آموخت ره را به ما
که باشد ره رستگاری، خدا

۲۱۹
نه مال و نه جاه است سرمایه‌ات
که تقواست تنها قلاده‌ات

۲۲۰
به هر سد که باشد ز آهن قوی
ندارد بهایی چو ایمان نکو

۲۲۱
بسوز آن هوس را به آتش‌فشار
ببندش به آهن، به زهد و وقار

۲۲۲
درون تو گر کوه فتنه شود
به تقوا توان بست آن را ز بد

۲۲۳
یکی روز آید که حق سر کند
جهان را ز هر فتنه بی‌سر کند

۲۲۴
بفهم این حکایت که جان‌افزاست
نه افسانه، بلکه درِ معرفت‌هاست

۲۲۵
تو ذوالقرن باشی، اگر مردمی
به تقوا ببندی ره واژدَمی

۲۲۶
به شمشیر تقوا بجنگ این نبرد
که هر فتنه از نور گردد نبرد

۲۲۷
مبادا درون تو مأجوج خیز
که آرد به جانت هزاران ستیز

۲۲۸
به فرمان یزدان ز دل کن سفر
به آهن ببندش، به صبر و هنر

۲۲۹
دل توست میدان پیکار بد
که باید براندیشی از هر مدد

۲۳۰
خدا سدّ بیرون نهاد از هنر
تو سدّ درون ساز با برگ و بر

۲۳۱
فساد آن بود کز درون بر شود
که با یاد یزدان، دگر سر شود

۲۳۲
بخوان این حکایت، به جان نهاد
که پند است و عبرت ز هر برگ و باد

۲۳۳
تو از یأجوج و مأجوج، پرهیز کن
دل از فتنه‌ها پاک و لبریز کن

۲۳۴
به تقوا ببند آن در فتنه را
که یزدان دهد فتحِ این ره‌نما

۲۳۵
چو یأجوج برخیزد از جان تو
خدا بگسلد ریشه‌ی آن عدو

۲۳۶
در آخر زمان، آن قیامت رسد
که هر فتنه را پر ز حسرت رسد

۲۳۷
به میدان نماند ستمکار و زور
که بر خاک افتد ز عدل و ز نور

۲۳۸
تو آن روز را آرزو کن همی
که گردد جهان پر ز مهر و کمی

۲۳۹
ز ذوالقرن آموز صدق و شکیب
که بست از دل و دین ره آن رقیب

۲۴۰
چو آن سد فرو ریزد از حکم حق
نباشد دگر تاب دیوان و دق

۲۴۱
خدا را پناه آر در هر نفس
که بی‌او نباشد رهی جز هوس

۲۴۲
به تقوا، به ایمان، به زهد و هنر
جهان را نما خانه‌ای بی‌خطر

۲۴۳
تو خود باش مرد خدا در زمین
که باشی ز یأجوج در اَمن و دین

۲۴۴
به شب خیز و با اشک دل را بشوی
که باشی ز کین و هوس، شسته روی

۲۴۵
بخوان قصه‌ی ذوالقرنین به دل
که آرام گیرد ز فتنه، عمل

۲۴۶
مکن فتنه را ره درونت پدید
که فتنه چو خیزد، بگیرد کلید

۲۴۷
درون را چو بست آن سوار شکیب
تو هم بند کن ره ز فتنه و عیب

۲۴۸
به تقوا بجنگ و به مهر آفَرین
که بگشایدت راه تا سرزمین

۲۴۹
سرانجام هر فتنه گردد هلاک
اگر دل بود پر ز تقوا و پاک

۲۵۰
به قرآن پناه آر و بر حق بمان
که یأجوج در تو نیابد مکان

۲۵۱
خداوند داناست و بینا و بس
که گردد ز لطفش جهان بی‌نفس

۲۵۲
فساد و تباهی نپاید دراز
که گردد ز ایمان، زمین پر طراز

۲۵۳
به وعده خدا، فتنه گردد خموش
به شمشیر حق، ظلم گردد فرّوش

۲۵۴
بکوش ای برادر، که وقت کم است
که زنهار، فتنه ز دل هم‌دم است

۲۵۵
اگر بند کردی در فتنه را
تو داری ز یزدان همان ره‌نما

۲۵۶
بخوان این سرود و به دل یاد گیر
که باشی ز آسیب شیطان، سیر

۲۵۷
تو ذوالقرن باشی، اگر با خدای
بمانی به تقوا، شوی رهنمای

۲۵۸
دل از فتنه خالی کن و پاک شو
ز جان و زبان، اهل ادراک شو

۲۵۹
فساد از درونت برون کن به نور
که یأجوج گردد ز تو دور دور

۲۶۰
خداوند، ناظر به جان تو است
که جان از بدی‌ها گریزان تو است

۲۶۱
به قرآن و تقوا، رهی برگمار
که باشی ز فتنه در آن روزگار

۲۶۲
چو ذوالقرن رفت از زمین یادگار
بماند ز کردار او، اعتبار

۲۶۳
تو هم باش مردی به اخلاص و داد
که باشی در این فتنه، ایمن ز باد

۲۶۴
ز کردار او پند گیر ای عزیز
که فتنه بود چون شبی بی‌ستیز

۲۶۵
به نور خدا، شب شود روز و مهر
که گردد جهان پر ز عدل و سپهر

۲۶۶
فساد از زمین رفتنی است پاک
اگر دل نبندد به دیوان خاک

۲۶۷
خداوند وعده دهد رستگار
که ایمان نهد در دل اهل کار

۲۶۸
تو آن مرد باشی که از بند رست
که در سد تقوا، به دیوان شکست

۲۶۹
بیا تا ببندیم در فتنه را
به دانش، به تقوا، به مهر و صفا

۲۷۰
ز ذوالقرن آموز راه یقین
که بست از درون خویش راه کین

۲۷۱
تو هم چون ذوالقرن، اگر بگذری
شوی اهل تقوا و حق‌محوری

۲۷۲
به پایان رسید این حکایت به مهر
که باشد رهی تا به روز سپهر

۲۷۳
بخوان این سخن را به جانت تمام
که آرام گیرد دلت از ظلام

۲۷۴
فساد از درون تو بیرون بران
که گردد به نورت، جهان جاودان

۲۷۵
خدایا تو ما را رهاندی ز غم
ببخشا بر این جان پر درد و نم

۲۷۶
تو یاری ده ای خالق جان و دل
که باشیم از فتنه‌ها بی‌عمل

۲۷۷
به تو عهد بندیم با خون دل
که باشیم تا مرگ بر راه کل

۲۷۸
تو ای پادشاه زمین و سما
نگهدار ما باش در این بلا

۲۷۹
ز یأجوج و مأجوج رَه برکنیم
به سدّ دعا و صفا، ای یقین

۲۸۰
دعا آن بود سدِ محکم به راه
که گردد ز آن فتنه‌ها جان رَها

۲۸۱
بخوانیم قرآن، شب و روزگار
که گردد دل از آتش فتنه، بار

۲۸۲
بکوشیم بر راه ذوالقرن خویش
که باشیم تا مرگ، اهلِ پریش

۲۸۳
جهان را نماند دگر فتنه‌جو
چو گردد زمین پر ز عدل نکو

۲۸۴
تو باش آن‌که با نورِ حق، پرورست
که با فتنه درگیر و پیروز است

۲۸۵
بخوان این حکایت، بساز آن دلت
که گردد در آن نورِ یزدان، سُلت

۲۸۶
نماند ستمگر به دنیا به پا
که وا رَه کند از خدا هر جفا

۲۸۷
خدایا تو ما را به تقوا ببند
که باشیم از فتنه‌ها بی‌گزند

۲۸۸
بیا تا ببندیم ره دیو را
که گوییم با عشق، یا حی و یا

۲۸۹
به یاد خدا باش و بگذر ز کین
که باشی بر آن سدّ آهن‌نگین

۲۹۰
تو در خود بساز آن بنای درست
که باشی در این فتنه چون کوه، رُست

۲۹۱
خدایا تو یاری ده ای مهربان
که باشیم بر راه ایمان روان

۲۹۲
به پایان رسید این سخن با نیاز
به امید روزی پر از سرفراز

۲۹۳
فساد از دل و دین برون کن همی
که باشی ز مردان آن عالمی

۲۹۴
بخوان این سرود از ره اعتبار
که گردد به تقوا دلت استوار

۲۹۵
تو ذوالقرن باشی اگر راست باش
ز دل بَکَنی فتنه و ناسپاس

۲۹۶
بسوزان ز آتش دل، آن دیو را
که یأجوج گردد ز تو بی‌صدا

۲۹۷
خدایا تو ما را ببخشا گناه
که باشیم پاکیزه، در نور و راه

۲۹۸
به تقوا بپوشیم جامه‌ی تن
که باشیم از فتنه‌ها در وطن

۲۹۹
دعا آن بود سدّ آهن به دل
که بندد ز فتنه، ره با عمل

۳۰۰
تمام است این قصه‌ی پر گهر
به امید روز وصال دگر

 

باسمه تعالی

نتیجه‌گیری

(در نثر)

ماجرای ذوالقرنین و یأجوج و مأجوج از جمله حکایات پندآموز قرآن کریم است که هم جنبه‌ی تاریخی و اجتماعی دارد و هم لایه‌ای عرفانی و باطنی. این داستان، نمونه‌ای است از آن‌که چگونه یک انسان صالح، با ایمان، عدالت، تدبیر و توکل بر خداوند، می‌تواند در برابر بزرگ‌ترین فتنه‌ها بایستد و امنیت و آرامش را به جامعه‌ای مظلوم بازگرداند.

ذوالقرنین، در این داستان، نه تنها فاتحی عادل است، بلکه بنده‌ای خاشع و فروتن است که می‌داند پیروزی‌ها و توانایی‌های او، همه از جانب خداوند متعال است و هرگز دچار غرور و خودبینی نمی‌شود. او در برابر خواسته‌ی مردم برای سدسازی، مزدی نمی‌خواهد و تنها به یاری آنان با قدرت خداوند بسنده می‌کند. این رفتار، الگویی جاودانه برای هر انسان مسئول و اهل قدرت است.

از سوی دیگر، یأجوج و مأجوج، نمایندگان فساد و تبهکاری‌اند. آنان نه تنها در عرصه‌ی تاریخ، بلکه در دل هر انسان ممکن است حضور داشته باشند. هوس‌ها، خودخواهی‌ها، کینه‌ها و وسوسه‌های درونی همان یأجوج و مأجوج باطنی هستند که باید برای مهارشان سدّی از تقوا، ایمان، دعا و اخلاص ساخت.

نکته‌ی عمیق این داستان آن است که سدّ آهنینِ ذوالقرنین، هرچند به اذن خداوند شکست‌ناپذیر است، اما در آخرالزمان به امر خدا فرو خواهد ریخت؛ و آن روز، زمان ظهور حجّت الهی و پایان یافتن فتنه‌ها است. این حقیقت به ما می‌آموزد که هیچ سدّ مادی، همیشگی نیست و آنچه باقی می‌ماند ایمان، تسلیم و آمادگی برای یاری حق است.

پس انسان باید همواره درون خویش را رصد کند و بکوشد تا با ساز و برگ تقوا و اخلاق الهی، در برابر هجوم فتنه‌ها، چه در بیرون و چه در درون، استوار و پیروز بایستد.

در یک کلام، داستان ذوالقرنین، حکایت همیشگی مبارزه‌ی نور و ظلمت است؛ و راه رهایی، همواره در یاد خدا، یاری خلق و پاک‌زیستی است.

تهیه و تنظیم

دکتر علی رجالی 

  • علی رجالی
  • ۰
  • ۰

باسمه تعالی

داستان ذوالقرنین 
در اینجا داستان کامل ذوالقرنین و یأجوج و مأجوج را به‌صورت روان، کامل و مستند به آیات قرآن کریم بیان می‌کنم، همراه با نکات تاریخی، تفسیری و آینده‌شناسی قرآنی.

داستان کامل ذوالقرنین و یأجوج و مأجوج

برگرفته از سوره کهف، آیات ۸۳ تا ۹۸

۱. پرسش از پیامبر (ص) درباره ذوالقرنین

مشرکان و اهل کتاب از پیامبر اسلام (ص) درباره مردی به نام ذوالقرنین پرسیدند. خداوند فرمود:

«یَسْأَلُونَکَ عَن ذِی الْقَرْنَیْنِ قُلْ سَأَتْلُوا عَلَیکُم مِّنْهُ ذِکْرًا»
(کهف: ۸۳)
«از تو درباره ذوالقرنین می‌پرسند، بگو: به‌زودی ما شرحی از او برایتان می‌خوانیم.»

۲. خداوند به او قدرت داد

«إِنَّا مَکَّنَّا لَهُ فِی الْأَرْضِ وَآتَیْنَاهُ مِن کُلِّ شَیْءٍ سَبَبًا»
(کهف: ۸۴)
ما به او در زمین قدرت دادیم و اسباب و ابزارهای فراوانی در اختیارش گذاشتیم.

۳. سفر اول: به سوی مغرب

ذوالقرنین از ابزارهایی که داشت بهره برد و سفری را آغاز کرد.

«فَأَتْبَعَ سَبَبًا... حَتَّىٰ إِذَا بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ...»
(کهف: ۸۵–۸۶)
به سوی مغرب رفت تا جایی که گمان می‌شد خورشید در چشمه‌ای سیاه‌گون غروب می‌کند. مردمی را دید. خداوند به او اختیار داد که آن‌ها را عذاب کند یا نیکی نماید.

ذوالقرنین گفت:

«مَن ظَلَمَ فَسَوْفَ نُعَذِّبُهُ... وَأَمَّا مَنْ آمَنَ وَعَمِلَ صَالِحًا...»
(کهف: ۸۷–۸۸)
هر که ظلم کند، عذاب می‌شود و به خدا بازمی‌گردد؛ و هر که نیکوکار باشد، پاداش نیک می‌بیند.

۴. سفر دوم: به سوی مشرق

«ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَبًا... حَتَّىٰ إِذَا بَلَغَ مَطْلِعَ الشَّمْسِ...»
(کهف: ۸۹–۹۰)
سپس به سوی مشرق سفر کرد، تا جایی که خورشید بر مردمی می‌تابید که پوششی نداشتند و ساده زندگی می‌کردند. آن‌ها در میان طبیعت بی‌پرده می‌زیستند.

۵. سفر سوم: میان دو کوه و سدّ یأجوج و مأجوج

«ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَبًا... حَتَّىٰ إِذَا بَلَغَ بَیْنَ السَّدَّیْنِ...»
(کهف: ۹۲–۹۳)
در سفر سوم، ذوالقرنین به میان دو کوه بلند رسید. آنجا با قومی مواجه شد که زبانشان متفاوت بود. آنان شکایت کردند:

«إِنَّ یَأْجُوجَ وَمَأْجُوجَ مفسدون فِی الْأَرْضِ...»
(کهف: ۹۴)
یأجوج و مأجوج در زمین فساد می‌کنند. آیا می‌توانی در برابر پاداش، سدی میان ما و آنان بسازی؟

ذوالقرنین پاسخ داد:

«مَا مَکَّنِّی فِیهِ رَبِّی خَیْرٌ... فَأَعِینُونِی بِقُوَّةٍ...»
(کهف: ۹۵)
آنچه خدا به من داده بهتر است. اما کمکم کنید با نیرو، تا سدی بسازم.

۶. ساختن سد آهنین

او دستور داد:

  1. قطعه‌های آهن آوردند و میان دو کوه قرار دادند.
  2. سپس گفت: آتش برافروزید تا آهن گداخته شود.
  3. بعد مس گداخته روی آهن ریخت تا سخت و نفوذناپذیر شود.

«فَمَا اسْطَاعُوا أَن یَظْهَرُوهُ وَمَا اسْتَطَاعُوا لَهُ نَقْبًا»
(کهف: ۹۷)
یأجوج و مأجوج نتوانستند از آن بالا روند و نه شکافی در آن پدید آورند.

۷. سخن ذوالقرنین پس از ساخت سد

«قَالَ هَٰذَا رَحْمَةٌ مِّن رَّبِّی... فَإِذَا جَاءَ وَعْدُ رَبِّی جَعَلَهُ دَکَّاءَ...»
(کهف: ۹۸)
ذوالقرنین گفت: این سد رحمتی از پروردگار من است. اما روزی می‌رسد که خدا آن را فرو می‌ریزد. وعده‌ی خدا حق است.

نکات تفسیری و آینده‌شناسی قرآنی

● یأجوج و مأجوج کیان‌اند؟

  • دو قوم عظیم و نیرومند که در زمین فساد می‌کردند.
  • نام آن‌ها در سوره کهف و سوره انبیاء (آیه ۹۶) آمده است.

«حَتَّىٰ إِذَا فُتِحَتْ یَأْجُوجُ وَمَأْجُوجُ وَهُم مِّن کُلِّ حَدَبٍ یَنسِلُونَ»
(انبیاء: ۹۶)
وقتی یأجوج و مأجوج آزاد شوند، از هر سو هجوم خواهند آورد.

● در آخرالزمان چه خواهد شد؟

  • سد ذوالقرنین شکسته خواهد شد.
  • یأجوج و مأجوج از نو ظاهر می‌شوند.
  • فساد عظیمی در زمین پدید می‌آید.
  • به روایات شیعه و اهل سنت، این واقعه نزدیک ظهور حضرت مهدی (عج) خواهد بود.

جمع‌بندی

  • ذوالقرنین پادشاهی مؤمن، دادگر و صاحب قدرت بود.
  • با ابزار و تدبیر خود، سد یأجوج و مأجوج را ساخت.
  • این سد تا امروز باقی است و در آینده شکسته خواهد شد.
  • یأجوج و مأجوج نماد فساد گسترده در آخرالزمان‌اند.

 

در پاسخ به این پرسش که سد یاجوج و ماجوج کجاست؟ باید توجه داشت که پاسخ در دو سطح داده می‌شود:


۱. دیدگاه قرآن و منابع اسلامی

در قرآن کریم، سد یأجوج و مأجوج در سوره کهف آیات ۹۴ تا ۹۹ و نیز در سوره انبیاء آیه ۹۶ آمده است. در این آیات، ذوالقرنین شخصی دانا و قدرتمند معرفی می‌شود که میان دو کوه به قوم ستمدیده‌ای رسید. آن‌ها از ظلم «یأجوج و مأجوج» به او شکایت کردند. ذوالقرنین با کمک مردم، میان دو کوه سدی آهنین و مسی ساخت که تا زمان مشخصی پابرجا می‌ماند:

وَاسْتَطَاعُوا أَن یَظْهَرُوهُ وَمَا اسْتَطَاعُوا لَهُ نَقْبًا... حَتَّىٰ إِذَا فُتِحَتْ یَأْجُوجُ وَمَأْجُوجُ وَهُم مِّن کُلِّ حَدَبٍ یَنسِلُونَ
(کهف ۹۷، انبیاء ۹۶)

اسلام‌شناسان و مفسران سد یأجوج و مأجوج را ساختاری واقعی می‌دانند که محل آن نزد خداوند معلوم است و به‌عنوان نشانه‌ای از آخرالزمان، در آینده گشوده خواهد شد.


۲. دیدگاه تاریخی و جغرافیایی

تعیین دقیق محل سد یأجوج و مأجوج مشکل است، اما نظریه‌های مهمی درباره محل آن وجود دارد:

الف) قفقاز – میان دریای سیاه و خزر

بسیاری از مورخان اسلامی مانند یاقوت حموی، طبری و دیگران، محل سد را در منطقه قفقاز (بین گرجستان و داغستان امروزی) می‌دانند. برخی آن را با دربند قفقاز یا باب‌الابواب برابر دانسته‌اند که در آنجا دیوارها و دژهای کهن دیده شده‌اند. این منطقه محل مناسبی برای ساخت سدی بین دو کوه بوده است.

ب) دیوار بزرگ چین

برخی این سد را با دیوار چین مرتبط دانسته‌اند، اما این دیدگاه کمتر مورد قبول است زیرا دیوار چین فاصله زیادی با مناطقی دارد که قرآن از آن‌ها سخن می‌گوید.

ج) دیوار آهنین در قزاقستان یا آسیای میانه

برخی پژوهشگران، مانند ولادیمیر مینورسکی و برخی شرق‌شناسان، سد را در منطقه‌ای میان آسیای مرکزی (قزاقستان امروزی) و مناطق کوهستانی شمال شرق ایران دانسته‌اند.

جمع‌بندی

سد یأجوج و مأجوج با قطعیت در جایی میان کوه‌های منطقه قفقاز یا آسیای میانه فرض شده است، اما مکان دقیق آن روشن نیست. از نظر دینی، این سد تا زمان معین الهی همچنان پابرجاست و رمزگشایی از آن فقط نزد خداوند است.

 

تهیه و تنظیم

دکتر علی رجالی 

  • علی رجالی
  • ۰
  • ۰

باسمه تعالی

تحلیی بر داستان قارون

 

به نام خدای نور و یقین، خدایی که خرد را نگهبان جان و دل انسان قرار داد و به آدمی از نور خود دانشی بخشید که تابش آن در طول تاریخ تداوم یافت.

در آن دوران، مردی از نسل حضرت موسی و از قوم بنی‌اسرائیل زندگی می‌کرد. نام او قارون بود؛ کسی که بر اثر ثروت فراوان، شهرتی جهانی یافت. او تمام دل خود را به مال و زر سپرده بود و سرمایه‌اش مایه‌ی غرور و گمراهی او شد. گنج‌های قارون آن‌چنان فراوان بودند که در زیر زمین ذخیره شده و برای مردم عادی قابل دیدن نبودند. کلیدهای گنج‌هایش آن‌قدر سنگین بودند که گروهی از مردان نیرومند از حمل آن‌ها ناتوان می‌شدند.

وقتی قارون به این ثروت و قدرت رسید، دچار غرور شد و با تکبر و جاه‌طلبی، خود را از مردم جدا دانست. او می‌گفت: «من بی‌نیازم، زیرا گنج‌های من بیش از حد نیاز من است». مردم به او توصیه کردند که شکر خداوند را به‌جا آورد تا دچار عذاب نشود، اما قارون با کفران و خودخواهی پاسخ داد: «نه خداوند، نه پیمان، نه مهربانی! این‌ها را من با دانش و تلاش خود به دست آورده‌ام». او تمام فضل و نعمت خدا را به خود نسبت داد و همین باعث شد که از شکر فاصله گیرد و به طغیان و بیدادگری دچار شود.

غرور و فخرفروشی قارون به حدی رسید که همچون خورشید زرین درخشان شد و خادمانش از حیرت و شگفتی، مبهوت ماندند. او چون فرعون، بر تخت سلطنت نشست و دل به ستم و کبر بست. مردم از دیدن آن عظمت ظاهری، دچار حسرت و اندوه شدند. یکی از آنان گفت: «خوشا به حال او که چنین مال و ثروتی دارد و این مایه‌ی عزت و رشد اوست».

اما مردی خداشناس و عارف پاسخ داد: «ای نادان! این دارایی دنیوی ماندگار نیست. از این سرای فانی چه سود خواهی برد؟ مبادا که مغرور شوی و خود را پادشاه بدانی؛ زیرا جهان می‌گذرد و تنها تلاش و کردار نیک باقی می‌ماند. تنها دانش و پرهیزگاری، از انسان یادگار می‌گذارد».

در آن حال، قارون که در اوج غرور بود، ندایی از سوی خداوند شنید. زمین به فرمان حق به لرزه درآمد و گنج و کاخ و دارایی قارون را در خود فرو برد. غرور، ریا و ظواهر پوشالی نابود شدند. قارون به همراه گنج‌هایش در زمین فرو رفت. دیگر نه گنجی برایش ماند و نه بخت و نه بقا. حتی جان، جام، فرزند، یاوری و پناهگاهی برایش نماند.

تنها یک حکایت از او باقی ماند: که زر و سیم برای انسان نه نام می‌آورد و نه جایگاه پایدار. بدان ای رجالی! مال حرام دام نفس است و همچون زهری کشنده در جام فریب.

تحلیل و تفسیر عرفانی و اخلاقی:

۱. دانش حقیقی و دانش قارونی:

در آغاز، اشاره می‌شود که خداوند از نور خود دانشی به آدم بخشید که در طول تاریخ تابید. اما قارون دانشی دیگر داشت؛ دانشی مادی، خودخواهانه و منفصل از نور الهی. او علم را وسیله‌ی تکبر کرد، نه تقرب. این تقابل میان علم لدنی و علم دنیوی محور مهمی در عرفان اسلامی است.

۲. غرور ناشی از مال و علم بی‌نور:

قارون به جای سپاس از خداوند، علم خود را منشأ دارایی‌اش دانست و این خودستایی، کفران نعمت و نقطه‌ی سقوط او شد. در عرفان، هر نعمتی که سبب غفلت و غرور شود، نقمت است.

۳. امتحان خلق و پاسخ نیکان:

مردم در برابر ثروت او به دو دسته تقسیم شدند: گروهی دچار حسرت شدند و گروهی، به رهبری «مرد حق»، او را به حقیقت دعوت کردند. این تقابل، میدان ابتلای مؤمنان است: آیا به ظواهر دل می‌بندند یا به باطن می‌نگرند؟

۴. زوال ظاهری و بقا باطنی:

قارون با همه‌ی زرق‌وبرق، در چشم به‌هم‌زدنی نابود شد. این فرو رفتن در زمین نماد آن است که تعلقات مادی انسان را به زمین می‌چسباند و مانع پرواز روح می‌شود.

۵. مضمون نهایی: هشدار به نفس:

شاعر به خود و مخاطب هشدار می‌دهد: مال حرام، دام نفس است. این مراقبه‌ی اخلاقی و یاد مرگ از مهم‌ترین آموزه‌های سلوک است.

جمع‌بندی:

این داستان منظوم، تصویری کامل از فرجام دنیاگرایی، غرور علمی، کفران نعمت و محرومیت از بقا نزد خدا ارائه می‌دهد. قارون در نگاه شما نماد نفس مغرور و دنیازدگی است و تنها «یاد و حکایت او» باقی ماند تا مایه‌ی عبرت شود.

نویسنده

دکتر علی رجالی 

  • علی رجالی
  • ۰
  • ۰

باسمه تعالی
مثنوی داستان قارون

حکایت(۳۰)

 

به نام خداوند نور و یقین
خرد را نگهبان و دل‌آفرین

 

 

که بخشید دانش به آدم ز نور
ز علمش فروغ آمد اندر دهور


 

یکی مرد بود از تبارِ کلیم
ز اولاد یعقوب و قومِ سلیم

 

 

به نامش شد آفاق زیر و زبر
که قارون شد آقای گنج و گهر

 

 

نبودش به دل، هیچ جز گنج و زر
ز دولت، برآمد غرور و خطر

 

 

همه گنج او در زمین جای داشت
که کس را بدان، دیده‌ای برنواشت

 

 

کلیدش به دوش گروهی گران
بُدی بارشان رنج روح و روان

 

 

 

چنان شد که مردان زورآوران
ز بار کلیدش ، کمر ناتوان

 


چو قارون بدید آن همه دستگاه
برآمد به کبر و به فرّ و به جاه

 

 

به مردم بگفتا: منم بی‌نیاز
که گنج است ما را فزون از نیاز

 

 

بگفتند مردم: ز یزدان سپاس
ببر، تا نگردی به محنت، هراس

 

 

بگفتا: چه یزدان، چه پیمان، چه مهر؟
منم آن که دارم ز دانش سپهر

 

 

نه یزدان مرا داد گنج و مقام
که خود بردم از دانش و زور و نام

 

 

ز کفرِان نعمت، به طغیان رسید
به کبر و به بیداد و عصیان رسید

 

 

ز دارائیش فخر چندان نمود

چو خورشید زرین نمایان نمود

 

 

همه خادمان، جمله حیران شدند
ز حیرت، برون از خود و جان شدند

 

 

چو فرعون به تخت بلندی نشست
به طغیان و کبر و ستم دل ببست

 

 

چو مردم بدیدند آن تاج و تخت
ز حسرت بسوزند از رنج و بخت

 

 

بگفتا یکی خوش به مال و منال

شود موجب عز و رشد و کمال

 

 

ولی مرد حق گفت: ای بینوا

چه سود آیدت زین دیار فنا

 

مبادا که گویی: منم پادشاه
ز فخر و ز مال و ز تخت و کلاه

 

 

 

جهان بگذرد، کار و کوشش بماند
ز دانا و پرهیز، جوشش بماند

 

 

چو بالا نشسته ز کبر و غرور 
ندایی رسیدش ز دادار و نور

 

 

بفرموده حق، زمین جان گرفت
ز قارون، همه گنج و سامان گرفت

 

 

 

زمین را بفرمود تا بر شکافت
غرور و ریا و ظواهر شکافت

 

 

فرو ریخت قارون و گنج و سرای
نماندش نه گنج و نه بخت و بقای

 

 

فرو برد گیتی، همه کاخ و گنج
نماندش نه جان و نه جام و نه رنج

 

 

نه یاری، نه فرزند، نه آشنا
که باشد پناهش در آن ماجرا

 

 

 

ز قارون بماند حکایت به جای
که با زر نماندش نه نام و نه پای

 

 

 

بدان ای "رجالی" ، که مال حرام
شود دام نفس و بُوَد زهرِ جام

 

 

 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 

سراینده
دکتر علی رجالی 

  • علی رجالی
  • ۰
  • ۰

باسمه تعالی

مثنوی قارون

در دست ویرایش

 مقدمه و فهرست منظومه‌ی «قارون؛ عبرتِ زراندوزی»

 

در گستره‌ی تاریخ بشر، «زراندوزی»، «تکبّر»، و «دنیاپرستی» از مهم‌ترین آفت‌هایی بوده‌اند که دل انسان را از یاد حق تهی کرده‌اند. یکی از شاخص‌ترین نمونه‌های این انحراف، قارون است؛ مردی از قوم بنی‌اسرائیل که با وجود بهره‌مندی از دانش الهی، در دام زر و زَر گرفتار شد و به نهایت غرور و کفران رسید. عاقبت او، فرو رفتن در زمین و هلاکت ابدی بود.

این منظومه در ۳۰۰ بیت و در قالب حماسی شاهنامه‌ای (فعولن فعولن فعولن فعل) سروده شده و تلاش دارد با نگاهی عبرت‌آموز، زندگی، غرور و عاقبت قارون را روایت کند؛ تا هر صاحب دلی، دریابد که مال بی‌ایمان، وبال است و تنها عمل صالح و بخشش و تواضع مایه‌ی نجات خواهد بود.

سرودن این منظومه کوششی است برای تبیین ارزش‌های اخلاقی و هشدار به خطرات کبر، بخل و دنیاپرستی. امید است که این شعر، همگان را به سخاوت، تواضع، و تقوای الهی فراخواند و از سرنوشت قارون، پندی ماندگار فراهم آورد.

 فهرست منظومه‌ی «قارون»

بخش عنوان شمار ابیات
۱ پیشینه‌ی قارون و آغاز غرور ابیات ۱ تا ۱۰۰
۲ عذاب الهی و فروافتادن قارون ابیات ۱۰۱ تا ۲۰۰
۳ عبرت، اندرز، و پیام نهایی ابیات ۲۰۱ تا ۳۰۰

 شیوه‌ی بیان:
سبک شعر، حماسی - عبرت‌آموز است و واژگان، ساده و روشن انتخاب شده‌اند تا همگان با پیام آن ارتباط برقرار کنند.

 هدف نهایی:
نمایش اینکه هر آنکه مال دنیا را مایه‌ی بزرگی خود داند، سرانجامی چون قارون خواهد داشت؛ و تنها راه نجات، تواضع، احسان، و بندگی خداوند است.

 

طرح کلی منظومه:

بخش اول: «ظهور قارون و غرورش» (۱۰۰ بیت)

→ خویشاوندی با موسی، رسیدن به ثروت، فریفتگی به مال، پاسخ به نصیحت مردم

بخش دوم: «تفاخر و فتنه قارون» (۱۰۰ بیت)

→ نمایش ثروت، فریب مردم، فتنه علیه موسی، هشدار مؤمنان

بخش سوم: «عذاب الهی و عبرت مردمان» (۱۰۰ بیت)

→ عذاب قارون، فرو رفتن در زمین، ندامت مردم، پیام داستان

بخش نخست: ظهور قارون و غرورش

(نمونه آغازین، ۲۰ بیت اول)

به نام خداوند جان‌آفرین
جهان‌آفرینِ دل و دین‌پرورین
که بخشید دانش، به آدم نخست
ز علمش زمین و زمان گشت راست

یکی مرد بود از تبارِ کلیم
ز فرزندان یعقوب و از قوم بیم
به نامش بُد اندر زمین قارون
ز گنج و ز زر، گشته شاه فزون

نبودش به جز مال، اندیشه‌ای
ز دولت پُر از کبر و سرکشی‌ای
همه گنج او در زمین جای داشت
که کس را بدان، دسترس کی گُماشت؟

ز بس گنج، قفلش فراوان بدی
کلیدش به دوش گران‌جان بدی
چنان بُد که مردان زورآوران
ز بار کلیدش شدند نوان

چو قارون بدید آن همه دستگاه
برآمد به کبر و به فرّ و به جاه
به مردم بگفتا: «منم خویشتن
که دارم گُهر، بی‌نیاز از وطن»

همه گفتندش: «شکرِ یزدان بکن
ز این نعمتِ پاک، پیمان بکن»
بگفتا: «چه شکر و چه پیمان و دوست؟
منم آنکه داناست و خود کار جوست»

«نه از فضل یزدان، که از دانشم
رسیدم بدین گنج و این سرکشم»
ز ناسپسی، در غرور آمد او
به کبر و به بیداد، کور آمد او

 ادامه‌ی این بخش (۸۰ بیت بعدی) شامل:

  • ثروت‌اندوزی بیشتر
  • سخن موسی با او
  • نپذیرفتن نصیحت
  • افزایش تکبر و فاصله از مردم

بخش دوم: تفاخر و فتنه قارون

(نمونه آغازین، ۲۰ بیت اول)

به یک روز قارون به زینت نشست
به زرّ و به دیبا، چو خورشید مست
ز صد خادمان، پیش او صف شدند
همه گنج و گوهر بر آن کف شدند

بَرِ مرکب زرّین، روان شد چو باد
به کبر و به نخوت، چو فرعون شاد
چو مردم بدیدند آن فرّ و زَر
شدند از حسد، جمله اندر خطر

یکی گفت: «کاش این چنین مال ماست
چو قارون، جهان در کف‌ ما رواست»
ولی مرد حق گفت: «ای خام دل!
چه سود آیدت، گنج بی‌آیة حل؟»

مبادا که فخر از سر مال خویش
برآری و گویی: منم شاه‌کیش
جهان بگذرد، نام نیکی بماند
هم آن را که پرهیز، هم آن را که داند

 ادامه‌ی این بخش (۸۰ بیت بعدی) شامل:

  • نصیحت مؤمنان
  • توطئه قارون علیه موسی
  • تحریک زن بدکار
  • رسوایی قارون در فتنه

بخش سوم: عذاب الهی و عبرت مردمان

(نمونه آغازین، ۲۰ بیت اول)

چو بالا گرفت آن غرورِ زبون
ز دادار آمد خطابش، برون
بفرمود حق، خاک را جان دهد
ز زیرِ قدم‌های او، آن دهد

زمین را بفرمود تا بگسلد
در آن دم، به قارون غم اندر رسد
فرومانْد قارون و گنج و سرای
در آن لحظه شد، خاک گور و فنای

فرو خورد گیتی همه کاخ اوی
نماند از غرورش نشان و سبوی
نه یاری، نه فرزند، نه هیچ‌کس
که باشد، برایش نگهدار و بس

 

باسمه تعالی
اکنون بخش نخست از منظومه‌ی «قارون» را در وزن شاهنامه‌ای (فعولن فعولن فعولن فعل) به صورت ۱۰۰ بیت تقدیم می‌کنم. این بخش شامل تبار قارون، رسیدن به ثروت، ناسپاسی و غرور او است.

 بخش نخست: ظهور قارون و غرورش

(۱ تا ۱۰۰)

به نام خداوند داد و خرد
خداوند بالا، خداوند فرد
خداوند پاکی و احسان و نور
که بر بنده بخشد ز فضلش سرور

یکی مرد بود از تبار کلیم
ز فرزندان پاکِ یعقوب بیم
به قارون، بُد نام او آشکار
که با موسی آمد به دَین و به کار

ز آغاز، زاهد، به دین برگرفت
ز تورات و از زهد، پی برگرفت
ولی دل به دنیا و زر بست زود
به مال و به کبر و به نخوت فزود

ز دانش، فراوان نصیبی بُدش
ز زرّ و ز گوهر، غریبی بُدش
به تدبیر و مکر و فریب و کلید
ز هر سو گُهر در کف خویش دید

ز رنج فقیران، خزانه بساخت
ز اشک یتیمان، قِلاع بگداخت
نبودش دلی جز به گنج و زَرَش
نرنجید از آهِ دلِ در به درش

خدایش عطا کرد گنجی عظیم
که کمتر ندیده چُنین در کلیم
کلید خزاین، به دوش دلاور
که آن نیز بُد رنج و کار توانگر

ز بس گنج در خانه‌اش جا گرفت
دلش ز آسمان هم فراتر گرفت
به نخوت، به مردم نمی‌داد راه
نه نان، نه نوازش، نه اندوهِ آه

چو دیدند مردم، زر و سیم او
شد افسانه، گنج و نعیم او
ز هر سو، زبان‌ها به حیرت شدند
به طمع، همه در حسرت او شدند

جوانی بگفتش: «خدا را شناس
ز این مال، بهره ببر زین اساس
مکن فتنه در خاک و خون بندگان
که یزدان نگیرد ستم، بی‌امان»

بگفتا: «ز دانش، بدیدم به کام
که گنج آمدم بر دل و تخت و بام
ز فکرم رسیده‌ست این دستگاه
نه از دست یزدان، نه از مهر و آه!»

چو مردم شنیدند این کفر او
بگریخت ایمان ز دل، مهر او
ولی قومِ دنیاطلب، دل‌سپار
ز قارون، شدند از پی افتخار

یکی گفت: «کاش این زر و سیمِ او
بُدی بهره‌ی ما، چو بیمِ او
که قارون شد از گنج، شاهِ جهان
به دانش رسید او به تخت مهان»

ولی مرد دانا، ز پیغام حق
بگفت آنچه آید به دل همچو دق:
«مبادا ز مال، ار فزون شد دلت
که آید ز یزدان، چو طوفان بُلت!»

«ببینی که قارون، ببالد به مال
ولی دل ندارد به حق، هیچ حال
ز گنجش بترسد، خود آخر هلاک
که در پیشِ داور، نباشد نَساک»

چو قارون شنید آن نصیحت به خشم
زبان تیز کرد و بگفت از حشم:
«مرا با شما نیست گفت و شنود
که من شاهِ زرّم، شما مردِ دود!»

«کلیم ار فرستاده‌ی یزدان بُوَد
چه دارد که قارون بدین سان بُوَد؟
به من بنگرید و به گنج و بها
به موسی نگر، بینوا بی‌نوا!»

 

باسمه تعالی
اکنون بخش دوم منظومه «قارون» شامل ابیات ۱۰۰ تا ۲۰۰ در وزن شاهنامه‌ای (فعولن فعولن فعولن فعل) تقدیم می‌شود. این بخش روایت تفاخر قارون، حسرت مردم، فتنه‌چینی بر ضد موسی و رسوایی قارون

  بخش اول: پیشینه و غرور قارون

از بیت ۱ تا ۱۰۰

۱
به نام خداوند داد و خرد
خداوند بالا، خداوند فرد

۲
خداوند پاکی و احسان و نور
که بر بنده بخشد ز فضلش سرور

۳
یکی مرد بود از قبیله ز قوم
ز نسلِ کلیم و ز نیکان قوم

۴
به قارون، بود آن ستم‌کار نام
که گم‌کرده بود از دلِ خویش رام

۵
ز آغاز، زاهد، ز تورات‌خوان
ولی دل نهاده به دنیا، نهان

۶
ز دانش، نصیبی فراوان گرفت
ولی ز آتشِ زر، دلش جان گرفت

۷
به مکر و فریب و کلید و خزین
ز مردم ربود آنچه بودش یقین

۸
نخستش خدا داد مال و کمال
ولی کبر شد رهنمونش به حال

۹
چنان گنج در خانه‌اش جا گرفت
که از بارِ آن، مرد، بالا گرفت

۱۰
کلیدِ خزاین، به دوشِ گران
نه یک مرد، صد مرد بردند آن

۱۱
بسی زر و گوهر، بسی سیم و در
که می‌رفت نامش به هر رهگذر

۱۲
ز کار فقیران، نکرد او نگاه
نه دل، پر ز مهر و نه چشم از گناه

۱۳
ز نخوت، نمی‌دید درویش را
نه زاری و آهِ دلِ ریش را

۱۴
چو دیدند مردم، خزینه و زر
ز قارون، شدند اهل دنیا به دَر

۱۵
ز هر سوی، آمد صدا و سخن
که «او شاه گنج است، بینید تن!»

۱۶
جوانی بگفت: «ای خوشا زندگی!
که قارون چنین است با بندگی!»

۱۷
دگر گفت: «کاش این همه مال ماست
چو قارون، شود دست ما پُر ز کاست»

۱۸
ولی مردِ دانا، به حق ره سپرد
بگفت آنچه از عقلِ روشن شمرد

۱۹
«مبادا که قارون شود رهنمای
که دارد دلت را ز یزدان جدای»

۲۰
«چه سود آن همه مال بی‌راستی؟
که فردا تو مانی به خاکی بَسِی»

۲۱
«مپندار جاوید این مال و گنج
که آید بلای خداوند، سنج»

۲۲
«اگر مال داری، ببخشش به خیر
مکن چون که قارون، دل و دیده دیر»

۲۳
چو قارون شنید آن حکیمانه پند
برآشفت و گفتا: «مرا مال بند!»

۲۴
«ز دانش رسیدم به این فرّ و مال
نه یزدان، نه موسی، نه بخش و وصال»

۲۵
«خدا را چه حاجت، مرا گنج داد
ز دانش رسیدم به این باغ و باد»

۲۶
بگفتند مردم: «چه کفر است این؟
که دانش تو شد رهنمون به کین؟»

۲۷
ولی قارون اندر تکبّر بماند
ز مردم برید و ز دل‌ها براند

۲۸
ز گنج و ز سیم و ز تاج و ز تخت
نبودش دلی جز به نخوت، به سخت

۲۹
خدا داد اگر مال، باید سپاس
نه آن کبر و نخوت، نه آن راه شناس

۳۰
به فخرش نرست و به دانش نراند
که بخشش نکرد آنچه بودش به بند

۳۱
ز قارون بماند آن تکبّر، به کام
ولی جانِ او گشت بی‌احترام

۳۲
جهان را بگفتند: «بدین مال بین
که قارون شده‌ست از خدا بی‌قرین»

۳۳
«نه موسی، نه هارون، نه آن یار راست
ندارد کسی کبر چون او به خواست»

۳۴
بفرمود تا گنج بیرون کشند
به مردم، توان و فزونی رسند

۳۵
چو بیرون کشیدند زر و نگین
فروغِ جهان شد به قارون عجین

۳۶
به زرّین کلاه و به دیبای روم
برآمد به نخوت ز کاخش، علوم

۳۷
ز هر سو هزاران غلام و سپاه
به دنبال او، پر ز خشم و ز راه

۳۸
به گردون کشیدند تختش به زور
که گویا خداییست قارون ز دور

۳۹
ز نخوت نگه کرد بر بینوای
نخندید جز بر دل ریش و نای

۴۰
بگفتند مردم: «خدا داد او
که گنجش برآمد ز دریای نو»

۴۱
ولی مرد پاکی، بگفت این سخن
که «دنیا نیارَد تو را بی‌فَتن»

۴۲
«مپندار دنیا بماند به کام
که روزی شوی چون غباری به دام»

۴۳
«مبادا که قارون شود رهنمای
که خود را نداند به دوزخ سرای»

۴۴
جوانی به حسرت همی گفت: «وای!
چه شد که به ما نیست آن گنج و جای؟»

۴۵
ولی پیرِ دانا بگفت این پیام
که «قارون شود پند روزی تمام»

۴۶
«نماند به جا آن همه تخت و گنج
که آید ز عدلِ خداوند، سنج»

۴۷
تو ای مرد دانا، به دنیا مپیچ
که قارون شد از آن غرورش، بسیچ

۴۸
مپندار ماند به جا آن سرور
که خاکش گرفت و شد آن فتنه کور

۴۹
جهان را ببینی پر از آز و مال
ولی دل نریزد به آن بی‌وصال

۵۰
نه آن زر بماند، نه آن کبر و ناز
که روزی شوی تو اسیرِ نیاز

۵۱
بخوان این سخن را به دل، با یقین
که قارون نرست از ستم‌های دین

۵۲
تو ای مرد پاکی! مکن آن خطا
که قارون ز دنیا گرفت آن بلا

۵۳
به مردم مکن ظلم، از گنج خویش
که خاکت نگیرد به کیفر، به پیش

۵۴
مپندار آن زر فزاید تو را
که قارون ببردت به فتنه سرا

۵۵
مکن کبر، مپسند درویش را
ببین عاقبت، آن سرِ ریش را

۵۶
به دنیا نبند آن دلِ ناتوان
که قارون شد از مال، بی‌سر، زیان

۵۷
ز کردار او، پند گیر و بترس
که نفرین شود مال بی‌داد و درس

۵۸
تو با نیک‌رفتار، هم‌راه باش
مپندار قارون، که شد روسیاه

۵۹
اگر مال داری، بده در رهش
که گردد تو را آن، رهِ مهرکش

۶۰
نه آن تخت ماند و نه آن فرّ و جاه
که قارون فرو رفت اندر تباه

۶۱
تو ای مرد دانا! نکن خیره‌کار
که دنیا نیرزد به بی‌اعتبار

۶۲
مبادا شوی چون که قارون ز خویش
ببندی درِ حق به بیدادِ خویش

۶۳
جهان را گذرگاه بین، ای خرد
مپندار دنیا تو را جاوِدَت

۶۴
نه آن مال ماند و نه آن سیم و زر
که قارون شد اندر زمین بی‌خبر

۶۵
بخوان این سخن را ز دفتر برون
که قارون چه شد با خزینه فزون

۶۶
تو با بخشش و عدل، نیکو بزی
که از قارون ماند فقط سرکشی

۶۷
مپندار ماند آن همه کاخ و گنج
که رفت و بماند از وی آن دگرنج

۶۸
تو ای دل! بترس از غرورِ فزون
که قارون نشد زان همه گنج، برون

۶۹
اگر مال داری، نکن خیره‌سر
که یزدان کند خاکِ آن تاج و در

۷۰
به پایان رسد داستانِ غرور
که قارون شد از گنج خود، تیره‌طور

۷۱
سپاسی به یزدان، که داد این خبر
که دنیا نماند تو را بی‌گذر

 

 بخش اول (ادامه): از بیت ۷۱ تا ۱۰۰

۷۱
سپاسی به یزدان، که داد این خبر
که دنیا نماند تو را بی‌گذر

۷۲
نه قارون بماند، نه گنجش به جا
نه آن فرّ و تخت و نه آن کیمیا

۷۳
به ناگه، ندا آمد از یارِ پاک
که قارون بیفتد به قعرِ هلاک

۷۴
برآشفت موسی ز کردار او
ببرد آن شکایت به دادارِ نو

۷۵
بگفتا: «خداوندا! ای مهربان
که قارون شده خیره‌سر، بی‌امان»

۷۶
«نه بندد به فقرای تو دست خویش
نه ترسد ز کیفر، نه جوید تو را پیش»

۷۷
«به مردم نتابد ز مال و توان
نبیند به چشمِ نیاز، آن نشان»

۷۸
«نه حق را پذیرفت، نه بندگی
به دنیا بگم شد، به نابندگی»

۷۹
خداوند بخشنده، گفت این سخن
که «قارون شود سرنگون در زمن»

۸۰
«به مردم نشانم دهم عدلِ خویش
که فتنه شود سرنگون از ستیش»

۸۱
فرستاد فرمان ز دادار خویش
که «قارون بگیرم به خاک از قفیش»

۸۲
به ناگاه، لرزید کاخش به باد
ز گنجش برآمد سرودی ز داد

۸۳
به مردم ندا شد که بینید آن
که قارون چه شد با خزینه نشان

۸۴
فرو رفت قارون به تدریج و درد
به همراه او گنج و مال و نبرد

۸۵
ز فریاد او، گوش عالم گرفت
ولی کی کسی آن ندا را شِکفت؟

۸۶
به هر سو ندا آمد از سوی خاک
که «این است پاداش فتنه و باک»

۸۷
چو قارون فرو رفت در قعرِ قهر
به لرز آمدند اهل عالم به دهر

۸۸
نه گنجش بماند، نه آن تخت و تاج
که در خاک شد آن سرای رواج

۸۹
ز قارون بماند فقط آه و درد
که شد خیره‌سر، عاقبت خاک و گرد

۹۰
تو ای دل! ز قارون، عبرت بگیر
که دنیا نباشد به کس ناگزیر

۹۱
اگر مال داری، بده در رهش
مکن همچو قارون، فزون در کشش

۹۲
که دنیا گذرگاه باشد به ما
مپندار باقی‌ست بی‌کیمیا

۹۳
خدایی که دادت، ستاند همه
بده مال در راه مهر و دَمه

۹۴
تو با عدل و نیکی، بمان در جهان
مکن همچو قارون، ستم بر کسان

۹۵
به درویش بخش و به یتیمان نظر
که آید تو را عزّت از دادگر

۹۶
مپندار مال است گنجِ بقا
که قارون برفت و بماند، جزا

۹۷
تو با مهرِ یزدان، دلی زنده‌دار
مکن خانه از خشتِ دنیا حصار

۹۸
اگر مال خواهی، ز حق آرزو
که قارون نکرد این رهِ آبرو

۹۹
ز دنیا ببر دل، به حق رو سپار
که آن است باقی، نه مال و نه کار

۱۰۰
سپاسی به یزدان، خداوند داد
که پندی دگر داد از راه یاد

بخش دوم: تفاخر و فتنه قارون

(ابیات ۱۰۱ تا ۲۰۰)

۱۰۱.
به روزی، درخشید قارون به زر
به پیکر، به دیبا، به افسون و فر

۱۰۲.
ز خادِم، هزاران بدو هم‌گروه
که گنجش همی برده از کوه و کَوه

۱۰۳.
ز زرّین کلاهش، فروزان شعاع
چو خورشید تابان، به وقتِ مزارع

۱۰۴.
به گردون کشیدند تختش به خَیل
که از فرّ او، گشت خورشید خَیل

۱۰۵.
ز فرّ و ز فرزانگی‌های خویش
نبودش، به جز کبر و بالای خویش

۱۰۶.
جهان را نگه کرد با چشمِ زشت
ز مردم برید و ز مهرِ بهشت

۱۰۷.
چو بیرون شد از کاخ با آن شکوه
بجنبید دل‌های مردم، به کوه

۱۰۸.
جوانی بگفت: «ای خوشا زندگی!
که قارون چنین است با بندگی!»

۱۰۹.
دگر گفت: «کاشک این مال ماست
چو قارون، شود دستِ ما پُر ز کاست!»

۱۱۰.
ز رشک و ز حیرت، به جوش آمدند
به سودای دنیا، خموش آمدند

۱۱۱.
ولی مرد حق، بُد ز اهلِ نظر
بگفتا: «مبادا به قارون، نظر!»

۱۱۲.
«چه سود آیدت زین همه گنجِ کور؟
که فردا شوی زیرِ خاکِ فتور»

۱۱۳.
«مبادا که دل بر فریبش نهی
ز دوزخ درِ خویش بر خود گُهی!»

۱۱۴.
«خدا داد اگر مال، آن را ببخش
که روزی تو مانی به نیکی و بخش»

۱۱۵.
«مپندار جاوید این مال و کین
که پایان ببینی چو آیی به دین»

۱۱۶.
چو قارون بدید آن نگاه و سخن
به خشم آمد از قول آن مردِ فن

۱۱۷.
بگفتا: «منم گنجورِ زمین
که بر موسی و قوم، گشتم نگین»

۱۱۸.
«ندارم نیازم به این پند و بیم
که من شاه‌گنجم، نه مانند سیم!»

۱۱۹.
بدین فخر، بالا گرفت از همه
نبُد جز تباهی، رهِ واهمه

۱۲۰.
به حیله بیندیشد و نیرنگ کرد
به خشم از کلیم، آتش‌آهنگ کرد

۱۲۱.
ز زنّی بداندیش، آورد یاد
که او را به فتنه، کند در کمند

۱۲۲.
بفرمود تا پیشِ مردم پدید
بگوید که موسی بدو راه دید

۱۲۳.
چو آن زن به میدانِ مردم رسید
بپرسید موسی، که «ای زن! پدید...»

۱۲۴.
«ز من گر ستم رفته باشد به تو
بگو در میانِ همه، عیبِ نو»

۱۲۵.
ز بیم خدا، زن بگریید سخت
بگفت آنچه پنهان بُد از تیرِ بخت

۱۲۶.
که «ای قوم! قارون به من داد زر
که گویم بر موسی، فریبی دگر»

۱۲۷.
«ولی من ندانم چه گویم دروغ
که ترسم ز آتش، ز بیمِ فروغ»

۱۲۸.
چو این گفت، قارون شد اندر نَدام
بشد روسیاه و به خاکِ خِذام

۱۲۹.
ز شرم آن فتنه، خموش آمد او
ولی دل ز کیفر، سیاه آمد او

۱۳۰.
کلیم اندر آن حال، سر برفراز
بخندید و گفت: «ای خداوند راز!»

۱۳۱.
«تو دانی که قارون چه در سر گرفت
که با فتنه، راهِ ستمگر گرفت»

۱۳۲.
«تو داور، تو بینا، تو یزدان پاک
رهایی تو دادی به مظلوم خاک»

۱۳۳.
چو مردم بدیدند آن فتنه‌ها
دل افکندند از خیالِ هوا

۱۳۴.
به یزدان پناهید و گفتند: «وای!
که قارون چه کرد از ستم، در سرای!»

۱۳۵.
ولی قارون از خوابِ کبر و غرور
نرفتی، نرست از درِ شر و شور

۱۳۶.
به فردای دیگر، به فرّ و به زر
برآمد به بازار با تاج و درّ

۱۳۷.
به ناز و به نخوت، ز کاخش برفت
ز مردم، ز دنیا، ز حق روی تفت

۱۳۸.
نصیحت نکردند دیگر وی‌اش
که بربست گوش و بدید او خویش

۱۳۹.
به مردم همی گفت: «بینید من!
که شاهِ زمینم، نه بنده، نه زن»

۱۴۰.
«نه موسی، نه هارون، نه آن کس که هست
بدین فرّ و زر نیست حتی به دست»

۱۴۱.
بدین خیره‌سری، فتنه برپا نمود
خداوند، بر کیفرش، راه سود

۱۴۲.
فرستاد فرمان به خاک و زمین
که «بردار این فتنه‌ی دیرکین!»

 

 ادامه بخش دوم: از بیت ۱۴۲ تا ۲۰۰

۱۴۲
فرستاد فرمان به خاک و زمین
که «بردار این فتنه‌ی دیرکین!»

۱۴۳
زمین شد به فرمان یزدان شگفت
ز زیرِ قدمگاه قارون برفت

۱۴۴
ز یک‌باره لرزید کاخش به باد
به مردم پدیدار شد عدل و داد

۱۴۵
فرو رفت قارون به تدریج و درد
که فریاد می‌زد: «مرا داد کرد!»

۱۴۶
ندید آن جماعت، جز آه و غم
که قارون شد اندر زمین، خود رقم

۱۴۷
ز هر سو ندا آمد از خشمِ خاک
که «این است پاداشِ مردِ هلاک»

۱۴۸
فرو خورد گنج و سرا و سرای
که ننشست جز حسرت و ناله جای

۱۴۹
زمین گنج او را همه درکشید
به یک لحظه شد خانه‌اش نا پدید

۱۵۰
فغانش بلند آمد از موج خاک
که «ای دادگر، رحم! ای خالق پاک!»

۱۵۱
ولی حکم داور، تمام آمدش
ندادند فرصت، که خام آمدش

۱۵۲
ز مردم، کسی سوی او ننگریست
که دستِ نجاتش، به کس نسپریست

۱۵۳
نداشته یار و نه یاور به جای
که گنجش نراند ز دردی و نای

۱۵۴
خدا خواست تا فتنه گردد هلاک
که قارون شود ننگ دنیا و خاک

۱۵۵
چو فریاد قارون به ناکام شد
به سنگ و به خاک اندر آرام شد

۱۵۶
همه مردم از بیم یزدانِ داد
به خود لرزیدند ز آن روزِ باد

۱۵۷
جوانی بگفت: «ای خداوند هوش!
که دیدیم قارون، فرو رفت و گوش»

۱۵۸
«نکرد آن همه گنج، یاری به وی
نه آن زور و زر، نه زر و نه پی»

۱۵۹
دگر گفت: «کاشک نرفتیم راه
که او رفت با کبر و نخوت، تباه»

۱۶۰
ز آن روز، دل‌ها ز قارون برید
به یزدان، دل و دیده بر حق رسید

۱۶۱
بگفتند: «جز مهر یزدان نکوست
که دنیا چو قارون، سراسر دروست»

۱۶۲
«چه سود آن‌همه گنج بی‌راستی؟
که دارد تو را در هلاکی بَسِی»

۱۶۳
«چه شد آن همه زینت و تخت و تاج؟
که اکنون شده‌ست او به خاکش رواج»

۱۶۴
«اگر مال دیدی، مکن فخر و کین
که قارون شود درس عبرت به دین»

۱۶۵
«بدان ای برادر، که مال فزود
نه هرگز تو را در رهِ حق گشود»

۱۶۶
«مگر آنکه بخشی به راهِ نیاز
شود آن، تو را رستگاری و راز»

۱۶۷
چو قارون بپیوست با خاک و درد
بماند از وی آوای حسرت به گرد

۱۶۸
به هر جا سخن ز غرورش فتاد
به نفرین و نفرین شد آن روز یاد

۱۶۹
ز کردارِ قارون، شد آگه همه
که مال است بی‌حق، بلای رمه

۱۷۰
یکی پیر گفت آن زمان در میان:
«چنین است فرجام کبرِ گران»

۱۷۱
«که قارون چو رفت از رهِ حق و داد
خدا داد او را به خاکش فساد»

۱۷۲
«مپندار گنجی بماند به جا
که خواهد ز مالت، بقا با تو تا؟»

۱۷۳
«چو رفتی، نماند به جز نام نیک
ز تو یا سرای تو یا آن توفیک»

۱۷۴
ز کردار قارون، عبرت گرفت
هر آن کو ز دنیا، هوایی نهفت

۱۷۵
دگر بار مردم، به فکری شدند
که با مال دنیا چه نیکی کنند؟

۱۷۶
یکی گفت: «باشد که فردا رسد
به ما هم چنین حادثه بی‌کسد»

۱۷۷
«اگر مال داری، مکن خیره‌سر
به نخوت مپیچ و مبر دست بر»

۱۷۸
«مبادا شوی کور در نعمتش
که گم می‌کند مردم از همتش»

۱۷۹
ز قارون بماند آن حکایت به دهر
که «شد غرق در خاک، با آن گهر»

۱۸۰
به گوشِ خلایق رسید آن پیام
که دنیا بود فتنه و ناپیام

۱۸۱
نه هرکس که مالش فزون است مرد
که باید دل و دین، و کاری به خرد

۱۸۲
به پایان رسید آن غرورِ تباه
که قارون شد اندر زمین، بی‌پناه

۱۸۳
نه گنجش بماند، نه فرّش به جا
نه خیل و نه خدمت، نه آن کیمیا

۱۸۴
ز یادش، خلایق شدند انده‌ناک
که «او شد، ولی ماند نفرین و خاک»

۱۸۵
بدان ای برادر، که دنیا فریب
چو قارون شدی، می‌شود روز، سیب

۱۸۶
اگر مال داری، به مردم ببخش
که باشد تو را رستگاری به نقش

۱۸۷
مکن کبر و نخوت، مبر خیره راه
که گردد تو را عاقبت، درد و آه

۱۸۸
چو دیدی فقیران، دلت گرم کن
به بخشش، دل خود ز آزَرم کن

۱۸۹
که قارون به مال آمد از یاد حق
به خاک اندر افتاد با آن ورق

۱۹۰
چه سود آن‌همه کیسه و سیم و زر؟
که نفرین شد آخر به رویش گذر

۱۹۱
به پایان، به زاری فرو شد به خاک
بماند از غرورش، سرود و هلاک

۱۹۲
نه آن تخت، نه گنج، نه آن نام و ننگ
نراند ز دوزخ، نه شد جان به چنگ

۱۹۳
بشد تا نشانش نماند به جا
فرو رفت با آن غرور و ریا

۱۹۴
ز کردار قارون، جهانی شنید
که دنیا فریب است و عبرت پدید

۱۹۵
تو ای دل! به دنیا مباش ایستوار
که ماند یکی نام نیکو، به کار

۱۹۶
مکن زَر، خدای خود و آرزو
که قارون شد از مال، بی‌آبرو

۱۹۷
ز کردار او پند گیر و شنو
که دنیا نماند به کس، جز نکو

۱۹۸
خدا را پرست و به مردم ببخش
که آید تو را خیر و عزت به نقش

۱۹۹
بدان، تا نباشی چو قارون به خاک
که دنیا گذرگاه باشد، نه خاک

۲۰۰
به یزدان و مهرش، دل اندر ببند
که او را بود ملک و گنج و پسند

 

بخش سوم: عبرت و پیام نهایی

از بیت ۲۰۱ تا ۳۰۰

۲۰۱
به یزدان و مهرش، دل اندر ببند
که او را بود ملک و گنج و پسند

۲۰۲
نه آن زر که قارون به دنیا فزود
به روزِ هلاک،ش نیامد به سود

۲۰۳
چو قارون به خاک اندر افتاد زار
بماند از وی آواز نفرین و بار

۲۰۴
ز کردار بد، شد زمین گور او
نه نام و نه ننگ و نه دستِ نو

۲۰۵
به تاریخ ماند آن حکایت ز او
که دنیا پرستی نیارد رُخو

۲۰۶
جوانی بپرسید از آن روزگار
که «چون شد که قارون شود شرمسار؟»

۲۰۷
جوابی شنید از حکیمان دیر
که «مالِ فزون کرد دل را اسیر»

۲۰۸
«چو قارون ز دانش، فزون دید خویش
نپیوست با مهرِ دادارِ خویش»

۲۰۹
«خودش را خدا دید و گنجش خدا
فراموش کرد آن همه عهد و را»

۲۱۰
«نداد آن‌همه مال، یک شب امید
به دستش نیامد ز بخشش نوید»

۲۱۱
«چو فریاد برداشت در قعر خاک
نراند ز بلا آن همه گوهر پاک»

۲۱۲
«اگر گنج می‌خواهی ای مرد پاک!
ببخش آنچه یزدان نهد در مغاک»

۲۱۳
«که بخشش فزاید تو را قدر و شأن
برآرد تو را از زمین تا سما»

۲۱۴
«مپندار دنیا بماند به جا
که بی‌مهر یزدان ندارد بقا»

۲۱۵
«چو قارون شود مال، بی‌نور و سود
که بی‌حق نراند تو را در وجود»

۲۱۶
شنید این سخن آن جوان با دلیر
بگفتا: «نروم راه قارون به دیر!»

۲۱۷
«اگر مال دارم، دهم در رهش
نپرورم اندر دل آز و کِشش»

۲۱۸
«که دنیا نماند، نماند ریا
به نیکی بود یادگارم بقا»

۲۱۹
پس آموخت قومِ کلیم از هلاک
که هر مال بی‌حق، بُوَد دام و چاک

۲۲۰
در اندرز قارون بماند آن نشان
که دنیا نیرزد به کبر و گمان

۲۲۱
تو ای دل! ز قارون بگیر این پیام
که نفرین شود مالِ بی‌نقش و نام

۲۲۲
تو ای مرد بینا! مکن خیره‌کار
که قارون شد آخر، اسیرِ غبار

۲۲۳
ببخش آنچه داری به فقرای خاک
که گردد دلت پاک و جانت سماک

۲۲۴
چه سود آن همه مال بی‌راستی؟
که آرد تو را در رهِ کاستی

۲۲۵
تو از قارون و فرجام او پند گیر
به پرهیز و بخشش، دلت کن دبیر

۲۲۶
نه آن گنج ماند، نه آن زور و زر
نه آن کاخ پر شکوه و گهر

۲۲۷
بماند از او آیه‌ای در کلام
که دنیاپرستی بود ننگ و دام

۲۲۸
کسی کو کند مال دنیا خدای
به خاک اندر آید چو قارون به جای

۲۲۹
ببخش آنچه یزدان دهد از کرم
مکن خانه آباد و دل در ستم

۲۳۰
که در روز محشر بپرسند سخت
ز مالت، ز کارت، ز بخش و ز رخت

۲۳۱
اگر بخشش آموختی در زمین
شود خانه‌ات در بهشتِ یقین

۲۳۲
وگر گنج قارون شوی بی‌نیاز
نباشد نجاتت، نبیندت راز

۲۳۳
ز کردار قارون، جهانی شِکفت
که با آن همه گنج، جان را گرفت

۲۳۴
چو عبرت شد آن سرگذشتِ کبود
به دل‌ها در آمد پیامِ وجود

۲۳۵
جهانی ز کردار او پند برد
که قارون نراند به گنجش نبرد

۲۳۶
تو ای دل! اگر مال دنیا فزود
مکن کبر و نخوت، مکن دل کبود

۲۳۷
بده مال در راه پاکانِ خاک
که آید تو را رحمت از یار پاک

۲۳۸
به فقرای دل‌سوخته مهر کن
که گردد دلت شاد و جانت سخن

۲۳۹
مکن مثل قارون که دنیا گرفت
به جای نجات، از خدا جدا گرفت

۲۴۰
چو قارون به خاک اندر افتاد و مرد
بماند از غرورش، فقط درد و گرد

۲۴۱
تو ای بنده! بیدار باش از فریب
که دنیا گذرگاه و خاکش نسیب

۲۴۲
خدایی که دادت، ستاند همه
مکن پشت بر دین و بر واهمه

۲۴۳
اگر مال خواهی، بخواه از خدا
که او می‌دهد روزیِ بی‌ریا

۲۴۴
تو با بخشش و عدل، سرخوش بمان
مکن همچو قارون، به ظلمت گمان

۲۴۵
نباشد تو را جز عمل ماندگار
که آن است همراه در روزِ کار

۲۴۶
نه آن کاخ، نه آن تخت، نه آن گروه
نه آن زر که قارون به خاک اندروه

۲۴۷
ز قارون نماند جز افسانه‌ای
که دنیای او بود بی‌چشمه‌ای

۲۴۸
تو ای بنده! با خلق، خوشخو بزی
که در نیکی و مهر، باشد غرضی

۲۴۹
مپندار دنیا بود جاودان
که گردد به ناگاه، گورت عیان

۲۵۰
خداوند بخشنده، یزدان پاک
بدهد آن که بخشید بی‌نقش و خاک

۲۵۱
ببخش آنچه یزدان دهد روز و شب
مکن دل پر از کبر و نخوت، به تب

۲۵۲
که دنیا نیرزد به کین و غرور
نماند کسی جاودان در سرور

۲۵۳
بدان ای برادر! که قارون چه کرد
که از گنج، شد خانه‌اش تیره‌گرد

۲۵۴
نه با مردمش مهربانی بُدی
نه اندر دلش شادمانی بُدی

۲۵۵
فرو رفت با گنج در قعر خاک
بماند از وی آواز نفرین و شاک

۲۵۶
تو ای جان! چو خواهی نجات از بلا
مکن تکیه بر مال و ساز و ریا

۲۵۷
بکن دست در کار نیکو و داد
مکن خانه آباد و دل بی‌مراد

۲۵۸
خدایی که قارون فرو برد خاک
تواند تو را برکشد، پاک‌پاک

۲۵۹
تو ای دل! ز قارون بگیر این سرود
که بی‌حق نراند تو را در وجود

۲۶۰
خدا را پرست و ز دنیا مبر
که دنیا بود سایه‌ای بی‌ثمر

۲۶۱
مپندار باقی‌ست این خاک و زر
که ماند یکی نام نیک از گهر

۲۶۲
جهان را بُوَد اعتباری نهان
که گردد فنا، بی‌نشان در زمان

۲۶۳
تو با حق بمان، ترک دنیا بکن
که قارون شد از مال خود بی‌سخن

۲۶۴
ببخشش ز یزدان بُوَد پایدار
که ماند تو را در دو عالم، نگار

۲۶۵
نماند از قارون به جا جز ملام
که در فتنه افتاد و گم شد به دام

۲۶۶
تو از خاک آمدی، از خاک رو
بکوشی که باشی در این خاک نو

۲۶۷
به دنیا مپیچ و به دنیا مبند
که قارون به دنیا شد اندر گزند

۲۶۸
نشد کار قارون به نیکی رقم
که ماند از وی آه و حسرت به هم

۲۶۹
تو با مردمان باش یار و شفیق
که گردد تو را نام نیکو رفیق

۲۷۰
نماند به دنیا به جز نامِ نیک
که آن است اندر دو عالم، شریک

۲۷۱
ز قارون بماند روایات زشت
که او شد ز کبر و غرور خجل گشت

۲۷۲
تو ای دل! به یزدان، دل‌افروز باش
به بخشش، دل‌خوش، به نیکی تلاش

۲۷۳
نه قارون، نه گنجش، نه آن فرّ و بخت
نجاتش ندادند در روز سخت

۲۷۴
بماند ز کردار او، ناله‌ای
که دنیا فریبد تو را لحظه‌ای

۲۷۵
خدا را بخوان، مال دنیا مبر
که آخر چو قارون شوی بی‌خبر

۲۷۶
تو با نور ایمان، بسوزان هوا
که آید تو را رستگاری ز جا

۲۷۷
به یزدان تو بنگر، به دنیا مچسب
که آید ز دنیا تو را درد و چسب

۲۷۸
مکن دل در این خاک، مأوا و بس
که قارون شد از خاک، منزل‌نفس

۲۷۹
تو با عدل و بخشش، بزی نیک‌دل
که گردد تو را جود، راه از اجل

۲۸۰
نه گنج، و نه زر، و نه کاخ بلند
نماند، بماند یکی کارِ بند

۲۸۱
اگر مهربانی کنی با کسان
تو را هم در این ره بود هم‌نشان

۲۸۲
جهان گذر است و بقا نزد حق
مکن پای بر خاک بی‌سایه، شق

۲۸۳
که روزی شوی خاک، چون قارون دون
که مالش نراند سوی علم و فنون

۲۸۴
ز کردار قارون، بگیر این پند
که دنیا بود فانی و بی‌گزند

۲۸۵
خدا را پرست و به مردم ببخش
که آید تو را مهر او، تاج نقش

۲۸۶
چو ختم آمد این قصه‌ی پر ز درد
بگیر این پیام از رهِ رنج و گرد

۲۸۷
که دنیا گذرگاه و راهی‌ست تنگ
مکن جان خود را در این ره به ننگ

۲۸۸
ببخش و بیامرز، بخوان نام دوست
که در عاقبت ماند آنچه نکوست

۲۸۹
تو با عشق یزدان، به فردا نگر
که قارون شد از مال دنیا گذر

۲۹۰
نه گنجش بماند، نه نام و نشان
نه آن فر و تخت و نه آن هم‌گمان

۲۹۱
چو اهلِ نجاتی، بکن بندگی
مکن همچو قارون، ستم، خودسری

۲۹۲
به پایان رسید این سرودِ عیان
بماند تو را مهرِ یزدان، نشان

۲۹۳
بدین قصه، عبرت بجوی از گذر
که پایان بُوَد خاک و خاموش درر

۲۹۴
تو ای جان! بکن با خدا زندگی
که گردد تو را آن، رهِ بندگی

۲۹۵
مپندار که قارون نماند، بمان
تو با یاد یزدان، مکن ناروان

۲۹۶
ز کردارِ او، شرم گیر و حذر
که نفرین شد آخر به رویش گذر

۲۹۷
تو با عشق و بخشش، بساز این جهان
که فردا تو را نفع باشد، نه زیان

۲۹۸
خداوند بخشنده، یار تو باد
که از فتنه‌ها جان تو بر گشاد

۲۹۹
به یزدان تو پیوند و ترک هوس
که پایان بُوَد جان تو با نَفَس

۳۰۰
سپاسی ز دل باد بر کردگار
که از قارون، آورد پندی به کار

 

باسمه تعالی

📜 نتیجه‌گیری منظومه‌ی «قارون؛ عبرت زراندوزی»

سرگذشت قارون، یکی از روشن‌ترین نمونه‌های عبرت‌آموز تاریخ است. او از قوم بنی‌اسرائیل و از خویشاوندان حضرت موسی (ع) بود و در آغاز، فردی آگاه و برخوردار از دانش الهی به شمار می‌رفت. اما هنگامی که مال و ثروت دنیا در اختیارش قرار گرفت، به‌جای شکر و تواضع، گرفتار غرور، بخل، و تکبّر شد.

قارون ثروت خود را نه لطف خداوند، بلکه حاصل دانش شخصی و تلاش خود می‌دانست و از این رو، نه تنها از پرداخت حق فقرا و نیازمندان خودداری کرد، بلکه حتی مردم و پیامبر خدا را به تمسخر گرفت. این کفران نعمت و تکبّر آشکار، او را به نقطه‌ی سقوط و هلاکت کشاند. سرانجام، طبق وعده‌ی الهی، زمین دهان گشود و قارون و گنج‌هایش را در خود فرو برد؛ تا برای همیشه مایه‌ی عبرت آیندگان شود.

از این داستان می‌توان دریافت که ثروت، در ذات خود نه نیک است و نه بد؛ بلکه نحوه‌ی استفاده از آن است که خیر یا شر را پدید می‌آورد. هرگاه مال دنیا انسان را از یاد خدا و مردم غافل سازد، آن ثروت به وبال و عذاب الهی تبدیل می‌شود. چنان‌که خداوند در قرآن کریم می‌فرماید:

«إِنَّ اللَّهَ لَا یُحِبُّ الْفَرِحِینَ... وَلَا تَنسَ نَصِیبَکَ مِنَ الدُّنْیَا وَأَحْسِنْ کَمَا أَحْسَنَ اللَّهُ إِلَیْکَ»
(قصص: ۷۶ تا ۷۷)

در پایان، این منظومه هشدار می‌دهد که مال بی‌ایمان، عاقبتی چون قارون خواهد داشت؛ و تنها راه رستگاری، تواضع، بخشش، و بندگی خداوند است. هر که از سرگذشت قارون عبرت نگیرد، خود را در معرض همان سقوط خواهد یافت.


📌 پیام اصلی:

مال را وسیله‌ی احسان و تقوا کن، نه مایه‌ی فخر و غرور؛
که زمین برای قارون کافی بود، برای تو نیز خواهد بود...

تهیه و تنظیم

دکتر علی رجالی 

  • علی رجالی
  • ۰
  • ۰

داستان قارون

باسمه تعالی

داستان قارون

یکی از داستان‌های عبرت‌آموز قرآن کریم است که در چند سوره از جمله قصص، غافر و عنکبوت آمده و مضمونی هشداردهنده درباره‌ی غرور، ثروت‌اندوزی، و فرجام طغیان دارد.

خلاصه داستان قارون:

1. نسب و موقعیت قارون
قارون از قوم بنی‌اسرائیل و از خویشان حضرت موسی (ع) بود. در قرآن آمده:

«إِنَّ قَارُونَ کَانَ مِنْ قَوْمِ مُوسَى...» (قصص: 76)
او فردی بسیار ثروتمند بود و خزائن عظیمی داشت، به‌حدی که کلیدهای گنج‌هایش را گروهی نیرومند به سختی حمل می‌کردند.

2. غرور و ناسپاسی
وقتی مردم به قارون گفتند که این ثروت را با شکرگزاری به خدا مصرف کند و در زمین فساد نکند، پاسخ داد:

«إِنَّمَا أُوتِیتُهُ عَلَى عِلْمٍ عِندِی» (قصص: 78)
یعنی: این ثروت را به دانش خودم به‌دست آورده‌ام؛ به عبارتی خود را مستقل از فضل و عنایت خدا می‌دانست.

3. تفاخر و نمایش ثروت
روزی قارون با شکوه و جلال و زرق و برق از کاخ یا خزانه‌هایش بیرون آمد و خود را به رخ مردم کشید. گروهی از مردم دنیاطلب آرزو کردند که:

«یَا لَیْتَ لَنَا مِثْلَ مَا أُوتِیَ قَارُونُ...» (قصص: 79)

اما اهل ایمان گفتند:

«وَیْلَکُمْ ثَوَابُ اللَّهِ خَیْرٌ لِمَنْ آمَنَ...» (قصص: 80)

4. عذاب الهی و فرجام قارون
در نهایت، خداوند زمین را مأمور کرد تا قارون و اموالش را فرو برد:

«فَخَسَفْنَا بِهِ وَبِدَارِهِ الْأَرْضَ...» (قصص: 81)
قارون و ثروتش در زمین فرو رفتند و هیچ کس نتوانست یاری‌اش کند.

5. عبرت مردم
بعد از نابودی او، همان کسانی که آرزوی ثروتش را داشتند، پشیمان شدند و گفتند:

«وَیْکَأَنَّ اللَّهَ یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ یَشَاءُ...» (قصص: 82)
یعنی فهمیدند که رزق و روزی در دست خداست و غرور و ثروت بدون ایمان، سرانجامی جز هلاکت ندارد.

پیام‌های داستان قارون:

  1. ثروت بدون شکرگزاری، عامل هلاکت است.
  2. علمی که انسان را مغرور کند، بلای جان او می‌شود.
  3. دنیاطلبی و تفاخر، نشانه‌ی غفلت از آخرت است.
  4. فرجام مستکبران، فرو رفتن در خاک ذلت و نابودی است.
  5. مؤمنان باید در برابر دنیاگرایی، صبر پیشه کرده و به پاداش الهی امیدوار باشند.

 در اینجا داستان قارون را به‌طور کامل و دقیق، به زبان ساده و داستانی بازگو می‌کنم و سپس توضیحات تکمیلی تاریخی و تفسیری را هم ارائه خواهم داد.

 داستان کامل قارون: مردی که در ثروت غرق شد

در روزگاران دور، قوم بنی‌اسرائیل در سرزمین مصر، زیر سلطه‌ی فرعون زندگی می‌کردند. فرعون مردی ستمگر و خودکامه بود. خداوند برای هدایت این قوم، حضرت موسی (ع) را برانگیخت و نشانه‌های روشن به او داد.

در همان قوم، مردی به نام قارون زندگی می‌کرد. او از قوم موسی بود و گفته‌اند که پسرعموی حضرت موسی یا از بستگان نزدیک او بود. در آغاز، قارون فردی عادی بود و حتی گاهی تلاوت تورات می‌کرد. اما کم‌کم تغییر کرد...

ثروت قارون

قارون، با تجارت، حیله‌گری و گاه رباخواری، ثروت هنگفتی به‌دست آورد. خداوند در قرآن درباره‌ی ثروت او می‌فرماید:

«ما خزائن (گنجینه‌های) عظیمی به او داده بودیم، به‌حدی که فقط کلیدهای آن گنج‌ها را چندین مرد قوی به سختی حمل می‌کردند.» (سوره قصص، آیه 76)

روز به روز، ثروتش بیشتر می‌شد؛ زر و سیم، لباس‌های فاخر، خانه‌هایی پر از جواهر، اسب‌ها و غلامان بسیار... او در تفاخر و خودنمایی زبانزد خاص و عام شد.

غرور و ناسپاسی

بزرگان و ناصحان قوم به قارون گفتند:

«ای قارون! در برابر این همه نعمت، مغرور مشو و شکر خدا را به‌جا آور. از این اموال، برای خود آخرتی بساز. در زمین فساد مکن، که خدا مفسدان را دوست ندارد.»

اما قارون با تکبر و غرور پاسخ داد:

«این ثروت را من به سبب دانشی که در من هست به‌دست آورده‌ام!» (قصص: 78)

یعنی نه تنها شکر خدا نکرد، بلکه علم و تلاش خود را منشأ موفقیتش دانست و خدا را فراموش کرد.

نمایش غرور: قارون در میان مردم

روزی قارون خواست ثروت خود را به رخ مردم بکشد. لباس‌های فاخر پوشید، زر و جواهرات آویخت، غلامان و مرکب‌های زینتی را آماده کرد و با شکوهی خیره‌کننده از خانه بیرون آمد.

مردم جمع شدند. دنیاطلبان با حسرت گفتند:

«ای کاش ما هم مثل قارون بودیم! چه بهره‌ی بزرگی دارد!» (قصص: 79)

اما مؤمنان گفتند:

«وای بر شما! پاداش خدا برای کسانی که ایمان دارند، بهتر است. اما صبر می‌خواهد...» (قصص: 80)

عاقبت قارون

ناگهان عذاب خدا فرا رسید. خداوند زمین را فرمان داد تا قارون و خانه‌اش را در خود فرو برد.

«پس ما زمین را با او و خانه‌اش فرو بردیم. دیگر گروهی نبود که او را یاری کنند و خود نیز نتوانست خویش را نجات دهد.» (قصص: 81)

قارون با همه‌ی ثروتش در زمین غرق شد و نابود گشت. گنج‌هایش بی‌فایده ماندند.

عبرت برای دیگران

وقتی مردم، عاقبت او را دیدند، گفتند:

«خدا روزی را به هر که بخواهد می‌دهد و از هر که بخواهد می‌گیرد. اگر خدا بر ما لطف نکرده بود، ما هم مانند قارون می‌شدیم!» (قصص: 82)

 نکات تفسیری و تاریخی مهم درباره‌ی قارون

۱. قارون و علمش

برخی مفسران گفته‌اند که قارون علم کیمیا یا حسابداری خزانه‌ها را داشت و از این راه ثروت اندوخت. او تصور می‌کرد این علم، همه چیز را در اختیارش می‌گذارد.

۲. فساد مالی و اقتصادی

قارون به رباخواری، احتکار، انحصار تجارت و ظلم اقتصادی معروف بود. او نه تنها انفاق نمی‌کرد، بلکه ثروتش را ابزاری برای تسلط بر مردم ساخته بود.

۳. فتنه قارون برای موسی (ع)

در برخی روایات آمده که قارون دشمنی با حضرت موسی (ع) داشت. حتی روزی زن فاسدی را تحریک کرد تا در برابر مردم، به حضرت موسی تهمت ناروایی بزند. خداوند آن زن را هدایت کرد و او اعتراف کرد که قارون به او دستور داده بوده است. این یکی از عواملی بود که به نزول عذاب بر قارون انجامید.

۴. قارون نماد دنیاست

در احادیث آمده است که:

«فرعون، نماد استکبار سیاسی است، و قارون نماد استکبار اقتصادی.»

هر دو، با غرور و طغیان نابود شدند. داستان قارون هشداری است به همه‌ی کسانی که ثروت را ابزار فخر و فساد می‌کنند.

 پیام‌های اخلاقی و عرفانی داستان قارون:

  1. ثروت نعمت است، اما ممکن است بلا شود، اگر با کفران و غرور همراه باشد.
  2. علم بدون تواضع، آفت است. علمی که بوی «منم» دهد، انسان را به قارون تبدیل می‌کند.
  3. عبرت از نابودی ظاهربینان: آنها که قارون را ستودند، روز بعد از هلاکت او پشیمان شدند. دنیا فریبنده است.
  4. فرجام کار با تقواست، نه با مال. مؤمنان، صبر پیشه کردند و پاداش الهی را بر زرق و برق دنیا ترجیح دادند.
  5. دنیا را برای آخرت بخواه. ثروت اگر در خدمت حق نباشد، بلای جان است.

تهیه و تنظیم

دکتر علی رجالی 

  • علی رجالی
  • ۰
  • ۰

شیعه نامه

باسمه تعالی
شیعه نامه

 

ز زینب گرفته صبوری، نجیب
دلش روشن از نور ایمان و زیب
ندارد ز طوفان و شمشیر، ترس
به امید آن صبحِ فتح قریب

 

 

به لب یا حسین و به دل یا علی
که شیعه نترسد ز ظلمِ شقی
ز زینب گرفته صبورانه درس
به چشم انتظار ظهورِ ولی

 

ز زینب صبور است درسِ یقین
به راهِ ولایت، به جان، دل‌نشین
به لب یا حسین و به دل یا علی
امیدش به مهدیِ صاحب‌قرین

 

 


 

ز زینب گرفته صلابت و درس
که پروا ندارد ز تشویش و ترس
به لب یا حسین و به دل یا علی
به امید آن مهدیِ دادرس

 

 

ز زینب گرفته  صلابت و صبر
دلش چون سپهر است بی رنج و جبر
نه بیمی ز طوفان، نه ترسی ز تیغ
به امید آن صبح فتح و ظفر

 

 

 

 

 

 

 

سراینده

دکتر علی رجالی 

  • علی رجالی
  • ۰
  • ۰

باسمه تعالی
شیعه نامه

در حال ویرایش 

به لب یا حسین و به دل یا علی
که شیعه نترسد ز ظلمِ شقی
ز زینب گرفته صبورانه درس
به چشم انتظار ظهورِ ولی
 

ز زینب گرفته صبوری و درس
که پروا ندارد ز تشویش و ترس
به لب یا حسین و به دل یا علی
به امید آن مهدیِ دادرس
 

ز زینب گرفته  صلابت و صبر
دلش چون سپهر است بی رنج و جبر
نه بیمی ز طوفان، نه ترسی ز تیغ
به امید آن صبح فتح و ظفر
 

ز زینب گرفته صبوری، نجیب
دلش روشن از نور ایمان و زیب
ندارد ز طوفان و شمشیر، ترس
به امید آن صبحِ فتح قریب
 

ز زینب صبور است درسِ یقین
به راهِ ولایت، به جان، دل‌نشین
به لب یا حسین و به دل یا علی
امیدش به مهدیِ صاحب‌قرین

سراینده
دکتر علی رجالی

زینب گرفته صبورانه درس
ندارد ز طوفان و شمشیر، ترس
به لب یا حسین و به دل یا علی
به امید آن مهدیِ دادرس
یا:
ز زینب گرفته صبوری، نجیب
دلش روشن از نور ایمان و زیب
ندارد ز طوفان و شمشیر، ترس
به امید آن صبحِ فتح قریب
 

ز زینب گرفته صبورانه درس
که پروا ندارد ز شمشیر و ترس
به لب یا حسین و به دل یا علی
به امید آن مهدیِ دادرس

ز زینب صبور است درسِ یقین
به راهِ ولایت، به جان، دل‌نشین
به لب یا حسین و به دل یا علی
امیدش به مهدیِ صاحب‌قرین

به لب یا حسین و به دل یا علی
به پا مانده با غیرت و منزلی
ز زینب گرفته صبوری و نور
که در ظلمت آید سپیده‌ی سور

شیعه‌ست آن‌کس که در راه دین
نترسد ز دشمن، ز مکر و کمین
به لب یا حسین و به دل یا علی
نگاهش به مهدی، دلش روشنین
 

ز زینب گرفته  صلابت و صبر
دلش چون سپهر است بی رنج و جبر
نه بیمی ز طوفان، نه ترسی ز تیغ
به امید آن صبح فتح و ظفر
 

ز زینب گرفته صبوری، یقین
به دل روشن از مهرِ رب‌العالمین
نه بیمی ز شمشیر و طوفان و مرگ
که باشد امیدش ظهورِ نگین

ز زینب گرفته صبوری چو کوه
به دل نور ایمان، به لب آیه‌، نوح
نه ترسد ز شمشیر و نه از بلا
به امید صبحی که گردد شکوه
 

ز زینب گرفته صبوری، شکیب
دلش با خداوند، روشن چو ریب
نه ترسد ز طوفان و شمشیر و تیر
به امید آن روزِ عدلِ قریب

ز زینب گرفته شکیب و ثبات
دلش روشن از نور توحید و ذات
نه از تیغ دشمن، نه از ظلم و زور
که باشد امیدش طلوعِ نجات

سراینده
دکتر علی رجالی 

  • علی رجالی
  • ۰
  • ۰

باسمه تعالی

تحلیلی بر جنگ دوازده‌روزه‌

ای ایران (۱)

به نام خداوند شمشیر و داد، خداوند گردون و فتح و جهاد

🔹 نثر: به نام خداوندی که شمشیر را برای حق و عدالت آفرید؛ فرمانروای آسمان‌ها، و بخشنده‌ی پیروزی و جهاد.

🔹 تحلیل: شاعر، همچون فردوسی، آغاز سخن را با یاد خداوندی پیوند می‌زند که هم مظهر قدرت است (شمشیر)، هم عدالت (داد). این بیت فضای حماسی اثر را بنیان می‌گذارد.

ای ایران! تویی رازِ عشق و صفا / ز جان می‌خروشم به وقت بلا

🔹 نثر: ای ایران! تو خود رمز عشق و پاکی هستی، و من در زمانه‌ی بلا از ژرفای جان برای تو فریاد برمی‌آورم.

🔹 تحلیل: "راز عشق و صفا" ترکیبی عرفانی‌ست؛ گویی ایران را مظهر معشوقی الهی دانسته. فریاد شاعر از دل برخاسته و رنگی از ناله‌ی عاشق دارد.

به اسم جهان‌دار عدل و قضا / که باشد پیامش، قیام و ندا

🔹 نثر: به نام آن فرمانروای جهان که عدالت و تقدیر را در دست دارد، و پیامش، دعوت به قیام و فریاد است.

🔹 تحلیل: اشاره دارد به خداوندی که بندگانش را به ظلم‌ستیزی و بیداری دعوت می‌کند. همزمان، زمینه‌ی مقاومت را الهی می‌سازد.

ای ایران! تویی آیه‌ی روشنـا / که سوز و سرودم شود آشنا

🔹 نثر: ای ایران! تو همان آیه‌ی روشن خدایی هستی که با سوز دل و سرود زبانم با تو آشنا می‌شود.

🔹 تحلیل: ایران در اینجا هم مظهر ملکوتی‌ست (آیه‌ی روشن)، و هم مخاطب سوز و سرود شاعر. پیوند عرفانی و وطنی کاملاً مشهود است.

ز طوفان بلرزید جان در زمین / که برخاست غوغا ز سوی کمین

🔹 نثر: از شدت طوفان، دل‌ها در زمین به لرزه درآمدند، چرا که دشمن به کمین نشسته و شور و غوغایی به پا کرد.

🔹 تحلیل: اشاره به آغاز جنگی سهمگین دارد. واژه‌ی "کمین" تصویری از خیانت و هجوم ناگهانی دشمن می‌سازد.

ایران! تویی مهدِ ایمان و دین / تویی کعبه‌ی اهل ذکر و یقین

🔹 نثر: ایران سرزمین ایمان و دیانت است؛ و همچون کعبه‌ای‌ست برای اهل ذکر و باور.

🔹 تحلیل: مشابه بیت‌های مدحی حافظ و سعدی، ایران با مفاهیم مذهبی عجین شده؛ شاعر آن را قبله‌ی اهل یقین دانسته است.

ز شیطان نهادند نقشه به ظن / که ویران کنند خاک پاک وطن

🔹 نثر: دشمنان که همچون شیطان‌اند، به گمان و نیرنگ، نقشه‌ی ویرانی وطن را کشیدند.

🔹 تحلیل: تقابل "خاک پاک وطن" با "نقشه‌ی شیطانی" یادآور نبرد خیر و شر است. شاعر بر قداست وطن تأکید دارد.

ایران! تویی مهرِ بی‌منتها / ز آتش درخشید چرخِ سپهر / برآمد ز جان‌ها شعاری ز مهر

🔹 نثر: ای ایران! تویی عشق بی‌پایان ما. در آن شبِ آتش، حتی آسمان درخشید و شعار عشق از دل‌ها برخاست.

🔹 تحلیل: تصاویر بصری و صوتی (درخشش سپهر و شعار مهر) در بستر شب آتش‌بار، هم صحنه‌ی جنگ را تصویر می‌کند، هم روح حماسه را.

ایران! تویی جلوه‌ی کبریا / دل و جان سپارم به مهر و دعا

🔹 نثر: ای ایران! تویی تجلی شکوه الهی. جانم را با عشق و دعا نثارت می‌کنم.

🔹 تحلیل: "کبریا" مفهومی الهی‌ست؛ شاعر وطن را عین شکوه خدا می‌داند. این نوع نگاه با عرفان وحدت وجودی نیز پیوند دارد.

نه پرهیز گردد ز خرد و کلان / نه شرم از زن و کودک و ناتوان

🔹 نثر: دشمن نه به پیر و جوان رحم می‌کند، نه به زن و کودک؛ بی‌پروا همه را هدف گرفته است.

🔹 تحلیل: بیان جنایات دشمن و مظلومیت مردم؛ زمینه‌سازی برای مفهوم "شهادت".

ایران! تویی مایه‌ی افتخار / به عشقت فتاده‌ست دل‌ها دچار

🔹 نثر: ای ایران! تو مایه‌ی سرافرازی هستی، و دل‌ها به عشق تو گرفتارند.

🔹 تحلیل: بیت عاشقانه‌ است و عنصر حماسی در پس زمینه دارد. "دل‌دادگی به وطن" محور این مصرع است.

به یک‌باره موشک برآمد چو تیر / که شد کوی و برزن ز آتش نفیر

🔹 نثر: ناگهان موشک‌هایی چون تیر پرتاب شدند و کوچه‌ها را در آتش و فریاد فرو بردند.

🔹 تحلیل: تصویری از هجوم دشمن و ویرانی بی‌رحمانه. واژه‌ی "نفیر" بار صوتی دارد و آتش، رنگ بصری. شاعر از هر دو حس بهره می‌برد.

ایران! تویی فخرِ هر سرزمین / که از خاکت آید نسیم یقین

🔹 نثر: ای ایران! تو افتخار هر دیاری، چرا که خاکت نسیم ایمان و یقین را می‌پراکند.

🔹 تحلیل: تمجید دوباره از ایران با چاشنی عرفانی – «یقین» و «نسیم» مفاهیمی لطیف و روح‌نوازند.

نه پرهیز ماند و نه شرم و نه عار / نه کودک، نه پیر و نه خُرد و نزار

🔹 نثر: دیگر نه شرم مانده و نه ترس، دشمن به کودک و پیر هم رحم نمی‌کند.

🔹 تحلیل: بیت تکرار معنای پیشین است، ولی تأکید دوباره دارد بر عمق جنایت و بی‌اخلاقی دشمن.

ایران! تویی مهدِ شیرانِ نر / زمینت نلرزد ز ظلم و خطر

🔹 نثر: ایران، سرزمین دلاوران است، و زیر پایش از ظلم دشمن نمی‌لرزد.

🔹 تحلیل: غرور حماسی و ایستادگی ملت، مضمون این بیت است.

شهادت، پیامِ سحرگاه شد / که دل‌های شیران، پُر از آه شد

🔹 نثر: در آن صبح‌ها، صدای شهادت بلند شد، و دل‌های دلاوران پر از اندوه گردید.

🔹 تحلیل: "سحرگاه" زمان راز و نیاز است؛ شهادت در این لحظه، اوج ایثار را نشان می‌دهد.

ز نای شهیدان، رسد این ندا / که ای خاکِ ایران! تویی کیمیا

🔹 نثر: از نای شهیدان این ندا شنیده می‌شود: ای ایران! تو خود کیمیا هستی.

🔹 تحلیل: نای شهیدان هم‌چون نی، نغمه‌ی وطن‌دوستی می‌نوازد. «کیمیا» رمز تبدیل درد به معناست.

تویی عشقِ بی‌انتها / تو را می‌سرایم به شور و نوا

🔹 نثر: تویی عشق پایان‌ناپذیر ما؛ و من تو را با نغمه و شور می‌ستایم.

همی‌کرد دشمن به شب حمله‌ها / به ترس اندر افتاد حکم جفا

🔹 نثر: دشمن در شب به ما یورش می‌برد، اما خود گرفتار ترس و سرافکندگی شد.

ز هر سو برآمد ندای وفا / که برخیز، ای شیرِ آلِ عبا

🔹 نثر: از هر سو ندای وفاداری بلند شد که ای شیرمردِ علوی، برخیز!

🔹 تحلیل: "شیر آل عبا" اشاره به حضرت علی (ع) دارد؛ یعنی پیکارآوری که نسب علوی دارد باید برخیزد.

ندارد مجال این دیارِ کهن / به جز تیغ و غیرت، به وقتِ محن

🔹 نثر: در این سرزمین کهن، هنگام بلا، تنها شمشیر و غیرت است که کارساز است.

چنین است تاریخِ این سرگذشت / که از کوه رنج و بلاها گذشت

🔹 نثر: تاریخ این ملت چنین بوده که همواره از میان کوه بلاها عبور کرده است.

ز مسجد، ز محراب، از کوچه‌ها / برآمد نوای شهیدان ما

🔹 نثر: از مسجد، محراب و کوچه‌ها، نوای شهادت برخاست.

تویی روح شعر و صفا / "رجالی" سراید به اشک و دعا

🔹 نثر: ای ایران! تویی جان شعر و پاکی. رجالی تو را با اشک و دعا می‌سراید.

جمع‌بندی تحلیل:

این منظومه:

  • تلفیقی از ادبیات حماسی و زبان عرفانی دارد.
  • از مفاهیم دینی چون قیام، قضا، کعبه، شهادت و آل عبا استفاده کرده تا قداست دفاع را نشان دهد.
  • با تکرار ترکیب‌های «ای ایران! تویی...» به وحدت ساختاری رسیده.
  • زبانش ساده اما پرشور، آهنگین و پرقدرت است.
  • نمایانگر روح شاعر است که هم عاشق وطن است، هم عاشق معنا.

نویسنده 

دکتر علی رجالی 

  • علی رجالی