باسمه تعالی
مثنوی (۵۲۴)
داستان قوم ثمود
حکایت (۴۱)
مقدمه
ستایش سزاوار خدایی است که آفرینندهی جهان و نگهدارندهی جانهاست؛ او که بندگان را از سر رحمت، به راه راست فرا میخواند و با فرستادن پیامبران، دلها را از خواب غفلت بیدار میکند. این منظومه در قالبی حماسی و با وزن شاهنامهای (فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن)، سرگذشت قوم ثمود را که در قرآن کریم چندین بار بدان اشاره شده، در ۳۰۰ بیت روایت میکند؛ قومی که به پیامبر خود صالح (ع) ایمان نیاوردند، نشانهی الهی را انکار کردند، ناقهی معجزهآسا را کشتند و در نهایت گرفتار عذاب خداوند شدند.
هدف این منظومه، نه تنها بیان یک حکایت تاریخی، بلکه انتقال پند و عبرت عرفانی، اخلاقی و توحیدی است. هر بیت، تلاشی است برای بازتاب حقیقتی از سرنوشت انسان، هنگامی که راه ایمان را وانهد و در ظلم و طغیان غوطهور شود. در جایجای منظومه، اشاراتی به عدالت الهی، نقش پیامبران در هدایت خلق، و فرجام ستمکاران دیده میشود.
این سروده برای مخاطبانی نگاشته شده که میخواهند با بیانی منظوم، روح قرآن را در قالب حماسه و عرفان دریابند. باشد که جانها به پندهای این حکایت جانفزا گوش فرا دهند و در طریق حق گام نهند.
فهرست مطالب
۱. بخش اول: نعمت، پیامبری و طغیان آغازین
(۱ تا ۱۰۰)
– آفرینش جهان و نعمتهای الهی
– معرفی قوم ثمود و پیامبرشان صالح (ع)
– آمدن ناقه به عنوان نشانهی الهی
– انکار و طغیان قوم
۲. بخش دوم: کشتن ناقه و عذاب الهی
(۱۰۱ تا ۲۰۰)
– هشدار صالح (ع) به قوم
– کشتن ناقه و آشکار شدن خشم خدا
– فرود آمدن عذاب و نابودی قوم
– عبرتگیری از سرنوشت طاغیان
۳. بخش سوم: پند و عبرت برای آیندگان
(۲۰۱ تا ۳۰۰)
– دعوت به ایمان، تقوا و پرهیز از ظلم
– مقایسه نعمت و شکر با کفر و غرور
– سرنوشت ستمکاران در قیامت
– پایانبندی با موعظه و رضای الهی
به نام خداوند داد و صفا
که بخشد به دل نور و لطف و جلا
خدایی که از خاک انسان سرشت
به او علم و عقل و خرد نیز بخش
ز رحمت فرستاد انبیا
که گویند مردم به تقوا بیا
یکی قوم بودند در سرزمین
که گم کرده بودند راه یقین
«ثمود» آن جماعت، ز نخوت سرشت
به طغیان و عصیان، دل و جان گذشت
به کوه و به صخره بنا ساختند
به بازوی خود اعتنا ساختند
در آن ناحیه نعمت بسیار بود
ولی دل تهی از پرستش، کبود
خداوندشان هد هدایت فرست
یکی بندهی پاک، در نور و بست
نبی بود صالح، ز قومشان جدا
که میخواندشان سوی راه خدا
به انصاف و عدل و به تقوا و دین
که بگذر ز ظلم و ستم بر زمین
ز پروردگار آمدش یک نشانه
که گردد دلیل بر آن کارخانه
بیامد شتری از دل کوهسار
که شد آیت حق، به قوم آشکار
خدا گفت: «این آیت از سوی ماست
مکنیدش آزار، که فتنه رواست»
ولی قوم طغیان به عصیان شدند
به کفر و ستم، سخت شیطان شدند
بزد تیغ بر پیکر آن شتر
که گویی نبودند اهل نظر
فرستاد پروردگار قضا
که ویران کند خانهشان را خدا
بلرزید آن خاک بر پایشان
بریده شد از زندگی نایشان
ز فریاد سختی که آمد ز عرش
شکست استخوان و برآمد به خرج
شدی شهرشان عبرت روزگار
که هرکس بیند، شود هوشیار
بگفتا خداوند در وصفشان:
«بود جرمشان زشت و کفرآوران»
کسی کو نپذیرد پیام نبی
ندارد به دنیا و عقبی نبی
بیا ای برادر، ز این ماجرا
بگیر آیتی سوی راه خدا
مکن طغیان و منه ظلم پیش
که در ظلم، هستی رود در نیش
پذیرا شو از حکم و فرمان حق
که نیکی دهد جان و ایمن، ورق
در این قصه باشد هزاران پند
خردمند، بیند ز گفتار بند
اگر خواهی ای دل، رهایی ز رنج
به تقوا بیا، دور کن هر نهنج
نترس از خداوند مهربنـد
که بخشایشش بیش و بیپایبند
به نام آن خدای دادگر
جهان را کرده پر نور و نظر
خدایی کز کرم بخشد امید
ز مهرش دل شود پاک و سپید
به لطفش آفرینش شد پدید
ز هستی راز او باید شنید
زمین و آسمان را داد جان
گهی باران، گهی باد گران
فرستاد انبیا را بر بشر
که سازند آگه از خیر و خطر
یکی قوم آمدند اندر دیار
که بودند از حقیقت بیقرار
۱. به نام آن خدای آفرینشآفرین
کز او جوشد صفا در جان و دین
۲. خدایی کز کَرَم بخشد نجات
به دلهای پریشان، رحم و ذات
۳. زمین و آسمان را کرد راست
ز قدرت، کوه و دریا را بکاست
۴. فرستاد از صفای خویشتن
به آدم عقل و جان و جانتن
۵. به رحمت، انبیا آورد پیش
که بخشند اهل ایمان را خویش
۶. یکی قوم آمدند اندر زمین
که بودند از هدایت دوربین
۷. سپس نعمت ز حق بر قوم داد
به باغ و دشت و کوه و بوم و باد
۸. ثمود آن قوم بود از نسل عاد
که از سرکشی دل داده باد
۹. به صخره خانه کردند آن گروه
به کوهستان گرفتند جای و کوه
۱۰. به بازوی خود فخر میکردند سخت
به دنیا و زر و قدرت به بخت
۱۱. دل از یاد خداوند برکنند
به دنیا چشم و دل پیوسته بند
۱۲. نفرمودند شکری بر نعیم
که از پروردگار است آن گلیم
۱۳. خداوند از کرم، پیغام داد
فرستاد آن پیامآور نژاد
۱۴. نبی آمد ز سوی کردگار
که با ایشان کند گفتار یار
۱۵. نبی بود آن زمان، مردی شریف
ز نسل پاک، از ایمان حنیف
۱۶. صدایش بود صالح در جهان
که میخواند خلق را سوی امان
۱۷. بگفتا: ای گروه بیقرار
ز طغیان و ستم بگذرید بار
۱۸. ندانید این جهان در خواب ماست؟
که روزی رفتنش ناگهنماست؟
۱۹. چرا دل بستهاید اندر غرور؟
نمیبینید خلق و کار نور؟
۲۰. خدایی هست بالای سما
که بر ما داده نعمت بیمدا
۲۱. شما را از همین خاک آفرید
به جانتان علم و قدرت آفرید
۲۲. در این کوه و زمین، از حق نشان
نبینید ای گروه غافلان؟
۲۳. چرا بر ظلم و عصیان دل نهید؟
مگر روز حساب از یاد بردید؟
۲۴. خداوندی که رزقافزا بود
بر او باید دل و جان را گشود
۲۵. مرا فرمود تا آرم پیام
که راهی جوی از او، دور از سقام
۲۶. از این صخره، بیاید معجزه
که گردد روشنتان منظره
۲۷. خداوندی که بر هر چیز توست
تواند کرد کار نیک و دوست
۲۸. اگر خواهید بینید آیتش
برآید معجز از قدرت سرشت
۲۹. دعایم را شنید آن ذوالجلال
پدید آورد از کوه، حال حال
۳۰. برون آمد شتری از سنگ سخت
که هر بیننده شد حیران ز بخت
۳۱. شتری بس نیک و خوش رفتار و رام
ز حکمت آفریده، بس تمام
۳۲. خدا گفتا: «مکن آزار او
مبادا در دلش آید عدو»
۳۳. «که این آیت، ز جانب آمده
بر آنکس کو خدا را دیده»
۳۴. شما را رزق از او خواهد رسید
به نعمت، باغ گردد پر نوید
۳۵. شتر باشد شما را حقّ شیر
ز او برخورده گیرید ای بصیر
۳۶. ولی نوبت رعایت بایدش
که آرامش، ز دل آید خوشش
۳۷. به نوبت روز، باید آب داد
نه طغیان، نه ستم، نه اعتقاد
۳۸. ولی قومی که کین در جان نهند
نپذیرفتند آن حکم بلند
۳۹. بگفتندش: «تو افسونگر شدی
به ما از راه ناحق آمدی»
۴۰. «چه سود آرد شتر در زندگی؟
نیاورده به ما آرامشی»
۴۱. «به جادو آوردی این حیوان پاک
که گویی خلق شد از لطف خاک»
۴۲. نبی گفتا: «مبادا فتنهگر
شما را گیرد از این ره خطر»
۴۳. «خدا میبیند اعمال شما
مبادا گردد آخر واژگون»
۴۴. «به جانم سوگند، هشدار باد
که این آیت، بود تفسیر داد»
۴۵. «اگر بکشید آن شتر را به کین
در آید بر شما نفرین دین»
۴۶. «بمانید از ستم، پرهیز کنید
به تقوا ره سپارید و برید»
۴۷. ولی قومی که چشم بستهاند
به سوی باطل و کین رفتهاند
۴۸. یکی گفتا: «منم مردی دلاور
زنم شمشیر بر پیکر چو خنجر»
۴۹. «اگر فرمان دهیدم قتل او
نشانم دهم قدرت بیعدو»
۵۰. شدند یاران به پشتیبان او
که «بکش آن ناقه را بیگفتوگو»
۵۱. شتر را کشت آن مرد ستمکار
که از سنگدلی نگرفت خوار
۵۲. نبی شد خشمناک از آن ستم
که لرزید از غمش خاک و درم
۵۳. بگفتا: «هفت شب مهلت شمار
که آید بر شما تقدیر دار»
۵۴. «زمین بلرزد و بر آید عذاب
که گردد جانتان در خاک، خواب»
۵۵. «مبادا از ستم شادی کنید
که آن شادی شود رنجی شدید»
۵۶. ولی قومی به خنده سر زدند
سخنهای نبی را بر زدند
۵۷. بگفتند: «این چه تهدیدی است، هوش؟
تو باشی کاذب و گمراه و گوش»
۵۸. «نترسیم از عذاب خالقی
که بینیم از تو این ناتاقتی»
۵۹. ولی هفت روز نگذشته ز کار
پدید آمد علامت انتظار
۶۰. ز بالا آمد آواز مهیب
که شد سنگین بر آن قوم فریب
۶۱. زمین لرزید چون لرزشگران
فرو افتاد سقف از آسمان
۶۲. شتر کشته، ولی عاقبت چه شد؟
که آن قوم خفته شد، ظلمت بُد
۶۳. زمین را حکم آمد از خدا
که ویران گشت آن شهر فنا
۶۴. نه ماند از ایشان کسی در حیات
نه فرزند و نه زن، نه آن نجات
۶۵. نبی با اهل تقوا رخت بست
به سوی پاکی و نور و بهشت
۶۶. بماند آن قصه در دفتر قضا
که گردد بر بشر نیکو جزا
۶۷. خدا گفتا: «عذابم سخت بود
برای آنکه دل در کفر بود»
۶۸. «نه آن ظلمم، نه بیداد و ستم
که کردم آنچه باشد در رقم»
۶۹. «کسی کو طغیان کند در جهان
نماند بر زمین جز داستان»
۷۰. «ولی آن کس که آرد بندگی
بود در هر دو عالم زندگی»
۷۰ «منم پروردگار جان و خاک
که بخشم رزق و هستی بینفاق»
۷۱. «به طغیانگر کنم فرمان عذاب
که باشد سرنوشتش قرن خواب»
۷۲. سپس از قوم، شد باقی اثر
که گردد پندشان آموزگار
۷۳. کسی کو راه ظلم آرد به پیش
شود فرداش در بند و مریض
۷۴. ز نعمت گر نباشد شکر آن
شود آن نعمتش اسباب جان
۷۵. مبادا نعمت حق را هدر
که گردد نکبت و در بند شر
۷۶. به صالح گفت پروردگار پاک:
«بیا بیرون ز این وادی به خاک»
۷۷. «تو با اهل یقین راهی ببر
که بر تو باد رحم از بحر و بر»
۷۸. برون شد صالح از آن خاک شوم
به سوی لطف حق برداشت بوم
۷۹. به دشت و کوه و صحرا شد روان
که گردد جانشان پر نور جان
۸۰. سپس آمد بلا بر آن دیار
که ویران کردشان پروردگار
۸۱. نه گشتی از سرایشان نشان
که شد آن خانهها همچون دخان
۸۲. نه صوتی، نه صدایی از کسی
نه فرزندی، نه نامی از بسی
۸۳. زمین گور شد بر آن گروه
که بودند سرفرازان بر شکوه
۸۴. کجایند آن همه فخر و جلال؟
کجایند آن همه زر با کمال؟
۸۵. بپرس از باد و خاکستر بگیر
که آن ظلم آوردند ای دلیر؟
۸۶. به کوه و صخره مأوا ساختند
ولی در ظلم خود گم باختند
۸۷. نبیها را فرستاد آن خدا
که گردانند دل سویِ ندا
۸۸. اگر دل بگذرد از پندشان
رود در بند سخت زندگان
۸۹. کدامین بنده باشد با خرد
که با پروردگارش سر کند؟
۹۰. بیا، ای دل، بگیر از این حکایت
درونت را نما پاک از جنایت
۹۱. که صالح گفت: «ای مردم، شنید
که حق را راستی باید خرید»
۹۲. «مبادا گرد طغیان رو نهی
که آتش گردد آن، اندر رهی»
۹۳. «مپندارید دنیا مانَدَت
که آن دیری نپاید با عُدَت»
۹۴. «ببینید این زمین و آسمان
که قدرت چیست از داد جهان»
۹۵. «نبی آرد پیام از مهر حق
که گیرد جانتان را سوی فلق»
۹۶. ولی گر دل به سنگ آمد فرو
چه سود آرد سخن، ای بیعدو؟
۹۷. خدا فرمود: «در طغیان مباش
که گردد عمر، بیثمر و تلاش»
۹۸. «چو قوم ثمود، بیمهر و ستم
نباشد در جهان جز درد و غم»
۹۹. سپس آن قوم رفتند از جهان
نماند از ظلمشان غیر از فغان
۱۰۰. بپرهیز ای برادر از ستم
که از داد خدا ماندی علم
۱۰۱. چو صالح رفت و قوم ماندند خام
نپنداشتند روز انتقام
۱۰۲. در آن شبهای تار از سر غرور
خوردند و خواب کردند از فتور
۱۰۳. ندانستند طوفان در کمین
که خیزد ناگهی بر سرزمین
۱۰۴. سحرگاهان، ز چرخ آمد خروش
که لرزید آسمان از بیم و جوش
۱۰۵. زمین چون گهواره بر خود تپید
دل سنگ از خروش آن درید
۱۰۶. فرود آمد عذابی سخت و تلخ
که زد آتش به باغ و دشت و دَرَخ
۱۰۷. در آن وادی نه فریادی بماند
نه آن فخر و نه آن شادی بماند
۱۰۸. ز توفانی مهیب و سهمناک
شکستند آن بناها زیر خاک
۱۰۹. تن و جان گشت خاک و باد شد
شکوهاشان همه برباد شد
۱۱۰. یکی گفتا: «کجاست آن قدرتت؟»
که ویران شد سرا با شوکتت
۱۱۱. دگر گفتا: «کجا آن نخل و تاک؟»
که شد افسوس آن بر باد پاک
۱۱۲. یکی گفتا: «چه شد آن کوهها؟»
که چون گردی بماند از آن بنا
۱۱۳. نماند از آن ستمکاران نشان
جز افسانه به لبهای جهان
۱۱۴. برفت آن قوم در خوابی گران
که خیزد روز حشر از آن نهان
۱۱۵. ستم بر خلق حق پایان ندارد
که خون مظلوم، بیتاوان نماند
۱۱۶. چو بگذشتی ز حد ظلم و فساد
نباشد جز عذاب و انقیاد
۱۱۷. به سر آمد شتر با معجزات
به سر آمد ستم با قهر ذات
۱۱۸. نبی گفت: «این نتیجهی کفر بود
که در دل آتش از جهلت سرود»
۱۱۹. «چو نعمت را کنی ناسپاسی
درآید در برت درد و مآسی»
۱۲۰. «ز طوفان نه امانی ماند کس
نه فرزندی، نه زادی، نه هوس»
۱۲۱. زمین شد گور آن مستکبران
که روزی بودند همچون شهریاران
۱۲۲. کجایند آن در و دیوارشان؟
که شد گم هر یکی آثارشان
۱۲۳. کجاست آن ندا، آن خندهها؟
که گردیدند افسانه، روا
۱۲۴. ز خون ناقه و ز طغیان قوم
شد آن خاک نفرینزده پر گَزوم
۱۲۵. خدا فرمود: «من دارم ستم؟
نه، آن باشد که گم شد در رقم»
۱۲۶. «منم بخشنده، اما با حساب
ندارم با ستمکاران شتاب»
۱۲۷. «ولی وقتی که سرکشی فزود
عذابی از خشمم بر آنان فرود»
۱۲۸. یکی گفتا: «کجایند اهل شر؟»
که بر باد است اکنون نام و در
۱۲۹. عبرت آمد از آن قوم نژند
که کردند اندرین عالم بلند
۱۳۰. به کوهی خانه کردند و غرور
نگفتند از خدا حتی شعور
۱۳۱. نه پند آوردشان گفتار دین
نه اندیشه، نه ترسی از یقین
۱۳۲. چو رفت از یادشان یزدان پاک
بشد روز و شبشان پر درد و خاک
۱۳۳. نبی گفتا: «به جانم بر شما
که گردد خشم حق بر قلب ما»
۱۳۴. «به فرمان خدا ناقه پدید
ز کوه آمد برون، رمز امید»
۱۳۵. «ولی کشتید آن بیجرم و بیم
که نشنیدید آن فریاد دین»
۱۳۶. «نشد دلهای سنگین نرم و رام
که شد عاقبت آن قوم ندام»
۱۳۷. خدا گفت: «این سزای آن کسان
که میجویند بر کفر آشیان»
۱۳۸. «نه آنم که کنم بیداد و زور
که باشم نیکبخش و با شعور»
۱۳۹. «ولی آن کس که آرد ظلم پیش
درآید در عذابی بیخریش»
۱۴۰. کنون آن خاک خشک افتاده است
که روزی دشتِ سبز آماده است
۱۴۱. نشسته بر سر آن کوه بلند
غبار عبرتی، سنگین و بند
۱۴۲. نمیروید در آن دشت و دمن
نه گل، نه سبزه، نه مرغان چمن
۱۴۳. که لعنت گشته بر آن سرزمین
ز کردار شقی و بدترین
۱۴۴. خدا گفت: «هست این عبرت بشر
که بینید آنچه شد بر قوم شر»
۱۴۵. «مکن همچون ثمود از یاد من
که گردد عاقبت دل پر ز غم»
۱۴۶. «به یاد آور زمان ناز و نعیم
که بخشیدم تو را بی رنج و بیم»
۱۴۷. «نکردی شکر آن نعمت روا
که سر گشتی، شدی دور از خدا»
۱۴۸. شتر آمد به فرمان اله
که گردد قوم را آیینهگاه
۱۴۹. ولی قوم از سر کبر و غرور
نپذرفتند حکم آن حضور
۱۵۰. به تیغ کینه ناقه را زدند
به سنگینی در آن خون خفتند
۱۵۱. چه سود آن خشم و خون و کین
که ماندند بیقرار و بیقرین
۱۵۲. نه آن قدرت به کار آمد دگر
نه زر، نه زور، نه همکار و سر
۱۵۳. شدند از بین با خواری و درد
که گردیدند افسانه بهگرد
۱۵۴. یکی گفتا: «مگر جان از خداست؟»
که شد خاموشیام آغازِ راست
۱۵۵. دگر گفتا: «به کردار بدیم
که در گوریم اکنون در گلیم»
۱۵۶. نماند از آن ستمگرها کسی
که گشته بود روزی همچو بسی
۱۵۷. جهان بیرحم گردد با ستم
که گیرد در میان، اهل ظلم
۱۵۸. ولی آنکس که باشد با خدا
نیاید رنج، نیاید هم جفا
۱۵۹. چو صالح از دیار قوم رفت
نماند آنجا نه گل، نه خوشه، نه کَفت
۱۶۰. ز خاکستر برآمد باد تلخ
که گم شد خانهها در خاک و ملخ
۱۶۱. نه در کوه و نه در هامون کسی
نه در آن صخرهها دیگر بسی
۱۶۲. خدا گفت: «عذاب من چنین است
که خیزد از دل سنگ و زمین است»
۱۶۳. «نه آنم تا کنم ظلمی روا
که باشم عادلم، دانا، خدا»
۱۶۴. «ولی هر ظالمی گیرد سزاش
که گردد خاک، تن در زیر خاش»
۱۶۵. نبی گفت: «این سزای آن کسان
که بستند گوش از پند و نشان»
۱۶۶. «به کوه و صخره باشد جای ما
ولی بی حق، نماند سایهها»
۱۶۷. چو کشتید آن شتر بیجرم و بیم
ز آسمان آمد برتان اشک و تیم
۱۶۸. ندانستید که هر ظلمی بود
به درگاه خداوندی، نمود
۱۶۹. یکی گفتا: «پشیمانم ز کار
ولی سودی ندارد، بیقرار»
۱۷۰. که رفت آن لحظه با گردون سیاه
نماند از عمر ما چیزی به راه
۱۷۱. چو ناقه رفت، بر ما شد فنا
نماند از عمر و جاه ما، وفا
۱۷۲. کنون گردیدهایم افسانهای
ز کردار بد، بی خانهای
۱۷۳. نه فرزندی، نه مالی مانده است
نه آن باغی که خالی مانده است
۱۷۴. برفت آن ملک و آن کوه بلند
که بر ما گشت دشوار و گزند
۱۷۵. چه ماند از ما به روی خاک سرد؟
نه آن بستان، نه باغ، نه آن نبرد
۱۷۶. خدا فرمود: «زنهار ای بشر
که باشی با تقوا، بی خطر»
۱۷۷. «مپندارید عمران ماندنی است
که آن خاک است و در او خواندنی است»
۱۷۸. «به جان و دل چو باشی با صفا
درآیی در بهشت با نور ما»
۱۷۹. «ولی آن کس که رو آورد ظلم
نماند از نام او جز آه و حلم»
۱۸۰. پس ای انسان، بترس از قهر من
که باشی بندهای در بند تن
۱۸۱. بیاموز از ثمود آن سرگذشت
که ظلمش برد جان و ملک و دشت
۱۸۲. نماند ازشان نه یاد و نه نشان
نه آواز و نه سامان، نه مکان
۱۸۳. ز کشتن ناقه بود آغاز شر
که آمد بر سرشان لعنت و مر
۱۸۴. یکی گفتا: «اگر باز آییم
به راه حق، همه بشتابیم»
۱۸۵. ولی این گفتن اندر گور بود
که پایان یافت بر ما روز و دود
۱۸۶. چو صالح رفت، نعمت شد غبار
بشد آن ملک و آن کوه و دیار
۱۸۷. یکی دیگر به ناله گفت: «وای
چه آوردیم بر خود ما بلای»
۱۸۸. «نبی گفتا: مکش ناقه ز کین
ولی ما سر زدیم از آن یقین»
۱۸۹. کنون در خاک، مهمان زمین
نه ما را عزت و نه آن نگین
۱۹۰. چه سود از آن ندامت در کفن؟
که دیگر نیستمان نور و وطن
۱۹۱. نمانده است از ملک ما نشان
که گم شد ناممان در این زمان
۱۹۲. خدا گفت: «برحذر کن جان ز ظلم
که گم گردد ز ما هر کس ستم»
۱۹۳. اگر پند آوری، ای بندهام
درآیی در امان خندهام
۱۹۴. ولی گر طغیان کنی در راه من
نماند از تو نه نام و نه سخن
۱۹۵. سپس آن قوم، رفت از یاد پاک
شدی سنگین بر آن خاک و هلاک
۱۹۶. نماند ازشان نشان جز این سخن
که میخوانند مردم بیفَنَن
۱۹۷. عبرت گیر از سرانجام ستم
که باشد در عذاب بیقدم
۱۹۸. خدا بخشنده است و با صفا
ولی با ظلم، بیند قهر ما
۱۹۹. پس ای انسان، به تقوا رو نما
که باشد سرنوشتت با خدا
۲۰۰. کنون این قصه را پایان کنیم
که از پندش صفا جان دهیم
۲۰۱. کنون ای دل ز سرگذشت قوم
بگیر آینهای روشن ز بوم
۲۰۲. که ظلم و طغیان در این خاک و آب
نیارد بر بشر جز درد و تاب
۲۰۳. مبادا عمر را در ظلم زیست
که آن باشد فنا، نه زندگى است
۲۰۴. چو روزی رفت و شب آمد به سر
بماند از تو فقط گفت و نظر
۲۰۵. به یاد آور که دنیا سایهای است
که هر دم از تو گردد مایهای است
۲۰۶. تو ای بنده، مزن شمشیر زور
که فردایت شود تار و کبود
۲۰۷. نبیها آمدند از لطف حق
که گردانند جان از تیر و دق
۲۰۸. شتر آمد ز فرمان خدا
که گردد در میان مردم، ندا
۲۰۹. ولی چون دل تهی شد ز یقین
نباشد در نظر جز کین و کین
۲۱۰. نبینی آن نشانی آشکار؟
که چون گمراه شد قوم شرار
۲۱۱. اگر دیدی توان، طاقت، غرور
مپندار آن تو باشد به زور
۲۱۲. همه نعمت ز حق باشد پدید
ز شکر آن، توان گردد نوید
۲۱۳. تو ای جان، گر شوی غافل ز شکر
بیفزاید غم و نقصان و فکر
۲۱۴. چو قوم ثمود از کبر و کفر
نپذرفتند نور از راه عُرف
۲۱۵. شدند اندر عذاب قهر حق
که جانشان شد هلاک و بیورق
۲۱۶. چه بود آن باغ و آن کشت و درخت؟
که گردد خاک و خشکی بیدرخت
۲۱۷. یکی گفتا: «چرا آن نعمت است؟»
اگر پایانش این حسرت است
۲۱۸. بدان ای دل که نعمت چون رود
که شکرش نیست، کفر آورد بود
۲۱۹. شتر ناقه نبود از خود پدید
که از کوه آمدش فرمان و دید
۲۲۰. خدا گفت: «این، نشان قدرت است
ببینید ای گروه بیسرشت»
۲۲۱. ولی در جان آن مردم نبود
نه بینش، نه صفا، نه مهر و سود
۲۲۲. شکستند آن نشان از روی جهل
که بر خود راندند آتش چو مَهل
۲۲۳. کنون بنگر که خاک آنان چه شد
که مرگ، آوردشان بیگفتوشد
۲۲۴. کسی کو دل دهد بر راه حق
بود جانش همیشه در ورق
۲۲۵. نبی گفت: «این جهان راهی گذار
مبادا دل نهی بر آن دیار»
۲۲۶. به تقوا باش، بگذر از هوس
که گردد عمرت آسوده و بس
۲۲۷. ببین در خاک آن شاهان زبون
که ماندند از غرور خود نگون
۲۲۸. نه آن زر ماند و نه آن تاج و تخت
نه آن کوه و بنا و کاخ سخت
۲۲۹. چه ماند از آن سپس، ای مرد هوش؟
فقط قصه، فقط عبرت، خروش
۲۳۰. تو نیز ای جان به راه صالح آی
که در تقوا بود عزت، صفای
۲۳۱. مبادا همچو قوم ثمود شو
که شد سرمشق اهل کین و نو
۲۳۲. ندانستند فرق حق و دروغ
که کردند از نبی بیداد و سوگ
۲۳۳. خدا گفت: «در این خاک خراب
نماند از طاغیان جز خواب و خواب»
۲۳۴. به دل باید صفا آری و مهر
که گردد با تو یزدان زود چهر
۲۳۵. شریعت راه نیکی سوی ماست
که هر کس رفت، جانش بر بقاست
۲۳۶. ولی آن کس که طغیان پیشه کرد
به قهر حق گرفتار آید مرد
۲۳۷. مبادا دل نهی بر مال و جاه
که گردد بر تو دام و رسم گاه
۲۳۸. که مال این جهان دارد فنا
نماند جز عمل پیش خدا
۲۳۹. سپس باشد حساب روز حشر
که بنمایند دفترها به بشر
۲۴۰. در آن روزی که فاش آید نهان
شود میزان عدالت در میان
۲۴۱. نماند پنهان، نه کردار و نه حرف
که گردد داوری بیهیچ ظرف
۲۴۲. اگر خواهی تو از این ره رهایی
به تقوا باش و در عزلت بقایی
۲۴۳. که هر کس بندگی را پیشه کرد
ز نعمت در دو عالم بهره برد
۲۴۴. ولی گر شد در این دنیا مغرور
شود فردا هلاک و بیسُرور
۲۴۵. چو قوم ثمود از عقل بینصیب
نکردند از نبی آن مهر جیب
۲۴۶. شدند اهل هلاکت بیدرنگ
که باشد کارشان گم کرده رنگ
۲۴۷. یکی گفتا: «کجاست آن بستان؟»
که خاکستر شد از کار زمان
۲۴۸. دگر گفتا: «چه شد آن زر و سیم؟»
که ماند از ما فقط حسرت به تیم
۲۴۹. یکی نالید: «چه شد آن کاخها؟»
که ویران گشت و ماند از آن فنا
۲۵۰. خدا گفت: «مگر پند آورید
که بر عدل من ایمان آورید»
۲۵۱. اگر خواهی بمانی در صفا
بگذر ز ظلم و بگذر از جفا
۲۵۲. به یاد آور سپس ناقهی پاک
که شد قربان ز دست آن هلاک
۲۵۳. نبی گفت: «ای گروه بیقرار
مکن بازی به حکم کردگار»
۲۵۴. ولی گوش نگرفت آن قوم شر
که رفتند از جهان بیراهبر
۲۵۵. جهان آیینهای باشد تمام
که هر کس کِشت، آرد آن کلام
۲۵۶. اگر خوبی کِشت، آرد ثمر
وگر زشتی، بیند درد و شر
۲۵۷. تو ای جان، باش با حق در نماز
که گردد عمر تو ایمن، دراز
۲۵۸. بترس از قهر حق، گر سرکشی
که آتش گردد آن، در سرکشی
۲۵۹. چو قوم ثمود بیندیش شد
که قهر آمد، سراشان گم نمود
۲۶۰. نه پایی ماند ازشان در زمین
نه دستی، نه سری، نه دلنشین
۲۶۱. به کوهستان، به صحرا، در دمن
نماند ازشان جز خاک و کفن
۲۶۲. تو ای بنده، اگر خواهی رهایی
ز طغیان باش دور، اندر خدایی
۲۶۳. که دنیا نیست جز خوابی سبک
که میگردد تو را بینور و لک
۲۶۴. فقط تقوا بماند، خیر آن
که گیرد جان تو تا آسمان
۲۶۵. چو بگذشتی ز ظلم و نفس دون
شود نور خداوندت فزون
۲۶۶. کنون ای دل بگیر از قصهها
صفا و مهر و تقوا از خدا
۲۶۷. که این افسانه نبود، ای عزیز
بلندای کلام حق، ستیز
۲۶۸. نبی آمد، پیام آورد راست
که باشد راه تو با حق، رهاست
۲۶۹. اگر خواهی بمانی با صفا
به دل مهر خدا را کن روا
۲۷۰. که آن روزی که باشد داد حق
نرهد جز اهل تقوا از فلق
۲۷۱. بپرهیز از هوس، ای دلنواز
که باشد راه تو با سوز و گاز
۲۷۲. خداوندست رزّاق و رحیم
ولی گیرد ستم را با عقیم
۲۷۳. مبادا در رهت ظلمی کنی
که جان و تن همه گم میکنی
۲۷۴. جهان باقی بود بر مهر یار
مبادا دل نهی در کار زار
۲۷۵. کنون پایان شد این قصهنگار
که باشد پند تو، از روزگار
۲۷۶. بگیر ای دل ز آن قوم هلاک
نصیحت، پند، شرم و مهر پاک
۲۷۷. ز ظلم و طغیان و کفر و غرور
به در آی و به تقوا شو صبور
۲۷۸. نبی گفت: «این جهان دارد گذار
بماند جاودان تنها به یار»
۲۷۹. سپس گفتم به دل: «ای جان خویش
بترس از قهر حق، آرام بیش»
۲۸۰. به نام آن خداوند کریم
که بخشیدم سخن، لطف و نسیم
۲۸۱. نباشد جز صفا راه نجات
که بخشید از خدا نور و حیات
۲۸۲. چو صالح گشت یار اهل حق
بر او آمد نجات از درد و دق
۲۸۳. ولی قومی که در کفر و ستم
بماندند بیامان و بی قلم
۲۸۴. شدند افسانهای در این جهان
که عبرت گیرد از آن هر جوان
۲۸۵. نبیها را خدا فرمود: «رو
به قومم کن سخن، پر نور و بو»
۲۸۶. اگر قومی ز گفتارم برید
به سوی قهر من، آن قوم دید
۲۸۷. کنون با این حکایت ای خرد
بساز آیینهای روشن، ز درد
۲۸۸. به دل سازش کن از پند نبی
که گردد جان تو آیینهزی
۲۸۹. خدا گفت: «ای بشر، من مهربان
به تقوا باش با من در جهان»
۲۹۰. «مرا خوانی، کنم آسان رهت
مرا یابی، دهم آرامشت»
۲۹۱. «ولی گر سرکشی و ظلم توست
ببین قهرم، که بیفرجام و پوست»
۲۹۲. کنون با قصهی ثمود پاک
بساز آیینهای روشن ز خاک
۲۹۳. که باشد پند آن بر جان تو
نهد نوری به ایمان تو
۲۹۴. در این قصه نهفته رازهاست
که عبرت بر خردمند آشناست
۲۹۵. بگیر از آن صفا، نیکی، امید
مرو در ظلم، مکن جانت پلید
۲۹۶. نبی گفت: «حق یار تو بود
اگر در راه او باشی، سرود»
۲۹۷. ندانستی که قوم بیصفا
چه آوردند بر خود جز فنا؟
۲۹۸. خدا گفت: «این بود پایان شر
که گردد حق عیان بر اهل در»
۲۹۹. سپس ختم است این افسانه راست
که باشد جان از آن با مهر و کاست
۳۰۰. به نام آن خداوند جلیل
که بخشد پند بر جانِ اصیل
بگیر ای دل ز این افسانه پند
که با حق باش، مشو با ظلم بند
اگر نعمت رسد، شکرش بکن
مکن ناسپاسی در انجمن
مپندار آن توان و تاج و زر
بود ماندی بر این خاک در
چو طغیان پیشه کردی بیحساب
رسد بر تو بلای قهر و تاب
ببین فرجام آن قوم هلاک
که شد پاداششان نفرین و خاک
نه باغ و خانه ماند و نه نشان
نه فرزند و نه زر در این زمان
به جای آن همه فخر و جلال
نماند ازشان به جز خاک و ملال
تو با پروردگار یار باش
برو در راه تقوا، بی تلاش
که باشد عاقبت آن بنده خوش
که دارد دل به مهر حق، خموش
مپندار این جهان جاوید ماند
که آن، بازیچهای بیرنج و بند
فقط تقوا بود سرمایهات
که آید روز حشر از مایهات
اگر پند نبی را پاس داری
شود جانت ز نور حق، جاری
در آن روزی که باشد کار سخت
شود تقوا تو را اندر درخت
پس از ثمود عبرت گیر، دوست
که قهر حق نهان در ظلم و پوست
مکن چون قوم طغیان، کبر، کین
بیا با مهر حق، ای دل، به دین
همه عالم گذرگاهی بهپاست
بماند با خدا آن جان که خواست
سرگذشت قوم ثمود، تنها یک روایت تاریخی نیست؛ بلکه آینهای است برای همهی انسانها در طول تاریخ. این قوم در کمال رفاه، قدرت و نعمت، دچار غرور و غفلت شدند و پیام خدا را نادیده گرفتند. با آنکه نشانهای روشن – ناقهی شگفتانگیز الهی – پیش رویشان بود، دلهایشان از حقیقت تهی شد و به جای پذیرش پیامبر، به طغیان و ستم روی آوردند.
سرانجام آنان، نابودی کامل بود؛ نه از قدرتشان چیزی باقی ماند، نه از ثروتشان، نه از بناهای استوارشان در دل کوه. این نتیجهی طبیعی هر جامعهای است که از مسیر عدالت، ایمان و شکر نعمت خارج شود و راه ظلم، کفر و ناسپاسی را در پیش گیرد.
این منظومه با زبان شعر، خواننده را فرامیخواند که از سرنوشت ثمود پند گیرد و بداند:
– نعمت بدون شکر، مایه نقمت است.
– غرور قدرت، سرانجامی جز خسران ندارد.
– پیامبران، چراغ راه سعادتاند؛ طرد آنها، انکار رحمت خداست.
– عذاب الهی نه از سر قهر بیسبب، که نتیجهی اعمال بشر و هشدار الهی است.
در نهایت، این منظومه میآموزد که اگر انسان راه ایمان، تقوا و بندگی خدا را پیش گیرد، به نجات و آرامش جاودان میرسد؛ اما اگر چون قوم ثمود به هوسپرستی و ظلم گرفتار شود، نه تنها دنیا، که آخرت خویش را نیز تباه خواهد ساخت.
این پند تاریخی، در همهی عصرها و برای همهی مردمان، تذکری است به وقت بیداری.