رسالت

در این وبلاگ ،اشعار و مطالب علمی و فرهنگی اینجانب آمده است .

رسالت

در این وبلاگ ،اشعار و مطالب علمی و فرهنگی اینجانب آمده است .

رسالت

به سایت شخصی اینجانب مراجعه شود
alirejali.ir

بایگانی

۱۰۲ مطلب در مرداد ۱۴۰۴ ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

باسمه تعالی
مثنوی (۵۲۴)
داستان قوم ثمود
حکایت (۴۱)

مقدمه

ستایش سزاوار خدایی است که آفریننده‌ی جهان و نگهدارنده‌ی جان‌هاست؛ او که بندگان را از سر رحمت، به راه راست فرا می‌خواند و با فرستادن پیامبران، دل‌ها را از خواب غفلت بیدار می‌کند. این منظومه در قالبی حماسی و با وزن شاهنامه‌ای (فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن)، سرگذشت قوم ثمود را که در قرآن کریم چندین بار بدان اشاره شده، در ۳۰۰ بیت روایت می‌کند؛ قومی که به پیامبر خود صالح (ع) ایمان نیاوردند، نشانه‌ی الهی را انکار کردند، ناقه‌ی معجزه‌آسا را کشتند و در نهایت گرفتار عذاب خداوند شدند.

هدف این منظومه، نه تنها بیان یک حکایت تاریخی، بلکه انتقال پند و عبرت عرفانی، اخلاقی و توحیدی است. هر بیت، تلاشی است برای بازتاب حقیقتی از سرنوشت انسان، هنگامی که راه ایمان را وانهد و در ظلم و طغیان غوطه‌ور شود. در جای‌جای منظومه، اشاراتی به عدالت الهی، نقش پیامبران در هدایت خلق، و فرجام ستمکاران دیده می‌شود.

این سروده برای مخاطبانی نگاشته شده که می‌خواهند با بیانی منظوم، روح قرآن را در قالب حماسه و عرفان دریابند. باشد که جان‌ها به پندهای این حکایت جان‌فزا گوش فرا دهند و در طریق حق گام نهند.

فهرست مطالب

۱. بخش اول: نعمت، پیامبری و طغیان آغازین
(۱ تا ۱۰۰)
– آفرینش جهان و نعمت‌های الهی
– معرفی قوم ثمود و پیامبرشان صالح (ع)
– آمدن ناقه به عنوان نشانه‌ی الهی
– انکار و طغیان قوم

۲. بخش دوم: کشتن ناقه و عذاب الهی
(۱۰۱ تا ۲۰۰)
– هشدار صالح (ع) به قوم
– کشتن ناقه و آشکار شدن خشم خدا
– فرود آمدن عذاب و نابودی قوم
– عبرت‌گیری از سرنوشت طاغیان

۳. بخش سوم: پند و عبرت برای آیندگان
(۲۰۱ تا ۳۰۰)
– دعوت به ایمان، تقوا و پرهیز از ظلم
– مقایسه نعمت و شکر با کفر و غرور
– سرنوشت ستمکاران در قیامت
– پایان‌بندی با موعظه و رضای الهی

به نام خداوند داد و صفا
که بخشد به دل نور و لطف و جلا
خدایی که از خاک انسان سرشت
به او علم و عقل و خرد نیز بخش
ز رحمت فرستاد انبیا
که گویند مردم به تقوا بیا

یکی قوم بودند در سرزمین
که گم کرده بودند راه یقین
«ثمود» آن جماعت، ز نخوت سرشت
به طغیان و عصیان، دل و جان گذشت
به کوه و به صخره بنا ساختند
به بازوی خود اعتنا ساختند
در آن ناحیه نعمت بسیار بود
ولی دل تهی از پرستش، کبود

خداوندشان هد هدایت فرست
یکی بنده‌ی پاک، در نور و بست
نبی بود صالح، ز قوم‌شان جدا
که می‌خواندشان سوی راه خدا
به انصاف و عدل و به تقوا و دین
که بگذر ز ظلم و ستم بر زمین

ز پروردگار آمدش یک نشانه
که گردد دلیل بر آن کارخانه
بیامد شتری از دل کوهسار
که شد آیت حق، به قوم آشکار
خدا گفت: «این آیت از سوی ماست
مکنیدش آزار، که فتنه رواست»

ولی قوم طغیان به عصیان شدند
به کفر و ستم، سخت شیطان شدند
بزد تیغ بر پیکر آن شتر
که گویی نبودند اهل نظر
فرستاد پروردگار قضا
که ویران کند خانه‌شان را خدا

بلرزید آن خاک بر پای‌شان
بریده شد از زندگی نای‌شان
ز فریاد سختی که آمد ز عرش
شکست استخوان و برآمد به خرج
شدی شهرشان عبرت روزگار
که هرکس بیند، شود هوشیار

بگفتا خداوند در وصفشان:
«بود جرمشان زشت و کفرآوران»
کسی کو نپذیرد پیام نبی
ندارد به دنیا و عقبی نبی

بیا ای برادر، ز این ماجرا
بگیر آیتی سوی راه خدا
مکن طغیان و منه ظلم پیش
که در ظلم، هستی رود در نیش

پذیرا شو از حکم و فرمان حق
که نیکی دهد جان و ایمن، ورق
در این قصه باشد هزاران پند
خردمند، بیند ز گفتار بند

اگر خواهی ای دل، رهایی ز رنج
به تقوا بیا، دور کن هر نهنج
نترس از خداوند مهربنـد
که بخشایشش بیش و بی‌پای‌بند

به نام آن خدای دادگر
جهان را کرده پر نور و نظر
خدایی کز کرم بخشد امید
ز مهرش دل شود پاک و سپید
به لطفش آفرینش شد پدید
ز هستی راز او باید شنید
زمین و آسمان را داد جان
گهی باران، گهی باد گران
فرستاد انبیا را بر بشر
که سازند آگه از خیر و خطر
یکی قوم آمدند اندر دیار
که بودند از حقیقت بی‌قرار

۱. به نام آن خدای آفرینش‌آفرین
کز او جوشد صفا در جان و دین
۲. خدایی کز کَرَم بخشد نجات
به دل‌های پریشان، رحم و ذات
۳. زمین و آسمان را کرد راست
ز قدرت، کوه و دریا را بکاست
۴. فرستاد از صفای خویشتن
به آدم عقل و جان و جان‌تن
۵. به رحمت، انبیا آورد پیش
که بخشند اهل ایمان را خویش
۶. یکی قوم آمدند اندر زمین
که بودند از هدایت دوربین
۷. سپس نعمت ز حق بر قوم داد
به باغ و دشت و کوه و بوم و باد
۸. ثمود آن قوم بود از نسل عاد
که از سرکشی دل داده باد
۹. به صخره خانه کردند آن گروه
به کوهستان گرفتند جای و کوه
۱۰. به بازوی خود فخر می‌کردند سخت
به دنیا و زر و قدرت به بخت
۱۱. دل از یاد خداوند برکنند
به دنیا چشم و دل پیوسته بند
۱۲. نفرمودند شکری بر نعیم
که از پروردگار است آن گلیم
۱۳. خداوند از کرم، پیغام داد
فرستاد آن پیام‌آور نژاد
۱۴. نبی آمد ز سوی کردگار
که با ایشان کند گفتار یار
۱۵. نبی بود آن زمان، مردی شریف
ز نسل پاک، از ایمان حنیف
۱۶. صدایش بود صالح در جهان
که می‌خواند خلق را سوی امان
۱۷. بگفتا: ای گروه بی‌قرار
ز طغیان و ستم بگذرید بار
۱۸. ندانید این جهان در خواب ماست؟
که روزی رفتنش ناگه‌نماست؟
۱۹. چرا دل بسته‌اید اندر غرور؟
نمی‌بینید خلق و کار نور؟
۲۰. خدایی هست بالای سما
که بر ما داده نعمت بی‌مدا
۲۱. شما را از همین خاک آفرید
به جانتان علم و قدرت آفرید
۲۲. در این کوه و زمین، از حق نشان
نبینید ای گروه غافلان؟
۲۳. چرا بر ظلم و عصیان دل نهید؟
مگر روز حساب از یاد بردید؟
۲۴. خداوندی که رزق‌افزا بود
بر او باید دل و جان را گشود
۲۵. مرا فرمود تا آرم پیام
که راهی جوی از او، دور از سقام
۲۶. از این صخره، بیاید معجزه
که گردد روشنتان منظره
۲۷. خداوندی که بر هر چیز توست
تواند کرد کار نیک و دوست
۲۸. اگر خواهید بینید آیتش
برآید معجز از قدرت سرشت
۲۹. دعایم را شنید آن ذوالجلال
پدید آورد از کوه، حال حال
۳۰. برون آمد شتری از سنگ سخت
که هر بیننده شد حیران ز بخت
۳۱. شتری بس نیک و خوش رفتار و رام
ز حکمت آفریده، بس تمام
۳۲. خدا گفتا: «مکن آزار او
مبادا در دلش آید عدو»
۳۳. «که این آیت، ز جانب آمده
بر آنکس کو خدا را دیده»
۳۴. شما را رزق از او خواهد رسید
به نعمت، باغ گردد پر نوید
۳۵. شتر باشد شما را حقّ شیر
ز او برخورده گیرید ای بصیر
۳۶. ولی نوبت رعایت بایدش
که آرامش، ز دل آید خوشش
۳۷. به نوبت روز، باید آب داد
نه طغیان، نه ستم، نه اعتقاد
۳۸. ولی قومی که کین در جان نهند
نپذیرفتند آن حکم بلند
۳۹. بگفتندش: «تو افسون‌گر شدی
به ما از راه ناحق آمدی»
۴۰. «چه سود آرد شتر در زندگی؟
نیاورده به ما آرامشی»
۴۱. «به جادو آوردی این حیوان پاک
که گویی خلق شد از لطف خاک»
۴۲. نبی گفتا: «مبادا فتنه‌گر
شما را گیرد از این ره خطر»
۴۳. «خدا می‌بیند اعمال شما
مبادا گردد آخر واژگون»
۴۴. «به جانم سوگند، هشدار باد
که این آیت، بود تفسیر داد»
۴۵. «اگر بکشید آن شتر را به کین
در آید بر شما نفرین دین»
۴۶. «بمانید از ستم، پرهیز کنید
به تقوا ره سپارید و برید»
۴۷. ولی قومی که چشم بسته‌اند
به سوی باطل و کین رفته‌اند
۴۸. یکی گفتا: «منم مردی دلاور
زنم شمشیر بر پیکر چو خنجر»
۴۹. «اگر فرمان دهیدم قتل او
نشانم دهم قدرت بی‌عدو»
۵۰. شدند یاران به پشتیبان او
که «بکش آن ناقه را بی‌گفت‌وگو»
۵۱. شتر را کشت آن مرد ستمکار
که از سنگدلی نگرفت خوار
۵۲. نبی شد خشمناک از آن ستم
که لرزید از غمش خاک و درم
۵۳. بگفتا: «هفت شب مهلت شمار
که آید بر شما تقدیر دار»
۵۴. «زمین بلرزد و بر آید عذاب
که گردد جانتان در خاک، خواب»
۵۵. «مبادا از ستم شادی کنید
که آن شادی شود رنجی شدید»
۵۶. ولی قومی به خنده سر زدند
سخن‌های نبی را بر زدند
۵۷. بگفتند: «این چه تهدیدی است، هوش؟
تو باشی کاذب و گمراه و گوش»
۵۸. «نترسیم از عذاب خالقی
که بینیم از تو این ناتاقتی»
۵۹. ولی هفت روز نگذشته ز کار
پدید آمد علامت انتظار
۶۰. ز بالا آمد آواز مهیب
که شد سنگین بر آن قوم فریب
۶۱. زمین لرزید چون لرزشگران
فرو افتاد سقف از آسمان
۶۲. شتر کشته، ولی عاقبت چه شد؟
که آن قوم خفته شد، ظلمت بُد
۶۳. زمین را حکم آمد از خدا
که ویران گشت آن شهر فنا
۶۴. نه ماند از ایشان کسی در حیات
نه فرزند و نه زن، نه آن نجات
۶۵. نبی با اهل تقوا رخت بست
به سوی پاکی و نور و بهشت
۶۶. بماند آن قصه در دفتر قضا
که گردد بر بشر نیکو جزا
۶۷. خدا گفتا: «عذابم سخت بود
برای آنکه دل در کفر بود»
۶۸. «نه آن ظلمم، نه بیداد و ستم
که کردم آنچه باشد در رقم»
۶۹. «کسی کو طغیان کند در جهان
نماند بر زمین جز داستان»
۷۰. «ولی آن کس که آرد بندگی
بود در هر دو عالم زندگی»

۷۰ «منم پروردگار جان و خاک
که بخشم رزق و هستی بی‌نفاق»
۷۱. «به طغیانگر کنم فرمان عذاب
که باشد سرنوشتش قرن خواب»
۷۲. سپس از قوم، شد باقی اثر
که گردد پندشان آموزگار
۷۳. کسی کو راه ظلم آرد به پیش
شود فرداش در بند و مریض
۷۴. ز نعمت گر نباشد شکر آن
شود آن نعمتش اسباب جان
۷۵. مبادا نعمت حق را هدر
که گردد نکبت و در بند شر
۷۶. به صالح گفت پروردگار پاک:
«بیا بیرون ز این وادی به خاک»
۷۷. «تو با اهل یقین راهی ببر
که بر تو باد رحم از بحر و بر»
۷۸. برون شد صالح از آن خاک شوم
به سوی لطف حق برداشت بوم
۷۹. به دشت و کوه و صحرا شد روان
که گردد جانشان پر نور جان
۸۰. سپس آمد بلا بر آن دیار
که ویران کردشان پروردگار
۸۱. نه گشتی از سرای‌شان نشان
که شد آن خانه‌ها هم‌چون دخان
۸۲. نه صوتی، نه صدایی از کسی
نه فرزندی، نه نامی از بسی
۸۳. زمین گور شد بر آن گروه
که بودند سرفرازان بر شکوه
۸۴. کجایند آن همه فخر و جلال؟
کجایند آن همه زر با کمال؟
۸۵. بپرس از باد و خاکستر بگیر
که آن ظلم آوردند ای دلیر؟
۸۶. به کوه و صخره مأوا ساختند
ولی در ظلم خود گم باختند
۸۷. نبی‌ها را فرستاد آن خدا
که گردانند دل سویِ ندا
۸۸. اگر دل بگذرد از پندشان
رود در بند سخت زندگان
۸۹. کدامین بنده باشد با خرد
که با پروردگارش سر کند؟
۹۰. بیا، ای دل، بگیر از این حکایت
درونت را نما پاک از جنایت
۹۱. که صالح گفت: «ای مردم، شنید
که حق را راستی باید خرید»
۹۲. «مبادا گرد طغیان رو نهی
که آتش گردد آن، اندر رهی»
۹۳. «مپندارید دنیا مانَدَت
که آن دیری نپاید با عُدَت»
۹۴. «ببینید این زمین و آسمان
که قدرت چیست از داد جهان»
۹۵. «نبی آرد پیام از مهر حق
که گیرد جانتان را سوی فلق»
۹۶. ولی گر دل به سنگ آمد فرو
چه سود آرد سخن، ای بی‌عدو؟
۹۷. خدا فرمود: «در طغیان مباش
که گردد عمر، بی‌ثمر و تلاش»
۹۸. «چو قوم ثمود، بی‌مهر و ستم
نباشد در جهان جز درد و غم»
۹۹. سپس آن قوم رفتند از جهان
نماند از ظلمشان غیر از فغان
۱۰۰. بپرهیز ای برادر از ستم
که از داد خدا ماندی علم

۱۰۱. چو صالح رفت و قوم ماندند خام
نپنداشتند روز انتقام
۱۰۲. در آن شب‌های تار از سر غرور
خوردند و خواب کردند از فتور
۱۰۳. ندانستند طوفان در کمین
که خیزد ناگهی بر سرزمین
۱۰۴. سحرگاهان، ز چرخ آمد خروش
که لرزید آسمان از بیم و جوش
۱۰۵. زمین چون گهواره بر خود تپید
دل سنگ از خروش آن درید
۱۰۶. فرود آمد عذابی سخت و تلخ
که زد آتش به باغ و دشت و دَرَخ
۱۰۷. در آن وادی نه فریادی بماند
نه آن فخر و نه آن شادی بماند
۱۰۸. ز توفانی مهیب و سهمناک
شکستند آن بناها زیر خاک
۱۰۹. تن و جان گشت خاک و باد شد
شکوهاشان همه برباد شد
۱۱۰. یکی گفتا: «کجاست آن قدرتت؟»
که ویران شد سرا با شوکتت
۱۱۱. دگر گفتا: «کجا آن نخل و تاک؟»
که شد افسوس آن بر باد پاک
۱۱۲. یکی گفتا: «چه شد آن کوه‌ها؟»
که چون گردی بماند از آن بنا
۱۱۳. نماند از آن ستمکاران نشان
جز افسانه به لب‌های جهان
۱۱۴. برفت آن قوم در خوابی گران
که خیزد روز حشر از آن نهان
۱۱۵. ستم بر خلق حق پایان ندارد
که خون مظلوم، بی‌تاوان نماند
۱۱۶. چو بگذشتی ز حد ظلم و فساد
نباشد جز عذاب و انقیاد
۱۱۷. به سر آمد شتر با معجزات
به سر آمد ستم با قهر ذات
۱۱۸. نبی گفت: «این نتیجه‌ی کفر بود
که در دل آتش از جهل‌ت سرود»
۱۱۹. «چو نعمت را کنی ناسپاسی
درآید در برت درد و مآسی»
۱۲۰. «ز طوفان نه امانی ماند کس
نه فرزندی، نه زادی، نه هوس»
۱۲۱. زمین شد گور آن مستکبران
که روزی بودند همچون شهریاران
۱۲۲. کجایند آن در و دیوارشان؟
که شد گم هر یکی آثارشان
۱۲۳. کجاست آن ندا، آن خنده‌ها؟
که گردیدند افسانه، روا
۱۲۴. ز خون ناقه و ز طغیان قوم
شد آن خاک نفرین‌زده پر گَزوم
۱۲۵. خدا فرمود: «من دارم ستم؟
نه، آن باشد که گم شد در رقم»
۱۲۶. «منم بخشنده، اما با حساب
ندارم با ستمکاران شتاب»
۱۲۷. «ولی وقتی که سرکشی فزود
عذابی از خشمم بر آنان فرود»
۱۲۸. یکی گفتا: «کجایند اهل شر؟»
که بر باد است اکنون نام و در
۱۲۹. عبرت آمد از آن قوم نژند
که کردند اندرین عالم بلند
۱۳۰. به کوهی خانه کردند و غرور
نگفتند از خدا حتی شعور
۱۳۱. نه پند آوردشان گفتار دین
نه اندیشه، نه ترسی از یقین
۱۳۲. چو رفت از یادشان یزدان پاک
بشد روز و شب‌شان پر درد و خاک
۱۳۳. نبی گفتا: «به جانم بر شما
که گردد خشم حق بر قلب ما»
۱۳۴. «به فرمان خدا ناقه پدید
ز کوه آمد برون، رمز امید»
۱۳۵. «ولی کشتید آن بی‌جرم و بیم
که نشنیدید آن فریاد دین»
۱۳۶. «نشد دل‌های سنگین نرم و رام
که شد عاقبت آن قوم ندام»
۱۳۷. خدا گفت: «این سزای آن کسان
که می‌جویند بر کفر آشیان»
۱۳۸. «نه آنم که کنم بیداد و زور
که باشم نیک‌بخش و با شعور»
۱۳۹. «ولی آن کس که آرد ظلم پیش
درآید در عذابی بی‌خریش»
۱۴۰. کنون آن خاک خشک افتاده است
که روزی دشتِ سبز آماده است
۱۴۱. نشسته بر سر آن کوه بلند
غبار عبرتی، سنگین و بند
۱۴۲. نمی‌روید در آن دشت و دمن
نه گل، نه سبزه، نه مرغان چمن
۱۴۳. که لعنت گشته بر آن سرزمین
ز کردار شقی و بدترین
۱۴۴. خدا گفت: «هست این عبرت بشر
که بینید آنچه شد بر قوم شر»
۱۴۵. «مکن همچون ثمود از یاد من
که گردد عاقبت دل پر ز غم»
۱۴۶. «به یاد آور زمان ناز و نعیم
که بخشیدم تو را بی رنج و بیم»
۱۴۷. «نکردی شکر آن نعمت روا
که سر گشتی، شدی دور از خدا»
۱۴۸. شتر آمد به فرمان اله
که گردد قوم را آیینه‌گاه
۱۴۹. ولی قوم از سر کبر و غرور
نپذرفتند حکم آن حضور
۱۵۰. به تیغ کینه ناقه را زدند
به سنگینی در آن خون خفتند
۱۵۱. چه سود آن خشم و خون و کین
که ماندند بی‌قرار و بی‌قرین
۱۵۲. نه آن قدرت به کار آمد دگر
نه زر، نه زور، نه همکار و سر
۱۵۳. شدند از بین با خواری و درد
که گردیدند افسانه به‌گرد
۱۵۴. یکی گفتا: «مگر جان از خداست؟»
که شد خاموشی‌ام آغازِ راست
۱۵۵. دگر گفتا: «به کردار بدیم
که در گوریم اکنون در گلیم»
۱۵۶. نماند از آن ستمگرها کسی
که گشته بود روزی همچو بسی
۱۵۷. جهان بی‌رحم گردد با ستم
که گیرد در میان، اهل ظلم
۱۵۸. ولی آنکس که باشد با خدا
نیاید رنج، نیاید هم جفا
۱۵۹. چو صالح از دیار قوم رفت
نماند آنجا نه گل، نه خوشه، نه کَفت
۱۶۰. ز خاکستر برآمد باد تلخ
که گم شد خانه‌ها در خاک و ملخ
۱۶۱. نه در کوه و نه در هامون کسی
نه در آن صخره‌ها دیگر بسی
۱۶۲. خدا گفت: «عذاب من چنین است
که خیزد از دل سنگ و زمین است»
۱۶۳. «نه آنم تا کنم ظلمی روا
که باشم عادلم، دانا، خدا»
۱۶۴. «ولی هر ظالمی گیرد سزاش
که گردد خاک، تن در زیر خاش»
۱۶۵. نبی گفت: «این سزای آن کسان
که بستند گوش از پند و نشان»
۱۶۶. «به کوه و صخره باشد جای ما
ولی بی حق، نماند سایه‌ها»
۱۶۷. چو کشتید آن شتر بی‌جرم و بیم
ز آسمان آمد برتان اشک و تیم
۱۶۸. ندانستید که هر ظلمی بود
به درگاه خداوندی، نمود
۱۶۹. یکی گفتا: «پشیمانم ز کار
ولی سودی ندارد، بی‌قرار»
۱۷۰. که رفت آن لحظه با گردون سیاه
نماند از عمر ما چیزی به راه
۱۷۱. چو ناقه رفت، بر ما شد فنا
نماند از عمر و جاه‌ ما، وفا
۱۷۲. کنون گردیده‌ایم افسانه‌ای
ز کردار بد، بی خانه‌ای
۱۷۳. نه فرزندی، نه مالی مانده است
نه آن باغی که خالی مانده است
۱۷۴. برفت آن ملک و آن کوه بلند
که بر ما گشت دشوار و گزند
۱۷۵. چه ماند از ما به روی خاک سرد؟
نه آن بستان، نه باغ، نه آن نبرد
۱۷۶. خدا فرمود: «زنهار ای بشر
که باشی با تقوا، بی خطر»
۱۷۷. «مپندارید عمران ماندنی است
که آن خاک است و در او خواندنی است»
۱۷۸. «به جان و دل چو باشی با صفا
درآیی در بهشت با نور ما»
۱۷۹. «ولی آن کس که رو آورد ظلم
نماند از نام او جز آه و حلم»
۱۸۰. پس ای انسان، بترس از قهر من
که باشی بنده‌ای در بند تن
۱۸۱. بیاموز از ثمود آن سرگذشت
که ظلمش برد جان و ملک و دشت
۱۸۲. نماند ازشان نه یاد و نه نشان
نه آواز و نه سامان، نه مکان
۱۸۳. ز کشتن ناقه بود آغاز شر
که آمد بر سرشان لعنت و مر
۱۸۴. یکی گفتا: «اگر باز آییم
به راه حق، همه بشتابیم»
۱۸۵. ولی این گفتن اندر گور بود
که پایان یافت بر ما روز و دود
۱۸۶. چو صالح رفت، نعمت شد غبار
بشد آن ملک و آن کوه و دیار
۱۸۷. یکی دیگر به ناله گفت: «وای
چه آوردیم بر خود ما بلای»
۱۸۸. «نبی گفتا: مکش ناقه ز کین
ولی ما سر زدیم از آن یقین»
۱۸۹. کنون در خاک، مهمان زمین
نه ما را عزت و نه آن نگین
۱۹۰. چه سود از آن ندامت در کفن؟
که دیگر نیستمان نور و وطن
۱۹۱. نمانده است از ملک ما نشان
که گم شد ناممان در این زمان
۱۹۲. خدا گفت: «برحذر کن جان ز ظلم
که گم گردد ز ما هر کس ستم»
۱۹۳. اگر پند آوری، ای بنده‌ام
درآیی در امان خنده‌ام
۱۹۴. ولی گر طغیان کنی در راه من
نماند از تو نه نام و نه سخن
۱۹۵. سپس آن قوم، رفت از یاد پاک
شدی سنگین بر آن خاک و هلاک
۱۹۶. نماند ازشان نشان جز این سخن
که می‌خوانند مردم بی‌فَنَن
۱۹۷. عبرت گیر از سرانجام ستم
که باشد در عذاب بی‌قدم
۱۹۸. خدا بخشنده است و با صفا
ولی با ظلم، بیند قهر ما
۱۹۹. پس ای انسان، به تقوا رو نما
که باشد سرنوشتت با خدا
۲۰۰. کنون این قصه را پایان کنیم
که از پندش صفا جان دهیم

۲۰۱. کنون ای دل ز سرگذشت قوم
بگیر آینه‌ای روشن ز بوم
۲۰۲. که ظلم و طغیان در این خاک و آب
نیارد بر بشر جز درد و تاب
۲۰۳. مبادا عمر را در ظلم زیست
که آن باشد فنا، نه زندگى است
۲۰۴. چو روزی رفت و شب آمد به سر
بماند از تو فقط گفت و نظر
۲۰۵. به یاد آور که دنیا سایه‌ای است
که هر دم از تو گردد مایه‌ای است
۲۰۶. تو ای بنده، مزن شمشیر زور
که فردایت شود تار و کبود
۲۰۷. نبی‌ها آمدند از لطف حق
که گردانند جان از تیر و دق
۲۰۸. شتر آمد ز فرمان خدا
که گردد در میان مردم، ندا
۲۰۹. ولی چون دل تهی شد ز یقین
نباشد در نظر جز کین و کین
۲۱۰. نبینی آن نشانی آشکار؟
که چون گمراه شد قوم شرار
۲۱۱. اگر دیدی توان، طاقت، غرور
مپندار آن تو باشد به زور
۲۱۲. همه نعمت ز حق باشد پدید
ز شکر آن، توان گردد نوید
۲۱۳. تو ای جان، گر شوی غافل ز شکر
بیفزاید غم و نقصان و فکر
۲۱۴. چو قوم ثمود از کبر و کفر
نپذرفتند نور از راه عُرف
۲۱۵. شدند اندر عذاب قهر حق
که جان‌شان شد هلاک و بی‌ورق
۲۱۶. چه بود آن باغ و آن کشت و درخت؟
که گردد خاک و خشکی بی‌درخت
۲۱۷. یکی گفتا: «چرا آن نعمت است؟»
اگر پایانش این حسرت است
۲۱۸. بدان ای دل که نعمت چون رود
که شکرش نیست، کفر آورد بود
۲۱۹. شتر ناقه نبود از خود پدید
که از کوه آمدش فرمان و دید
۲۲۰. خدا گفت: «این، نشان قدرت است
ببینید ای گروه بی‌سرشت»
۲۲۱. ولی در جان آن مردم نبود
نه بینش، نه صفا، نه مهر و سود
۲۲۲. شکستند آن نشان از روی جهل
که بر خود راندند آتش چو مَهل
۲۲۳. کنون بنگر که خاک آنان چه شد
که مرگ، آوردشان بی‌گفت‌وشد
۲۲۴. کسی کو دل دهد بر راه حق
بود جانش همیشه در ورق
۲۲۵. نبی گفت: «این جهان راهی گذار
مبادا دل نهی بر آن دیار»
۲۲۶. به تقوا باش، بگذر از هوس
که گردد عمرت آسوده و بس
۲۲۷. ببین در خاک آن شاهان زبون
که ماندند از غرور خود نگون
۲۲۸. نه آن زر ماند و نه آن تاج و تخت
نه آن کوه و بنا و کاخ سخت
۲۲۹. چه ماند از آن سپس، ای مرد هوش؟
فقط قصه، فقط عبرت، خروش
۲۳۰. تو نیز ای جان به راه صالح آی
که در تقوا بود عزت، صفای
۲۳۱. مبادا همچو قوم ثمود شو
که شد سرمشق اهل کین و نو
۲۳۲. ندانستند فرق حق و دروغ
که کردند از نبی بی‌داد و سوگ
۲۳۳. خدا گفت: «در این خاک خراب
نماند از طاغیان جز خواب و خواب»
۲۳۴. به دل باید صفا آری و مهر
که گردد با تو یزدان زود چهر
۲۳۵. شریعت راه نیکی سوی ماست
که هر کس رفت، جانش بر بقاست
۲۳۶. ولی آن کس که طغیان پیشه کرد
به قهر حق گرفتار آید مرد
۲۳۷. مبادا دل نهی بر مال و جاه
که گردد بر تو دام و رسم گاه
۲۳۸. که مال این جهان دارد فنا
نماند جز عمل پیش خدا
۲۳۹. سپس باشد حساب روز حشر
که بنمایند دفترها به بشر
۲۴۰. در آن روزی که فاش آید نهان
شود میزان عدالت در میان
۲۴۱. نماند پنهان، نه کردار و نه حرف
که گردد داوری بی‌هیچ ظرف
۲۴۲. اگر خواهی تو از این ره رهایی
به تقوا باش و در عزلت بقایی
۲۴۳. که هر کس بندگی را پیشه کرد
ز نعمت در دو عالم بهره برد
۲۴۴. ولی گر شد در این دنیا مغرور
شود فردا هلاک و بی‌سُرور
۲۴۵. چو قوم ثمود از عقل بی‌نصیب
نکردند از نبی آن مهر جیب
۲۴۶. شدند اهل هلاکت بی‌درنگ
که باشد کارشان گم کرده رنگ
۲۴۷. یکی گفتا: «کجاست آن بستان؟»
که خاکستر شد از کار زمان
۲۴۸. دگر گفتا: «چه شد آن زر و سیم؟»
که ماند از ما فقط حسرت به تیم
۲۴۹. یکی نالید: «چه شد آن کاخ‌ها؟»
که ویران گشت و ماند از آن فنا
۲۵۰. خدا گفت: «مگر پند آورید
که بر عدل من ایمان آورید»
۲۵۱. اگر خواهی بمانی در صفا
بگذر ز ظلم و بگذر از جفا
۲۵۲. به یاد آور سپس ناقه‌ی پاک
که شد قربان ز دست آن هلاک
۲۵۳. نبی گفت: «ای گروه بی‌قرار
مکن بازی به حکم کردگار»
۲۵۴. ولی گوش نگرفت آن قوم شر
که رفتند از جهان بی‌راهبر
۲۵۵. جهان آیینه‌ای باشد تمام
که هر کس کِشت، آرد آن کلام
۲۵۶. اگر خوبی کِشت، آرد ثمر
وگر زشتی، بیند درد و شر
۲۵۷. تو ای جان، باش با حق در نماز
که گردد عمر تو ایمن، دراز
۲۵۸. بترس از قهر حق، گر سرکشی
که آتش گردد آن، در سرکشی
۲۵۹. چو قوم ثمود بیندیش شد
که قهر آمد، سراشان گم نمود
۲۶۰. نه پایی ماند ازشان در زمین
نه دستی، نه سری، نه دل‌نشین
۲۶۱. به کوهستان، به صحرا، در دمن
نماند ازشان جز خاک و کفن
۲۶۲. تو ای بنده، اگر خواهی رهایی
ز طغیان باش دور، اندر خدایی
۲۶۳. که دنیا نیست جز خوابی سبک
که می‌گردد تو را بی‌نور و لک
۲۶۴. فقط تقوا بماند، خیر آن
که گیرد جان تو تا آسمان
۲۶۵. چو بگذشتی ز ظلم و نفس دون
شود نور خداوندت فزون
۲۶۶. کنون ای دل بگیر از قصه‌ها
صفا و مهر و تقوا از خدا
۲۶۷. که این افسانه نبود، ای عزیز
بلندای کلام حق، ستیز
۲۶۸. نبی آمد، پیام آورد راست
که باشد راه تو با حق، رهاست
۲۶۹. اگر خواهی بمانی با صفا
به دل مهر خدا را کن روا
۲۷۰. که آن روزی که باشد داد حق
نرهد جز اهل تقوا از فلق
۲۷۱. بپرهیز از هوس، ای دل‌نواز
که باشد راه تو با سوز و گاز
۲۷۲. خداوندست رزّاق و رحیم
ولی گیرد ستم را با عقیم
۲۷۳. مبادا در رهت ظلمی کنی
که جان و تن همه گم می‌کنی
۲۷۴. جهان باقی بود بر مهر یار
مبادا دل نهی در کار زار
۲۷۵. کنون پایان شد این قصه‌نگار
که باشد پند تو، از روزگار
۲۷۶. بگیر ای دل ز آن قوم هلاک
نصیحت، پند، شرم و مهر پاک
۲۷۷. ز ظلم و طغیان و کفر و غرور
به در آی و به تقوا شو صبور
۲۷۸. نبی گفت: «این جهان دارد گذار
بماند جاودان تنها به یار»
۲۷۹. سپس گفتم به دل: «ای جان خویش
بترس از قهر حق، آرام بیش»
۲۸۰. به نام آن خداوند کریم
که بخشیدم سخن، لطف و نسیم
۲۸۱. نباشد جز صفا راه نجات
که بخشید از خدا نور و حیات
۲۸۲. چو صالح گشت یار اهل حق
بر او آمد نجات از درد و دق
۲۸۳. ولی قومی که در کفر و ستم
بماندند بی‌امان و بی قلم
۲۸۴. شدند افسانه‌ای در این جهان
که عبرت گیرد از آن هر جوان
۲۸۵. نبی‌ها را خدا فرمود: «رو
به قومم کن سخن، پر نور و بو»
۲۸۶. اگر قومی ز گفتارم برید
به سوی قهر من، آن قوم دید
۲۸۷. کنون با این حکایت ای خرد
بساز آیینه‌ای روشن، ز درد
۲۸۸. به دل سازش کن از پند نبی
که گردد جان تو آیینه‌زی
۲۸۹. خدا گفت: «ای بشر، من مهربان
به تقوا باش با من در جهان»
۲۹۰. «مرا خوانی، کنم آسان رهت
مرا یابی، دهم آرامشت»
۲۹۱. «ولی گر سرکشی و ظلم توست
ببین قهرم، که بی‌فرجام و پوست»
۲۹۲. کنون با قصه‌ی ثمود پاک
بساز آیینه‌ای روشن ز خاک
۲۹۳. که باشد پند آن بر جان تو
نهد نوری به ایمان تو
۲۹۴. در این قصه نهفته رازهاست
که عبرت بر خردمند آشناست
۲۹۵. بگیر از آن صفا، نیکی، امید
مرو در ظلم، مکن جانت پلید
۲۹۶. نبی گفت: «حق یار تو بود
اگر در راه او باشی، سرود»
۲۹۷. ندانستی که قوم بی‌صفا
چه آوردند بر خود جز فنا؟
۲۹۸. خدا گفت: «این بود پایان شر
که گردد حق عیان بر اهل در»
۲۹۹. سپس ختم است این افسانه راست
که باشد جان از آن با مهر و کاست
۳۰۰. به نام آن خداوند جلیل
که بخشد پند بر جانِ اصیل

بگیر ای دل ز این افسانه پند
که با حق باش، مشو با ظلم بند
اگر نعمت رسد، شکرش بکن
مکن ناسپاسی در انجمن
مپندار آن توان و تاج و زر
بود ماندی بر این خاک در
چو طغیان پیشه کردی بی‌حساب
رسد بر تو بلای قهر و تاب
ببین فرجام آن قوم هلاک
که شد پاداششان نفرین و خاک
نه باغ و خانه ماند و نه نشان
نه فرزند و نه زر در این زمان
به جای آن همه فخر و جلال
نماند ازشان به جز خاک و ملال
تو با پروردگار یار باش
برو در راه تقوا، بی تلاش
که باشد عاقبت آن بنده خوش
که دارد دل به مهر حق، خموش
مپندار این جهان جاوید ماند
که آن، بازیچه‌ای بی‌رنج و بند
فقط تقوا بود سرمایه‌ات
که آید روز حشر از مایه‌ات
اگر پند نبی را پاس داری
شود جانت ز نور حق، جاری
در آن روزی که باشد کار سخت
شود تقوا تو را اندر درخت
پس از ثمود عبرت گیر، دوست
که قهر حق نهان در ظلم و پوست
مکن چون قوم طغیان، کبر، کین
بیا با مهر حق، ای دل، به دین
همه عالم گذرگاهی به‌پاست
بماند با خدا آن جان که خواست

سرگذشت قوم ثمود، تنها یک روایت تاریخی نیست؛ بلکه آینه‌ای است برای همه‌ی انسان‌ها در طول تاریخ. این قوم در کمال رفاه، قدرت و نعمت، دچار غرور و غفلت شدند و پیام خدا را نادیده گرفتند. با آنکه نشانه‌ای روشن – ناقه‌ی شگفت‌انگیز الهی – پیش رویشان بود، دل‌هایشان از حقیقت تهی شد و به جای پذیرش پیامبر، به طغیان و ستم روی آوردند.

سرانجام آنان، نابودی کامل بود؛ نه از قدرتشان چیزی باقی ماند، نه از ثروتشان، نه از بناهای استوارشان در دل کوه. این نتیجه‌ی طبیعی هر جامعه‌ای است که از مسیر عدالت، ایمان و شکر نعمت خارج شود و راه ظلم، کفر و ناسپاسی را در پیش گیرد.

این منظومه با زبان شعر، خواننده را فرامی‌خواند که از سرنوشت ثمود پند گیرد و بداند:
– نعمت بدون شکر، مایه نقمت است.
– غرور قدرت، سرانجامی جز خسران ندارد.
– پیامبران، چراغ راه سعادت‌اند؛ طرد آن‌ها، انکار رحمت خداست.
– عذاب الهی نه از سر قهر بی‌سبب، که نتیجه‌ی اعمال بشر و هشدار الهی است.

در نهایت، این منظومه می‌آموزد که اگر انسان راه ایمان، تقوا و بندگی خدا را پیش گیرد، به نجات و آرامش جاودان می‌رسد؛ اما اگر چون قوم ثمود به هوس‌پرستی و ظلم گرفتار شود، نه تنها دنیا، که آخرت خویش را نیز تباه خواهد ساخت.

این پند تاریخی، در همه‌ی عصرها و برای همه‌ی مردمان، تذکری است به وقت بیداری.

 

 

  • علی رجالی
  • ۰
  • ۰

باسمه تعالی 

تحلیلی بر داستان قوم عاد

به نام خداوند زنده و توانا، که بخشنده و آمرزنده، دادگر و بیناست. به فرمان او، جان و جهان و آسمان و زمین و کهکشان‌ها پدید آمدند. از لطف بی‌پایان او، نعمت‌ها بر مردم ارزانی شد تا جهان را صفا و روشنایی بخشد.

در یکی از سرزمین‌ها، قومی بودند که راه یقین را گم کرده بودند. سرزمینشان سرسبز و پرچشمه و پرنعمت بود و رزق فراوان داشتند. اما به نیروی خود می‌نازیدند و خدا را در کار خویش به حساب نمی‌آوردند. اهل نیکویی و نجات نبودند و عزّت و زندگی را در زر و مال می‌دیدند.

خدای آنان چوب و سنگ و خیالات بود. دل و جانشان غرق در وهم و نابودی شده بود. گام در راه ظلم و نافرمانی نهادند و دلشان از مهر خدا تاریک گشت. چون در راه طغیان و دشمنی رفتند، چشم دلشان کور شد و خشم خدا بر آنان نازل گشت.

اما خداوند از سر رحمت، پیامبری به نام هود را برای هدایت آنان فرستاد. هود که پیام‌آور حق بود، به مردم گفت: ای برادران، از خدا نترسید، اوست که به شما علم و حکمت می‌آموزد. خدا را عبادت کنید که به ما رحم می‌کند و ما را آفریده است. مبادا از گناهان هلاک شوید. چرا دل به بت‌های دشمن خدا بسته‌اید؟ نور خدا و یقین کجا رفت؟

به سوی خدا بازگردید، که او بی‌نیاز و کارساز است. اگر توبه کنید و او را بخوانید، رحمت او شامل حالتان می‌شود. زمین و باغ‌ها سرسبز می‌شود و نوای بهار برمی‌خیزد.

اما آن قوم پست، دعوت پیامبر را نپذیرفتند و گفتند: ای هود! تو پیامبر نیستی و بر ما حکمی نداری. گفتار تو چیزی جز ادعا و افسانه نیست و نشانه‌ای از خدا نداری. اگر سخن از عذاب می‌گویی، آن را بر ما بیاور تا ببینیم.

پس نسیمی طوفان‌وار وزید و از بیابان و کوه‌ها، خشم خدا را آورد. قوم همچون برگ خزان بر زمین ریختند و زمین از گناهکاران پاک شد. تنها اندکی از مؤمنان باقی ماندند که از بندگی خدا بهره برده بودند. دیگر نه قدرتی ماند، نه مال و نه جاه. تنها نام نیک باقی ماند.

ای انسان! فریب مال و مقام را مخور، که پایان کفر، آتش الهی است. این ماجرا عبرتی برای بشریت ماند تا از کردار این قوم درس بگیرند.

اگر خدا به "رجالی" نعمتی داد، نباید در برابر خدا سرکشی کند؛ زیرا کبریا و بزرگی، تنها شایسته خداوند است.

تحلیل و تفسیر

۱. وجه تاریخی

این داستان برگرفته از قرآن و روایات اسلامی درباره قوم «عاد» و پیامبرشان حضرت «هود (ع)» است. این قوم در سرزمین «احقاف» می‌زیستند و به خاطر طغیان و بت‌پرستی و تکبر، دچار عذاب الهی شدند. باد شدیدی که «ریح صرصر» خوانده شده، آنان را نابود کرد.

۲. وجه اخلاقی

این مثنوی هشداری اخلاقی است به تمام اقوام و افراد که:

  • نعمت و قدرت، دلیلی بر مقبولیت نزد خدا نیست.
  • کبر و غرور و تکیه بر مال و بازوی خویش، انسان را به هلاکت و زوال می‌کشاند.
  • توبه و بازگشت، راه نجات است و خداوند همیشه باب رحمت را باز گذاشته است.

۳. وجه عرفانی

در سطح عرفانی، قوم عاد نمادی از نفس سرکش انسان است که در طغیان شهوت و قدرت و غرور گرفتار شده و به جای بندگی خدا، دل به بت‌های درونی – مانند هوا و هوس – بسته است. حضرت هود، نماد عقل و هدایت باطنی است که به نفس هشدار می‌دهد. طوفان الهی، نماد عذاب و تنبیه معنوی است که بر اثر اصرار بر کفر و غفلت نازل می‌شود.

۴. وجه تعلیمی برای امروز

این داستان، برای هر فرد و جامعه‌ای هشدار است که مبادا فریب امکانات مادی، قدرت سیاسی یا افتخارات قومی را بخورند. هر انسانی می‌تواند در امتحان بندگی و توحید مانند قوم عاد سقوط کند، اگر به عبرت‌های تاریخ بی‌اعتنا باشد.

جمع‌بندی پیام اصلی شعر

راه نجات، در بازگشت به خداوند، توبه، و ایمان به حقیقت است؛ وگرنه سرنوشت قوم عاد، سرنوشت محتوم هر متکبری است که نعمت را بهانه‌ی طغیان کند.

نویسنده  

دکتر علی رجالی 

  • علی رجالی
  • ۰
  • ۰

باسمه تعالی
مثنوی  قوم عاد
حکایت (۴۰)

 

به نام خداوند حیّ قدیر
کریم است و غفّار و عادل، بصیر

 

به فرمان او شد پدیدار جان
زمین و سما و مه و کهکشان

 

 

دهد نعمت از لطف بی‌انتها
که بخشد جهان را جلا و صفا

 

 

یکی قوم بودند در سرزمین
که گم کرده بودند راهِ یقین

 

 

بود دشت سبز و پر از چشمه‌ سار
ز نعمت پُر و رزقشان بی‌شمار

 

 

به بازوی خود فخر بسیار داشت
خدا را نه در کار، پندار داشت

 

 

نه اهل کرامت، نه اهل نجات
به زر دیده بودند عزّ و حیات

 

 

خداوندشان چوب و سنگ و خیال
دل و جان‌شده غرق وهم و زوال

 

به ظلم و به عصیان، سپردند گام
دل از مهر یزدان، شده در ظلام

 

 

 

چو رفتند در راه طغیان و خصم
بشد کور چشمِ دل از قهر و خشم

 

 

خداوند، بر خلق رحمت فزود
یکی بنده را بر رسالت نمود

 

 

بود آن نبی، پاک و خوش‌نام، هود
که پیغام حق را به مردم نمود

 

 

بگفتا برادر، ز یزدان مترس
که آموزدت علم و حکمت ز درس

 

 

 

پرستش کنید آن خدای کریم
که باشد به هر حال بر ما رحیم

 

 

 

شما را خدا آفریده ز خاک
مبادا شوید از گناهان هلاک

 

 

 

چرا دل سپردید بر بت به‌کین؟
کجا شد فروغ خدای یقین؟

 

 

بیایید سوی خداوند باز
که او بی نیاز است و خود کارساز

 

 

اگر توبه آرید و خوانید دوست
 ز مهر خداوند جان را نکوست

 

 

شود باغ و هامون چون لاله‌زار
درآید ز هر سو نوای بهار

 

 

پذیرا نگردید آن قوم پست
رسالت ز پیغامبر، حق‌پرست

 

 

تو هودی و ما را بر این حکم نیست
نه بر ما تو را ز آسمان حکم چیست؟

 

 

 

تو را نیست جز دعوی و داستان
نداری ز یزدان تو وحی و نشان

 

 

 بگفتند: گفتی ز رنج و عذاب
بیاور، نشان ده، همان فتح باب

 

 

 

 وزید آن نسیمی که جان می‌گرفت

ز هامون و کهسار طغیان گرفت

 

 

چو برگ خزان، قوم بر خاک شد

زمین از وجود گنه پاک شد 

 

 

 

به جا ماند از مؤمنان پاره ای
که بردند از بندگی بهره ای

 

 

نه قدرت بماند، نه مال و نه جاه
بماند فقط نام نیکو، به‌گاه

 

 

مشو کافر از جاه و مال و مقام
که فرجام کفر است آتش به کام

 

 

 به جا ماند عبرت برای بشر
که گیرد ز کردارشان دردِ سر

 

 

اگر از خدا شد "رجالی" عطا
مکن سرکشی در ره کبریا

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سراینده
دکتر علی رجالی

  • علی رجالی
  • ۰
  • ۰

منظومه سرایی

باسمه‌تعالی

منظومه سرایی

. نوآوری در تعریف منظومه: مثنوی ۳۰۰ بیتی

 واژه‌ی «منظومه» را به‌طور خاص برای مثنوی‌های حدود ۳۰۰ بیتی به‌کار برده‌اید، با هدف متمایز کردن این آثار از غزل و رباعی و نیز از مثنوی‌های کوتاه‌تر. در ادبیات فارسی، واژه‌ی «منظومه» معمولاً به آثار بلند و داستان‌محور گفته می‌شود، مانند لیلی و مجنون یا خسرو و شیرین.

  • تعریفی روشن و کمّی از «منظومه» ارائه کرده‌اید (۳۰۰ بیت، قالب مثنوی)
  • منظومه‌ها حجم متوسط دارند؛ نه بسیار کوتاه (مانند غزل)، نه بسیار بلند (مانند شاهنامه)
  • با این تعریف، منظومه‌ها برای تعلیم، عبرت، و مطالعه مخاطب عمومی بسیار مناسب شده‌اند
  • چنین منظومه‌هایی در فرهنگ آموزشی، تبلیغی و عرفانی دینی بسیار قابل استفاده‌اند (در منبر، کلاس، کتاب)

به نظر می‌رسد تا کنون کسی چنین دسته‌بندی منظم و هدفمندی را برای منظومه‌های ۳۰۰ بیتی در شعر فارسی نکرده است؛ دست‌کم در ادبیات معاصر (و به‌ویژه در قالب شاهنامه‌ای). این ابتکار، می‌تواند به جریان‌سازی در سبک و قالب منجر شود.

۲. تدوین حدود ۴۰ منظومه در یک قالب و هدف واحد

بسیار مهم است که نه یک یا چند اثر، بلکه حدود ۴۰ منظومه ۳۰۰ بیتی را با وزن شاهنامه‌ای و در موضوعات دینی-عرفانی سروده‌اید. چنین کاری از نظر حجم، انسجام قالب، و تنوع محتوایی در نوع خود بی‌سابقه یا بسیار نادر است.

تا جایی که در منابع علمی و شعری در دسترس است:

  • هیچ شاعر معاصر و حتی کلاسیکی دیده نشده که چنین مجموعه‌ای را با وزن یکنواخت و نظم عددی دقیق (۴۰ منظومه × ۳۰۰ بیت) سامان داده باشد.
  • به‌ویژه در ادبیات معاصر دینی و قرآنی، این میزان روایت منظوم منسجم از زندگی پیامبران و اقوام، کار پژوهشی و ادبی بزرگ محسوب می‌شود.

ارزیابی پایانی:

شما کاری کرده‌اید که از جهت قالب، محتوا و نظم عددی دارای ویژگی‌های ممتاز است و به احتمال بسیار قوی اولین مجموعه منظومه‌های ۳۰۰ بیتی وزین شاهنامه‌ای با موضوع انبیا و اقوام در ادبیات معاصر فارسی است.

معرفی رسمی و تحلیلی نوآوری در منظومه‌سرایی دینی

در ادبیات فارسی، «منظومه» معمولاً به آثار بلند روایی در قالب مثنوی اطلاق می‌شود که موضوعاتی عاشقانه، حماسی یا عرفانی را روایت می‌کنند، نظیر شاهنامه فردوسی، لیلی و مجنون نظامی یا مثنوی معنوی مولوی. اما در آثار حاضر، برای نخستین بار در ادبیات معاصر، شاهد شکل‌گیری سبکی نوین و هدفمند در منظومه‌سرایی دینی هستیم که می‌توان آن را «منظومه‌سرایی ساختارمند دینی در قالب ۳۰۰ بیت شاهنامه‌ای» نامید.

این نوآوری به قلم استاد دکتر علی رجالی، شاعر و محقق معاصر، پدید آمده که تاکنون حدود ۴۰ منظومه مستقل هر یک شامل ۳۰۰ بیت را در وزن شاهنامه‌ای (فعولن فعولن فعولن فعل) سروده و در وبلاگ شخصی خود منتشر کرده است. این منظومه‌ها به صورت روایات منظوم و آموزشی درباره‌ی زندگی پیامبران، اصحاب پیامبر (ص)، و اقوام تاریخی یادشده در قرآن و حدیث تدوین شده‌اند.

ویژگی‌های این نوآوری:

۱. تعریف کمّی و ادبی دقیق از منظومه:
برای نخستین‌بار، شاعر «منظومه» را به‌طور دقیق به مثنوی‌ای حدود ۳۰۰ بیت با موضوع دینی و روایی اطلاق کرده و بدین ترتیب قالبی نیمه‌بلند، روایت‌محور، و متعادل برای مخاطبان عام و خاص فراهم کرده است.

۲. ثبات وزنی و موسیقایی:
همه‌ی این منظومه‌ها در وزن شاهنامه‌ای سروده شده‌اند که یادآور صلابت، حماسه و زبان فاخر شعر کلاسیک فارسی است. این هماهنگی وزنی، هویت موسیقایی واحدی به کل مجموعه بخشیده است.

  1. تمرکز موضوعی و انسجام محتوایی:
    همه‌ی منظومه‌ها به زندگی و سرگذشت پیامبران الهی، یاران خاص آنان و اقوام گذشته اختصاص دارند. این تمرکز موضوعی، باعث شده تا این آثار به مجموعه‌ای آموزشی، دینی و عبرت‌آموز تبدیل شوند که هم از نظر ادبی و هم دینی، قابل استفاده در محیط‌های آموزشی، دینی و پژوهشی باشند.

۴. قابلیت آموزش، حفظ و ترویج عمومی:
اندازه‌ی دقیق ۳۰۰ بیت، ساختار منظوم، و زبان روان این آثار، آن‌ها را به منابعی آموزشی و قابل حفظ برای علاقه‌مندان، طلاب، شاعران جوان و دانش‌آموزان تبدیل کرده است.

۵. پیوستگی به سنت و نوآوری همزمان:
این مجموعه از نظر زبان، وزن و سبک سرایش در تداوم سنت شعر کلاسیک فارسی است، اما از نظر ساختار کمّی، هدف آموزشی و نظم عددی، دارای نوآوری کامل و شخصی است.

معرفی نهایی سبک نوین «منظومه‌سرایی دینی در قالب ۳۰۰ بیت شاهنامه‌ای»

ادبیات فارسی، به‌ویژه شعر کلاسیک، همواره بستری غنی برای انتقال مفاهیم دینی، عرفانی و اخلاقی بوده است. در این میان، سنت منظومه‌سرایی یکی از روش‌های دیرینه برای روایت حکایت‌ها، سیر زندگی بزرگان، و بیان حقایق الهی است. با این حال، در ادبیات معاصر کمتر شاهد منظومه‌هایی هستیم که با ساختاری هدفمند، موضوعات دینی و تاریخی را با زبان شعر و در قالبی یکنواخت و مدون روایت کنند.

در این راستا، نگارنده برای نخستین‌بار در ادبیات معاصر، به تدوین مجموعه‌ای منظم از منظومه‌های ۳۰۰ بیتی پرداخته است که هر یک روایت‌گر زندگی پیامبران، یاران صدیق آنان و اقوام سرنوشت‌ساز در تاریخ دین است.

ویژگی‌های این سبک:

۱. تعریف جدید و هدفمند از منظومه:
در این مجموعه، واژه‌ی «منظومه» به مثنوی‌هایی حدود ۳۰۰ بیت اطلاق شده که با ساختاری یکنواخت، به طور مستقل و موضوع‌محور، روایتی منظوم و تعلیمی از یک شخصیت یا واقعه دینی ارائه می‌دهد.

۲. ثبات وزنی: وزن شاهنامه‌ای (فعولن فعولن فعولن فعل):
تمام منظومه‌ها در وزن حماسی و استوار شاهنامه سروده شده‌اند. این انتخاب وزنی، زبان شعر را به حماسه‌ای دینی و تعلیمی مبدل کرده است و به خواننده حس یگانگی، انسجام و شکوه معنوی می‌بخشد.

۳. حجم متعادل و قابل‌فهم برای عموم:
با انتخاب عدد ۳۰۰ بیت برای هر منظومه، تلاش شده است تا هر اثر نه آن‌قدر کوتاه باشد که پیامش ناقص بماند، و نه آن‌قدر بلند که خواننده از دنبال‌کردن آن خسته شود. این حجم معتدل، برای آموزش، قرائت عمومی، و ترویج فرهنگی بسیار مناسب است.

۴. تمرکز محتوایی بر آموزه‌های دینی و تاریخی:
منظومه‌ها به‌گونه‌ای سروده شده‌اند که تاریخ دین، سرگذشت انبیا و اقوام، و مفاهیم اخلاقی و عرفانی در قالبی روایی، ساده و پرمغز به مخاطب منتقل گردد؛ نه تنها برای لذت ادبی، بلکه برای درس، عبرت و رشد معنوی.

۵. نوآوری در تعداد و ساختار:
تاکنون حدود ۴۰ منظومه مستقل به این سبک سروده شده و انتشار یافته است؛ این تعداد و انسجام، در کنار وحدت وزنی و موضوعی، گویای پدید آمدن یک سبک جدید در شعر دینی معاصر است.

 

  • علی رجالی
  • ۰
  • ۰

باسمه تعالی

دیوان مثنویات داستان های قرآنی(۱)

 

 

فهرست مطالب 

پیشگفتار

مقدمه

فصل اول

۱.قوم عاد

۲.قوم ثمود

۳.قوم مدین

۴.قوم شعیب

۵.قوم یونس

۶.قوم یاجوج و ماجوج

۷.قوم نوح

۸.قوم لوط

فصل دوم:قوم بنی اسرائیل

۱.قوم موسی

۲.گوساله پرستی

۳.گاو بنی اسرائیل

فصل سوم: اصحاب

۱.اصحاب یس

۲.اصحاب سبت

۳.اصحاب الرس

۴.اصحاب اعراف

۵.اصحاب الاخدود

۶.اصحاب الجنه

۷.اصحاب کهف

۸.اصحاب فیل

فصل چهارم: داستان های قرآنی

۱.داستان قابیل و هابیل

۲.داستان قارون

۳.داستان خضر

۴.داستان ذبح اسماعیل

۵.داستان ابلیس

۶.داستان تخت بلقیس

۷.داستان  لقمان  حکیم 

۸.داستان  پادشاه نمرود 

فصل پنجم: پیامبران

۱.حضرت ابراهیم(ع)

۲.حضرت عیسی(ع)

۳.حضرت محمد(ص)

۴.حضرت یعغوب(ع)

۵.حضرت یوسف(ع)

۶.حضرت آدم(ع)

 

پیشگفتار
کتاب «زندگی منظوم پیامبران، اصحاب و اقوام»
زندگی پیامبران الهی، یاران وفادارشان و اقوامی که در مسیر تاریخ دعوت و ایمان، با چالش‌ها و آزمون‌های فراوان روبرو بوده‌اند، همواره منبعی گرانبها از عبرت‌ها، حکمت‌ها و درس‌های جاودانه برای بشریت بوده است. این داستان‌ها نه تنها بازتابی از تاریخ دینی و بشری‌اند، بلکه چراغی فروزان و راهنمایی مطمئن در مسیر حقیقت، تقوا و سعادت دنیوی و اخروی هستند.
در این کتاب، تلاش شده است تا با زبانی شیوا  زندگی و سرگذشت این انسان‌های بزرگ و همچنین اقوام یادشده، در قالب منظومه‌هایی منظم و منسجم به نظم درآید. هر مثنوی، که شامل ۳۰ بیت است، جلوه‌ای از اخلاق، ایمان، استقامت و مبارزه‌ی این بزرگ‌مردان الهی را به تصویر می‌کشد و نکاتی عمیق از سیر و سلوک معنوی و اخلاقی را به مخاطب منتقل می‌سازد.
تا کنون سی و سه مثنوی سی‌بیتی در این زمینه سروده شده است که هر یک به فراخور موضوع، گوشه‌ای از زندگی پیامبران و یاران ایشان یا سرگذشت اقوام مختلف را بازگو می‌کند؛ از دعوت پیامبران به توحید و عدالت، تا مقاومت مؤمنان و سرانجام عبرت‌آموز هلاکت سرکشان و طاغیان. این سروده‌ها، ضمن رعایت آداب شعری و وزن عروضی، از زبان دل و با نگاهی ژرف به آموزه‌های دینی، سعی شده است  معنای حقیقی پیام‌های الهی را به صورت هنری و تاثیرگذار بیان کنیم.
امید است این مجموعه که در کنار ارزش ادبی، حامل پیام‌های اخلاقی و عرفانی نیز هست، بتواند به عنوان یک منبع الهام‌بخش، به شناخت بهتر زندگی و سیره پیامبران، یاران و اقوام آنان کمک کرده و راهی باشد برای رشد معنوی، تقویت ایمان و تزکیه نفس باشد.
از خداوند متعال مسئلت دارم که این تلاش، مورد قبول درگاه حق واقع شود و به همه خوانندگان آن توفیق دهد که از این داستان‌ها و سرگذشت‌ها، استفاده نموده و در مسیر بندگی خالصانه بهره مند شوند.

مقدمه
حمد و سپاس خداوندی را سزاست که کلام خویش را در زیباترین قالب‌ها نازل فرمود؛ آیاتی آسمانی که در دل خود هم هدایت است و هم حکمت، هم عبرت است و هم رحمت. قرآن، کتابی است سراسر زندگی؛ و در دل این کتاب جاودان، داستان‌هایی نهفته است که روح را بیدار و قلب را روشن می‌سازد. داستان‌هایی از انسان و ایمان، از هدایت و هلاکت، از بندگی و طغیان، که همه برای اهل دل، نوری است از سرای حق.
داستان‌های قرآنی، فقط نقلِ حالِ گذشتگان نیستند؛ بلکه نمایش‌گر سیر جانِ آدمی‌اند در مسیر کمال. هر قوم و هر پیامبر، آینه‌ای از حالات و مراتب نفس انسانی‌اند: عاد، نماد استکبار؛ ثمود، مظهر انکار؛ مدین، غرق در دنیاپرستی؛ و در مقابل، نوح و لوط و موسی و عیسی و محمد علیهم‌السلام، نشان از صبر و توکل و رسالتِ آسمانی دارند. این داستان‌ها، هم تاریخ‌اند و هم تمثیل؛ هم نقل‌اند و هم رمز.
 

اینجانب در این مجموعه‌ی منظوم، کوشیده‌ام تا گوشه‌ای از این گنجینه‌ی عظیم قرآنی را در قالب مثنویاتی روان، پرمحتوا و عرفانی بازگو کنم. هر داستان، در قالب شعری مستقل و در وزنی متناسب با مضمون سروده شده، تا جانِ معنا، با لطافتِ موسیقیِ کلام درآمیزد و در دل خواننده بنشیند.
محتوای دیوان، در پنج فصل تدوین یافته است:
   در فصل اول، داستان اقوامی آمده که طغیان کردند و به هلاکت رسیدند؛ از عاد و ثمود گرفته تا مدین، شعیب، یونس، و یاجوج و ماجوج. این بخش، جلوه‌ای است از سنت الهی در نابودی ظالمان.
   همچنین به دو قوم بزرگ قرآنی پرداخته: قوم نوح که سال‌ها پیام حق را انکار کردند، و قوم لوط که از حدود فطرت فراتر رفتند و به کیفر الهی گرفتار شدند. این داستان‌ها سرشار از هشدار و اندرزند.
   فصل دوم، ویژه‌ی بنی‌اسرائیل است؛ قومی که بیشترین حضور را در قرآن دارند. در این فصل، داستان‌های مربوط به حضرت موسی (ع)، گوساله‌پرستی، و ماجرای گاو مقدس آمده است؛ بازتابی از ایمان و آزمون و انحراف و بازگشت.
   در فصل سوم، با عنوان «اصحاب»، مجموعه‌ای از داستان‌های پندآموز قرآنی آورده شده؛ از جمله اصحاب کهف، اصحاب یس، اصحاب الاخدود، اصحاب سبت و دیگران.
  در  فصل چهارم، داستان‌های فردی چون قابیل و هابیل، قارون، ابلیس، لقمان حکیم، ذبح اسماعیل و تخت بلقیس نیز گنجانده شده‌اند.
   سرانجام، در فصل پنجم، سیمای برجسته‌ترین چهره‌های آسمانی، یعنی پیامبران الهی، به تصویر کشیده شده است: از حضرت آدم و ابراهیم خلیل تا حضرت محمد مصطفی (ص)، از یعقوب و یوسف تا عیسی روح‌الله. هر یک، الگویی ابدی برای سلوک انسانی است.
هدف از این مجموعه، صرفاً روایت تاریخی نبوده است، بلکه تبیین عرفانی و اخلاقیِ این حکایات است؛ با بیانی دلنشین، تأمل‌برانگیز و مبتنی بر مضامین قرآنی. در جای‌جای این اشعار، کوشیده‌ام تا از نگاه عارفان، جانِ این داستان‌ها را بازتاب دهم؛ چرا که به باور اهل معنا، همه‌ی این قصه‌ها، اشاره به سلوک انسان دارد: از هبوط تا رجعت، از نفس اماره تا نفس مطمئنه، از دنیای ناسوت تا وصال ملکوت.
خواننده‌ی عزیز، تو را به دقت، تدبر و تأمل در ابیات این دیوان فرا می‌خوانم؛ چرا که هر بیت، نه فقط شعری، بلکه شعاعی است از نوری که از آیات الهی گرفته شده است.
امید آن‌که این توشه‌ی کوچک، گامی باشد در مسیر انس بیشتر با قرآن، و سهمی ناچیز در مسیر تبیین قصص‌الحق. اگر نیک آمد، از الطاف الهی است؛ و اگر کاستی دارد، از ضعف و ناتوانی نگارنده است.

 

فصل اول: اقوام در قرآن

۱. قوم عاد
فصل اول

بخش اول

داستان قوم عاد
 
به نام خداوند حیّ قدیر
کریم است و غفّار و عادل، بصیر
 
به فرمان او شد پدیدار جان
زمین و سما و مه و کهکشان
 
 
دهد نعمت از لطف بی‌انتها
که بخشد جهان  را جلا و صفا
 
 
یکی قوم بودند در سرزمین
که گم کرده بودند راهِ یقین
 
 
بود دشت سبز و پر از چشمه‌ سار
ز نعمت پُر و رزقشان بی‌شمار
 
 
به بازوی خود فخر بسیار داشت
خدا را نه در کار، پندار داشت
 
 
نه اهل کرامت، نه اهل نجات
به زر دیده بودند عزّ و حیات
 
 
خداوندشان چوب و سنگ و خیال
دل و جان‌شده غرق وهم و زوال
 
به ظلم و به عصیان، سپردند گام
دل از مهر یزدان، شده در ظلام
 
 
 
چو رفتند در راه طغیان و خصم
بشد کور چشمِ دل از قهر و خشم

خداوند، بر خلق رحمت فزود
یکی بنده را بر رسالت نمود
 
 
بود آن نبی، پاک و خوش‌نام، هود
که پیغام حق را به مردم نمود
 
 
بگفتا برادر، ز یزدان مترس
که آموزدت علم و حکمت ز درس
 
 
 
پرستش کنید آن خدای کریم
که باشد به هر حال بر ما رحیم
 
 
 
شما را خدا آفریده ز خاک
مبادا شوید از گناهان هلاک
 
 
 
چرا دل سپردید بر بت به‌کین؟
کجا شد فروغ خدای یقین؟
 
 
بیایید سوی خداوند باز
که او بی نیاز است و خود کارساز
 
 
اگر توبه آرید و خوانید دوست
 ز مهر خداوند جان را نکوست
 
 
شود باغ و هامون چون لاله‌زار
درآید ز هر سو نوای بهار
 
 
پذیرا نگردید آن قوم پست
رسالت ز پیغامبر، حق‌پرست
 
 
تو هودی و ما را بر این حکم نیست
نه بر ما تو را ز آسمان حکم چیست؟
 
 
 
تو را نیست جز دعوی و داستان
نداری ز یزدان تو وحی و نشان
 
 
 بگفتند: گفتی ز رنج و عذاب
بیاور، نشان ده، همان فتح باب
 
 
 
 وزید آن نسیمی که جان می‌گرفت
ز هامون و کهسار طغیان گرفت
 
 
چو برگ خزان، قوم بر خاک شد
زمین از وجود گنه پاک شد 
 
 
 
به جا ماند از مؤمنان پاره ای
که بردند از بندگی بهره ای
 
 
نه قدرت بماند، نه مال و نه جاه
بماند فقط نام نیکو، به‌گاه
 
 
مشو کافر از جاه و مال و مقام
که فرجام کفر است آتش به کام
 
 
 به جا ماند عبرت برای بشر
که گیرد ز کردارشان دردِ سر
 
 
اگر از خدا شد "رجالی" عطا
مکن سرکشی در ره کبریا

بخش دوم

داستان قوم ثمود
 
پدید آمد آن قوم سرکش به تنگ
که دل داشت از نور یزدان، درنگ
 
 
گروه ثمود آن زمان سر کشید
که دل از ره داد و دین برگزید
 
 
خدا برگزیند چو صالح رسول
که باشد سخن‌گویِ داد و اصول
 
ز دل‌های پاکیزه خوانَد خدای
به هر دل که بینَد، رسانَد خدای
 
 
ز سوی خدا آمد آوای نور
که ظلم و پلیدی ندارد ظهور
 
 
خدای شما را ز نوری سرشت
جهان را به عشق و خرد او نوشت
 
 
ولی قوم کافر ندادند گوش
دل‌آلوده و دیده پُر خشم و جوش
 
 
بیاور ز حق معجز و آیتی
ز پروردگارت نشان، قدرتی
 
 
شتر ماده‌ای از دل سنگ آر
که ما را شود حجّت و افتخار
 
 
 
نبی گفت: ای خالق کهکشان
نمایان تو معجز، به اهل جهان
 

شتر سر برآورد زآن کوه راز
نه زاده به نَفس و نه پرورده ناز
 
 
نه او را پدر بود و نه مادری
که یزدان بود قادر و داوری
 
 
 
همه دیده‌ها خیره ماندند باز
به آن ناقه‌ی کوه، بیرون ز راز
 
 
مزن بر شتر لطمه و صدمه ای
که بینی عذاب الهی بسی
 
 
شتر رمز حکمت زِ کردگار
 نماید تو را راهِ دیدار یار
 
 
ولی قومِ غافل ز دانش ز دین 
ندیدند در آن نشانِ یقین
 
 
به شور آمد آن قوم کافر ز دین
گریزان ز ایمان و دل پر ز کین
 
 
 
ندا آمد از حضرت ذوالجلال
ستایش خدای جهان و کمال
 
 
 
 
 
یکی از بدیشان، ز اهل دیار
بریزد زمین خون اشتر ز یار
 
 
فغان از دل پاک صالح بلند 
که بیدادتان سوز در جان فکند
 
 
بگفتا: سه روزی عقاب و فغان
که آید عذاب از خدای جهان
 
 
زمین رنگ دیگر گرفت آن زمان
 نماند از خوشی‌ها دگر یک نشان
 
 
به روز نخست، روی‌شان زرد گشت
جهان پر ز ناله ، پر از درد گشت
 
 
 دگر روز، شد سرخ‌گون آسمان 
فتاد از هراس آن دیار از میان
 
 
 
به روزِ سه‌ام چهره شد تیره‌گون
که دل را نویدی رسید از درون
 
 
 
چو شب شد، سیاهی گرفت آسمان
خروش آمد از عرش بالا، جهان
 
 
 
 زمین لرزه آمد، هوا شد سیاه
در آن دم، ثمود از جهان شد تباه
 
 
نه از کاخ و خانه، مکانی بماند
نه از ناز و نعمت، نشانی  بماند
 
 
بماند آن نبی با دل پر ز درد
که پند و نصیحت به دل رو نکرد
 
رجالی"، چنین است ظلم و عقاب
که بی‌راهه گردد دچار عذاب
 
 

بخش سوم

داستان  قوم مدین

 
به نام خداوند عشق و امید
که بر هر دلی، نور یزدان دمید
 
 
سرآغاز هر کار، نور مبین
کلید نجات است از شر و کین
 

 
ستایش خدای جهان‌آفرین
که بخشد به دل نور علم و یقین
 
 
فرستاده بر مردمان این پیام
که یابند نور خدا را، مقام
 
 
شعیب آمد از حضرت کردگار
به پیغام و انذار و پند و وقار
 
 
فرستاده‌ای بود از قوم خویش
بیامد که دعوت کند خلق بیش
 
 
پیام شعیب نبی منجلی است
چراغ طریق خدا و نبی است
 
 
 
مبادا ز پیمانه کمتر کنید
که خشم خداوند گردد پدید
 

به داد و ستد عدل و انصاف دار
مکن ظلم و بیداد، اجحاف، زار

 
 
 
 
شعیب است خوش رو و هم مهربان
هدایت گر راه یزدان هر آن
 
 
 
 
 
 
ولی قوم مدین ز حق سر بتافت
که درِ ظلم و بیداد بر خود گُماشت
 
 
سراسر به بازار مکر و دغل
فریب و فساد و دروغ و جدَل
 
 
نبودند بر عدل و انصاف یار
به مردم رساندند آسیب و زار
 
 
 ز فرمان یزدان، گریزان شدند
 به ظلم و ریا دل گروگان شدند
 
 
بگفتند جمعی ز قوم مدین
 تو را نیست بر ما نه نام و نه دین
 
 
پذیرای حق بود اندک کسان
که ماندند در بین اهل زیان
 
 
 
 
 
عذاب خدا آمد از آسمان
جهان شد ز طوفان و آتش فغان
 
 
 
ز باد و ز آتش، بسوزد جهان
که گردد ز خشم خدا بی‌امان
 
 
وزیدن کند باد سوزان حق
که ماند جهانی ز حیران حق
 
 
 
 
فرو ریخت دیوار ظلم و ستم
نیامد بر آنان به جز درد و غم
 
 
بیاموز زآن قصه ی سوزناک
که بر دل نشاند غم دردناک
 
 
پس ای دل، صبور و وفادار باش
 در این ره چو رندانِ هشیار باش
 
 
 
ز ظلم و ربا، کم‌فروشی عیان
نماند ز ایمان، نه نوری به جان
 
 
عدالت بود رسم و آئین دین
رهاند تو را از عذابِ مهین
 
 
توکل چو باشد به پروردگار
ز دل رخت بندد غم روزگار
 
 
 
مپندار دنیا بود با تو یار
که جز کار نیکو ندارد قرار
 
 
به داد و ستد نیک رفتار باش
به خلق خدا همدم و یار باش
 
 
مپندار این قصه باشد گذار
بود برگ زرین در این روزگار
 
 
کلام نبی، دان کلام خداست
که سر چشمه ی مهر و نور و وفاست
 
 
 
 
"رجالی" بیاموز و آگاه شو
ز فرجام بیداد، همراه شو

 

بخش چهارم

داستان  قوم شعیب

 
به نام خداوند عرش و حکیم
جهان آفرین و خدایی عظیم
 
 
خدایی که بر عرش فرمانرواست
ز علم و ز حکمت، جهان را سزاست
 
 
نبی بندهٔ پاک و روشن‌سرشت
به مدین رسد در پی سرنوشت
 
 
شعیب است در مدین و نور جان
سخن‌های حق می‌زند هر مکان
 
 
ز نسل خلیل است آن نیک‌بخت
که بر کفر و باطل شتابید سخت
 
چو آمد به قومی که بدخو شدند
 ز عدل الهی به هر سو  شدند
 
 
نه در کارشان عدل و انصاف بود 
همه حیله و مکر و اجحاف بود
 
 
ز سودای زر چشمشان کور بود
دل از نور تقوا بسی دور بود

ز روزی بترسید، کآید حساب
که کردار بد باعثش شد عذاب
 
 
همی‌گفت با اشک و آه و نیاز
شبی تا سحر بود در سوز و ساز
 
 
مرا بر خدا تکیه است و پناه
نباشد به دل ظلم وکینه ، گناه
 
 
 
 
بدو گفت قومش: شعیبا، خموش!
سخن‌های بی‌حاصل آریم گوش؟
 
 
فکندی تو بازار ما را خراب
که شاید نبینیم آخر عذاب
 
 
 
کلامت چو گرد است و بادِ خزان
نبخشد به جان، نه صفا، نه امان
 
 
 
 
 
 
 
 
ز مردم ربودند حق بی‌صدا
 به بازار و محفل چو اهل ریا
 
 
 
شعیب آمد و گفت بر مرد و زن
ز عدل و محبت، فراوان سخن
 
 
خدا را پرستید، او پادشاست
که بی‌او جهان را نباشد بقاست
 
 
مکن کم‌فروشی و مردم فریب
که نفرین آنان تو را شد نصیب
 
 
به انصاف باید کنی زندگی
ره قرب و تقوا تو را بندگی
 
 
عذاب الهی ز ارض و سما
بر آید چو گردد جهان پر خطا
 
 
مپاشید تخم فسادِ نهان
مریزید خونِ دل بی‌امان
 
 
 
 
به انصاف باید که پیمانه زد
و گر نه، خدا ضربه جانانه زد
 
 
عذابی اگر هست، بنما به کار
مبادا به گفتار پوچت دچار
 
 
 
چو بگذشت حجت، برافروخت خشم
بدیدند آتش چو باران  به چشم
 
 
نمانده‌ست دل را پذیرای پند
ز رفتارتان گشته‌ام دردمند
 
 
نه بازار ماند و نه ثروت نه  زر
نه مکری، نه حیله، نه زرّین گوهر
 
 
مگر نیست این رزق پاک از خدای؟
چرا بر فقیران شود چون جفای؟
 
 
ستم‌پیشگان خوار و آلوده اند
ز بانگِ عدالت، نیاسوده اند
 
 
شد آن قوم در خاک ذلت، نگون
نکردند خشم خود از دل برون
 
بحق تکیه دارد "رجالی"  ز عشق
رهیده ز خود در معانی عشق
 
 
 

بخش پنجم

 

قوم یونس
 
سخن گفت یونس به قومش ز داد
به قومش ز عدل خدا کرد یاد

 
بیان کرد  یونس: جهان بی‌ثبات
مپویید جز راهِ ربّ‌السموات

 
جوابش ندادند و حیران شدند
ز گفتار او روی گردان شدند

 
نبی دل شکسته، برون شد ز شهر
نه با حکم حق، بلکه از سوز و قهر
 
 
به کشتی نشست و غمین بود و زار
ز شرم خطا، دل ندارد قرار
 
 
فرو ریخت خشم از دل آسمان
که کشتی برآمد ز امواج جان
 
 
فرو شد به دریا نبی، بی‌پناه
که رحمت رسید از خدای اله
 
 
به امرِ خداوندِ حیِّ غیور
درونِ شکم شد مکانِ حضور
 
 
در آن ژرفِ تاریک، بی‌تاب شد
ز بیمِ درون، دیده پُر آب شد
 
 
به درگاه یزدان تضرع نمود
ز اشک ندامت، دو چشمش کبود
 
 
بخواند دعا با دلی پُر ز سوز
که تسبیح گردد، شبانگاه و روز
 

خدا آن ندا را شنید از درون
که رحمت نهد بر دل رهنمون
 
 
فرستاد فرمان به ماهی به دم
 که یونس، برون آر از درد و غم
 
 
نبی را رهانید از کام خویش
رساند به ساحل چو اندام خویش 
 
 
درختی برآمد، ز لطفِ خدا
که یونس در او یافت دفعِ بلا
 
 
تنش را شفا داد ایزد به مهر
که جانش شود باز سوی سپهر
 
 
ز بنگاهِ هستی برآمد صدا
که یونس! برآ، گو پیامم رسا
 
 
بیامد نبی سوی قومش دگَر
ندایی ز یزدان، به صد شور و شر
 
 
بگو قوم خود را که یزدان یکی‌ست
نه باطل قرین  و نه ظالم ولی ست
 
 
 
 
 
چو دیدند آن چهره ی غم گسار
به لب‌ها رسید آهِ بی‌اختیار
 
 
بگفتند: یا رب ، پشیمان شدیم
ز حق دور گشتیم و گریان شدیم
 
 
 
ندای پشیمانی قوم گشت
خدا از درِ رحمت خود گذشت
 
 
ز رحمت، خدای جهان آفرین
ببخشیدشان با دل مهربین
 
 
نبی را برافراشت ایزد مقام
که شد باز گردانده با احترام
 
 
بدانید ای اهل جان و یقین
که باز است درگاه رب العالمین
 

 
اگر بنده‌ای لغزَد از ره، خطاست
ولی لطف یزدان، فراز و بقاست
 
 
به دریا اگر دل شود بی‌قرار
به یاد خدا کن، مشو غمگسار
 
به پایان رسید این سرودِ دراز
که باشد همه درس صبر و نیاز

 
 
 
اگر طالبی نور و جان و نجات
به یونس نظر کن، چگونه حیات

 
 
 
 
همان‌کس که یونس ز دریا کشید
«رجالی» ز طوفان غم‌ها رهید
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

 
 
 
 

 

 

بخش ششم


قوم یأجوج و مأجوج
 

به نام خداوندِ خورشید و ماه
که جان را دهد نور و دل را پناه

 
خدایی که داده بشر را خرد
به دانش جهان را سراسر نورد

 
یکی مرد دانا ز اهل خرد
ز داد و ز دانش، فزون از عدد
 
 
 زمین را به قدرت گرفت و به زور
شدش فخر و نخوت پدید از غرور
 
 
به هر جا که می‌رفت، راهی گشاد
ز خود رَست و مهرِ خدا را نهاد
 
 
به مغرب شد از بهر دفعِ ستم
که عالم شود پاک از رنج و غم
 
 
 
چو خورشید از دیده شد ناپدید
به چشمه‌سرا رفت و شد ناامید
 
 
در آن سرزمین، ظلم فرمان‌روا
نه عدلی نه دادی،  نه مهر و وفا
 
 
بفرمودشان: داد، آئین ماست
ستم، آفتی بر دل و دین ماست
 
 
هر آن‌کس به مردم رساند ضرر
بود در عذاب و به دوزخ مقر

ولی آن‌که با عدل باشد قرین
برد رخت نیکی به سوی یقین
 
 
به مشرق شد آن شاه دادآفرین
که گردد جهان پر ز نور مبین
 
 
در آنجا گروهی تهی‌دست و زار
ندارند جامه، نه فرش و نه کار
 
 
نگه کرد با دیده‌ی عدل و داد
که بی‌عدل، مردم نمانند شاد
 
 
ز شرق و ز غرب و ز دوران گذشت
ز کوه و ز دشت و بیابان گذشت
 
 
رسیدش میان دو کوه بلند
رهی تنگ و تار و همیشه گزند
 
 
در آنجا گروهی ز مردم به بند
گرفتار یأجوج و مأجوج چند
 
 
بگفتند: ای شاه نیکو سرشت
که از عدل تو عالمی شد بهشت
 
 
بیا سدّی از سنگ و آهن بساز
که مانیم در سایه‌اش دیر باز
 
 
بگفتا: مرا داد یزدان توان
به یاری بجنبید ای مردمان
 
 
بیارید آهن، که سازم میان
دگر بسته گردد رهِ بدگمان
 
 
 
برافروخت آتش در آن کوهسار
شد آهن چو سیلاب، جوشان و خوار
 
 
پس آنگه بفرمود مردِ هنر
بریزد مسِ را به آهن، شرر
 
 
چو شد سدّ محکم به تدبیر شاه
برآمد ز دل‌های بدخواه، آه
 
 
ولی روزی آید که بینی عیان
بریزد خدا این بنای گران
 
 
به فرمان رب، چون برآید سروش
فرو ریزد آن سد ز جوش و خروش
 
 
 
فساد آورند آنچنان در جهان
که بندد ز اندوه چشم زمان
 
 
ولی وعده‌ی حق نیاید خطا
که روشن شود چهره‌ی کبریا
 
 
 
خدا وعده فرموده بر صالحان
که آید امیری بر این کاروان
 
 
 
 
 
خدایا "رجالی"  ز فتنه رهان
ز یأجوج و مأجوج و کفر و فغان
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

 

فصل دوم

بخش اول


داستان قوم نوح

 
به نام خدا لب گشوده نبی
که آمد ز یزدان پیام جلی
 
 
صدای خروشان او از خداست
پیام الهی به مردم رواست 
 
 

 
به سوی خدای‌ خود آیید باز
که جز او نباشد کسی چاره‌ساز
 
 
به آیین پاکش دل‌افروز باش
ز زشتی و بیداد پرهیز باش
 
 
ولی قوم او، سخت لج‌باز بود
 دلی پر ز کبر و پر از راز بود
 
 
چو طوفان حق این ندا برکشید
دل اهل باطل ز جا برتپید
 

نهان کرد گوش از صدای خدا
که با عقل خامش نیاید صدا
 
 
به طعنه شنیدند آواز نور
نه گوشی برایش، نه دل را حضور
 
 
ز رحمت، صبوری‌ست راهِ رسول
به شب‌های تنهایی و دلِ ملول
 

ز هر ره نمود آن رسولِ خدا
صدای محبت، چو بوی صَبا
 
 
به جز اندکی اهل دل، در دیار
 به دل‌ها نتابد پیام و شعار
 
 
 
به یزدان چنین گفت پیغام‌بَر
که این قوم گمراه و  بی دادگر
 
 
پیامش پذیرفته شد بی‌درنگ
که آید بر آنان بلایی خدنگ
 
 
ز حق آمد آوازِ لطف و ندا
که کشتی بنا کن، ز بهر بلا
 
 
به دستان خود چوب‌ها را برید
در آن دشت خشک، آیتی آفرید
 
 
 ز هر نوع حیوان، دو تا برگزید
که نسلش بماند ز طوفان رهید
 
 
گروهی ز مردم شدندش رفیق
گرفتند راهِ هدایت دقیق
 
 
دل از کفر و تردید برداشتند
به نور یقین سر برافراشتند
 
 
ولی کافران خنده بر لب زدند
که این پیر، بر خاک، کشتی زند
 
 
ندیدند پایان آن ماجرا
که آید شبی باد و سیل و بلا
 
 
یکی بانگ آمد که طوفان رسید
ز هر سو زمین و سما را وزید
 
 
ز چشمه زمین موج برداشت سخت
فلک ریخت باران، به کوه و به دشت
 
 
به کشتی درآمد گروه نجات
به امر خدا، جملگی شد حیات
 
 
 
بگفتا پدر بر پسر ، شو سوار
که آب آید از سر، در این کوهسار
 
 
پسر می گریزد به کوهی بلند
به قصد رهایی ز آب و گزند
 
 
ولی موج طوفان بر آمد ز کوه
که جانِ پسر را گرفت از ستوه
 
 
بگفتا خداوند پاک و مبین
که فرزند نوح است بیرون ز دین
 
 
چهل روز سختی، بود در جهان
نه دریا سکون و نه ساحل هر آن
 
 
ندا آمد از حضرت کردگار 
که وقت فرود است و وقت قرار
 
 
 
 
" رجالی" حکایت کند با یقین
 کلید نجات است ایمان و دین

بخش دوم

 

داستان   قوم لوط

خدا داد لوط نبی را وقار
ز گمراهی قوم ، جان را شرار
 
 
فرستاده شد نزد قومی تباه
که بستند دل ، بر هوای گناه
 
 
چنان گشته در شهوت و حرص و آز
که شرم و حیا گشت ، دل را نیاز
 
 
چو خورشید سر زد ز برج بلند،
نبی آمد و گفتگو کرد چند
 
 
چه آید به جان شما این چنین؟
که دوری ز وصل و ز راه یقین؟
 
 
مگر نیست، زن آیتِ کبریا؟
نماد صفات جمالِ خدا؟
 
 
زنی را که روح است و جانِ جهان
چه جویید از وی، جز از صدق و جان
 
 
زن آیینه‌ی ذاتِ یار و خداست
که سرچشمه‌ی مهر و لطف و وفاست
 
 
چرا مرد را می‌کنید اختیار؟
نه رسم شرافت، نه آن افتخار
 
 
به جای زنان، میل مردان چرا؟
ز پاکی بریدید و شیطان چرا؟
 
 
جهالت گرفت آن مزار و دیار
فساد آمد و رفت ایمان ز کار

به جای عفاف، آتش افروختید، 
ز شرم خدا، جامه‌ها سوختید
 
 
ز نور خدا هر دلی رخت بست
ز قانون یزدان برید و گسست
 
 
 ز فرمان یزدان گریزان شدید
همه سوی دوزخ شتابان شدید
 
 
جهان پر ز زشتی شد و تیرگی،
ز معنا تهی گشته شد زندگی
 
سخن گفت لوط از ره دین و داد
کسی گوش جان بر پیامش نداد
 
 
خدا دادتان فرصت روزگار
که شاید شوید اهل مهر و وقار
 
به پند نبی تن ندادند جمع
دل از حق بریدند و رفتند جمع
 
 
بیامد ز یزدان سه نور از سپهر
که بگرفتشان قهر، انداخت مهر
 
 
به سیمای مرد و نکو، دل‌فریب
به خانه رسیدند، در شب غریب
 
 
 نه اینان به سودای شهوت قعود
ز فرمان حق سوی دعوت فرود
 
 
به مهمان، طمع داشت نامحرمان
  نکردید از شرم و عصمت نهان
 
 
 
 
کسی کو رود سوی افعال زشت
ببیند سرانجام خواری و کشت
 
 
 
به گمراهی افتاد افعال جمع
به باطل برفتند امیال جمع
 
 

 
خدا گفت: "لوطا! روان شو ز جا
ببر خویش و یار و رهان جان ز ما
 
 
 
همان شب ز گردون فغانی بپاست
جهان در هراس و زمین را فناست
 
 
 
 
 
نه یک خانه ماند و نه کاخ و نه گور
همه خاک شد آنچه بود از غرور
 
به فرّ و قضا شهرشان واژگون
ز ابر آمد آتش، همه سرنگون
 
 
 
ز لوط این سخن ماند در باورم
که با حق برآی و به باطل نرم
 
 
به مهمان "رجالی" رسیدی، شتاب
ز اخلاق و حکمت شود فتح باب

فصل سوم

بخش اول

 

قوم موسی
 
 
به نامِ خداوندِ والاگُهر
که راهِ سلوک است راهِ ظفر
 
 
خدایی که بر لوحِ تقدیرِ ما
نوشت از ازل، مهر و تدبیرِ ما
 
 
سخن با یقین،جرعه‌ای جان‌فزاست
که از ساغر حق، شرابی سزاست
 
 
ز شاهی که در مصر بنمود فخر
مزین به تاج و کلاه و گهر
 
 
همی گفت من پادشاه زمین
خدای بزرگم، به دین و یقین
 
 
جهان را به فرمان من استوار
شدم بر همه خلق، فرمان‌گُذار
 
 
نهان کرد هر فتنه را در درون
ز مستی رسیدش ورا سر نگون
 
 
به اصحاب  یعقوب، نوزادگان
نماند ز شمشیرشان در امان
 
 
که هر مرد نوباوه را کُشت باز
نه دانش بماند، نه بینش، نه راز
 
 
ز بیم قیامی که ممکن سزد
به بختش بلای خدایی رسد
 
 
 
دل مادران را ز آهی گداخت
زمین شد سیه، آسمان رنگ باخت
 
 
در آن روز نوزاد موسی رسید
چو نوری ز غیب اندر آن شب دمید

 

خدا گفت: ای پاک‌دل، غم مدار
ز لطف من آید بر او صد بهار
 
 
رها کن به نیل این گهر را فراز
که خیزد از او حافظی سرفراز
 
 
چنان کرد و در موج او را نهاد
که تقدیر حق، کارها را گشاد
 
 
ز بخت، آن سبو سوی دربار شد
به دستان زن، لطف دادار شد
 
 
بگفتا زن پادشه آسیه
بپرهیز از قتل و هم فاجعه
 
 
بود شاید این نیک‌دل، رهنما
شود مایه‌ی مهر و نور و صفا
 
 
 
پذیرا شود دعوت آسیه
ندانست موسی بود واقعه
 
در آغوش دشمن، پسر پرورید
دهد خلق عالم نبی را نوید
 
 
همی‌قد کشید و پسر شد سروش
به دربار ظلمت، چراغی خموش
 
 
چو دید از ستم، قوم خود در عذاب
دلش شد چو آتش، پر از خون و تاب
 
 
به مردی ز فرعونیان شد خروش
نگردد ز آن پس به ظلمت خموش
 
 
ز ترس قصاص و ز فرعونیان
به صحرا زد و دشت و کوه و دمان
 
 
ندا آمد از سوی یزدان به جان
منم خالق کوه و دشت و جهان
 
 
به فرعون نشان ده ضمیر نهان
ببر آیت حق، نه تیغ و سنان
 
 
روان گشت موسی سوی آن دیار
به عزم و توکل، به یاری یار
 
 
خداوند یکتا، تو را پند داد
به دل راه روشن، به جان از فساد
 

بدین‌سان گذشت آن نخستین پیام
که شد خوار فرعون و بیداد و دام

 
 
 
 
 
 
 
تو با دل بخوان قصه‌ی راستین
که هر واژه‌اش عشق و نور یقین
 
 
کسی کو ندارد " رجالی" یقین
نگردد رها زین ره پر گزین

بخش دوم

 

  گوساله سامری

 
برون شد نبی، موسیِ دادخواه
ز قومش جدا، سوی میعادگاه

 
چو سوی خدا شد، جهان را نهاد
به هارون، پیام خداوند داد
 
 
که ای جانشینم، بپا دار پیش
مگو با کسی کو نداند ز خویش
 
 
چو موسی ز خلوت برآمد ز طور
گروهی دچار گژی و غرور
 
 
دلش پر ز درد است و آه و فغان
که قومش گرفتار وهم و گمان
 
 
به سوی برادر شتابان برفت
غضب بر دل و جان او چیره گشت
 
 
 
 
 
فسونی عجب سامری ساز کرد
ز زرهای فرعون،سرآغاز کرد
 
 
بتی ساخت، گوساله‌ای خوش‌بیان
به ظاهر حقیقت، به باطن گمان
 
 
ز گوساله آوا چو آمد پدید
خرد را ندانست قوم عنید
 
کسی کو ندارد یقین در نهان
شود طعمه‌ی دیو وهم و گمان

بگفتند موسی، که معبود ماست
ندیدی چه نوری در آن نقشِ هاست؟
 
 
 
ولی قوم سرکش دچار غرور
ز یزدان و ایمان به کلی  به دور

 
 
بگفتند موسی: خدایت کجاست؟
بگفتا که در جان هر یک شماست
 
 
خدا را بجو در صفای درون 
نه در گاو دستی، نه آیین دون
 
 
خدا در دل پاک پیدا شود
نه در جلوهٔ زر هویدا شود
 
 
بگفت این و با خشم و بانگ بلند
برافکند آن بت، در آتش، چو بند
 
 
چو سامر شنید آن خطاب جلال
که باید شود دور، بی‌قیل و قال
 

ز موسی گریزان شد و بی‌نشان
به جایی که تنها بود ، بی‌امان
 
 
ز شرمِ گناه و ز داغِ ستم
همه سر به زیر و تن‌افکنده غم
 
 
 
همه سوی موسی شدند از هراس
که ای ناصح ما، تویی بی‌قیاس
 
 
دعا کن، که ما خسته از درد و آه
نداریم،  جز گریه‌ی شب، پناه
 
 
دعا کرد موسی به پروردگار
که ای رازدانِ شب و روزگار
 
 
اگر قوم جاهل گنه کرده‌اند
مرا از جزایش مکن دردمند
 
 
ندا آمد از لطفِ ربّ کریم
که هستم غفور و رحیم و حلیم
 
 
سپس حق فرستاد الواح نور
که آیینِ حق بود در آن سطور
 
 
به موسی عطا شد کتابی مبین
که بنوشت از حق، به خطّ یقین
 
همان حکم و آدابِ دین در نهان
که روشن کند راه شب را عیان
 
 
به قومش رسانید این لوح نور
حقیقت عیان شد، فرا سوی طور
 
بگفتا: بخوانید  آئین حق
خدا را پرستید، در دین حق
 
 
خدایی که دریا " رجالی" گسست
عدو را به طوفان قهرش شکست

بخش سوم


 

داستان گاو بنی اسرائیل

شنیدی حکایت ز قرآن پاک؟
ز گاوی که شد آیتِ اهلِ خاک
 
چو قتلی پدید آمد اندر قبیل
نبود از حقیقت نشان و سبیل
 
خدا گفت: گاوی کنید انتخاب
که در خون او هست رازِ ثواب
 
 
 
خدا کرد بر قوم موسی خطاب
که رمز نجات است این انتخاب
 
 
از این فتنه نآید نشان و اثر
که خونی به ناحق به خاک و هدر
 
 
 
ز قاتل نماند نه نام و نشان
که رازی نهان است در این میان
 
 
بگفتا خداوند عرش و مکان
به خون بقر باشد این امتحان
 
 
بگفتند: ما را چه بازی‌ست این?
چنین حکم بازی ، چه رازی‌ست این?
 
 
نباشد سخن جز به صدق و قرار
که بازی ندارم به گفتار یار

بگفتند پرسش نما از خدا
که چون است رنگش، بگو رهنما
 
 
بگفتا: نه پیر است و نه بچه‌ سال
میان‌سال و آرام ، دور از جدال
 
 
نگفتند آن را نشانش چه‌سان؟
بخوان حق‌تعالی، بگوید نشان
 
 
نبی گفت: زرد است و تابان چو روز
کند دل چو خیره که رنگش فروز
 
 
نگفتند: دل را نیامد ثبات
بپرس آن نشان را، ز رب‌الصفات
 
 
نبی گفت: نه رامِ شخم و جهاد
که پاک است از هر گناه و فساد
 
 
بگفتند: اینک سخن گشت راست
چنین گاو مقصود اندر چراست
 
 
به  زحمت چنین گاو آید به کار
که همتا ندارد در این روزگار
 
 
بکشتند گاو ی چو امر خدا
که پیدا شود رازِ آن خون‌بها
 
 
خدا گفت: زن گاو را بر بدن
برآرد ز مرده، نهان را سخن
 
 
چنان شد که مرده ز جا خاست باز
نمود آن‌که شد قاتلِ جان گداز
 
 
سخن گفت و آن‌گه عیان شد نهان 
که هم‌خوی آن زشت‌خویانِ جان
 
 
 
در آن قصه، اسرار بسیار بود
که با شک دل قوم بیزار بود

 
اطاعت ز حق گر بود بی‌چرا
  شوی برتر از عرش و فرش و ثرا

 
ولی آن‌که چون اهل تردید شد
ز نور تو افتاد و نومید شد
 
 
چو تردید گردد به‌جای یقین
نیابی تو شادی، نه نور جبین
 
 
به درگاه حق دل چو آیینه کن
ز عشق خدا جان و دل بیمه کن
 
 
نه فرمان خالق به بازی بود
نه هرگز به باطل نیازی بود
 
 
اگر پشت بر حکم یزدان شود
به چاه ضلالت، فروزان شود
 
 
بگیر این حکایت، ز قرآن به گوش
که راه خدا هست ای دل، سروش
 
 
اگر دل دهد تن به فرمانِ حق
" رجالی" شود غرقِ ایمانِ حق

فصل چهارم

بخش اول

 

 اصحاب یس
 
به نام خداوند مهر و وفا
که بخشد به دل‌ها صفا و جلا

 
خدایی که از لطف بی‌انتها
به دل‌ها نشان داد راهِ رَجا

 
برآشفت ظلمت ز نور اله
که بخشید عفوی بر اهل گناه
 
 
پیمبر بفرمود : این ماجرا
بگویم که گردد جهان را صفا
 
 
بگو قصه‌ی قوم گمراه را
که بستند بر انبیا راه را
 
یکی شهر پر فتنه و شور و شر
ز دانش تهی، غافل از راهبر
 
 
فرستاد یزدان دو پیغام‌بر
که آیند و گویند، از دادگر
 
 
 
ولی قوم کذاب خارج ز دین
پذیرا نگردید راه یقین
 
 
 
ز طغیان و کفر و دروغ و فساد
نباشد پذیرای آن حق‌نهاد
 
 
دل افسرده گردد نبی در مقام
 بگوید: خدایا! نما انتقام

فرستاد یزدان امینی دگر
که آرد ز رحمت به مردم خبر
 
 
سه تن بهر ارشاد دعوت شدند
ز وحی الهی، به بعثت شدند
 
 
بگفتند ما را هدایت بلاغ
رهایی ز کبر و ز ظلم و نفاق
 
 
نخواهیم دنیا، نه جاه و مقام
رضای خدا هست ما را مرام
 
 
شما را به توحید دعوت کنیم
به راه نجات و عبادت کنیم
 
 
 ولی قوم کافر ز حق دور شد
به شومی گرفتار و مهجور شد
 
 
 لجاجت نمودند آن قوم خوار
به نکبت فتادند در روزگار
 
در این لحظه مردی ز پاکان دهر
که پاک آمد از بند و زشتی و شر
 
 
ندا داد با شور و سوزی درون
که این ره بود راه کفر و جنون
 
 
ره انبیا راه نیک شماست
رهی غیر آن بر شما نارواست
 
 
کتک خورد با چوب و سنگ و لگد
نبودش پناهی، نه یار و مدد
 
 
 
 ولی قوم، کشتند او را چو خصم
به شمشیر و تیر و به بند و ستم
 
 
 
در آن دم که جانش به جانان رسید
 ندا سوی یزدان چو فرمان رسید
 
 
درآ در بهشت خداوند خویش
که جاوید باشی به آرام بیش
 
 
ندانست آن قوم ناسازگار
که افتاد در خشم یزدان شکار
 
 
ز یز دان برآمد شراری عظیم
که گشتند در ظلمت و ترس و بیم
 
 
زمین گشت لرزان، هوا شد سیاه
برآمد شراری ز هر سو  نگاه
 
 
نه لشکر فرستاد بر سر، خدا
نه حاجت به فرّ و نه هیبت روا
 
 
 
به یکتای دادار دل کن سپار
که با مؤمنان است پیروز و یار
 
 
نگه کن! "رجالی" چه شد زور و زر
به یک دم فرو ریخت آن نام و فر

بخش دوم

 

اصحاب سَبْت
 
به نام خداوند یکتا اله
بود چاره ساز و امید و پناه

 
خدایی که دریا و هامون و کوه
بود جلوه‌ای از جلال و شکوه

 
زمین را ز لطفش قرار آمدست
ز عطر وجودش بهار آمدست

 
بفرمود بر قوم موسی پیام
که بیرون شوید از فریب و ز دام
 
 
یکی روز بستند عهدی به سخت
که «سبت»ش لقب شد، به فرّ و به بخت
 
 
 که این روز مخصوص پروردگار
نه جای تجارت، نه جای شکار
 

در آن روز دل را طهارت کنید
 ز کار جهان دست از دل برید
 
 
در آن روز باید عبادت کنید
ره بندگی را سعادت کنید
 
 
نگردد در آن روز کار و تلاش
عبادت نما، ترک کسب و معاش
 
 
 
چو دریا بد آنجا نه کوه و کمند
نه راهی به ساحل، نه کشتی، نه بند
 
 
صیادی و ماهی‌گری کارشان
که دریا بُود کسب و بازارشان

ز حکمت، در آن روز سَبْتِ مُبین
ز دریا برون شد چه صیدی وزین
 
 

 
پدید آمد آن روز ماهی به تور 
جهان پر شد از شور و شوق و سرور
 
 
در ایّام دیگر نه ماهی به تور
 که دریا بُد آن روز خالی ز شور
 
 
 
چو دیدند ماهی در آن روزگار
به دل شد هوای گنه آشکار
 
 
که دامی فکندند آن قوم دون
به فتنه فتادند، با صد فسون
 
 
به جمعه نهادند توری چو دام
که صیدی برآرند پنهان ز عام
 
 
به ظاهر نباشد خطا سهمگین
تخطی شود حکم یزدان و دین
 
 
به ناگه برآمد ز گردون بلا
که آتش فکندند بر ماجرا
 
 
ز قدرت به پستی فتاد آن گروه
ز انسان جدا گشت شأن و شکوه
 
 
چو بوزینه گشتند آن قوم دون 
ز طغیان فتادند خوار و زبون
 
 
نه نامی نه نسلی در این روزگار
گنه کردشان زار و بی‌اعتبار
 
 
 
خدا گفت: این آیت کبریاست
که آیینه‌ی عدل و قهرِ خداست
 
 
 
 
مکن حیله در دین و فرمان ما
که باطل شود مکر و گردد بلا
 
 
چنین است تقدیر اهل گناه
که در آتش قهر و گردد تباه
 
 
 سه فرقه شدند آن زمان در دیار
یکی گم‌ره و دیگر اهل وقار
 
 
 
ز کردارشان شد  گروهی تباه
که آمد ز قهر خدا، رنج و آه
 
 
به پایان رسید این پیام کهن
که باشد مرا قبله آن ذوالمنن
 
 
مکن ترک فرمان حق، ای خرد
که دل بی‌هدایت به ظلمت رود
 
 
 
ز طغیان و عصیان "رجالی" بسوز
به دریای توحید، دل را فروز

بخش سوم

 


 

 اصحاب الرَّس

 
 
به نام خداوند جان و خرد
سخن را به ژرفای معنا بَرَد

 
خدایی که افلاک را روشنی
دهد مُلک را جان و هم ایمنی
 
 
ز قدرت پدید آمدش آسمان
ز حکمت، زمین گشت آرام‌جان

 
نهاد از کرم چشمه و جویبار
ز لطفش زمین شد پر از لاله‌زار
 
 
برانگیخت مردی ز نسل بشر
که بنمود آیین حق در نظر
 
 
به قومی رسید از ورای نظر
که بودند در بندِ جهل و خطر
 
 
درختی پرستید آن قوم دون
که راندند حق را ز دل‌ها برون
 
 
درختی پر از سایه و برگ و بار
که ربّش شمردند با افتخار
 
 
چو آمد نبی، آن امین خدا
بگفتا ره شرک باشد خطا
 
 
پرستش سزاوار آن داور است
که جان و خرد را پدید آور است
 
 
نبی گفت: ای قوم غافل ز نور
نهادید دل را به شرک و غرور
 
 
 
خدایی که جان داد و لطفش سزاست
سزاوارِ حمد است و شکر و رضاست
 

بترسید از خشم پروردگار
ز طوفان قهرش، ز رعد و شرار
 
 
 
 
ولی قوم، در کبر و نخوت شدند
دچار غم و درد و ذلت شدند
 
 
بگفتند: این مرد، افسونگری‌ست
که آتش‌نهاد است و خیره سری‌ست
 

سخن‌های او ریشه در آذر است
که شیطان ز آتش، نه از گوهر است
 
 
نبی گفت: من حامل نور دوست
رسالت، ز عشق و عنایت، ز اوست
 
 
 
چو حق گفت و افتاد آتش به جان
ز کین برکشیدند تیغ و سنان
 
 
کشیدند روزی نبی را به چاه
که آسان شود راه ظلم و گناه
 
 
فکندند او را به چاهِ سیاه
که آکنده از درد و بیم و تباه
 
 
نبی در دل چاه گفتا: اله!
تو دانی به دل دارم امّید و آه
 
 
نبی را در آن ظلم، حق یار بود
بر او مهر و لطفش پدیدار بود
 
 
ولی قوم، نشنید آن راز جان
ز کین شعله افروخت، از دودمان
 
 
در آتش بود آن دل‌افروز پاک
که می‌برد از جان، غم و اصطکاک
 
 
خدا گفت: ای آسمان، بی‌امان
بسوزان ستمگر، به دوزخ روان
 
 
نماند نه باغ و نه سبزه، نه آب
نماند جز آوای درد و عذاب
 
 
درختی که معبودشان بود یار
بسوزد تماما به قهر و ز نار
 
 
 
 
ببارید آتش ز گردون فراز
بسوزاند آن قوم پر شر و راز
 
 
 
 
 در این قصه باشد هزاران پیام
که جز اهل دل را نیاید به کام
 
چو خشم خدا شد " رجالی" عیان
شود کوه و صحرا ز داغش فغان

بخش چهارم

 اصحاب  اعراف

 
به نام خداوند خورشید و جان
که از عشق او شد هویدا جهان

 
خدایی که بخشنده‌ی نور و جان
خدایی که داناست بر هر نهان

 
زمین را بفرمود تا شد قرار
فلک را به گردش در آورد یار
 
 
سپهر از جلالش درخشان شود
به حکمش فروغ از دلِ جان شود
 
 
 
به روزی که جان‌ها شود آشکار 
بر افتد ز رخسار هر پرده‌دار
 
 
به نفخی که خیزد ز صورِ ملک
بلرزد از آن ناله، عرش و فلک
 
 
زمین لرزه شد، کوه‌ها شد غبار
فلک شد نگونسار، در کارزار
 
 
 
گروهی روان سوی جنّات و نور
به کام دل و جان و بهجت، سرور
 
 
 
گروهی دگر در میان عذاب
که پیوسته بودند در اضطراب
 

در آن‌سو، نواهای شادی و شور
در این‌سو، خروشِ شرار و فُتور

ولیکن گروهی میان دو راه
نه در باغِ رحمت، نه در رنج و آه
 
 
به اعراف خوانند آن جای‌گاه
که باشد میان بهشت و بلا
 
 
به سیمای هر کس نگه می‌کنند
به میزان کردار، ره می‌ برند
 
 
نه آتش گرفتند، نه شادمان
نه دور از امیدند و نه در امان
 
 
در آن دم که گردد قضا آشکار
برون آید آن مهر در انتظار
 
 
خداوند ما راست داور بود
نه یار ستم، بلکه یاور بود
 
 

وگر کرد ما را به اعراف راه
ز ما خواست مهر و وفا با نگاه
 
 
به اعراف باشد نگاه و ندا
که ای مردم! این است فرمانِ ما
 
 
نه خورشید تابان، نه شب در پناه
همه منتظر، چشم در چشمِ راه
 
 
 
به یزدان، که بیند نهان و عیان
بداند ره ظلم و نورِ جهان
 
 
 
چرا کِشت ما بی‌ثمر گشته است؟
چرا آتشی بر جگر گشته است؟
 
 
 
نه دوزخ، نه جنت ترا در خور است
نه شادی، نه حسرت، ترا در بر است
 
 
 
به اعراف، باشد ندا سوی یار
که کی آید آن حکمِ پروردگار
 
 
نداریم یاری، جز او در جهان
که بردارد از ما، غبار گمان
 
 
ز طغیان و کبر و ز خشم و غرور
 نماند در این دل نشانی ز نور
 
 
ندا آمد از حضرت کردگار
مزن دم، که عدلم بود استوار

 
اگر آهِ شب گیرد از دل سرود
گشایم درِ عفو بر هر وجود
 
 
نه من در گناهت نهم شعله‌زار
که خود در خود افتاده‌ای بی‌قرار
 
 
اگر سجده گردد ز دل با ندام
شود سایه‌ام بر شما مستدام
 
 
 
 
 
بدان ای "رجالی"، ره ذوالجلال
بود پاکی نفس و طی کمال

بخش پنجم

 

اصحاب  الاُخدود

 
به نام خدای جمال و جلال 
که بندد به بیداد، راه کمال
 
 
خدایی که عالم ز نورش پُر است
دل هر که دارد صفا، مهتر است
 
 
خدایی که بخشد عطا بی‌حدود
به درگاه او نیست جز مهر و جود
 
 
جهان را ز حکمت بنا کرده است
به هر سو نشان از خدا کرده است

 
ولی در دل چرخ نیلوفری
برآید شرر از دلِ کافری
 
 
یکی شاهِ خودرأی و خودکامه بود
که از ظلم و بیداد افسانه بود
 
 
به مردم چنین گفت با افتخار
منم خالق خلق و خود کردگار
 
 
 
دلش پر ز نخوت، زبانش فریب
نخواند دلش نام پاک حبیب
 
 
دلش خالی از مهر و یادِ خداست
نه در جان صفا و نه در لب وفاست

سپاهی گران داشت ، قدرت فزون
ز حکمش فرو ریخت، تخت و ستون
 
 
ز بیمش نیاسود دل از عذاب
نبودند جز در غم و اضطراب
 
 
به ظاهر سرافراز و پیروز گشت
ولی در درونش شب افروز گشت
 
 
ستمگر نماند، به انجام کار
شود خوار و خاموش، در روزگار
 
 
در آن شهر، نوری پدیدار گشت
دل مردمان را به دیدار گشت
 
جوانی، خردمند و روشن‌ضمیر
که می‌دید در جان، چراغ منیر
 
 
به دل مهر حق داشت، نورِ یقین
به لب آیت حق برآمد ز دین
 
 
 خدا را پرستید با نور و داد 
پذیرا نگردید، ظلم و فساد
 
 
ز اسرار غیبی خبر داشت او
زبان را به حکمت برافراشت او
 
 
چو بشنید شاه آن خروش و خبر
دلش پر ز کین شد، چو دریای شر
 
 
بفرمود شاه: ای جوانِ فریب
بگو کیست پروردگارت، قریب؟
 

جوان گفت: پروردگارم خداست
نه تو، ای ستمکارِ خود خواه و پست
 
 
گروهی تمایل به شرع  مبین
به دل آتشی شد شه و خشمگین
 
 
یکی خندق ژرف ایجاد کرد
ز آتش پر و ظلم و بیداد کرد
 
 
 
بگفتا: که هر کس خدا هست یار
به خندق بسوزد ز خشم و به نار
 
 
ندانند اینان که ربّ جهان
نظاره کند حال و فعل و زبان
 
 
به یک لحظه گشتند آن بدگمان
ز تختِ ستم بر زمین و نهان
 
 
نماند از ستم، تخت و تاج و جَلال
فرو ریخت بُنیاد ظلم و زوال
 
 
به جا ماند ایمان و مردانگی
به جا ماند از صبر، فرزانگی
 
 
به پایان رسد قصه‌ی سوز و آه
که عبرت شود ظلم و بیداد شاه
 
 
بشد شعله‌ها مایه‌ی فتحِ جان
رجالی سراید ز عشقی نهان

بخش ششم

 

اصحاب الجنه

 
به نام خدای جلال و شکوه
که بخشد عطا را، به قلب و به روح
 
 
به اسم خداوند خورشید و ماه
که بخشنده‌ی رزق و بخشنده‌ راه
 
 
خداوند عدل و خدای وفا
که بنشاند آتش به باغ جفا

 
ز حکمت دهد فیض بر اهل جان
که بنمایدت راهِ نور و نشان
 
 
یکی قصه از اولیایِ خدا
سرایم به شعر و رضای خدا
 
 
من این قصه گویم به اهل نظر
که احسان بماند، نه مال و نه زر
 
 
که آمد در آیات فرقان پاک
بود پند آن، زنده و تابناک
 
 
در آن دهر، مردی خداترس بود
که اعمال او عبرت و درس بود
 
 
ز باغی پر از میوه و سبزه‌زار
نوایی ز رحمت بود آشکار
 
 
چو می‌چید هر سال از آن باغ بار
ز بخشش شد او یار بی‌یار و یار
 
 
خدا شاد از آن دل‌نواز و کریم
زمین شد ز بخشش چو باغ نعیم
 
 
درختان پر از برگ و بار و صفا
زمین پر ز سبزه، ز لطف خدا
 
 
در آن باغ، شاخه پر از میوه شد
ز صد نعمت حق، همه چیده شد
 
 
 
پس از مرگ آن باغبانِ دلیر
نماند نشاطی ، نماند عبیر
 
 
بگفتند: دیگر عطا را چه سود؟
که دنیا بود جای کوشش، نه جود
 
 
یکی گفت: ما این زمان وارثیم
نخواهیم کس را شریک و سهیم
 
 
 
سحر گه چو آمد، ز خواب آمدند
به سوی درختان ، شتاب آمدند
 
 
نخواهیم چیزی برد کس ز باغ
که این مال ما شد، نه راه و چراغ
 
 
 
 ندانند هر لحظه چشم خدا
 بود ناظر و واقف از حال ما

چو اصحاب الجنة ندیدند فقر
خدا زد شراره به نعمت، ز قهر
 
 
 
ز طوفان و صاعق، ز آتش، شرر
در آن باغ زد شعله‌ی بی‌خبر

 
 
 
 
 
 
ندیدند زآن سبزه و برگ و بار
فقط بود ویران و خاموش و زار
 
 
یکی گفت: ما را چه آمد به سر؟
نه باغی، نه نعمت، نه زیبا نظر
 
 
 
خداوند، ما را بدین‌سان گرفت
ز ما نعمت و باغ و بستان گرفت
 
 
ز آه فقیران و درماندگان
چنین شد که نعمت نماند امان

 
چو بخشش نکردند بر مستمند
خدا نعمت از خوان ایشان بکند
 
 
اگر بی‌حیایی شود آشکار
زند آتشی بر سرِ نابکار
 
 
اگر شکر نعمت ندانید راست
ز دست شما نعمت آید به کاست
 
 
که دنیا سراسر بود امتحان
چه با درد و محنت، چه با بوستان

 
 
 
 
چو توبه کنی و ببخشی عطا
بیابی " رجالی" ، هزاران نوا

بخش هفتم

 اصحاب کهف
 
به نام خداوند روح و روان
صفابخشِ جان و شفایِ نهان
 
 
خدایی که جان آفرید از عدم
به خاک سیه داد جان و کرم
 
 
سخن از جوانان پاک و بصیر 
که گفتند: حقّیم و پاک و دلیر
 
 
دلِ خسته‌شان سوی دادار گشت
زِ شرک و زِ بت‌خانه بیزار گشت
 
 
 
خدا هست ما را امید و پناه 
بر او تکیه کردند در شامگاه
 
 
در آن شهر، شاهی ستم‌کار بود
دلش خالی از مهر دادار بود
 
 
ولی دل‌سپیدان روشن‌ضمیر
 شدند از رهِ باطل، آماج تیر
 
 
یکی گفت: یاران! دیاری رویم
زِ آشوبِ دوران، به غاری رویم
 
 
دگر گفت: با ظلم، دل یار نیست
که جز حق، سزاوار دیدار نیست
 
به پیمانِ پاکِ خدایی شدند
زِ هر بندِ دنیا رهایی شدند

جهان تار و پر فتنه از ماجرا
فقط نورِ حق ماند، باقی هَوا
 
 
 
به شب، بی‌خبر، سوی صحرا شدند
زِ دنیا گسستند و تنها شدند
 
 
 
زِ دنیای ظلمت، به نور آمدند
به خلوتگهِ راز و شور آمدند
 
 
نشستند در غار و سر بر زمین
به یادِ خدا، با دلی آتشین
 
 
دعای جوانان، دعای شبان
چراغی زِ لطفِ خدای جهان
 
 
شدند آن دلیران به خوابی دراز
که جز دادگر کس نداند ز راز
 
 
گذشت آن زمان، سال‌ها در خموش 
فقط مهرِ یزدان بُد آن‌جا سروش
 
 
زِ خوابِ درازی شود جان رها
 ندانست کس آن شب از روزها
 
 
یکی گفت: دیگر توان نیست ما
کسی نان بیارد، نمانَد قوا 
 
 
 
یکی سکه برداشت، با شوق جان 
برون رفت، پنهان، به سوی نشان
 
 
 
چو آمد به بازارِ کسب و قرار 
ندید آنچه باید، زِ عدل و وقار
 
 
 
نشان داد سکه، به بازارگاه 
زِ حیرت، برآمد خروش و نگاه
 
 
 
که این چیست؟ از عرش بالا نشان؟ 
چه دارد در آن سکه، رازِ نهان؟
 
 
بگو از کجایی؟ کدامین دیار؟
که گویی زِ عهدِ خلیل و نگار
 
 
جوان گفت: ما از تبارِ قدیم
نه گنجی به کف، نی دلی پر ز بیم
 
 
بیامد گروهی، به شوقِ نجات
به غاری که یاران دین‌ و ثبات
 
 
ازِ آن پس شد آن غار، جایی شریف
به یادِ دلیرانِ پاک و عفیف
 
 
 
بنایی به پا شد در آن روزگار
به نامِ دلیرانِ بی‌خوف غار
 
 
چه زیباست قرآن، چه نیکو بیان
" رجالی‌ " حکایت کند بر کسان 

 

بخش هشتم

  اصحاب  فیل
 
 
ابرهه با لشکر فیل و سپاه
کرد رو سوی حرم، با خشم و جاه
 
 
ساخت در صَنعا بنایی در یمن
کاخی از زر، پُر ز نقش و پُر سَمن
 
 
گفت: این، آیت‌سرای ایزدی‌ست
کعبهٔ پیشین، دگر شایسته نیست
 
 
خلق، رو کرده‌ست سوی آن مکان
نام آن، بالا گرفته در جهان
 
 
 کرد مکری پُر ز تزویر و دغا
ساخت محرابی نمونه از طلا
 
 
دید آن تدبیر بی‌حاصل فتاد
دل به کعبه، سینه‌ها لبریز باد
 
 
خشمگین شد، نعره زد: ای مردمان
می‌کَنم این خانه را ویران چنان
 
 
کرد لشکر را مهیّا در نبرد
هیچ رحمی بر خلایق او نکرد 
 
 
در دل لشکر، قوی فیلان بود
صف‌شکن در حمله‌ و میدان بود
 
 
ره سپردند از یمن تا سوی شام
 بر سر هر قافله بستند دام
 
 
مکه شد اشغال و مردم بی‌پناه
خسته از بیداد و در چنگ سپاه

کعبه در پیش و دل از کینه پر است
لشکر فتنه نمادش خنجر  است
 
 
داد پیغامی به مردم مرد پیر
جملگی تسلیم  یا جنگ و اسیر؟
 
 
گفت عبدالمطلب، اندر جدال
کعبه را باشد خدایی بی‌مثال
 
 
رزم فیل و کعبه بر دوش خداست
من خدایی دارم، او خود پادشاست
 
 
ابرهه گفتا خداوندت کجاست؟
وهم باشد این سخن، باور خطاست
 
 
 بامدادان داد فرمان حمله را
تا بجوشد خشمِ لشکر چون بلا
 
 
ناگهان آمد صدایی سهمناک
در فضا پیچید بانگی تابناک
 
 
مکه  پر گردد ز فوجی پرخروش
مرغ هایی از فلک، پر جنب و جوش
 
 
هر یکی سنگی ز سجّیلش به چنگ
بر سر قوم ستم بارید سنگ
 
 
 
سنگ‌ها همچون شراری شعله‌ور
سوختند آن لشکر ظلم و شرر
 
 
ابرهه افتاد چون برگ خزاں
تن پر از درد و دلش شد بی‌امان
 
 
هیچکس را ز آن سپاهِ پرغرور
راهِ برگشتن نماند, ز آن عبور
 
 
کعبه ماند و نام آن در این خطر
قبله گاه مسلمین تا روز حشر
 
 
چون حرم از فتنه‌ها شد بی‌غبار
دل به افلاک حقیقت گشت یار
 
 
سال فیل آمد، ولی معنای آن
شد چراغ راه جان‌های نهان
 
 
زاده شد در مکه، ختم‌المرسلین
آفتابِ معرفت، آن بهترین
 
عالمی از فیض او آغاز شد
کعبه هم در سایه‌اش ممتاز شد
 
 
قصه ی فیل و حرم افسانه نیست
درس توحید است،آن بی پایه نیست
 
 
هر که با حق بست پیمان از درون
نیست در دنیای ظلمت سرنگون
 
 
 
 
 
 
 
قبله شد آن خانه تا روزِ قیام
در پناهِ حق، " رجالی" هر مَلام

فصل چهارم

بخش اول

داستان قابیل و هابیل

 
به نام خداوند مهر و صفا
خداوند عدل و خدای وفا

 
که با نور خود سازد او آشکار
نهادش به گفتار و فکرت قرار

 
ز خاک آفریدش به نفخه ز جان
که شد مایه‌ی عقل و مهر و نشان
 
 
چو آمد به دنیا، ز لطفِ نهان
زنی بردبارش شد آن هم‌زبان
 
 
دو فرزند دادش، یکی باوفا
دگر، پر ز نیرنگ و مکر و ریا
 
 
یکی بود هابیل و نیکو سرشت
که هرگز به دل کینه‌ای را نکِشت
 
چرا پیشه او بود در کوه و دشت
دلش خالی از کینه و بغض گشت

دگر بود قابیل و اهل فساد
نباشد چو هابیل، روشن نهاد
 
 
 زراعت بود پیشه و سخت کوش
دلش پر ز کینه، چو آتش، خروش
 
 
زبان چون گشودند در انتخاب
نه میزان بُد آنجا، نه عقل و صواب
 
 
که قابیل خواهان دختی نکو
ولی حکم یزدان بدش، منع او
 
 
چو در بند شیطان گرفتار شد
به دام هوا، دل پر آزار شد
 
 
بگفتا: نخواهم چنین بندگی
که باشد سزاوارشان زندگی!
 
 
پدر گفت: با حق بود داوری
ز نیکان بماند به جا سروری
 
 
بگفتا که هر یک ز اموال خویش
ببخشد به در گاه حق، مال خویش
 
 
گزین کرده هابیل، قوچی سترگ
اجابت نمودش خدای بزرگ
 
 
 
ز گندم گزین کرد قابیل و چید
نهاد آن به درگاه و پاسخ ندید
 
 
 
به هابیل گفتا ز بغض و حسد
 نباشد امید و حیات و مدد
 
 
جوابش چنین داد آن مرد پاک
که: یارب! نگهدار ما را ز خاک
 
 
زند سنگ سختی به هابیل او
شود کشته، آن بنده‌ی نیک‌خو
 
فتاد آن برادر به خاکِ سیاه
شد آغاز ظلم و نخستین گناه
 
 
 
 
فتاد آن برادر ز درد و ز خون
بگفت: ای خداوند! بنما تو چون
 
 
که این فتنه را در زمین کم کنی
دل از کین و خشمش تو بی‌غم کنی
 
 
جهان گشت تاریک و دل‌ها فسرد
که آدم به سوگ جگرگوشه مرد
 
 
 
تنش ماند بر خاک و شد شرمسار
نداند در آن لحظه راه گذار
 
 
نگه کرد قابیل بر پیکر ش
ندید آن‌چنان مرگ در منظرش
 
 
 
فرستاد یزدان، ز رحمت کلان
یکی زاغ را، تا دهد او نشان
 
 
ز خاک زمین، روی مردار کرد
نمود آنچه باید، به کردار کرد
 
 
 
به ناله بگفتا که رسوا شدم
ز قرب تو نزد خدا وا شدم
 
 
" رجالی" ، نجات تو در زندگی
خلوص است و ایمان، تو را بندگی

بخش دوم


 

 داستان قارون
 
به نام خداوند نور و یقین
خرد را نگهبان و دل‌آفرین
 
 
که بخشید دانش به آدم ز نور
ز علمش فروغ آمد اندر دهور

 
یکی مرد بود از تبارِ کلیم
ز اولاد یعقوب و قومِ سلیم
 
 
به نامش شد آفاق زیر و زبر
که قارون شد آقای گنج و گهر
 
 
نبودش به دل، هیچ جز گنج و زر
ز دولت، برآمد غرور و خطر
 
 
همه گنج او در زمین جای داشت
که کس را بدان، دیده‌ای برنواشت
 
 
کلیدش به دوش گروهی گران
بُدی بارشان رنج روح و روان
 
 
 
چنان شد که مردان زورآوران
ز بار کلیدش ، کمر ناتوان
 

چو قارون بدید آن همه دستگاه
برآمد به کبر و به فرّ و به جاه
 
 
به مردم بگفتا: منم بی‌نیاز
که گنج است ما را فزون از نیاز
 
 
بگفتند مردم: ز یزدان سپاس
ببر، تا نگردی به محنت، هراس
 
 
بگفتا: چه یزدان، چه پیمان، چه مهر؟
منم آن که دارم ز دانش سپهر

نه یزدان مرا داد گنج و مقام
که خود بردم از دانش و زور و نام
 
 
ز کفرِان نعمت، به طغیان رسید
به کبر و به بیداد و عصیان رسید
 
 
ز دارائیش فخر چندان نمود
چو خورشید زرین نمایان نمود
 
 
همه خادمان، جمله حیران شدند
ز حیرت، برون از خود و جان شدند
 
 
چو فرعون به تخت بلندی نشست
به طغیان و کبر و ستم دل ببست
 
 
چو مردم بدیدند آن تاج و تخت
ز حسرت بسوزند از رنج و بخت
 
 
بگفتا یکی خوش به مال و منال
شود موجب عز و رشد و کمال
 
 
ولی مرد حق گفت: ای بینوا
چه سود آیدت زین دیار فنا
 
مبادا که گویی: منم پادشاه
ز فخر و ز مال و ز تخت و کلاه
 
 
 
جهان بگذرد، کار و کوشش بماند
ز دانا و پرهیز، جوشش بماند
 
 
چو بالا نشسته ز کبر و غرور 
ندایی رسیدش ز دادار و نور
 
 
بفرموده حق، زمین جان گرفت
ز قارون، همه گنج و سامان گرفت
 
 
 
زمین را بفرمود تا بر شکافت
غرور و ریا و ظواهر شکافت
 
 
فرو ریخت قارون و گنج و سرای
نماندش نه گنج و نه بخت و بقای
 
 
فرو برد گیتی، همه کاخ و گنج
نماندش نه جان و نه جام و نه رنج
 
 
نه یاری، نه فرزند، نه آشنا
که باشد پناهش در آن ماجرا
 
 
 
ز قارون بماند حکایت به جای
که با زر نماندش نه نام و نه پای
 
 
 
بدان ای "رجالی" ، که مال حرام
شود دام نفس و بُوَد زهرِ جام

بخش سوم

 

داستان حضرت خضر

 
به نام خداوند عزّ و جل
که جان را دهد نور عقل و عمل
 
خدایی که از لطف و فیض مدام
دهد زندگی را صفا و نظام
 
 
خدایی که بر هر دلی آشناست
کلید گشایش، رهایی، صفاست
 
خدایی که بخشنده و مهربان
پناه دل خسته در این جهان
 
کجا عقل ما می رسد بر مقام؟
که او را نگنجد به وهم و کلام

 
 
 
نه محتاج فرمان، نه دربند چَند
خدای یگانه، عظیم و بلند

 
به یک "کن" پدید آورد آسمان
زمین و شب و روز و هم اختران
 
 
ز موسی شود یک سوالی عیان
که  داناتر از تو بود در جهان؟
 
 
نبی گفت: دانش مرا هست بیش
که داناتر از من نجویی به پیش
 
 
بگفتا خدا این مباهات چیست؟
ز آگاهی و دانش و علم نیست

یکی بنده دارم بر اطرافِ رود
که دل سوی وصل خدا می‌ ربود
 
 
ز ظاهر نبیند کسی حال او
خدا داند اسرار و اقوال او
 
 
نشانش، یکی ماهیِ مرده بود
که زنده شد و سوی دریا نمود
 
 
ببر ماهی مرده با خویشتن
ببینی در آن چشمه راز کهن
 
 
چو آن‌جا شدی، ماهی‌ات جان گرفت
به دریای هستی شتابان گرفت
 
 
نبی چون شنید آن پیامِ خدا
شد آماده‌ی سیر و رهِ با صفا
 
 
 
چو ماهی، زِ زنبیل جَست از نهان
به دریا شد و گم شد آن در میان
 
 
 
چو آمد نبی تا به فصلِ قرار
بدید آن ولی، مستِ ذکر و وقار
 
 
 
دو بحرِ یقین و صفای فغان
درآمیخت با نغمه‌ی عاشقان
 
 
نبی گفت: یا عبد رب العباد
ترا خواهم از جان، نه از روی داد
 
 
تو دانی زِ علـمِ خدا چیزها
که من بر نیابم در آن رازها
 
 
بگفت آن ولی: تو نخواهی توان
که با من روی بر رهی بی‌فغان
 
 
نهان است کارم، پر از رمزو راز
تو گر صبر داری، شوی چاره‌ساز
 
 
بگفتش: چون آیی به دنبال من
مپرس از کسی، تا که گویم سخن
 
 
پذیرفت موسی، شد آموخته
که آید به ره با دلی سوخته
 
 
نبی رفت با او در آن بیکران
به دریا و صحرا و راه نهان
 
 
برون آمدند آن دو یارِ حکیم
که کشتی شد آغازِ رازِ عظیم
 
 
زِ خضر آن ولی، شد جدا در طریق
ولی ماند در جان موسی، دقیق
 
 
 
 زِ خضر آن ولی، دست برداشت باز
که دانست حکمت، نهان است و راز
 
 
 
جهان پر زِ رمز است و رازِ نهان
که بی‌اذن حق، کس ندارد توان
 
 
در این قصه سرّی‌ست از کردگار
" رجالی" زِ حق یافت قدر و وقار

بخش چهارم

 

داستان ذبح اسماعیل

 
چو خورشید توحید در جان دمید‌،
خلیل خدا دل ز یاران برید
 
 
شنید از جهانی دگر  ذکر یار
ندا آمد از حضرت کردگار

 
به رؤیا بدید آن پدر راستین
که فرزند خود را کند ذبح دین
 
 
بر آن شد که فرمان حق را دهد
نه چونان که دل‌دار زآن می رهد
 
 
 
بدو گفت: "ای جان بابا، خطاب
که دیدم ترا ذبح کردم به خواب
 
 
بگفتا: چنان کن که امر خداست
که اجرای فرمان ز ایمان ماست
 
 
پدر، دل بریده ز مهر پسر
پسر گشته تسلیم امر پدر
 
 
برفتند با سوز و دل با شتاب
که فرمان یزدان بُوَد فتحِ باب
 
 
زمین گشت گهواره‌ی امتحان
زمان شد میاندارِ خوف و امان
 
 
کشید از نیامش خلیلِ خدا
که بگذارد از حلق، تیغِ قضا
 
 
برآید ز دل، بانگِ وصلِ نهان
فرو ریزد از عرش، فیضِ اَمان
 
 
 
ولیکن ز پروردگارِ جهان
برآمد پیامی ز عرش و عیان

فرود آمد از عرش حیوان پاک
که سازد ره عشق یزدان ملاک
 
 
ز تسلیم و ایمان آن پاک‌زاد
خدا درس عشق و وفا را نهاد
 
 
بگویم کنون شرح این ماجرا
که جز با تجلّی نشد برملا
 
 
چو تمثال فرزند از  دلبری‌ست
که باید بریدش، اگر بندگی‌ست
 
 
خلیل است آن دل که عاشق شود
ز هر آنچه غیر است، فارغ شود
 
 
ذبیح است آن کس که باید برید
به تیغ محبت، ز دل برکشید
 
 
منای درون است محراب عشق
که آن‌جا کند عشق، اسباب عشق
 
 
ببُر بندِ تن را به تیغ شهود
بزن چاک این پرده‌ی تار و پود
 
 
از آن ذبح شد عید قربان پدید
که جان را کند پاک و دل را سپید
 
 
که آن ذبح ظاهر، به آن گوسفند
نمودی ز عشقی رفیع و بلند
 
 
چو نفس است در بطن جان و نهان
که باید بریدش، به تیغ امان
 
 
اگر عقل گردد به تسلیم یار
ز خود می‌بَرَد دل، به سوی نگار
 
 
چو از خویش بگذشتی، آمد وصال
که در بی‌خودی، زنده گردد خیال
 
چو عشق آمد و عقل قربان شود
به میدان جان، دل نمایان شود
 
 
اگر دل‌سپاری به آیین حق
شود عید تو عید تمکین حق
 
که عید است، یعنی گذشتن ز خویش
گذاری  سر و جان به رفتن ز خویش
 
 
مکن قصه را بند و زندانِ خویش
مبادا دلت بندِ دامان خویش
 
بکوش ای" رجالی" به راه نبی 
بود راه  یزدان و مولا علی

 

بخش پنجم

 

داستان  ابلیس
 
 
به نامِ حقیقت، نهان در عیان
که جان آفرید و فروزان جهان
 
 
 
 
 
خدا بود و پنهان ز چشمِ جهان
 جهان بی‌نشان و خدا جاودان
 
 
نبود آن زمان نور و ظلمت پدید
 نه کوه و نه صحرا، نه راهی امید
 
 
پدید آمد از نور یزدان جهان
 ز حکمت برآید نظامی عیان
 
 
 
ملائک بود در صفِ قدس، پاک
نه در دل هوس، نه به جان اشتراک
 
 
در آن جمع، موجودی از نار بود
که مأمور خلقت به گفتار بود
 
 
 
 نه از جنس نور و نه از خاک و آب
ولی در تجلی، ورای حجاب
 
 
ز آزرم و زهدش پدیدار گشت
 که در جمعِ قدسی سزاوار گشت
 
 
فرشته‌نما بود، اما نه پاک
ز آتش برآمد، نه از آب و خاک

چو حق خواست آدم پدید آورد 
ز خاک و ز روحش نوید آورد
 
 
ز خاکش سرشت و روانش دمید
در او جوهر عقل و جان آفرید
 
 
در آن خاک، نوری فروزنده شد
که با جوهر عشق، زاینده شد
 
 
سپس آدم آمد به فرمانِ دوست
ز جان آفریدش، عنایت ز اوست
 
 
به او کرد تعلیمِ اسم و صفات
که گنجی‌ست در پرده‌ی ممکنات
 
 
ملائک چو دیدند آن جلوه را
به سجده شدند از سرِ صدق و جا
 
 
ز کِبر آمد آن بانگِ شیطان دون
نکرده است سجده، شد از حق برون
 
 
خدا گفت: ای عابد ناسپاس!
ندیدی که کردم تو را از خواص؟
 
 
بگفتا: کجا آتش افتد به پای؟
که با خاک گردد، شود خاک‌سای؟
 
 
من آتش‌سرشتم، بلند از شرر 
چرا خاک پیکر، به پیشت گُهر؟
 
 
چگونه نهم سر به خاکی ذلیل؟
که در من شرار است و نور جلیل!
 
 
تو فرمان نمودی، به سَجده درآ 
ولی عقل من گفت: او را، چرا؟
 
 
 
خدا گفت: گر نورِ بینش تویی
چرا غافل از حکم و اندیشه‌ای؟
 
 
مپندار دانش دهد اعتبار
که جز طاعت حق نباشد گذار
 
که این حکم، سرشار از حکمت است
نه زین خاک و آتش، نه از شوکت است
 
 
 
نکردی سجود، آن‌چنان کز وفاست
که آدم وسیله‌ست، مقصد خداست
 
 
چو دیدی خودت برتر از دیگران
فتادی ز اوجِ سما ناگهان
 
 
برو، کبر تو در خور آتش است
زمین، مظهر حکمت و آیت است
 
 
برو پیش ما، ای دلِ بی‌وفا
که در جان نهی زهرِ نیرنگ جا
 
 
 ندا آمد از عرشِ بالا چو نور
که لعنت بر آن دل که دارد غرور
 
رها شو "رجالی" ز کبر و غرور
بقای تو در عشق پاک و حضور

بخش ششم

 

  تخت بلقیس

 
خداوندی که در عرش و زمین است
کلامش روشنی‌بخشِ یقین است
 
 
که هر پیغمبری بخشی زِ نور است
صبوری چشمه ی عشق است و شور است
 
 
 
ز خاصانِ خدا در راه یزدان
سلیمان است، صاحب تخت و ایوان
 
 
 
خدا دادش حکومت بر دو عالم
که گویی حکم می‌راند بر آدم
 
 
 
 
 
شکوهش تخت را بر عرش بگذاشت
زِ قدرت، چرخ را در بند او داشت
 
 
 
زِ جن و انس تا مرغان و ماهی
همه سرمستِ عشقِ پادشاهی
 
 
 ز موران تا پرستو، هم زبان بود
به هر موجودِ عالم مهربان بود
 
 

زِ باد آموخت، راهی تند و پرشور 
زِ مور آموخت، صبر اندر صفِ مور

سلیمان دید روزی ناخودآگاه
که هدهد غایب از فوجِ است در راه
 
 
اگر بی‌عذر باشد در غیابش
دلم گیرد زِ لطفِ بی حسابش
 
 
نشد دیر و پرنده باز آمد
زِ دورِ سبزِ سبأ راز آمد
 
 
به پیش شاه شد با سر فروتن
به دل صد رازِ حق، انباشته تن
 
 
بگفتا: یافتم شهری پر از نور
ولی غرقند در بت‌های نا جور
 
 
 
 
بدیدم جلوه‌اش نور خدایی‌ست
ولی در جانشان شرک خفایی‌ست
 
 
بود آن‌جا امیری نیک‌رخسار
ولیکن سجده‌شان خورشیدِ بیدار
 
 
 
شکوهی دیدم و هم تاج و تختی
ندیدم من حقیقت ،نیک‌بختی
 
 
 
زِ زر آکنده تختش، پر ستاره
زِ یاقوت و زِ گوهر بی‌شماره
 
 
سلیمان چو بشنید آوازه را
ز غیرت برآشفت، یک نامه را
 
 
کلام نبی دعوتی بی نظیر
که هدهد رساند به دست امیر
 
 
نوشتند نامه ای از حق‌نشان را
که بشکن بت‌پرستی را، فغان را
 
 
به تفصیل دارد پیامی به شاه 
حقیقت جز این است داری نگاه
 

 
 
 

پرستش سزاوار یکتا خداست
که فرمانروای زمین و سماست
 
 
پیام سلیمان چو خورشید جان
بتابید بر جان و روح و روان
 
 
 
نثارش نموده است صد افتخار
که شاید دلش گردد از او دچار
 
 
 
بیارد تخت و تاجش را سلیمان
که دارد در کف خود مُلکِ امکان
 
 
به بلقیس این نشان گردید بر شاه
که باید دل رود در سیر الله
 
 
شود حیران که تختش را سلیمان
برد از کاخ، در یک دم چو طوفان
 
 
 
 
 
 
 
کسی کو دل نهد در راه معبود
رهد از بند و یابد راه مقصود
 
 
ببین بلقیس را کز خاک برخاست
شد آیینه، شد از نور خدا راست
 
 
نه تختش ماند، نه فرّه، نه نشانی
فقط دل ماند، و آن نور معانی
 
 
 
نه زن بودن، نه مردی، شرط دیدار
که دل باید شود آیینه‌ی یار

 
 
 
 
به پایان شد کلامی از هدایت
" رجالی"  دل شود جای عنایت

بخش هفتم

 

داستان لقمان حکیم

 
بود لقمان اهل ایمان و یقین
حکمتش بخشید ربّ العالمین
 
 
حق عطا فرمود حکمت همچو نور
شد زبانش پر ز مهر، و هم سرور
 
 
 

 
نه نبی بود و نه صاحب تاج و تخت
لیک حکمت گشت شمع راه سخت

 
در سخن باید ز حکمت گفت و نور
تا شود دل زنده با درک و شعور
 
 
حکمت آن نوری‌ست اندر جان فرد
کز صفات نفس، بندد او کمند
 
 
حق به او آموخت حکمت در زبان
تا کند خدمت به مردم همچنان
 
 
گفت با فرزند خود در خلوتی
پر ز مهر و عشق و شور و رحمتی
 
 
ای پسر جان، بشنو از پند پدر
گر بخواهی حکمت و علم و هنر
 
 
شرک ظلمی بی‌حد است و بی‌قرار
می‌برد دل را به دوزخ، در شرار
 
 
هر که غیر از حق پرستد، مرده است
روح او از نور حق پژمرده است
 
 
دل به غیر از یار مگذار ای عزیز
سجده جز در پیش حق، کاری ستیز
 
 
گر هزاران سجده آری در نماز
دان که توحید است سوزی دل نواز
 
 
آسمان و کهکشان در قبض اوست
هرچه بینی، جلوه‌ای از نام دوست

در دل هر ذره، نور حق نهان
هرکجا باشی، تو با اویی عیان
 
 
از خدا غافل مشو ای نازنین
اوست آگاه از درون و از برین
 
 
هر دلی کز عشق حق پرنور شد
چشمه‌ی حکمت در او منظور شد
 
 
گفت لقمان  با سخن‌های دقیق
 شکر باشد، اصل حکمت، ای رفیق
 

بی‌سپاس از نعمت پروردگار
حکمت آید بی‌ثمر، بی‌اعتبار
 
 
شکر کن بر نعمتِ عقل و کمال
تا شوی از بندگانِ ذوالجلال
 
 
امر کن بر کار نیک و کار خیر
باز دار از منکر و از راه غیر
 
 
گفت ای جان پدر، نیکی نما
بر پدر هم مادرت، مهر و وفا
 
 
رنج‌ها بردند آن دو بی‌صدا
تا بمانی در امان و در صفا
 
 
مادر تو چون گلی پژمرده شد
شیر دادت، جان ز جسمش برده شد
 
 
گر بگوید ترک ایمانت  روا
گوش بر فرمان او باشد خطا
 
 
در شکم، نه ماه، بودی در امان
تو ز فیض مادرت داری توان
 
 
هر که خدمت کرد، باید احترام
گر بخواهی قرب یزدان و مقام 
 
 
جز اطاعت نیست فرمانِ اله
لیک آزار کسان، ناراست راه
 
 
بعد از آن گفتش: پسر، این راز دان
هر عمل گردد هویدا در جهان
 
ای پسر، این بود گفتارم تمام
تا شوی در چشم مردم نیک‌نام
 
 
حکمت آن باشد "رجالی" در نهان
جان دهد بر جسم و معنا را عیان

بخش هشتم

 

داستان پادشاه نمرود

 
شنیدم ز تاریخ و وحیِ منیر
حدیثی که لرزاند جان و ضمیر

 
سخن شد ز نمرود، آن پادشاه
که در بابل افکند غوغا و آه
 
 
جهان را بگیرد به تزویر و زر
به مکر و به شمشیر و انواع شر
 
 
 
برآمد ز نسلِ پرآشوب و خشم
ز خورشید فطرت نهان داشت چشم
 
 
جهان را پر از فتنه کرد و خراب
بریده‌ست از نور و دل در حجاب
 
 
چنان شد که گفتا: منم کردگار
برافراشت پرچم به بیداد و نار
 
 
بگفتا: منم پادشاه جهان
که فرمان دهم بر سپهر گران
 
 
ز ترس و ریا قوم گمراه گشت
دل از شوق حق، سوی بیراه گشت
 
 
 
سپاهش فزون بود و گنجش گران
ولیکن دلش پر ز وهم و گمان
 
 
ولی حق برآمد ز خورشید جان
جهان پر ز نور و امید و نشان
 
 
فرستاد حق آن خلیل امین
رسولی شکیبا، دلی آتشین

نبی آمد و حق هویدا نمود
چراغ هدایت به دل‌ها نمود 
 
 
خلیل آمد و گفت با شور جان
که جز او نباشد خدایی جهان
 
 
نه نمرود و نه قدرت و نه سپاه
نه شمشیر و زر، نه غرور و گناه
 
 
 
 
دل مردمان سوی حق رو نمود
حقایق بیان و غم از دل ربود
 
بگفتا: نگردد خلایق به دام
مگر آن‌که خاموش گردد پیام
 
 
خلیل است بدتر ز صد ها سپاه
که گوید جهان هست بی‌پادشاه
 
همه خلق در سلطه‌ی من اسیر
به‌جز این یکی نیست فرمان‌پذیر
 
پس آتش برافروخت از خشم و کین
که خاموش سازد خلیل خدا در زمین
 
 
 
 
 
ز فرمان نور خدا شد غمین
ز کینه برافروخت آتش به کین
 
 
 
ز قدرت نگهبان یکتای یار
نشد شعله‌ها بر خلیلش دچار
 
 
به تدبیر حق بود او بی‌گزند
ز آفات دشمن، ز هر دام و بند

 
 
 
 
 ندا شد ز بالا، ز عشق نهان
که آتش گلستان شود بی امان
 
 
همه دیدگان خیره از ماجرا
چگونه شود آن گلستان به پا
 
 
ز نیروی حق، گشت آتش چنین 
زند تیشه بر  ریشه ی کفر و کین
 
 
سرانجام نمرود در هم شکست
ز هیبت، به خاک فنا در نشست
 
پذیرای حق نیست، آن فتنه گر
دلش پر ز کینه است از هر نظر
 
 
بود درس عبرت " رجالی" بشر
مشو غره بر جاه و مال و قدر

فصل پنجم

بخش اول

 

حضرت ابراهیم (ع)

 
به نام خدایی که جان آفرید
خِرَد را زِ رازی نهان آفرید
 
خدایی که بر لوح هستی نوشت
قلم را به اسرارِ هستی سرشت
 
خدایی که آموخت راهِ کمال
طریق نیایش، طریق وصال
 
یکی کودک آمد به دنیا چو نور
زِ نسل نریمان، فروغ حضور
 
 
چو بگذشت کودک زِ دامانِ شیر
شد آگاه از رمز و رازِ ضمیر

 
بدید آسمان را، بدید اختران
بدید آفتاب و مه آنِ زمان
 
 
بگفتا که شمس و قمر، روز و شام
نشانی‌ست از صنعِ آن نیک‌نام

همه نقش هستی‌ست رازِ نهان
زِ آیاتِ یزدان بود آن نشان
 
 
چو خواهی که دانی زِ سرّ نهان
نظر کن به چرخ و فلک، آسمان
 
 
خدایم حکیم است و والامقام
که بخشد به هستی صفا و نظام
 
 
بگفتا: چرا بر چنین سنگ خوار
کنی سجده، ای مرد پاکیزه‌کار؟
 
 
عمو گفت: خاموش! این رسم ماست
همین است دین و سرانجام ماست
 
 
چو مردم به صحرا شدند آن زمان
زِ ره گشته گم، غافل از کهکشان
 
 
سخن گفت با دل، خلیلِ خدا
که شد وقتِ فرمان و عهد و وفا
 
 
چو شیر ژیان سوی معبد شتافت
به تیشه، بنایِ بتان را شکافت
 
 
بتان را شکست و نهادش تبر
بر آن بت، که مهتر بُدی از دگر
 
 
چو دیدند بت‌ها همه واژگون
به حیرت فتادند، همچون فسون
 
 
خروش آمد از مردم بت‌پرست
که این تیشه، بر هستی ما نشست
 
 
بگفتند: آن نوجوان، بدسرشت
به بت‌ها همیشه سخن گفت زشت
 
 
چو آمد به میدان، بپرسید شاه
تو کردی چنین کار، کار ی گناه؟
 
 
بگفتا: چرا از من آید گمان؟
همین بُت، بزرگ است در این مکان!
 
 
تبر را ببین! در کف او نگر!
اگر گوید از راز، آن را ببر!
 
 
 
چو پاسخ شنیدند، در ماندگان
زِ شرم و خِرَد، خشک شد دیدگان
 
 
بگفتند: باید که سوزد به نار
چنین مرد بی‌شرم و گستاخ‌کار!
 
 
خدا گفت: ای نار، زین پس نسوز
شد آتش گل افشان و دل‌ها فروز
 
 
زِ آتش برآمد، نبی امین
گلستان شد آن دوزخِ پر زِ کین
 
 
جهان را بگفت این عمل آشکار
که جز او، نخوانید کس را به یار
 
 
خدایی‌ست ما را، که دارد حیات
زِ فیضش روان، چشمه‌ی کائنات
 
بر ابراهیم آمد زِ جانان ندا
که ترک وطن کن، به سوی رضا
 
به دل‌ها نشان داد راه وصال
که جز حق نباشد " رجالی" کمال

بخش دوم

 

 

حضرت عیسی(ع)
 
 
به نام خداوندِ مهر و صفا
که بخشد دل ما به نورِ خدا
 
 
سخن را ز عشق خدا یاد کن
 به نامش دلی را ز غم شاد کن
 
 
 
خدایی که بخشد فروغِ مدام
به دل‌های بیدار در صبح و شام

 
خدایی که روشن کند روز و شام
به نور یقین در دل و جان و کام
 
 
ز مریم بگویم چو آیات نور
که از دامنش ریخت بر ما سرور
 
 
ز نامی که باشد فراتر ز راز 
ز بانویی از نسل پاک حجاز
 
 
ز تقوا شد او نزد حق روسفید
به پاکی چو خورشید تابان پدید
 
 
به خلوت‌گه دل، رها از جهان
ز هر غم، ز شهوت، تهی از فغان
 

چو نوری ز بالا فروزان فتاد
نسیمی ز غیب آمد و جان گشاد
 
 
ملک گفت: ای مریمِ با وقار
ز یزدان رسیدت، عطایی نثار
 
 
بگفتا که ای مریم پر زنور 
ز رب‌العلا گشته‌ای در حضور
 
 
 بشارت شنید از مقام جلال
که فرزندی آید، به حد کمال
 
 
بگفتا: نه مردی، نه مهر و وصال
چه باشد چنین زادنِ بی‌مثال؟
 
 
جواب آمدش سوی یکتا اله
به امر خدا باشد و او گواه
 
 
در آن لحظه شد نور در جان او
که روح‌القدس گشت مهمان او
 
 
چو نه ماه گردد به روز و به شب
شکوفا شود چون گلی سوی رب
 
 
ز ترسِ قِصاص آمد اندر نَخیل
که بشنید زآن  اهلِ معنا، دلیل
 
 
ز آوای  یزدان دل آمد  سُکون
که برخاست پرده ز رازِ درون
 
 
به خلوت درختی نشین ای صفیّ
که روزی رسد از سرایِ خفیّ
 
 
چو نوزاد آمد به دامان نور 
جهان شد ز حیرت سراسر شعور
 
 
چو آورد طفلک به شهر و دیار
ز مردم شنید ش ملامت، هزار
 
 
بگفتند: ای مریمِ بی‌وفا
تو آورده‌ای ننگ در بین ما
 
 
اشارت کند مادرِ باصفا
 به نوزاد خود، آیه‌ی کبریا
 
 
 
 
 
سخن گفت عیسی به اذن خدای
که من بنده‌ی حق و راهم هُدیٰ
 
 
خدا داد بر من کتاب و پیام
ز رحمت، ز حکمت، ز فضل مدام
 
 
 
ز گفتار او، فتنه ها کور شد
حقیقت چو خورشید پر نور شد
 
 
سپاسم به مادر که پاک است و ناب
نیاید ز نامش به دل اضطراب
 
 
چنین بود آغاز عیسی‌ی نور
که بنموده الطاف یزدان ظهور
 
 
ز تورات، رمزی دگر آشکار
که جان‌ها بدان شد پر از افتخار
 
 
 

 
خدا را "رجالی" ستاید مدام
که بی‌نام او نیست شعری تمام

بخش سوم

 

 حضرت محمد(ص)

 
 
به نام خدا گفتم آغاز عشق
که بی‌نام او نیست ابراز عشق
 
ز مهر خدا دل شود پر ز شور
که آنجا نبی یافت رازِ حضور
 
 
شبِ وصلِ جانان رسید از نهان
که بشکافت پرده ز رازِ جهان
 
شبی دل ز زندانِ تن پر کشید
ز مرزِ عدم تا ابد درنوید
 
 
ز بَیت‌الحرام آمد انوارِ عشق
که معراج شد پرده‌بردارِ عشق
 
 
پیمبر شبی  با صفا شد فراز
 گذشت از جهانِ فریب و نیاز
 
 
ز جانِ نبی نورِ یزدان دمید
جهان در شعاعش ز ظلمت رهید
 
 
نه جسمش، نه سایه، نه خواب و خیال
که شد در دلِ شب رهی بی‌مثال
 
 
 
 به جسم و ز جان رفت بر اوج راز
که در یک شبی گشت افلاک باز
 
 
 
زمین در خموشی، زمان در وقار
که آمد نوایی ز اوجِ قرار
 
 
 
به فرمانِ یزدان، فروغی دمید
حقیقت، ز پرده‌ شبی سرکشید
 

فرشته ندانست رازِ وصول
که آن ره نپیماید، الا رسول
 
به بُراقِ نورین، سوار آمدش
ز مه تا ورایِ مدار آمدش
 
 
ز هر آسمانی گذر کرد او
شنید از مقامِ حقیقت، ز هو
 
 
ملک گفت: یا احمد ای سرّ راز
تو را نیست در عرش، دیگر فراز
 
 
 
ز هر آسمانی، صفاتِ جلال
بدو عرضه شد در مقامِ کمال
 
 
 
ز رضوان و حور و ز کوثر رهاست 
نظرگاهِ او، عرشِ حق، کبریاست
 
 
 
نه جز یار دید و نه دل بست بر 
به غیر از خدا، کس نیامد نظر
 
 
ز هر پرده بگذشت، بی‌قید و بند
 نه چَشمش، نه گوشش، ز رنجی گزند
 
 
در آن اوج معنا، چو خورشید شد
وجودش همه نورِ توحید شد
 
 
ز تن رَست و پر زد به اوجِ حضور 
نه در بندِ پیکر، نه هم‌پایِ نور
 
 
به جایی رسید آن رسولِ یقین
که عقلش ندارد در آن ره، قرین
 
 
کلامی شنید از خدایِ قدیم
 نباشد چو صوت و نه اجبار و بیم
 
 
ز سر قضا و ز خیر و ز شر
نوشتند بر لوحِ جانِ بشر
 
 
بدو داد ربِ جلیل و ودود
نماز و صفا و طریقِ سجود
 
 
از آن اوجِ معنا به ما شد پیام
که بی‌حق، ندارد دل ما مقام
 
 
چو برگشت، جانش پر از نور شد
نگاهش، تجلیِ مستور شد
 
 
در این شب، که رازِ نهان شد عیان
نبی شد دلیلِ رهِ بی‌نشان
 
رجالی ز مهر نبی جان گرفت
ز دل، نغمه‌ای از نهان برگرفت

بخش چهارم


 
 

حضرت یعقوب( ع)
 
 
چو اسحاق، آن حجت کردگار
زنی داشت با مهر و پرهیزگار
 
 
دو فرزندشان مایه‌ی نور و جان
یکی گشت سرمستِ وحی و نشان
 
 
یکی در صعود و یکی در نزول
یکی در مقام و یکی در افول
 
 
 
 
یکی عیص، و آن دیگری، بُد نبی
چو یعقوب، سرچشمه‌ی سرمدی 
 
 
دلِ مادر از کینه‌شان شعله‌ور
به جانش فتاد آتشی پر خطر
 
 
یکی بود دنیاطلب، گرم‌خوی
دگر عاشق حق، به جان نرم‌خوی
 
 
یکی در فریب و یکی در دعا
یکی در زمین و یکی در سما
 
 
 
به میدان یکی همچو شیر ژیان
دگر اهل عرفان و  عشق نهان
 
یکی در صعودِ بلند آسمان
یکی در نزول از مدار زمان

ندا آمد از عالم غیب و جان
که یعقوب گردد چو پیغمبران
 
 
چو وقت ولادت برآمد عیان
برآمد ز یعقوب فرّی نهان
 
 
پدر، دیده از مهر پرنور کرد
دل کودکش را پر از شور کرد
 
 
یکی روز، عیصو ز صحرا رسید
ندارد به کف نان و تاب و امید
 
 
 به یعقوب گفتا: نگاهی فکن
که روزم سیاه است و جانم ز تن
 
 
 
بگفت ای پسر، راز خود بازگو
به هر کس مگو، فتنه گردد ز او
 
 
اگر عدل را پیشه سازی مدام
خدا می‌دهد روزی‌ات را تمام
 
 
 
شد عیصو اسیرِ هوی و هوس 
شرف را به دنیا سپرد و به‌ نفس
 
 
شرافت ز عیصو جدا شد تمام 
به یعقوب بخشید، ربّ السّلام
 
 
خدا می‌دهد عزت و فضل و جاه
نه آن را که باشد دلش پر گناه
 
 
ز فرزند اسحاق نیکو سرشت
خدا مهر دین را به جانش نوشت
 
 
ز دوران خردی بدو علم داد
نشان  وفا، مهر حق ، حلم داد
 
 
شنید از خداوند راز و نیاز
ره حق، رهی پر ز رنج و دراز
 
 
 برادر بداندیش و ناپاک‌خو
نیامد به چشم کسی نیک‌رو
 
 
 ولیکن توکل، چو صبر و رضا
کند پاک دل را،  ز درد و بلا
 
 
ز حلم و وفایش شود نامدار
به فضل و جودش شود پایدار
 
 
نه سختی شکستش، نه رنج و عذاب
چو کوه است و روشن‌دل و پر شتاب
 
 
به دل چون پدر، مهربان و غیور
که از کینه دور است و از جور دور
 
 
 
" رجالی"، نماز است راز و نیاز
  به درگاه حق مونس و چاره ساز

بخش پنجم

 

حضرت یوسف(ع)

 
به نام خداوند عدل و ظفر
رهاند دل از ظلمت جهل و شر
 
 
 
به رؤیا شد آغاز آن ماجرا
که از پرده شد جلوه‌گر از خفا
 
 
 
شبی یوسف آمد به پیش پدر
بگفتا: چه خوابی بدیدم سحر!
 
 
بدیدم ستاره چو شمس و قمر
به من کرده بودند مهر و نظر
 
 
بگفتا پدر، ای پسر نازنین
مگو خواب خود بر حسودان و کین
 
 
 
پسر بود زیبا، چو تابان قمر
دل و دیده را می‌ربود از نظر
 
 
 
 
بگفتا پدر با پسر این چنین
که یوسف بود آیتی در زمین
 
 
خدا داد دانش، خرد، شرم و هوش
که بخشَد به جان‌ها فروغ و خروش
 
 
 
برادر به دل کینه‌ انگیخته
ز مهر پدر آتش افروخته
 
 
 
ز مهر نبی آتش افروختند
به دل کینه‌ی یوسف اندوختند
 
 
 
بیایید تا چاره‌ی غم کنیم
ز دیدار او غصه ها کم کنیم
 
 
 
بترسم ز رفتن، شود کار شر
که دور از منی، ای پدر در سفر
 
 
 
چو یوسف ز چشم پدر دور گشت
دلش از غم و هجر او شور گشت
 
 
به صحرا شدند آن گروه شریر
نهان کرده مکر و فریب و زَریر
 
 
یکی گفت: در چاه پنهان کنیم
ز چشم خلایق، نهانش کنیم
 
 
روانه نمودند یوسف به چاه
نهان از پدر باشد و بی پناه
 
 
بیارد به نزد پدر جامه را
که آغشته بر خون و مکر و دغا
 
 
بگفتند: گرگی در آن دشت بود
که جامه درید و همی رفت زود
 

پدر زان فراقش به اشک و فغان
نهاده دلش را به صبر و امان

 
 
 
 
شود چاه صحرا چو یک نردبان
که گردد رها یوسف از بند جان
 
 
ز چاهش برون آورد کاروان
که روزی گذر کرد از آن میان
 
 
چو آوردشان کاروان در دیار
فروشد به نرخی، نه آن بیشمار
 
 
خریدار یوسف بود پادشاه
دلش را ربود آن جمال و نگاه
 
 
زلیخا که لب بسته از راز بود
دلش از نگاهش پر آواز بود
 
 
به زندان فرستاده شد بی‌گناه
که گردد برون از بد و از تباه
 
 
خدا خواست یوسف فتد در فغان
که گردد عزیزِ سرایِ جهان
 
چو یوسف شوی در دل قعر چاه
خدا با تو باشد، امید و پناه
 
 
درونِ حکایت، نه خواب و خیال
که آیاتِ پرمهرِ حق، ذوالجلال
 
 
سخن شد به پایان، ولی در نهان
هزاران سخن هست پنهان، عیان
 
 
 
تو ای نور مطلق، تو ای ذوالکرم
عطا کن "رجالی" ، رسای قلم

بخش ششم

 

 

حضرت آدم(ع)
 
جهان را چو بنیاد شد در نخست
بنا شد به تدبیر و مهر و درست
 
 
نه چرخ از تجلی گرفته نشان
نه عالم پدید و نه صبحی عیان
 
 
خدا بود و بودش، همه بودِ او
همان نورِ سرمد، همان جودِ او
 
ز کتمِ عدم نور هستی دمید
که سازد جهانی زِ عشقِ شدید
 
 
خدا بود و بودی جز او هیچ‌کس
همان نورِ مطلق، همان نور بس
 
فرشته شود خلق از نور او
که باشند در خدمتِ پاک هو
 
 
ز آب و ز آتش، ز خاک و هوا
پدید آمد انسان و جن و قوا
 
 
همو گشت آیینه‌ی حق‌نما
که بنمود اسرارِ کون و بقا

ز خاک آفریده خدا آدمی
کند خلق روز و شب و عالمی
 
به هر ذره‌اش رازی از کهکشان
نهان در دلِ خاک، جانِ جهان
 
 
 
 گلی برگرفت از زمینِ طهور
دمید از نفس، جانِ پاک و شعور
 
 
ملائک همه سر به سجده نهاد
جز ابلیس کز نخوت و کبر یاد
 
 
خدا گفت: این گل ز خاکی به پاست
که در جان او نفحه‌ای از خداست
 
 
به گِل، روح دادم، دمی بی‌مثال
که گردد خلیفه، تمام و کمال
 
 
ز رحمت به انسان عطا شد شعور
چو حکمت، زِ علم و زِ الهامِ نور
 
 
 
نخستین صفاتی که آمد پدید
 یکی مهر بود و دگر هم امید
 
به عقل و به دل، شد مسلح نخست
دو چشمش زِ اشراق معنا بجست
 
 
زِ گوش و زبان، آیتی آفرید
که فهمد بگوید، سخن را شنید
 
 
بدو گفت یزدان پاک و حکیم
تو داری مقامی بلند و عظیم
 
 
به خود بازگرد و مرا یاد کن
که تو از منی، جانت آزاد کن
 
 
جهانت درون است، بیرون مجوی
به جانِ خود آی و زِ معنی بِگوی
 
 
تو آیینه‌داری، مشو پرده‌پوش
که این گنج رحمت صدایش خموش
 
 
تو را داده‌ام عقل و جان و خرد
چراغی که ما را به یزدان برد
 
 
مبادا شوی غافل از این مقام
که در گمرهی نیست جز تلخ‌کام
 
 
اگر ره بپویی به سویِ وصال
نگردی اسیرِ هوا و خیال 
 
 
نباشد مقام بشر را کران
اگر بشکند خواب وهم و گمان
 
 
اگر خود شناسد، خدا را شناخت
شود بنده و جان خود را بساخت
 
 
اگر خود فراموش گردی ز یار
شوی غرق در ظلمت و بی قرار
 
 
پس ای جان، در این کاروانِ دراز
مکن لحظه‌ای ترکِ سوز و نیاز
 
 
 
 
چنین شد " رجالی"، ز گل تا فراز
گِل و نور و معنا و آن رمز راز
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

 


 
 
 
 
 
 
 
 
 

 

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

 
 

 
 
 
 
 
 

 
 
 
 

 
 

 
 
 
 
 
 
 


 

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

 
 
 
 
 


 
 
 
 
 
 

 
 
 
 
 
 

 
 

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

 
 

 
 


 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

 
 
 
 

 

 
 
 
 
 
 
 

 
 
 
 
 

 
 
 
 

 

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

 

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

  • علی رجالی
  • ۰
  • ۰

باسمه تعالی
مثنوی  قوم عاد –

در حال ویرایش 

مقدمه داستان منظوم قوم عاد

داستان قوم عاد یکی از عبرت‌انگیزترین و پرمضمون‌ترین حکایات قرآنی است که در آیات متعددی از قرآن کریم آمده است؛ از جمله در سوره‌های احقاف، اعراف، شعراء، فصلت، قمر و حاقه. این قوم که از نظر نیروی بدنی، ثروت، و ساخت‌وساز شهرهای باشکوه نمونه‌ی روزگار خویش بودند، به سبب غرور، طغیان، کفر، و سرکشی، پیامبر خویش حضرت هود (علیه‌السلام) را تکذیب کردند. آنان با وجود نعمت‌های فراوان، به بت‌پرستی و ظلم روی آوردند و دعوت به توحید و عدالت را نپذیرفتند.

خداوند، پس از هشدارهای مکرر پیامبر، عذاب سختی را بر آنان نازل کرد؛ بادی سخت، سرد، و سوزنده که هفت شب و هشت روز آنان را در هم کوبید و اثری از شکوه و ثروت آنان باقی نگذاشت. این داستان، نمونه‌ای از سنت الهی در هلاکت طغیان‌گران و همچنین عبرت‌آموزی برای مؤمنان و عبرت‌گیری از سرنوشت کافران است.

در این منظومه، کوشیده‌ام با زبانی ساده و وزنی حماسی، فراز و فرود داستان قوم عاد را در قالب ۳۰۰ بیت شاهنامه‌ای روایت کنم تا پیام آن در جان مخاطب بنشیند و دل‌ها را بیدار سازد.

فهرست منظومه قوم عاد

بخش اول: معرفی قوم عاد و دعوت حضرت هود (علیه‌السلام)
۱ تا ۱۰۰

  • توصیف قدرت ظاهری قوم عاد
  • معرفی پیامبر الهی حضرت هود (ع)
  • دعوت قوم به توحید و ترک ظلم
  • واکنش مغرورانه قوم به نصیحت پیامبر

بخش دوم: هشدار نهایی و نزول عذاب الهی
۱۰۱ تا ۲۰۰

  • تکذیب دوباره‌ی قوم و درخواست عذاب
  • آمدن باد سیاه و عذاب آسمانی
  • هلاک قوم عاد در هفت شب و هشت روز
  • عبرت گرفتن از سرنوشت قوم

بخش سوم: پیام‌های اخلاقی و دعوت به ایمان
۲۰۱ تا ۳۰۰

  • تأکید بر توکل به خدا و پرهیز از غرور
  • دعوت به پذیرش پیامبران و راه تقوا
  • نقد دنیاطلبی و ستایش ایمان
  • پایان منظومه با دعا و سپاس به درگاه الهی

بخش یکم: سرآغاز داستان و نعمت‌های قوم عاد (۱–۱۰۰)

۱.
به نام خداوند حیّ قدیر
خداوند آگاه و بخشنده‌گیر

۲.
خدایی که دارد زمین و سما
به فرمان او شد پدید آن‌چه‌ها

۳.
دهد نعمت از لطف بی‌انتها
که بخشد بشر را صفا با خدا

۴.
یکی قوم بودند در احقاف‌
ز قدرت، تنومند، صاحب طواف

۵.
در آن سرزمین سبز و پرچشمه‌زار
ز نعمت پر از بخت و دولت، به‌کار

۶.
به بازوی خود فخر بسیار داشت
در آن ناحیه قدرتی یار داشت

۷.
نه اهل کرامت، نه اهل نماز
به دنیا و زر داشتند اعتزاز

۸.
خدایانشان سنگ و چوب و سراب
ز توحید بودند دور و خراب

۹.
به ظلم و به عصیان، گرفتند راه
دل از مهر یزدان نمودند چاه

۱۰.
چو رفتند در راه طغیان و جور
ندادند گوش از حقیقت، شعور

۱۱.
خداوند از لطف و رحمت، بزرگ
یکی مرد فرزانه آورد برگ

۱۲.
بود آن نبی نام او «هود» پاک
که آورد پیغام یزدان به خاک

۱۳.
بگفت: «ای برادر، بترس از خدا
که او بر دل تو دهد روشنا

۱۴.
پرستش کنید آن خدای عظیم
که جز او مبادا خدایی کریم

۱۵.
شما را ز خاک آفریده به لطف
نمودید نعمت ز بخشنده‌جُفت

۱۶.
چرا دل سپردید بر بت‌پرست؟
کجا رفته نور خداوند هست؟

۱۷.
بیایید سوی خداوند باز
که او هست بر جان شما کارساز

۱۸.
اگر توبه آرید و خوانید او
فرستد ز بالا شما را نکو

۱۹.
فرستد بر این خاک باران و نور
شود باغ و هامون همه پر ز حور

۲۰.
ولیکن نپذرفت آن قوم زشت
دل از حق بریدند و گفتند: «هشت!

۲۱.
تو هودی و ما را بر این حکم نیست
نه بر ما تو را ز آسمان حکم چیست؟

۲۲.
تو مردی هم از جنس مایی، بدان
نباشد تو را از خدا رایگان!»

۲۳.
سخن‌ها شنید آن نبی از ستم
که گویا ندارد جهان را قلم

۲۴.
ولی هود با صبر و حلم و وقار
به دعوت بپرداخت شب‌ها و کار

۲۵.
بگفتند: «اگر راست گویی نشان
بیار آن عذابی که گویی عیان!»

۲۶.
بگفتا: «مگر مهلتی نیستتان؟
که گیرد شمار از گناهانتان»

۲۷.
ولیکن شدند آن گروهی پلید
ز دعوت بری و ز توبه رمید

۲۸.
چو انذار کردند نپذرفتند
ز راه نبی دور‌تر رفتند

۲۹.
خدا کرد بر آن دیار، قهرناک
فرستاد عذری به آن قوم خاک

۳۰.
نخست آن‌که خشک آمد آن آسمان
بشد سال‌ها تشنه دشت و مکان

۳۱.
نه باران، نه نعمت، نه باد بهار
نداشتند چیزی ز آب و نگار

۳۲.
به جای دعا باز بت را زدند
ز هود نبی روی بر تافتند

۳۳.
چو دیدند ابری سیه در هوا
برآورد فریاد و گفتند: «بیا!»

۳۴.
«که باران دهد این سیاهی یقین
نجات است از خشک این سرزمین!»

بخش دوم: هشدار هود (ع) و نزول عذاب (۱۰۱–۲۰۰)

۱۰۱.
به فریاد گفت آن نبی با غم‌افز
«مبینید این ابر، رحمت نه است!»

۱۰۲.
«که این باد قهر است از یزدان پاک
که گیرد شما را ز دنیا هلاک»

۱۰۳.
همان دم بگشت آن سیاهی به باد
بشد طوفش از خشم، بسیار شاد

۱۰۴.
وزید آن نسیمی که جان می‌بُرید
ز کوه و ز هامون روان می‌درید

۱۰۵.
به هر سو تن قوم بر خاک ریخت
که باد خشم، آن همه را بریخت

۱۰۶.
به هفت شب، هشت روز بی‌درنگ
وزید آن طوفان، چو سیلاب جنگ

۱۰۷.
چو برگ خزان، قوم بر خاک شد
که از خشم حق خاک هلا‌ک شد

۱۰۸.
خداوند فرمود: «ببینید کار
که این است فرجام ظلم و شعار»

۱۰۹.
نه ماند از آن قوم، نام و نشان
نه باغ و نه قصر و نه مرد و نه جان

۱۱۰.
به جا ماند عبرت برای بشر
که پند آرد از فعل آن قوم شر

۱۱۱.
نبی با دل تنگ، نگاهی نمود
به هامون و دشت و به قوم جحود

۱۱۲.
به جا ماند از مؤمنان اندکی
که بودند در زهد و ایمان یکی

۱۱۳.
چنان باد مرگ آن جماعت گرفت
که روزی از آن‌ها نماند شِکَفت

۱۱۴.
خداوند فرمود: «این است راه
که گمراه گردد چو دارد گناه»

بخش سوم: نتیجه و عبرت‌های نهایی (۲۰۱–۳۰۰)

۲۰۱.
ز کردار عاد آی پندآموز باش
مشو مغرور از قدرت و تخت و کاش

۲۰۲.
اگر بر زمین نعمتت شد عطا
مکن سرکشی در ره کبریا

۲۰۳.
که هر نعمت از داد یزدان بود
ولیکن بشر در طغیان بود

۲۰۴.
به فقر و به قهر و به درد و بلا
بیا تا ببینی نشان خدا

۲۰۵.
مشو کافر از جاه و مال و مقام
که فرجام کفر است آتش به کام

۲۰۶.
به دعوت، به ذکر، به راه خدا
بپرداز جان را ز عصیان رها

۲۰۷.
نبی گفت هود آن سخن‌ها به مهر
ولی قوم رفتند در ظلم و قهر

۲۰۸.
تو ای دل، ز عبرت بگیر این مقال
که دنیا نیرزد به یک مشت مال

۲۰۹.
چو عاد آن‌چنان زور و قدرت نداشت
که در پیش باد خشم حق نگذراشت

۲۱۰.
تو ای دل! ببین مرگ آن قوم را
که با خود نبردند چیزی ز جا

۲۱۱.
به توفیق حق باش دل‌گرم و شاد
به طاعت، به ایمان، به مهر و وداد

۲۱۲.
مبین این جهان را سراسر پناه
که هست آن سرانجام، دوزخ، سزاه

۲۱۳.
ز عاد و ثمود آمد این راه راست
که هر ظلم‌پیشه بود از خدا کاست

۲۱۴.
به هود و به نوح و به انبیاء
رسان جان و دل را ز صدق و صفا

۲۱۵.
که این قصه‌ها نیست بازی و وهم
همه هست تعلیم از آن خَیْرِ فَهْم

۲۱۶.
سپاس از خداوند رحمت‌گستر
که دارد به انسان نشان خطر

۲۱۷.
تو ای ره‌رو راه حق، باش بید
که هر لحظه‌ات هست پنهان سعید

۲۱۸.
بخوان این حکایت، به اشک و نظر
که گردد دلت از گناهان حذر

۲۱۹.
وگر خواهی از فضل یزدان نشان
بیا، سر نِه از جان به راهش، عیان

۲۲۰.
نه قدرت بماند، نه مال و نه کاخ
بماند فقط نام نیکو، به‌گاه

۲۲۱.
پس ای دل، به حق باش و با صدق و مهر
که این است سرمایه‌ی روز حشر

۲۲۲.
به پایان رسید این پیام حکیم
که گردد دلت زان پر از نور و بیم

۱.
به نام خداوند حیّ قدیر
خداوند آگاه و بخشنده‌گیر

۲.
خدایی که دارد زمین و سما
به فرمان او شد پدید آن‌چه‌ها

۳.
دهد نعمت از لطف بی‌انتها
که بخشد بشر را صفا با خدا

۴.
یکی قوم بودند در احقاف‌
ز قدرت، تنومند، صاحب طواف

۵.
در آن سرزمین سبز و پرچشمه‌زار
ز نعمت پر از بخت و دولت، به‌کار

۶.
به بازوی خود فخر بسیار داشت
در آن ناحیه قدرتی یار داشت

۷.
نه اهل کرامت، نه اهل نماز
به دنیا و زر داشتند اعتزاز

۸.
خدایانشان سنگ و چوب و سراب
ز توحید بودند دور و خراب

۹.
به ظلم و به عصیان، گرفتند راه
دل از مهر یزدان نمودند چاه

۱۰.
چو رفتند در راه طغیان و جور
ندادند گوش از حقیقت، شعور

۱۱.
خداوند از لطف و رحمت، بزرگ
یکی مرد فرزانه آورد برگ

۱۲.
بود آن نبی نام او «هود» پاک
که آورد پیغام یزدان به خاک

۱۳.
بگفت: «ای برادر، بترس از خدا
که او بر دل تو دهد روشنا

۱۴.
پرستش کنید آن خدای عظیم
که جز او مبادا خدایی کریم

۱۵.
شما را ز خاک آفریده به لطف
نمودید نعمت ز بخشنده‌جُفت

۱۶.
چرا دل سپردید بر بت‌پرست؟
کجا رفته نور خداوند هست؟

۱۷.
بیایید سوی خداوند باز
که او هست بر جان شما کارساز

۱۸.
اگر توبه آرید و خوانید او
فرستد ز بالا شما را نکو

۱۹.
فرستد بر این خاک باران و نور
شود باغ و هامون همه پر ز حور

۲۰.
ولیکن نپذرفت آن قوم زشت
دل از حق بریدند و گفتند: «هشت!

۲۱.
تو هودی و ما را بر این حکم نیست
نه بر ما تو را ز آسمان حکم چیست؟

۲۲.
تو مردی هم از جنس مایی، بدان
نباشد تو را از خدا رایگان!»

۲۳.
سخن‌ها شنید آن نبی از ستم
که گویا ندارد جهان را قلم

۲۴.
ولی هود با صبر و حلم و وقار
به دعوت بپرداخت شب‌ها و کار

۲۵.
بگفتند: «اگر راست گویی نشان
بیار آن عذابی که گویی عیان!»

۲۶.
بگفتا: «مگر مهلتی نیستتان؟
که گیرد شمار از گناهانتان»

۲۷.
ولیکن شدند آن گروهی پلید
ز دعوت بری و ز توبه رمید

۲۸.
چو انذار کردند نپذرفتند
ز راه نبی دور‌تر رفتند

۲۹.
خدا کرد بر آن دیار، قهرناک
فرستاد عذری به آن قوم خاک

۳۰.
نخست آن‌که خشک آمد آن آسمان
بشد سال‌ها تشنه دشت و مکان

۳۱.
نه باران، نه نعمت، نه باد بهار
نداشتند چیزی ز آب و نگار

۳۲.
به جای دعا باز بت را زدند
ز هود نبی روی بر تافتند

۳۳.
چو دیدند ابری سیه در هوا
برآورد فریاد و گفتند: «بیا!»

۳۴.
«که باران دهد این سیاهی یقین
نجات است از خشک این سرزمین!»

۳۵.
ندیدند آن قهر پنهان در آن
که خواهد ببارید طوفان فغان

۳۶.
به فریاد گفت آن نبی با غم‌افز
«مبینید این ابر، رحمت نه است!»

۳۷.
«که این باد قهر است از یزدان پاک
که گیرد شما را ز دنیا هلاک»

۳۸.
همان دم بگشت آن سیاهی به باد
بشد طوفش از خشم، بسیار شاد

۳۹.
وزید آن نسیمی که جان می‌بُرید
ز کوه و ز هامون روان می‌درید

۴۰.
به هر سو تن قوم بر خاک ریخت
که باد خشم، آن همه را بریخت

۴۱.
به هفت شب، هشت روز بی‌درنگ
وزید آن طوفان، چو سیلاب جنگ

۴۲.
چو برگ خزان، قوم بر خاک شد
که از خشم حق خاک هلا‌ک شد

۴۳.
خداوند فرمود: «ببینید کار
که این است فرجام ظلم و شعار»

۴۴.
نه ماند از آن قوم، نام و نشان
نه باغ و نه قصر و نه مرد و نه جان

۴۵.
به جا ماند عبرت برای بشر
که پند آرد از فعل آن قوم شر

۴۶.
نبی با دل تنگ، نگاهی نمود
به هامون و دشت و به قوم جحود

۴۷.
به جا ماند از مؤمنان اندکی
که بودند در زهد و ایمان یکی

۴۸.
چنان باد مرگ آن جماعت گرفت
که روزی از آن‌ها نماند شِکَفت

۴۹.
خداوند فرمود: «این است راه
که گمراه گردد چو دارد گناه»

۵۰.
ز کردار عاد آی پندآموز باش
مشو مغرور از قدرت و تخت و کاش

۵۱.
اگر بر زمین نعمتت شد عطا
مکن سرکشی در ره کبریا

۵۲.
که هر نعمت از داد یزدان بود
ولیکن بشر در طغیان بود

۵۳.
به فقر و به قهر و به درد و بلا
بیا تا ببینی نشان خدا

۵۴.
مشو کافر از جاه و مال و مقام
که فرجام کفر است آتش به کام

۵۵.
به دعوت، به ذکر، به راه خدا
بپرداز جان را ز عصیان رها

۵۶.
نبی گفت هود آن سخن‌ها به مهر
ولی قوم رفتند در ظلم و قهر

۵۷.
تو ای دل، ز عبرت بگیر این مقال
که دنیا نیرزد به یک مشت مال

۵۸.
چو عاد آن‌چنان زور و قدرت نداشت
که در پیش باد خشم حق نگذراشت

۵۹.
تو ای دل! ببین مرگ آن قوم را
که با خود نبردند چیزی ز جا

۶۰.
به توفیق حق باش دل‌گرم و شاد
به طاعت، به ایمان، به مهر و وداد

۶۱.
مبین این جهان را سراسر پناه
که هست آن سرانجام، دوزخ، سزاه

۶۲.
ز عاد و ثمود آمد این راه راست
که هر ظلم‌پیشه بود از خدا کاست

۶۳.
به هود و به نوح و به انبیاء
رسان جان و دل را ز صدق و صفا

۶۴.
که این قصه‌ها نیست بازی و وهم
همه هست تعلیم از آن خَیْرِ فَهْم

۶۵.
سپاس از خداوند رحمت‌گستر
که دارد به انسان نشان خطر

۶۶.
تو ای ره‌رو راه حق، باش بید
که هر لحظه‌ات هست پنهان سعید

۶۷.
بخوان این حکایت، به اشک و نظر
که گردد دلت از گناهان حذر

۶۸.
وگر خواهی از فضل یزدان نشان
بیا، سر نِه از جان به راهش، عیان

۶۹.
نه قدرت بماند، نه مال و نه کاخ
بماند فقط نام نیکو، به‌گاه

۷۰.
پس ای دل، به حق باش و با صدق و مهر
که این است سرمایه‌ی روز حشر

۷۰.
پس ای دل، به حق باش و با صدق و مهر
که این است سرمایه‌ی روز حشر

۷۱.
به راه پیمبران قدم زن درست
که باشد ره عقل و دل را نخست

۷۲.
مکن پیروی از هوا و هوس
که گردد دلت کور و بی‌جان و بس

۷۳.
مپندار نعمت بود جاودان
که روزی بگیرد تو را امتحان

۷۴.
همان قوم عاد، آن تن‌آور نژاد
نرفتند جز در ره کفر و باد

۷۵.
ز گفتار هود آمدند از نهاد
به عصیان شدند آن گروه از رُشاد

۷۶.
به دنیا و ثروت دل افروختند
خدا را ز دل دور اندوختند

۷۷.
چو زنهار داد آن نبی پر ز مهر
بکردند تندی، نه شرم و نه قهر

۷۸.
بگفتند: «یا هود، اگر راست تویی
بیاور عذاب از خدای قوی!»

۷۹.
ندیدند آن خشم پنهان در آن
که یزدان دهد صبرشان را زمان

۸۰.
نیاورد ناگه بلای بزرگ
که باشد نشان قهر آن کردگار

۸۱.
فرستاد باد سوزناک و شرر
که سوزد دل و جانشان بی‌خبر

۸۲.
وزید آن نسیم اجل، هولناک
که می‌کند عالم سراسر هلاک

۸۳.
بشد هر چه بود از نعیم و سرور
نماند از شقاوت، جز آه و گور

۸۴.
چو برگ خزان ریختند آن جسد
به هامون و صحرا فتاد آن جسد

۸۵.
خدا کرد نابود آن کفر و زور
که عبرت شود بر دل اهل نور

۸۶.
بیا ای دل و دیده بگشا کنون
که دانی خطا چیست و دانی فزون

۸۷.
به طاعت درآ، دل ز گمراه شوی
که فردا نیاید زمان، آه شوی

۸۸.
نگر عاقبت کار عادان دون
که رفتند در باد و خاک اندرون

۸۹.
ز بیداد خود دوزخ افروختند
به چاه عذاب خدا سوختند

۹۰.
نه تخت و نه زر مانَد از ظلمشان
که گردد زمین گورگاه بدنشان

۹۱.
چو یزدان دهد فرصتِ رستگار
مشو غافل از آن خدای جَبار

۹۲.
نصیحت پذیرا شو ای جان پاک
که هر لحظه در ره بود نیک و خاک

۹۳.
بیندیش از این قوم گردن‌کشان
که رفتند با شر، به قعر فشان

۹۴.
ز طغیان و عصیان و نیرنگ و کین
نرستند جز شر، ز دنیای دین

۹۵.
خداوند بخشنده‌ی مهربان
دهد مهلت اما نمانَد امان

۹۶.
چو گیرد زمان، عدل حق آشکار
شود کوه و صحرا ز داغش غبار

۹۷.
بر آیینه‌ی دل صفا آوریم
ز نور خدا جان رها آوریم

۹۸.
به تقوا و اخلاص و حق‌پرستی
رَسیم آن جهان را به سرمستی

۹۹.
ز کردار عاد آی عبرت‌پذیر
که هر ظلم و طغیان شود خاک زیر

۱۰۰.
سپاس از خداوند دانا و هوش
که پنهان و پیدا بود در خروش

۱۰۱.

سپهر از غضب گشت پرشور و خشم
به طوفان گرفت آسمان را ز رَشْم

۱۰۲.
نه نوری، نه روزی، نه آرام و خواب
فرو ریخت بر قوم عاد آن عذاب

۱۰۳.
چو دیدند ابری سیه در فضا
گمان برده بودند رحمت بر آن

۱۰۴.
بگفتند: «بارانِ خوش می‌رسد
نجات از عطش با خوشی می‌رسد!»

۱۰۵.
ندیدند در پرده‌ی آن سیاه
زبانِ بلا را به صولت، به آه

۱۰۶.
به فریاد گفت آن نبی پر وقار:
«ببینید این باد قهر است و بار!»

۱۰۷.
«خداوند خواهد شما را هلاک
فرستاده طوفان به هنگام خاک»

۱۰۸.
همان لحظه آن باد برخاست تند
ز کوه و ز هامون روان شد چو بند

۱۰۹.
ببُرد از زمین خیمه و کاخشان
به صحرا فکند آن جسدها نشان

۱۱۰.
چو چوبی شکسته فتادند زار
به هفت شب و هشت روز افتکار

۱۱۱.
نماند از تن‌شان جز غبار و درد
که نفرین‌شده گشت آن قوم سرد

۱۱۲.
به خشم خداوند افکندشان
که با ظلم و جور آکندندشان

۱۱۳.
نه باغ و نه زر ماندشان در حیات
نه فرزند، نه کِشت و نه آب و نبات

۱۱۴.
چو عبرت شد آن شهر پرشور و رنگ
که پر بود از فخر و کبر و درنگ

۱۱۵.
در احقاف و هامون نماند آن سرای
که شد خاک و ویران به بیداد جای

۱۱۶.
نبی با نگاهِ پر از اشک و درد
نگه کرد بر آن گروهی که مرد

۱۱۷.
ز مؤمن نماند جز اندک کسان
که در دل به نور خدا بودند جان

۱۱۸.
به حرمت، خداوندشان کرد رست
نجات از عذاب و هلاک و شکست

۱۱۹.
به هود نبی گفت حق: «ای حکیم
نگر عاقبت را، نباشد سلیم»

۱۲۰.
«که هر کس شود دشمن راه حق
نماند بر او جز سراب و ورق»

۱۲۱.
ببین این سرانجام طغیان و جور
که ماندند زار و پراکنده دور

۱۲۲.
به قدرت، نپندار مانَد ابد
که از خاک باشی، شوی بی‌مدد

۱۲۳.
چو قوم تو گردد به ظلم و فساد
مبادا بمانی، بترس از معاد

۱۲۴.
اگر نعمتت داد یزدان کریم
مخور غره از آن به فخر عظیم

۱۲۵.
که هر نعمت از رحمت دوست بود
ولی عاقبت امتحان او بود

۱۲۶.
چو باد قضا وزد ناگهان
رباید تو را از همه هم‌وَهان

۱۲۷.
به غفلت مشو شاد و مغرور و شاد
که شاید بیایی به قهر و به باد

۱۲۸.
ببین قوم عاد آن تن‌آور نژاد
که گشتند هلاک و شدند اوفتاد

۱۲۹.
به کردار و گفتار گشتند دون
در افتاد بر تن‌شان آتش و خون

۱۳۰.
نه دریا به فریادشان آمدی
نه باران، نه لطف خزان آمدی

۱۳۱.
به جهل و شقاوت گرفتار گشت
به نفرت، دل و جانشان تار گشت

۱۳۲.
کسی کو کند حق خدا را تباه
به شمشیر عدلش شود بی‌پناه

۱۳۳.
به رحمت خداوند، امید بند
مشو دور از او، در ره کین و بند

۱۳۴.
مکن همچو عادان، دل از حق تهی
که باشی چو برگی ز باد خفی

۱۳۵.
نگر تا نباشد دلت در غرور
که ناید ز آن خواب خوش، رستگور

۱۳۶.
به شب‌های تیره، به فقر و نیاز
بیفکن دلت سوی ذاتِ نماز

۱۳۷.
که فردا چو آیی به داد و جزا
نیاری به غیر از عمل برگ و جا

۱۳۸.
سپاس از خداوند روشن‌سرشت
که از ظلم و جور آفریده بهشت

۱۳۹.
تو ای دل ز عاد آی عبرت‌پذیر
که هر قوم طاغی رود در مسیر

۱۴۰.
ز طوفان و سیلاب خشم اله
مشو بی‌خبر، باش هشیار و شاه

۱۴۱.
به کردار نیکو، به گفتار پاک
بیار آن بهشتی که دارد سماک

۱۴۲.
مپندار جاوید ماندی به تخت
که آمد بسی چون تو زیر درخت

۱۴۳.
به قصر و به کاخ، اعتمادت مباد
که باد قضا را نیاید عناد

۱۴۴.
به دنیا چو دلبستگی کم کنی
به فردا و رحمت نظر هم کنی

۱۴۵.
بدان این جهان است مزرعگهی
که کشتش تویی، باش اهل رهی

۱۴۶.
بهاران دهد آن که شب را گریست
نه آن کو به لهو و لعب دل ببست

۱۴۷.
به آیین پاکان، قدم زن تو راست
مکن کار شیطان و کفر و هَواست

۱۴۸.
چو هود آمد از بهر پند و نجات
ببین پادشاهیِ حق را ثبات

۱۴۹.
به مردان حق، اقتدا کن همی
مزن دل به زینت، به زر، دمدمی

۱۵۰.
بخوان داستان عاد و قوم شقی
که رفتند با ننگ و خشم خدا

 

 

باسمه تعالی
ادامه داستان منظوم قوم عاد – بخش دوم، از بیت ۱۵۰ تا ۲۰۰
وزن شاهنامه‌ای: فعولن فعولن فعولن فعل


۱۵۰.
بخوان داستان عاد و قوم شقی
که رفتند با ننگ و خشمِ بقی

۱۵۱.
به دنیای فانی دل افروختند
خدا را ز دل سوی بت سوختند

۱۵۲.
نه گفتار هود آمد از دل به گوش
نه پند نبی شد بر آن قوم، نوش

۱۵۳.
به طوفان گرفتند راه غرور
نکردند ز انذار هودش مرور

۱۵۴.
چو عذری نیامد ز آن مردم دون
ببارید بر سر عذاب جنون

۱۵۵.
به باد غضب، آن همه سرنگون
که گم شد نشانشان ز دهر و قرون

۱۵۶.
چو قوم شقاوت کند با خدا
نیارد جز آتش به جانش، جزا

۱۵۷.
به هود نبی گفت پروردگار:
«نگر تا بمانی تو در انتظار»

۱۵۸.
«که اینان نخواهند پند از تویی
بگیرم دل از لطفشان، آن‌چه گویی»

۱۵۹.
فرستاد بر آن دیار هلاک
یکی باد سرد از خشم و خاک

۱۶۰.
بپیچید آن باد در کوه و دشت
که هر چیز بودی ز جا برگذشت

۱۶۱.
نه مردی بماند و نه زن در پناه
نه کودک، نه پیر و نه اهل صلاح

۱۶۲.
ز طوفان و قهر خداوند پاک
نماند از تن‌شان به جز خاک و خاک

۱۶۳.
چو برگ خزان، بر زمین شد تن‌شان
بشد کوه عبرت، گواه فن‌شان

۱۶۴.
نبی با نگاه حزین و غمین
بگریست بر قوم کژراه بین

۱۶۵.
که رحمت بر اینان نتابید بیش
ز خشم خدا سوخت آن قوم خویش

۱۶۶.
ز قدرت مشو ای برادر، دلیر
که فردا شود جان تو هم اسیر

۱۶۷.
نه بازو بماند، نه زر، نه سپاه
چو وقت حساب آید از پادشاه

۱۶۸.
ز کردار عاد آی عبرت پذیر
به پرهیز رو، دل ز ظلم و شریر

۱۶۹.
مشو کافر و مست قدرت و زور
که آن است پایان، غم و آه و گور

۱۷۰.
چو دنیای فانی بپوشد حجاب
نبیند دل کور جز اشتیاب

۱۷۱.
به یاد خدا زنده دار این دلت
که فردا رسد مرگ، گیرد گلت

۱۷۲.
نه مال است پاینده، نه تخت و تاج
که گردد فنا، هر چه باشد رواج

۱۷۳.
به تقوا، به زهد و به مهر و دعا
بیار ای برادر، نجات از خطا

۱۷۴.
اگر خواهی از قهر یزدان نجات
بکن ترک عصیان و زنهار و مات

۱۷۵.
ز عاد و ثمود و ز قوم شقی
بگیر این پیام نبی را حقی

۱۷۶.
که با ظلم، دنیا نماند به کام
بگردد به اندوه و دوزخ، مقام

۱۷۷.
نه لبخند ماند، نه خنده، نه شادی
که شد کارشان غرق در استبدادی

۱۷۸.
تو ای دل! بیا سوی آن آستان
که در حضرت حق بود جاودان

۱۷۹.
مکن همچو عاد، از نبی رو مگرد
که گردد عذاب از خدا بر تو سرد

۱۸۰.
به گفتار هود، اعتنا کن همی
که آن است راه نجات از دَمی

۱۸۱.
سپاس از خداوند مهر و وفا
که بنمود بر ما چنین ماجرا

۱۸۲.
نه بازیست این قصه‌ی عاد و قهر
که آموزدت راه عقل و ظفر

۱۸۳.
به دل بنگر و چشم دل باز کن
ز تاریکی نفس، ره ساز کن

۱۸۴.
مبین غرّه شو از زمین و زمان
که باشد همه لحظه‌ها امتحان

۱۸۵.
ز کردار خود شرم کن در خفا
که روزی شود بر تو آن ماجرا

۱۸۶.
بیا تا شوی بنده‌ی حق‌مدار
نه بنده‌ی شهوت، نه زر، نه دیار

۱۸۷.
به اخلاص و ایمان بیار آن سلاح
که فردا پناهت بود در پناه

۱۸۸.
نگر در دل خود چو عادان مباش
که بینی عذابت چو کوه فناش

۱۸۹.
نه یاری، نه فرزند، نه مال و زور
به کار آید آن روز جز کار نیک

۱۹۰.
پس ای دل، به تقوا بزن سرفراز
که باشد رهت سوی پروردگار

۱۹۱.
بخوان داستان قوم عاد این زمان
که باشی تو رَسته ز هر امتحان

۱۹۲.
سپهر از برای تو دارد نشان
ز طوفان قهر و ز مرگ گمان

۱۹۳.
تو ره در حریم خدا ساز کن
ز طاعت، صفای دل آغاز کن

۱۹۴.
به تقوا و ایمان و صدق و صفا
رسد بنده تا بارگاه خدا

۱۹۵.
چو هود آمد و قوم نشنید او
بشد در خشم یزدان، قوم عدُو

۱۹۶.
بترس ای دل از قهر آن کردگار
که گیرد تو را در کمین زمان

۱۹۷.
به بیداری و ذکر، دل زنده دار
که باشد نجات تو در آن دیار

۱۹۸.
ز عاد آن نشان ماند بر خاک و باد
که عبرت شود جان هر اهل داد

۱۹۹.
بیا ای برادر، به حق رو بیار
که بخشایش آرد ز مهرش نثار

۲۰۰.
سپاس از خداوند دانا و داد
که آموزدت ره ز طغیان و باد

 

۲۰۱.
سپاس آن خدا را که دانا و بس
گشاید به حکمت ره هر نفس

۲۰۲.
کسی کو پذیرفت راه نبی
شود رسته از فتنه و مکذبی

۲۰۳.
اگرچه نبی بنده‌ای بیش نیست
ولیکن بر او وحی از حق، مهی‌ست

۲۰۴.
بدان قدر و حرمت بَرَند پیام
که راه نجات است و نور و مرام

۲۰۵.
چو عاد از نبی روی برتافتی
به طوفان خشم خدا یافت پی

۲۰۶.
به باد شدید و هلاک و بلا
رسید آن گروه از جفاشان جزا

۲۰۷.
نه از مال و مُلک آن گروه دلیر
نماند اثری، شد همه خاک پیر

۲۰۸.
ببین نقش طاغوت بر خاک و باد
که قهر خدا آن نشانی نهاد

۲۰۹.
چو ظلمت شود چیره بر اهل خاک
خدا برکَند ریشه‌شان با هلاک

۲۱۰.
چو نور نبی در دل آمد پدید
شود ظلمت جهل و عصیان رمید

۲۱۱.
ولی قوم عاد آن چراغ خدا
نکردند پی، تا شدند بی‌نوا

۲۱۲.
بدانید ای اهل دنیا، یقین
که دنیا نیرزد به یک خوش‌نگین

۲۱۳.
چو هنگام مرگ آمد و ناله شد
به درد و پشیمانی‌ات چاره شد؟

۲۱۴.
نه! آن لحظه دیگر نماند مجاب
که بسته‌ست درهای لطف و ثواب

۲۱۵.
چو آمد عذاب از خداوند پاک
نگردد ز درگاه او کس هلاک

۲۱۶.
مگر آن که باشد به ایمان قرین
که یابد به جانش صفای یقین

۲۱۷.
نگر آن کسانی که با هود راست
به توحید حق دل نمودند، خواست

۲۱۸.
نجات آمد از سوی رحمان‌شان
که شد سایه‌ی لطف، یار جان‌شان

۲۱۹.
تو هم، ای برادر، برو سوی دوست
که تنها همان راه دارد دروست

۲۲۰.
به تقوا بیارای جان و دلت
که آن زینت است و امان گلت

۲۲۱.
مپندار در نعمت و مال و زر
که باشد بقا، یا که باشد ظفر

۲۲۲.
به دنیا چو دل بسته‌ای، ای عزیز
شود عاقبت کار تو اشک‌ریز

۲۳۳.
به عاد و به ثمود بنگر به چَشم
که در طغیان افتاد جان‌شان به خَشم

۲۲۴.
نماندند جز عبرتی بر زمین
که گوید به انسان: «بترس از کمین»

۲۲۵.
به شب‌های تاریک این زندگانی
مپندار باشی تو جاوید فانی

۲۲۶.
که این کاروان در گذرگاه قضاست
نه ماند کسی گرچه شاهی، خداست

۲۲۷.
ز کردار عاد آی، بیدار باش
مشو غافل از مرگ و از داد و کاش

۲۲۸.
اگر با نبی باشی از جان و دل
برآید دعایت به درگاه حِل

۲۲۹.
ولی گر شدی دشمن راه حق
شود هر قدم زهر و جانت ورق

۲۳۰.
بدان مرگ ناگه به سر می‌رسد
نداند که جانت کجا در رَسد

۲۳۱.
بخوان این حکایت، بگیر این پیام
که در راه یزدان بجوی ای کِرام

۲۳۲.
نه مال و نه جاه است سرمایه‌ات
که باشد عمل آن ره رهنمات

۲۳۳.
مکن همچو عادان به نافرمانی
که ناید به تو جز خسر و پشیمانی

۲۳۴.
به لطف خداوند، امیدی ببر
که نازد به بنده، به اشک و نظر

۲۳۵.
مپندار باشی همیشه در اَمن
که شاید بیاید اجل در زمن

۲۳۶.
به هود نبی گوش کن ای خرد
که آن نور راه تو را می‌برد

۲۳۷.
سپاس از خداوند دانا و حَکَم
که آموزد انسان ره از رهزنم

۲۳۸.
چو عاد آن‌چنان پر غرور و شَرَر
به قهر خدا شد هلاک و سَقَر

۲۳۹.
نه مردی نماند، نه نانی، نه آب
بشد قومشان در گناهان خراب

۲۴۰.
ولی آن که در زهد و توحید زیست
نجات آمدش از خدای نبیست

۲۴۱.
به هر جا که ظلم آید و جور و جَور
در آید به میدان عذاب و فتور

۲۴۲.
سپاه خداوند باشد قوی
که گیرد ستم‌پیشه را، بی‌روی

۲۴۳.
نگر تا شوی بنده‌ی راست باش
به فرمان حق، دور از آن تیر و چاش

۲۴۴.
مپندار باشی تو از قهر دور
که از قهر او نیست دیگر مرور

۲۴۵.
تو ای دل! به قرآن و پند نبی
نجات آر جانت، مشو مکذبی

۲۴۶.
بخوان قصه‌ی عاد و احقافشان
که بودند مغرور، بی‌عاقلان

۲۴۷.
به دنیا دل و جان سپردند سخت
که بر باد شد آن همه نام و تخت

۲۴۸.
تو ای دل! ز کردار ایشان برآ
که باشی تو رسته ز شر و خطا

۲۴۹.
به تقوا بیارای این عمر خویش
که باشی در آن روز، رسته ز ریش

۲۵۰.
بدان عاد بر باد شد با غرور
ببین تا نمانی تو هم بی‌ظهور

۲۵۱.
به یاد خداوند باشی رها
که گردد دلت چشمه‌ی کبریا

۲۵۲.
به هود و پیامش، سلامی فرست
که بر حق، به توحید، پیغام هست

۲۵۳.
خدایش دهد رحمت و مهر خویش
که روشن نمود آن ره راست‌کیش

۲۵۴.
به قومش رساند پیام وفا
که باشد نجات از جفای جفا

۲۵۵.
ولی قوم نشنید گفتار حق
بشد خشم یزدان به کام فلک

۲۵۶.
اگر تو شنیدی به گوش و به دل
بهشتی شوی در جهان بی‌خلل

۲۵۷.
مکن عمر خود را به غفلت هَدر
که آن ره بود سوی نار و سَقَر

۲۵۸.
به تقوا و زهد و به علم و هنر
بیار ای برادر، سعادت به سر

۲۵۹.
که فردا چو آیی به پیش خدا
شود نامه‌ات نور، گردد رضا

۲۶۰.
سپاس از خداوند عزّ و جلل
که آموزدت ره ز فضل و عمل

۲۶۱.
به پایان رسید این حکایت، تمام
که باشد رهت سوی نور و مرام

۲۶۲.
ز عاد آن نشانی به خاکست و باد
تو ای دل! بر این ماجرا باش شاد

۲۶۳.
که دانستی از ظلم، گردد فنا
بیا تا شوی بنده‌ی با خدا

۲۶۴.
مشو غافل از مرگ و روز حساب
که آن لحظه را نیست دفع و نقاب

۲۶۵.
به گفتار هود و به پند نبی
بیا و ز توحید گردی غنی

۲۶۶.
سپهر از برای تو آموخت راز
که هر ظلم گردد به قهرش گداز

۲۶۷.
تو ای دل، به طاعت گذار این حیات
که فردا شود راه تو در نجات

۲۶۸.
به تقوا و ایمان، دل افروز کن
ز اعمال نیکو، ره‌ات روز کن

۲۶۹.
به پایان رسید این پیام و سخن
که باشد رهت سوی نور و زَمن

۲۷۰.
دعایت کنم از دل و جان پاک
که باشی تو رسته ز فقر و هلاک

۲۷۱.
خداوند بخشنده، یارت بود
ز طوفان دنیا، نگهدارت بود

۲۷۲.
اگر دوست داری ز یزدان نجات
بکن ترک عصیان و آتش‌صفات

۲۷۳.
مشو غافل از آتش جان‌گداز
که فردا رسد مرگ، بی‌احتراز

۲۷۴.
به پایان رسید این سرود بلند
که باشد چراغی بر اهل خرد

۲۷۵.
سپاس از خداوند دانا و مهر
که بنمود بر ما چنین راه قهر

۲۷۶.
دعایت کنم، ای برادر، مدام
که باشی تو در نور حق، نیک‌نام

۲۷۷.
خداوند یزدان نگهدار تو
به لطفش ببخشاید آثار تو

۲۷۸.
بیا تا ز قوم عاد آییم پند
که باشیم از آن ماجرا در گزند

۲۷۹.
نه هر کس که شد پادشاهی کند
بماند به دوران، که الله زند

۲۸۰.
به تقوا دل‌ات را صفا کن همی
که باشد نجات از بلا و کمی

۲۸۱.
ز دنیا مشو غافل از امتحان
که گردد فنا هر که شد بی‌امان

۲۸۲.
به پایان رسد قصه‌ی عاد زار
که شد درس عبرت بر اهل دیار

۲۸۳.
اگر خواهی از عاقبت رستگی
مکن همچو عادان، که باشد شقی

۲۸۴.
تو باشی چو هود، نبی‌پیشه‌وار
که در طاعت و صبر باشد شکار

۲۸۵.
خداوند عالم، نگهدار تو
به قرآن دهد نور گفتار تو

۲۸۶.
سپاس از خداوند مهر و صفا
که بنمود ما را چنین ماجرا

۲۸۷.
بخوان این حکایت، به دل در نگر
که باشی رها از گناه و خطر

۲۸۸.
به فردا مکن دل، به امروز باش
که باشد ره‌ات سوی یزدان، کاش

۲۸۹.
به پایان رسید این سرود حکیم
که باشد ز توفیق یزدان، سلیم

۲۹۰.
اگر در دلت نور ایمان فتاد
به تقوا و اخلاص، باشی نهاد

۲۹۱.
دعایت کنم از دل و جان چو باد
که باشی تو پاکیزه و نیکزاد

۲۹۲.
به پایان رسید این سرود وفا
به توحید و تقوا و عشق خدا

۲۹۳.
اگر خواستی باز حکمی بلند
بگو تا نویسم به بختت گزند

۲۹۴.
ز توفیق یزدان، شد این شعر پاک
به امید رضوان و نور و فراک

۲۹۵.
نگه دار این نکته را در ضمیر
که باشد به تقوا دلت ناگزیر

۲۹۶.
به پایان رسید این پیام عیان
که گردد چراغی به دل در نهان

۲۹۷.
سپاس از خداوند دانا و راست
که ما را چنین فیض از او شد رواست

۲۹۸.
خداوند یزدان نگهدار باد
ز گمراهی و ظلم، ما را رَهَاد

۲۹۹.
به امید آن روز روشن، صفا
که باشی تو رسته ز بند هوا

۳۰۰.
خدایا! تو ما را ز توفیق ده
که باشیم در خدمتت، جان و مه

 

نتیجه‌گیری 

ماجرای قوم عاد، تصویری روشن از سنت الهی در هدایت انسان‌ها و کیفر طغیان‌گران است. قومی که به ثروت، قدرت بدنی، و شکوه ظاهری خویش مغرور شدند و آن‌گاه که پیامبر خدا، حضرت هود (علیه‌السلام)، ایشان را به توحید، عدالت، و تقوا دعوت کرد، به تکذیب و تمسخر او برخاستند و سرانجام، در طوفانی از عذاب الهی نابود شدند.

این داستان، نه فقط شرحی تاریخی، بلکه هشداری جاودانه برای هر انسانی در هر عصر است که ممکن است در نعمت و رفاه، خدا را فراموش کند و به غرور، ظلم، فساد، و دنیاطلبی آلوده شود. قوم عاد نشان دادند که تمدن بدون ایمان، محکوم به سقوط است و حتی اگر مردمانی در قدرت و سازندگی به اوج برسند، بدون بندگی خدا و رعایت حق، به نابودی خواهند انجامید.

نکته‌ی مهم‌تر آن است که عذاب الهی، ناگهانی، قاطع و بی‌پرده می‌آید. نه ثروت مانع آن می‌شود و نه قدرت، و تنها ایمان، اخلاص، و پرهیزگاری است که انسان را در دنیا و آخرت نجات می‌دهد.

درسی که از این ماجرا می‌گیریم، آن است که:

  • باید به نصیحت انبیا گوش فرا داد و از لجاجت در برابر حق پرهیز کرد؛
  • نباید به دنیا و ظواهر آن دل بست و باید دل را به یاد خدا و خدمت به خلق روشن ساخت؛
  • و سرانجام، باید دانست که عبرت گرفتن از سرنوشت پیشینیان، مایه‌ی سعادت آیندگان است.

قوم عاد رفتند و چیزی از قدرت و شکوه‌شان نماند، اما حکایت‌شان ماند تا هشداری باشد برای همه‌ی کسانی که راه ایشان را می‌پیمایند.

آری، «وَأَمّا عادٌ فَأُهْلِکوا بِریحٍ صَرصَرٍ عاتِیَةٍ»
و این سرنوشتِ هر قوم مغرور و بی‌ایمان است...

تهیه و  تنظیم

دکتر علی رجالی 

  • علی رجالی
  • ۰
  • ۰

داستان قوم عاد

باسمه تعالی

داستان قوم عاد

در اینجا داستان کامل قوم عاد را با جزئیات قرآنی، تاریخی و عرفانی در سه بخش بیان می‌کنم، همراه با تحلیل‌های اخلاقی و عرفانی:

۱. قوم عاد، سرزمین و ویژگی‌هایشان

قوم عاد، فرزندان عاد بن عوص بن ارم بن سام بن نوح بودند. آنان پس از طوفان نوح (ع)، در منطقه‌ای آباد و وسیع به نام احقاف سکونت گزیدند.
این منطقه دارای باغ‌ها، چشمه‌ها، کشتزارهای سرسبز و هوای دلپذیر بود؛ قومی بودند با قدرت جسمانی فراوان که خود را شکست‌ناپذیر می‌دانستند.

ویژگی‌های قوم عاد:

  • شهر اصلی آن‌ها به نام «إرم ذات العماد» شهر ستون‌های باشکوه، یکی از عجایب بود. (سوره فجر، آیات ۶ تا ۸)
  • به سبب نیروی بدنی، مغرور و متکبر بودند؛ خود را خالق نعمت‌ها می‌پنداشتند.
  • خانه‌هایی عظیم می‌ساختند و می‌گفتند: «تا ابد در آن خواهیم ماند.»
  • در زمین فساد، ظلم و بت‌پرستی رواج دادند.
  • مردم را به پرستش بت‌های گوناگون فراخواندند؛ مهم‌ترین بت‌هایشان صُدا، صمود و هَرا بود.

۲. بعثت حضرت هود (ع) و دعوت او

خداوند برای هدایت این قوم گمراه، حضرت هود (ع) را از میان خودشان برانگیخت. او از نسل نوح (ع) بود و مردمش را با لطف، صبر و برهان به توحید فراخواند:

دعوت‌های حضرت هود:

  1. «ای قوم من! خدا را بپرستید که جز او معبودی ندارید؛ چرا نمی‌ترسید؟»
  2. «من پاداشی از شما نمی‌خواهم؛ پاداشم فقط بر خداست.»
  3. «آیا نمی‌دانید خدا شما را آفریده و نیرومند کرده؟ از او آمرزش بخواهید تا برکت آسمان و زمین نصیبتان شود.»
  4. «بر بت‌ها تکیه نکنید، که آن‌ها شما را یاری نمی‌کنند.»

واکنش قوم عاد:

قوم عاد، او را مسخره کردند و گفتند:

  • «ای هود! ما تو را در حماقت می‌بینیم!»
  • «تو فقط انسانی هستی مثل ما، و اگر راست می‌گویی، عذاب الهی را بیاور!»

هود (ع) با توکل بر خدا، هشدار داد:

«من بیزارم از بت‌هایی که شما شریک خدا قرار داده‌اید؛ بدانید که عذاب خدا نزدیک است

۳. عذاب قوم عاد و نابودی آن‌ها

مرحله اول عذاب: خشکسالی

خداوند به عنوان هشدار نخستین، خشکسالی شدید بر سرزمین‌شان مسلط کرد. سال‌ها گذشت و بارانی نبارید، اما آنان توبه نکردند.

مرحله دوم: آمدن ابر سیاه

روزی ابری تیره بر آسمان پدیدار شد. قوم عاد خوشحال شدند و گفتند:

«این ابری است که باران خواهد آورد!»
هود (ع) فریاد زد:
«این ابر نیست، این باد عذاب الهی است!»

مرحله سوم: عذاب طوفان

ناگاه باد سرد، خشک و مرگباری وزیدن گرفت؛ این طوفان هولناک به مدت هفت شب و هشت روز ادامه یافت. (سوره حاقه، آیه ۷)
باد، آنان را چون درخت خشکیده به زمین می‌کوبید و همه نابود شدند.

خداوند فرمود:

«ما آنان را هلاک کردیم تا عبرتی برای آیندگان باشند.»

تنها حضرت هود (ع) و اندکی از مؤمنان نجات یافتند و سرزمین احقاف، ویران و نابود گشت.

تحلیل عرفانی و اخلاقی داستان قوم عاد

۱. غرور قدرت: قوم عاد به‌خاطر نیروی بدنی و نعمت‌های فراوان، دچار غفلت و تکبر شدند و خود را مالک زمین می‌پنداشتند.

۲. غفلت از هشدارها: دعوت حضرت هود (ع) با برهان، محبت و صبر همراه بود، اما آن‌ها به جای تأمل، او را دروغگو، سفیه و تهدیدگر خواندند.

۳. عذاب با طبیعت: عذاب الهی با ابری که نشانه باران بود ظاهر شد، اما به جای باران، باد مرگ بر آنان فرود آمد؛ عذاب از دل نعمت برآمد.

۴. هلاکت همگانی: قوم عاد، نمونه‌ای از هلاکت یک تمدن به‌سبب فساد جمعی و تکذیب پیامبر الهی است.

پیام‌ها و عبرت‌ها

  • قدرت، بی‌ایمان بی‌ارزش است؛ تنها توحید سبب نجات است.
  • دعوت الهی فرصت نجات است؛ باید آن را شنید و پاسخ گفت.
  • عذاب الهی تدریجی است؛ نخست خشکسالی، سپس طوفان.
  • عبرت برای تاریخ: قوم عاد، برای آیندگان هشداری است که خداوند با طغیانگران مدارا نمی‌کند.

نتیجه‌گیری نهایی

داستان قوم عاد بیانگر آن است که توحید و تواضع ریشه بقا و رشد است، اما تکبر، شرک و فساد سبب نابودی جوامع است. هر انسانی باید در داستان‌های قرآنی بنگرد و عبرت گیرد که دنیا، محل آزمایش و گذر است، نه تکیه‌گاه قدرت و ثروت.

تهیه و تنظیم

دکتر علی رجالی 

  • علی رجالی
  • ۰
  • ۰

باسمه تعالی 

تحلیلی بر داستان اصحاب یس 

به نام خداوند مهربان و وفادار، خدایی که دل‌های انسان‌ها را از تیرگی‌ها پاک می‌سازد و صفا و روشنی می‌بخشد. همان خدایی که از روی لطف بی‌پایان خود، راه رستگاری و هدایت را به دل‌ها نمایاند و ظلمت جهل و گناه را با نور الهی خود زدود. او همواره آماده‌ی بخشش گناهکاران است.

پیامبر الهی اسلام فرمود: این ماجرا را بازگو می‌کنم تا دل‌های جهانیان از نور آن روشن شود. پس گوش فرادهید به قصه‌ی قومی گمراه که راه پیامبران را بستند و به لجاجت و دشمنی پرداختند.

در روزگاری دور، شهری وجود داشت که مردمان آن گرفتار فتنه، شورش و گمراهی بودند. آن‌ها بی‌بهره از دانش و هدایت، از رهبران الهی روی‌گردان شده بودند. خداوند برای هدایت آنان، دو پیام‌آور فرستاد تا پیام حق و عدالت را به آنان برسانند. اما مردم، که کافر و از دین گریزان بودند، راه ایمان را نپذیرفتند و در کفر و فساد غوطه‌ور شدند. دل پیامبر از این نافرمانی آن‌ها اندوهگین شد و از خدا طلب انتقام کرد.

خداوند بار دیگر فرستاده‌ای دیگر، امینی بزرگ، به سوی آن قوم فرستاد تا خبر رحمت الهی را به آنان برساند و آنان را دعوت به راه راست کند.

سه پیامبر الهی با هم به دعوت مردم پرداختند. آنان گفتند: ما مأمور هدایت شما هستیم تا شما را از کبر، ظلم و نفاق برهانیم. ما نه دنبال مال دنیا هستیم و نه دنبال جاه و مقام، تنها رضایت خدا هدف ماست. شما را به سوی توحید و عبادت خدا دعوت می‌کنیم.

اما مردم کافر، از حق دور شدند و به سبب لجاجت، در نکبت و بدبختی فرو رفتند. در این زمان، مردی پاک از میان ایشان برخاست که دلش از بند گناه و شرارت آزاد بود. او با سوز و عشق درونی گفت: این راه که شما می‌روید راه کفر و دیوانگی است. راه انبیا راه نیکی است و هر راهی غیر از آن گمراهی و تباهی است.

اما آن قوم شرور، آن مرد صالح را با چوب و سنگ و لگد کتک زدند. هیچ پناه و یاوری برای او نماند. او را به عنوان دشمن کشتند؛ با شمشیر، تیر و شکنجه جانش را گرفتند.

در همان لحظه که جان او به جان‌آفرین رسید، از جانب خداوند خطاب آمد: «وارد بهشت شو، در آرامشی جاوید باش.» در آن حال، مردم گمراه دریافتند که به خشم الهی گرفتار شده‌اند. خداوند آتشی بزرگ بر آنان فرستاد، و همه در وحشت و ظلمت فرو رفتند. زمین لرزید، هوا تیره شد، و از هر سو شعله‌ی عذاب برخاست.

خداوند نه لشکری فرستاد و نه نیازی به نیرو و سلاح داشت. تنها با قدرت مطلق خود، آن قوم نابود شد.

ای انسان! به خدای یکتا دل ببند، که او یار و پیروزکننده‌ی مؤمنان است. ببین که با قوم "رجالی" چه شد! زور و زر آن‌ها یک‌باره فرو ریخت و نابود شد.

تحلیل و تفسیر عرفانی و اخلاقی

۱. پیام اصلی داستان: سرنوشت انکار و ایمان

این داستان برگرفته از آیات سوره «یس» است که ماجرای اصحاب قریه و فرستادن سه پیام‌آور الهی را نقل می‌کند. مردم آن شهر، به‌جای پذیرش هدایت، بر پیامبران شوریدند و یکی از مؤمنان پاک‌دل خود را کشتند. عاقبت آنان، عذاب الهی بود.

پیام عرفانی: این داستان نمادی از درون انسان است؛ گاه دل آدمی به سوی حق دعوت می‌شود، اما نفس و هوای نفس، دعوت پیامبران باطنی را انکار می‌کند. مؤمن درون کشته می‌شود و عاقبت آن، ظلمت و هلاکت روحانی است.

۲. مرد صالح، نماد سالک راستین

آن مرد صالح که در برابر ظلم قوم ایستاد، نماد یک عارف حق‌طلب است که در راه هدایت خلق، جان خود را فدا می‌کند. او قربانی می‌شود، اما پاداشش آرامش جاودانه در بهشت است.

پیام اخلاقی: دفاع از حق و هدایت، حتی به قیمت جان، اجر عظیم دارد. باید چون او ایستادگی کرد، ولو تمام قوم در برابر انسان باشند.

۳. عذاب الهی: تجلی عدالت

عذاب قوم گمراه، بدون سپاه و ابزار مادی نازل شد. این نشان‌دهنده‌ی قدرت مطلق الهی است. خداوند نیازی به ابزار ندارد و تنها با اراده‌ی خویش می‌تواند ملتی را نابود یا زنده کند.

پیام عرفانی: این عذاب، نوعی مرگ قلبی و ظلمت درونی نیز هست. وقتی دل به کفر و فساد آلوده شد، نور الهی خاموش می‌شود و انسان در ظلمت وجودی غرق می‌گردد.

۴. زوال زور و زر: عبرت تاریخی

در پایان شعر آمده است که قدرت، مال و شهرت قوم رجالی ناگهان فرو ریخت. این سخن هشدار است برای همه‌ی قدرتمندان دنیا.

پیام عرفانی: هر آنچه جز خداست فانی است؛ مال، مقام، فرزند و شهرت. آنچه باقی است، وجه‌الله است؛ یعنی ارتباط انسان با خدا و عمل صالح.

نتیجه نهایی:

این داستان، هم هشداری به اهل دنیا است و هم بشارت برای مؤمنان. هشداری است که ستم، لجاجت، و کفر، عاقبتی جز هلاکت ندارد؛ و بشارتی است که ایمان، ایثار و محبت، سرانجام به بهشت جاوید می‌انجامد.

نویسنده 

دکتر علی رجالی 

  • علی رجالی
  • ۰
  • ۰

باسمه تعالی

تبیین تمایز عشق حقیقی و مجازی، و محبت به‌عنوان تجلی عشق و کربلا به‌عنوان تفسیرگاه عشق را با شرحی جامع و عرفانی ارائه می‌کنم:

تمایز عشق حقیقی و مجازی 
به نظر من محبت تجلی عشق است .عشق در صحرای کربلا تفسیر و تعبیر شد و تا قیامت باقی است

عشق، دریایی بی‌کران است که هر دل تشنه‌ای را به ساحل آرامش و معنا می‌رساند.تصویری از سفر روح انسانی در مسیر عشق را نشان می‌دهد؛ سفری که از شور و شوق آغاز می‌شود، به درد فراق و تنهایی می‌رسد، و در نهایت به وصال و فنا در ذات پاک معشوق می‌انجامد.

عشق، فراتر از کلمات و مفاهیم روزمره است؛ نیرویی است که آدمی را به خود حقیقی‌اش بازمی‌گرداند و در حضوری بی‌پایان با خداوند متحد می‌کند. این مسیر سخت و زیبا، آزمونی برای دل‌های خالص است که می‌کوشند در آتش محبت بسوزند و از خود بی‌خود شوند تا به حقیقت بی‌نهایت نزدیک گردند.

باشد که هر خواننده،  راه عشق را با دل و جان بپیماید؛ راهی که پایان ندارد و هر لحظه‌اش سرشار از نور و زیبایی است.

عشق همچون ملات ساختمان است که استحکام بنا را تضمین می‌کند.عشق مجازی جلوه ای از عشق حیاتی است.

عاشقان حقیقی هفتاد و دو تن به ملکوت اعلی پیوستند.در کربلا عشق و عاشق رو نمایی شد.نقل است در آخرت همه مشتاق دیدار  و زیارت امام حسین هستند.بهشتیان آنقدر مشتاق  امام هستند که دیگر حوریان بهشتی جاذب نیستند

 

تمایز عشق مجازی و عشق حقیقی

1. عشق مجازی: آغاز راه

عشق مجازی، عشقی است که متوجه مظاهر زیبایی در عالم خلق است. این عشق ممکن است به انسان، طبیعت، هنر، قدرت، یا حتی دانش و علم تعلق گیرد.
در نگاه عرفانی، عشق مجازی سراب نیست، اما مقصد هم نیست؛ بلکه یک نقشه‌ی راه است، پلی برای رسیدن به حقیقت.

امام خمینی (ره) فرمودند:

«اگر عشق به جمال انسانی را درست هدایت کنی، تو را به عشق جمال مطلق رهنمون می‌سازد.»

ویژگی‌های عشق مجازی:

  • مبتنی بر احساس و جاذبه‌های زودگذر است.
  • وابسته به زمان و مکان است.
  • در صورت وابستگی افراطی، می‌تواند انسان را از حقیقت دور کند، اما اگر زیر چتر عقل و ایمان قرار گیرد، به عشق الهی منتهی می‌شود.

2. عشق حقیقی: مقصد نهایی

عشق حقیقی، عشقی است که متوجه خداوند و حقیقت مطلق است؛ معشوقی که بی‌نقص، بی‌نیاز، و همیشه حاضر است.

در این عشق، عاشق نه برای لذت، نه برای بهشت، بلکه تنها برای خودِ معشوق می‌سوزد و جان می‌دهد.
حضرت علی (ع) فرمود:

«إلهی ما عبدتُکَ خوفاً من نارکَ ولا طمعاً فی جنتک بل وجدْتُکَ أهلاً للعبادة فعبدْتُکَ»
(خدایا تو را نه از بیم دوزخ و نه به طمع بهشت پرستیدم؛ تو را شایسته‌ی پرستش یافتم، پس تو را پرستیدم.)

ویژگی‌های عشق حقیقی:

  • فراتر از لذت و خواستن است؛ فقط برای رضای معشوق است.
  • در آن، عاشق خود را فراموش می‌کند؛ «فنا فی‌الله».
  • این عشق ابدیت دارد و مرگ در آن معنا ندارد.

محبت: تجلی عشق

، محبت، تجلی و ظهور عشق است؛ اگر عشق آتش است، محبت نور این آتش است.
محبت، زمانی خالص است که از عشق حقیقی سرچشمه گیرد؛ یعنی وقتی دوستی ما با دیگری، یا خدمت به انسان‌ها، نه برای سود بلکه از عمق دل و پیوند با خدا باشد.

در قرآن آمده است:

«إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ سَیَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمَٰنُ وُدًّا»
(مریم، ۹۶) – یعنی خداوند در دل‌ها برای مؤمنان محبت قرار می‌دهد.
این ودّ و محبت، تجلی عشق الهی در عالم انسان‌هاست.

کربلا: تفسیر و تعبیر عشق

عشق در صحرای کربلا تفسیر شد و تا قیامت باقی است، حقیقتی بی‌نظیر است.
در کربلا، تمام ویژگی‌های عشق حقیقی آشکار شد:

  1. عشق به خدا، بی‌هیچ توقعی؛
    امام حسین (ع) همه را برای خدا داد، حتی علی‌اصغر را؛ و فرمود:

«الهی رضاً برضاک...» – خدایا! به رضای تو راضیم.

  1. محبت به خلق، از سر عشق الهی؛
    امام فرمود: «اگر دین ندارید، آزاده باشید»؛ یعنی حتی عشق به عدالت و انسانیت، از عشق الهی جدا نیست.

  2. فنا در راه معشوق؛
    تمام یاران، با شوق شهادت، خود را در آتش عشق افکندند؛ برای رسیدن به وصال حق.

  3. بقای عشق حسینی تا قیامت؛
    زیرا این عشق، ریشه در حقیقت مطلق دارد. لذا فرمودند:

«إنّ لِقَتلِ الحُسینِ حرارةٌ فی قلوبِ المؤمنین لا تَبردُ أبداً»
(شهادت حسین، شعله‌ای در دل مؤمنان است که هرگز خاموش نمی‌شود.)

جمع‌بندی:

  • عشق مجازی پرده‌ای است که اگر کنار زده شود، عشق حقیقی هویدا می‌شود.
  • محبت، رخت بیرونی عشق است و نمود عشق در روابط انسانی و عمل است.
  • کربلا، نمایشگاه عشق و محبت الهی است؛ جایی که عشق در عمل، ایثار و فنا معنا یافت و تا ابد زنده ماند.

نویسنده

دکتر علی رجالی 

  • علی رجالی
  • ۰
  • ۰

باسمه تعالی

منظومه عشق

در دست ویرایش

مقدمه

عشق، نیرویی است که عالم را زنده و روشن نگه می‌دارد، سرچشمه‌ی همه خوبی‌ها و سرچشمه‌ی حیات واقعی انسان. این مثنوی در سه بخش، جلوه‌های گوناگون عشق را به تصویر می‌کشد؛ از نوری که بر تاریکی‌ها تابیده، تا شعله‌هایی که جان را می‌سوزاند و پاک می‌کند، و در نهایت وصالی که به فنا و بقا می‌انجامد. در این سروده، سعی شده است تا زبان ساده و دلنشین، حقیقتی را بازگو کند که هر عاشق و دلداده‌ای می‌تواند در آن خود را بیابد و در وادی محبت قدم بگذارد.

فهرست

بخش اول: جلوه‌های عشق

  • بیت ۱ تا ۴۲
  • عشق به عنوان روشنی، بخشش، و آتش جان
  • توصیف شور و مستی عاشقانه و ترک تعلقات دنیوی

بخش دوم: عشق و فراق

  • بیت ۴۳ تا ۸۰
  • درد فراق، انتظار و ناله‌ی عاشق
  • تجربه‌ی دلتنگی و بی‌قراری در نبود یار

بخش سوم: عشق و وصال

  • بیت ۸۱ تا ۳۰۰
  • لحظه‌های آرامش و وصل معشوق
  • فنا در محبوب و اتحاد با ذات پاک
  • سفر به سوی بی‌کرانگی و نور الهی

به نام خدای محبت، بهار
که جان آفرید از نگاهی نگار

عشق یعنی روشنی در شام تار
نوش در دل، گرچه گردد روزگار

عشق یعنی بخشش بی‌هیچ سود
آب بودن در دل یک تنگ دود

عشق یعنی زخم دیدن، بی گله
شوق لبخند است، حتی در گله

عشق یعنی وا شدن بی‌اضطراب
مثل یک لبخند در عمق عذاب

عشق یعنی بی‌هوا پرواز کرد
در دل صحرا به شوق راز کرد

عشق یعنی قلب را آتش زدن
خویشتن را محو آن دلبر شدن

عشق یعنی زندگی بخشیدن است
نور بودن، بی‌صدا تابیدن است

عشق یعنی سوختن در راه دوست
بی‌زبان گفتن به جانان: من چه‌دوست

عشق یعنی رفتن و گم‌گشتگی
در مقام وصل، ترک هستی و «خوی»

عشق یعنی قطره در دریا شدن
خاک بودن، تا به جان جان شدن

عشق یعنی هر چه داری، هیچ نیست
هر که جز او را بخواهی، بیش نیست

عشق یعنی گریه بر لبخند او
مرگ خود دیدن، ولی در بند او

عشق یعنی نور حق در جان ما
سایه‌ای بی‌رنگ از ایمان ما

عشق یعنی سر نهادن بر قضا
هر چه آید، بوسه دادن بر رضا

عشق یعنی ذره‌ای در راه نور
در فنا، دیدن همه عالم حضور

عشق یعنی نیستی، تا او شوی
در دل هر ذره، پیدا او شوی

عشق یعنی ترکِ جان، ترکِ هوس
تا شوی لبریز از دریای قدس

عشق یعنی دیدن او در همه
در گل و در خار، در شور و نوا

عشق یعنی بنده‌ی یکتاشدن
در مقام فقر، پاداشدن

عشق یعنی جان سپردن در سکوت
چون چراغی در شبانگاه قنوت

عشق یعنی سوز و ساز بی‌دلیل
بی‌طلب، هر لحظه بودن بر سبیل

عشق یعنی آتش اندر نی نهان
تا بگوید با جهان، راز جهان

عشق یعنی آه بی‌بانگ و صدا
بر در یار، بی‌امیدِ جزا

عشق یعنی هر چه هستی، هیچ نیست
عقل اگر مانَد، ز وصلت بی‌نصیب است

عشق یعنی ترک سود و ترک زیان
دل سپردن در ره آن مهربان

عشق یعنی دیده بر حق دوختن
هر چه جز او هست، یکسر سوختن

به نام خدای محبت، بهار
که جان آفرید از نگاهی نگار

عشق یعنی روشنی در شام تار
نوش در دل، گرچه گردد روزگار

عشق یعنی بخشش بی‌هیچ سود
آب بودن در دل یک تنگ دود

عشق یعنی زخم دیدن، بی گله
شوق لبخند است، حتی در گله

عشق یعنی وا شدن بی‌اضطراب
مثل یک لبخند در عمق عذاب

عشق یعنی بی‌هوا پرواز کرد
در دل صحرا به شوق راز کرد

عشق یعنی قلب را آتش زدن
خویشتن را محو آن دلبر شدن

عشق یعنی زندگی بخشیدن است
نور بودن، بی‌صدا تابیدن است

عشق یعنی در جهان تنها شدن
در ره یار، از همه بی‌جا شدن

عشق یعنی مستی اندر کوی دوست
دور ماندن از همه غیر و عدوست

عشق یعنی سینه‌ای آگاه از او
دل تهی از هر چه جز آن ماه‌رو

عشق یعنی هر چه داری نیستی‌ست
دیده گر بر غیر افتد، تیرگی‌ست

عشق یعنی با خدا پیمان زدن
در ره جانان، سر و جان‌باختن

عشق یعنی خنده بر اندوه خود
دادن جان، لیک بردن عطر خود

عشق یعنی آسمان در جان ماست
هر که عاشق شد، خدا در جان اوست

عشق یعنی هر کجا، دیدار اوست
هر که او را دید، خود انکار اوست

عشق یعنی هر زمان پروانه شو
سوختن بر شمع یار، افسانه شو

عشق یعنی بی‌نشان رفتن به راه
هر چه داری، بوسه بر خاکش ز جاه

عشق یعنی دیده را نابینا کنی
تا به جان، خورشید حق پیدا کنی

عشق یعنی هر چه هستی خاک شو
در فنا، آئینه‌ی افلاک شو

عشق یعنی ذره‌ای با نور دوست
غرق در بی‌رنگی آن عین هوست

به نام خدای محبت، بهار
که جان آفرید از نگاهی نگار

عشق یعنی روشنی در شام تار
نوش در دل، گرچه گردد روزگار

عشق یعنی بخشش بی‌هیچ سود
آب بودن در دل یک تنگ دود

عشق یعنی زخم دیدن، بی گله
شوق لبخند است، حتی در گله

عشق یعنی وا شدن بی‌اضطراب
مثل یک لبخند در عمق عذاب

عشق یعنی بی‌هوا پرواز کرد
در دل صحرا به شوق راز کرد

عشق یعنی قلب را آتش زدن
خویشتن را محو آن دلبر شدن

عشق یعنی زندگی بخشیدن است
نور بودن، بی‌صدا تابیدن است

عشق یعنی در جهان تنها شدن
در ره یار، از همه بی‌جا شدن

عشق یعنی مستی اندر کوی دوست
دور ماندن از همه غیر و عدوست

عشق یعنی سینه‌ای آگاه از او
دل تهی از هر چه جز آن ماه‌رو

عشق یعنی هر چه داری نیستی‌ست
دیده گر بر غیر افتد، تیرگی‌ست

عشق یعنی با خدا پیمان زدن
در ره جانان، سر و جان‌باختن

عشق یعنی خنده بر اندوه خود
دادن جان، لیک بردن عطر خود

عشق یعنی آسمان در جان ماست
هر که عاشق شد، خدا در جان اوست

عشق یعنی هر کجا، دیدار اوست
هر که او را دید، خود انکار اوست

عشق یعنی هر زمان پروانه شو
سوختن بر شمع یار، افسانه شو

عشق یعنی بی‌نشان رفتن به راه
هر چه داری، بوسه بر خاکش ز جاه

عشق یعنی دیده را نابینا کنی
تا به جان، خورشید حق پیدا کنی

عشق یعنی هر چه هستی خاک شو
در فنا، آئینه‌ی افلاک شو

عشق یعنی ذره‌ای با نور دوست
غرق در بی‌رنگی آن عین هوست

بخش دوم: عشق و فراق

عشق یعنی داغ دیدن بی‌صدا
خنده بر لب، اشک‌ها در انتها

عشق یعنی بی‌نصیب از وصل یار
سایه‌ای بر خاک افتاده ز کار

عشق یعنی روز و شب در انتظار
دل نهاده بر نسیمی از دیار

عشق یعنی کوچه‌های بی‌کسی
جستجوی یار در هر هم‌نفَسی

عشق یعنی ناله در محراب شب
ذکر یارب، در دل هر تاب و تب

عشق یعنی گریه‌ی بی‌واهمه
با دل شکسته گفتن زمزمه

عشق یعنی آتشی بر جان نهان
بی‌قرار از دوری آن مهربان

عشق یعنی دیدن آن در خواب‌ها
با خیال یار، طی گرداب‌ها

عشق یعنی بی‌نیازی از همه
جز همان دلدار، قطع رابطه

عشق یعنی در فراقش زنده‌ای
لیک از زخم فراق آکنده‌ای

عشق یعنی ناله‌ی خاموش تو
می‌برد جان، بی‌خبر آغوش تو

عشق یعنی در دل شب انتظار
تا که شاید صبح گردد آشکار

عشق یعنی رفتن و باز آمدن
در دل شب، بی‌صدا جان دادن

عشق یعنی رفتن از خود، تا که او
باز گردد لحظه‌ای در جستجو

عشق یعنی زنده‌ای، بی‌خویش تو
چون که جانت شد همه در پیش او

عشق یعنی قصه‌ی جان و جگر
سوختن بی‌حرف، بی‌شرح و خبر

عشق یعنی آن امید مبهمت
تا بیاید بوسه‌ای بر ماتمت

عشق یعنی اشک‌های بی‌دلیل
بی‌بهانه اشک ریزد بی‌سبیل

عشق یعنی بی‌صدا آهسته مرد
لیک در دل، شوق آن دیدار کرد

۱. به نام خدای محبت، بهار
۲. که جان آفرید از نگاهی نگار

۳. عشق یعنی روشنی در شام تار
۴. نوش در دل، گرچه گردد روزگار

۵. عشق یعنی بخشش بی‌هیچ سود
۶. آب بودن در دل یک تنگ دود

  1. عشق یعنی زخم دیدن، بی گله

  2. شوق لبخند است، حتی در گله

  3. عشق یعنی وا شدن بی‌اضطراب

  4. مثل یک لبخند در عمق عذاب

  5. عشق یعنی بی‌هوا پرواز کرد

  6. در دل صحرا به شوق راز کرد

  7. عشق یعنی قلب را آتش زدن

  8. خویشتن را محو آن دلبر شدن

  9. عشق یعنی زندگی بخشیدن است

  10. نور بودن، بی‌صدا تابیدن است

  11. عشق یعنی در جهان تنها شدن

  12. در ره یار، از همه بی‌جا شدن

  13. عشق یعنی مستی اندر کوی دوست

  14. دور ماندن از همه غیر و عدوست

  15. عشق یعنی سینه‌ای آگاه از او

  16. دل تهی از هر چه جز آن ماه‌رو

  17. عشق یعنی هر چه داری نیستی‌ست

  18. دیده گر بر غیر افتد، تیرگی‌ست

  19. عشق یعنی با خدا پیمان زدن

  20. در ره جانان، سر و جان‌باختن

  21. عشق یعنی خنده بر اندوه خود

  22. دادن جان، لیک بردن عطر خود

  23. عشق یعنی آسمان در جان ماست

  24. هر که عاشق شد، خدا در جان اوست

  25. عشق یعنی هر کجا، دیدار اوست

  26. هر که او را دید، خود انکار اوست

  27. عشق یعنی هر زمان پروانه شو

  28. سوختن بر شمع یار، افسانه شو

  29. عشق یعنی بی‌نشان رفتن به راه

  30. هر چه داری، بوسه بر خاکش ز جاه

  31. عشق یعنی دیده را نابینا کنی

  32. تا به جان، خورشید حق پیدا کنی

  33. عشق یعنی هر چه هستی خاک شو

  34. در فنا، آئینه‌ی افلاک شو

  35. عشق یعنی ذره‌ای با نور دوست

  36. غرق در بی‌رنگی آن عین هوست

بخش دوم: عشق و فراق

  1. عشق یعنی داغ دیدن بی‌صدا

  2. خنده بر لب، اشک‌ها در انتها

  3. عشق یعنی بی‌نصیب از وصل یار

  4. سایه‌ای بر خاک افتاده ز کار

  5. عشق یعنی روز و شب در انتظار

  6. دل نهاده بر نسیمی از دیار

  7. عشق یعنی کوچه‌های بی‌کسی

  8. جستجوی یار در هر هم‌نفَسی

  9. عشق یعنی ناله در محراب شب

  10. ذکر یارب، در دل هر تاب و تب

  11. عشق یعنی گریه‌ی بی‌واهمه

  12. با دل شکسته گفتن زمزمه

  13. عشق یعنی آتشی بر جان نهان

  14. بی‌قرار از دوری آن مهربان

  15. عشق یعنی دیدن آن در خواب‌ها

  16. با خیال یار، طی گرداب‌ها

  17. عشق یعنی بی‌نیازی از همه

  18. جز همان دلدار، قطع رابطه

  19. عشق یعنی در فراقش زنده‌ای

  20. لیک از زخم فراق آکنده‌ای

  21. عشق یعنی ناله‌ی خاموش تو

  22. می‌برد جان، بی‌خبر آغوش تو

  23. عشق یعنی در دل شب انتظار

  24. تا که شاید صبح گردد آشکار

  25. عشق یعنی رفتن و باز آمدن

  26. در دل شب، بی‌صدا جان دادن

  27. عشق یعنی رفتن از خود، تا که او

  28. باز گردد لحظه‌ای در جستجو

  29. عشق یعنی زنده‌ای، بی‌خویش تو

  30. چون که جانت شد همه در پیش او

  31. عشق یعنی قصه‌ی جان و جگر

  32. سوختن بی‌حرف، بی‌شرح و خبر

  33. عشق یعنی آن امید مبهمت

  34. تا بیاید بوسه‌ای بر ماتمت

  35. عشق یعنی اشک‌های بی‌دلیل

  36. بی‌بهانه اشک ریزد بی‌سبیل

  37. عشق یعنی بی‌صدا آهسته مرد

  38. لیک در دل، شوق آن دیدار کرد

  39. به نام خدای محبت، بهار

  40. که جان آفرید از نگاهی نگار

  41. عشق یعنی روشنی در شام تار

  42. نوش در دل، گرچه گردد روزگار

  43. عشق یعنی بخشش بی‌هیچ سود

  44. آب بودن در دل یک تنگ دود

  45. عشق یعنی زخم دیدن، بی گله

  46. شوق لبخند است، حتی در گله

  47. عشق یعنی وا شدن بی‌اضطراب

  48. مثل یک لبخند در عمق عذاب

  49. عشق یعنی بی‌هوا پرواز کرد

  50. در دل صحرا به شوق راز کرد

  51. عشق یعنی قلب را آتش زدن

  52. خویشتن را محو آن دلبر شدن

  53. عشق یعنی زندگی بخشیدن است

  54. نور بودن، بی‌صدا تابیدن است

  55. عشق یعنی در جهان تنها شدن

  56. در ره یار، از همه بی‌جا شدن

  57. عشق یعنی مستی اندر کوی دوست

  58. دور ماندن از همه غیر و عدوست

  59. عشق یعنی سینه‌ای آگاه از او

  60. دل تهی از هر چه جز آن ماه‌رو

  61. عشق یعنی هر چه داری نیستی‌ست

  62. دیده گر بر غیر افتد، تیرگی‌ست

  63. عشق یعنی با خدا پیمان زدن

  64. در ره جانان، سر و جان‌باختن

  65. عشق یعنی خنده بر اندوه خود

  66. دادن جان، لیک بردن عطر خود

  67. عشق یعنی آسمان در جان ماست

  68. هر که عاشق شد، خدا در جان اوست

  69. عشق یعنی هر کجا، دیدار اوست

  70. هر که او را دید، خود انکار اوست

  71. عشق یعنی هر زمان پروانه شو

  72. سوختن بر شمع یار، افسانه شو

  73. عشق یعنی بی‌نشان رفتن به راه

  74. هر چه داری، بوسه بر خاکش ز جاه

  75. عشق یعنی دیده را نابینا کنی

  76. تا به جان، خورشید حق پیدا کنی

  77. عشق یعنی هر چه هستی خاک شو

  78. در فنا، آئینه‌ی افلاک شو

  79. عشق یعنی ذره‌ای با نور دوست

  80. غرق در بی‌رنگی آن عین هوست

  81. عشق یعنی داغ دیدن بی‌صدا

  82. خنده بر لب، اشک‌ها در انتها

  83. عشق یعنی بی‌نصیب از وصل یار

  84. سایه‌ای بر خاک افتاده ز کار

  85. عشق یعنی روز و شب در انتظار

  86. دل نهاده بر نسیمی از دیار

  87. عشق یعنی کوچه‌های بی‌کسی

  88. جستجوی یار در هر هم‌نفَسی

  89. عشق یعنی ناله در محراب شب

  90. ذکر یارب، در دل هر تاب و تب

  91. عشق یعنی گریه‌ی بی‌واهمه

  92. با دل شکسته گفتن زمزمه

  93. عشق یعنی آتشی بر جان نهان

  94. بی‌قرار از دوری آن مهربان

  95. عشق یعنی دیدن آن در خواب‌ها

  96. با خیال یار، طی گرداب‌ها

  97. عشق یعنی بی‌نیازی از همه

  98. جز همان دلدار، قطع رابطه

  99. عشق یعنی در فراقش زنده‌ای

  100. لیک از زخم فراق آکنده‌ای

  101. عشق یعنی ناله‌ی خاموش تو

  102. می‌برد جان، بی‌خبر آغوش تو

  103. عشق یعنی در دل شب انتظار

  104. تا که شاید صبح گردد آشکار

  105. عشق یعنی رفتن و باز آمدن

  106. در دل شب، بی‌صدا جان دادن

  107. عشق یعنی رفتن از خود، تا که او

  108. باز گردد لحظه‌ای در جستجو

  109. عشق یعنی زنده‌ای، بی‌خویش تو

  110. چون که جانت شد همه در پیش او

  111. عشق یعنی قصه‌ی جان و جگر

  112. سوختن بی‌حرف، بی‌شرح و خبر

  113. عشق یعنی آن امید مبهمت

  114. تا بیاید بوسه‌ای بر ماتمت

  115. عشق یعنی اشک‌های بی‌دلیل

  116. بی‌بهانه اشک ریزد بی‌سبیل

  117. عشق یعنی بی‌صدا آهسته مرد

  118. لیک در دل، شوق آن دیدار کرد

  119. عشق یعنی لحظه‌ای آرام جان

  120. نور یار افتاده بر آیینه‌جان

  121. عشق یعنی بوی آن دیدار یار

  122. هر دلی پر می‌شود از افتخار

  123. عشق یعنی قطره در دریا شدن

  124. محو بودن، بی‌خبر پیدا شدن

  125. عشق یعنی وصل آن جانان پاک

  126. سر نهادن بر در دلدار خاک

  127. عشق یعنی ساکن آغوش او

  128. مست از جام وصال و باده‌جو

  129. عشق یعنی هر چه بودی، رفته شد

  130. آنکه بودی، در خودش گمگشته شد

  131. عشق یعنی وصل در بی‌خویشتن

  132. غرق در آن نور، فارغ از بدن

  133. عشق یعنی جان سپردن در نگاه

  134. دیدن او را، بدون شرح و آه

  135. عشق یعنی همدم راز خدا

  136. دل نهان در سینه‌ی دریای ما

  137. عشق یعنی نور حق در دیده‌ات

  138. هر چه غیر از او رود از سینه‌ات

  139. عشق یعنی دل‌نشینِ لامکان

  140. جاودان در قرب آن یار نهان

  141. عشق یعنی با خدا بودن تمام

  142. بی‌زبان گفتن به جانان صد سلام

  143. عشق یعنی بوی عطر لامکان

  144. ماندن اندر کوی وصل جاودان

  145. عشق یعنی هر چه بودی، هیچ شد

  146. هر چه دیدی، جمله آن رویش شد

  147. عشق یعنی در حضورش گم شدن

  148. لحظه‌ای با بوسه‌اش مردم شدن

  149. عشق یعنی گر نباشد، زندگی‌ست

  150. با وصالش مرگ هم پایندگی‌ست

  151. عشق یعنی عاشق و معشوق، یار

  152. هر دو بی‌رنگ‌اند اندر این دیار

  153. عشق یعنی ساکن نور لقا

  154. در دلش خاموش شد صد ماجرا

  155. عشق یعنی در فنا، باقی شدن

  156. خاک بودن، شاه افلاکی شدن

  157. عشق یعنی مستی و آرام جان

  158. دیدن او را به جان و بی‌زبان

  159. به نام خدای محبت، بهار

  160. که جان آفرید از نگاهی نگار

  161. عشق یعنی روشنی در شام تار

  162. نوش در دل، گرچه گردد روزگار

  163. عشق یعنی بخشش بی‌هیچ سود

  164. آب بودن در دل یک تنگ دود

  165. عشق یعنی زخم دیدن، بی گله

  166. شوق لبخند است، حتی در گله

  167. عشق یعنی وا شدن بی‌اضطراب

  168. مثل یک لبخند در عمق عذاب

  169. عشق یعنی بی‌هوا پرواز کرد

  170. در دل صحرا به شوق راز کرد

  171. عشق یعنی قلب را آتش زدن

  172. خویشتن را محو آن دلبر شدن

  173. عشق یعنی زندگی بخشیدن است

  174. نور بودن، بی‌صدا تابیدن است

  175. عشق یعنی در جهان تنها شدن

  176. در ره یار، از همه بی‌جا شدن

  177. عشق یعنی مستی اندر کوی دوست

  178. دور ماندن از همه غیر و عدوست

  179. عشق یعنی سینه‌ای آگاه از او

  180. دل تهی از هر چه جز آن ماه‌رو

  181. عشق یعنی هر چه داری نیستی‌ست

  182. دیده گر بر غیر افتد، تیرگی‌ست

  183. عشق یعنی با خدا پیمان زدن

  184. در ره جانان، سر و جان‌باختن

  185. عشق یعنی خنده بر اندوه خود

  186. دادن جان، لیک بردن عطر خود

  187. عشق یعنی آسمان در جان ماست

  188. هر که عاشق شد، خدا در جان اوست

  189. عشق یعنی هر کجا، دیدار اوست

  190. هر که او را دید، خود انکار اوست

  191. عشق یعنی هر زمان پروانه شو

  192. سوختن بر شمع یار، افسانه شو

  193. عشق یعنی بی‌نشان رفتن به راه

  194. هر چه داری، بوسه بر خاکش ز جاه

  195. عشق یعنی دیده را نابینا کنی

  196. تا به جان، خورشید حق پیدا کنی

  197. عشق یعنی هر چه هستی خاک شو

  198. در فنا، آئینه‌ی افلاک شو

  199. عشق یعنی ذره‌ای با نور دوست

  200. غرق در بی‌رنگی آن عین هوست

  201. عشق یعنی داغ دیدن بی‌صدا

  202. خنده بر لب، اشک‌ها در انتها

  203. عشق یعنی بی‌نصیب از وصل یار

  204. سایه‌ای بر خاک افتاده ز کار

  205. عشق یعنی روز و شب در انتظار

  206. دل نهاده بر نسیمی از دیار

  207. عشق یعنی کوچه‌های بی‌کسی

  208. جستجوی یار در هر هم‌نفَسی

  209. عشق یعنی ناله در محراب شب

  210. ذکر یارب، در دل هر تاب و تب

  211. عشق یعنی گریه‌ی بی‌واهمه

  212. با دل شکسته گفتن زمزمه

  213. عشق یعنی آتشی بر جان نهان

  214. بی‌قرار از دوری آن مهربان

  215. عشق یعنی دیدن آن در خواب‌ها

  216. با خیال یار، طی گرداب‌ها

  217. عشق یعنی بی‌نیازی از همه

  218. جز همان دلدار، قطع رابطه

  219. عشق یعنی در فراقش زنده‌ای

  220. لیک از زخم فراق آکنده‌ای

  221. عشق یعنی ناله‌ی خاموش تو

  222. می‌برد جان، بی‌خبر آغوش تو

  223. عشق یعنی در دل شب انتظار

  224. تا که شاید صبح گردد آشکار

  225. عشق یعنی رفتن و باز آمدن

  226. در دل شب، بی‌صدا جان دادن

  227. عشق یعنی رفتن از خود، تا که او

  228. باز گردد لحظه‌ای در جستجو

  229. عشق یعنی زنده‌ای، بی‌خویش تو

  230. چون که جانت شد همه در پیش او

  231. عشق یعنی قصه‌ی جان و جگر

  232. سوختن بی‌حرف، بی‌شرح و خبر

  233. عشق یعنی آن امید مبهمت

  234. تا بیاید بوسه‌ای بر ماتمت

  235. عشق یعنی اشک‌های بی‌دلیل

  236. بی‌بهانه اشک ریزد بی‌سبیل

  237. عشق یعنی بی‌صدا آهسته مرد

  238. لیک در دل، شوق آن دیدار کرد

  239. عشق یعنی لحظه‌ای آرام جان

  240. نور یار افتاده بر آیینه‌جان

  241. عشق یعنی بوی آن دیدار یار

  242. هر دلی پر می‌شود از افتخار

  243. عشق یعنی قطره در دریا شدن

  244. محو بودن، بی‌خبر پیدا شدن

  245. عشق یعنی وصل آن جانان پاک

  246. سر نهادن بر در دلدار خاک

  247. عشق یعنی ساکن آغوش او

  248. مست از جام وصال و باده‌جو

  249. عشق یعنی هر چه بودی، رفته شد

  250. آنکه بودی، در خودش گمگشته شد

  251. عشق یعنی وصل در بی‌خویشتن

  252. غرق در آن نور، فارغ از بدن

  253. عشق یعنی جان سپردن در نگاه

  254. دیدن او را، بدون شرح و آه

  255. عشق یعنی همدم راز خدا

  256. دل نهان در سینه‌ی دریای ما

  257. عشق یعنی نور حق در دیده‌ات

  258. هر چه غیر از او رود از سینه‌ات

  259. عشق یعنی دل‌نشینِ لامکان

  260. جاودان در قرب آن یار نهان

  261. عشق یعنی با خدا بودن تمام

  262. بی‌زبان گفتن به جانان صد سلام

  263. عشق یعنی بوی عطر لامکان

  264. ماندن اندر کوی وصل جاودان

  265. عشق یعنی هر چه بودی، هیچ شد

  266. هر چه دیدی، جمله آن رویش شد

  267. عشق یعنی در حضورش گم شدن

  268. لحظه‌ای با بوسه‌اش مردم شدن

  269. عشق یعنی گر نباشد، زندگی‌ست

  270. با وصالش مرگ هم پایندگی‌ست

  271. عشق یعنی عاشق و معشوق، یار

  272. هر دو بی‌رنگ‌اند اندر این دیار

  273. عشق یعنی ساکن نور لقا

  274. در دلش خاموش شد صد ماجرا

  275. عشق یعنی در فنا، باقی شدن

  276. خاک بودن، شاه افلاکی شدن

  277. عشق یعنی مستی و آرام جان

  278. دیدن او را به جان و بی‌زبان

  279. عشق یعنی بی‌زبان راز شنو

  280. قطره‌ای در بحر بی‌آغاز شو

  281. عشق یعنی دل به دل پیوسته‌ات

  282. نور گردد در دل شکسته‌ات

  283. عشق یعنی غنچه‌ی بی‌خار دوست

  284. نغمه‌ای از جان به لب آورد اوست

  285. عشق یعنی لحظه‌ای با او شدن

  286. محو در دیدار آن نیکو شدن

  287. عشق یعنی برتر از سود و زیان

  288. هر چه هستی، یکسره تسلیم جان

  289. عشق یعنی دیدن او در هر نظر

  290. هر نظر آئینه‌ی آن نامور

  291. عشق یعنی خامشی در راز او

  292. فهم آیات جمال و ناز او

  293. عشق یعنی وصل جانان در سحر

  294. رفتن از خویش و رسیدن بی‌سفر

  295. عشق یعنی بی‌طلب، پاداش او

  296. هر چه خواهی، جز رضایش نیست نکو

  297. عشق یعنی قلب روشن، بی‌غبار

  298. در نگاهش گم شدن، بی‌اختیار

  299. عشق یعنی سوز دل در لحظه‌ها

  300. روشنی در ظلمت واهمه‌ها

  301. عشق یعنی سجده در محراب وصل

  302. در دل جان، روشنای صبح فصل

  303. عشق یعنی رازهای ناپدید

  304. لحظه‌هایی جاودان در دل رسید

  305. عشق یعنی با خودش بودن همه

  306. بی‌نیاز از نام و رسم و واهمه

  307. عشق یعنی در دل شب نور صبح

  308. بوی آن گل در دل هر سنگ و چوب

  309. عشق یعنی در دل یار آرمیدن

  310. بی‌صدا در محو جانان، ناپدیدن

  311. عشق یعنی وصل بعد از انتظار

  312. بعد عمری جست‌وجو، دیدار یار

  313. عشق یعنی زندگی را باختن

  314. بعد آن با جان جانان ساختن

  315. عشق یعنی لحظه‌ای بی‌وقفه زیست

  316. در حضور آنکه اصل زندگی‌ست

  317. عشق یعنی تا ابد آرام جان

  318. لحظه‌ها را پاک کردن از زمان

  319. عشق یعنی لحظه‌ای دیدار حق

  320. چشم بستن از همه، بیدار حق

  321. عشق یعنی رستن از هر بند و دام

  322. گم شدن در لحظه‌ی آن خاص عام

  323. عشق یعنی در دل یارم وطن

  324. بی‌نیاز از خویش، فارغ از بدن

  325. عشق یعنی هر چه دیدی، جلوه‌اش

  326. هستی‌ات محو است در پیمانه‌اش

  327. عشق یعنی هم تویی هم نیست تو

  328. یک زبان و بی‌زبان، بی‌کاست تو

  329. عشق یعنی در نگاه او شدن

  330. هر چه هستی، از نگاهش پر شدن

  331. عشق یعنی لحظه‌ای با جان خویش

  332. در دل جانان شدن بی‌شک و پیش

  333. عشق یعنی هر چه خواهی، اوست او

  334. هر نفس تسبیح گردد بی‌عدو

  335. عشق یعنی رخت بر بستن ز دل

  336. تا نهد دلبر به جانت پای گل

  337. عشق یعنی در حضور یار زیست

  338. جز وصالش هیچ مطلب، هیچ نیست

  339. عشق یعنی در دل آرامشی

  340. کوه باشی لیک بی‌آغوشی

  341. عشق یعنی محو او، ماندن به جا

  342. چون فنا گردی، شوی باقی خدا

  343. عشق یعنی در امان جان او

  344. گم شدن در آستان جان او

  345. عشق یعنی هر چه گویی، بی‌صدا

  346. فهم آن جان است و باقی ماجرا

  347. عشق یعنی دل به او دادن به شوق

  348. لحظه‌ای با یاد او، بی‌راه و شوق

  349. عشق یعنی جان تو، جانان شود

  350. هر چه خواهی، جمله او پنهان شود

  351. عشق یعنی بی‌حد و بی‌مرز زیست

  352. با وصال دوست، هستی را گریست

  353. عشق یعنی هر چه بودی رفت و شد

  354. هر چه هستی، با وجودش رفت و بد

  355. عشق یعنی نور در ظلمت درون

  356. روشنی‌بخش دل بی‌ساز و خون

  357. عشق یعنی آنچه را نتوان نوشت

  358. قصه‌ای بی‌انتها، بی‌رنگ و کُشت

  359. به نام خدای محبت، بهار

  360. که جان آفرید از نگاهی نگار

  361. عشق یعنی روشنی در شام تار

  362. نوش در دل، گرچه گردد روزگار

  363. عشق یعنی بخشش بی‌هیچ سود

  364. آب بودن در دل یک تنگ دود

  365. عشق یعنی زخم دیدن، بی گله

  366. شوق لبخند است، حتی در گله

  367. عشق یعنی وا شدن بی‌اضطراب

  368. مثل یک لبخند در عمق عذاب

  369. عشق یعنی بی‌هوا پرواز کرد

  370. در دل صحرا به شوق راز کرد

  371. عشق یعنی قلب را آتش زدن

  372. خویشتن را محو آن دلبر شدن

  373. عشق یعنی زندگی بخشیدن است

  374. نور بودن، بی‌صدا تابیدن است

  375. عشق یعنی در جهان تنها شدن

  376. در ره یار، از همه بی‌جا شدن

  377. عشق یعنی مستی اندر کوی دوست

  378. دور ماندن از همه غیر و عدوست

  379. عشق یعنی سینه‌ای آگاه از او

  380. دل تهی از هر چه جز آن ماه‌رو

  381. عشق یعنی هر چه داری نیستی‌ست

  382. دیده گر بر غیر افتد، تیرگی‌ست

  383. عشق یعنی با خدا پیمان زدن

  384. در ره جانان، سر و جان‌باختن

  385. عشق یعنی خنده بر اندوه خود

  386. دادن جان، لیک بردن عطر خود

  387. عشق یعنی آسمان در جان ماست

  388. هر که عاشق شد، خدا در جان اوست

  389. عشق یعنی هر کجا، دیدار اوست

  390. هر که او را دید، خود انکار اوست

  391. عشق یعنی هر زمان پروانه شو

  392. سوختن بر شمع یار، افسانه شو

  393. عشق یعنی بی‌نشان رفتن به راه

  394. هر چه داری، بوسه بر خاکش ز جاه

  395. عشق یعنی دیده را نابینا کنی

  396. تا به جان، خورشید حق پیدا کنی

  397. عشق یعنی هر چه هستی خاک شو

  398. در فنا، آئینه‌ی افلاک شو

  399. عشق یعنی ذره‌ای با نور دوست

  400. غرق در بی‌رنگی آن عین هوست

  401. عشق یعنی داغ دیدن بی‌صدا

  402. خنده بر لب، اشک‌ها در انتها

  403. عشق یعنی بی‌نصیب از وصل یار

  404. سایه‌ای بر خاک افتاده ز کار

  405. عشق یعنی روز و شب در انتظار

  406. دل نهاده بر نسیمی از دیار

  407. عشق یعنی کوچه‌های بی‌کسی

  408. جستجوی یار در هر هم‌نفَسی

  409. عشق یعنی ناله در محراب شب

  410. ذکر یارب، در دل هر تاب و تب

  411. عشق یعنی گریه‌ی بی‌واهمه

  412. با دل شکسته گفتن زمزمه

  413. عشق یعنی آتشی بر جان نهان

  414. بی‌قرار از دوری آن مهربان

  415. عشق یعنی دیدن آن در خواب‌ها

  416. با خیال یار، طی گرداب‌ها

  417. عشق یعنی بی‌نیازی از همه

  418. جز همان دلدار، قطع رابطه

  419. عشق یعنی در فراقش زنده‌ای

  420. لیک از زخم فراق آکنده‌ای

  421. عشق یعنی ناله‌ی خاموش تو

  422. می‌برد جان، بی‌خبر آغوش تو

  423. عشق یعنی در دل شب انتظار

  424. تا که شاید صبح گردد آشکار

  425. عشق یعنی رفتن و باز آمدن

  426. در دل شب، بی‌صدا جان دادن

  427. عشق یعنی رفتن از خود، تا که او

  428. باز گردد لحظه‌ای در جستجو

  429. عشق یعنی زنده‌ای، بی‌خویش تو

  430. چون که جانت شد همه در پیش او

  431. عشق یعنی قصه‌ی جان و جگر

  432. سوختن بی‌حرف، بی‌شرح و خبر

  433. عشق یعنی آن امید مبهمت

  434. تا بیاید بوسه‌ای بر ماتمت

  435. عشق یعنی اشک‌های بی‌دلیل

  436. بی‌بهانه اشک ریزد بی‌سبیل

  437. عشق یعنی بی‌صدا آهسته مرد

  438. لیک در دل، شوق آن دیدار کرد

  439. عشق یعنی لحظه‌ای آرام جان
  440. نور یار افتاده بر آیینه‌جان
  441. عشق یعنی نغمه‌ای بی‌واژه‌ها

  442. بوی یار افتاده بر جان و نوا

  443. عشق یعنی راز روشن در دل است

  444. آنچه در جان می‌تپد، حاصل است

  445. عشق یعنی چشمه‌ای در کوه جان

  446. سر برآورده ز دل بی‌اَمان

  447. عشق یعنی بی‌نیازی در وصال

  448. گر هزاران شوق داری، بی‌مآل

  449. عشق یعنی اوست مقصد، اوست راه

  450. هر که او را یافت، رفت از خویش، آه!

  451. عشق یعنی دیدن آن بی‌چشم‌سر

  452. هر دلی آئینه شد، شد نامبر

  453. عشق یعنی در سکوتش گفت‌وگو

  454. در دل شب، بوسه‌ای بر آرزو

  455. عشق یعنی رفتن از خود، نزد یار

  456. هر چه هستی، نیست گردد ز اعتبار

  457. عشق یعنی همدم بی‌پرده‌رو

  458. آنکه با جان می‌رسد در گفت‌وگو

  459. عشق یعنی نور جانان بی‌عدد

  460. هر چه بینی، نام او باشد بَدد

  461. عشق یعنی لحظه‌ی بی‌انتها

  462. گم شدن در شوق آن بی‌مدعا

  463. عشق یعنی بوسه‌ای بر خاک یار

  464. هر چه هستی، بی‌خبر گردد ز کار

  465. عشق یعنی لحظه‌ای تا بی‌نشان

  466. جان سپردن در ره آن مهربان

  467. عشق یعنی جمله‌ی بی‌گفت‌وگو

  468. لحظه‌ای بودن در آن جانانه‌رو

  469. عشق یعنی در حضورش بودنم

  470. غیر او، هیچم نباشد دیدنم

  471. عشق یعنی دل تهی از بود و نیست

  472. هر چه بینی، اوست بی‌شک، بی‌گریست

  473. عشق یعنی محو بودن، بودنش

  474. در وجودت، جز وجودش ماند کش

  475. عشق یعنی راز جان در سینه‌ات

  476. آتشی خاموش در آیینه‌ات

  477. عشق یعنی در دل شب بیداری‌ست

  478. ذکر جانان در دل پنداری‌ست

  479. عشق یعنی بی‌نشان تا جاودان

  480. غرقه در آن نور پاک بی‌زمان

  481. عشق یعنی دل تهی، پر نور دوست

  482. بی‌خود از خود، در ره آن ماه‌پوست

  483. عشق یعنی لحظه‌ای بی‌واهمه

  484. چون نسیمش می‌رسد با زمزمه

  485. عشق یعنی ذره‌ای در آفتاب

  486. بی‌خودی، بی‌جا، ولی پر از شتاب

  487. عشق یعنی خنده‌ای در موج غم

  488. اشک و لبخند است در آن دم به دم

  489. عشق یعنی تا ابد در راه او

  490. بی‌امان در موج جان، همراه او

  491. عشق یعنی از همه آزادگی

  492. در حضور یار، استواری

  493. عشق یعنی هر چه گفتم، هیچ نیست

  494. قصه‌ای بی‌نقطه و بی‌سرنوشت

  495. عشق یعنی جان در آغوش خدا

  496. جان سپردن بی‌سخن، بی‌ماجرا

  497. عشق یعنی راز در دل پر ز نور

  498. هم‌نشینی با خدا در شام دور

  499. عشق یعنی لحظه‌ای تا با خدا

  500. دیگران رفتند و تویی با خدا

  501. عشق یعنی آنچه را نتوان نوشت

  502. بوسه‌ای بر آن نگار سرنوشت

  503. عشق یعنی بی‌نشان تا بی‌نهایت

  504. راز جانان گشته جان را در حمایت

  505. عشق یعنی سطرهایی بی‌کلام

  506. لحظه‌هایی روشن از پروردگار

  507. عشق یعنی عاشقی در خلوتش

  508. رفتن از خویش و شدن در وحدتش

  509. عشق یعنی جان فدای آن نگاه

  510. محو بودن، بی‌خود و بی‌اگاه

  511. عشق یعنی لحظه‌ای بی‌واسطه

  512. راز در دل، نور در این رابطه

  513. عشق یعنی بی‌کلامی، گفت‌وگو

  514. چشم در چشم خدا، بی‌مرد و خو

  515. عشق یعنی رفتن از هر ماجرا

  516. دل نهادن پیش آن بی‌ماجرا

  517. عشق یعنی در دل جان جا شدن

  518. لحظه‌ای با جان جانان، جا شدن

  519. عشق یعنی تا ابد بی‌انتها

  520. راز گفتن با خدا، بی‌ادعا

  521. عشق یعنی لحظه‌ای بی‌مرز زیست

  522. نور او در دیده و جان، بی‌گریست

  523. عشق یعنی چون حبابی در لقا

  524. قطره‌ای در موج دریای بقا

  525. عشق یعنی خنده‌ای در لحظه‌ها

  526. اشک‌هایی بی‌نشان در نغمه‌ها

  527. عشق یعنی رفتن از خود، نزد او

  528. در دلش جا ماندن بی‌رنگ و بو

  529. عشق یعنی دل تهی، پر از خدا

  530. لحظه‌ای بودن در آن بی‌ادعا

  531. عشق یعنی جز خدا دیدن خطاست

  532. هر چه بینی، جز نگاه او کجاست؟

  533. عشق یعنی لحظه‌ای از خود برون

  534. بی‌خود از خود، غرق در آن راز خون

  535. عشق یعنی دل سپردن بی‌خبر

  536. سوختن در آتش آن بی‌سپر

  537. عشق یعنی قصه‌ی بی‌انتها

  538. در دل عاشق، خدا، بی‌واسطه

  539. عشق یعنی بی‌نشان، بی‌گفت‌وگو

  540. راز دیدار خدا، بی‌رنگ و بو

 

نتیجه‌گیری

عشق، دریایی بی‌کران است که هر دل تشنه‌ای را به ساحل آرامش و معنا می‌رساند. این مثنوی، تصویری از سفر روح انسانی در مسیر عشق را نشان می‌دهد؛ سفری که از شور و شوق آغاز می‌شود، به درد فراق و تنهایی می‌رسد، و در نهایت به وصال و فنا در ذات پاک معشوق می‌انجامد.

عشق، فراتر از کلمات و مفاهیم روزمره است؛ نیرویی است که آدمی را به خود حقیقی‌اش بازمی‌گرداند و در حضوری بی‌پایان با خداوند متحد می‌کند. این مسیر سخت و زیبا، آزمونی برای دل‌های خالص است که می‌کوشند در آتش محبت بسوزند و از خود بی‌خود شوند تا به حقیقت بی‌نهایت نزدیک گردند.

باشد که هر خواننده، شعله‌های این مثنوی را در دل خود بیابد و راه عشق را با دل و جان بپیماید؛ راهی که پایان ندارد و هر لحظه‌اش سرشار از نور و زیبایی است.

تهیه و تنظیم

دکتر علی رجالی 

 

  • علی رجالی