عارفان با عشق نجوا می کنند
از حبیب خود تمنا می کنند
محفل عشق و صفا بر پا شده
عشق بازی و تولا می کنند
عارفان با عشق نجوا می کنند
از حبیب خود تمنا می کنند
محفل عشق و صفا بر پا شده
عشق بازی و تولا می کنند
باسمه تعالی
برداشتهایی از اشعار مولانا
ابیات :۱۷۶۳ تا۱۷۷
تجلی کامل حق
جمله عالم زان غیور آمد که حق
برد در غیرت برین عالم سبق
او چو جانست و جهان چون کالبد
کالبد از جان پذیرد نیک و بد
هر که محراب نمازش گشت عین
سوی ایمان رفتنش میدان تو شین
هر که شد مر شاه را او جامهدار
هست خسران بهر شاهش اتجار
هر که با سلطان شود او همنشین
بر درش شستن بود حیف و غبین
دستبوسش چون رسید از پادشاه
گر گزیند بوس پا باشد گناه
گرچه سر بر پا نهادن خدمتست
پیش آن خدمت خطا و زلتست
شاه را غیرت بود بر هر که او
بو گزیند بعد از آن که دید رو
بیت اول این اشعار متعلق به حکیم سنایی است که مولانا آنرا تشریح و بیان می کند.غیرت داشتن به معنای حریم داشتن است.از آنجایی که خداوند دارای حربم می باشد، به تبع آن، عالم نیز دارای حدود و حریم و مرزهایی می باشد.مولانا می گوید که خداوند در داشتن حریم از عالم هستی پیشی و سبقت گرفته است.لذا باید انسانها در حفظ حریم ها کوشا باشند.
مولانا می گوید، این بدن به خاطر روحی که به آن تعلق دارد دارای حرکت و جنب و جوش است.در مقیاس بزرگتر عالم هستی نیز همچون کالبدی می ماند که روح خداوند به آن توان چرخش و حیات داده است.عرفا گویند خداوند تجلی کامل حق در جهان هستی است.لازم به ذکر است که روح از مقربترین مخلوقات به خداوند می باشد.انسان بدون روح، لاشه ای متعفن است.جهان بدون روح هستی نیز درهم پیچیده خواهد شد.لذا گفته می شود که در هر زمان، امام زمان عصر خود، بعنوان جانشین حق تعالی بر روی زمین عهده دار امور جاری جهان می باشد.جهان بدون امام، نابود خواهد شد.
مولانا می گوید ،شادابی و غمناکی، نارحتی وخوشحالی همگی بخاطر وجودروح در بدن انسان می باشد.هرکس در نماز به عین القین برسد و از طریق نماز عروج پیدا کند.چنین شخصی اگر بخواهد ایمانش همچون افراد معمولی باشد، از جایگاه والای خود تنزل کرده است.فرق بسیار است بین راهی که انسان طی می کند و هدفی که تعقیب می کند.اگر هدف خداوند باشد، دیگر چیزها برای رسیدن به هدف کم ارزش است.
ایمان راه و طریقی است برای مشاهده حق تعالی با چشم دل می باشد.دیدن حق تعالی بدین معنی است که به وجود خداوند به یقین برسیم.مثل این است که وقتی نور خورشید را مشاهده می کنیم.لذا دیگر طرح چنین سوالی بی معناست.چون نور خورشید، تجلی خورشید برای دیدن با چشم سر است.
مولانا مثالی می زند.او می گوید کسی که مسئولیت لباس و جامه پادشاه را بعهده دارد و محرم خلوت پادشاه در تعویض لباس است.اگر این جایگاه را از دست بدهد و یک شغل ساده در پیش گیرد.او از جایگاه بالای خود به جایگاهی پائین تنزل پیدا کرده است.لذا اگر کسی از درجات معنوی پیش خدا برخوردار شد، اگر در حفط و نگهداری معنویات خود کوتاهی کند، جایگاه ارزشمند خود را ازدست داده است.
اینکه گفته می شود که بعضی از شغلها برای بعضی خوب و برای بعضی خوب نیست به خاطر این است که اگر کسی امکان رشدو تعالی درجات مادی و معنوی از طریق صحیح را دارد، نباید درجا بزند و به کارهای ساده تر بسنده کند.کارهای ساده برای کسانی که توانایی رشد و ترفیع ندارند مناسب است ،برایشان نوعی ارتقا می باشد.اما برای افراد توانا ارتقا و رشد نیست.
مولانا مثال دیگری می زند.او می گوید کسی که روزی همنشین پادشاه بوده است، برود و پاسبان و دربان کاخ شاه گردد.با این کار، اگر چه هر دو خدمت به پادشاه است.اماهمدم با شاه بودن کجا و دربان شاه شدن کجا.لذا کسی که به درجات بالای معنوی راه پیدا کرده است، برگشت او موجب زیان و خسران و کاهش مراتب معنوی او را بدنبال دارد.البته دربانی پادشاه، برای کسی که از پادشاه دور بوده و هنری ندارد.ارتقا برای او محسوب می شود.
مولانا می گوید، کسی که دست بوسی پادشاه برایش مقدور است بیاید و پا بوس پادشاه شود.این تنزل جایگاه و مرتبه او را نشان می دهد.لذا کسی که امکان دست بوسی دارد، بیاید پابوسی را انتخاب کند.او دچار خطا شده است.اگر چه دست بوسی و پابوسی هر دو نشانه علاقه و خدمت به پادشاه است.اما برای کسی که پابوسی را ترجیح به دست بوسی می کند، زلت و خواری فرد را نشان می دهد.
مولانا می گوید کسی که امکان ملاقات با پادشاه و همنشینی با او را دارد،اگر برود و به جای دیدن پادشاه به دیدن تعلقات پادشاه برود.بدیهی است که پادشاه ناراحت می گردد و او را نامحرم خود می پندارد.
در حقیقت مولانا می خواهد بگوید، ای انسانی که نقش خدا را در تمام مراحل زندگی خود احساس می کنی و آن را می بینی، چرا بجای توجه به خدای متعال دنبال آثار خدا از جمله دنیا و تعلقات آن می روی و خدا را فراموش می کنی . بدیهی است که خدای متعال از ما به خاطر اعمال اشتباه ما ناراحت می گردد.
تجلی حق، در صفات خداست
نه در ذات و ،نه جلوه هاست
ملک می دمد ، روح رابر بشر
باذن خدا، آدمی را بقاست
دکتر علی رجالی
@alirejali
سکوت جاهلان از بی سوادی است
سکوت عالمان از عمد و گاهی است
سخن کوتاه باید گفت و پر مغز
کلام بی هدف کار خطایی است
باسمه تعالی
برداشتهایی از اشعار مولانا
ابیات : ۱۷۵۹ تا ۱۷۶۲
اسرار لدن
من چو لب گویم لب دریا بود
من چو لا گویم مراد الا بود
من ز شیرینی نشستم رو ترش
من ز بسیاری گفتارم خمش
تا که شیرینی ما از دو جهان
در حجاب رو ترش باشد نهان
تا که در هر گوش ناید این سخن
یک همی گویم ز صد سر لدن
عرفا در اشعار خود کلماتی را بکار می برند، که منظورشان کلماتی نیست که عوام از آن استفاده می کنند.لذا برای فهم اشعار آنها باید معنای کلید واژه هایی که آنها استفاده می کنند شناخت.برای مثال، مولانا می گوید منظور من از لب، کنار دریاست.لذا به یک حقیقت نامتناهی اشاره می کنم.
مولانا می گوید وقتی من واژه لا را بکار می برم ،منظور نفی همه چیز بجز خدای متعال می باشد.همان الا که در لا اله الا الله بکار رفته است.
عرفا بخار شناخت باطنی از افراد، معمولا با کسانی که در سیر الی الله نیستند، خوش رو نیستند.دو گروه هستند که معمولا سکوت پیشه می کنند.یک عده که هیچ نمی دانند و دسته دیگر که همه چیز می دانند.مولانا می گوید من به خاطر شناخت و آگاهیم اهل خاموشی و سکوت هستم.کسانی که مرتب حرف می زنند، بخاطر این است که شناخت کامل از جهان هستی ندارند، مگر نه سکوت می کردند.
مولانا می گوید، ترش رویی عرفا بخاطر این است که عمل اینها یک پرده و حجابی باشد بین آنها و کسانی که اهل دل نیستند.بعضی ها چون مگس می مانند که روی شیرینی می نشینند و به شیرینی صدمه می زنند.لذا برای جلوگیری از نشستن مگس ها پارچه ای نازک روی شیرینی می اندازند.عرفا با ترش رویی خود، افراد ناباب را از خود دور می کنند تا آسیبی روحی به آنها وارد نشود.
عرفا بخاطر حفظ شیرینی که از دو جهان دارند،آنرا توسط پرده ترش رویی محافظت می کنند.مولانا می گوید من بخاطر نهفته و پنهان کردن بسیاری از اسرار هستی، مجبورم که از آنها با قرار دادن یک حجاب محافظت کنم و نگذارم که هر ناهلی از آنها مطلع گردد.من از صدها اسرار لدنی و ناگفتنی، تنها یکی را با اشاره برای اهل دل می گویم.
ابر باران می شود با اذن هو
غنچه هاخندان شوند با نام او
می کند خورشید نورانی جهان
کس نداند شرح اسرار مگو
دکتر علی رجالی
@alirejali
باسمه تعالی
برداشتهایی از اشعار مولانا
ابیات : ۱۷۵۵ تا ۱۷۵۸
ارزش جان
ای گرانجان خوار دیدستی ورا
زانک بس ارزان خریدستی ورا
هرکه او ارزان خرد ارزان دهد
گوهری طفلی به قرصی نان دهد
غرق عشقیام که غرقست اندرین
عشقهای اولین و آخرین
مجملش گفتم نکردم زان بیان
ورنه هم افهام سوزد هم زبان
مولانا می گوید، ای کسی که سبک بال نیستی و فاقد ذوق و عشق هستی.می دانی به خاطر چیست؟چونکه جان را ارزان و براحتی بدست آوردی.یک کودک یک گوهر گرنبها را با قرصی از شیرینی معاوضه می کند،زیرا اولا ارزش آن گوهر را نمی داند و بعلاوه زحمتی در بدست آوردن آن نکشیده است.
اوقات انسان بسیار ارزشمند است و ارزش آن کمتر از الماس نمی باشد.بسیاری از اوقات خود را به بطالت طی می کنیم.گاهی به روی مسائلی متمرکز می شویم که نه ارزش مادی و نه ارزش معنوی دارد.ما برای وقت خود هزینه ای پرداخت نکرده ایم.لذا قدر آنرا نمی دانیم.
مولانا می گوید، من غرق عشقی شده ام، که تمام عشقها از ابتدا تا آخر در مقابل آن ناچیز هستند و در عشق حق فانی هستند.او می گوید، این عشق را به اختصار گفتم و آنرا بصورت شفاف و آشکارا بیان نکردم.
مولانا می گوید اگر بخواهیم عشق را بیان کنیم، افکار و اذهان وزبان ما چون آتش می سوزند.نه من قادر به بیان هستم و نه برای شما قابل فهم است.
عاشق آنست که فانی گردد
ذوب حق باشد و خالی گردد
فانی حق و نبیند خود را
خالی از خویش و خدایی گردد
دکتر علی رجالی
@alirejali
عاشق آنست که فانی گردد
ذوب حق باشد و خالی گردد
فانی حق و نبیند خود را
خالی از خویش و خدایی گردد
باسمه تعالی
برداشتهایی از اشعار مولانا
ابیات : ۱۷۴۷ تا ۱۷۵۴
شهدا
پاره کردهٔ وسوسه باشی دلا
گر طرب را باز دانی از بلا
گر مرادت را مذاق شکرست
بیمرادی نه مراد دلبرست
هر ستارهش خونبهای صد هلال
خون عالم ریختن او را حلال
ما بها و خونبها را یافتیم
جانب جان باختن بشتافتیم
ای حیات عاشقان در مردگی
دل نیابی جز که در دلبردگی
من دلش جسته به صد ناز و دلال
او بهانه کرده با من از ملال
گفتم آخر غرق تست این عقل و جان
گفت رو رو بر من این افسون مخوان
من ندانم آنچ اندیشیدهای
ای دو دیده دوست را چون دیدهای
مولانا می گوید اگر تنها خوشی ها و شادی ها را برگزینی و رنج ها و غم ها را کنار بزنی، آنگاه دل تو دچار وسوسه شده است.وسوسه های شیطانی دل تو را چاک زده است.تو باید همانند موج دریا باشی، بالا و پائین رفتن امواج برای موج فرق نمی کند.باید هر آنچه خدا برایت تقدیر کرده آنرا بپذیری، زیرا هر آنچه ازدوست می رسد نیکوست.
انسان اگر عاشق چیزی شد، اعمال او نیز چون شکر شیرین است.لذا اگر محبوب کسی خدای متعال شد، هر آنچه خداوند برای او پیش آورده خوب و شیرین است.ممکن است درابتدا شیرین نباشد، ولی با صبر و تحمل پایان شیرین آنرا خواهیددید.
مولانا می گوید، یا شما به معشوقت می رسی و یا نمی رسی.اگر رسیدی، در این حالت به مراد خود رسیده ای.چنانچه به معشوقت نرسیدی، نباید نگران باشی ،چون معشوقت چنین خواسته است.شما باید تسلیم خواست معوشقت باشی، زیرا در غیر اینصورت عاشق نیستی.
مولانا می گوید، اگر دارای صدها جان و حسن کمال باشی و خداوند همه آنها را از تو بگیرد و گوشه چشمی به تو کند و به تو لطف و عنایتی بکند، ارزش دارد.حتی اگر خداوند خون عالم را بریزد، این کار برای او حلال است.زیرا خدا اگر چیزی را گرفت، صد ها برابر آنرا می دهد.
مولانا می گوید حالا که ما ارزش خون خود را فهمیدیم و متوجه شدیم که خریدار در ازای گرفتن آن، چیزهای بهتری به ما می دهد.لذا آمادگی داریم که خون خود را درراه او بدهیم و جانفشانی کنیم.
مولانا می گوید که الحق حیات انسان ها با مرگشان شروع می گردد.آدمی وقتی زنده می شود که درراه خدا کشته شود.همانند دانه ای یک گیاه ، تا زمانی که در زیر خاک دفن نشود، بر روی زمین قد نمی کشد.در حقیقت اگر می خواهی به معشوق خود برسی، باید هوای نفس خود را بکشی.تا امکان دیدن یار مقدور باشد.اگر دل کوچک خود را دادی، دل بزرگتری را بدست می آوری و در جرگه صاحبدلان قرار می گیری.
مولانا می گوید شرط لازم برای صاحب دل شدن این است که ابتدا دلجویی کنی، تا خداوند نیز نظری به شما کند.در ابتدا معشوق ناز می کند ، ولی تو باید مقاومت کنی.با پایداری در راه خدا، امکان بدست آوردن دل معشوق هم وجود دارد. ممکن است در ابتدا در عبادت های خود در شب و روز، لذت کافی را در صحبت با حق تعالی نبری، اما با مداومت عبادتها، لذت آنرا خواهی برد.انسان با مقاومت در راه خدا، نحوه رضایتمندی خدا را کسب می کند.با رضایتمندی خداست که خداوند نیز به ما توجه و عنایت می کند.
مولانا می گوید ،معشوق من بهانه جویی می کند و بهانه اش هم این است که از روی تو خوشم نمی آید.گفتم عقل و جانم فدای دریای مهر و محبت تو می باشد.خدا گفت که برو و این داستان ها را بهم نباف.خداوند می گوید اگر تو واقعا عاشق من بودی، دیگر دو بینی در تو نبود.هم خودت را می بینی و خودخواهی می کنی و هم خدا را می خواهی.انسان عاشق دیگر منیت ندارد ،او فانی در دریای عشق الهی است.
مادرها بخاطر عشقی که به بچه ها دارند، هر قدر بچه ها غذا بخواهند بهشان می دهند و هر گز به فکر خود نیستند که چیزی برای خود هم بگذارند.از خوردن آنها لذت می برند.مادر حاضر است بمیرد تا فرزندانش زنده بمانند.
مولانا می گوید ،تا وقتی که دیگر خود را ندیدی و تنها خدا را دیدی، آنگاه تو عاشق شده ای و به معشوقت می رسی.در غیر اینصورت دروغ می گویی که عاشق خدای متعال هستی.
در مکتب و مذهب الهی
جای شهدا رفیع و عالی
روح شهدا اسیر گشته
در عالم و در دیار خاکی
دکتر علی رجالی
@alirejali
آخر رنج و مشقت شادی است
آدم سالک صبور و راضی است
گنج ها مخفی بود در زیر خاک
کوشش انسان نیاز و کافی است
باسمه تعالی
برداشتهایی از اشعار مولانا
ابیات :۱۷۴۳ تا ۱۷۴۶
گنج پادشاهی
بند کن چون سیل سیلانی کند
ور نه رسوایی و ویرانی کند
من چه غم دارم که ویرانی بود
زیر ویران گنج سلطانی بود
غرق حق خواهد که باشد غرقتر
همچو موج بحر جان زیر و زبر
زیر دریا خوشتر آید یا زبر
تیر او دلکشتر آید یا سپر
مولانا می گوید همانطوریکه آب انباشته می شود ، سیلاب راه می افتد و آبادی ها را در مسیر خود خراب می کند. سخنان عارفانه وقتی بیش از حد گفته شد، سالکان را خسته می کند.زیرا ظرفیت وجودی افراد متمایز است و امکان دارد که تحمل بعضی سخنان را نداشته باشند و دست از مشی و راه سلوکی که در پیش گرفته اند بردارند.بعلاوه ممکن است باعث سستی ایمان آنها هم بشود.لذا مولانا به خود تذکر می دهد که در گفتن مطالب عرفانی حدود را رعایت کن.از ادامه آنها خود داری کن.زیرا امکان دارد رسوایی و خرابی و تباهی به دنبال داشته باشد.سالکی که تازه قدم در این راه گذاشته است، نمی تواند تحمل کند.همانند بچه شیر خواری که بجای شیر به او لقمه های غذا داده شود.لذا نه تنها باعث رشد او نمی گردد بلکه امکان خفگی و هلاکت او وجود دارد.
مولانا در ادامه می گوید من طالب ویرانی هستم.زیرا در اثر همین ویرانی هاست که گنج های گران قیمت خودشان را در زیر خاک نشان می دهند.او می گوید کسی که عاشق خداست، دلش می خواهد غرق در دریای عشق حق تعالی گردد و هر قدر بیشتر غرق گردد و در عمق این دریا فرو برود لذت بیشتر می برد.بر خلاف دنیا پرستان، که اگر انسان غرق در دریای دنیا شد، دنبال یک غریق نجات است تا او را از این مهلکه نجات دهد.اگر به امواج دریا بنگرید، پائین یا بالا رفتن امواج برای آب دریا اهمیتی ندارد و برای آب یکسان است.
مولانا می گوید کسی که غرق دریای عشق الهی باشد، دیگر بالا و پائین بودن برای او فرقی نمی کند.همانطوریکه برای موج دریا زیر یا زبر بودن در دریا فرقی ندارد.او می گوید برای انسان عاشق وسالک الی الله درد و رنج و مصیبتهایی که بر او وارد می شود با خوشحالی و نعمت هایی که شامل حالش می شود فرقی نمی کند.
برای انسان هایی که چند روزی در سیر و سلوک قدم بر می دارند، در ابتدا ممکن است دچار سختی و زحماتی شوند.اما بعد از صبر و تحمل سختی ها ، خداوند مشکلات آنها را حل می کند.
گر عشق لقا باشد، سهل است مصیبت ها
چون در ره یزدانی، شهد است ملامت ها
بی نور خدا تاراست طى کردن این دنیا
بی هادی و پیغمبر، دور است مسافت ها
دکتر علی رجالی
@alirejali
خوشا آنان که حق معشوق آنهاست
نگاه عاشقان مجذوب و پیداست
بگویند عاشقان معشوق باشند
شروع عاشقی، معشوق زیباست