رسالت

در این وبلاگ ،اشعار و مطالب علمی و فرهنگی اینجانب آمده است .

رسالت

در این وبلاگ ،اشعار و مطالب علمی و فرهنگی اینجانب آمده است .

رسالت

به سایت شخصی اینجانب مراجعه شود
alirejali.ir

بایگانی
  • ۰
  • ۰


باسمه تعالی
برداشتهایی از اشعار مولانا
ابیات : ۱۷۳۶ تا ۱۷۴۲
عاشق و معشوق

جمله شاهان پست پست خویش را
جمله خلقان مست مست خویش را
می‌شود صیاد مرغان را شکار
تا کند ناگاه ایشان را شکار
بی‌دلان را دلبران جسته بجان
جمله معشوقان شکار عاشقان
هر که عاشق دیدیش معشوق دان
کو به نسبت هست هم این و هم آن
تشنگان گر آب جویند از جهان
آب جوید هم به عالم تشنگان
چونک عاشق اوست تو خاموش باش
او چو گوشت می‌کشد تو گوش باش

انسان دارای غرایض و صفات گوناگون چون خشم و شهوت است.اما متاسفانه انسانها بجای اینکه امیر و حاکم بر صفات و غرایض خود باشند، اسیر آنها می گردند.برای مثال، پادشاهان اسیر و بنده ای خشم و غضب خود هستند.بعلاوه مردم شیفته ای شیفتگان خود می باشند.همانطوریکه پادشاهان اسیر آن چیزی هستند که باید آن چیز بنده ای آنها باشد.
مولانا از زبان یک عارف به یک پادشاه می گوید، آنچه امیر توست، آن بنده من است.آن هم خشم و غضب است.مولانا می گوید پادشاهان حقیر و پست هستند، حقیر چیزی که آن پست است.
مثال دیگر اینگه یک قهرمان مشهور، به خاطر هوادارانش مست می گردد.در صورتیکه هوادارانش مست او می باشند.لذا انسان در ابتدا بنده ای هوای نفس خود می شود که باعث می گردد که هوای نفس امیر او شود.یک شکارچی قبل از اینکه یک آهو را شکار کند، عشق به آهو او را شکار کرده است.لذا به دنبال شکار آهو می رود.تا عشق و انگیزه در کاری نباشد، حرکت موثر و خوبی انجام نمی شود.یک طوطی قبل از اینکه در قفس قرار گیرد و اسیر قفس شود.دل و نگاه صاحب خود را به خود جلب کرده است.
مولانا می گوید کسانی که محبوبند و دلها را شیفته خود کرده اند، قبلا خود شان اسیر و شیفته دلها بوده اند.لذا می توان گفت که همه ای معشوقان هستند که با عشوه گری و رفتار خود دل عاشقان را شکار کرده اند.بنابراین می توان گفت هر عاشقی از طرفی معشوق است و هر معشوقی خود به نوعی عاشق است.
عشق و عاشقی همانند آب و تشنگی می ماند.انسان تشنه به دنبال آب می رود و ارزش آب را می داند.آب است که عطش تشنگان را بر طرف می کند.لذا عشق و عاشقی ملزوم یکدیگرند.لذا آب و تشنگان در عالم جویای همدیگرند و قدر یکدیگر را می دانند.
مولانا با طرح این مطالب نتیجه گیری می کند.حالا که عاشق و معشوق لازم و ملزوم یکدیگرند.بعلاوه خداوند عاشق دیدار توست، لذا در برابر دستورات حق تعالی مطیع باش و اگر به تو مصیبتی وارد شد، ناراحتی مکن.اگر خداوند تو را به ظاهر تنبیه نمود، باید همانند گوش که وظیفه اش حرف شنوی است باید آنرا پذیرا باشی.

آن خدایی که پرستیم کجاست
 او بود ظاهر وپنهان از ماست
اوبزرگ است و امید من و توست
خلق را هادی و خود نا پیداست

دکتر علی رجالی
@alirejsli

  • علی رجالی
  • ۰
  • ۰

تشنگان

تشنگان سیراب می گردند ز آب

آب جویای لب خشک است و ناب
عاشقان آرام می گیرند ز عشق
کی دهد معشوق عاشق را عذاب



  • علی رجالی
  • ۰
  • ۰

کسب معرفت الهی

باسمه تعالی
برداشتهایی از اشعار مولانا
ابیات : ۱۷۲۷ تا ۱۷۳۵
کسب معرفت

خوش نشین ای قافیه‌اندیش من
قافیهٔ دولت توی در پیش من
حرف چه بود تا تو اندیشی از آن
حرف چه بود خار دیوار رزان
حرف و صوت و گفت را بر هم زنم
تا که بی این هر سه با تو دم زنم
آن دمی کز آدمش کردم نهان
با تو گویم ای تو اسرار جهان
آن دمی را که نگفتم با خلیل
و آن غمی را که نداند جبرئیل
آن دمی کز وی مسیحا دم نزد
حق ز غیرت نیز بی ما هم نزد
ما چه باشد در لغت اثبات و نفی
من نه اثباتم منم بی‌ذات و نفی
من کسی در ناکسی در یافتم
پس کسی در ناکسی در بافتم

مولانا می گوید ،تمام فکر و ذهن من این است که اشعارم دارای وزن و قافیه باشد.توجه من به ظواهر است ولی خدای متعال من را توصیه به خود می کند.خداوند نمی خواهد وقت گرانبهای من به ظواهر طی شود.او می خواهد که توجه من تنها به او باشد. خداوند می گوید تو خود قافیه هستی و نیازی نیست که دنبال قافیه باشی.با قافیه کلمات نظم و سامان می گیرند.تو نیز می توانی دولت باشی و به خود و دیگران سامان ببخشی و از پرتوی تو دیگران عظمت و جایگاهی پیدا کنند.
مولانا می گوید، این حروف و اشعار همانند موانعی بالای دیوار باغ معنا می مانند تا کسی نتواند از طریق دیوار وارد باغ شود.لذا از خوردن میوه های باغ به خاطر این موانغ محروم می گردد.عده ای آنقدر با الفاظ و کلمات بازی می کنند، که مخاطب منظور آنها را متوجه نمی شود.
مولانا می گوید که خداوند می خواهد جرقه ای از امید و معرفت در دل ما قرار دهد.لذا باید موانعی چون حرف و صوت و گفتار را از پیش پای خود برداریم.خداوند می خواهد سخنانی به ما بگوید که تا کنون به بشرهای قبل ما نگفته است.در حقیقت مولانا می خواهد بگوید که انسان آنقدر ظرفیت داری که می توانی مراتبی بالاتر از آدم داشته باشید.حتی سخنانی را با تو بگویم، که به حضرت آدم با توجه به ظرفیتش نگفته بود م.ای انسانی که تمام کائنات به خاطر تو وجود تو ایجاد و معنا دارد.تو هستی که رمز گشایی می کنی و به آنها معنا می دهی.
خداوند می فرماید ای انسان تو ظرفیتهایی داری که می توانم به تو بگویم و آنها را حتی به حضرت ابراهیم نگفته ام.مگر حضرت محمد نبود که به معراج رفت.تو آنقدر ظرفیت دارای، که می توانم دغدغه هایی را با تو بازگو کنم که حتی به جبرئیل نگفته ام.جبرئیل در معراج پیمبر، تا حدی توانست با حضرت محمد همراهی کند.
مولانا می خواهد بگوید، انسان آنقدر ظرفیت پیدا می کند که با گذشت زمان می تواند حتی درجاتی بالاتر از حضرت عیسی بدست آورد‌. مولانا می گوید کلمه ما در عربی به دو معنای مثبت و منفی بکار می رود.ولی من فقط به معنای نیستی و نفی می باشد.او می گوید من ذات و هویتی ندارم و سراپا نیستی هستم.مولانا می خواهد بگوید اگر انسان در راه خدا فناشد،آنگاه خداوند سخنانی به او می گوید که به انسان های ماقبل او نگفته است.البته فنا شدن دارای مراتب و درجاتی است.انسان ها با توجه به ظرفیت وجودی که دارند می توانند طی مراتب کنند.
برای مثال حضرت محمد و حضرت عیسی هر دو از پیامبران الهی بودند که فانی در حق شده بودند.اما مراتب آخرین پیامبر الهی بالاتر بود.
مولانا می گوید من این را فهمیدم که اگر بخواهم کسی در این عالم هستی شوم، باید خود را کسی ندانم و برای خود جایگاه و منزلتی در این دنیا قائل نباشم.بطور خلاصه هر کسی خود را کسی تصور کرد، بدانید که اوکسی در این عالم نیست.کسی شدن در ناکسی بودن گره خورده است و آنها دو روی یک سکه هستند و از هم جدا شدنی نیستند.

نردبان معرفت،طی کردنش، هموار نیست
در نگاه عارفان،عشقی بجز دلدار نیست
همدم و محبوب تو، در انتظار روی توست 
در دیار عاشقان،دیوانگی هم عارنیست

دکتر علی رجالی
@alirejali

  • علی رجالی
  • ۰
  • ۰

بالا نشینی

کس نشد هر کس که در بالا نشست
تکیه بر مسند نمود و تاج و تخت
کس شدن در ناکسی پنهان شود
آب کی بالا رود از کوه سخت

  • علی رجالی
  • ۰
  • ۰

شعر من


من سخن گویم  روان با دیگران

تا مخاطب پی برد در  فهم آن

من نخواهم شهرت و آوازه ای

اجر خود گیرم زحی بی کران

 

  • علی رجالی
  • ۰
  • ۰

شمس تبریزی

باسمه تعالی
برداشتهایی از اشعار مولانا
ابیات: ۱۷۲۳ تا ۱۷۲۶
شمس تبریزی

ای دریغا ای دریغا ای دریغ
کانچنان ماهی نهان شد زیر میغ
چون زنم دم کآتش دل تیز شد
شیر هجر آشفته و خون‌ریز شد
آنک او هشیار خود تندست و مست
چون بود چون او قدح گیرد به دست
شیر مستی کز صفت بیرون بود
از بسیط مرغزار افزون بود

در اینجا مولانا از اینکه شمس خود در پشت ابر ها پنهان شده است، افسوس های بسیاری می خورد.
مردم از شیر می ترسند و عاشقان از فراق یار می ترسند.مولانا می گوید فراق یار، دارد جان مرا می گیرد و چون شیری که حمله می کند دارد خون مرا می ریزد.
مولانا می گوید من مست روی حق تعالی بودم.وقتی در کنار شمس خود باشم، مثل این است که قدحی از شراب در دست دارم.لذا مستی در این حالت کجا و مستی معمولی کجا.
مولانا می گوید، وصف شمس من همانند شیری می ماند که توصیفش در این مقال امکان ندارد.او از قفسی کوچک به یک مرغزار سبز و خرم و دشت وسیع رها شده بود.

آتش عشق کند، روح و روان را ویران
آتش عشق بود، شعله‌ ور و هم سوزان 
عشق بی صبر و وفا عشق حقیقی نبود  
آتش عشق کند، کور و کر و دل لرزان

دکتر علی رجالی
@alirejali

  • علی رجالی
  • ۰
  • ۰

تاریکی و روشنایی

باسمه تعالی
برداشتهایی از اشعار مولانا
ابیات : ۱۷۱۱ تا ۱۷۱۵
تاریکی وروشنایی

ای دریغا نور ظلمت‌سوز من
ای دریغا صبح روز افروز من
ای دریغا مرغ خوش‌پرواز من
ز انتها پریده تا آغاز من
عاشق رنجست نادان تا ابد
خیز لا اقسم بخوان تا فی کبد
از کبد فارغ بدم با روی تو
وز زبد صافی بدم در جوی تو
مولانا صبح را ظلمت سوز می داند. با آمدن صبح ،چادر سیاه شب به آتش کشیده می شود.با آمدن صبح، مرغ دل مولانا به آتش کشیده می شود.مولانا می گوید،تاریکی شب با طوطی دل روشن می شد.با آمدن روز،تاریکی دل فرا می رسد . مشعل روز با آمدن صبح روشن می شود. اما مشعل شب ، با نور دل روشن می شود.
مولانا می گوید، انسانها بخاطر جهالت و نادانی و کم عقلی، خود را دررنج و عذاب قرار می دهد.گویا آنها عاشق رنج و زحمت هستند. انسان نادان همیشه خلاف مصلحت خویش قدم بر می دارد.در نتیجه موجباب رنج خود را فراهم می کند.شاید به خاطر این است که وقتی پا به این دنیا نهاد،آمدنش همراه با گریه و درد بوده است.خداوند در قرآن مجید در سوره بلد می فرمایند ،که ما انسانها را با رنج آفریده ایم.
مولانا می گوید، وقتی که در کنار روشنایی طوطی دل خود هستم،آسوده خاطر هستم و آرامش دارم.همانند آب خالص در جوی بدون زباله و خش و خاشاک در حرکت می باشم.

گر بخوانی حق ز اعماق وجود
استجابت می کند دریای جود
نور مطلق صاحب فیض و کمال
در قیام و در رکوع و در سجود

دکتر علی رجالی
@alirejali

  • علی رجالی
  • ۰
  • ۰

غیرت

باسمه تعالی
برداشتهایی از اشعار مولانا
ابیات : ۱۷۱۶ تا ۱۷۱۹
غیرت

این دریغاها خیال دیدنست
وز وجود نقد خود ببریدنست
غیرت حق بود و با حق چاره نیست
کو دلی کز عشق حق صد پاره نیست
غیرت آن باشد که او غیر همه‌ست
آنک افزون از بیان و دمدمه‌ست
ای دریغا اشک من دریا بدی
تا نثار دلبر زیبا بدی
مولانا راز افسوس خوردن انسان را می گوید.او می گوید، وقتی انسان عزیزی را از دست می دهد دلش نمی خواهد که از ذهنش پاک گردد.لذا با دریغا گفتن های خود، یاد و خاطرات او را درذهن می آورد.با تصورات خود، گویا احساس می کند که او رادر کنار خوددارد.همه این افسوس خوردن ها، بخاطر این است که انسان عاشق محبوب و یار خود است.او می خواهد از این اتفاق و حالتی که دارد جدا شود و به یاد گذشته ها در کنار معشوق خود باشد.انسان عاشق هر آنچه دارد می خواهد به پای معشوق خود بریزد.
مولانا می گوید، همانطوریکه انسانها تحمل غیر را نمی کنند که به معشوق و محبوب خود نظر کند.خداوند متعال نیز که صاحب غیرت کامل است، نمی تواند تحمل کند که انسانهای خوب خود نگاهشان به غیر از او باشد.لذا خداوند عکس العمل نشان می دهد و انسانهای خوب ها را گلچین می کند و به کنار خود می برد.
مولانا می گوید، هر دلی می خواهد که کنار معشوق خود باشد.طوطی دل من هم مایل است که از بند این قفس و زندان بدن رهایی پیدا کند و پیش یار خود پرواز کند.
مولانا می گوید می خواهی بدانی که غیرت خدا چیست.یعنی خداوند متمایز و غیر و متفاوت از سایر مخلوقات خویش است.او قابل توصیف نیست و غیر از دیگران است.شهرت و آوازه او در همه جا هست.هیچ چیزی مانند خدا نمی شود.لذا خدا حق دارد که نسبت به مخلوقات خوبش غیرت
داشته باشد و اجازه ندهد که غیر از خدا به چیز دبگری توجه کنند.
مولانا می گوید، کاشی دریایی از اشک داشتم و نثار دلبر زیبا روی خود ، خدای متعال می کردم.

از آن روز نفس و هوس اصل شد 
که ایمان و باور زما فصل شد 
غرور و تعصب به بیگانگان 
شعار مقدس بر این نسل شد 

دکت. علی رجالی
@alirejali

  • علی رجالی
  • ۰
  • ۰

روشنایی

باسمه تعالی
برداشتهایی از اشعار مولانا
ابیات : ۱۷۲۰ تا ۱۷۲۲

روشنایی

ای که جان را بهر تن می‌سوختی
سوختی جان را و تن افروختی
سوختم من سوخته خواهد کسی
تا زمن آتش زند اندر خسی
سوخته چون قابل آتش بود
سوخته بستان که آتش‌کش بود

بدن انسان همانند چوب کبریتی می ماند که باید فانوس جان انسان را روشن کند.چوب کبریت برای روشن بودن نیست، بلکه برای روشن کردن است.خداوند انسان را خلق نمود، تا روح ملکوتیش به درجات عالی رشد و نمو کند. بدن ما ایجاد شده تا فدایی روح و روان ما شود.متاسفانه بر عکس شده ، تمام دغدغه ما این تن خاکی شده است و روح خود را فدای آن می کنیم.
مولا نا می گوید، عمری روح خود را برای جسم خود سوزاندی ، در صورتی که باید عکس آنرا انجام می دادی.جان خود را سوزاندی تا بدن تو فربه گردد.او می گوید من همانند فتیله فانوس می مانم، اگر کسی روشنایی و یا گرمایش می خواهد به سراغ من بیاید و مرا به آتش بکشد تا توسط آن روشنایی ایجاد گردد.
در حقیقت مولانا می خواهد بگوید اگر کسی بخواهد هوای نفس خود را که همانند خار و خاشاک می ماند بسوزاند، باید پیش من بیاید تا با از بین بردن هیزم های هوای نفس ،زمینه رشد و تعالی معنوی فرد فراهم گردد.
مولانا می گوید فتیله چراغ وسیله ای است که می تواند آتش را برای تو جابجا کند، تا امکان شعله ور شدن هیزم فراهم گردد.لذا هر کجا که فانوسی دیدی ، به سراغش برو تا با سوختنش امکان روشنای برایت مقدور گردد.
در حقیقت مولانا می خواهد بگوید، اگر به طرف اولیای الهی بروی، آنها عشق و آتش الهی را برایت شعله ور می کنند و به برکت نور الهی امکان دید و حرکت به سوی حق را پیدا می کنی.

چو خواهی سعادت در این روزگار
مشو غافل از مرگ و از کردگار
توسل، تضرع، به درگاه حق
شود موجب رشد و یابی قرار

دکتر علی رجالی
@alirejali


  • علی رجالی
  • ۰
  • ۰

طوطی دل

باسمه تعالی
برداشتهایی از اشعار مولانا
ابیات : ۱۷۲۰ تا ۱۷۲۴
طوطی دل

طوطی من مرغ زیرکسار من
ترجمان فکرت و اسرار من
هرچه روزی داد و ناداد آیدم
او ز اول گفته تا یاد آیدم
طوطیی کآید ز وحی آواز او
پیش از آغاز وجود آغاز او
اندرون تست آن طوطی نهان
عکس او را دیده تو بر این و آن
می برد شادیت را تو شاد ازو
می‌پذیری ظلم را چون داد ازو
در اینجا مولانا، از روح خود بعنوان طوطی یاد می کند.او می گوید ای روحی که زیرک و هوشیار هستی.ای طوطی که ترجمان افکار و اسرار من هستی و نظرات من توسط تو باز گو می شود.
مولانا در اینجا مطلبی را از قرآن اشاره می کند. روح است که خوبی و بدی را به انسان نشان می دهد.همینطور او همه گذشته ها را به خاطر من می آورد.روح است که هر ظلم و عدلی را برای ما معین و مشخص می کند.
مولانا می گوید که روح ما ریشه در وحی و الهام از طرف خدای متعال دارد.قبل از اینکه این روح در بدن ما بیاید، وجود داشته است.این روح در یک عالم ملکوتی بوده است.حافظ می گوید:
مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
چند روزی قفسی ساخته اند بر بدنم
مولانا می گوید که این مرغ ملکوتی در بدن ما نهان است.هر از چند گاهی جلوه هایی از آن همانند خوشی ها و ناراحتی ها تجلی می کند.این روح گاهی شادی و خوشحالی را از ما می گیرد ولی ما از او بیزار نمی گردیم.گاهی به ما ظلم می کند ولی آن را چون عدل از او پذیرا می شویم.

این دل رها و مست است 
 در بند نفس  پست است
یارب نما تو لطفی
چون او خدا پرست است


دکتر علی رجالی
@alirejali

  • علی رجالی