رسالت

در این وبلاگ ،اشعار و مطالب علمی و فرهنگی اینجانب آمده است .

رسالت

در این وبلاگ ،اشعار و مطالب علمی و فرهنگی اینجانب آمده است .

رسالت

به سایت شخصی اینجانب مراجعه شود
alirejali.ir

بایگانی
  • ۰
  • ۰

طوطی و بازرگان(3)

 باسمه تعالی
برداشتهایی از اشعار مولانا
ابیات : ۱۵۷۵ تا ۱۵۸۴
طوطی و بازرگان(3)

قصهٔ طوطی جان زین سان بود
کو کسی کو محرم مرغان بود
کو یکی مرغی ضعیفی بی‌گناه
و اندرون او سلیمان با سپاه
چون بنالد زار بی‌شکر و گله
افتد اندر هفت گردون غلغله
هر دمش صد نامه صد پیک از خدا
یا ربی زو شصت لبیک از خدا
زلت او به ز طاعت نزد حق
پیش کفرش جمله ایمانها خلق
هر دمی او را یکی معراج خاص
بر سر تاجش نهد صد تاج خاص
صورتش بر خاک و جان بر لامکان
لامکانی فوق وهم سالکان
لامکانی نه که در فهم آیدت
هر دمی در وی خیالی زایدت
بل مکان و لامکان در حکم او
همچو در حکم بهشتی چار جو
شرح این کوته کن و رخ زین بتاب
دم مزن والله اعلم بالصواب
در نگاه عرفا بدن انسان به قفس و روح و جان انسان به طوطی تشبیه شده است.این طوطی تلاش می کند که از این قفس رهایی پیدا کند. روح ما ، همانند طوطی در داستان طوطی و بازرگان می ماند.کجاست آن محرم و کسی که زبان طوطی را بفهمد و می تواند راه نجات او را فراهم کند.
مولانا می گوید اولیای الهی همانند مرغان بهشتی می مانند.اگر چه به ظاهر ضعیف جثه هستند،اما دریا دل هستند.گوئیا سلیمان با لشکریانش تحت سیطره آنها هستند.اولیای الهی اگر شروع به نیایش کنند، در هفت آسمان غلغله ای بپا می شود.اهل دل با هر نیایش خود صد ها پیک الهی جواب آنها را از طرف خدای متعال می آورند.اینان باهر لبیکی که می گویند شصت لبیک دریافت می کنند.
مولانا می گوید لغزش مردان خدا از کسانی که به ظاهر از خدا اطاعت می کنند و مردان خدا را کافر می دانند، بهتر می باشد.او می گوید که اولیای الهی هر لحظه در حال معراج هستند و تاج هایی بر سر آنها گذاشته می شود، یعنی به طور مرتب به درجات معنوی آنها افزوده می شود.آنها سرشان بر خاک است ولی روح آنها بلند و در لامکان قرار دارد.حتی سالکان که سالها در سیر و سلوک بوده اند، نمی توانند مکان و حد آنرا معرفی نمایند.مولانا می گوید که لا مکان حتی توسط ذهن نیز قابل تصور نمی باشد.
خداوند در قرآن می فرمایند در بهشت چهار جوی وجود دارد که در اختیار بهشتیان می باشد.مولانا می گوید مکان و لامکان همانند جویهای بهشتی در اختیار اولیای الهی قرار دارد.لذا بحث و ذکر درجات اولیای الهی همین قدر کافی است.خداوند به صحت و درستی اینها داناتر و آگاه می باشد.او می داند که آشیانه و مکان این مرغان الهی کجاست.

عشق باشد عاملی در جذب الطاف خدا
می شوی مجذوب یزدان، گر کند ما را صدا
گه تو عاشق می شوی،گه او کند بر ما نظر
عشق خورشید دل است و می دهد دل را شفا

دکتر علی رجالی
@alirejali

  • علی رجالی
  • ۰
  • ۰

طوطی و بازرگان(2)+

باسمه تعالی
برداشتهایی از اشعار مولانا
ابیات : ۱۵۶۳ تا ۱۵۷۴
طوطی و بازرگان(2)

ای عجب آن عهد و آن سوگند کو
وعده‌های آن لب چون قند کو
گر فراق بنده از بد بندگیست
چون تو با بد بد کنی پس فرق چیست
ای بدی که تو کنی در خشم و جنگ
با طرب‌تر از سماع و بانگ چنگ
ای جفای تو ز دولت خوب‌تر
و انتقام تو ز جان محبوب‌تر
نار تو اینست نورت چون بود
ماتم این تا خود که سورت چون بود
از حلاوتها که دارد جور تو
وز لطافت کس نیابد غور تو
نالم و ترسم که او باور کند
وز کرم آن جور را کمتر کند
عاشقم بر قهر و بر لطفش بجد
بوالعجب من عاشق این هر دو ضد
والله ار زین خار در بستان شوم
همچو بلبل زین سبب نالان شوم
این عجب بلبل که بگشاید دهان
تا خورد او خار را با گلستان
این چه بلبل این نهنگ آتشیست
جمله ناخوشها ز عشق او را خوشیست
عاشق کلست و خود کلست او
عاشق خویشست و عشق خویش‌جو

طوطی به بازرگان می گوید به طوطیان هندوستان بگو که آن عهد و پیمان ها و سوگندها که از لبانتان که همانند قند و شکر بود چه شد.
در اینجا مولانا اشاره به یک حقیقت می کند، که اگر من بد کردم و با این کار دوری و اسارت خود را فراهم نمودم.اگر شما هم بخواهی در حق من گنه کار نیز بدی کنید، آنگاه فرق من با شما چه می شود.بلافاصله می گوید که بدی و خشم تو طربناک تر از صدای چنگ دلنشین می باشد.حتی انتفام تو از جان من محبوبتر و از شوکت و مقام برای من بهتر می باشد
مولانا می گوید وقتی آتش خشم و قهر تو اینقدر شیرین است، نور تو با آدمی چه می کند.وقتی سوگ تو اینقدر محبوب است ، ضیافت تو چقدر شیرین است.جور تو آنقدر شیرین است که کسی به اسرار آن پی نمی برد.
مولانا می گوید می ترسم که خداوند ناله های مرا باور کند ، و مرا به خاطر کرمی که دارد از جور خود محروم سازد.او می گوید همانقدر که لطف او را دوست دارم به همان مقدار جور او را نیز دوست دارم و من عاشق هر دوی آنها هستم.
مولانا می گوید به خدا قسم، همانطوریکه بلبل در گلستان می نالد.اگر خداوند مرا در میان خارهای گلستان ببرد ،من هم مثل او می نالم.او می گوید این چه بلبلی است که دهان خود را بروی خار و گل باز می کند.سپس می گوید این بلبل نیست،او یک نهنگ آتشین است که ناخوشی ها را چون می داند.
مولانا می گوید من عاشق کل هستم.من عاشق کسی هستم که همه چیز هستی است.لذا با پیوستن به او،من هم رنگ و بوی خدا را گرفته ام.در حقیقت من عاشق او نیستم، بلکه خودش عاشق خودش می باشد.

مست یارم، مست و خاطر خواه دوست 
مست معشوقی که عالم آن اوست 
مست چشمی  را که می خوابد نیم
مست معشوقی که جان دادن نکوست

دکتر علی رجالی
@alirejali

  • علی رجالی
  • ۰
  • ۰

طواف


حج فقط سعی و صفا و قصر نیست 
حاجیان را خانه ای حق قصر نیست
 حج طواف خالق یکتا بود  
حج تعلق بر زمان و عصر نیست
  • علی رجالی
  • ۰
  • ۰

وصول کردگار

نماز با ولایت روشنائیست
وصول کردگار و دلربائیست
چو خوانی روح تو آید به پرواز
مقدم در امور زندگانیست

  • علی رجالی
  • ۰
  • ۰

حجت حق

ای حجت حق،مونس جان، شاه ولایت 
ای مظهر ایمان و شرف، بحر عدالت 
دردانه ای دین، نور دل حضرت خاتم 
حج را بنمودی تو رها، سوی شهادت
  • علی رجالی
  • ۰
  • ۰

ترک دیار

مستی ما، بی خود از خود گشتن است

دل به زلف یار دیرین بستن است

مستی ما ، مستی انگور نیست

شوق ما ، ترک دیار و رفتن است

  • علی رجالی
  • ۰
  • ۰

لقای حق

عشق ما عشق حقیقی بر خداست

دیدن یار و لقای کبریاست

عشق سالک بهر حق جان دادن است

چون حسین ابن علی و اولیاست

  • علی رجالی
  • ۰
  • ۰

انتظار منجی

ای آنکه فلک قامتش از هجر تو طاق است
امروز جهان یکسره میدان نفاق است
شو واسطه تا مهدی موعود بیاید
ایام پر از ظلم و جدایی و فراق است

  • علی رجالی
  • ۰
  • ۰

طوطی و بازرگان(1)

باسمه تعالی
برداشتهایی از اشعار مولانا
ابیات : ۱۵۴۷ تا ۱۵۶۲
طوطی و بازرگان(1)

بود بازرگان و او را طوطیی
در قفس محبوس زیبا طوطیی
چونک بازرگان سفر را ساز کرد
سوی هندستان شدن آغاز کرد
هر غلام و هر کنیزک را ز جود
گفت بهر تو چه آرم گوی زود
هر یکی از وی مرادی خواست کرد
جمله را وعده بداد آن نیک مرد
گفت طوطی را چه خواهی ارمغان
کارمت از خطهٔ هندوستان
گفتش آن طوطی که آنجا طوطیان
چون ببینی کن ز حال من بیان
کان فلان طوطی که مشتاق شماست
از قضای آسمان در حبس ماست
بر شما کرد او سلام و داد خواست
وز شما چاره و ره ارشاد خواست
گفت می‌شاید که من در اشتیاق
جان دهم اینجا بمیرم در فراق
این روا باشد که من در بند سخت
گه شما بر سبزه گاهی بر درخت
این چنین باشد وفای دوستان
من درین حبس و شما در گلستان
یاد آرید ای مهان زین مرغ زار
یک صبوحی درمیان مرغزار
یاد یاران یار را میمون بود
خاصه کان لیلی و این مجنون بود
ای حریفان بت موزون خود
من قدحها می‌خورم پر خون خود
یک قدح می‌نوش کن بر یاد من
گر نمی‌خواهی که بدهی داد من
یا بیاد این فتادهٔ خاک‌بیز
چونک خوردی جرعه‌ای بر خاک ریز

بازرگانی یک طوطی زیبا در قفس داشت.همینکه بازرگان قصد سفر به هندوستان را نمود.بازرگان از روی سخا به کنیزان و غلامان خود گفت که برای شما از هندوستان چه چیزی بیاورم.هریک از آنها درخواستی داشتند.بازرگان نیز قول داد که تقاضای آنها را عملی کند.
در پایان بازرگان به سراغ طوطی رفت و به او گفت که تو چه درخواست و تقاضا از من داری.طوطی گفت من چیزی به عنوان سوغات نمی خواهم.تنها درخواستی که دارم این است که هندوستان کشور طوطیان است.شما حال و احوال مرا به آنها بگوئید که یک طوطی به ناچار در قفس است و دلش می خواهد شما ها را ببیند.ضمن عرض سلام به آنها، تقاضای راه و چاره برای رهایی از قفس از آنها خواستار باش.به آنها بگو که آیا درست است که من با داشتن شوق دیدار نتوانم شما ها را ببینم و در قفس از فراق شما بمیرم.
طوطی گفت به طوطیان بگو آیا صحیح است که من در بند باشم و شما آزاد باشید و در روی درختان بنشینید.آیا وفاداری شما دوستان این است که من در حبس باشم و شما آزادانه پرواز کنید.به آنها بگو حداقل وقتی که در صحرا در صبحگاهی هستید یادی هم از من کنید.طوطی گفت یاد یاران با ارزش است.بالاخص وقتی یکی لیلی و دیگری مجنون باشد.به آنها بگو شما در کنار یارانتان خوش و من در حبس و تنها هستم.
طوطی گفت به آنها بگو، اگر می خواهید یادی از من کرده باشید،جامی از می نیز به یاد من بنوشید و قطره ای از آنرا به خاطر یاد کردن از من به روی زمین بریزید.

عشق  اسطرلاب  اسرار  ولاست
دیده بان حکمت و وصل وصفا ست
خوش بر آن مردان با تقوای دین
کارشان هر روز و شب یاد خداست

دکتر علی رجالی
@alirejali

  • علی رجالی
  • ۰
  • ۰

اسرار مگو

 ابر باران می شود با اذن هو

غنچه هاخندان شوند با نام او

می کند خورشید نورانی جهان

کس نداند شرح اسرار مگو


  • علی رجالی