باسمه تعالی
باغ اسرار
این چه باغی است که اسرار خدا در آنجاست؟
نورحق جلوه گر از عشق و صفا در آنجاست
هر که از خویش گذر کرد، بیابد معشوق
راهِ وصل است و نشان از شهدا در آنجاست
هر گلی بوی تجلیّ خدا میبخشد
جلوه ای از اثر و نقش خدا در آنجاست
شورِ موسی و مناجاتِ کلیم است به گوش
نَفَسِ عیسی و بانگِ هلأتا در آنجاست
نقد جان ده که در این راه به جز عشق، نبود
هر که شد مست، بقا تا به بقا در آنجاست
سرّ معراج و لقای ازلی در ره دوست
راه بین تا که مقامات علا در آنجاست
هرکه پیمانهی عرفان ز لب جان نوشد
در حریم دل او، جام صفا در آنجاست
سایهای از هوس و بیم ز دلها نرود
که در آن روضه، تجلیِّ بقا در آنجاست
چشم بگشا و ببین جلوهی نور ازلی
که حقیقت همه جا، راهنما در آنجاست
همه جا عطر خوشِ یاد خدا پیچیده
روح قدسی ملائک همه جا در آنجاست
هر که در وادی آن باغ گذر کرد به شوق
اهل معنا و وفا، اهل رضا در آنجاست
وادی عشق و یقین است، نه گلزار هوس
کِی سرابی ز تمنای هوا در آنجاست؟
هر که از خویش رهید و ز جهان دل برداشت
در شبستان خدا، ذکر و دعا در آنجاست
چون نسیمی که وزد از سحر وصل حبیب
بوی دلدار "رجالی"، ز صبا در آنجاست
سراینده
دکتر علی رجالی
۱۴۰۳/۱۱/۲۱
باسمه تعالی
قصیده(۱)
حضرت فاطمه (س)
مرغ دل پر می زند سوی مزار فاطمه
گشته روز عاشقان چون شام تار فاطمه
چند بیت این غزل را گفته ام اندر بقیع
گریه و شیون کنم چون چشم زار فاطمه
روزها سر می برم بر پشت دیوار بقیع
بلکه جویم تربت و خاک مزار فاطمه
هر کجا دل میرود مستانه اندر جستجو
کی بجوید بی نوا ، آن لاله زار فاطمه
من ندانم در کنار احمدی یا مجتبی
حضرت احمد شدی خود هم جوار فاطمه؟
مرگ زهرا شد سبب ، از ضرب در بر پهلویش
چون عمر شد باعث آن احتضار فاطمه
گریه و شیون کنم، از ظلم اهل آن دیار
جمله عالم خلق شد، خدمتگذار فاطمه
شیعیان در انتظار رجعت فرزند او
تا نماید راه زهرا و مزار فاطمه
هست مولا همسر و همدم برای فاطمه
نیست هم کفوی بجز مولا کنار فاطمه
بود زهرا در کمال عزت و آزادگی
چون علی شد همدم و دارالقرار فاطمه
قدر دان، این لحظه های عمر را در وصف او
بهترین اشعار شد،شعر و شعار فاطمه
عشق زهرا چون حسین اندر قلوب
عشق او کرده جهان را هم دچار فاطمه
هر که تسلیم خدا باشد به امر اهل بیت
پا نهد جا پای راه استوار فاطمه
عا لم هستی سبب شد از قدوم اهل بیت
کل هستی در پناه هشت و چهار فاطمه
هر که الگویش بود دخت نبی اندر حجاب
او بود بر حق که باشد دوستدار فاطمه
سقط کردند محسن معصوم را نابخردان
شد شهید هم محسن و آن جان نثار فاطمه
حضرت عباس آن لحظه کجا بودش بگو
ماند آن بین در و دیوار ، جار فاطمه
آنچه بینی در جهان و در ورای این جهان
کل هستی هست، جانا انحصار فاطمه
شد جهان در گردش اندر از قدوم فاطمه
جمله انوارجهان شد جیره خوار فاطمه
نیست همتایی در عالم مثل زهرای نبی
او گل بی خار باشد ، در دیار فاطمه
مردم اهل فدک دادند هدیه بر نبی
نیمی از ملک فدک، در اختیار فاطمه
می دهد احمد به زهرا ، هدیه ی اهل فدک
پس گرفتند ملک زهرا، از تبار فاطمه
ادعای غاصبان ، بیرون ز احکام خداست
چون فدک در اختیار و انحصار فاطمه
غاصبین قدرت و جاهل ز احکام خدا
می کنند با این عمل، خود انزجار فاطمه
گفت پیغمبر علی حق است وحق هم با علی
می دهد مولا شهادت، افتخار فاطمه
سالها صاحب بود، زهرای اطهر ملک را
چون عمر آمد،شود در اختیار فاطمه
می نماید حق خود را از طریق سهم ارث
کی شود مخدوش حق و اعتبار فاطمه
شیعیان در انتظار رجعت فرزند او
تا بگیرد انتقام خون اولاد و تبار فاطمه
روح و جان ما بود تشنه به الطاف او
چون ملایک خود بوند،آئینه دار فاطمه
آدمی خواهد زحق، الگوی ایمان و شرف
حق تعالی خود بود آموزگار فاطمه
غیر اشعار تشیع، شعر دیگر تو مخواه
چونکه ما خدمتگذار اقتدار فاطمه
گشت پایان این قصیده از برای یاد او
در رثای آن حیای باوقار فاطمه
در قیامت میثمی ظلم به زهرا ، آل او
کی بود بی پاسخ آن شب های تار فاطمه؟
فاطمه اول شهیده،ای رجالی در مصاف
حفظ دین باشد امید و انتظار فاطمه
قصیده(۳)
امام حسن(ع)
سید و اولاد زهرا و علی شاه نجف
در ره و رسم پدر نستوه بود و با شرف
چون به دنیا آمد آن دردانه ی دخت نبی
شد به پا ،جشن و سرور و شادی وشورو شعف
در شب میلاد احمد این قصیده گفته شد
کن غم ما را تو ای آقای ما هم برطرف
مولوی گفتا شنیدی تو خطاب لا تخف
وقت خود را بگذران در مدح آن آل شرف
سفره های تو زبان زد در زمین و در سما
صاحب انفاس پاک و بی ریا و با شعف
بار ها تقسیم کردی، مال و پول و ثروتت
چونکه هستی صاحب عفووگذشت وهم شرف
السلام ای قاری قرآن حسن، با لحن خوش
ای که قرآنت سخن بود و هدایت شد هدف
او امام دوم و معصوم چهارم، مجتبی است
نام پاکش را حسن گویند و شعرش پر شعف
بارها پای پیاده طی نمودی مکه را
وقت تو در راه حق،هر گز نمی گردد تلف
پیرو مکری که دشمن با سران جبهه کرد
صلح کرد او از برای عدل و ایمان و هدف
در جهاد و رزم، او تنها ترین سردار شد
او بود یکتا عزیز و گوهری اندر صدف
زهر دشمن سینه را مجروح و آن صد پاره کرد
بعد مرگش آن خبیثان کوفتند بر چنگ و دف
سید و میر جوانان بهشتی پر گرفت از بین ما
پیرو زهری ،که آمد از امیری بی شرف
دست پیغمبر ندیدند بر سر و موی حسن
تیر باران شد بدست نا کسان از هر طرف
با وفات دومین برج امامت مجتبی
شد خیانت بر حسن ، از خاندانی بی سلف
در غم فرزند او امشب توانی گریه کن
بوسه زن آن دم که دیدی تربت شاه نجف
چون شهادت شد نصیب مقتدای مسلمین
شد حسن بعد از علی شایسته امر و خلف
هر که خواهد عشق یزدان در درون و در ضمیر
با توسل با عبادت می توان آرد به کف
فکر ما ،اعمال ما،در راه و مشی آن امام
خوش بحال آن کسی، عمرش نبوده بی هدف
میثمی غیر از حسن بر خوان احسانی مشین
شعر دینی را فراوان گو و کمتر زن صلف
خوی و افکار رجالی تا ابد در راه توست
با حسین و با حسن عمرش نمی گردد تلف
قصیده ۲
حضرت مهدی (ع)
ای وارث محمد، زیبای خوب رویان
تو آیت غدیری، معنی عید قربان
یارب نما ی لطفی، درسی بده به ما را
استاد ما امام است ،استاد عشق و ایمان
پای پیاده باید، رفتن به سوی دلبر
من عاشق نگاهت،ای پادشاه خوبان
شایسته تر زتو نیست، الهام کن قصیده
نذر تو می نمایم، صد ها هزار دیوان
از فرط عشق مهدی، گفتیم ما قصیده
ای غایب از نظرها،بنمای فهم قرآن
یاری نما خدایا ، در سایه سار مهدی
تا شعر ما سرائیم، در وصف و یاد جانان
شرح دعای ندبه، خود بازگو برایم
با گوشه های چشمت، ای آفتاب تابان
با عاشقان نگویید، شد از نگاه غایب
در کوچه و خیابان ،در امتداد باران
دارد امام غایب، القاب و نام ها یی
نامش بود محمد،همسان نور یزدان
اندر دیار و عالم، مشغول کسب و کاریم
هر روز غافلیم و هر لحظه ای پریشان
در راه جمکران بود ،دیدم نشان رویت
ذکر دعای عهدم، فیضی دهد فراوان
من جمکران ندیده بی تاب یار بودم
دستم بگیر آقا، این است راه احسان
ما پرگناه هستیم، خود واقفیم جانا
چشمت بپوش بر ما، کامل ترین انسان
عمری است من مریضم، درمان دردهایم
هیچ عیب هم ندارد ، ای پیشوای پاکان
گو تا کجای مسجد من منتظر نشینم؟
آقا نشانی ام ده ،هم ظاهری و پنهان
توفیق دیدن تو ، کی می شود میسر
من را نگر که عمری، از فکر تو پریشان
داد از غم جدایی،کی روی می نمایی
آزاد کن دلم را ، ای خسرو اسیران
شهر است پر ز نورت، غرق طرب و شادی
زیباترین دقایق ، در نیمه های شعبان
تو بهترین امامی، من بدترین غلامت
قدری تفقدی کن،آرامش دل و جان
گر مشکلات داری، صبر و تدبری کن
با صاحب الزمان گوی، اسرار خود که پنهان
ازجان و دل دعا کن، شاید امام آید
با انقلاب مهدی، سر را رسا ن به سامان
در دیده ی مریدان، نقشی نما ز رویت
تو بهترین نویدی، بر دیدگان انسان
از حق فرج طلب کن، ای عاشق زیارت
گر حجت حق آید، دنیا شود گلستان
دنیا شده پر از جور، ای وارث محمد
گر حجت حق آید، دنیا کند گلستان
کی می شود که دنیا،بیند رخ چو ماهت
باشد اجازت آن ،در دست حی سبحان
در غیبتی ز مردم، چونکه عدو نظر داشت
از بدو خلقت خود، با امر و حکم یزدان
در پرده های غیبت ، ای وارث امامان
از بدو خلقت خود، با امر و حکم یزدان
خواندی نماز میت، با سوز جان پدر را
لیکن به امر یزدان، غایب شدی پس از آن
بودند چهار نایب، آنها امین و راوی
در غیبت ولایت، رابط شدند آنان
در سن چار و هفتاد، کبری غیبت آمد
دیگر نبود نواب، در نقل و شرح جانان
شد جمکران و کوفه، هر یک مکان دیدار
گویند سهله باشد، خود مرکز رفیقان
سرداب زیر منزل، باشد اطاق مهدی
شیعه نگفته هرگز، اینجا غیاب ایشان
سرداب چون مکانی، آرام بود و ساکت
باشد محل خلوت ، با کردگار قرآن
تهمت زنند به شیعه، آید ولی ز سرداب
از مکه او بیاید، با اذن و حکم یزدان
درس رجالیم بود از عشق تو بگویم
مهدی عزیز زهرا، ای پادشاه خوبان
حجت برای مردم، حجت تمام کرده
پس میثمی بیا و بشنو صدای وجدان
قصیده(۴)
حضرت علی (ع)
دریای کرم، دست خدا، حامی قرآن
ای گنج سخا، روح نبی، مظهر ایمان
ای سالک حق ، یار نبی،روح ولایت
ای عامل تقوا و عمل ، فخر شهیدان
ای الگوی هر عرصه و هر عصر و زمانه
اندیشه و گفتار تو، کردار چه میزان
تو راه خدا، همچو نبی، درک نمودی
هارون زمان، نور خدا، مشعل سوزان
در بندگی وزهد نداری تو نظیری
مانند تو بودن، ابدا نیست که آسان
همسر بودت، دخت نبی، ام ابیها
بر خیل زنان اسوه و زیبایی رضوان
ای نفس نبی، دین خدا، حفظ نمودی
غم را بزدایی ز دل ختم رسولان
ای یار نبی،نور خدا، مظهر ایمان
ای حافظ دین، مشعل جان،کاتب قرآن
باب البلد و حافظ اسرار تویی تو
همراه نبی در همه ی عرصه و میدان
با مرگ نبی ،وحی خدا ، مشق نمودی
ای حافظ دین، مشعل جان،کاتب قرآن
عبدالصمد و سید ابرار تو یی تو
چون هادی انسانی و تو ناطق قرآن
ای فاتح خیبر، ید تو، دست خدا بود
حرمان زده کردی تو همه لشکر شیطان
در عرصه پیکار تو سردار و امیری
ای شخصیت یکه و تنهای دلیران
در سخت ترین جبهه عدو کرد جسارت
بر چهره ای آن شیر خدا ، حجت یزدان
از بهر خدا ترک نمودی تو عدو را
با حمله ی دیگر، بود او خسته و لرزان
نابود ز شمشیر تو آن خصم لعین گشت
مغلوب شد و شد شه دین غالب و خندان
در طاعت حق نیست همانند و نظیری
ای یار نبی،نور خدا، مظهر ایمان
هرکس که شود صاحب افکار بلندی
گردد چو علی مظهر ایمان و شهیدان
هر که دارد مشی و اهداف بلند مرتضی
می شود محشور،وگیرد مزد را او بی امان
دانی چه شود عاقبت آدم خوش خلق
اندر دو جهان، نیست ورا غصه و خسران
شیعه ی مر تضی علی، راه خدای طی کند
وفا به عهد خود کند، خلف نمی کند از آن
چونکه حکومت علی، پایه ی آن عدالت است
عدل کند بپا علی، مشی ولاست در جهان
قدرت اگر ضرورت است، بهر اشاعه دین بود
نی که هوای نفس او، نیست علی چو دیگران
چونکه علی به پا نمود،دولت خود ز اهل حق
خلف زعهد خود کنند،چونکه نداشت آب و نان
طلحه به مکه می رود،تا که به جنگ حق رود
عایشه و زبیر را، همره خود کند چنان
بهر مقام دنیوی ، هر عملی ادا کنند
گرگ و پلنگ و روبهان،فتنه کنند دوان دوان
جنگ جمل به پا شود، بصره سقوط می کند
نیست رهی بجز دفاع،جنگ علی و خاطیان
نیست همانند علی، تا که کند عدل به پا
چشم به راه اند همه ، تا که ببینند عیان
در عمل و عدل علی، نیست تمایز ز حقوق
خواه بود طفل صغیر، یا که بود راس سران
هست علی مطیع حق، نیست ورا چیز دگر
راه علی و مومنان، راه خدای بی کران
گر برود به جنگ کفر، بهر دفاع از کیان
نیست طریق اولیا، جنگ و نبرد بی امان
تا دم آخر برایش شعرها خواهد سرود
میثمی را عشق مولا زنده می دارد بدان
وصف تو کثیر است و بود بنده رجالی
سوی عمل نیک شتابان شد و خیزان
قصیده(۵)
حضرت محمد (ص)
مبدا هستی خدا و آخر هستی خدا
راه گمراهان جدا و راه خوبان شد جدا
آخرین پیک نبوت، منجی مردم رسول
صاحب فهم و کمال و جلو ه ی نور خدا
هست احمد، صاحب قرآن و ختم عارفان
سرور پیغمبران و آخرین پیک خدا
دین حق را می کند بر پا، امین ذوالجلال
چون محمد مظهر ایمان و دور از هر خطا
گر کنی آنی تفکر بر خود و احوال خویش
حق بجویی در خود و یابی تو او را هر کجا
دین حق کامل شده با دست و هم با جان تو
مرضی رب شد بلاغ وحی وحقش شد ادا
ای محمد مظهر خلق کبیر و بی نظیر
صاحب انفاس پاک و صاحب روحی ولا
تا قیامت مکتب و دین خدا بر پا بود
چون که عترت منجی و قرآن حق درمان ما
حق بود نزدیکتر از گردن و از ذهن تو
گر بیندیشی به او،گویا که باشی در لقا
حق نباشد در تصور، چونکه او بی حد بود
او نگنجد در تفکر، در درون و در سما
گر کنی نیت،دهد پاسخ تو را در وقت خود
پی بری بر این حقیقت، از وجود او خدا
مشعل هادی احمد در جهان باشد عیان
همچو خورشیدی در خشان در زمین و در سما
با قیامت بتکده شد مسجدی دور از حرام
کعبه از بت خالی و شد سجده گاه اولیا
ذات هستی تا ابد نشناخته باقی بود
او بود هم ظاهر و مخفی ز دید چشم ما
دیدن ما، دیدن با چشم سر دانی که نیست
فهم و درک است و یقین پیدا کنی از جان فزا
گر یقین پیدا کنی از بود حق، با جستجو
می توان گفتا که با چشم دلت دیدی خدا
هرکه خواهد نورحق، تهذیب شرط اول است
هفت شهر عشق خواهد،تا که گردد او رها
ای محمد مظهر ایمان و دور از هر خطا
صاحب فهم و کمال و جلو ه ی نور خدا
ای که هستی مظهر نور و کمال و معرفت
ای امید مسلمین وحامل وحی از خدا
راه حق اندر لسان وگفتنش آسان بود
تا توانی راه او را ،در عمل بر پا نما
راه حق گشته عیان،اندر بیان و هم کلام
چهارده معصوم گویند، ذکر و یاد انبیا
تا توانی راه آنان را شناس و کن عمل
چون نمایان می کنند، راه خدا را اولیا
ای رجالی با اطاعت از نبی و آل او
بیمه کردی خود به هنگام حوادث یا بلا
میثمی کامل کند اشعار خود در وصف دین
او بگیرد مزد خود از نور پاک اوصیا
سروده شده توسط
علی رجالی و مهدی میثمی
باسمه تعالی
قصیده(۷)
حضرت علی (ع)
من چو خارم به کنار گل خوشبوی علی
دست گل چین زمان چید گل روی علی
نجف و کرب و بلا را تو نصیبم گر دان
بل ببینم رخ و بویم گل خوشبوی علی
گر چه در بند هوا و هوس خویشتنم
عاشقم، عاشق آن مرقد و آن کوی علی
من ندارم هوسی جز نظری در بر دوست
تا که بینم گل وبوسم رخ خوشبوی علی
گر چه من در صدد تزکیه ای روح خودم
زین سبب هست مرا جان و روان سوى علی
قوم خیبر که شکستند دمی پیمان را
دست حق گشت عیان از ید و بازوی علی
چو نمودند خطا در هدف و راه نبی
شد عیان، معرفت و همت و نیروی علی
مکر کین بهر خلافت چو موفق گردید
گشت خامش ز شکایت لب حق گوی علی
به ولایت بنمودند ستم هر شب و روز
نیست جز دخت نبی مونس و دلجوی علی
می کند جنگ به پا، حیله و تزویر عدو
لیک ترسد ز تقابل به فرا سوى علی
اهل کوفه چو نمودند خیانت به وصی
کینه را کرد عیان دشمن بد خوی علی
تیغ کین تابه جبین شه عالم بنشست
غرق خون گشت چو گل قامت و گیسوی علی
همه امید من این است که در لحظه مرگ
سر گذارم ز وفا بر سر زانوی علی
معجز ختم رسل، مصحف پاکیزه حق
بود جاری همه بر لعل سخنگوی علی
خوش شمیمی رسد از طرف بهشتم به مشام
این بود نگهت گل یا که بود بوی علی
بینوایی که بیامد به حرم بهر نیاز
خاتمی کرد نصبش کرم و خوی علی
ما که از عشق رخ ساقی کوثر مستیم
کی شود دیدن آن گنبد مینوی علی
افتخارم بود اینکه، که مرا نام علی است
زین سبب هست مرا چشم و نظر سوى علی
سروده شده توسط
دکتر علی رجالی
باسمه تعالی
قصیده
آیینهی کمال
ای دل، ز غبار خود نهانی آموز
در محضر عشق، بینشانی آموز
بر خاک فکن حجاب خودبینی را
در عرش خدا، جاودانی آموز
تا کی ز غبارِ خویش، در بند هوس؟
برخیز، ره از هوای جانی آموز
گر پرده ز پیش نظر افتد، ای دوست
چشمی ز حقیقت نهانی آموز
از کوه فنا، به سوی باقی بشتاب
بر قلهی اوج کهکشانی آموز
دل، آینهای است، لیک در بند غبار
آن را به فروغ آسمانی آموز
گر راهِ وصال، اینچنین باید رفت
در مکتب عشق، مهربانی آموز
چون صبح که از پسِ سیاهی آمد
از خویش مرو، ز ناتوانی آموز
آن جا که ز خود تهی شدی، نور آمد
از دیدهی دل، نغمهخوانی آموز
بر چهرهی شب، چراغ بگذار و برو
در راه حقیقت، جهانی آموز
در خلوت دل، نور حق تابان شد
در سایهی عشق، همزبانی آموز
هر کس که ز غیر دوست، دل را بِرهاند
در آینهی عشق، معانی آموز
چون سیل که از کوه روان میگردد
بگذر ز خود و راز جوانی آموز
دل، گنج نهفته است، ببر زآن گهری
از گنج سخا ، شادمانی آموز
گر در ره یار، ترک خود نتوانی
در محفل عشق، جانفشانی آموز
هر دل که ز عشق، نور گیرد در جان
از شوق وصال، بیکرانی آموز
دریاب که هر آینهی پاک بماند
از مهر رخش، زندگانی آموز
چون دیدهی حقنگر، به نوری بنگر
از جلوهی او، کامرانی آموز
گر طالب حق شدی، ز خود دور مشو
در خلوت دل، عارفانی آموز
از خویش برون آی، چو آینه شوی
در سایهی او، بیگمانی آموز
در آینهی خویش، اگر ببینی جان
از تابش مهر، عشق فانی آموز
دریاب که هر جا تو نباشی، تنهاست
در وادی عشق، دل ستانی آموز
هر جا شکنی زنگ دل را از جان
در محضر حق، شادمانی آموز
بگذر ز منی، تا کمالی یابی
از بهر وصال، جان فشانی آموز
گر دل ز منی و از خودی وا داری
از مهر حقیقت، ارمغانی آموز
هر دم که ز دنیا گذری، ای غافل
در سایهی حق، بیزیانی آموز
از شوق وصال، سینه را باز نما
در ساحت عشق، لا مکانی آموز
هر کس که ز دام هوس آزاد شود
از زمزم عشق، همزبانی آموز
در وادی دوست، عشق یزدان نیکوست
در بزم حضور، همنشانی آموز
دریاب که جز عشق نبینی، "رجالی"
در بزم وصال، همزبانی آموز
سراینده
دکتر علی رجالی
۱۴۰۳/۱۲/۴
باسمه تعالی
قصیده
نصیحت
هر سخن را بیسبب افشا مکن
چشم بینا گر نداری، وا مکن
راه حق، بی عشق، رهزن میشود
نور دانش را ز دل، حاشا مکن
گر نداری طاقت اندیشهای
جان خود را بی سبب شیدا مکن
در قضاوت، وقت را ضایع مساز
حرف را بی فکر و بیمعنا مکن
هر که عیب خویش را بنمود، یافت
نقد را تنها به غیر، افشا مکن
دوستی آیینهی جان میشود
دل اگر بستی، دلت را وا مکن
سود دنیا، بی زیان آخرت
چون سرابی هست، پس اغوا مکن
بی دلیل و حجت، ایمان را مجوی
بی تأمل، فتنه ای برپا مکن
علم، بی تقوا تو را رهزن کند
راه را بی نور آن، اجرا مکن
هر که در گفتار خود محکمتر است
حرف خود را با دروغ، معنا مکن
زندگی آیینهی کردار ماست
چهرهی آن را به غم، رسوا مکن
رنج دنیا گر تو را طوفان شود
موجهایش را ز خود، احیا مکن
راز خود را با هر اهل کوی مگو
سینهی اسرار را، دریا مکن
قدر یاران را بدان در زندگی
مهربانی را ز دل فردا مکن
سخن از مهر و وفا بسیار هست
لیک در بی عملی ، خار مکن
هر که را اندیشهی بیدار نیست
در خطایش خیره شو، رسوا مکن
هر که خاموشی به حکمت برگزید
راز خود را با کسی افشا مکن
دوستی را چون گلی باید شناخت
با غرور و کبر، بیپروا مکن
هر که نان از رنج مردم خورده است
عمر خود بر این عمل یغما مکن
دشمنی با اهل معنا نارواست
دوست را با خوی بد رسوا مکن
حرف حق را گر نباشد گوش دل
عمر خود را صرف این دعوا مکن
زندگی گر لحظهای مهمان توست
فرصتش را صرف هر بیجا مکن
هر که را اندیشهای روشنتر است
با خیالاتِ غلط شیدا مکن
کینه را چون شعلهای سوزان شمار
لحظهای در جان خود مأوا مکن
آبروی مردمان، گوهر بُوَد
حرمتش را با خطا، رسوا مکن
هر که دستی داد در راه کرم
لطف او را با خطا، سودا مکن
دوستی آیینهی کردار ماست
آینه را با خطا، سیما مکن
چشم بدبین را مداوا کن نخست
تو دلت را خانهی سودا مکن
راه حق، بی عشق حق، ناممکن است
عشق را بازیچهی دنیا مکن
ای " رجالی" نور دانش رهنماست
بی تامل، حرف بی پروا مکن
سراینده
دکتر علی رجالی
۱۴۰۳/۱۲/۷
باسمه تعالی
قصیده
نصیحت(۲)
عشق را بازیچهی دنیا مکن
با هوس آغشته و رسوا مکن
زندگی آیینهی افعال ماست
نقش آن را زشت یا زیبا مکن
با دروغ و حیله هرگز همدمش
پس ز اصل خویش خود را وا مکن
راز دنیا را نمیدانی هنوز
پس قضاوت را ز پیش، امضا مکن
چون نسیمی بیخبر از موج و رود
بر حقیقت سایهای بیجا مکن
هر که را اسرار دل در سینه نیست
راز خود را بر دلش پیدا مکن
با نگاهی میتوان دل را گداخت
پس نگاهت را به هر کس وا مکن
هر که را آزاده بینی، محترم
بندگی جز پیش حق اجرا مکن
گر چراغی در دلت افروختند
نور آن را صرف هر شبزا مکن
گر ز دریا قطرهای حاصل شود
خرج لبهای پر از سودا مکن
چشم دنیا گر نداری، غم مدار
چشم دل را جز به معنا وا مکن
گر حقیقت را ندیدی، صبر کن
سایه را با اصل خود، همتا مکن
گر حقایق را ندیدی، غم مخور
سایه را هممرتبهی معنا مکن
دوستی آیینهی جان است و حسن
دل ز زنگار خطا، شیدا مکن
آن که را بینش بود، بیناست او
چشم جان را جز به حق، بینا مکن
عقل اگر راهت نماید سوی نور
با سیهدل همرهی هرجا مکن
گر زبانت در امان باشد ز شر
خانهی دل را ز غم، مأوا مکن
با درون خویش اول صلح ساز
بر دلِ دیگر کسان غوغا مکن
علم را با جهل همپیوند نیست
نور را با تیرگی، معنا مکن
چشمهی دانش بود پاک و زلال
خویش را با وهم و شک، رسوا مکن
گر نداری صبر، عاقل کی بُدی؟
خشم را بر عقل خود، مولا مکن
دل اگر آرام شد، عقلش پدید
آتشی در جان خود، برپا مکن
هر که را نادان ببینی، نرم باش
جهل را با خشم خود، رسوا مکن
بر گلِ نادان مزن تیغِ نفاق
دشمنی را با ستم، معنا مکن
زندگی را گر بخواهی جاودان
عمر را در غفلت و سودا مکن
ره بجوی از معرفت در کوی عشق
دل به غیر از حضرت یکتا مکن
راز خود چون گوهرِ شبتاب دان
در میانِ دیگران رسوا مکن
چون سخن در جای خود شیرین شود،
حرف بیهنگام را هر جا مکن
دوستی را با صداقت پروران
رشتهی الفت ز هم، رسوا مکن
گر وفاداری به دل جاری شود
دوستی را لحظهای حاشا مکن
هر که را رازی است در دل، محترم
ای "رجالی"، راز خود افشا مکن
سراینده
دکتر علی رجالی
۱۴۰۳/۱۲/۸
باسمه تعالی
نصیحت(۳)
زندگی را بر ستم، برپا مکن
گر نباشد حق تو، دعوا مکن
بر مدار عدل، ره پیدا نما
هرچه ناحق باشدش، امضا مکن
در قفس گر ماندهای، تدبیر کن
قفل را با آه خود، رسوا مکن
هر که را در بند دیدی، یاریاش
غفلت از حال دلِ شیدا مکن
هر کجا ظلمی ببینی، لب گشا
راه عدل آموز و بیپروا مکن
بند و زنجیر از دلت بیرون نما
بندگی را در جهان معنا مکن
بندگی تنها سزای کبریاست
بنده را تسلیم هر بلوا مکن
راز خلقت را ندانستی هنوز
پس سخن بیحجت و بیجا مکن
گر نباشد نور حق در جان تو
راه را بیراهنما، پیدا مکن
هر که را نیکی رساندی، بیطمع
بر عمل، منت ز خود افشا مکن
سایهی لطف خدا بر عالم است
خویش را از مهر او، تنها مکن
عمر کوتاه است و فرصت بیثبات
وقت خود را صرف هر رویا مکن
هر که را دیدی گرفتار بلا
در ره خدمت دمی حاشا مکن
زندگی را با صداقت نقش زن
حیله را با مهر، همآوا مکن
گر صبوری هست راه زندگی
ناله را در سینه ات مأوا مکن
آن که را صبر و رضا سرمایه شد
راه را بی حکمت و بینا مکن
بر کلام ناراوا مهر سکوت
حرف ناحق را به دل، معنا مکن
گر که دنیا بر تو تنگ آید چنان
سینه را از درد، بیپروا مکن
در بلا، صبر است درمانِ امید
زخم را بیمرهمی، افشا مکن
گر خدا را بندهای، تسلیم باش
زندگی را جز در او، معنا مکن
عشق را گر بیریا جویی، بدان
دل به هر بیگانهای شیدا مکن
عشق را گر بیریا جویی، عزیز
دل به هر نااهل و ناپیدا مکن
گر بیاموزی حقیقت را ز دل
عشق را آلودهی دنیا مکن
هر که را دیدی ز غم آشفته دل
راز دل را از نگاهش اخفا مکن
گر نگاهت رنگ شوقی می دهد
جام دل را بر غریبان وا مکن
عشق یزدان از هوس ها برتر است
راه را با خواهشت، شیدا مکن
گر دلت در آتش عشقش خموش
اشک را نذر غم دنیا مکن
عشق اگر راه تو را روشن کند
راه دل را بسته بر فردا مکن
عاشقان را امتحان ره می برند
پس گلایه ای " رجالی"، وا مکن
سراینده
دکتر علی رجالی
۱۴۰۳/۱۲/۹
باسمه تعالی
نصیحت(۵)
اگر نداری دست یاری، درد را افشا مکن
زخمِ بیمرهم نماند، بر نمک حاشا مکن
زندگی گر پیچ و خم دارد بسی
صبر را از سینهی خود وا مکن
راز مردم چون گلی در سایه است
دست خود بر برگ آن بیجا مکن
زندگی چون موج دریا بگذرد
دل بر این طوفان بیپروا مکن
راه حق را گر ندانی، ره مزن
در طریق باطلان مأوا مکن
گر شدی آوارهی این خاک و دیر
دل در این خواب گران، شیدا مکن
گنج دنیا را گرفتی؟ دل مبند
عاقبت آن جز غباری جا مکن
گر جهان را بر کف خود داشتی
دست در امواج غفلتها مکن
گر ز کس نامهربانی دیدهای
رشتهی الفت ز هم، یکجا مکن
هر که را دنیا ز حق غافل کند
مهر تقوا را در او پیدا مکن
چون که هر چیزی فنا گردد چو مرگ
غصه را با اشک خود همپا مکن
گر نمودی بر کسی احسان پاک
چون نسیم آید ز تو، افشا مکن
مهربانی گر به دل مأوا گرفت
قدر آن را کم شمر، حاشا مکن
گر بدی دیدی، ز خوبی کم مگو
جان خود را غرق در سودا مکن
هر که را حق داده آرامش ز فضل
خواب او را با غمت رسوا مکن
گر کسی بر جان تو خاری نشاند
زخم آن را در دلت فردا مکن
چشم پاکان در همه زیبایی است
نقص مردم بی سبب افشا مکن
گر شدی در راه سخت و بینشاط
دل به طوفانهای بیمهبا مکن
گر که سختی شعله زد بر جان تو
دیدگان را غرق در دریا مکن
هر که صبر و حلم را پیمانه کرد
گوهرت را بی جهت، یغما مکن
گر خدا را در دل خود جا دهی
دل به غیر از مهر او، شیدا مکن
دوستی گر بیریا و پاک بود
دل بر آن آلودهی دنیا مکن
گر نداری عهد و پیمان در مصاف
دل به هر بیگانه ای، تنها مکن
گر کسی از یار خود در ماتم است
زخم او را با سخن رسوا مکن
رنج دنیا را رجالی، کم شمار
چشم خود بر حسرت فردا مکن
سراینده
دکتر علی رجالی
۱۴۰۳/۱۲/۱۰
باسمه تعالی
نصیحت(۷)
راه حق را بی دلیل و بی نشان
با گمان و با هوس، پیدا مکن
گر نداری دانش و فضل و کمال
خود مبادا بیسبب، انشا مکن
آبروی مرد را چون جان شمر
پاس دار و بیجهت افشا مکن
هر که را دیدی تهیدست و نزار
مهر او را هیچ کمتر جا مکن
نور حق در سینهی پاکان بتافت
خانه ی تاریک را مأوا مکن
چون به باطل دم زند هر ناکسی
پیش اهل دل، به او پروا مکن
هر که از حق گشت دور و بیقرار
با خرد در راه حق، دعوا مکن
عمر کوتاه است و دنیا بیوفا
دل بر این دنیای بی عقبا مکن
هر که را بخشندگی آیین اوست
از کرامت، مهر او، پیدا مکن
بر دهان بد سخن، مهر سکوت
حرف حق را غرق در املا مکن
زخمدل را با محبت مرهم است
مهر را از سینه ات منها مکن
هر که را دیدی گرفتار غم است
دست او گیر و ز غم رسوا مکن
سایهی لطف خدا بر ما بُوَد
این عطا را با گنه حاشا مکن
علم را با جان خود پیوند زن
زندگی را صحنهی دعوا مکن
گر نداری در دلت نور خرد
راه خود را بسته بر بینا مکن
دانش و بینش چراغ راه توست
راه را تاریک با بلوا مکن
هر که را دیدی که اهل حکمت است
طعنه بر اندیشه اش بیجا مکن
دانش ار باشد، سرافرازت کند
عمر خود را صرف سوداها مکن
علم اگر نورت شود، راهت دهد
عقل را تسلیم هر اغوا مکن
آنکه نادان است، در ظلمت بود
پس دلت را محو در رویا مکن
سرمایه ی جان است صبوری، قطعا
صبر را با بازیچه ی افوا مکن
گر که خواهی در بلا محکم شوی
ره به گرداب بلا پیدا مکن
هر که را دیدی که در رنج است و غم
طعنه بر احوال او بی جا مکن
زندگی بیصبر، زندانی بلاست
پس تو خود را در بلا پیدا مکن
گر که خواهی در خطر محکم شوی
خویش را تسلیم هر غوغا مکن
آنکه را دردی نباشد، ناتمام
پس دلت را غرق در رؤیا مکن
صبر را باید " رجالی" دل سپرد
حرف بیمبنا ز آن بر پا مکن
سراینده
دکتر علی رجالی
۱۴۰۳/۱۲/۱۲
باسمه تعالی
نصیحت(۹)
دل به نیرنگ و ریا شیدا مکن
جان خود را بسته با آنها مکن
گر ز نور حق شود دل منجلی
دل اسیر جلوه ی دنیا مکن
دل چو آیینهست، جام کبریاست
چون شود، آیینهام رسوا مکن
گر به دل نوری ز حق را دیده ای
دل به جهل و غفلت و سودا مکن
عقل را چون گوهری تابنده دان
نور آن را تیره و بیجا مکن
گر نداری دانش اسرار دل
در سخنپردازیات غوغا مکن
دل چو آیینهست، پاکش کن ز غم
از جفای ناکسان، پروا مکن
هر کجا آگه شدی، حیران مرو
علم را محبوس در غمها مکن
گر خدا داده تو را عقل و خرد
نور را در ظلمت شبها مکن
گر که حکمت شد نصیب جان تو
آنچه فهمیدی، فقط معنا مکن
راستی در جان خود احیا شود
حرف از تزویر در دنیا مکن
گر شدی همدم به آیینه صفت
نقش خود را زشت یا زیبا مکن
هر که را دیدی که دل داده فریب
نقش او را خالی از تقوا مکن
صدق گر سرمایهی جانت شود
عهد خود را صرف هر اغوا مکن
دشمن صدق است ناپاکی ز دل
دل به نیرنگ و ریا شیدا مکن
هر کجا دیدی دروغی پا گرفت
مهر بر لب زن، ولی افشا مکن
زندگی بی صدق، تاریکی بود
نور را خاموش ای بینا مکن
گر که در جانت نشسته کبریا
عمر خود را وقفِ استغنا مکن
هر که را دیدی ز خود مغرور شد
با چنین مشی، سخن بیجا مکن
گر که نیکی را بدیدی در عمل
لطف را در چهرهاش نجوا مکن
اوج هر پرواز در افتادگیست
نام خود را با دغل، اعلا مکن
گر بزرگی در وجودت شد پدید
دل به هر بیدانشی شیدا مکن
آب دریا بر بزرگی شد گواه
خویش را بر قلهی بالا مکن
هر که را دیدی به ظاهر در مقام
خویش را در جای او پیدا مکن
صبر را گر زینت دل ساختی
رنج را تسلیمِ هر غوغا مکن
گر که طوفان در دل و جانت پدید
ناخدای کشتیات را وا مکن
هر که باشد خسته از رنج و بلا
درد او را سختتر، افزا مکن
گر بود کوهی بلا درپیش رو
صبر را در سینهات حاشا مکن
هر که را صبر است اندر زندگی
راه او را خالی از معنا مکن
زندگی در صبر، معنا میشود
لحظهها را غرق در دعوا مکن
گر که صبرت در ره حق شد عیان
پای دل را بسته در دنیا مکن
هر که را دیدی " رجالی" دل فریب
بر سر خلقش چنین رسوا مکن
سراینده
دکتر علی رجالی
۱۴۰۳/۱۲/۱۳
باسمه تعالی
نصیحت(۱۰)
قلب خود را خانهٔ دنیا مکن
دل به هر سودا و هر رویا مکن
راز دل را در دل امواج عشق
همچو مروارید، در ژرفا مکن
عمر خود را در ره یزدان گذر
دل به هر کار عبث شیدا مکن
هر که را دیدی صداقت پیشه کرد
طعنه بر گفتار او هرجا مکن
زندگی بیصدق، تاریک و تباه
دل به هر آشوب و هر بلوا مکن
گر تو خواهی رستگاری، ای عزیز
راه حق گیر و ز باطل جا مکن
راستی را پیشه کن در زندگی
عزّتت بخشد، دگر حاشا مکن
راستی را در دلت پرنور ساز
عمر خود در کذب و در یغما مکن
مِهر بیلطف و صفا بی معنی است
دل تهی از نور آن، افشا مکن
گر که خواهی در محبت غوطهور
عمر خود را صرف بر دعوا مکن
هر که در راه محبت گام زد
طعنه بر رفتار او رسوا مکن
زندگی بی عشق، چون زندان غم
دل به هر بیگانه در دنیا مکن
گر توانی راه تقوا را گزین
بر ره باطل دلِ خود وا مکن
هر که را مهر و محبت در بر است
نور حق در سینه اش، ماوا مکن
عشق را در جان و دل احیا نما
راه را بر نور حق ، اخفا مکن
گر که خواهی سر بلندی و فراز
دل تهی از نور حق، آرا مکن
گر که خواهی در شکیبایی مقام
حرف خود را صرف هر پروا مکن
زندگی بینور ایمان تیره است
پس تو خود را غرق این دنیا مکن
گر که خواهی در طریق حق مقام
دل تهی از صبر و از معنا مکن
حق دهد آرامش و عزت به ما
زان سبب در راه حق پروا مکن
صبر را در سینهی خود جای ده
عمر را در حسرت و اغوا مکن
بندگی کن در رهِ یزدان پاک
سر به خاک آر و دلت را وا مکن
دل به غیر از او نبند و جز به عشق
راه غیر از راه حق پیما مکن
گر بهدنبال مقامی، عز و جاه
راه شیطان را در این دنیا مکن
هر که را دیدی که دارد افتخار
طعنه بر گفتار و بر انشا مکن
زندگی بینورِ حق و مهر و عشق
سخت باشد، بر سرش دعوا مکن
گر که خواهی در جوار حق مقام
دل سیه از کینه ی بی جا مکن
گر که خواهی جای والا نزد حق
دل تهی از مهر و از تقوا مکن
دان تواضع نورِ جان آدمی است
عمر خود را صرف در غوغا مکن
هر که را دیدی " رجالی" پر نشاط
طعنه بر رفتار او هرجا مکن
سراینده
دکتر علی رجالی
۱۴۰۳/۱۲/۱۳
باسمه تعالی
نصیحت(۱۱)
دست بر دامان بی تقوا مکن
خصم را منجی بر این دنیا مکن
مهربانی را نما آیینهوار
دیده را در تیرگی شیدا مکن
گر که نوری در دلت تابنده شد
آن چراغ از باد بد فهما مکن
هر که را دیدی که سرخوش، بیقرار
زخمِ پنهانِ دلش پیدا مکن
گر کسی بر تو محبتها نمود
حُسنِ او را تیره با اِملا مکن
عشق بیمهر و وفا قدری نداشت
دل به این دنیای غم افزا مکن
دوستی با اهل دانش کن گزین
هر که را دیدی، ز تقوا وا مکن
دوستی با اهل دانش کن گزین
هر که را دیدی، ز تقوا وا مکن
..
زندگی جز مهر و عشق و بندگی
لحظه ای از عشق خود، حاشا مکن
نور امیدت، چراغ راه توست
در مسیر نور، دل را وا مکن
گر که تاریکی به قلبت سایه کرد
نور را خاموش از عقبی مکن
هر که را دیدی ز غم آسوده است
چشم خود را غرق در رویا مکن
گر که در دل غصهای داری به جا
درد را در سینهات ماوا مکن
زندگی با نور امیدی خوش است
شمع را از نور خود بی جا مکن
صبح امید است، پایانِ شب است
روز را در حسرت شبها مکن
گر چه نور حق تعالی شد عیان
دل به هر فرصت در این دنیا مکن
راستی چون جوهر جانت شود
حرف باطل در دلت پیدا مکن
گر تو دادی قول، محفوظش بدار
عهد را هر لحظهای حاشا مکن
صدق را سرمایهی جانت نما
دست بر دامان هر فتوا مکن
دشمنِ صدق و صفا، نا مردمی
در دل خود جای آن را وا مکن
هر که با صدق و صفا همراه شد
جان او را خالی از تقوا مکن
زندگی در راستی معنا شود
حرف بی مبنا ز خود بر پا مکن
گر سکوتت چون صدف دری گران
حرف بیمعنا در آن انشا مکن
گر ندانی حرف را در جای خود
خامشی را بیسبب آرا مکن
هر که را دیدی سخن سنجیده گفت
پاسخش را طعنه و پروا مکن
در حضور اهل معنا، معرفت
حرف ناسنجیده و بی جا مکن
قبل هر اندیشه ای تدبیر کن
حرف بیپایه در این دریا مکن
ساکت و آرام، گر باشی، ز فهم
جای خود را صرف بر غوغا مکن
زندگی در فهم و خاموشی نکوست
حرف بیهوده ز خود گویا مکن
هر که را دیدی" رجالی" در غم است
راز او را بر سرِ صحرا مکن
سراینده
دکتر علی رجالی
۱۴۰۳/۱۲/۱۴
باسمه تعالی
نصیحت(۱۳)
خویش را هرگز ز یکتا وا مکن
دل تهی از این هدایت ها مکن
عدل را از نفس خود آغاز کن
در قضاوت بی سبب اجرا مکن
گر نداری عدل و انصاف و یقین
حق کس را وقف بر غوغا مکن
هر که را دیدی که داد از عدل کرد
طعنه بر احوال او بی جا مکن
ظلم، راهی سوی تاریکی بُوَد
خویش را در ظلمت شب ها مکن
گر تو را باشد عدالت خط مشی
دل تهی از مهر و از تقوا مکن
داد را باید که با انصاف گفت
حرف ناحق در قضا، افرا مکن
عدل، نوری بر جهان هستی است
نور را خاموش در دلها مکن
عدل چون نور است در کون و مکان
نور دل را تار با غوغا مکن.
تا به ظلمت در نیفتی از فراق،
شور بیجا در دلت پیدا مکن.
هر که دل از بستگی آزاد کرد
غیر حق را در دلش ماوا مکن
مال دنیا را ز بهر دین مخواه
گنج دل را غیر حق پیدا مکن
هر که را دیدی که زاهد شد ز عشق
دل ز احوال درونش وا مکن
بهترین سرمایه در تقوا و صبر
دل تهی از گوهری یکتا مکن
آن که عالم را تهی از مهر کرد
عقل را بازیچهی دنیا مکن
گنجِ حکمت در دلِ آرام جو
خویش را تسلیمِ هر سودا مکن
عزت نفس و صفای دل نگاه
سفره ی دل را به هر کس وا مکن
سادگی در زیست راه اتقیاست
عشق را در دام هر سودا مکن
صبح امید از دل شب زاده شد
پس به تاریکی دلت را جا مکن
گر دلت از سختی ایام تنگ
صبر کن، دل را به غم شیدا مکن
هر که با امید در دل زنده است
طعنه بر رؤیای او بیجا مکن
زندگی با نور زیبا می شود
دل به هر اندیشه در افوا مکن
هر که باشد در رهِ عشق و حضور
دل به فردایِ خود و سودا مکن
هر که باشد در مسیر عشق و نور
چشم خود را وقف بر فردا مکن
هر که را امید باشد مستدام
خویش را بی نور یکتا وا مکن
زندگی با نور حق زیبا شود
دل تهی از نورِ بی همتا مکن
دل مبند بر موجهای اضطراب
کشتیات را غرق در غم ها مکن
گر که خواهان سکونی در دلت
دل تهی از عشق نا پیدا مکن
هر که را دیدی که آرام است و شاد
طعنه بر حال دل شیدا مکن
زندگی بینور رویای دل است
پس تو خود را محو در رویا مکن
گر که خواهی صلح با عزت همی
راه خود را بسته بر غوغا مکن
هر که باشد در سکون و منزلت
خویش را از این کرامت وا مکن
زندگی با صبر و آرامش نکوست
دل تهی از صلح و از معنا مکن
هر که را باشد " رجالی" محو یار
بی سبب مدهوش و در رویا مکن
سراینده
دکتر علی رجالی
۱۴۰۳/۱۲/۱۶
باسمه تعالی
قصیده نصیحت(۱۴)
راز خود را در دل و افشا مکن
معرفت را طالب و غوغا مکن
آن که بخشد از دل و جان مال خود
خویش را با بذل خود، بالا مکن
چون نسیمی کن محبت بیصدا
نام خود بر لب چو دریا وا مکن
گر که خواهی در محبت روح بخش
مهر را بر جان و دل حاشا مکن
هر که را باشد گذشت و بندگی
طعنه بر اعمال او هر جا مکن
هر که را باشد دلی پاک و زلال
بی سبب بر کار او، شکوا مکن
هر که را باشد دلی پاک و زلال
بی سبب بر کار او، شکوا مکن
نور ایثار است روشن بخش ما
پس تو خود را غرق در ظلما مکن
هر که خواهد راه بی پایان ز خیر
بی سبب بر این و آن اعطا مکن
آن که مشیاش بخشش و بخشندگیست
حق چو افزون کرد، بی معنا مکن
بخشش است سر لوح ما در زندگی
عمر را با بخل ، تا فردا مکن
با شجاعت زندگی را طی نما
عمر را در وهم و در رویا مکن
گر که خواهان شجاعت، سروری
دل تهی از حکمت و تقوا مکن
هر که را دیدی که دریا دل بود
طعنه بر کردار او بی جا مکن
زندگی بینور بی معنا بود
خویش را در ظلمت دل وا مکن
گر طلب کردی خدا را با یقین
دل به هر غوغای بیمعنا مکن
راه حق باشد صراط مستقیم
دل به هر سودای بی مبنا مکن
هر که را عقل و خرد آن رهنماست
پس ورا غرق دل و رویا مکن
هر که را نورِ خرد تابنده است
هر سخن را بی سبب معنا مکن
آرزو گر باشدت فهم امور
راه خود را صرف هر دعوا مکن
گر که خواهی در مسیر حق روی
عقل را بازیچه ی سودا مکن
هر که باشد حاکم نفس و هوا
طعنه بر گفتار او هر جا مکن
حرف را سنجیده گو و با دلیل
بی سبب تفسیر بی معنا مکن
زندگی با عقل و دانش دلنشین
خویش را در بند هر سودا مکن
عقل چون گوهر بود، پیغمبر است
عمر خود را صرف هر بیجا مکن
حرف خود را بر صداقت استوار
راز خود بر هر کسی افشا مکن
گر به دنبال حقیقت در نظام
دل تهی از پاکی و تقوا مکن
هر که را صادق ببینی در عمل
طعنهبر جان و دل دانا مکن
زندگی بی صدق تاریک و تباه
پس در این ظلمت دلت شیدا مکن
گر به دنبال خدائی و رسول
پاکی جان پیشه و بلوا مکن
در ره حق گام نه با صدق دل
فتنه و آشوب در دنیا مکن
راه حق را با بصیرت طی نما
دشمنی با عاشقان یکتا مکن
خویش را در محضر حق بین مدام
کار ناجور و خطا هر جا مکن
در ره دین، جان فدا کن با یقین
دل به دنیای پر از سودا مکن
سینهات را آینه کن از بهر نور
نفس خود را تابع غمها مکن
هر که داده دل به عشق کبریا
عمر خود را او تلف، بی جا مکن
در دل طوفان، "رجالی" دل سپار
راه خود در وادی غوغا مکن
باسمه تعالی
نصیحت(۱۵)
عشق
عشق را بیمعرفت معنا مکن
دل بدون نور حق پیدا مکن
خود پرستی در محبت مانع است
دل تهی از مهر را زیبا مکن
هر که را دیدی دلش با حق بهجاست
غصهای از طعنهی دنیا مکن
زندگی بیعشق، سست و بیثمر
پس دلت را بسته بر سودا مکن
گر بخواهی مهر و نور سرمدی
دل تهی از عشق بی همتا مکن
عشق، نعمت بود از حق در کمال
هر که دارد عشق، دل تنها مکن
عشق را در جان و دل پیدا نما
خویش را وابسته بر دنیا مکن
چون گلِ خوشبوی در باغِ وصال
دل به خار و خس به هر صحرا مکن
دل ز زنجیر هوس آزاد کن
روح را محبوس در سودا مکن
برگِ سبزِ عشق را بنشان به دل
دل چو دریا کن، ولی رسوا مکن
گر به نور حق دلت روشن شود
چشم را سرگشتهی بینا مکن
حب دنیا را ز دل بیرون نما
خویش را در بند هر یغما مکن
سینه را آرا به نور معرفت
دل به دام رنگ و بو پیدا مکن
راه حق را طی نما با عشق او
عمر خود را صرف هر بیجا مکن
چو مسافر باش، در دنیای پست
خانهای از جور، در دل جا مکن
گر خدا را طالبی در هر نفس
جز به درگاهش دلِ شیدا مکن
جانِ خود را وقفِ یارِ حق نما
عمرِ خود بر پای هر کس پا مکن
چون گُلِ نرگس بمان در بندِ عشق
نفس خود آلودهی دنیا مکن
در حریم کبریا نور است و عشق
خویش را محبوس در سفلا مکن
گر ز جامِ وصل نوشیدی شراب
عشق را مشغولِ هر مینا مکن
گر رسیدی بر مراتب در وصال
دلسپاری بر هوای ما مکن
دل چو دریا کن ز بحرِ بیکران
رودِ جان را بسته بر دریا مکن
گر وصالِ یار خواهی دم به دم
دل به غیر از کوی او مأوا مکن
چون به باغ عشق بنشستی دمی
دل به گلهای جهان پیدا مکن
چشم دل بگشا به روی یار و دوست
دل اسیرِ عشق این دنیا مکن
سوزِ دل گر در دلت بنشاند حق
سینه را خاموش بر سودا مکن
گر به شمعِ عشق حق پروانهای
دل " رجالی" سر مه ی بینا مکن
سراینده
دکتر علی رجالی
۱۴۰۳/۱۲/۱۸
سراینده
دکتر علی رجالی
۱۴۰۳/۱۲/۱۷
باسمه تعالی
قصیده قناعت
نصیحت(۱۶)
دل به دنیای پر از غوغا مکن
خویش را وابسته بر دنیا مکن
در قناعت عزت و آرامش است
پس ز غوغای جهان پروا مکن
هر که را جامه ز عشقی چاک شد
دل به سودای دگر شیدا مکن
با قناعت کردن و ترک طمع
دل بر این دنیای نا پیدا مکن
با قناعت دل رها کن هرچه بیش
خویش را وابستهی سودا مکن
صرفه جویی و قناعت پیشه کن
خویش را دلبسته و رسوا مکن
می فریبد جان و دل را هر زمان
دل به دنیای پر از یغما مکن
هر چه دارای در دل و افکار خویش
بی سبب بر هر کسی افشا مکن
هر که را دیدی قناعت پیشه کرد
طعنه بر رفتار او بی جا مکن
با قناعت زندگی شیرین شود
پس تو خود را غرق در دنیا مکن
با قناعت شادی دل مستدام
عمر خود را در غم فردا مکن
نیک و بد تقدیر باشد سوی دوست
دل پریشان غیر بی همتا مکن
...
پیروی از عقل کار اولیاست
راه خود را همره اشقا مکن
...
گر بخواهی سربلندی در مرام
کن صبوری در غم و شکوا مکن
گر که خواهی سرفراز ی در امور
بی سبب هر کار را اجرا مکن
گر بخواهی در شکیبایی ثبات
حرف خود را بسته بر پروا مکن
صبر را در جان و دل افزون نما
عمر را در ناله و غوغا مکن
گر به دنبال خدایی، مهد عشق
دل تهی از صبر و از معنا مکن
هر که را دیدی صبور و دلگشا
در نگاهش جز صفا پیدا مکن
زندگی بی صبر، تاریک و غمین
خویش را غرق غم و دعوا مکن
هر که اهل دانش و فضل و کمال
بی سبب سرگشته در رویا مکن
عقل باشد منبع نور و بود آن رهگشا
عمر خود را صرف هر سودا مکن
زندگی بینور حکمت تیرگی است
پس به هر آشوب دل رسوا مکن
گر بخواهی معرفت در جان و دل
جان خود را غرق در رویا مکن
علم را با فکر و دانش کن قرار
عمر خود را صرف هر غوغا مکن
با صبوری زندگی کن ای عزیز
دل به این دنیای بی فردا مکن
زندگی بی صبر، در رنج و بلاست
خویش را بسته به این دنیا مکن
گر که خواهی عاقبت باشی بهکام
بیسبب دل را پریشان جا مکن
گر که خواهی عاقبت باشی بهکام
عمر خود را صرف هر سودا مکن
گر بخواهی کامیابی در عمل
جز به نام حق، زبانی وا مکن
هر که را دیدی " رجالی" اهل فکر
طعنه بر اندیشهاش بی جا مکن
سراینده
دکتر علی رجالی
۱۴۰۳/۱۲/۱۹
باسمه تعالی
قصیده نصیحت(۱۷)
بخشش
فقر خود را پیش کس افشا مکن
دل به غیر از حضرت یکتا مکن
بخشش و نیکی ز مردان خداست
لطف خود بر این و آن، افشا مکن
دیدهی دل سوی رحمان باز کن
خویش را مشغول این دنیا مکن
رنجش از خلق خدا در دل مدار
شکوه از تقدیر و از مولا مکن
هر چه آید بهر تو از لطف اوست
شکر نعمت کن، گله بیجا مکن
در مسیر عشق، جز یزدان نبین
در امور دنیوی، غوغا مکن
خدمت مردم نما با شوق و ذوق
با خلوص و بی ریا، اغوا مکن
عفو را چون زینتی بر دل گزین
کینه را در جان و دل مأوا مکن
گر کسی بر تو جفا کرد بی غرض
زخم را در خاطر خود جا مکن
هر که را دیدی خطایی کرده است
سختگیری در خطا، امضا مکن
زندگی در عفو زیبا میشود
قلب خود را کلبه ی غم ها مکن
نیک باش و نیک بین و دلنواز
لطف را تعویق بر فردا مکن
دست خود بر مهربانی ها گشا
مهر خود را دیده بر بینا مکن
در گذشت است لذتی بر جان و دل
پس پشیمانی در آن معنا مکن
هر که را دیدی که دل آرام شد
یاد حق را در دلش، حاشا مکن
چون که رحمت شامل حالت شده
بی سبب تاخیر بر فردا مکن
زندگی جز لطف حق بی معنی است
دل به غیر از او ز خود احیا مکن
راز هستی را ز یزدان کن طلب
عمر خود را بسته بر رویا مکن
چون که تسلیم قضا از حکمت است
رنج را در خاطرت مأوا مکن
گر که تقدیری رسد در زندگی
شکوه از آن در بر دنیا مکن
اعتماد خویش بر یزدان نکوست
دل به غیر از لطف او شیدا مکن
زندگی سرشار از عشق و صفاست
بی سبب آن تیره در افوا مکن
حرص دنیا بی ثمر باشد، فناست
عمر خود را در پی دنیا مکن
عزت از درگاه حق حاصل شود
در طلب، غیر از خدا، تقوا مکن
صبر چون کردی، خدا یاری کند
شکوه بر حال و دلت رسوا مکن
روزگارِ تلخ را شیرین ببین
شادیات را بسته بر سودا مکن
با توکل بر خدا آرام باش
عمر خود را در غم و افوا مکن
هر که با صبر و رضا همراه شد
رنج را بر خاطرش معنا مکن
چون ز درگاه خدا روزی رسد
دل به غیر از لطف حق شیدا مکن
حاجتت را جز به درگاهش مگو
راز دل را پیش هر کس وا مکن
گر به درگاه خداوندی شدی
سجدهات جز درگه یکتا مکن
دیدهی دل را به نور حق فروز
خلوتت را جز به حق آرا مکن
سراینده
دکتر علی رجالی
باسمه تعالی
قصیده فنای الی الله
نصیحت(۱۸)
دل تهی از زهد و از تقوا مکن
عمر خود را صرف هر غوغا مکن
صبر را باید به دل معنا کنی
حرف بیمعنا به دل اِلقا مکن
گر نداری در دلت تاب و قرار
راه دل را بسته بر دنیا مکن
آنکه را دردی نباشد ناتمام
دل به دنیای پر از رؤیا مکن
هر که خواهد استواری در خطر
بی سبب خود غرق هر غوغا مکن
زندگی با صبر زیبا می شود
پس دلت را خسته از دنیا مکن
با صبوری زندگانی دلپذیر
صبر را با کاهلی معنا مکن
با شکیبایی جهان زیبا شود
صبر را در غفلتت پیدا مکن
هر که را دیدی صبور و استوار
طعنه بر احوال او بی جا مکن
هر که ایمان در دلش جاری نبود
نور حق در جان و دل پیدا مکن
دل به دست قادر مطلق سپار
رنج خود را بهر دنیا وا مکن
گر که خواهی در مسیر حق روی
جز به درگاه خدا شکوا مکن
زندگی بینور ایمان ظلمت است
عمر خود را صرف هر سودا مکن
گر بخواهی معدن سوزان عشق
جان رها کن زین قفس، نجوا مکن
گر به وادی فنا خواهی سفر
دل ز دنیا برکن و بلوا مکن
هرچه غیر از یار را ویران نما
خانهی دل را به عشقش جا مکن
جان بده در راه معشوق ازل
خاک شو در کوی او، رعنا مکن
هر که از غیر از خدا خالی شود
شمع حق گردد، همی غوغا مکن
گر بسوزی در حریم عشق حق
ذرّهگردی در رهش، شیدا مکن
ترک دنیا کن، منیت ها برون
بی سبب با این و آن دعوا مکن
گر بسوزی در هوای عشق یار
جان سپاری از برش، رسوا مکن
دل ز غیر حق تهی کن ای عزیز
تا شوی محو خدا، افشا مکن
هرکه بر آتش زند خود را ز عشق
همچو پروانه شود، حاشا مکن
هر که در عشقش فنا گردد به جان
پادشاهی بایدش، اغوا مکن
تا نگردی قطرهای در بحر جان
کی رسی بر ساحلش، ماوا مکن
گر به جان خواهی وصال ایزدی
عقل و هوش و خویش را رسوا مکن
هر که بر آتش رود در راه دوست
جان به جانان می دهد، افشا مکن
ترک خواهش های نفسانی نما
دل رها کن از بلایا، ما مکن
هر که را دیدی " رجالی" دل قوی
طعنه بر ایمان و بر تقوا مکن
سراینده
دکتر علی رجالی
۱۴۰۳/۱۲/۲۰
باسمه تعالی
قصیده آوای دل
نصیحت(۱۹)
با محبت دل ببر ، افشا مکن
دل ز کینه خالی و دعوا مکن
با صبوری راه خود هموار کن
هرگز ای دل حسرت دنیا مکن
در هوای دوست، چون شمعی بسوز
دل پریشان از غم فردا مکن
هر که پروانه شود در راه دوست
سوختن بر خود روا، پروا مکن
هر چه داری از خدا دان، با امید
دل تهی از نور بی همتا مکن
راه را بر مهر دل هرگز مبند
طعنه بر کردار جان افزا مکن
گر که خواهی در امان باشی ز شر
چشم دل را دیده ی دنیا مکن
هر سخن سنجیده گو در زندگی
حرف بی مبنا، به لب گویا مکن
گر بخواهی نور یزدان در وجود
راستی را با دغل اغوا مکن
هر که را دیدی صفا دارد به دل
طعنه بر گفتار او بی جا مکن
نور دل افزون کند صدق کلام
پس تو خود را بی سبب رسوا مکن
گر که خواهی در ره حق پا نهی
گنج دل در چاه غفلت جا مکن
نفس را از بند دنیا وا رهان
عقل را بازیچهی اعدا مکن
دل برون کن از جفا بر اهل بیت
جز به حق بر دیدهها بینا مکن
حرف حق از اهل دل بشنو عزیز
گوش دل بر حرف بیپروا مکن
راستی سرمایهی ایمان ماست
عمر خود را بی سبب یغما مکن
دل مبند بر موج دریا اضطراب
کشتیات را غرق در دریا مکن
ان که بخشد مردمان از روی عشق
خویش را از این عطا شیدا مکن
زندگی با صبر و آرامش نکوست
دل تهی از حکمت و معنا مکن
حق که دل را با سکون آرام کرد
خویش را از این کرامت وا مکن
گر به دنبال سکونی در دلت
راه تقوا پیشه کن، غوغا مکن
زندگی با نور و عشق و بندگی
به چه زیبا می شود، غوغا مکن
نور معنا می دهد بر جان ما
عمر خود را صرف هر سودا مکن
بخسش است سر لوحه ی بالندگی
خویش را در بخل و در غوغا مکن
آنکه احسان می کند با دست خویش
لطف حق را بر دل و افشا مکن
هر که را باشد کمک در راه خیر
اجر حق باشد همی، بلوا مکن
هر که را ایثار باشد در مرام
طعنه بر اعمال او بی جا مکن
هر که را دیدی فداکار و شفیق
عشق حق دارد به دل، شیدا مکن
هر که را دیدی " رجالی" عاشق است
طعنه بر احوال جان افزا مکن
سراینده
۱۴۰۳/۱۲/۲۱
باسمه تعالی
قصیده حضرت مهدی(عج)
این جمعه به سر آمد و سالار نیامد
یک عمر به گذر کرد و دلدار نیامد
روز و مه و سال آمد و محبوب ندیدیم
جانم به ستوه آمد و رخسار نیامد
خون شد دل من ، سرور و جانسوز ندیدیم
سخت است غم دوری و دلدار نیامد
دل میتپد از هجرِ رخ آن گل انوار
صد حیف که آن مظهر دادار نیامد
افسوس که آن شیر و علمدار ندیدیم
صد حیف که آن یوسف اطهار نیامد
از طعنه ی بدخواه دلم کاسه ی خون شد
ای وای که آن منجی دادار نیامد
گل ها همه روئید ، ولی یار ندیدیم
بر دشت و چمن آن گل بی خار نیامد
دل می تپد از عشق تو و عشق دل افروز
در بین گلان، بلبل گل زار نیامد
زد شعله به جان ، دلبر و شهیار ندیدیم
هر چند طبیب دل بیمار نیامد
ترسم که نبینم رخ دلدار و دل افروز
منجی جهان ، مخزن اسرار نیامد
اشکم چه روان بود ولی یار ندیدیم
عشقش چو منی کشت و جهاندار نیامد
از دوری لیلی نتوان گفت ولیکن
کان یاور این جمع گرفتار نیامد
افسوس که آن ماه شب تار ندیدیم
صد حیف که آن لحظه ی انظار نیامد
از دوری دلدار خزان شد دل و جانم
چون همدم و دلدار به دیدار نیامد
شب تا به سحر گریه و سالار ندیدیم
از دیده روان بود ، جهاندار نیامد
عمریست که بی تاب قیام شه جانیم
افسوس کان منجی و سردار نیامد
آرام دل و مونس و ستار ندیدیم
یک عمر نظر کردم و یک بار نیامد
عمری به سر کوی نشستم ز بر دوست
آن گوهر یک دانه ی اطهار نیامد
این شعر به سر آمد و دلدار ندیدم
اعمال بود مانع و هر بار نیامد
او حاضر و ما غایب و دیدار چه مشکل
اصلاح نما خویش ، به گفتار نیامد
سراینده
دکتر علی رجالی
۱۴۰۳/۱۲/۲۳
آن یار که پنهان شد و از دیده نهان گشت
بر جانِ جهان، مایهی امید و امان گشت
خورشیدِ ولایت که ز ما روی نهان کرد
بر چرخِ وجود از کرمش نورفشان گشت
هر لحظه دلِ عاشقِ ما در تب و تاب است
تا پرده ز رخ برکشد و جلوه عیان گشت
در ظلمتِ دوران، همهجا روشنی از اوست
آن قبله که آرامشِ دل در نگران گشت
چون چشمهی امید ز هر سو به جهان ریخت
دل را سببِ روشنیِ جاوید از آن گشت
یک روز برآید ز افق، مَهْرِ هدایت
بر لوحِ زمین، آینهی عدل و زمان گشت
آید که ز دل، گردِ ستم پاک نماید
آید که جهان، خرم و آزاد ز جان گشت
ای منتظَر ما! رخ بنما از پس پرده
تا غصه رود، موسم شادی به میان گشت
تا چند بمانیم در این هجرِ غمآلود؟
دل خسته شد و دیدهی ما غرقِ فغان گشت
ای صاحب عصر و دلِ خونشدهی ما
برگرد که هنگامِ ظهورِ تو عیان گشت
ما عاشقِ دیدار توایم، ای گلِ زهرا!
بی مهر رُخت، حالِ دل از غم نگران گشت
هر جمعه دلم سوی دعایت بفرستد
ای وعدهی حق، یادِ تو آرامِ جهان گشت
ای دولتِ پنهان شده در پردهی غیبت
دور از نظر اما به دلِ ما به نهان گشت
بر ما نظری کن که ز هجران تو خونیم
دردی است که جز وصلِ تو درمان و دوا نگشت
آوای تو پیچیده در افلاک و زمینها
هر ذرّه به نامِ تو، چو مهرِ درخشان گشت
ای وارثِ قرآن و امینِ حرمِ حق
آیینهی توحید، امامی که عیان گشت
ای عدلِ مجسم، قدَر و نورِ شریعت
بُرهانِ خداوند که بر خلق نشان گشت
کی میرسی ای دلبرِ دلها که ز هجران
جانها همه غمگین و دل از درد، فغان گشت
ما را برسان بر درِ دولتسرِ وصلت
کز عشق تو این سینه پر از شور و جهان گشت
ای وارثِ زهرا و امینِ حرَمِ عشق
در هجر تو عالم همه غمگین و تباه گشت
آیینهی حُسن ازلی، مظهرِ توحید
آن کو که ز حق، نورِ هدایت به جهان گشت
برخیز و بتاب از افقِ عدل و عدالت
چون مَهْرِ سحر، بر همه جا نوررسان گشت
ای یوسفِ پنهانشده در چاهِ غیابت
بر ما نگر، این دیده پر از اشکِ روان گشت
تا چند جدایی ز رُخِ ماهِ جمالت؟
دل سوخته از داغ، اسیرِ نگران گشت
ای وارثِ خاتم، تو بهاری ز پسِ دی
برگرد که دنیا همه در بند و گران گشت
آید که به گیتی رسد آرامشِ جاوید
چون سایهی لطفِ تو، به عالم ز کران گشت
بگشای جمالت که جهان منتظرِ توست
زان جلوهی حق، فتنه ز دنیا به زوال گشت
یک لحظه بیای و رخ از پرده نمایان
کز هجرِ تو این سینهی ما غرقِ فغان گشت
هر جمعه امید است که آیی و ببینی
این قومِ گرفتار، دل از درد نهان گشت
ما عاشقِ دیدارِ توایم، ای گلِ زهرا!
برگرد که هنگامِ وصالِ تو زمان گشت
ای کوهِ پناهِ عالمِ آشوب و درد
یادِ تو شد مایهی آرامش و امان گشت
چشم امید ما به درِ خانهی توست
دلبر! که به لطفِ تو این امت جوان گشت
هر شب به امید تو، دل از خواب نخواهد
چون شب به امید سحر، نیکو نشان گشت
بر ما بگذر ای سوارِ زمانه! بگویم
که وقتِ ظهور است و دنیا کهنهجان گشت
امید دلها بر توست، ای گلِ جاودانه
در دلِ ما انتظارِ تو بیپایان گشت
هر قطرهی اشک از دلِ ما، هفت دریا شد
هر موجِ این دریا به کوی تو روان گشت
یارانِ وفادار تو در گمنامی زیستند
در سینهی ما همیشه یادشان جاودان گشت
از دردِ غیبت، دل همهی اهل زمین
به یادِ تو ناله زد، گویی که زمان گشت
آری، که همه در دل به انتظار تو بودند
لحظهای که باز آری و این خوابِ جهان گشت
تا کی دلهای شکسته به آرزوی وصال؟
در انتظار چهرهی تو در دلِ هر جان گشت
ای نورِ حقیقت، ای یوسفِ پنهان
آیینِ حیات، تویی که از عشق جان گشت
از عرش خداوند تا خاکِ زمین همه
با ذکرِ محبتِ تو دلها به تکان گشت
در چهرهی خورشید، تو دیدهی دلها
آید که به حق، روزی این ظلمت هوان گشت
ما را به خود بیاور، به جهان روشنی ده
کز دستِ غیبت، دلها همه ماتمزبان گشت
ظهورِ تو یعنی که همهی بشر در صلح
زیر سایهی عدلِ تو، بر دستِ ایمان گشت
باسمه تعالی
قصیده دریا(۱)
ای موجِ خروشانِ جهانی، دریا
آغوشِ گشوده در میانی ، دریا
راز تو نهفته در دلِ موج و خروش
آیینهی اشکِ آسمانی، دریا
هر قطرهی تو حکایتی بیپایان
سرشار ز طوفان و فغانی، دریا
در سینهی خود هزار سودا داری
خاموش ولی پر از بیانی، دریا
آغشته به شورِ رفتنِ بیبرگشت
سرمست ز فریادِ نهانی، دریا
گاهی به نسیم، نرم و آرامی تو
گه چون غمِ دل به بیامانی، دریا
ای مهدِ غرور و خانهی طوفانها
پنهان ز نگاهِ مردمانی، دریا
هر موجِ تو قصهای ز دردی کهنه
هر ساحلِ تو دلِ شبانی، دریا
چون آینه، راز دل نهان میداری
یکباره شوی پریشجانی، دریا
دل داده به ماه، مستِ هر رؤیائی
در دامنِ شب، پر فغانی، دریا
در سینهی خود هزار طوفان داری
خاموش، ولی پر از فغانی، دریا
ای آبیِ بیکرانِ پر رمز و رموز
پنهان ز نگاهِ رهروانی، دریا
وقتی که شکستی به دلِ طوفانها
گمگشته میانِ بینشانی، دریا
دلبستهی باد و موج و هم طوفانی
بر سینهی خود پر از جهانی، دریا
ای محرمِ راز دل شکسته بر ما
همصحبتِ آهِ بیکسانی، دریا
موجت به دلِ صخره زند بیپروا
آمیزهی بیم و هم گمانی، دریا
در عمقِ سکوت، ناله هائی داری
همدردِ دلِ شکستگانی، دریا
چون آینه راز دل همی میخوانی
پنهان شده از نگاهِ جانی، دریا
گاهی به غروب رنگِ غم ها داری
گاهی به سحر، در فشانی، دریا
در چشم جهان، جا نمیگیری تو
بگذشته ز حدِ دیدگانی، دریا
ای غرقِ سکوتِ شب، نگاهت جان سوز
خاموش ولی پر از فغانی، دریا
افسردهدلان به عشق تو می آیند
آرامش ما به هر زمانی، دریا
این سینهی پُرغصهی تو میداند
رازِ دلِ بیقرار جانی، دریا
ای پهنهی بیکرانِ پر از راز
آرام ولی پر از فغانی، دریا
یک موج تو قصهی غم و اندوه است
اشکی شده بر دلِ جهانی، دریا
در سایهی تو غریوِ دریا دلهاست
همرازِ دلِ شکستگانی، دریا
گاهی ز خروش، کوه را لرزانی
گه نغمهگری به بیکرانی، دریا
هر قطرهی تو حدیثِ دلداری ما
تسکینِ غمِ بینشانی، دریا
لب بستهای و دلت سخنها دارد
پنهان شده در دلت جهانی، دریا
بیتاب "رجالی" ز وصال است همی
در دل، به هوای وصل جانی، دریا
سراینده
دکتر علی رجالی
۱۴۰۳/۱۲/۲۶
باسمه تعالی
قصیده(۴۰۰)
دریا(۲)
آغوشِ تو رازِ بینشانی، دریا
غمخوارِ هزار داستانی، دریا
بر سنگ زنی و پر ز خون دل باشد
همدردِ هزار بیامانی، دریا
چون شانه به شانهی نسیم افتادی
رازت نرسد به مردمانی، دریا
افسانهی صخرهها به لب می داری
پیغامِ نهان به هر زبانی، دریا
بیتاب و روان به وسعتِ اندوهی
سرمست ز آهِ عاشقانی، دریا
ای همدمِ شب، صدای تو در دلهاست
از دردِ نهان، سخن پرانی، دریا
هر موجِ تو گریهای به رازِ دلهاست
آرام، ولی شکسته جانی، دریا
چون آینهای ز حال ما آگاهی
در دیدهی تو غمی نهانی، دریا
دلدادهی موج و غرقِ بیپروایی
آزاد ز هرچه زندگانی، دریا
گاهی به فغان، ز شوقِ دل میخوانی
گاهی ز سکوت، بیزبانی، دریا
پنهان شده در تو صد حکایتِ اسرار
در سینهی خود چه بیکرانی، دریا
هر لحظه تو را نسیمِ دل میخواند
در عالم خویش، جاودانی، دریا
موجت ز دلِ بیقرار است فزون
چون اشکِ روان ز دیدگانی، دریا
در آینهی نگاهِ تو پنهان است
رازِ دلِ هرچه زندگانی، دریا
هر قطرهی تو حدیثِ بی پایان است
در وسعتِ خود، چه مهربانی، دریا
در وسعتِ خود به عاشقان نزدیکی
پنهان شده از دلِ جهانی، دریا
ای رازِ نهفته در دلِ دریا ها
در پردهی موج، بینشانی، دریا
بر سنگ زنی ولی دلِت خونین است
همرازِ سکوتِ جاودانی، دریا
چون موج شدی ز خویش بیرون رفتی
رازت نرسد به مردمانی، دریا
شوری ز فغانِ کهکشان داری تو
نجوای غریبِ بادبانی، دریا
بیتاب و روان ز دوری معشوقی
سرمست ز آهِ عاشقانی، دریا
ای روشنیِ خیال و افکار سخیف
آغوشِ تو رازِ بینشانی، دریا
در ژرفیِ تو هزار غوغا خفته
آشوبگری به کهکشانی، دریا
بنشین و بگو حکایتِ بیپایان
از نالهی خاموشِ شبانی، دریا
ای نغمهی خاموشِ دلی ناهموار
آمیخته با دلِ زمانی، دریا
ای گم شده ی ترانه ها در خلوت
آوازهگری به بادبانی، دریا
در وسعت تو، هزار راز افتاده
غمخانهی روحِ ناتوانی، دریا
چون آینه ی خلایقی در دلها
آیینهی دل به عاشقانی، دریا
ای جلوهی جاودانهی بیپایان
خاموش ولی گهر بیانی، دریا
هر موجِ تو یک حکایتی از تقدیر
همراهِ نوای بیکرانی، دریا
گویندهی اسرار نهان در عالم
سرچشمهی اشکِ آسمانی، دریا
آغوشِ گشودهات " رجالی" را
مأوای دلِ بیکسانی، دریا
سراینده
دکتر علی رجالی
۱۴۰۳/۱۲/۲۷
باسمه تعال
قصیده(۴۰۱)
قرآن
ره آورد شب قدر است قرآن
کلام حق بود، بدر است قرآن
چراغی در دلِ شبهای تیره
به هر وادی رهآور، است قرآن
به بحرِ معرفت، گنجی نهفته
که بالاتر ز گوهر است قرآن
ز طوفانِ بلا، راه نجات است
امینِ سِرّ داور است قرآن
دلِ غافل ز نورش بیخبر ماند
ولی جان را مصوّر است قرآن
طریقِ انس با حق مینماید
کلیدِ بابِ باور است قرآن
چراغِ راهِ تقوا پیشگان را
به تاریکی منوّر است قرآن
نه زنگِ شک بر آیینهاش اُفتد
چو وحیِ پاکِ داور است قرآن
کلامی جاودان از حقِ سرمد
به هر عصر و مُصَدَّر است قرآن
ز دامِ جهل، انسان را رهاند
شفای قلبِ مضطر است قرآن
به دل نورِ خدا را مینشاند
چراغِ جانِ مضطر است قرآن
حیاتِ جاودان بخشد به عاشق
به دلها روحِ پرور است قرآن
نه تنها در زمین، قانونِ هستی
به افلاک و به اختر است قرآن
به هر دردی دوا، داروی رحمت
شفای جانِ ابتر است قرآن
هر آنکس دل به آن صحرا سپارد
ز هر خوف و ز هر شر است قرآن
پیامش، مهر و وصلِ بینهایت
به یاران، یارِ برتر است قرآن
هر آنکس در رهش، رهرو بماند
نگهبانش ز کیفر است قرآن
نه باطل بر مسیرش ره بیابد
چراغِ راهِ رهبر است قرآن
کلامش، نکتهی غیب و شهود است
کلیدِ رازِ محضر است قرآن
کند دعوت به حق، آزادگی را
ندایِ فخرِ داور است قرآن
جهان را از ضلالت میرهاند
چراغِ صبحِ باور است قرآن
به جانبخشِ حقایق، چشمهی فیض
مُبَشِّر بر پیمبر است قرآن
خدا را حجّت و فصل الخطاب است
به خلق، آیین و دفتر است قرآن
به باغِ معرفت، گُلهای معنا
به دل شیرین و خوشتر است قرآن
کلامش مژدهی فتح و ظفر داد
که نصرت از مسبب است قرآن
طلوعِ وحی در شبهای تاریک
نشانِ مهرِ داور است قرآن
برای مؤمنان، فتحِ سعادت
به هر غم، چارهگر است قرآن
هدایت بر بشر تا روزِ محشر
فروغِ صبح داور است قرآن
ز دامِ نفس و شیطان میرهاند
کلیدِ قفلِ جوهر است قرآن
نه تنها بر زبان، بل در دلِ ما
نشانِ نورِ داور است قرآن
دلِ غمدیده را مرهم نَهَد باز
دوایِ دردِ مضطر است قرآن
زلالِ معرفت در جان " رجالی"
چو بارانی مطهّر است قرآن
سراینده
دکتر علی رجالی
۱۴۰۳/۱۲/۲۷
باسمه تعالی
قصیده
ترس از خدا
از خوف خدا، دل همه لرزان است
در سایهی عشق، دیده ها گریان است
هر لحظه که تقوا به دل افزون گردد
هر لغزش ما پست و آن درمان است
ترسم ز فراق ، از جدایی، یا رب
ای خالق هستی، دل ما ترسان است
این دل ز فراق، بی تو افسرده شود
از عاقبت غفلت خود حیران است
گر لطف تو در دلم نتابد هرگز
این روح ز بار گنهم ویران است
از دوری تو ز عشق ، غم بار شوم
هر لحظه مرا ،غفلت و عصیان است
بگشا در عشق بر دل جانکاهم
از ظلمت دل، یار من شیطان است
ای رب، ز محبتت نظر کن بر من
کز دوری تو، جان و دل سوزان است
ترسم که ز غفلتی گرفتار شوم
از عشق خدا، راه ما قرآن است
رحمی کن اگر خراب و مغرور شدم
در سایهی عشق، دیده ها گریان است
ترسم ز خدا غافل و من دور شوم
بی نور خدا، در دلم طغیان است
ای دوست مرا به خلوت وصل بخوان
از عاقبت خویش دلم حیران است
گر لطف تو در دلم نتابد هرگز
این روح ز بار گنهم ویران است
ای خالق ما، به سوی تو برگردم
در روز قیامت دل من لرزان است
از ظلمت دنیا دل و جان تار شود
از نامهی اعمال دلم نالان است
ای خالق رحمان، به تو من روی کنم
چون رحمت تو، چشمه ای جوشان است
بخشنده و دانا به خطایم، تو صبور
از ترس گناه، این دلم گریان است
ای خالق بیکران، به ما رحمی کن
این دل که زند تکیه به تو نالان است
دور از ره حق گشته و اقرار کنم
هر لحظه ز خوف، این دلم ویران است
کز بیتو اسیر خویش و بیمار شوم
دانم ز گناه، در دلم شیطان است
امید به عفوت، ز جهالت ز قصور
بر لطف و عطای ازلی انسان است
ای خالق جانها، تو کریمی و غفور
بر خلق جهان هادی و هم احسان است
جز سایهی تو نیست مرا راه جمیل
هر جا نگرم، نور حق رخشان است
گفتم که پناهم به تو ای یار جلیل
جز مهر تو نیست ، در دلم پنهان است
ای رب، به نگاه لطف، بنگر بر ما
کز هجر تو، دیدهها پریشان است
ای رب، ز کرامتت نظر کن بر دل
کز دوری تو، جان من سوزان است
ای خالق جانها، تو لطیفی و صبور
بر بندۀ عاصی کرمت باران است
ای خالق جانها، تو عزیز و تو ودود
بر اهل زمین رحمت تو آسان است
ای خالق رحمت و صفا، در هر حال
بخشای" رجالی"که تو را ایمان است
سراینده
دکتر علی رجالی
۱۴۰۳/۱۲/۲۹
باسمه تعالی
قصیده
بهار عشق(۱)
جهان زنده از فیضِ پنهان زِ عشق
برآورده اسرارِ عِرفان زِ عشق
جهان گر بگردد چو بحرِ خزان
بروید گل و باغِ خندان زِ عشق
زِ عشق است پیدایش ذرهای
جهان گشته حیران زِ طوفان زِ عشق
اگر ذرهای عشق در جان نبود
کجا شد عیان، رازِ پنهان زِ عشق؟
وجود از تجلّای حق زنده است
که جان گیرد انسان زِ پیمان زِ عشق
زِ عشق است پیدایش عالمی
جهان گشته حیران زِ سبحان زِ عشق
به هر جا نگاهی کنی آشکار
بود جلوهی حق، نمایان زِ عشق
زِ عشق است سِرّ ظهورِ وجود
که عالم شده مست و حیران زِ عشق
زِ عشقِ الهی شود جان جوان
رخِ دل شود همچو مرجان زِ عشق
نبودی، اگر نورِ یزدان نبود
نشد راز هستی، نمایان زِ عشق
زِ عشق است سِرّ ظهورِ وجود
که عالم شده مست و حیران زِ عشق
زِ عشقِ الهی شود جان جوان
رخِ دل شود همچو مرجان زِ عشق
نبودی، اگر نورِ یزدان نبود
نشد راز هستی، نمایان زِ عشق
زِ عشق است گر قطره دریا شود
شود گوهر ناب، پنهان زِ عشق
دل و جان زِ عشق است در التهاب
که جان میشود پاک و تابان زِ عشق
همه کائنات از صفایِ وصال
زند نغمهی شوق، خوشخوان زِ عشق
اگر بیمحبت بُوَد جانِ ما
کجا دل رباید ز جانان زِ عشق؟
لبِ عارفان مستِ ذکرِ الست
همه دلسپرده، به پیمانِ عشق
اگر نیست در دل شراری زِ دوست
نماند به دل نورِ ایمان زِ عشق
چو خورشیدِ حق بر دلِ ما بتافت
برآید زِ دل سوزِ سوزان زِ عشق
به هر ذرّهای مهرِ حق خود نمود
که پیدا شود رازِ پنهان زِ عشق
زِ عشق است گر ذره بالا رود
شود چون ملک در گلستان زِ عشق
زِ عشق خدا بشکفد خاکِ پست
رود تا فلک، همنشینان زِ عشق
نبودی، اگر شور و شوقی نبود
چه حاصل زِ علم و چه برهان زِ عشق؟
دلم جز محبت نخواهد رهی
که بگذشتم از عقل، حیران زِ عشق
خرد را نباشد در این راه کار
که سرّی دگر هست، پنهان زِ عشق
جهان بیصفایِ محبت چه سود؟
که هستی بُوَد نورافشان زِ عشق
زِ عشقی که دل را به یزدان برد
کند آدمی، سروِ بستان زِ عشق
نه دل بیولایت بگیرد قرار
نه جان گردد آرام، عطشان زِ عشق
چو خورشیدِ حق بر دلِ شب زند
جهان پُر شد از نور یزدان ز عشق
اگر دل زِ غیر خدا شد تهی
به معراج خیزد، چو مهمان ز عشق
نظر کن به جانِ شکسته ز شوق
که مرهم شود هر زمستان ز عشق
زِ وادی عشق است گردی بقا
" رجالی" ، خدا خواه و نالان ز عشق
سراینده
دکتر علی رجالی
۱۴۰۴/۱/۱
باسمه تعالی
قصیده بهار عشق(۲)
بود جلوهی حق، نمایان زِ عشق
جهان گشته حیران زِ طوفان زِ عشق
کسی کو به درگاهِ معشوق رفت
شود جاودان در گلستان زِ عشق
سخن بیصفای محبت چه سود؟
که شیرین شود طبع و دیوان زِ عشق
زِ عشق است گر راه حق روشن است
که واصل شود دل، به فرمان زِ عشق
محبت بود راهِ مردانِ حق
که سرها سپردند آسان زِ عشق
بسی را در این ره فنا گشتهاند
بُوَد کارشان در بیابان زِ عشق
هر آن کس که دارد دلش نورِ دوست
شود بیخود از جامِ تابان زِ عشق
برآید زِ دل نغمهی عاشقان
که سرّی بود در نیستان زِ عشق
زِ عشق است پیدا، صفای جهان
که گردد دل و دیده رخشان زِ عشق
به هر جا نظر کن، بُوَد بیکران
که گردان شده چرخ دوران ز عشق
سَروَرِ دلِ عاشقان روز و شب
نباشد چو مانند یزدان زِ عشق
به جز حق نباشد کسی در جهان
که پاینده ماند زِ فرمان عشق
هواخواهِ یار و وفادار دوست
شود دیده گریان، زِ احسان عشق
خوشا آنکه دارد دلی پر ز شوق
شود غرق ، در بحر یزدان ز عشق
زِ وادیِ دل، گم نگردد نشان
که دل دادگان، ره شناسان زِ عشق
به هر سینه گردد تهی، غیر حق
بِه از آن که در بند زندان زِ عشق
اگر سخت باشد ، مسیر گذر
ره دل کند سهل، آسان ز عشق
همافزایی عقل و عشق است، خیر
هدایت کند عقل، فرمان زعشق
زِ خاکِ دنی ، عالمی سبز شد
شود جاودانه ز خسران ، زِ عشق
اگر دل نباشد در آن شعله ور
شود سینهاش گنجِ پایان زِ عشق
چه سرّی نهفته به دلها به جان
که گویند ما را، سفیران زِ عشق
چو خواهی ره عاشقان ، بندگی
بجو نور حق را، که تابان ز عشق
دلی را که باشد تمنای عشق
شود یار معشوق، شادان زِ عشق
زِ طوفانِ دل کوه دل را شکن
که آسوده گردد دل از آن زِ عشق
اگر عاشقی راه دشوار نیست
که جان میشود روحافشان زِ عشق
دمی بیمحبت مرو زین دیار
که ویران شود هرچه، ویران زِ عشق
چو دل گشت تسلیمِ امرِ وصال
شود جان زِ شوقت، فروزان زِ عشق
زِ عشق است سِرّ ظهورِ وجود
که عالم شده مست و حیران زِ عشق
نبودی اگر نورِ یزدان عیان
نشد راز هستی، نمایان زِ عشق
به هر جا نگاهی کنی آشکار
" رجالی" ببینی گلستان ز عشق
سراینده
دکتر علی رجالی
۱۴۰۴/۱/۲
باسمه تعالی
بهار عشق(۳)
دل عاشقان شاد و خندان زِ عشق
که ره یابی از دلنوازان زِ عشق
اگر ذرهای مهر در دل نبود
نیابی رهی در گلستان زِ عشق
به مستی توان در حریمش رسید
که سرها شود بر نیستان زِ عشق
زِ عشق است سرمستِ دار و وصال
که جان میشود پاک، قربان زِ عشق
به هر درد، درمانِ جان عشق اوست
که پیدا شود سِرّ پنهان زِ عشق
همه عالم از نورِ او زندهاند
بُوَد جانِ هستی، به فرمان زِ عشق
زِ عشق است کافر مسلمان شود
که بتها شود جمله ویران زِ عشق
اگر نیست عشقی، نباشد قرار
که هستی بُوَد مست و حیران زِ عشق
اگر عاشقی، راه معشوق باز
که باشد نجاتت، زِ احسان زِ عشق
به جز عشق، راهِ سعادت مجو
که جان میشود پاک و تابان زِ عشق
به وادیِ عرفان ، رهی نیست جز
که دلها رود شوره زاران زِ عشق
زِ عشق است گر دل رسد بینشان
شود محوِ او در گلستان زِ عشق
ز عشق است، گر جان بگیری بقاست
رود بنده تا عرش و کیهان زِ عشق
زِ عشقی که ما را به حق میبرد
کند سالکان را چه خندان زِ عشق
دمِ عارفان پر زِ راز خداست
که مستاند از یار، مستان زِ عشق
به وادیِ حیرت، کسی ره برد
که دارد دلی بیغزلخوان زِ عشق
نماند غباری به دل از جهان
چو جان شد زِ اخلاص، قربان زِ عشق
اگر ذرهای مهر در دل فتد
شود درد عالم، چه آسان زِ عشق
همه کائنات اند مجذوب حق
که هستی بُوَد چون گلستان زِ عشق
کسی کو زِ سرّ بقا دم زند
شود محو و بی تاب جانان زِ عشق
نداند حقیقت، مگر بیخبر
که مستور ماند زِ میدان زِ عشق
زِ عشقی که دل را به معراج برد
رساند پیمبر به یزدان ز عشق
به هر جا روی، نور حق منجلی
دل عاشقان شاد و خندان زِ عشق
کسی را که در دل صفایی نبود
نبیند رهی در شبستان زِ عشق
چو نوری زِ جانان بتابد به جان
شود دل زِ شادی چو رضوان ز عشق
اگر نور حق بر دلت خانه کرد
رهد بنده از مکر شیطان زِ عشق
زِ هر نغمهای نورِ حق شد پدید
دل از سوزِ عشقش شتابان ز عشق
دل عاشق از غیرِ یزدان تهی
که دارد صفایی ز جانان ز عشق
زِ عشق است گر غم زِ دل کم شود
شود جان ز شادی گلستان زِ عشق
اگر عاشقی، بینشان شو زِ خویش
رها شو زِ نفس و ز شیطان، زِ عشق
به هر ذرّهای، نورِ حق جلوهگر
که باشد همه جا، چراغان زِ عشق
دمی بیمحبت مرو زین جهان
که تاریک ماند شبستان زِ عشق
به هر جا روی، نور حق منجلی
" رجالی" بود وقف یزدان زِ عشق
سراینده
دکتر علی رجالی
۱۴۰۳/۱/۳