دانی که جهان در اختیار است تو را
دانی که بشر اسیر نفس است چرا
در کون و مکان مجو بجز جبر و خیار
باشد که خدا امید ما در دو سرا
دانی که جهان در اختیار است تو را
دانی که بشر اسیر نفس است چرا
در کون و مکان مجو بجز جبر و خیار
باشد که خدا امید ما در دو سرا
دانی که چرا دچار شکی و گمان
من معتقدم ز نفس ما گشته عیان
با نفی هوا و ترک امیال درون
خارج شوی از گمان و تردید نهان
باسمه تعالی
برداشتهایی از اشعار مولانا
ابیات۱۴۵۶ الی۱۴۶۲
گوش و چشم جان
انسان های معمولی برای زندگی دنیوی خود دارای حواس ظاهری هستند.اما اولیای الهی علاوه بر حواس ظاهری دارای حواس باطنی نیز می باشند.
مولانا می گوید:
در تردد هر که او آشفته است
حق به گوش او معما گفته است
اگر می بینی کسی در شک و تردد است و مو جبات آشفتگی او فراهم شده است ،بدان این کار خداست.همان خدایی که دستور به وزیدن به باد داد و غنچه ها به گل تبدیل شدند.همین خدا معمایی برای او ایجاد کرده است.این بخاطر رفتار خود اوست.
تا کند محبوسش اندر دو گمان
آن کنم آن گفت یا خود ضد آن
خداوند بخاطر بعضی از اعمالش او را بین دو گمان قرار داده است.خداوند او را محبوس بین دو گمان می کند که مردد بین دو کار باشد، که این کار را انجام دهم و یا ضد آنرا.
هم ز حق ترجیح یابد یک طرف
زان دو یک را برگزیند زان کنف
همان خدایی که او را آشفته و محبوس بین دو گمان کرده است.تنها خدا می تواند او را از این آشفتگی نجات دهد ، بطوریکه بتواند تصمیم بگیرد و یکی را انتخاب کند.
گر نخواهی در تردد هوش جان
کم فشار این پنبه اندر گوش جان
اگر می خواهی قوه ادراک تو دچار شک و تردد نشود.بیا و این پنبه غفلت را از گوش جانت بیرون کن.نتیجه غفلت از دستورات الهی باعث شده که دچار تردید شوی.
تا کنی فهم آن معماهاش را
تا کنی ادراک رمز و فاش را
اگر بخواهی مشکلات دیگر برایت معما نباشند و آنها مانند روز برایت شفاف باشند،بایداز غفلت ها خارج و مطیع اوامر الهی باشی.
پس محل وحی گردد گوش جان
وحی چه بود گفتنی از حس نهان
پس از رهایی از غفلت است که گوش جان تو پیام و وحی الهی را می شنود.بعلاوه با این حواس ظاهری نمی توان پیام وحی را شنید.
گوش جان و چشم جان جز این حس است
گوش عقل و گوش ظن زین مفلس است
گوش جان و چشم جانت غیر از گوش و چشم ظاهری تو هستند.بعلاوه گوش عقل حسابگر و گوش ظن و گمان تو قادر به درک و شنوایی وحی را نیستند.
قلبم شده صد پاره و تکه
از دست زبان و دل وغصه
بر چشم سر و دیده بکوبید
تا نفس شود خاشع و بنده
ابیات : ۱۴۶۳ تا ۱۴۶۶
جبر و اختیار
لفظ جبرم عشق را بیصبر کرد
وانک عاشق نیست حبس جبر کرد
این معیت با حقست و جبر نیست
این تجلی مه است این ابر نیست
ور بود این جبر جبر عامه نیست
جبر آن امارهٔ خودکامه نیست
اگر گلها از غنچه باز می شوند و اگر ابرها به باران تبدیل می گردند و اگر خورشید باعث روشنایی می گردد.همگی به اذن خدای متعال است.لذا این برداشت می شود که کلیه کائنات حرکتشان به خاطر جبر است.یعنی اثر و نمو هر چیزی دراراده و مشیت الهی ریشه دارد.کسی که عاشق نیست عالم را عالم جبر می داند.
مولانا می گوید این مطالبی که می گویم نشان دهنده این است که من جبری هستم.عشق من را بی تاب کرده است . جبر و اجبار چیست.گل و ابرو خورشید و امثال آن به اختیار، خود را عرضه به خداوند کرده اند.لذا لفظ جبر بی معناست.
آنکه عاشق نیست همه چیز را محدود به جبر می کند.درحقیقت کسی که عاشق نباشد جبری می شود.یک جبر داریم و یک تبعیت.فرد عاشق خود را در معیت حق قرار می دهد و هر آنچه خدا بخواهد او هم می خواهد.
همانطوریکه ابر مانع دیدن ماه می شود و با کنار رفتن ، ماه خود نمایی می کند.انسان ها نیز اگر جبر را کنار بگذارند حق خود نمایی می کند.بعبارت دیگر با رد تفکر جبری، معیت خداوند آشکار می گردد.
مولانا می گوید از سخنان من برداشت جبر شود.اما جبر من با جبری که عوام می فهمند و قبول دارند متفاوت است.عوام اگر کار خطایی انجام دهند می گویند شیطان من را گول زده است.لذا خطای خود را بخاطر نوعی جبر می دانند.
دانی که جهان در اختیار است تو را
دانی که بشر اسیر نفس است چرا
در کون و مکان مجو بجز جبر و خیار
دانی که خدا امید ما در دو سرا
ابیات : ۱۱۶۷ تا ۱۱۷۳
جبر از دیدگاه اولیای الهی
جبر را ایشان شناسند ای پسر
که خدا بگشادشان در دل بصر
غیب و آینده بریشان گشت فاش
ذکر ماضی پیش ایشان گشت لاش
اختیار و جبر ایشان دیگرست
قطرهها اندر صدفها گوهرست
هست بیرون قطرهٔ خرد و بزرگ
در صدف آن در خردست و سترگ
طبع ناف آهوست آن قوم را
از برون خون و درونشان مشکها
تو مگو کین مایه بیرون خون بود
چون رود در ناف مشکی چون شود
تو مگو کین مس برون بد محتقر
در دل اکسیر چون گیرد گهر
مولانا می گوید کسی جبر و اختیار را می فهمد که چشم دلش باز باشد و به یقین رسیده باشد.خداوند کسانی را که چشم دلشان گشوده باشد،چیزی برایشان پنهان نمی باشد.آینده و گذشته که برای افراد معمولی مشخص نیست،برای اولیای خدا همانند روز روشن است.
مولانا می گوید جبر و اختیار همانند قطره ای می ماند که درون صدف بریزد و یا درون یک ظرف ریخته شود.لذا ارزش متفاوتی پیدا می کند.برداشت جبر و اختیار نیز از دید اولیای الهی و افراد عادی متمایز است.قطره ای آب در بیرون صدف کمی آب روان است.اما قطره ای آب در صدف دری محکم و گرانبهاست.
یک قطره خون در ناف آهو به مشگ خوش بو تبدیل می شود.در صورتی که در خارج از آن قطره خونی بیش نیست.جبر و اختیار نیز همانند یک قطره خون می ماند.اگر در دل ما ذره ای از معرفت الهی ریخته شود،روح و روان ما شاداب می گردد.
مثال دیگر قرار گرفتن ظروف مسی در ماده اکسیر است که آنرا به طلا تبدیل می کند.در صورتی که بدون آغشته شدن به اکسیر چیزی جز مس نمی باشد.
مولانا می گوید دل و قلب اولیای الهی همانند اکسیر می ماند ، بطوریکه یک چیز بی ارزش نزد عوام ، در نظر آنها ارزشمند است.همین جبر که به نظر عوام خوب نیست،در نرد اولیای الهی ارزشمند است.اهل باطن جبر را تسلیم بودن کامل در برابر اوامر الهی می دانند.
چو خواهی سعادت در این روزگار
مشو غافل از مرگ و از کردگار
فراموشی کار نیک و بدی
شود موجب رشد و یابی قرار
ابیات : ۱۴۶۸ تا ۱۴۷۳
شق القمر
اختیار و جبر در تو بد خیال
چون دریشان رفت شد نور جلال
نان چو در سفرهست باشد آن جماد
در تن مردم شود او روح شاد
در دل سفره نگردد مستحیل
مستحیلش جان کند از سلسبیل
قوت جانست این ای راستخوان
تا چه باشد قوت آن جان جان
گوشت پارهٔ آدمی با عقل و جان
میشکافد کوه را با بحر و کان
زور جان کوه کن شق حجر
زور جان جان در انشق القمر
مولانا در این ابیات تفاوت اولیای الهی با مردم عوام را بیان می کند.همین جبر و اختیار که از نظر ما خوب نیست.در نظر اولیای الهی نور رخشان می باشد.برای مثال همین نان که در سفره قرار دارد و از جمادات می باشد.با خوردن آن به انسان انرژی می دهد و باعث شادی رو ح و روان می گردد.در حقیقت یک چیز در دو محیط اثر بخشی متمایز دارند.در بدن انسان به جان تبدیل می شود در صورتیکه بیرون از بدن یک جسم جامد است.
همین نان در خارج از بدن امکان تبدیل به جان شدن ندارد.اما خداوند شرایطی را در بدن ایجاد کرده است که در درون بدن وقتی قرار می گیرد به جان تبدیل می شود.
مولانا می گوید در نظر افراد فهیم،خداوند قدرتی در انسان قرار داده که می تواند نان را به انرژی تبدیل کند و متعاقبا به انسان جان و قدرت دوباره دهد.اما قدرت جان اولیای الهی فوق جانها می باشد و بسیار زیاد است.
انسان در ظاهر از گوشت و استخوان تشکیل شده است.اما خداوند با عقلی که به انسان داده است می تواند کوه ها رابشکافد و به عمق دریاها برود و صدف بیرون آورد.
مولانا می گوید انسانها با جان خود کوهها را می شکافند.اما جان جانان می توانند ماه را بشکافند.
اهل دل آگاه بر غیب و شهود
چونکه دل لبریز از باران جود
اولیا جز حق نخواهند دیگری
ما چه می دانیم از بود و نبود
ابیات : ۱۴۷۴ تا ۱۴۸۱
صورت و معنا
گر گشاید دل سر انبان راز
جان به سوی عرش سازد ترکتاز
کرد حق و کرد ما هر دو ببین
کرد ما را هست دان پیداست این
گر نباشد فعل خلق اندر میان
پس مگو کس را چرا کردی چنان
خلق حق افعال ما را موجدست
فعل ما آثار خلق ایزدست
ناطقی یا حرف بیند یا غرض
کی شود یک دم محیط دو عرض
گر به معنی رفت شد غافل ز حرف
پیش و پس یک دم نبیند هیچ طرف
آن زمان که پیشبینی آن زمان
تو پس خود کی ببینی این بدان
چون محیط حرف و معنی نیست جان
چون بود جان خالق این هر دوان
مولانا می گوید دل من مخزن و انبان اسرار است.اگر سر این دل را باز کنم واسرار آنرا فاش کنم ، دیگر جانی در بدن شما باقی نمی ماند.شما قالب تهی می کنید و جانتان به سرعت از بدنتان خارج می شود.
خداوند و انسان هر دو کارهایی انجام می دهند.بیا و هر دوی آنها را ببین.کارهایی که ما می کنیم آشکار است.لذا کارهای خود را به خدا نسبت ندهیم.
اینکه می گوئید خدا همه کارها را انجام می دهد و ما کاری انجام نمی دهیم.شما مجاز نیستید که بگوئید چرا دیگران چنین و چنان می کنند.برای مثال اگر کسی به تو اهانت کرد، شما حق اعتراض نداری.
هر کاری دو جنبه دارد.یکی جنبه خالقی و دیگری جنبه افعالی .فاعل هر کار انسان ها هستند و خالق هر کار خداوند است.همینکه ما کاری را بخواهیم، خداوند فرمان می دهد و ما انجام می دهیم.لذا خدا پدید آورنده کارهایی است که ما تمایل به انجام آنها داریم.
برای مثال میوه درخت از درخت است.اما درخت بدون باغبان که آنرا بکارد محصولی ندارد.
مولانا می گوید یک گوینده در آن واحد یا باید مراقب الفاظ و عبارات سخن گفتن خود باشد و یا دقت در مفاهیم و معنا و مضامین سخنان خود کند.یک انسان نمی تواند در یک لحظه دو کار متمایز انجام دهد.یک راننده ماشین نمی تواند هم رانندگی کند و همزمان ببیند که وسایل ماشین چگونه عمل می کنند.لذا اگر گوینده به معنای سخن توجه کند از گفتن باز می ماند.برای مثال چشم نمی تواند در یک لحظه نگاهش به جلو و عقب سر خود باشد.
مولانا می گوید همانطوریکه جان تو نمی تواند همزمان به صورت و معنا توجه کند.لذا تو هم بپذیر که جان تو نمی تواند خالق دو چیز در یک لحظه باشد.لذا برای انجام هر کاری علاوه بر انسان، خالقی چون خداوند نیاز است تا کاری انجام گردد.
در حقیقت انجام کارها همانند یک سکه دو رو می ماند که یک طرف آن انسان بعنوان مجری و طرف دیگر آن خدا بعنوان هادی می باشد.آنهایی که فقط خدا را می بینند و نقش انسان را نمی بینند.اینان اعتقاد به جبر دارند.آنان که فقط انسان را می بینند و از نقش خدا غافل هستند اعتقاد به اختیار دارند و انسان را همه کاره در امور می دانند.
بنابراین نتیجه می گیریم که جبرو اختیار لازم و ملزوم یکدیگر ند و برای انجام هر کاری هر دو نقش آفرین هستند.
جان جانان می شکافد ماه را
جان و عقل ما نبیند جاه را
جان ما ناچیز با شد در قیاس
جان جانان می نماید راه را
ابیات : ۱۴۸۲ تا ۱۴۹۰
نقش ادب
حق محیط جمله آمد ای پسر
وا ندارد کارش از کار دگر
گفت شیطان که بما اغویتنی
کرد فعل خود نهان دیو دنی
گفت آدم که ظلمنا نفسنا
او ز فعل حق نبد غافل چو ما
در گنه او از ادب پنهانش کرد
زان گنه بر خود زدن او بر بخورد
بعد توبه گفتش ای آدم نه من
آفریدم در تو آن جرم و محن
نه که تقدیر و قضای من بد آن
چون به وقت عذر کردی آن نهان
گفت ترسیدم ادب نگذاشتم
گفت هم من پاس آنت داشتم
هر که آرد حرمت او حرمت برد
هر که آرد قند لوزینه خورد
طیبات از بهر کی للطیبین
یار را خوش کن برنجان و ببین
مولانا می گوید خداوند نسبت به هر عمل و نیت آن عمل آگاه است و انگیزه عمل شما را می داند.وقتی خدا از فرشتگان خواست که به آدم سجده کنند،شیطان تبعیت نکرد.خداوند نیز او را از درگاه خود دور نمود.شیطان هم گفت من انسان ها را وسوسه به گناه می کنم. شیطان سجده نکردن خود را به خدا نسبت داد.در صورتی که رانده شدن او ریشه در عمل او دارد.برای مثال در میدان فوتبال،یکی از بازیکنان برای دیگری توپ ارسال می کند.اگر او بجای فرستادن با پا برای دیگری آنرا با دست بگیرد.عمل او خطاست و نه عمل کسی که توپ را پاس داده است.خلق و آفرینش هر چیزی به امر حق تعالی است.اما خطای ما موجب ایجاد مشکلات برای ما می گردد.اما آدم بر خلاف شیطان نگفت که خطای من ریشه در اراده خداوند دارد،بلکه می دانست که خطای او در هوای نفس خود ریشه دارد و نه در خداوند در ایجاد گیاه گندم.آدم بخاطر قبول کردن خطای خود و عدم اطلاق آن به خداوند به درجاتی تا پیمبری ارتقا یافت.
نتیجه می گیریم که انسانها باید در سخن گفتن رعایت ادب را بکنند.زیرا انسان با سخنان خود می تواند بالاترین درجات معنوی و کمترین درجات مادی را اختیار کند.اعمال و گفتار و افکار می توانند انسان را از عرش به فرش ببرند.همانند آفتاب و آفتابه که با اضافه شدن یک حرف از جایگاهی بالا به جایگاهی پائین تنزل می کند.
بعد از آنکه انسان توبه نمود.خداوند به او گفت تو می توانستی عمل خود را به من نسبت دهی ولی عمل خود را کاملا به خود نسبت دادی.آدم گفت ادب کردم و سخنی نگفتم که قضا و تقدیر الهی موجب انجام این کار شد.لذا خداوند نیز به خاطر داشتن ادب او را تا درجات بالای پیمبری ارتقا داد.
نتیجه می گیریم که هر عملی را عکس العملی است.اگر حرمت و ادب را در برابر دیگران رعایت کردی، قطعا دیگران نیز چنین خواهند کرد. قدیما رسم بود که قند را برای هدیه برای دیگران می بردند.متقابلا هدیه بالاتری چون شیرنی لوز به عنوان هدیه برگشت می دادند.اگر انسان پاک شد ، متقابلا یک همسر پاک نصیبش می شود.اگر سخنی خوب یا بد به کسی گفتی، عکس العمل آن نیز خوبی یا بدی است.
صبر باشد شاه کلید مشکلات
بی ادب در منجلاب و معضلات
رشد ما در صبر و در آداب ما
بی ادب کی نوشد از آب حیات
ابیات : ۱۴۹۲ تا ۱۵۰۳
علم و حکمت
یک مثال ای دل پی فرقی بیار
تا بدانی جبر را از اختیار
دست کان لرزان بود از ارتعاش
وانک دستی تو بلرزانی ز جاش
هر دو جنبش آفریدهٔ حق شناس
لیک نتوان کرد این با آن قیاس
زان پشیمانی که لرزانیدیش
مرتعش را کی پشیمان دیدیش
بحث عقلست این چه عقل آن حیلهگر
تا ضعیفی ره برد آنجا مگر
بحث عقلی گر در و مرجان بود
آن دگر باشد که بحث جان بود
بحث جان اندر مقامی دیگرست
بادهٔ جان را قوامی دیگرست
آن زمان که بحث عقلی ساز بود
این عمر با بوالحکم همراز بود
چون عمر از عقل آمد سوی جان
بوالحکم بوجهل شد در حکم آن
سوی حس و سوی عقل او کاملست
گرچه خود نسبت به جان او جاهلست
بحث عقل و حس اثر دان یا سبب
بحث جانی یا عجب یا بوالعجب
ضؤ جان آمد نماند ای مستضی
لازم و ملزوم و نافی مقتضی
زانک بینایی که نورش بازغست
از دلیل چون عصا بس فارغست
مولانا در اینجا مثالی می آورد تا اختلاف بین جبر و اختیار مشخص گردد.او می گوید کسی که دستش بی اختیار خود لرزان است را با کسی که با اختیار و اراده خود دستش را می لرزاند در نظر بگیرید.در اولی حرکت دست از روی جبر است ولی در حالت دوم از روی اختیار است.اگر چه ریشه هر دو حرکت در فرمان خالق می باشد.اما حرکت دست در حالت اول مسئولیت آور نیست.اما در حالت دوم مسئو لیت آور است.لذا این دو حرکت قابل قباس نمی باشند.در حالت دوم اگر انسان با حرکت دست اتفاقی نا خوشایندی انجام شود فرد ناراحت و پشیمان می شود.اما در حالت اول اگر چه ممکن است ناراحت شود ولی چون از روی جبر بوده است، پشیمانی ندارد.
مولانا می گوید این گونه بحث ها جنبه عقلانی و حسابگری دارد.لذا ارزش آنچنانی ندارد .حتی اگر در و مرجان باشد ، خشک و بی روح هستند.بیا و بحث های جانانه را تعقیب کن.انسان با شنیدن آنها روح و روانش شاد می شود.بحث های عقلانی همانند پستانک خوردن بچه ها می ماند که آرام برای مدتی می شوند ولی هرگز سیر نمی شوند.اما بحث های معنوی جان انسان را تغدیه می کند.
مولانا می گوید مباحثی که در رابطه با روح و جان هستند دارای جایگاه و مقام والایی هستند، در قیاس با مطالبی که با عقل و هوش انسان می باشند.آن چیزی که موجب تغذیه روح و روان می گردد،بسیار ارزشمند است و دارای قوام و لذت خاصی است.
مولانا می گوید آن زمانی که مباحث عقلانی رونق و رواجی داشت.خلیفه دوم و بوالحکم قبل از اسلام دوست بودند.عمر اسلام آورد ولی بوالحکم اسلام نیاورد.بوالحکم به پدر حکمت ها شهرت داشت.با قبول نکردن دین اسلام ابو جهل نامیده شد.زیرا دین با روح و جان افراد سر وکار دارد و می خواهد انسانها به درجات بالای معنوی دست یابند.مولوی انتخاب دین را ، بجای حکمت،رفتن از عقل به جان تشبیه می کند.بو حکم از نظر مسائل عقلی و مادی عالم و عاقل بود ولی در مباحث معنوی و دینی جاهل می باشد.
مباحث فلسفی و حسی پی بردن موثر از آثار را بحث می کند.اما مباحث معنوی ،ورود به اینگونه مسائل ندارند.مباحث معنوی در گیر واژه های عقلی و فلسفی نیست.بلکه آنقدر دلنشین هستند که نیاز به استدلال نمی باشد.همانند وقتی آفتاب می آید ، با خود وجود خورشید را اثبات می کند. لذا ضروت بحث و استدلال برای اثبات وجود معنا و مفهومی ندارد.
مولانا می گوید کسی که چشم دلش روشن است همانند انسان بینا می ماند که نیازی به عصا برای راه رفتن ندارد.
اگر خواهی سخن از علم و حکمت
برو در زن سرای اهل عصمت
طبیب جان و دل باشند آنان
شود روح و روان با دین در الفت
ابیات : ۱۵۰۵ تا ۱۵۱۰
نقش خدا در زندگی
بار دیگر ما به قصه آمدیم
ما از آن قصه برون خود کی شدیم
گر به جهل آییم آن زندان اوست
ور به علم آییم آن ایوان اوست
ور به خواب آییم مستان وییم
ور به بیداری به دستان وییم
ور بگرییم ابر پر زرق وییم
ور بخندیم آن زمان برق وییم
ور بخشم و جنگ عکس قهر اوست
چور بصلح و عذر عکس مهر اوست
ما کییم اندر جهان پیچ پیچ
چون الف او خود چه دارد هیچهیچ
مولانا در اینجا ادامه قصه را بیان می کند. اگر چه به ظاهر از قصه بیرون رفته است .خداوند در قرآن می فرماید شما همواره در قلمرو و حیطه من قرار دارید من با شما هستم.مولانا می گوید انسان یا در وادی علم است و یا در وادی جهل.اگر در وادی جهل باشددر زندان خدا قرار دارد.اما اگر در وادی و حیطه علم قرار داشته باشد،او در ایوان خدا می باشد.در حقیقت انسانی که از علم و حکمت دور است از نور الهی دور است و لذا از روشنایی بهره ای نمی برد.کسی که در ظلمت و تاریکی قرار دارد امکان دیدن حقایق را ندارد.لذا دچار گمراهی و جهل می گردد.در این حالت با اعمال خود، خود را در زندان غفلت و جهل قرار داده است.همانند کسی که در پرتوی نور خورشید قرار نداشته باشد.لذا در تاریکی محبوس است و نمی تواند چیزی راببیند.
انسانها یا خوابیده اند و یا بیدارند.اگر خواب باشند.خداوند او را مست خواب کرده است.لذا در سیطره او قرار دارد.چنانچه بیدار باشیم،باز توسط دستان پر مهر خداوند بیدار هستیم.لذا می توان گفت که همواره تحت سیطره و اراده خداوند هستیم.
انسانها گاهی خندان و گاهی گریان هستند.گاهی چون ابر می گریند و گاهی چون رعد و برق می خندند.در هر حالت خداوند است که ما را می گریاند و یا می خنداند.در حقیقت اگر ما در چهارچوب مقررات الهی حرکت کنیم موجبات شادی ما فراهم می شود.چنانچه در چهار چوب هوای نفس حرکت کنیم و از دستورات الهی خارج شویم،دچارناراحتی می شویم.
اگر مشکلاتی که برای انسان پیش می آید را ریشه یابی کنیم.به جایی می رسیم که دچار غفلت شده بودیم و بجای اینکه پیرو فرامین الهی باشیم،پیرو هوای نفس خود شده بودیم.اگر به دین به دقت نگاه کنیم،مجموعه ای از دستور العمل هاست که انسان را به فلاح و رستگاری در دو دنیا می رساند.در حقیقت کاتالوگ انسانها ، عنوان دین نام دارد.هر قدر آگاهی خود را به دین بیشتر کنیم، خود را در مقابل حوادث و بیماری ها بیمه می کنیم.
اگر شادی روح و روان خود را ریشه یابی کنیم، به نقطه ای می رسیم که به دستورات الهی گردن نهادیم.خداوند نیز ما را یاری نموده و اسباب رسیدن به هدف خود را هموارنموده است.لذا با رسیدن به مقصود،پس از تلاش و کوشش، مو جبات شادی فراهم شده است.گاهی می بینیم با یک اقدام و حرکت ساده دل کسی را شاد و یا لبخند به روی لبان کسی نشانده ایم.خداوند نیز متقابلا دل ما را شاد و یا ما را خندان می کند.
همینطور گاهی در جنگ و گاهی در صلح هستیم.اگر در حال جنگیدنیم، خشم و قهر الهی را داریم نشان می دهیم.اما اگر در حالت صلح هستیم، داریم مهر و عطوفت خدا را نشان می دهیم.اگر رابطه انسان با یک نفر دچار خدشه و موجبات ناراحتی شده است، باید به خود برگردیم که ما عملی کرده ایم که موجبات قهر خداوند شده است.متقابلا اگر کسی به شما مهربانی می کند،ریشه در عطوفت خداوند دارد.با پی گیری و خلوت کردن با خود به این نتیجه می رسیم که این امور عکس العمل عمل ما در حق یک فردی است.البته این قاعده در خصوص جنگ و یا صلح اولیای الهی متمایز است.زیرا آنها با توجه به شرایط و شناختی که دارند اقدام می کنند.لذا صلح و یا جنگ آنها باعث اعتلای جوامع است.
نتیجه می گیریم، اگر می خواهیم آدم شویم،نباید از اتفاقاتی که دور ورمان می گذرد ساده بگذریم.باید زمانی در شبانه روز را با خود خلوت کنیم و اتفاقات روزانه را ریشه یابی کنیم.اگر دچار خطا و اشتباهی شده ایم، در صدد اصلاح آن برآییم.
لذا این سوال به ذهن ما ها خطور می کند که همه چیز که در اختیار خداوند است.ما در این عالم چه کاره هستیم.ما همچون الف و نی تو خالی می مانیم.اگر صدایی از ما بلند می شود او دمیده است.ما یک وسیله ای بیش در دست خدای متعال نیستیم.هر جور او بخواهد، همان اتفاق می افتد.لذا وجود ما و حیات ما به خاطر اراده و خواست خداوند است.
منشا هر چیز از ذات خداست
قدرت حق در ید و بازوی ماست
ما درون کشتی و بر روی آب
ناخدای ما ، خدای کبریاست
ابیات : ۱۵۱۱ تا ۱۵۲۱
نقش روح در انسان
گفت یا عمر چه حکمت بود و سر
حبس آن صافی درین جای کدر
آب صافی در گلی پنهان شده
جان صافی بستهٔ ابدان شده
گفت تو بحثی شگرفی میکنی
معنیی را بند حرفی میکنی
حبس کردی معنی آزاد را
بند حرفی کردهای تو یاد را
از برای فایده این کردهای
تو که خود از فایده در پردهای
آنک از وی فایده زاییده شد
چون نبیند آنچ ما را دیده شد
صد هزاران فایدهست و هر یکی
صد هزاران پیش آن یک اندکی
آن دم نطقت که جزو جزوهاست
فایده شد کل کل خالی چراست
تو که جزوی کار تو با فایدهست
پس چرا در طعن کل آری تو دست
گفت را گر فایده نبود مگو
ور بود هل اعتراض و شکر جو
نماینده قیصر روم از خلیفه دوم سوال می کند، علت اینکه خداوند روح لطیف خود را در بدن کدر ما قرار داده چیست.چرا مرغ جان ما را در قفسی چون بدن زندانی کرد.مثل این است که آب صاف و پاک در مقداری گل پنهان شده است.
با توجه به مطالب اهل سنت، لازم به ذکر است که چنین ملاقاتی بین نماینده پادشاه روم و خلیفه دوم انجام نشده است.مولانا خواسته بدین طریق حقیقتی را برای ما ارائه نماید.این سخنان حکیمانه از مولانا می باشد.اما با توجه به شرایطی که او زندگی می کرده است،سخنان خود را لابلای بعضی مطالب ارا ئه می کند.همانند تاجرانی که برای عدم سرقت طلاهای کارون، آنها را در گونی های ذغال مخفی می کردند.
مولانا می گوید همانطوریکه شما مفهوم و سوال مهمی را در قالب کلمات بیان می کنید تا امکان فهم و پاسخ آن باشد.خداوند نیز روح بلندی را در جسم خاکی ریخت.تا انسانها بتوانند با یکدیگر ارتباط برقرار کنند.در حقیقت تو معنای بلندی را حبس در کلمات نموده ای.بعلاوه نفس که باد لطیفی است با سخنان شما محبوس شده است.تو بخاطر اینکه منظور خود را برسانی و فایده ای ببری چنین کاری کرده ای.خداوند نیز برای اینکه به مخلوقات خود فایده ای برساند، چنین کرده است.
همانطوریکه ما می فهمیم و می دانیم برای رساندن یک پیام باید آنرا در قالب کلمات ارائه نمود.قطعا خدای متعال که خالق ماست،می داند چگونه سخن خود را به انسانها با قرار دادن روح در بدن انعکاس دهد.ما با محبوس کردن مطالب خود از طریق کلمات،صد ها هزار مفهوم را منتقل می کنیم.بعلاوه کلیه این فواید در مقابل یک فایده که خدای متعال روح را در بدن قرار داد ناچیز است.سخنان شما که جزئی از عالم هستید مفید است.لذا قطعا قرار دادن روح در بدن انسان فواید بسیار دارد.
همانطوریکه انسانها که جزیی از کل هستند ،برای کارهای خود دلیل دارند، خدای متعال نیز قطعا اهدافی از خلقت انسان داشته است. بنابراین اگر سخن گفتن فایده دارد، لذا اعتراضی به اینکه چرا خدا روح را در جسم قرار داده مکن، زیرا آن نیز فواید زیادی دارد.
آدمی تشکیل گردد از علق
جان بگیرد از خدا رب الفلق
قطره ای وارد شود در هسته ای
چون شود کامل ، بیاید با طلق
ابیات : ۱۵۲۲ تا ۱۵۲۶
شکر خدا
شکر یزدان طوق هر گردن بود
نی جدال و رو ترش کردن بود
گر ترشرو بودن آمد شکر و بس
پس چو سرکه شکرگویی نیست کس
سرکه را گر راه باید در جگر
گو بشو سرکنگبین او از شکر
معنی اندر شعر جز با خبط نیست
چون قلاسنگست و اندر ضبط نیست
مولانا می گوید شکر خداوند همانند طوقی می ماند که به گردن هر شخص می باشد.بعبارت دیگر، بر هر کسی ، شکر حق واجب است.حتی اگر در وضعیت خوشی نباشید.بعلاوه هر گز ابراز ناراحتی از خداوند نداشته باشید.
انسان در همه حال باید شکر گزار خدای متعال باشد.از سرکه مایعی ترش تر وجود ندارد.اگر سرکه بخواهد جگر انسان را حال بیارد ،باید با شکر و یا عسل مخلوط شود و به شربت سکنجبین تبدیل گردد تا موجب نشاط آدمی فراهم شود .
مولانا می خواهد بگوید که انسانهای ناسپاس،برای اینکه بتوانند کسب معرفت کنند، باین شکر گزار خدای متعال باشند.
مولانا می گوید بیان معنا و بعضی حقایق بصورت شعر بعضا امکان ندارد و ممکن است حق مطلب خوب ادا نشود.همانند کسی که توسط فلاخن سنگی را پرتاب می کند.لذا امکان دارد که به هدف نخورد.در هر صورت سعی کرده مفهوم شکر گزاری نعمات الهی را با شعر بیان کند.اگر چه بعضی مفاهیم حتی با نثر نیز بطور دقیق قابل ارائه نباشد.
شکر نعمت بر همه واجب بود
هر که آرد بر زبان غالب بود
موجب افزایش رزق است و قوت
بین خدا بر جملگی صاحب بود
ابیات : ۱۵۲۷ تا ۱۵۳
زنده دلان
آن رسول از خود بشد زین یک دو جام
نی رسالت یاد ماندش نی پیام
واله اندر قدرت الله شد
آن رسول اینجا رسید و شاه شد
سیل چون آمد به دریا بحر گشت
دانه چون آمد به مزرع گشت کشت
چون تعلق یافت نان با بوالبشر
نان مرده زنده گشت و با خبر
موم و هیزم چون فدای نار شد
ذات ظلمانی او انوار شد
سنگ سرمه چونک شد در دیدگان
گشت بینایی شد آنجا دیدبان
ای خنک آن مرد کز خود رسته شد
در وجود زندهای پیوسته شد
وای آن زنده که با مرده نشست
مرده گشت و زندگی از وی بجست
مولانا می گوید وقتی که نماینده پادشاه روم پاسخ خود را شنید و جامی از معرفت الهی نوشید،از هوش رفت و فراموش کرد که برای چه کاری آمده است.
سفیر روم مبهوت قدرت لا یتناهی خداوند شد.در این حالت از نظر معنوی به درجات بالا رسید.در اینجا مولانا می گوید سیل گل آلود وقتی به دریا می رسد،اثری از سیلاب نیست و شما تنها دریا را می بینید.همینطور وقتی دانه ای به مزرعه می آید و کاشته می شود،دیگر دانه ای نیست، بلکه یک کشت از دانه ها است.
نان مرده، وقتی توسط انسان خورده می شود زنده می شود و موجبات ادامه حیات انسان را فراهم می کند.همچنین شمع و هیزم با سوختن خود باعث روشنانی و برون رفت از تاریکی انسان می شوند.همچنین سنگ سرمه وقتی به چشمان انسانها مالیده می شود موجب تقویت و نور چشم می گردد.
مولانا می گوید انسان نیز همانند همان سیل و دانه و شمع می ماند.اگر دست از خود خواهی ها و خود بزرگ بینی ها بردارند و خود را در راه خدا فدا کنند و همنشین اولیای الهی گردند،آنگاه به دریای رحمت الهی متصل می شوند.
مولانا می گوید، خوشا به حال انسانهایی که با دل مرده به کنار زنده های واقعی می روند و زنده می شوند.همچنین بدا به حال انسانهایی که در جوار دل مردگان می روند ودل مرده می شوند.
بار الها دل من عاشق و شیدای تو شد
عاشق شیوه ی پردازش دنیای تو شد
من ندانم تو کجایی که بیایم سویت
گر نمایی نظری،کوی دلم جای تو شد
ابیات : ۱۵۳۷ تا ۱۵۴۶
بهترین همنشین
چون تو در قرآن حق بگریختی
با روان انبیا آمیختی
هست قرآن حالهای انبیا
ماهیان بحر پاک کبریا
ور بخوانی و نهای قرآنپذیر
انبیا و اولیا را دیده گیر
ور پذیرایی چو بر خوانی قصص
مرغ جانت تنگ آید در قفس
مرغ کو اندر قفس زندانیست
مینجوید رستن از نادانیست
روحهایی کز قفسها رستهاند
انبیاء رهبر شایستهاند
از برون آوازشان آید ز دین
که ره رستن ترا اینست این
ما بذین رستیم زین تنگین قفس
جز که این ره نیست چارهٔ این قفس
خویش را رنجور سازی زار زار
تا ترا بیرون کنند از اشتهار
که اشتهار خلق بند محکمست
در ره این از بند آهن کی کمست
در اینجا مولانا به اثر پذیری همنشین اشاره می کند.بالاخص اگر قرآن همنشین انسان گردد.در حقیقت با روح و روان انبیا در آمیخته می شوی.زیرا قرآن حال و احوال انبیا را بیان می کند.اینان ماهیان دریای بی کران معرفت حق هستند.چنانچه قرآن بخوانی و تاثیر پذیر نباشد و به آیات الهی عمل نکنی،مثل این است که در کنار آنها نشسته ای و از آنها بهره مند نشده ای.اما اگر قرآن را بخوانی و پذیرای حقایق آیات قرآن شوی، آنگاه روح تو همانند مرغی می ماند که در قفسی چون بدن سخت به تنگ می آید و می خواهد بیرون رود و جان از تن خارج شود.
مولانا می گوید مرغی که در قفس است وبرای بیرون رفتن دلتنگی و ناراحتی نمی کند، دلالت برجهل و نادانی او دارد.اولیای الهی دارای روحی بلند هستند که این جسم مانع پرواز روح بزرگ آنهاست واین جسم برایشان برای کوچک است.روح پیامبران به پرواز آمده و ندا می دهند که تنها راه آزادگی و رهایی تمکین از دستورات خداوند متعال است.بعلاوه ما تنها از طریق دین و دیانت از این قفس تنگ رهایی پیدا کردیم.
مولانا می گوید شهرت و داشتن آوازه ای بلنددر نزد مردم همانند بندی می ماند که به دور تو انسان بسته شده است و نمی گذارد که روح تو پرواز کند.لذا بیا و گمنام زندگی کن تا زود تر از این قفس رهایی پیدا کنی.این بندها از زنجیر های آهنی کمتر نیستند.
دوستی گردد عیان، اندر مصیبت یا که فقر
جز خدا حامی نباشد، در سرا شیبی قبر
تا به کی غافل ز خود در این سرای بی وفا
دشمن ما در درون جان بود تا روز حشر
ابیات : ۱۵۴۷ تا ۱۵۶۲
طوطی و بازرگان(1)
بود بازرگان و او را طوطیی
در قفس محبوس زیبا طوطیی
چونک بازرگان سفر را ساز کرد
سوی هندستان شدن آغاز کرد
هر غلام و هر کنیزک را ز جود
گفت بهر تو چه آرم گوی زود
هر یکی از وی مرادی خواست کرد
جمله را وعده بداد آن نیک مرد
گفت طوطی را چه خواهی ارمغان
کارمت از خطهٔ هندوستان
گفتش آن طوطی که آنجا طوطیان
چون ببینی کن ز حال من بیان
کان فلان طوطی که مشتاق شماست
از قضای آسمان در حبس ماست
بر شما کرد او سلام و داد خواست
وز شما چاره و ره ارشاد خواست
گفت میشاید که من در اشتیاق
جان دهم اینجا بمیرم در فراق
این روا باشد که من در بند سخت
گه شما بر سبزه گاهی بر درخت
این چنین باشد وفای دوستان
من درین حبس و شما در گلستان
یاد آرید ای مهان زین مرغ زار
یک صبوحی درمیان مرغزار
یاد یاران یار را میمون بود
خاصه کان لیلی و این مجنون بود
ای حریفان بت موزون خود
من قدحها میخورم پر خون خود
یک قدح مینوش کن بر یاد من
گر نمیخواهی که بدهی داد من
یا بیاد این فتادهٔ خاکبیز
چونک خوردی جرعهای بر خاک ریز
بازرگانی یک طوطی زیبا در قفس داشت.همینکه بازرگان قصد سفر به هندوستان را نمود.بازرگان از روی سخا به کنیزان و غلامان خود گفت که برای شما از هندوستان چه چیزی بیاورم.هریک از آنها درخواستی داشتند.بازرگان نیز قول داد که تقاضای آنها را عملی کند.
در پایان بازرگان به سراغ طوطی رفت و به او گفت که تو چه درخواست و تقاضا از من داری.طوطی گفت من چیزی به عنوان سوغات نمی خواهم.تنها درخواستی که دارم این است که هندوستان کشور طوطیان است.شما حال و احوال مرا به آنها بگوئید که یک طوطی به ناچار در قفس است و دلش می خواهد شما ها را ببیند.ضمن عرض سلام به آنها، تقاضای راه و چاره برای رهایی از قفس از آنها خواستار باش.به آنها بگو که آیا درست است که من با داشتن شوق دیدار نتوانم شما ها را ببینم و در قفس از فراق شما بمیرم.
طوطی گفت به طوطیان بگو آیا صحیح است که من در بند باشم و شما آزاد باشید و در روی درختان بنشینید.آیا وفاداری شما دوستان این است که من در حبس باشم و شما آزادانه پرواز کنید.به آنها بگو حداقل وقتی که در صحرا در صبحگاهی هستید یادی هم از من کنید.طوطی گفت یاد یاران با ارزش است.بالاخص وقتی یکی لیلی و دیگری مجنون باشد.به آنها بگو شما در کنار یارانتان خوش و من در حبس و تنها هستم.
طوطی گفت به آنها بگو، اگر می خواهید یادی از من کرده باشید،جامی از می نیز به یاد من بنوشید و قطره ای از آنرا به خاطر یاد کردن از من به روی زمین بریزید.
عشق اسطرلاب اسرار ولاست
دیده بان حکمت و وصل وصفا ست
خوش بر آن مردان با تقوای دین
کارشان هر روز و شب یاد خداست
ابیات : ۱۵۷۵ تا ۱۵۸۴
طوطی و بازرگان(3)
قصهٔ طوطی جان زین سان بود
کو کسی کو محرم مرغان بود
کو یکی مرغی ضعیفی بیگناه
و اندرون او سلیمان با سپاه
چون بنالد زار بیشکر و گله
افتد اندر هفت گردون غلغله
هر دمش صد نامه صد پیک از خدا
یا ربی زو شصت لبیک از خدا
زلت او به ز طاعت نزد حق
پیش کفرش جمله ایمانها خلق
هر دمی او را یکی معراج خاص
بر سر تاجش نهد صد تاج خاص
صورتش بر خاک و جان بر لامکان
لامکانی فوق وهم سالکان
لامکانی نه که در فهم آیدت
هر دمی در وی خیالی زایدت
بل مکان و لامکان در حکم او
همچو در حکم بهشتی چار جو
شرح این کوته کن و رخ زین بتاب
دم مزن والله اعلم بالصواب
در نگاه عرفا بدن انسان به قفس و روح و جان انسان به طوطی تشبیه شده است.این طوطی تلاش می کند که از این قفس رهایی پیدا کند. روح ما ، همانند طوطی در داستان طوطی و بازرگان می ماند.کجاست آن محرم و کسی که زبان طوطی را بفهمد و می تواند راه نجات او را فراهم کند.
مولانا می گوید اولیای الهی همانند مرغان بهشتی می مانند.اگر چه به ظاهر ضعیف جثه هستند،اما دریا دل هستند.گوئیا سلیمان با لشکریانش تحت سیطره آنها هستند.اولیای الهی اگر شروع به نیایش کنند، در هفت آسمان غلغله ای بپا می شود.اهل دل با هر نیایش خود صد ها پیک الهی جواب آنها را از طرف خدای متعال می آورند.اینان باهر لبیکی که می گویند شصت لبیک دریافت می کنند.
مولانا می گوید لغزش مردان خدا از کسانی که به ظاهر از خدا اطاعت می کنند و مردان خدا را کافر می دانند، بهتر می باشد.او می گوید که اولیای الهی هر لحظه در حال معراج هستند و تاج هایی بر سر آنها گذاشته می شود، یعنی به طور مرتب به درجات معنوی آنها افزوده می شود.آنها سرشان بر خاک است ولی روح آنها بلند و در لامکان قرار دارد.حتی سالکان که سالها در سیر و سلوک بوده اند، نمی توانند مکان و حد آنرا معرفی نمایند.مولانا می گوید که لا مکان حتی توسط ذهن نیز قابل تصور نمی باشد.
خداوند در قرآن می فرمایند در بهشت چهار جوی وجود دارد که در اختیار بهشتیان می باشد.مولانا می گوید مکان و لامکان همانند جویهای بهشتی در اختیار اولیای الهی قرار دارد.لذا بحث و ذکر درجات اولیای الهی همین قدر کافی است.خداوند به صحت و درستی اینها داناتر و آگاه می باشد.او می داند که آشیانه و مکان این مرغان الهی کجاست.
عشق باشد عاملی در جذب الطاف خدا
می شوی مجذوب یزدان، گر کند ما را صدا
گه تو عاشق می شوی،گه او کند بر ما نظر
عشق خورشید دل است و می دهد دل را شفا
ابیات : ۱۵۸۵ تا ۱۵۹۵
طوطی و بازرگان(4)
باز میگردیم ما ای دوستان
سوی مرغ و تاجر و هندوستان
مرد بازرگان پذیرفت این پیام
کو رساند سوی جنس از وی سلام
چونک تا اقصای هندستان رسید
در بیابان طوطیی چندی بدید
مرکب استانید پس آواز داد
آن سلام و آن امانت باز داد
طوطیی زان طوطیان لرزید بس
اوفتاد و مرد و بگسستش نفس
شد پشیمان خواجه از گفت خبر
گفت رفتم در هلاک جانور
این مگر خویشست با آن طوطیک
این مگر دو جسم بود و روح یک
این چرا کردم چرا دادم پیام
سوختم بیچاره را زین گفت خام
این زبان چون سنگ و هم آهن وشست
وانچ بجهد از زبان چون آتشست
سنگ و آهن را مزن بر هم گزاف
گه ز روی نقل و گه از روی لاف
زانک تاریکست و هر سو پنبهزار
درمیان پنبه چون باشد شرار
حال داستان طوطی و بازرگان را ادامه می دهیم.طوطی بجای اینکه چیزی به عنوان سوغاتی از بازرگان بخواهد، تقاضای بردن پیام خود به طوطیان هندوستان را نمود.بازرگان هم پذیرفت که پیام طوطی را به هم جنسان خود برساند.
در نقاط دور افتاده هندوستان بازرگان
دید طوطیانی زندگانی می کنند.از مرکب خود پائین آمد.سپس با صدای بلند پیام طوطی خود را به طوطیان رساند.یکی از طوطیان به محض شنیدن پیام طوطی، لرزید و افتاد و از نفس افتاد،گوئیا که مرد.خواجه از این اتفاق ناراحت شد که جان یک پرنده ای را با پیام خود گرفته است.
بازرگان با خود می گفت که آیا این طوطی با طوطی خود خویشاوندی داشت.آیا آنها یک روح در دو جسم بودند.او از کرده خود پشیمان شد که چرا این پبام را دادم و این پرنده را به هلاکت رساندم.
قدیما برای ایجاد آتش، سنگ و آهن را بهم می زدند تا جرغه ای ایجاد شود و آن جرغه به پارچه یا کاغذ آغشته به نفت مشتعل می شد.مولانا می گوید این زبان نیز نقش همان آهن را در دهان بازی می کن .همینکه به حرکت در آید آتشی را به پا می کند.این زبان هم نقش آهن و هم سنگ را بازی می کند .چیزی که از دهان خارج می شود همانند آتش است.اگر بجا بکار رود مفید است و اگر نابجا بکار رود موجب آتش سوزی و ناراحتی می گردد.لذا مولانا می گوید که بیهوده و نابجا حرف نزنید.بالاخص در نقل قول کردن سخنان دیگران که ممکن است از روی لاف باشد و هیچ پایه و اساسی نداشته باشد.گاهی نقل قول ها ممکن است از روی تفاخر سخنی به زبان جاری شود.
مولانا می گوید ما در موقعیتی چون پنبه زار زندگی می کنیم.همانطوریکه آتش ، پنبه زار را نابود می کند.آتش زبان نیز بسیاری از دلها را به آتش می کشد.ما در تاریکی زندگی می کنیم و تا زمانی که چیزی همانند روز برایمان روشن و شفاف نگردد نباید به زبان جاری کنیم.بسیاری از چیزها برای ما مخفی هستند.لذا باید در سخن گفتن حداکثر دقت بعمل آید تا دل کسز شکسته نشو د.
نابودی ما ز دست وقلب و دهن است
شمشیر دو لب، صدای جان، در بدن است
ایمان به خدا سعادت و خوشبختی است
همراه تو در روز پسین یک کفن است
ابیات : ۱۵۹۶ تا ۱۵۹۹
دم مسیحایی
ظالم آن قومی که چشمان دوختند
زان سخنها عالمی را سوختند
عالمی را یک سخن ویران کند
روبهان مرده را شیران کند
جانها در اصل خود عیسیدمند
یک زمان زخمند و گاهی مرهمند
گر حجاب از جانها بر خاستی
گفت هر جانی مسیحآساستی
مولانا می گوید کسانی که چشمانشان را می بندند و دهانشان را باز می کنند ،افرادی ظالم هستند که با سخنان خود دنیا را به آتش می کشانند.در وضعیت بحرانی،روباه صفتان مرده دل، بیدار می شوند و شیران زمانه می گردند.
مولانا علت اینکه چرا یک سخن می تواند عالمی را ویران کند بیان می کند.او می گوید ریشه حرف و سخن در جان انسان ها می باشد.همانطوریکه عیسی با دم مسیحایی خود توانست مردگان را زنده کند.سخنان بیهوده نیز می تواند مرده صفتان را زنده کند.
یک سخن می تواند مرهمی بر دل انسانهایی شود که دچار هوای نفس نشده باشند . افراد دو گونه اند.یکی آنها که دم مسیحایی دارند و با سخنان خود موجب زنده شدن روح و روان افراد می گر دند.دسته دوم کسانی که دم شیطانی دارند و با سخنان خود افراد را به گمراهی و ظلالت می کشانند.
اگر گناهان و حجابها از روی جانهای افراد برداشته شود،آنگاه دم مسیحایی پیدا می کنند.بعلاوه سخن آنها حیاتبخش می گردد و روح انسان را زنده می کند.
شب برو در منزل و کوی خدا
حاجت خود را بگو با یک ندا
جان خود را از گناهان بیمه کن
با توسل ،با نیایش، با دعا
ابیات : ۱۶۰۰ تا ۱۶۰۲
حرص و طمع
گر سخن خواهی که گویی چون شکر
صبر کن از حرص و این حلوا مخور
صبر باشد مشتهای زیرکان
هست حلوا آرزوی کودکان
هرکه صبر آورد گردون بر رود
هر که حلوا خورد واپستر رود
مولانا می گوید اگر می خواهی سخنانت چون قند و شکر به دل دیگران شیرین باشد و بنشیند، طمع ورزی و حرص را کنار بگذار.صبر و تحمل در ابتدا سخت است ولی شیرینی و لذت به دنبال خود دارد.بر خلاف حلوا که در ابتدا شیرین است ولی مضراتی نیز پس از خوردن آن برای بدن دارد.او می گوید که صبر خواسته انسان های باهوش و زیرک است.در صورتی که حلوا تقاضای بچه ها و کودکان می باشد.در حقیقت حرص و طمع که چون حلوا در ابتدا شیرین می باشند،آرزوی افراد کودک صفت و عجول است.
مولانا می گوید هر کسی که صبررا پیشه کند، ملکوتی و آسمانی می شود و روح او به افلاک به پرواز درمی آید.متقابلا کسانی که از حرص و طمع پیروی کنند، روز به روز از جایگاه رفیع انسانیت تنزل پیدا می کنند.
روح من سرکش و فرمانبر میل و هوس است
منم آن بنده شیطان که اسیر قفس است
چه کنم تا که شوم دور ز نفس و دل خود
هر چه آورد سرم مستی و کار عبث است
ابیات : ۱۶۰۳ تا ۱۶۰۸
صاحب دلان
صاحب دل را ندارد آن زیان
گر خورد او زهر قاتل را عیان
زانک صحت یافت و از پرهیز رست
طالب مسکین میان تب درست
گفت پیغامبر که ای مرد جری
هان مکن با هیچ مطلوبی مری
در تو نمرودیست آتش در مرو
رفت خواهی اول ابراهیم شو
چون نهای سباح و نه دریایی
در میفکن خویش از خودراییی
مولانا می گوید به اهل معرفت و صاحبان دل ، زیانی متوجه آنها نمی شود، حتی اگر از طرف دشمنشان زهری خورانده شود.زیرا اهل دل انسانهایی پاک و سالم هستند، لذا ضرورتی ندارد که نگران خوبی یا بدی افراد به خود باشند.در مقابل افرادی که در سیر و سلوک الی الله نیستند، همانند بیماری می مانند که در دمای بالا می سوزد.لذا آنها باید از خوردن همه چیز پرهیز کنند.
بنابراین این استدلال که افراد صاحب دل باهمه مردم همنشینی می کنند، لذا ما نیز می توانیم هر دوست و همنشینی را انتخاب کنیم،برداشت نادرستی می باشد.زیرا آنان همانند انسان سالم و ما همانند انسان بیمار هستیم که باید پرهیز داشته باشیم.
پیامبر گرامی به کسانی که طالب معرفت الهی هستند ، می گوید اگر می خواهید جیره معرفتی شماقطع نگردد، با اولیای الهی ستیزه نکنید.مولانا می گوید، اگر می خواهید آتش به گلستان تبدیل شود، ابتدا باید ابراهیم گونه شوید و سپس داخل آتش بشوید.مراقب باشید که نمرودی در دل ماست و پرهیز از آتش برای ما لازم است ولی آتش در ابراهیم تاثیری ندارد.
مولانا می خواهد بگوید که این دنیا همانند آتش می ماند.تا زمانی که تهذیب نفس نداریم نباید به طرف آنها وارد شویم.زیرا آن همانند آتش ما را می سوزاند.اما اگر همانند ابراهیم شدیم، دیگر جاذبه های دنیا یی ما را فریب نمی دهد.ما که نه دریا نوردیم و نه شناگر، لذا نباید خود را بی جهت به دریا بیندازیم. زیرا غرق می شویم و به هلاکت می رسیم.دریا نمی تواند غواصان را به هلاکت برساند، بلکه آنها به قعر دریا می روند و گوهر از دریا استخراج می کنند. به اولیای الهی دنیا لطمه ای نمی زند، بلکه دنیا نردبان ترقی آنها می باشد.
گفت پیغمبر به دینداران چنین
گر بخواهی علم و ایمان و یقین
از جدل پرهیز کن با اهل دل
موجب رشدند اصحاب یمین
ابیات : ۱۶۰۹ تا ۱۶۱۵
بحث و جدل
کاملی گر خاک گیرد زر شود
ناقص ار زر برد خاکستر شود
چون قبول حق بود آن مرد راست
دست او در کارها دست خداست
دست ناقص دست شیطانست و دیو
زانک اندر دام تکلیفست و ریو
جهل آید پیش او دانش شود
جهل شد علمی که در منکر رود
هرچه گیرد علتی علت شود
کفر گیرد کاملی ملت شود
ای مری کرده پیاده با سوار
سر نخواهی برد اکنون پای دار
مولانا می گوید که انسان های کامل همانند گل می باشند که اگر آب پای خاک آنها ریخته شود ، از آنها بوی عطر به مشام می رسد.همچنین انسانهای ناقص همچون خار می مانند که اگر آب هم پای خاک آنها بریزید بوته خار رشد می کند.
اگر به انسانهای کامل، چیزهای بی ارزش بدهید،آنرا به چیزهای با ارزش تبدیل می کنند.حتی اگر به آنان مشتی خاک بدهید،آنرا می توانند به طلا تبدیل کنند.بالعکس اگر به انسانهای ناقص حتی زر بدهید ،آنرا به خاکستر تبدیل می کنند.شما اگر همنشین انسانی کامل شوید، بتدریج کامل می گردید.متقابلا حتی اگر انسان کامل باشید ، اگر همواره همنشینی با یک انسان ناقص داشته باشید، بتدریج شما هم ناقص می گردید. زیرا انسان کامل، مورد تائید خدای متعال می باشد.لذا دست او، همانند دست خدا عمل می کند.متقابلا انسان های ناقص که از معرفت های الهی بهره ای نبرده اند، دست آنها همانند دست شیطان می ماند.اینان اگر کاری را انجام دهند از روی عشق نیست، بلکه از روی حیله و تزویر می باشد.اینان حتی اگر تظاهر به دینداری و انجام عبادات نمایند، برای فریب مردم است.
مولانا می گوید انسان کامل، می تواند انسان جاهل را عالم کند.متقابلا یک انسان جاهل، یک انسان کامل را به یک انسان ناقص و جاهل تبدیل می کند.انسان های ناقص همانند انسان های بیمار می مانند که اگر یک چیز خوب هم به آنها بدهید، بیماری آنها تشدید می گردد.برای مثال خربزه برای انسان سالم خوب است ولی اگر انسانی که بیمار است آنرا بخورد بیماریش تشدید می گردد.
انسانهای ناقص همانند افراده پیاده و انسانهای کامل همانند افراد سواره هستند.مولانا می خواهد بگوید که ریشه جدال و ستیزه جویی انسان های ناقص با انسان های کامل در هوای نفس تو دارد.بیا و پا روی نفس خود بگذار و از جدال با آنها پرهیز کن.
از جدل پرهیز کن ای با خرد
آن تجارت نیست چون داد و ستد
جهل و نادانی بلای جان ماست
ریشه در نفس است و در کبر و حسد
بر سرم آرد بلا، هر دم زبان
این کند شرها به پا ،در هر زمان
ای خدا ما را ز شرش کن رها
تا نجنبد نابجا، اندر دهان
ابیات : ۱۷۲۰ تا ۱۷۲۲
روشنایی
ای که جان را بهر تن میسوختی
سوختی جان را و تن افروختی
سوختم من سوخته خواهد کسی
تا زمن آتش زند اندر خسی
سوخته چون قابل آتش بود
سوخته بستان که آتشکش بود
بدن انسان همانند چوب کبریتی می ماند که باید فانوس جان انسان را روشن کند.چوب کبریت برای روشن بودن نیست، بلکه برای روشن کردن است.خداوند انسان را خلق نمود، تا روح ملکوتیش به درجات عالی رشد و نمو کند. بدن ما ایجاد شده تا فدایی روح و روان ما شود.متاسفانه بر عکس شده ، تمام دغدغه ما این تن خاکی شده است و روح خود را فدای آن می کنیم.
مولا نا می گوید، عمری روح خود را برای جسم خود سوزاندی ، در صورتی که باید عکس آنرا انجام می دادی.جان خود را سوزاندی تا بدن تو فربه گردد.او می گوید من همانند فتیله فانوس می مانم، اگر کسی روشنایی و یا گرمایش می خواهد به سراغ من بیاید و مرا به آتش بکشد تا توسط آن روشنایی ایجاد گردد.
در حقیقت مولانا می خواهد بگوید اگر کسی بخواهد هوای نفس خود را که همانند خار و خاشاک می ماند بسوزاند، باید پیش من بیاید تا با از بین بردن هیزم های هوای نفس ،زمینه رشد و تعالی معنوی فرد فراهم گردد.
مولانا می گوید فتیله چراغ وسیله ای است که می تواند آتش را برای تو جابجا کند، تا امکان شعله ور شدن هیزم فراهم گردد.لذا هر کجا که فانوسی دیدی ، به سراغش برو تا با سوختنش امکان روشنای برایت مقدور گردد.
در حقیقت مولانا می خواهد بگوید، اگر به طرف اولیای الهی بروی، آنها عشق و آتش الهی را برایت شعله ور می کنند و به برکت نور الهی امکان دید و حرکت به سوی حق را پیدا می کنی.
چو خواهی سعادت در این روزگار
مشو غافل از مرگ و از کردگار
توسل، تضرع، به درگاه حق
شود موجب رشد و یابی قرار
ابیات: ۱۷۲۳ تا ۱۷۲۶
شمس تبریزی
ای دریغا ای دریغا ای دریغ
کانچنان ماهی نهان شد زیر میغ
چون زنم دم کآتش دل تیز شد
شیر هجر آشفته و خونریز شد
آنک او هشیار خود تندست و مست
چون بود چون او قدح گیرد به دست
شیر مستی کز صفت بیرون بود
از بسیط مرغزار افزون بود
در اینجا مولانا از اینکه شمس خود در پشت ابر ها پنهان شده است، افسوس های بسیاری می خورد.
مردم از شیر می ترسند و عاشقان از فراق یار می ترسند.مولانا می گوید فراق یار، دارد جان مرا می گیرد و چون شیری که حمله می کند دارد خون مرا می ریزد.
مولانا می گوید من مست روی حق تعالی بودم.وقتی در کنار شمس خود باشم، مثل این است که قدحی از شراب در دست دارم.لذا مستی در این حالت کجا و مستی معمولی کجا.
مولانا می گوید، وصف شمس من همانند شیری می ماند که توصیفش در این مقال امکان ندارد.او از قفسی کوچک به یک مرغزار سبز و خرم و دشت وسیع رها شده بود.
آتش عشق کند، روح و روان را ویران
آتش عشق بود، شعله ور و هم سوزان
عشق بی صبر و وفا عشق حقیقی نبود
آتش عشق کند، کور و کر و دل لرزان
ابیات : ۱۷۲۷ تا ۱۷۳۵
کسب معرفت
خوش نشین ای قافیهاندیش من
قافیهٔ دولت توی در پیش من
حرف چه بود تا تو اندیشی از آن
حرف چه بود خار دیوار رزان
حرف و صوت و گفت را بر هم زنم
تا که بی این هر سه با تو دم زنم
آن دمی کز آدمش کردم نهان
با تو گویم ای تو اسرار جهان
آن دمی را که نگفتم با خلیل
و آن غمی را که نداند جبرئیل
آن دمی کز وی مسیحا دم نزد
حق ز غیرت نیز بی ما هم نزد
ما چه باشد در لغت اثبات و نفی
من نه اثباتم منم بیذات و نفی
من کسی در ناکسی در یافتم
پس کسی در ناکسی در بافتم
مولانا می گوید ،تمام فکر و ذهن من این است که اشعارم دارای وزن و قافیه باشد.توجه من به ظواهر است ولی خدای متعال من را توصیه به خود می کند.خداوند نمی خواهد وقت گرانبهای من به ظواهر طی شود.او می خواهد که توجه من تنها به او باشد. خداوند می گوید تو خود قافیه هستی و نیازی نیست که دنبال قافیه باشی.با قافیه کلمات نظم و سامان می گیرند.تو نیز می توانی دولت باشی و به خود و دیگران سامان ببخشی و از پرتوی تو دیگران عظمت و جایگاهی پیدا کنند.
مولانا می گوید، این حروف و اشعار همانند موانعی بالای دیوار باغ معنا می مانند تا کسی نتواند از طریق دیوار وارد باغ شود.لذا از خوردن میوه های باغ به خاطر این موانغ محروم می گردد.عده ای آنقدر با الفاظ و کلمات بازی می کنند، که مخاطب منظور آنها را متوجه نمی شود.
مولانا می گوید که خداوند می خواهد جرقه ای از امید و معرفت در دل ما قرار دهد.لذا باید موانعی چون حرف و صوت و گفتار را از پیش پای خود برداریم.خداوند می خواهد سخنانی به ما بگوید که تا کنون به بشرهای قبل ما نگفته است.در حقیقت مولانا می خواهد بگوید که انسان آنقدر ظرفیت داری که می توانی مراتبی بالاتر از آدم داشته باشید.حتی سخنانی را با تو بگویم، که به حضرت آدم با توجه به ظرفیتش نگفته بود م.ای انسانی که تمام کائنات به خاطر تو وجود تو ایجاد و معنا دارد.تو هستی که رمز گشایی می کنی و به آنها معنا می دهی.
خداوند می فرماید ای انسان تو ظرفیتهایی داری که می توانم به تو بگویم و آنها را حتی به حضرت ابراهیم نگفته ام.مگر حضرت محمد نبود که به معراج رفت.تو آنقدر ظرفیت دارای، که می توانم دغدغه هایی را با تو بازگو کنم که حتی به جبرئیل نگفته ام.جبرئیل در معراج پیمبر، تا حدی توانست با حضرت محمد همراهی کند.
مولانا می خواهد بگوید، انسان آنقدر ظرفیت پیدا می کند که با گذشت زمان می تواند حتی درجاتی بالاتر از حضرت عیسی بدست آورد. مولانا می گوید کلمه ما در عربی به دو معنای مثبت و منفی بکار می رود.ولی من فقط به معنای نیستی و نفی می باشد.او می گوید من ذات و هویتی ندارم و سراپا نیستی هستم.مولانا می خواهد بگوید اگر انسان در راه خدا فناشد،آنگاه خداوند سخنانی به او می گوید که به انسان های ماقبل او نگفته است.البته فنا شدن دارای مراتب و درجاتی است.انسان ها با توجه به ظرفیت وجودی که دارند می توانند طی مراتب کنند.
برای مثال حضرت محمد و حضرت عیسی هر دو از پیامبران الهی بودند که فانی در حق شده بودند.اما مراتب آخرین پیامبر الهی بالاتر بود.
مولانا می گوید من این را فهمیدم که اگر بخواهم کسی در این عالم هستی شوم، باید خود را کسی ندانم و برای خود جایگاه و منزلتی در این دنیا قائل نباشم.بطور خلاصه هر کسی خود را کسی تصور کرد، بدانید که اوکسی در این عالم نیست.کسی شدن در ناکسی بودن گره خورده است و آنها دو روی یک سکه هستند و از هم جدا شدنی نیستند.
نردبان معرفت،طی کردنش، هموار نیست
در نگاه عارفان،عشقی بجز دلدار نیست
همدم و محبوب تو، در انتظار روی توست
در دیار عاشقان،دیوانگی هم عارنیست
ابیات : ۱۷۳۶ تا ۱۷۴۲
عاشق و معشوق
جمله شاهان پست پست خویش را
جمله خلقان مست مست خویش را
میشود صیاد مرغان را شکار
تا کند ناگاه ایشان را شکار
بیدلان را دلبران جسته بجان
جمله معشوقان شکار عاشقان
هر که عاشق دیدیش معشوق دان
کو به نسبت هست هم این و هم آن
تشنگان گر آب جویند از جهان
آب جوید هم به عالم تشنگان
چونک عاشق اوست تو خاموش باش
او چو گوشت میکشد تو گوش باش
انسان دارای غرایض و صفات گوناگون چون خشم و شهوت است.اما متاسفانه انسانها بجای اینکه امیر و حاکم بر صفات و غرایض خود باشند، اسیر آنها می گردند.برای مثال، پادشاهان اسیر و بنده ای خشم و غضب خود هستند.بعلاوه مردم شیفته ای شیفتگان خود می باشند.همانطوریکه پادشاهان اسیر آن چیزی هستند که باید آن چیز بنده ای آنها باشد.
مولانا از زبان یک عارف به یک پادشاه می گوید، آنچه امیر توست، آن بنده من است.آن هم خشم و غضب است.مولانا می گوید پادشاهان حقیر و پست هستند، حقیر چیزی که آن پست است.
مثال دیگر اینگه یک قهرمان مشهور، به خاطر هوادارانش مست می گردد.در صورتیکه هوادارانش مست او می باشند.لذا انسان در ابتدا بنده ای هوای نفس خود می شود که باعث می گردد که هوای نفس امیر او شود.یک شکارچی قبل از اینکه یک آهو را شکار کند، عشق به آهو او را شکار کرده است.لذا به دنبال شکار آهو می رود.تا عشق و انگیزه در کاری نباشد، حرکت موثر و خوبی انجام نمی شود.یک طوطی قبل از اینکه در قفس قرار گیرد و اسیر قفس شود.دل و نگاه صاحب خود را به خود جلب کرده است.
مولانا می گوید کسانی که محبوبند و دلها را شیفته خود کرده اند، قبلا خود شان اسیر و شیفته دلها بوده اند.لذا می توان گفت که همه ای معشوقان هستند که با عشوه گری و رفتار خود دل عاشقان را شکار کرده اند.بنابراین می توان گفت هر عاشقی از طرفی معشوق است و هر معشوقی خود به نوعی عاشق است.
عشق و عاشقی همانند آب و تشنگی می ماند.انسان تشنه به دنبال آب می رود و ارزش آب را می داند.آب است که عطش تشنگان را بر طرف می کند.لذا عشق و عاشقی ملزوم یکدیگرند.لذا آب و تشنگان در عالم جویای همدیگرند و قدر یکدیگر را می دانند.
مولانا با طرح این مطالب نتیجه گیری می کند.حالا که عاشق و معشوق لازم و ملزوم یکدیگرند.بعلاوه خداوند عاشق دیدار توست، لذا در برابر دستورات حق تعالی مطیع باش و اگر به تو مصیبتی وارد شد، ناراحتی مکن.اگر خداوند تو را به ظاهر تنبیه نمود، باید همانند گوش که وظیفه اش حرف شنوی است باید آنرا پذیرا باشی.
آن خدایی که پرستیم کجاست
او بود ظاهر وپنهان از ماست
اوبزرگ است و امید من و توست
خلق را هادی و خود نا پیداست
ابیات : ۱۷۸۵ تا ۱۷۸۶
روح لطیف
ای رهیده جان تو از ما و من
ای لطیفهٔ روح اندر مرد و زن
مرد و زن چون یک شود آن یک توی
چونک یکها محو شد انک توی
مولانا می گوید، ای خدا ما و من در کنار تو معنا ندارد.زن و مرد از نظر ظاهری و جسمی متمایزند ولی هر دو دارای روحی لطیف از طرف خدای متعال دارند.روح زنانه و روح مردانه نداریم.جسم ها زن و مرد دارند ولی روح ها اینگونه نیست.
مولانا می گوید در عالم معنا، در کنار حق تعالی،بالا و پائین،زن و مرد، من و تو، معنی ندارد.همانطوریکه با کنار گذاشتن جنسیت زن و مرد ، انسان به یک حقیقت لطیف دست پیدا می کند بطوریکه در دو جسم تجلی کرده است.همانند نور واحد که به آئینه های گوناگون تابیده شده باشند.یک حقیقت است که در انسان های گوناگون توزیع شده است.خواه زن باشند و یا خواه مرد باشند.چنانچه منیت ها کنار گذاشته شود، آنگاه تنها یک چیز دیده می شود و همه نظرها خدایی می شود.
برای مثال، وقتی نور خورشید به شیشه های رنگی یک دریچه می تابد.در اثر انعکاس نور به زمین ،رنگهای گوناگونی مشاهده می شود.اگر عالم هستی را به دریچه ای از رنگهای گوناگون تصور کنیم.با تابیدن نور هستی به آن، که واحد است، انواع نور ها با رنگ های متمایز حاصل می گردد.
بعبارت دیگر، یک حقیقت به عالم هستی نظر کرده است.در اثر این نظر انسان، گیاه،حیوان و اجسام گوناگون در عالم هستی ،با اشکال به ظاهر متفاوت، ایجاد شده اند. همانگونه که انعکاس نور به یک شیشه کدر، موجب می شود که تصویری کدر بر روی زمین حاصل شود.اگر نور الهی به دلهای پاک تابیده شود، انسان های الهی نتیجه آن می گردد.چنانچه نور الهی به آئینه دلهای آلوده و ناپاک بتابد، انسان های خطا کار پدید می آید.بنابراین خوب یا بد بودن مردم ، ریشه در خود و هوای نفسانی ما دارد و ربطی به خدا که آنها را خوب و یا بد خلق کرده است ندارد.
روح باشد ماندگار، و جسم بی جان می رود
عهد و پیمان ماندگار ، و عمر هر آن می رود
علم باشد ماندگار، و ثروت از کف می رود
آنچه ماند،کار خیر است، مابقی دان می رود
ابیات : ۱۷۸۷ تا ۱۷۸۹
خود نمایی
این من و ما بهر آن بر ساختی
تا تو با خود نرد خدمت باختی
تا من و توها همه یک جان شوند
عاقبت مستغرق جانان شوند
این همه هست و بیا ای امر کن
ای منزه از بیا و از سخن
مولانا می گوید، مطمئنم از اینکه خداوندمن و تو و ما ها را آفرید تا اینکه خود را ببیند.تو گل سرخ آفریدی، تا لطافت خود را ببینی.تو باران را ایجاد کردی، تا طراوت و حیات بخشی خود را تماشا کنی.در حقیقت اطراف خود آئینه های گوناگون قرار داده ای که به هر طرف نگاه می کنی خود و تجلی صفات خود را ببینی.
همانند خطاطی که چیزی را می نویسد و با نگاه کردن به آن لذت می برد و یا نقاشی که شکلی را می کشد و با دیدن هنر خود از آن لذت می برد.ما انسانها نیز نتیجه هنر نمایی خدای متعال هستیم.لذا خدا از اثر خود که می تواند نقش جانشینی او را در زمین داشته باشد لذت می ببرد.
مولانا می گوید، خداوند دوست داشت که خود را در آئینه های گوناگون ببیند.لذا صفات حق تعالی در مخلویات گوناگون تجلی پیدا کرد.مولانا می گوید، اگر این من و تو ها از بین برود ، آنگاه همه ما یک روح واحد می شویم و مشتاق دیدار روی حق تعالی می گردیم.در حقیقت، وقتی انسانها تو را می بینند که این منیت ها از بین برود و بر هوای نفس خویش غالب شوند.
مولانا می گوید، ای خدایی که دارای مقام کن هستی.همینکه اراده کنی که کاری انجام شود، آن عملی می شود.بیا و نظری هم به ما کن و از توانایی مقام کن،استفاده نما و نظری به ما هم داشته باش.همانطوریکه با گفتن یک کن مخلوقات گوناگون را ایجاد کردی، به این نفس هم دستور بده تا مطیع و فرمانبردار تو گردد و تسلیم اوامر حق تعالی گردد.
مکن تکیه بر عقل تنها، بشر
شود موجب کبر و اندوه و شر
اگرعقل تنها شود رهنما
نبینی تو حق را ورای نظر
ابیات : ۱۷۹۰ تا ۱۷۹۴
دیدن خدا
جسم جسمانه تواند دیدنت
در خیال آرد غم و خندیدنت
دل که او بستهٔ غم و خندیدنست
تو مگو کو لایق آن دیدنست
آنک او بستهٔ غم و خنده بود
او بدین دو عاریت زنده بود
باغ سبز عشق کو بی منتهاست
جز غم و شادی درو بس میوههاست
عاشقی زین هر دو حالت برترست
بی بهار و بی خزان سبز و ترست
مولانا می گوید آیا این جسم مادی، امکان دیدن روح لطیف خدایی را دارد؟آیا می تواند صاحب جانها، یعنی خدای متعال را ببیند؟آیا می تواند خنده ها و شادی های تو را تصور کند؟تا اعمالی انجام دهد که موجب خوشنودی خدا گردد.
سپس مولانا می گوید، هرگز امکان دیدن خدای متعال با این جسم مادی نیست.مگر اولیای الهی که دارای روحی لطیف هستند و با چشم دل خدا را می بینند.آنها می دانند که چه اعمالی موجبات رضایت خداوند را فراهم می کند.بنابراین اگر بخواهیم از سخنان خدای متعال آگاه شویم ،باید گوش به فرمان اولیای الهی که رابط خدا با انسانها هستند باشیم.
مولانا می گوید، این دلهای آلوده و ناپاک هر گز نمی تواند از معارف الهی بدون واسطه بهره ببرد.دلی که اسیر شادی ها و غم های مادی است، نمی تواند شادی ها و غم های معنوی را درک نماید.چنین دلی لایق دیدار خدای متعال نمی باشد.انسانی که اسیر امور دنیوی باشد، او با همین امور مادی و موقتی زندگی خود را طی می کند.اگر چنین عالم مادی را از او بگیرند، نابود و ناراحت می شود.
مولانا می گوید، این عالم مادی کجا و آن عالم معنوی که آنرا باغ عشق سبز می گوید کجا.اصلا قابل قیاس از نظر عظمت و بزرگی با هم نیستند.در این عالم اگر غمی وجود دارد، غم از دست دادن یار است.اما غم و غصه دنیای مادی ،در بدست آوردن یار می باشد.لذا تمایز غم ها و شادیها زیاد است.اگر غمی به ظاهر وجود دارد، خود نوعی شادی به دنبال دارد.
مولانا می گوید، عالم عشق معنوی دارای جایگاهی بسیار بالاتر از عالم عشق مادی دارد.عالم عشق معنوی، بر خلاف عالم عشق مادی، بهار و پائیز ندارد.همواره بهار دارد و باغ عشق همیشه سبز و خرم است.
ما به دنبال خداییم ، ولی او با ماست
گهری هست که در عالم هستی پیداست
او بود خالق هستی و جهان پرتوی او
نتوان وصف خدا کرد، که او ناپیداست
ابیات : ۱۷۹۵ تا ۱۷۹۸
زکات زیبایی
ده زکات روی خوب ای خوبرو
شرح جان شرحه شرحه بازگو
کز کرشم غمزهای غمازهای
بر دلم بنهاد داغی تازهای
من حلالش کردم ار خونم بریخت
من همیگفتم حلال او میگریخت
چون گریزانی ز نالهٔ خاکیان
غم چه ریزی بر دل غمناکیان
تنها کسی که می فهمد که عاشق چه می کشد، معشوق است.بالاخص وقتی که معشوق او خدای علیم و آگاه از همه امور باشد.مولانا به خدای متعال می گوید، من نمی گویم که چقدر از فراق تو در سختی و رنج هستم.تو خود آگاه هستی و بهتر از همه می دانی.
مولانا می گوید هر چیزی دارای زکات است.تو که از خوب رویان هستی،زکات خوبی خود را بده.همچنین زکات آن این باشد که جان تکه تکه شده من را برای خودم و دیگران باز گو کنی.زیرا تو به من بسیار نزدیک هستی و بهتر از هر کسی میدانی که من به خاطر دوری از تو چه می کشم.مولانا می گوید، علت تقاضای من این است که تو با با غمزه ها و کرشمه ها ، داغ هایی بر جگر من گذاشته شده است،بهتر از هر کسی می توانی آنرا تشریح نمایی.
مولانا می گوید، خداوند با هر نگاهی که به من می کند آتش عشق مرا شعله ور می سازد.مولانا می گوید که معشوق با ناز و کرشمه های خود جان مرا گرفت.اما من قاتل جان خود را حلال کردم.اگر چه من او را به خاطر خونی که از من ریخته بودحلال کردم ولی او از من گریزان بود و فرار می کرد.
مولانا به خدای متعال می گوید، چرا از ناله ما خاکیان گریزان هستی.چرا با رفتنت غم بر دل ما غم دیده گان می گذاری.
زکات چهره در پاکی نهان است
عفاف بانوان دری گران است
زنان را افتخار مرز و بوم است
رضای مادران کسب جنان است
ابیات : ۱۷۹۹ تا ۱۸۰۱
چشمه ای نور
ای که هر صبحی که از مشرق بتافت
همچو چشمهٔ مشرقت در جوش یافت
چون بهانه دادی این شیدات را
ای بها نه شکر لبهات را
ای جهان کهنه را تو جان نو
از تن بی جان و دل افغان شنو
مولانا می گوید، ای خدائی که هرگاه روز می شود، همانند خورشید که چشمه نور است و با طلوعش جهان را نورانی می کند، تو هم با پدید آمد روز در جنب و جوش هستی و از چشمه نور و معرفت خود مردم را بهره مند و سیراب می سازی.
مولانا می گوید ، ای کسی که نمی توان قیمت برای لبان چون شکر شیرین تو تعیین نمود.چرا عاشق خود را به بهانه های گوناگون از خود دور می کنی.چرا اینقدر برای شیفته خود بهانه جویی می کنی.
مولانا می گوید، ای خدایی که این جهان فرسوده را دم به دم با نظر کردن جان تازه ای می بخشی.بیا و این تن پیر مرا با نظری جان تازه ای ده تا با کسب معارف الهی روحیه ای تازه پیدا کنم.تو با نگاهت کهنه ها را نو می کنی،مرا نیز از این حالت افسر دگی و فرسودگی، با الطاف خود زنده کن و جان تازهای به آن ببخش.
گر بخوانی حق ز اعماق وجود
استجابت می کند دریای جود
نور مطلق صاحب فیض و کمال
در قیام و در رکوع و در سجود
@alirejali
باسمه تعالی
برداشتهایی از اشعار مولانا
ابیات۱۴۵۶ الی۱۴۶۲
گوش و چشم جان
انسان های معمولی برای زندگی دنیوی خود دارای حواس ظاهری هستند.اما اولیای الهی علاوه بر حواس ظاهری دارای حواس باطنی نیز می باشند.
مولانا می گوید:
در تردد هر که او آشفته است
حق به گوش او معما گفته است
اگر می بینی کسی در شک و تردد است و مو جبات آشفتگی او فراهم شده است ،بدان این کار خداست.همان خدایی که دستور به وزیدن به باد داد و غنچه ها به گل تبدیل شدند.همین خدا معمایی برای او ایجاد کرده است.این بخاطر رفتار خود اوست.
تا کند محبوسش اندر دو گمان
آن کنم آن گفت یا خود ضد آن
خداوند بخاطر بعضی از اعمالش او را بین دو گمان قرار داده است.خداوند او را محبوس بین دو گمان می کند که مردد بین دو کار باشد، که این کار را انجام دهم و یا ضد آنرا.
هم ز حق ترجیح یابد یک طرف
زان دو یک را برگزیند زان کنف
همان خدایی که او را آشفته و محبوس بین دو گمان کرده است.تنها خدا می تواند او را از این آشفتگی نجات دهد ، بطوریکه بتواند تصمیم بگیرد و یکی را انتخاب کند.
گر نخواهی در تردد هوش جان
کم فشار این پنبه اندر گوش جان
اگر می خواهی قوه ادراک تو دچار شک و تردد نشود.بیا و این پنبه غفلت را از گوش جانت بیرون کن.نتیجه غفلت از دستورات الهی باعث شده که دچار تردید شوی.
تا کنی فهم آن معماهاش را
تا کنی ادراک رمز و فاش را
اگر بخواهی مشکلات دیگر برایت معما نباشند و آنها مانند روز برایت شفاف باشند،بایداز غفلت ها خارج و مطیع اوامر الهی باشی.
پس محل وحی گردد گوش جان
وحی چه بود گفتنی از حس نهان
پس از رهایی از غفلت است که گوش جان تو پیام و وحی الهی را می شنود.بعلاوه با این حواس ظاهری نمی توان پیام وحی را شنید.
گوش جان و چشم جان جز این حس است
گوش عقل و گوش ظن زین مفلس است
گوش جان و چشم جانت غیر از گوش و چشم ظاهری تو هستند.بعلاوه گوش عقل حسابگر و گوش ظن و گمان تو قادر به درک و شنوایی وحی را نیستند.
قلبم شده صد پاره و تکه
از دست زبان و دل وغصه
بر چشم سر و دیده بکوبید
تا نفس شود خاشع و بنده
دکتر علی رجالی
@alirejali
باسمه تعالی
برداشتهایی از غزلیات حافظ
غزل۱۲: بیت دوازدهم
سفره الهی
گر چه دوریم از بساط قرب همت دور نیست
بنده شاه شماییم و ثناخوان شما
قرب به معنای نزدیک بودن می باشد.بساط به معنای گسترده کردن است.منظور از بساط قرب کنایه از بهره مندی از سفره پهن شده از معارف الهی توسط اولیای الهی است. به سعی و تلاش ،همت می گویند. بنده شاه، یعنی غلام شاه می باشد.ثنا خوان به معنای دعاگو است.
پیرو بیت قبل این غزل، که حافظ مردمان یزد را اهل ایمان می داند.او می گوید شما سر سفره نعمات الهی نشسته اید.اگر چه ما از این سفره الهی دور هستیم.اما تلاش می کنیم که خود را به آن نزدیک کرده و ما هم نصیبی از آن ببریم و بر سر این سفره بنشینیم.
حافط می گوید ما هم غلام شاه نعمات خدای متعال هستیم و دعا گوی شما هستیم.قدیما به یزد نجف کوچک می گفتند .پادشاه نجف هم امیر المو منین است.لذا حافط می خواهد بگوید ما غلام جانشین و انسان کامل امیر مو منان هستیم.
من چو خارم به کنار گل خوشبوی علی
دست گل چین زمان چید گل روی علی
تیغ کین تابه جبین شه عالم بنشست
غرق خون گشت چو گل، قامت و گیسوی علی
دکتر علی رجالی
@alirejali
باسمه تعالی
برداشتهایی از غزلیات حافظ
غزل ۱۲: بیت یازدهم
قدر شناسی
ای صبا با ساکنان شهر یزد از ما بگو
کای سر حق ناشناسان گوی چوگان شما
منظور از ما بگو،یعنی از طرف ما بگو.حق ناشناسان ، یعنی مردمان قدر ناشناس .گوی چوگان، توپ کوچک بازی چوگان را گویند.
حافظ می گوید سر بر تن کسی که قدر شناس نباشد سنگینی می کند.این سر همانند توپ چوگان می ماند که با زدن چوب هر لحظه به طرفی می رود و چنین فردی دارای شخصیت ثابت و پایدار نمی باشد.
شهر یزد از قدیم به دیار مومنان شهرت داشت.لذا حافظ اشاره دارد به مردمان یزد.حافظ به باد صبا می گوید که پیغام ما را به مومنین برسانید که کسانی که در خصوص دین خدا که باعث حفظ آنهاست قدر شناس نیستند.همانند توپهای چوگان می مانند که بطور مرتب اسباب دست این و آن قرار می گیرند.
از آن روز دشمن به ما چیره شد
که دین و دیانت ز بن کنده شد
چو ارزش به ضد خودش اصل شد
ز فرهنگ چیز دگر عرضه شد
دکتر علی رجالی
باسمه تعالی
برداشتهایی از غزلیات حافظ
غزل ۱۲ : بیت دهم
دعا
میکند حافظ دعایی بشنو آمینی بگو
روزی ما باد لعل شکرافشان شما
آمین یعنی مستجاب کن و آن را بپذیر.لعل سنگ سرخ رنگ و گرانبهایی است که یاقوت نام دارد.در ادبیات کنایه به لب سرخ یار دارد.شکر افشان کنایه به سخن شیرین دارد.
انسان به مرحله ای می رسد که دیگر امور دنیوی برای او لذت و شیرینی ندارد.
مولانا می گوید:
به خدا میل ندارم نه به چرب و نه به شیرین
نه بدان کیسه پرزر نه بدین کاسه زرین
بکشی اهل زمین را به فلک بانگ زند مه
که زهی جود و سماحت عجبا قدرت و تمکین
چو خیال تو بتابد چو مه چارده بر من
بگزد ساعد و اصبع ز حسد زهره و پروین
هله المنه لله که بدین ملک رسیدم
همه حق بود که می گفت مرا عشق تو پیشین
چو مرا بر سر پا دید به سر کرد اشارت
که رسید آنچ تو خواهی هله ایمن شو و بنشین
همه خلق از سر مستی ز طرب سجده کنانش
بره و گرگ به هم خوش نه حسد در دل و نی کین
نشناسند ز مستی ره ده از ره خانه
نشناسند که مردیم عجب یا گل رنگین
قدح اندر کف و خیره چه کنم من عجب این را
بخورم یا که ببخشم تو بگو ای شه شیرین
تو بخور چه بود بخشش هله که دور تو آمد
هله خوردم هله خوردم چو منم پیش تو تعیین
تو خور این باده عرشی که اگر یک قدح از وی
بنهی بر کف مرده بدهد پاسخ تلقین
انسان درجاتی پیدا می کند که فقط زمانی که معشوق لب باز می کند و با عاشق صحبت می کند لذت می برد.این سخنان همانند قند و شکر شیرین می باشد.
بین اولیای الهی و مردم اختلاف دید و نگاه وجود دارد.آنان از اینکه با خدا گفتگو می کنند لذت می برند،اما ما با کسب امور دنیوی لذت می بریم.آنها چشمشان فقط به خدا دوخته شده است و ما به این و آن.
حافظ می گوید من دعایی می کنم و شما آمین بگوئید و از خدا آنرا طلب کنید.ای خدا روزی ما را سخنان گهر بار خودت که از قند شیرین تر است قرار بده.من از بس که حرف دیگران را شنیده ام ذائقه مرا تلخ کرده است تو بیا و با سخنانت دهان مرا شیرین کن.
گفت سجاد این سخن، در موقع ذکر خدا
استجابت می کندحق، هر تمنا هر دعا
گاه میگردد قبول و گاه بعدا مستجاب
گاه میگردد ذخیره، تا شود روز ی ادا
دکتر علی رجالی
@alirejali
باسمه تعالی
برداشتهایی از غز لیات حافظ
غزل ۱۲:بیت نهم
راه عشق
دور دار از خاک و خون دامن چو بر ما بگذری
کاندر این ره کشته بسیارند قربان شما
منظور از دور دار،یعنی خود را دور نگه داشتن است.قدیما دامن ها را بلند می دوختند بطوریکه روی زمین کشیده می شد.قربان به معنای قربانی است.
راه خدا راه عشق است که عاشقان در این راه اشکهای خونین جاری نمودند.لذا این خاک آغشته به خون عاشقان می باشد.
حافظ خود را یکی از این عاشقان می داند.
حافظ به معشوق مجازی خود می گوید وقتی از کوی ما می گذری دامان خود را جمع کن, زیرا در این خاک خون ها از چشمان عاشقان به زمین ریخته شده است.
در حقیقت حافظ می خواهد به خدای متعال بگوید که در راه تو چه جانها و خونهایی نثار شده است.لذا بیا و بر ما عنایتی و توجهی هم به ما کن.
عشق یعنی با خدا همگون شدن
بی خو د از خود گشتن و مجنون شدن
منتظر باشی که تا اذنت دهند
چون شهیدان غوطه ور در خون شدن
دکتر علی رجالی
@alirejali
زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم
ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم
می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر
سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم
زلف را حلقه مکن تا نکنی در بندم
طره را تاب مده تا ندهی بر بادم
یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم
غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم
رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم
قد برافراز که از سرو کنی آزادم
شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را
یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم
شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه
شور شیرین منما تا نکنی فرهادم
رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس
تا به خاک در آصف نرسد فریادم
حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی
من از آن روز که دربند توام آزادم
باسمه تعالی
برداشتهایی از غزلیات حافظ
غزل ۱۲ :بیت هشتم
زلف پریشان
کی دهد دست این غرض یا رب که همدستان شوند
خاطر مجموع ما زلف پریشان شما
منظور از دست دادن میسر و امکان شدن است.لذا کی دهد دست به معنای این است که چه موقع امکان پذیر است.غرض مقصود و منظور می باشد.منظور از همدستان موافقان با انسان می باشد.خاطر مجموع یعنی خیال راحت و آسوده است.
بهترین زمان برای انسان سالک وقتی است که همه حواس و افکار و دلش متوجه به خدای متعال باشد.منظور از زلف پریشان اجزای هستی و آیات الهی هستند.
حافظ می گوید آیا زمانی فرا می رسد که من با وجود زرق و برق دنیا فقط تو را ببینم و توجه من عیر از تو به چیز دیگری نباشد.
زلف در کنار رخ زیباست.لذا حافط جهان هستی که به اذن خدای متعال ایجاد شده است به زلف پریشان تعبیر می کند.بابا طاهر می گوید وقتی به دریا و صحرا می نگرم تو را می بینم.لذا زلف را به عالم حق تشبیه می کند.دنیا وقتی برای انسان زیباست که خدای متعال در آن حضور داشته باشد.زندگی بدون خدا زیبا نیست.زلف را پریشان نامد زیرا باعث شده که آرامش بسیاری را به خاطر دلبستگی به دنیا پریشان کند.
حافظ می گوید کی فرا می رسد زمانی که تعلقات و خاطر من به دنیا همسو با رضای حق تعالی گردد و من با کاروان جهان هستی همسو شوم و آنچه که تو می خواهی من به آن عمل کنم.همه عالم دارند تو را تسبیح می کنند.می شود که من هم تو را تسبیح کنم.تنها در این وقت است که خاطر من آرام می گیرد و همراه عالم هستی حرکت می کند.
غنچه ها باز شوند در اثر باد صبا
روح و جان شاد شوند پرتوی انوار خدا
اولیا حامل انوار خدا می باشند
تا نسیمی بوزد بر دل و افکار شما
دکتر علی رجالی
@alirejali