۱۴.حضرت مهدی(ص)
این جمعه به سر آمد و سالار ندیدیم
یک عمر به سر آمد و دلدار ندیدیم
روز و مه و سال آمد و محبوب نیامد
جانم به ستوه آمد و رخسار ندیدیم
خون شد دل من ، سرور و غمخوار نیامد
سخت است غم دوری و دلدار نیامد
دل می تپد از دوری آن سید ابرار
صد حیف که آن مظهر دادار نیامد
افسوس که آن شیر و علمدار نیامد
صد حیف مرا یوسف اطهار نیامد
از طعنه ی بدخواه دلم کاسه ی خون شد
کان منجی این مردم دیندار نیامد
گل ها همه روئید ، ولی یار نیامد
بر دشت و چمن آن گل بی خار نیامد
دل می تپد از عشق تو و عشق دل افروز
در بین گلان، بلبل گل زار نیامد
زد شعله به جان ، دلبر و شهیار نیامد
هر چند طبیب دل بیمار نیامد
ترسم که نبینم رخ دلدار و دل افروز
منجی جهان ، مخزن اسرار نیامد
اشکم چه روان بود ولی یار نیامد
عشقش چو منی کشت و جهاندار نیامد
از دوری لیلی نتوان گفت ولیکن
کان یاور این جمع گرفتار نیامد
افسوس که آن ماه شب تار نیامد
صد حیف که آن لحظه ی انظار نیامد
از دوری دلدار خزان شد دل و جانم
چون همدم و دلدار به دیدار نیامد
شب تا به سحر گریه و سالار نیامد
از دیده روان بود ، جهاندار نیامد
عمریست که بی تاب قیام شه جانیم
افسوس کان منجی و سردار نیامد
آرام دل و مونس و ستار نیامد
یک عمر نظر کردم و یک بار نیامد
عمری به سر کوی نشستم ز بر دوست
آن گوهر یک دانه ی اطهار نیامد
این شعر به سر آمد و دلدار نیامد
اعمال بود مانع و هر بار نیامد
او حاضر و ما غایب و دیدار محال است
اصلاح نما خویش ، به گفتار نیامد