پیمبر شفاعت کند آن کسی
که باشد سزاوار وطاعت بسی
بهشت آن ستاند که تسلیم شد
نه هرکس که باشد چو خار وخسی
پیمبر شفاعت کند آن کسی
که باشد سزاوار وطاعت بسی
بهشت آن ستاند که تسلیم شد
نه هرکس که باشد چو خار وخسی
باسمه تعالی
برداشتهایی از آیات قرآن
سوره یوسف : قسمت بیست و هفتم
استقامت
وقتی به درختان میوه می نگریم.ریشه های درخت در زمین قرار دارند و از دید ما مخفی هستند.اگر ریشه ها نباشند قطعا میوه ای هم وجود ندارد.بسیاری از اتفاقاتی که در جامعه رخ می دهد ریشه در اعمال و افکار و گفتار ما دارد.اگر می خواهیم دچار مشکلات نباشیم باید در اعمال خود تجدید نظر کنیم.درختان با توجه به نوعشان دیر یا زود به بار می نشینند و میوه می دهند.بالاخره دیر یا زود به ثمر می دهند. ممکن سخنی چندین سال قبل گفته شده باشد ، اما هم اکنون پاسخ آن شنیده می شود.هرچه برای ما پیشامد می کند ، ریشه در گذشته ای ما دارد.
مولانا می گوید:
صوفیی آمد به سوی خانه روز
خانه یک در بود و زن با کفشدوز
جفت گشته با رهی خویش زن
اندر آن یک حجره از وسواس تن
چون بزد صوفی به جد در چاشتگاه
هر دو درماندند نه حیلت نه راه
هیچ معهودش نبد کو آن زمان
سوی خانه باز گردد از دکان
قاصدا آن روز بیوقت آن مروع
از خیالی کرد تا خانه رجوع
اعتماد زن بر آن کو هیچ بار
این زمان فا خانه نامد او ز کار
آن قیاسش راست نامد از قضا
گرچه ستارست هم بدهد سزا
چونک بد کردی بترس آمن مباش
زانک تخمست و برویاند خداش
چند گاهی او بپوشاند که تا
آیدت زان بد پشیمان و حیا
عهد عمر آن امیر مؤمنان
داد دزدی را به جلاد و عوان
بانگ زد آن دزد کای میر دیار
اولین بارست جرمم زینهار
گفت عمر حاش لله که خدا
بار اول قهر بارد در جزا
بارها پوشد پی اظهار فضل
باز گیرد از پی اظهار عدل
تا که این هر دو صفت ظاهر شود
آن مبشر گردد این منذر شود
بارها زن نیز این بد کرده بود
سهل بگذشت آن و سهلش مینمود
آن نمیدانست عقل پایسست
که سبو دایم ز جو ناید درست
آنچنانش تنگ آورد آن قضا
که منافق را کند مرگ فجا
نه طریق و نه رفیق و نه امان
دست کرده آن فرشته سوی جان
آنچنان کین زن در آن حجره جفا
خشک شد او و حریفش ز ابتلا
گفت صوفی با دل خود کای دو گبر
از شما کینه کشم لیکن به صبر
لیک نادانسته آرم این نفس
تا که هر گوشی ننوشد این جرس
از شما پنهان کشد کینه محق
اندک اندک همچو بیماری دق
مرد دق باشد چو یخ هر لحظه کم
لیک پندارد بهر دم بهترم
همچو کفتاری که میگیرندش و او
غرهٔ آن گفت کین کفتار کو
هیچ پنهانخانه آن زن را نبود
سمج و دهلیز و ره بالا نبود
نه تنوری که در آن پنهان شود
نه جوالی که حجاب آن شود
همچو عرصهٔ پهن روز رستخیز
نه گو و نه پشته نه جای گریز
گفت یزدان وصف این جای حرج
بهر محشر لا تری فیها عوج
حرف و سخن انسان همانند بذری می ماند که در دل افراد کاشته می شود.بالاخره روزی به لب می آید.اگر دانه ای که کاشتی شیرین بود،انتظار سخن شیرین داشته باش.اگر با گفته خود موجب ناراحتی فرد شدی،منتظر ناراحتی بیشتر باش.اینکه گفته می شود بچه ها آینه والدین هستند بخاطر اعمال ما در برابر کودکان می باشد.بالاخره روزی آنها بزرگ می شوندو از امر و نهی والدین رها می شوند.اگر در کودکی به آنان مهربانی کردید،بدانید که در پیری و بزرگسالی به شما احترام می گذارند. بزرگی می گفت، انسان دو چیز را هر گز نباید فراموش کند.یکی خدا و دیگری مرگ.همچنین دو چیز را باید فراموش کند.یکی نیکی به دیگران و بدی دیگران را.
برادران یوسف سی سال قبل یوسف را به چاه انداختند.اما امروز مو ضوع بن یامین برایشان اتفاق افتاد که با سر افکندگی باید نزد پدر بروند. در آن زمان برای یوسف مشکل ایجاد کردند.در این زمان یوسف برای آنها مشکل ایجاد کرد.وقتی موضوع را به یعقوب گفتند.او همان جواب سی سال قبل را تکرار کرد.که این کار ریشه در شیطان دارد.اگر چه این بار بدستور یوسف آنرا انجام داده بودند.اما اگر دقت شود این عکس العمل کار شیطانی برادران در سی سال گذشته است.
ملا صدرا می گوید امام حسین در روز سقیفه شهید شد.او می خواهد بگوید که ریشه و علل شهادت امروز امام حسین در خیانت در آنروز دارد که جانشین پیغمبر را خانه نشین کردند.حضرت یعقوب هم می خواهد بگوید که ریشه این اتفاقات در گذشته است.
کاری که شیطان انجام می دهد این است که با توجه به خلق و خوی و باور و غرایض شما کارهای خلاف را زیبا جلوه می دهد و شما ترغیب می شوی که آن کار خلاف را انجام دهید.همانند بساز و بفروش های ساختمانها که ظاهر ساختمان را با توجه به سلایق مردم تزئین می کنند.لذا مردم فریب ظاهر را می خورند و دیگر توجهی به اساس و بنیان و درون ساختمان نمی کنند.شیطان نیز از طریق شهوت،مقام،ثروت،حتی شرع مقدس افراد را به وسوسه می اندازد و فریب می دهد.اگر شما منطقی و قانون مدار نیز باشید، از طریق منطق و قانون توجیهاتی برای انجام کار خلاف به شما پیشنهاد می کند.
یعقوب با صبر زیبا و عدم شکایت از اتفاقی که در خصوص فرزندانش برایش اتفاق افتاده است به خدا امید دارد و در نامیدی هم امیدوار است که هم یوسف و هم بن یامین بر می گردند.همانگونه که نصیحت کم و باید به جا گفته شود.چون عطر که مقدار کم از آن استفاده می شود و در هر جای بدن نیز استفاده نمی شود.یعقوب نیز بعد از شنیدن سخنان فرزندانش و گفتن پاسخ کوتاه سکوت را پیشه نمود و منتظر ماند تا ببیند خدا می خواهد چکار کند و هر گز نا امید نشد.زیرا نا امیدی از خدای متعال بدترین اعمال است.
غصه خوردن باعث سفید شدن موی انسان می گردد.زمانی که از حد گذشت باعث سفید شدن سیاهی چشم می گردد.یعقوب به خاطر دوری از یوسف سیاهی چشمش به سفیدی تبدیل شد.انسان های با تقوا دارای روی سفید و نورانی هستند.یعقوب ناراحتی های خود را در دل نگه می داشت و آنها را بروز نمی داد.همین آتش های درونی او را ساخت.همانند غدا که اگر آتش در زیر آن باشد باعث پخته شدن غذا می گردد.انسان های ناپخته با کوچکترین عصبانیت درون خود را بیرون می ریزند و حرف های ناشایست می زنند.انسان ها با فرو دادن غیظ خود موجبات پختگی خود را فراهم می کنند.یعقوب می گفت من نگرانی های خود را فقط با خدا در میان می گذارم.
انسان علاوه بر اینکه باید راضی به رضای خدا باشد و سختی ها را تحمل کند دارای عاطفه هم هست .همانطوریکه استحکام ساختمان تنها به سنگ و آجر نیست.ملات نیز لازم دارد تا مصالح را بهم پیوند دهد.یعقوب هم یک انسان است و دارای عاطفه است.برادران یوسف به پدر خود می گفتند که این غم و غصه ها تو را از پا در می آورد.او در جواب می گفت این پایداری های من باعث نجات و رهایی من خواهد شد.من از قدرت خدا چیزهایی می دانم که شما نمی دانید.
خداوند به حضرت مریم بعد از زایمان می گوید درخت خشکیده را تکان بده تا خرمای تازه از آن بریزد.لذا چنین خدایی که ناممکن ها از نظر ما را ممکن می سازد .می تواند یعقوب را از غم و غصه رهایی بخشد.لازمه اش صبر و تحمل است.یعقوب به فرزندان خود گفت بروید و دنبال پیدا کردن یوسف و بن یامین باشید و از رحمت خدا نا امید نباشید.همانطوریکه باد موجب جابجایی ابرها می شود.رحمت الهی نیز موجب بیرون راندن غم و غصه ها در دل انسان می گردد.
چو خواهی سعادت در این روزگار
مشو غافل از مرگ و از کردگار
فراموشی کار نیک و بدی
شود موجب رشد و یابی قرار
دکتر علی رجالی
@alirejali
چو خواهی سعادت در این روزگار
مشو غافل از مرگ و از کردگار
فراموشی کار نیک و بدی
شود موجب رشد و یابی قرار
باسمه تعالی
برداشتهایی از آیات قرآن
سوره یوسف :قسمت بیست و ششم
شفاخانه
وقتی به یک داروخانه می نگریم.در آن داروهای گوناگون با طعم ها و اندازه های مختلف وجود دارد.همه آنها جهت اثر بخشی و بهبود انواع بیماریها برای سلامتی استفاده می شوند.قرآن نیز یک شفاخانه است.که تک تک آیات نقش دارو برای انسان دارد.منتهی باید در آنها تدبر کرد و نیازهای روحی و روانی خود را از آنها اکتساب نمود.
اینکه انسان باور داشته باشد که خداوند آگاه و شنوا و ناظر بر اعمال و احوال ماست ،سبب آرامش انسان می شود.به سخنان ناروای دیگران اهمیت نمی دهد.زمانی که برادران یوسف گفتند برادر بن یامین هم سرقت نموده است.یوسف در جواب گفت که خداوند آگاه تر از ماست و عکس العملی نشان نداد.اگر چه قدرت داشت که برخورد لازم را انجام دهد.
یکی از نام های خداوند ناظر می باشد.انسان همینکه ببیند کسی اعمالش را می بیند و ناظر بر گفتار اوست.در سخن گفتن کمال دقت را می کندهمینطور عمل ناشایستی انجام نمی دهد.سید الشهدا می گفت یکی از دلایل آرامش من در این است که خدا آگاه است و می بیند چه اتفاقی رخ داده است.بهترین دارو برای آرامش انسان در حالت عصبانیت این است که انسان با خود زمزمه کند که خدا می داند و خدا می بیند که حق با کیست.
خداوند در سوره فاطر می فرمایند اگر خدا بخواهد درهای رحمت را به روی کسی باز کند هیچکس نمی تواند جلوگیری کند.همینطور اگر بخواهد در های نعمت را به روی کسی ببندد کسی نمی تواند آنرا باز کند.برادران یوسف تلاش کردند که یوسف دیگر عزیز پدر نباشد.اما خدا او را عزیز مصر نمود.لذا عزت و ذلت بدست خداست.
هر کس در راه خدا قدم برداشت و خود را در راه خدا هزینه کرد ،خدا هم به او عزت می دهد و او را عزیز می شمارد.امام حسین برای حفظ دین خدا جان خود و یاران را در راه خدا داد.خداوند نیز جایگاهی والا در دو دنیا به او عطا نمود.
گویند حافظ اشعار خود را جمع آوری نکرد.بلکه مردم با گرفتن یک سکه از پادشاه وقت در ازای ارائه یک شعر حافظ،اشعار حافظ جمع آوری شد.لذا دیوان های گوناگونی از حافظ وجود دارد.حافظ خود را در نشر مفاهیم قرآنی به زبان شعر وقف نمود.اوخود را وقف خدا کرد، خدا هم با واسطه اشعار او را جمع آوری نمود و مورد استقبال مردم قرار داد.حافظ می خواست فقط نام خدا بر زبان ها باشد.اما خدا نام او را هم بر زبان ها جاری نمود.
هرکس خود را خرج خدا کند ،خدا هم خود را خرج او می کند و به او عزت و جلال می دهد.مولانا می گوید:
مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
دیده سیر است مرا جان دلیر است مرا
زهره شیر است مرا زهره تابنده شدم
گفت که دیوانه نهای لایق این خانه نهای
رفتم دیوانه شدم سلسله بندنده شدم
گفت که سرمست نهای رو که از این دست نهای
رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم
گفت که تو کشته نهای در طرب آغشته نهای
پیش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم
گفت که تو زیرککی مست خیالی و شکی
گول شدم هول شدم وز همه برکنده شدم
گفت که تو شمع شدی قبله این جمع شدی
جمع نیم شمع نیم دود پراکنده شدم
گفت که شیخی و سری پیش رو و راهبری
شیخ نیم پیش نیم امر تو را بنده شدم
گفت که با بال و پری من پر و بالت ندهم
در هوس بال و پرش بیپر و پرکنده شدم
گفت مرا دولت نو راه مرو رنجه مشو
زانک من از لطف و کرم سوی تو آینده شدم
گفت مرا عشق کهن از بر ما نقل مکن
گفتم آری نکنم ساکن و باشنده شدم
چشمه خورشید تویی سایه گه بید منم
چونک زدی بر سر من پست و گدازنده شدم
تابش جان یافت دلم وا شد و بشکافت دلم
اطلس نو بافت دلم دشمن این ژنده شدم
صورت جان وقت سحر لاف همیزد ز بطر
بنده و خربنده بدم شاه و خداونده شدم
شکر کند کاغذ تو از شکر بیحد تو
کآمد او در بر من با وی ماننده شدم
شکر کند خاک دژم از فلک و چرخ به خم
کز نظر وگردش او نورپذیرنده شدم
شکر کند چرخ فلک از ملک و ملک و ملک
کز کرم و بخشش او روشن بخشنده شدم
شکر کند عارف حق کز همه بردیم سبق
بر زبر هفت طبق اختر رخشنده شدم
زهره بدم ماه شدم چرخ دو صد تاه شدم
یوسف بودم ز کنون یوسف زاینده شدم
از توام ای شهره قمر در من و در خود بنگر
کز اثر خنده تو گلشن خندنده شدم
باش چو شطرنج روان خامش و خود جمله زبان
کز رخ آن شاه جهان فرخ و فرخنده شدم
اینکه خواندن قرآن موجب آرامش انسان می گردد بخاطر این است که انسان با خواندن و فهمیدن و عمل نمودن به آیات قرآن موجبات آرامش خود و دیگران را فراهم می کند.
حافظ می گوید:
هزار دشمنم ار میکنند قصد هلاک
گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک
مرا امید وصال تو زنده میدارد
و گر نه هر دمم از هجر توست بیم هلاک
نفس نفس اگر از باد نشنوم بویش
زمان زمان چو گل از غم کنم گریبان چاک
رود به خواب دو چشم از خیال تو هیهات
بود صبور دل اندر فراق تو حاشاک
اگر تو زخم زنی به که دیگری مرهم
و گر تو زهر دهی به که دیگری تریاک
بضرب سیفک قتلی حیاتنا ابدا
لأن روحی قد طاب ان یکون فداک
عنان مپیچ که گر میزنی به شمشیرم
سپر کنم سر و دستت ندارم از فتراک
تو را چنان که تویی هر نظر کجا بیند
به قدر دانش خود هر کسی کند ادراک
به چشم خلق عزیز جهان شود حافظ
که بر در تو نهد روی مسکنت بر خاک
برادران بن یامین به یوسف گفتند تو عزیز و بزرگ مصری.بیا و بجای او یکی از ماها را بگیر.او پدری پیر و بزرگی چون یعقوب دارد.بن یامین خود را خرج مظهر خدا حضرت یعقوب کرد.یعقوب هم خود را خرج بن یامین کرده بود.لذا نزد پدر او عزیز بود.براداران بن یامین به یوسف گفتند تو انسان نیکوکاری هستی؛یعنی نیکی های تو همراه با محبت است،بیا و یکی از ماها را جایگزین بن یامین کن.یوسف نپذیرفت.لذا
برادران یوسف دور هم جمع شدند و مشورت کردند که چه کنبم ما سوگند خوردیم که بن یامین را به سلامت باز گردانیم.یکی از برادران گفت من می مانم و روی بازگشت ندارم.شماها بروید و عین واقعیت را به پدر بگوئید.اگر باور نکرد بگوئید که خود بیاید بلکه او قبول کند.
صبر باشد شاه کلید مشکلات
بی ادب در منجلاب و معضلات
رشد ما در صبر و در آداب ما
بی ادب کی نوشد از آب حیات
دکتر علی رجالی
@alirejali
باسمه تعالی
برداشتهای از آیات قرآن
سوره یوسف:قسمت بیست و چهارم
سخاوت
گاهی انسان همنشین فردی می شود و شیفته اخلاق و کرامت و سخن او می گردد.همنشینی با یوسف اینگونه بود.او مظهر خدا بود. لذا دارای خلق نیکو بود.خدا بخشنده است،یوسف هم بخشنده بود.خدا کریم است،یوسف هم کریم بود.لذا می توان گفت که صفات یوسف،صفات خدایی است که به او عطا شده است.
حافظ می گوید:
پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد
وان راز که در دل بنهفتم به درافتاد
از راه نظر مرغ دلم گشت هواگیر
ای دیده نگه کن که به دام که درافتاد
دردا که از آن آهوی مشکین سیه چشم
چون نافه بسی خون دلم در جگر افتاد
از رهگذر خاک سر کوی شما بود
هر نافه که در دست نسیم سحر افتاد
مژگان تو تا تیغ جهانگیر برآورد
بس کشته دل زنده که بر یک دگر افتاد
بس تجربه کردیم در این دیر مکافات
با دردکشان هر که درافتاد برافتاد
گر جان بدهد سنگ سیه لعل نگردد
با طینت اصلی چه کند بدگهر افتاد
حافظ که سر زلف بتان دست کشش بود
بس طرفه حریفیست کش اکنون به سر افتاد
برادران یوسف به یعقوب گفتند که اگر مجددا گندم بخواهیم باید برادر ناتنی را بهمراه خود به مصر ببریم و ما از او محافظت می کنیم.همین عبارت را برای یوسف قبلا گفته بودند.حضرت یعقوب گفت شما حافظان خوبی نیستید.من او را به خدا می سپارم.چون او حافظ واقعی انسان ها می باشد.
وقتی بار گندم ها را باز کردند دیدند که پولهایی که برای خرید گندم داده بودند عودت داده شده است.آنها از سخاوتمندی یوسف شاد شده بودند.سخاوتمندی در حق افراد موجب ایجاد محبت و دوستی می گردد. سخا باعث آرامش و رهایی انسان از قیود دنیایی می گردد.همانند درخت میوه ای که سنگینی میوه ها موجب پائین آمدن شاخه ها شده است.با چیدن آنها شاخه آزاد می شود و بالا می رود.انسان های بخیل به خود ظلم می کنند.انفاق به زیر دستان همانند روزنه ای کوزه گلدان می ماند که آبهای زیادی را از گلدان خارج می کند تا آب کافی به گل برسد و از خراب شدن گل و فاسدشدن آن جلوگیری کند.سخاوت بذر محبت را در دل دیگران می کارد.حتی خداوند سامری را که مردم را به گوساله پرستی دعوت می نمود به موسی گفت او را نکشید.زیرا او اهل سخا است.
نقل است در یکی از جنگ های پیامبر گرامی یک خانمی از اسرا پوشش مناسبی نداشت.گفتند ایشان دختر حاتم طائی می باشد.پیامبر عبای خود را به او دادند و دستور دادند که به خاطر سخاوتمندی پدرش آزاد گردد.او قبول نکرد و گفت وقتی قبول می کنم که تمام اسرا آزاد گردند.پیامبر گرامی با درخواست او موافقت نمودند و همه اسرا آزاد شدند.این برخورد پیامبر با آن خانم به دو نکته تاکید دارد یکی داشتن پوشش برای خانم ها که حاضرند عبای خود را برای پوشش او بدهند و دیگر اهمیت و نقش سخاوتمندی را.پیامبر فرمودند اگر چه حاتم طایی مشرک است ولی بخاطر بخشندگی اش در آتش جهنم سوزانده نمی شود.
حضرت یعقوب گفت وقتی برادر یوسف را با شما می فرستم که ضمانت محکمی بیاورید.آنها هم به خدا قسم خوردند.یعقوب گفت خدا شنواست و او شاهد بر رفتار شماست.لذا موافقت نمود که با سایر برادران به مصر برود.اما گفت از ورودی های گوناگون وارد شوید تا از چشم زخم دیگران محفوظ باشید.حضرت علی چشم زخم را تائید می نمایند.ابوعلی سینا می گوید بعضی دارای نفسی پاک هستند که با نگاه به انسان موجبات رشد و تعالی انسان را فراهم می کنند.عده ای هم دارای نفس پلید و کثیف هستند.با نگاه به انسان مو جب خسران برای برای انسان می شوند.در دعاها داریم که اگر چشم شوری پیش شما آمد.برای اینکه آسیبی به شما وارد نشود و در امان باشید ذکر زیر را تکرار کنید.
ما شا الله لا حول و لا قوه الا با الله
یعقوب به فرزندان خود گفت که توکل به خدا را فراموش نکنید.امکان دارد که در بین راه مشکلاتی برایتان پیش آید.لذا با یاری جستن از خدا آنها را بر طرف نمائید.یعقوب گفت من در کارها به خدا توکل می کنم و کسانی هم که اهل ایمان باشند به او توکل می کنند.فلسفه توکل هم در این است که آنچه ما می دانیم و یا می توانیم بسیار محدود است.خداوند است که آگاه بر همه چیز است.لذا عقل سلیم حکم می کند که به کسی اعتماد کنیم که اطلاع کامل از حال و آینده ما دارد و قادر به پیشگیری و رفع مشکلات باشد.
حافظ می گوید:
باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش
بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش
ای دل اندر بند زلفش از پریشانی منال
مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش
رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار
کار ملک است آن که تدبیر و تأمل بایدش
تکیه بر تقوی و دانش در طریقت کافریست
راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش
با چنین زلف و رخش بادا نظربازی حرام
هر که روی یاسمین و جعد سنبل بایدش
نازها زان نرگس مستانهاش باید کشید
این دل شوریده تا آن جعد و کاکل بایدش
ساقیا در گردش ساغر تعلل تا به چند
دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش
کیست حافظ تا ننوشد باده بی آواز رود
عاشق مسکین چرا چندین تجمل بایدش
انسان نباید تنها به داشته های خود بسنده کند.هر لحطه امکان از دست دادن آنها را دارد.لذا توصیه شده که در انجام امور به خدا توکل کنید.مولانا می گوید:
گفت آری گر توکل رهبرست
این سبب هم سنت پیغمبرست
گفت پیغامبر به آواز بلند
با توکل زانوی اشتر ببند
رمز الکاسب حبیب الله شنو
از توکل در سبب کاهل مشو
یعقوب برای برون رفت از حوادث هم تدبیر می کند و هم سفارش به توکل می کند.لذا تدبیر و توکل دو عامل نجات و رهایی از مشکلات است.همانند دارو و دعا می ماند.تنها خوردن دارو کفایت نمی کند.کسی که باعث تاثیر دارو می گردد و موجبات تشخیص صحیح بیماری را فراهم می کند خداوند می باشد.
آدمی جاهل ز فردای خود است
آنکه می داند خدای واحد است
با توکل کارها ممکن شود
چون خدا دانا و بر ما شاهد است
دکتر علی رجالی
@alirejali
آدمی جاهل ز فردای خود است
آنکه می داند خدای واحد است
با توکل کارها ممکن شود
چون خدا دانا و بر ما شاهد است
باسمه تعالی
برداشتهایی از آیات قرآن
سوره یوسف :قسمت بیست و سوم
عفو و گذشت
تنها چیزی که در این عالم ثابت است ،بی ثباتی است.روزی انسان از چیزی ناراحت است.طولی نمی کشد که خوشحالی می آید.روزی یوسف از برادران خواست که او را در چاه نیندازند.طولی نکشید که برادران از او خواستند که کمکشان کند.حتی اگر تو را به چاه بیندازند غم مخور.روزی می رسد که تو جاه و مقامی بدست می آوری.هرگاه بر پیامبر گرامی اتفاقی دردناک پیش می آمد حضرت می فرمودند شاید خدا می خواهد خبر خوشی را نوید دهد.
زیبایی یوسف در زیبایی اخلاق یوسف بود.در هیچ آیه ای از زیبایی چهره یوسف سخنی به میان نمی آید.با اینکه برادران او را به چاه انداخته بودند ولی هنگامی که تقاضای گندم کردند به آنها گندم داد.اگر چه او فهمید که آنها برادرانی هستند که او را به چاه انداخته اند.سعدی می گوید انسانهای زمینی گرد و خاک می کنند و آنرا به آسمان می فرستند.اما از آسمان باران می بارد و گرد و خاک را فرو می نشاند.انسان های آسمانی همانند یوسف دارای گذشت هستند .اما انسان های زمینی دارای حسد و کینه می باشند.انسانهای مادی بدی می کنند ولی انسانهای الهی خوبی می کنند.
خداوند نیز در دنیا با فضل خود با مردم رفتار می کند و نه با عدل خود.لذا نافرمانی های ما را با خوبی جواب می دهد و همواره روزی رسان ما می باشد.اما در آخرت خداوند با عدل خود با مردم رفتار می کند و نه فضل خود.آنچه باید به مردم بگوید با روش های گوناگون و پیامبران در دنیا گفته است.اگر چه قصاص به شما تقابل به مثل را اجازه می دهد ولی خداوند گذشت را پیشنهاد می دهد و می گوید گذشت انسانها از خطا های مردم اجر معنوی برای صاحب گذشت دارد.خداوند بدی افراد را با عدل خود پاسخ نمی دهد.
انسانها با عفو و گذشت از خطاهای دیگران عزت و سر بلندی خود را فراهم می کند.امام حسین (ع)می فرمایند بخشنده ترین مردم کسی است که با داشتن قدرت از خطاها های دیگران بگذرد.
برادران یوسف گفتند که پدر پیری داریم بنام یعقوب که پیامبر خداست و امکان آمدن نداشت.یک برادر ناتنی هم داریم که از پدر مراقبت می کند.یوسف گفت که در مرحله دوم که به مصر می آئید او را بیاورید.اگر چه یوسف امکان ملاقات با پدر را داشت ولی خداوند می خواست که خانواده یعقوب به مصر مهاجرت کنند.یعقوب با تحمل سختی ها
روز به روز بر درجات معنوی او افزوده می شد بطوریکه از راه دور بوی یوسف را از پیراهن او درک می فهمد.
حافظ می گوید
درد عشقی کشیدهام که مپرس
زهر هجری چشیدهام که مپرس
گشتهام در جهان و آخر کار
دلبری برگزیدهام که مپرس
آن چنان در هوای خاک درش
میرود آب دیدهام که مپرس
من به گوش خود از دهانش دوش
سخنانی شنیدهام که مپرس
سوی من لب چه میگزی که مگوی
لب لعلی گزیدهام که مپرس
بی تو در کلبه گدایی خویش
رنجهایی کشیدهام که مپرس
همچو حافظ غریب در ره عشق
به مقامی رسیدهام که مپرس
یوسف به برادران خود گفت که اگر دفعه بعد برادر خود را نیاوردید از سهمیه گندم نیز محروم خواهید شد.یوسف به کسانی که اطراف خود بودند گفت که پول گندمی که آنها بابت خرید گندم دادند را مخفیانه در بار آنها قرار دهید.خداوند برای انسانها کرامت قائل است.لذا یوسف هم که مظهر خداست نمی گوید که به خدمه گفتم که چنین کنند.بعلاوه در خرید گندم و سهمیه آنها عدالت را رعایت نمود.بدینوسیله سخاوت خود را به آنها اعلام نمود.بعلاوه امکان داشت که دیگر پولی برای خرید گندم نداشته باشند و نتوانند برادر ناتنی را همراه خود بیاورند.
ما نداریم بجز خالق هستی دگری
ما گرفتار زبانیم و دو گوش و بصری
راه کج،کی برساند،من و تو،در بر دوست
راه حق جو، که نوید است و امید بشری
دکتر علی رجالی
@alirejali
باسمه تعالی
برداشتهایی از آیات قرآن
سوره یوسف : قسمت بیست ودوم
نقش اقتصاد در اعتقادات مردم
اگر انسان خداوند را در زندگی خود اضافه کند و پلیدی ها را از زندگی خود کم و حذف نماید، آنگاه خداوند فیوضات خود را چند برابر و نعمات زیادی را قسمت او می کند.لذا چهار عمل اصلی در ریاضیات در زندگی نقش مهمی دارند.جمع و تفریق بستگی به ما دارد و ضرب و تقسیم به خداوند متعال.یوسف خدا را در زندگی خود وارد نمود و زلیخا را حذف نمود.در ازای آن خداوند عزت و قدرت و شوکت به او عطا نمود.
وقتی نقش خدا در زندگی برای انسان پر رنگ شد ،آنگاه نقش دیگران در زندگی کم رنگ می شود.زمانی که قرار شد یوسف از زندان بیرون آید و با تشریفات به نزد پادشاه آید.یوسف آنرا نپذیرفت و گفت بدون تشریفات می آید.این عمل یوسف نشان می دهد که دنیا برای او کم رنگ و خدا پیش او پر رنگ است.وقتی خورشید می درخشد ستارگاه نمی توانند خود نمایی کنند.
حافظ می گوید:
مزن بر دل ز نوک غمزه تیرم
که پیش چشم بیمارت بمیرم
نصاب حسن در حد کمال است
زکاتم ده که مسکین و فقیرم
چو طفلان تا کی ای زاهد فریبی
به سیب بوستان و شهد و شیرم
چنان پر شد فضای سینه از دوست
که فکر خویش گم شد از ضمیرم
قدح پر کن که من در دولت عشق
جوان بخت جهانم گر چه پیرم
قراری بستهام با می فروشان
که روز غم به جز ساغر نگیرم
مبادا جز حساب مطرب و می
اگر نقشی کشد کلک دبیرم
در این غوغا که کس کس را نپرسد
من از پیر مغان منت پذیرم
خوشا آن دم کز استغنای مستی
فراغت باشد از شاه و وزیرم
من آن مرغم که هر شام و سحرگاه
ز بام عرش میآید صفیرم
چو حافظ گنج او در سینه دارم
اگر چه مدعی بیند حقیرم
یوسف به سفیر پادشاه گفت که تو به پادشاه بگو که بی گناهی مرا از زنان مصر که دستان خود را در آن مجلس بریدند جو یا شود.یوسف با این کار می خواست بی گناهی خود را ثابت کند.این عمل یوسف نشان می دهد که انسان باید از خود در مقابل تهمت های بی روا دفاع کند.بعلاوه حاکم نیز باید به شکایت و دادخواست افراد رسیدگی کند.
پادشاه دستور داد زنان آن مجلس جمع شوند.همگی اقرار به بی گناهی یوسف نمودند.حتی زلیخا نیز اقرار به بی گناهی او نمود. سوالی که مطرح می شود اینکه هدف از آوردن داستان چیست .این داستان یوسف را مظهر حق و زلیخا را مظهر باطل معرفی می کند و نشان می دهد که حق همواره پیروز است و دیر یا زود خود را نشان می دهد.
یوسف با تقاضا هایی که از پادشاه داشت دو کار انسانی و الهی را انجام داد.یکی اینکه یوسف به عزیز مصر خیانت نکرده است.با این عمل یوسف راه خدمت و کمک به دیگران را سد نکرد و نشان داد که پاداش نیکی بدی و خیانت نیست.بعلاوه هر کسی د. حفظ آبروی خود باید کوشا باشد.همانطوریکه جوی به خاطر آب جاری در آن ارزش دارد و در غیر اینصورت محل زباله ها می شود.انسان بی آبرو نیز در جامعه جایگاهی ندارد.روایت داریم کسی که دنبال عیوب دیگران باشد خداوند نیز عیوب او را بر ملا می کند.کار دیگری که از درخواست او مشخص می شود اینکه خدعه انسان حیله گر بالاخره روزی عیان می شود.زمانی یوسف به ظاهر یک برده و غلام بود و در مقابل زلیخا دارای قدرت و جایگاهی بود.اما با گذر زمان خود به تهمتی که به یوسف زده بود اقرار کرد.درسی که این داستان به ما می دهد اینکه پایان خیانت ناخوشی و پایان صداقت خوشی است.
یوسف اقرار می کند که من هم دارای هوای نفس همانند سایر انسانها هستم.اما خداوند به من رحم کرد و مرا از ارتکاب گناه دور کرد.خداوند کسانی را که مایل به پاکی نفس باشند را راهنمایی و هدایت می کند.همانگونه که کودک زباله را از روی زمین بر می دارد و می خورد ولی با بزرگ شدن حتی فکر خوردن زباله را نمی کند.اولیای الهی گناهان را همانند زباله می بینند.لذا از آنها دوری می کنند.
امیر المومنین می فرمایند که انسان ها پشت زبان خود مخفی هستند.همینکه شروع به سخن گفتن کنند.شخصیت آنها مشخص می شود.پس از اینکه پادشاه به حقانیت و صداقت یوسف پی برد.پادشاه با یوسف صحبت کرد.در این زمان بود که پادشاه او را شناخت و گفت تو نزد ما امین و راستگو هستی.امام صادق می فرمایند ماهیت افراد هنگام سخن گفتن در حالت عصبانیت مشخص می شود.همانند ظرف چینی که با یک تلنگر به آن از صدایش به شکستکی آن می توان پی برد.
یوسف بعد از اینکه پادشاه او را امین شمرد گفت مسئولیت خزانه داری را به من واگذار کن.جا داشت که با توجه به رسالتش مسئولیت فرهنگی را در خواست کند.اما او می داند لازمه کار فرهنگی رسیدگی به معیشت مردم است.گویند شکم گرسنه ایمان ندارد.لذا جایگاه اقتصادی مهم است و حاکم باید آنرا به فرد امین و درستکار واگذار نماید.بسیاری از نظام ها بخاطر تبعیض و فساد و گناه و ضایع کردن حقوق مردم سقوط کردند.
خداوند ابتدا جسم را آفرید و سپس در آن روح قرار داد.لذا برای موعظه و نصیحت ابتدا باید جسم فرد توانایی نشستن پای سخن شما را داشته باشد تا از گفته شما بهره ببرد.لازمه کار فرهنگی تامین امور اقتصادی است.حضرت زهرا نیازی به فدک نداشت ولی او می دانست که نمی شود افراد سر سفره دیگری بنشینند و حرف دیگری را بشنوند.لذا پا فشاری در اثبات حقانیت خود و رسوایی دیگران در غصب حکومت داشت.
نقل است که ایرانیان بعد از رحلت پیامبر گرامی نزد امیر المومنین رفتند و گفتند اعراب توجهی به ما نمی کنند و حتی ازدواج هم بین اقوام انجام نمی شود.حضرت سران قوم عرب را جمع کردند و گفتند عرب و عجم کردن مربوط به دوران جاهلیت است.بیائید همانند دوران پیامبر مسالیت آمیز کنار هم زندگی کنید.اما آنها زیر بار نرفتند.حضرت علی بعد از ترک جلسه با سران عرب فرمودند آنها چه حال و چه آینده دست از افکار خود بر نمی دارند.به شما پیشنهادی می کنم که اگر انجام دهید آنها مجبور می شوند از شما تبعیت کنند.بروید و تجارت را پیشه کنید.این نقش اقتصاد در رفتار و اعتقادات انسانها را نشان می دهد .
یوسف علت درخواست مسئولیت خزانه داری جامعه را به خاطر داشتن دو صفت در خود به پادشاه پیشنهاد می کند.اولا نسبت به امور مالی آگاهم و ثانیا قادر به حفظ بیت المال هستم.در حقیقت می خواهد معیارهایی برای تصدی وزارت خزانه داری کشور را بیان کند.شما اگر ظرفی پر از آب باشد و انتهای آن یک سوراخ باشد بتدریج ظرف خالی از آب می شود و به هدر می رود.فساد در بیت المال همین نقش را دارد.اگرچه کم باشد.در دراز مدت فاجعه ببار می آورد.لذا تعهد و تخصص شروط لازم برای کسب مسئولیت در جامعه است.
خداوند می فرماید ما این جایگاه را به یوسف دادیم.انسانها وسیله هستند.یوسف بخاطر علم تاویل که به او عطا شده بود می دانست ریشه مشکلات مردم در کجاست.لذا برای حل آنها از خود تعریف می کند.اگرچه تعریف از خود نکوهش شده است، مگر حسب ضرورت.برداشتی که از این آیات می شود این است که عزت و ذلت دست خداست و انسانها واسطه ای بیش نیستند.همانند وقتی که یک نفر یک لیوان آب به شما می دهد.او ظرف را می آورد ولی ارزش لیوان به خاطر آب در آن است.لذا نمی گوئید لیوان به من آب داد.بلکه می گوئید فلانی به من آب داد.درس دیگری از این آیات می شود این است که قدم در راه خدا برداشتن در ابتدا سختی ها دارد ولی نهایتا آزادی های به دنبال خود دارد.برخلاف راه شیطان که ابتدا آزادی است ولی نهایتا سختی ها به دنبال دارد.
خداوند می فرماید این پاداشهای دنیوی در برابر پاداشهای اخروی ناچیز است.کسانی که راه حق و راه اولیای الهی را پیشه کنند علاوه بر پاداشتهای دنیوی پاداش عظیم اخروی نیز دارند.پاداشهای دنیوی با توجه به کوچک بودن دنیا نا چیز است.اما پاداشهای آخرت با توجه به بزرگی و وسعت آن بزرگ و بیشتراست.
زندگی سرشار از برد است و باخت
گاه بر وفق و گهی باما نساخت
زندگی بازیست از دید خدا
گاه شیرین و گهی بر ما بتاخت
دکتر علی رجالی
@alirejali
باسمه تعالی
برداشتهایی از آیات قرآن
سوره یوسف :قسمت بیست و یکم
صداقت
رمز موفقیت یوسف در این بود که سینه خود را از کینه ها و کدورت ها پاک می کرد.چنانچه مصیبتی و یا مشکلی برای او توسط دیگران برایش ایجاد می شد آنرا یک امتحان الهی می دانست و سعی می کرد که مشکل پدیده آمده را ریشه یابی کند و سعی در حل آن می نمود.با پاک کردن سینه،ظرف وجودی خود را آماده می کرد تا خداوند آنرا از الطاف خود پر کند.همانند نویسنده ای که بر روی کاغذ سفید مطالب خود را می نویسد.کاغذ نوشته شده را بکار نمی برد.یا عطار ها که عطرهای ناب خود را در ظرف های خالی می ریزند.اگر انسانها نیز بخواهند از سر چشمه الهی فیض ببرند ابتدا باید با تزکیه نفس خود را آماده برای پذیرای الهی کنند.
سعدی می گوید:
یکی در نجوم اندکی دست داشت
ولی از تکبر سری مست داشت
بر گوشیار آمد از راه دور
دلی پر ارادت، سری پر غرور
خردمند از او دیده بردوختی
یکی حرف در وی نیاموختی
چو بی بهره عزم سفر کرد باز
بدو گفت دانای گردن فراز
تو خود را گمان برده ای پر خرد
انائی که پر شد دگر چون برد؟
ز دعوی پری زان تهی می روی
تهی آی تا پر معنای شوی
ز هستی در آفاق سعدی صفت
تهی گرد و باز آی پر معرفت
یوسف انسانها را وسیله می دید.لذا کدورتی از دیگران به دل راه نمی داد.وقتی ساقی پادشاه پس از چندین سال پیش یوسف آمد که خواب پادشاه را تعبیر کند از او گله نکرد که چرا پیام مرا به پادشاه نگفتی.بلکه علاوه بر تعبیر خواب تدبیر هم کرد.او گفت که چگونه پادشاه می تواند در شرایط بحرانی نجات یابد.
در احادیث داریم که اگر عملی را از کسی خواستی و آن انجام نشد ناراحت نشو و اراده خداوند بر انجام آن کار نبوده است و لذا نباید از آن فرد دلخور شوی.بسیاری از مشکلات که برای انسان پیش می آید، عکس العمل رفتار ، گفتار و افکار ما دارد.نقل است روزی حسنعلی خیاط از کوچه عبور می کرد.در بین راه الاغی قصد لگد زدن به او را داشت.او با جا خالی دادن خود ، الاغ نتوانست لگد بزند.شیخ رجبعلی خیاط به مسجد می رود و از خدا جویای علت می گردد.به او الهام می شود که به خاطر فکر ناصحیحی که کردی این اتفاق افتاد.اگر به فکر خود جامعه عمل می پوشاندی بدان که لگد الاغ را هم می خوردی.
حافظ می گوید:
گر می فروش حاجت رندان روا کند
ایزد گنه ببخشد و دفع بلا کند
ساقی به جام عدل بده باده تا گدا
غیرت نیاورد که جهان پربلا کند
حقا کز این غمان برسد مژده امان
گر سالکی به عهد امانت وفا کند
گر رنج پیش آید و گر راحت ای حکیم
نسبت مکن به غیر که اینها خدا کند
در کارخانهای که ره عقل و فضل نیست
فهم ضعیف رای فضولی چرا کند
مطرب بساز پرده که کس بی اجل نمرد
وان کو نه این ترانه سراید خطا کند
ما را که درد عشق و بلای خمار کشت
یا وصل دوست یا می صافی دوا کند
جان رفت در سر می و حافظ به عشق سوخت
عیسی دمی کجاست که احیای ما کند
اگر به شبانه روز نگاه کنیم.تا زمانی که زمین رو به خورشید است زمین از روشنایی آن بهره می برد.همینکه رو به خورشید نیست ،زمین تاریک است.انسانها نیز تا زمانی که اعمال و رفتار و افکارشان در جهت رضای خدای متعال قرار دارد از فیض الهی بهره مند می شوند.همینکه از دستورات الهی فاصله می گیرند .از نور الهی نیز دو می شوند .لذا دچار غفلت و گمراهی می شوند.در حقیقت تمام خوبیها از خداست و تمام بدیها از اعمال ماست.همانطوریکه نور خورشید هر آنچه در مسیرش باشد نورانی می کند.خداوند نیز نور خود را از کسانی که در مسیر الهی قدم بر می دارند دریغ نمی کند.
در روز قیامت جهنم را خود افراد می آورند و آنرا می سازند.همانند سیر که بوی آن همراه سیر است.لذا جهنمیان آتش جهنم را با اعمال دنیوی که انجام داده اند گرم می کنند.
پیامبران در گفتار خود کمال ادب را با مخاطب خود داشتند.یوسف در تعبیر خواب پادشاه گفت هفت سال گندم می کارید.نگفت که بروید و هفت سال گندم بکارید.
نقل است فردی نزد پیامبر گرامی آمد و گفت من زیاد خلاف کرده ام.آیا راهی برای بازگشت وجود دارد؟پیامبر فرمودند برو به والدین خود احترام بگذار و اظهار ادب کن.امیر المومنین می فرمایند با دشمنان خود نیز با ادب سخن بگوئید.حتی با معاویه با دلیل و عقل و استدلال ماهیت و راه و روش او را معرفی کنید.
مولانا در خصوص رعایت ادب می گوید:
از خدا جوییم توفیق ادب
بیادب محروم گشت از لطف رب
بیادب تنها نه خود را داشت بد
بلک آتش در همه آفاق زد
مایده از آسمان در میرسید
بیشری و بیع و بیگفت و شنید
درمیان قوم موسی چند کس
بیادب گفتند کو سیر و عدس
منقطع شد خوان و نان از آسمان
ماند رنج زرع و بیل و داسمان
باز عیسی چون شفاعت کرد حق
خوان فرستاد و غنیمت بر طبق
مائده از آسمان شد عائده
چون که گفت انزل علینا مائده
باز گستاخان ادب بگذاشتند
چون گدایان زلهها برداشتند
لابه کرده عیسی ایشان را که این
دایمست و کم نگردد از زمین
بدگمانی کردن و حرصآوری
کفر باشد پیش خوان مهتری
زان گدارویان نادیده ز آز
آن در رحمت بریشان شد فراز
ابر بر ناید پی منع زکات
وز زنا افتد وبا اندر جهات
هر چه بر تو آید از ظلمات و غم
آن ز بیباکی و گستاخیست هم
هر که بیباکی کند در راه دوست
رهزن مردان شد و نامرد اوست
از ادب پرنور گشتهست این فلک
وز ادب معصوم و پاک آمد ملک
بد ز گستاخی کسوف آفتاب
شد عزازیلی ز جرات رد باب
انبیا مظهر خدا هستند.لذا وقتی ساقی پادشاه برای تعبیر خواب آمد از اینکه وساطت برای رهایی یوسف نکرده بود سخنی به میان نیاورد.همانگونه که اگر کسی به طرف خدا رفت خداوند گذشته هایش را می بخشد.یوسف نیز از ساقی گذشت و بدون اینکه به روی خود بیاورد خواب او را تعبیر کرد که از هفت سال کشت خود قدری را مصرف و عمده آنرا برای هفت سال دوم ذخیره کنید.
وقتی تعبیر خواب را پادشاه شنید.آنرا صحیح تشخیص داد و دستور داد با احترام او را آزاد کنند.اگر چه مدتی در حاشیه بود ولی صداقت او باعث شد که بعد از مدتی اوج بگیرد و جایگاه بالاتری بدست آورد.
حافظ می گوید:
رونق عهد شباب است دگر بستان را
میرسد مژده گل بلبل خوش الحان را
ای صبا گر به جوانان چمن بازرسی
خدمت ما برسان سرو و گل و ریحان را
گر چنین جلوه کند مغبچه باده فروش
خاکروب در میخانه کنم مژگان را
ای که بر مه کشی از عنبر سارا چوگان
مضطرب حال مگردان من سرگردان را
ترسم این قوم که بر دردکشان میخندند
در سر کار خرابات کنند ایمان را
یار مردان خدا باش که در کشتی نوح
هست خاکی که به آبی نخرد طوفان را
برو از خانه گردون به در و نان مطلب
کان سیه کاسه در آخر بکشد مهمان را
هر که را خوابگه آخر مشتی خاک است
گو چه حاجت که به افلاک کشی ایوان را
ماه کنعانی من مسند مصر آن تو شد
وقت آن است که بدرود کنی زندان را
حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی
دام تزویر مکن چون دگران قرآن را
برداشتی که از این آیات می شود این است که کارها را باید به اهل آن واگذار کرد.تا ضمن گره گشایی ،نحوه حل و برون رفت مشکلات را ارائه دهد.نقل است که در یک کشور برای سرنگونی آن نظام ، فرد جاسوسی خود را به مقامات بالای کشور نزدیک کرده بود.کارش این بود که به مسئولین مشاوره می داد و افراد را با توجه به توانا یی هایشان در سمت های صحیح خود قرار نمی داد.با این اقدام به خاطر ناتوانی منصوبین در مدیریت کشور ،مو جبات سقوط آن نظام را فراهم نمود.
مکن تکیه بر قدرت و جا و زر
فریبنده است گردش چرخ و دهر
نکرده وفا بر کسی تا کنون
ندارد بجز زحمت و درد سر
دکتر علی رجالی
@alirejali
باسمه تعالی
برداشتهایی از آیات قرآن
سوره یوسف:قسمت بیستم
خدای واقعی
یوسف به بت پرستان می گفت ،شما اسم خدا را روی سنگ های تراشیده گذاشته اید و آنرا پرستش می کنید.خدای واقعی را پرستش نمی کنید.برای مثال ، بچه ها در بازی کودکانه خود یکی پدر می شود و دیگری مادر و خانواده غیر واقعی تشکیل می دهند و با هم بازی می کنند.اما پدر واقعی یا مادر واقعی بازی نمی کند.امروزه اگر چه ما بت سنگی نمی پرستیم.اما هر کدام با ذهن خود ،خدایی درست می کنیم و او را ستایش می کنیم.خدای واقعی قابل تصور نیست.لذا تلاش کنیم خدای واقعی را بشناسم.
همانطوریکه قرار دادن یک اسم روی یک شی نمی تواند اثر حقیقی آن اسم را داشته باشد.تا زمانی که ما خدای غیر واقعی را پرستش می کنیم ،نباید انتظار های گو ناگون داشته باشیم.برای مثال با گذاشتن نام آتش روی یک سنگ،نباید انتظار حرارت از سنگ را داشت.چون سنگ آتش نیست و ما نام آتش روی آن گذاشته ایم.
یوسف به بت پرستان می گفت که شما دلیلی برای پرستش بت بجای خدا ندارید و لذا بیائید دست از بت پرستی بردارید و خدای واقعی را عبادت کنید.این استدلال یوسف نشان می دهد که ما نباید بدون دلیل دنباله روی هر فرد و گروهی شویم.حتی در اصول دین تاکید شده که مسلمانان با تحقیق و تفکر خود اصول دین را بپذیرند.
مولانا می گوید:
گفت بهلول آن یکی درویش را
چونی ای درویش واقف کن مرا
گفت چون باشد کسی که جاودان
بر مراد او رود کار جهان
سیل و جوها بر مراد او روند
اختران زان سان که خواهد آن شوند
زندگی و مرگ سرهنگان او
بر مراد او روانه کو بکو
هر کجا خواهد فرستد تعزیت
هر کجا خواهد ببخشد تهنیت
سالکان راه هم بر گام او
ماندگان از راه هم در دام او
هیچ دندانی نخندد در جهان
بی رضا و امر آن فرمانروان
گفت ای شه راست گفتی همچنین
در فر و سیمای تو پیداست این
این و صد چندینی ای صادق ولیک
شرح کن این را بیان کن نیک نیک
آنچنانک فاضل و مرد فضول
چون به گوش او رسد آرد قبول
آنچنانش شرح کن اندر کلام
که از آن هم بهره یابد عقل عام
ناطق کامل چو خوانپاشی بود
خوانش بر هر گونهٔ آشی بود
که نماند هیچ مهمان بی نوا
هر کسی یابد غذای خود جدا
همچو قرآن که بمعنی هفت توست
خاص را و عام را مطعم دروست
گفت این باری یقین شد پیش عام
که جهان در امر یزدانست رام
هیچ برگی در نیفتد از درخت
بی قضا و حکم آن سلطان بخت
از دهان لقمه نشد سوی گلو
تا نگوید لقمه را حق که ادخلوا
میل و رغبت کان زمام آدمیست
جنبش آن رام امر آن غنیست
در زمینها و آسمانها ذرهای
پر نجنباند نگردد پرهای
جز به فرمان قدیم نافذش
شرح نتوان کرد و جلدی نیست خوش
کی شمرد برگ درختان را تمام
بینهایت کی شود در نطق رام
این قدر بشنو که چون کلی کار
مینگردد جز بامر کردگار
چون قضای حق رضای بنده شد
حکم او را بندهٔ خواهنده شد
بی تکلف نه پی مزد و ثواب
بلک طبع او چنین شد مستطاب
زندگی خود نخواهد بهر خوذ
نه پی ذوقی حیات مستلذ
هرکجا امر قدم را مسلکیست
زندگی و مردگی پیشش یکیست
بهر یزدان میزید نه بهر گنج
بهر یزدان میمرد نه از خوف رنج
هست ایمانش برای خواست او
نه برای جنت و اشجار و جو
ترک کفرش هم برای حق بود
نه ز بیم آنک در آتش رود
این چنین آمد ز اصل آن خوی او
نه ریاضت نه بجست و جوی او
آنگهان خندد که او بیند رضا
همچو حلوای شکر او را قضا
بندهای کش خوی و خلقت این بود
نه جهان بر امر و فرمانش رود
پس چرا لابه کند او یا دعا
که بگردان ای خداوند این قضا
مرگ او و مرگ فرزندان او
بهر حق پیشش چو حلوا در گلو
نزع فرزندان بر آن باوفا
چون قطایف پیش شیخ بینوا
پس چراگوید دعا الا مگر
در دعا بیند رضای دادگر
آن شفاعت و آن دعا نه از رحم خود
میکند آن بندهٔ صاحب رشد
رحم خود را او همان دم سوختست
که چراغ عشق حق افروختست
دوزخ اوصاف او عشقست و او
سوخت مر اوصاف خود را مو بمو
هر طروقی این فروقی کی شناخت
جز دقوقی تا درین دولت بتاخت
حال که همه چیز به اذن خداست.حتی برگی بدون ادن خدا نمی افتد.بیائید و خدای واقعی را عبادت کنیم.تنها اوست که سزاوار عبادت است.خداوند نیازی به عبادات ما ندارد.اگر ما بخواهیم از فیوضات الهی بهره مند شویم باید به طرف خدا برویم.همانند یک جوی می ماند که برای اینکه پر آب شود باید به سرچشمه وصل باشد تا سیراب گردد.بنابراین با عبادت کردن و نزدیک شدن به خدا،امکان رشد و تعالی ما وجود دارد.برای مثال اگر بخواهیم از نور خورشید بهره مند شویم باید در پرتوی آن قرار داشته باشیم.تاریکی زمانی حاصل می شود که نوری نباشد.فلسفه بندگی کردن این است که ما برخوردار از فیوضات الهی و امداد های غیبی شویم.با بندگی است که انسان آزاد می شود.در حقیقت با بندگی کردن ،انسان اسیر هوای نفس نمی گردد.
مولانا می گوید:
زین سبب پیغامبر با اجتهاد
نام خود وان علی مولا نهاد
گفت هر کو را منم مولا و دوست
ابن عم من علی مولای اوست
کیست مولا آنک آزادت کند
بند رقیت ز پایت بر کند
چون به آزادی نبوت هادیست
مؤمنان را ز انبیا آزادیست
ای گروه مؤمنان شادی کنید
همچو سرو و سوسن آزادی کنید
لیک میگویید هر دم شکر آب
بیزبان چون گلستان خوشخضاب
بیزبان گویند سرو و سبزهزار
شکر آب و شکر عدل نوبهار
حلهها پوشیده و دامنکشان
مست و رقاص و خوش و عنبرفشان
جزو جزو آبستن از شاه بهار
جسمشان چون درج پر در ثمار
مریمان بی شوی آبست از مسیح
خامشان بی لاف و گفتاری فصیح
ماه ما بینطق خوش بر تافتست
هر زبان نطق از فر ما یافتست
نطق عیسی از فر مریم بود
نطق آدم پرتو آن دم بود
تا زیادت گردد از شکر ای ثقات
پس نبات دیگرست اندر نبات
عکس آن اینجاست ذل من قنع
اندرین طورست عز من طمع
در جوال نفس خود چندین مرو
از خریداران خود غافل مشو
یوسف به هم زندانی های خود می گفت که دین باعث قوام و پایداری شما می گردد.آن همچون چوبی می ماند که چادر را سر پا نگه می دارد.انبیا آمده اند تا مردم را دبندار کنند و دین خدا را به آنها معرفی کنند تا در دو دنیا سر افراز باشند.متاسفانه مردم شهرت و پست و مقام و بطور کلی دنیا را باعث قوام می دانند.تنها دین و دینداری و دیانت باعث قوام زندگی می شود.
یوسف در خصوص تعبیر خواب دو جوان هم زندانی گفت یکی از شما ساقی اربابتان می شوید و دیگری به دار آویخته و مرغان از سر شما تغذیه می کنند. نکته ای که در این تعبیر خواب وجود دارد اینکه به اختصار پاسخ داد و آن هم به گونه ای که با توجه به خوابی که دیده بودند خودشان متوجه شوند که پاسخ مربوط به کدامیک می باشد.این برداشت از پاسخ یوسف می شود که انسان در سخن گفتن با دیگران باید کوتاه و کامل و مفید سخن گوید بطوریکه مخاطب متوجه منظور گوینده شود.کسی به جایی می رسد که حرف های خود را قبل از اینکه از دهانش خارج شود غر بالگری کند و حرفهای زاید را بیرون بریزد.سخن گفتن همانند دارو می ماند که خوردن کم آن شفا بخش است و زیاد خوردن آن باعث هلاکت می شود.امام هادی می فرمایند نادان کسی است که اسیر زبانش باشد.زیرا سخن می گوید و سپس اظهار می دارد که دست خودم نبود.زمانی زبان انسان از کنترل خود خارج می شود که به او اجازه دهید هر چه دلش خواست به زبان جاری کند.
مولانا می گوید:
این دهان بربند تا بینی عیان
چشمبند آن جهان حلق و دهان
ای دهان تو خود دهانهٔ دوزخی
وی جهان تو بر مثال برزخی
فکر انسان نیز همانند زبان می ماند.اگر به آن بیش از حد میدان دادی آنگاه کنترل و جهت دادنش مشگل می شود.انسان آنقدر فکرش مشغول است که نمی تواند دو رکعت نماز با توجه بخواند.میدان ندادن فکر به این معنی است که انسان به هر چیز بی ارزش فکر نکند.بطور خلاصه عقل حاکم بر نفس باشد و نه بالعکس.نفس همانند اژدهایی می ماند که اگر رها شد یک موسی می خواهد که بتواند آنرا جمع کند.
یوسف بعد از تعبیر خواب به جوانی که ساقی پادشاه می گردد، می گوید به یاد ما باش و سفارش ما را به پادشاه بکن.این نشان می دهد که انسان ها اگر بعنوان یک وسیله استفاده شوند بلا مانع است.اما نباید انتظار داشت که انسان ها همه کاره هستند.خداوند شیطان را مامور کرد که سفارش یوسف را ساقی پادشاه از یاد ببرد.خداوند می خواست زمانی یوسف از زندان رهایی پیدا کند که زمینه شکوفایی او آماده شده باشد.
انسان ها هر قدر دلبستگی شان به دنیا بیشتر باشد اضطراب و ترسشان نیز بیشتر است.پادشاه مصر خواب می بیند که هفت گاو لاغر هفت گاوه چاق را می خورند.پادشاه به خاطر قدرت و دلبستگی به جایگاه خود دچار اضطراب می شود.از کسانی که آشنا به تعبیر خواب بودند دعوت کرد که نظر خود را بگویند.آنان عاجز از تعبیر صحیح بودند و آنرا خوابی آشفته می دانستند تا اینکه خداوند یوسف را به خاطر ساقی آورد و به پادشاه پیشنهاد داد که فردی در زندان هست که می تواند تعبیر خواب شما را بگوید.این نشان می دهد که تنها خداوند است که ذهن ما به چیزی یاد آوری می کند و یا از خاطره می برد.
برای مبارزه با هر چیزی باید با چیزی همانند خود آن به مبارزه پرداخت.مبارزه با دلبستگی به دنیا توسط دلبستگی به خدا بر طرف می شود.تنها الماس است که می تواند الماس را ببرد.همچنین با کار فرهنگی صحیح می توان به مبارزه با تهاجم فرهنگی دشمن رفت. انسان ها زمانی دلبستگی خود را به چیزی از دست می دهند که دلبستگی به چیز بهتری پیدا کنند.یوسف چون دلبسته خدا بود لذا به دلبستگی زلیخا به او اهمیتی نمی داد و زندان را بر زندگی در قصر ترجیح می داد.برای مثال شما به منزل مسکونی زیبایی دلبسته می شوید.لذا برای خرید آن حاضر می شوید که از کلیه دلبستگی های قبلی خود چشم پوشی کنید و حتی به زیر قیمت اموال مورد علاقه خود را بفروشید تا امکان خرید منزل جدید مقدور گردد.بنابراین تنها دلبستگی بالاتر می تواند دلبستگی های پایین تر را از بین ببرد.
چرا حرص دنیا تو را کورکرد
مکن تکیه بر آن،که دل تور کرد
فریبنده است چرخ گردون و دهر
تو را از عبادت بسی دور کرد
دکتر علی رجالی
@alirejali