رسالت

در این وبلاگ ،اشعار و مطالب علمی و فرهنگی اینجانب آمده است .

رسالت

در این وبلاگ ،اشعار و مطالب علمی و فرهنگی اینجانب آمده است .

رسالت

به سایت شخصی اینجانب مراجعه شود
alirejali.ir

بایگانی
  • ۰
  • ۰

باسمه تعالی

معرفی وحشی بافقی

وحشی بر خلاف اسلاف خود عشق را زمینی کرد ، وی از پیشگامان سبک وقوعی است سبکی که به دگرگونی های اجتماعی می پردازد و بیشتر آه و ناله از روزگار سرمی دهد .
اشعار او کمتر با آسمان و سخنان شاعران سبک عراقی پیوند دارد .
او عاشق آرزو دختر زیبایی بوده که به وصال نرسیده و در وصفش شهر زیبای
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید را سروده است.


داستانِ غمِ پنهانیِ من، گوش کنید
قصهٔ بی‌سر و سامانیِ من، گوش کنید
گفت‌وگویِ من و حیرانیِ من، گوش کنید
شرحِ این آتشِ جان‌سوز، نگفتن تا کی؟
سوختم، سوختم، این راز، نهفتن تا کی؟
روزگاری، من و دل، ساکنِ کویی بودیم
ساکنِ کویِ بتِ عربده‌جویی بودیم
عقل و دین باخته، دیوانهٔ رویی بودیم
بستهٔ سلسلهٔ سلسله‌مویی بودیم
کس در آن سلسله، غیر از من و دل، بند نبود
یک گرفتار از این جمله که هستند، نبود
نرگسِ غمزه‌زنش، این‌همه بیمار نداشت
سنبلِ پُرشکنش، هیچ گرفتار نداشت
این‌همه مشتری و گرمیِ بازار نداشت
یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت
اول آن‌کس که خریدار شدش، من بودم
باعثِ گرمیِ بازارشدش، من بودم
عشقِ من شد سببِ خوبی و رعناییِ او
داد، رسوایی من، شهرتِ زیباییِ او
بس که دادم همه‌جا شرحِ دلاراییِ او
شهر پُر گشت ز غوغایِ تماشاییِ او
این زمان، عاشقِ سرگشته، فراوان دارد
کِی سرِ برگِ منِ بی‌سر و سامان دارد؟
چاره این است و ندارم بِه از این رایِ دگر
که دهم جایِ دگر، دل، به دل‌آرایِ دگر
چشمِ خود فرش کنم زیرِ کفِ پایِ دگر
بر کفِ پایِ دگر، بوسه زنم جایِ دگر
پیشِ او، یارِ نو و یارِ کهن، هردو یکی‌ست
حرمتِ مدّعی و حرمتِ من، هردو یکی‌ست
قولِ زاغ و غزلِ مرغِ چمن، هردو یکی‌ست
نغمهٔ بلبل و غوغایِ زَغَن، هردو یکی‌ست
این ندانسته که قَدْرِ همه، یکسان نَبُوَد
زاغ را مرتبهٔ مرغِ خوش‌الحان نَبُوَد
چون چنین است پیِ کارِ دگر باشم بِه
چندروزی، پیِ دلدارِ دگر باشم بِه
عَندَلیبِ گُلِ رخسارِ دگر باشم بِه
مرغِ خوش‌نغمهٔ گلزارِ دگر باشم بِه
نوگلی کو که شوم بلبلِ دستان‌سازش؟
سازم از تازه‌جوانانِ چمن، ممتازش
آن‌که بر جانم از او دم‌به‌دم آزاری هست
می‌توان یافت که بر دل ز منش، باری هست
از من و بندگیِ من اگرش عاری هست
بفروشد که به هرگوشه، خریداری هست
به وفاداریِ من نیست در این شهر کسی
بنده‌ای همچو مرا هست خریدار بسی
مدتی، در رهِ عشقِ تو دویدیم، بس است
راهِ صد بادیهٔ درد بریدیم، بس است
قدم از راهِ طلب باز کشیدیم، بس است
اول و آخر این قافله دیدیم بی است
دیگر این پرده از این چهره دریدیم، بس است
آنچه کردیم، زِ عشقِ تو ندیدیم ثمر
بس که نادیدنی از دستِ تو دیدیم، بس است
دل به دیدارِ تو یک‌بار سپردیم و بس است
به جفا دستِ تو بس بار بریدیم، بس است
چند گویی که دگر بندهٔ این خانه شویم؟
ما که رفتیم، دگر باز نگردیم، بس است
ما زِ سودایِ تو ای دوست، به جان آمدیم
هجرت از دوست غنیمت شمریدیم، بس است
سخنِ از دوست به بیگانه نمی‌باید گفت
هر چه دیدیم زِ تو، در دلِ خود ریختیم، بس است
وحشی از مردم نامحرَم و بیگانه بس است
همرهِ مردمِ صاحب‌نظر آمد، بس است
 

 

  • ۰۴/۰۸/۲۹
  • علی رجالی

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی