رسالت

در این وبلاگ ،اشعار و مطالب علمی و فرهنگی اینجانب آمده است .

رسالت

در این وبلاگ ،اشعار و مطالب علمی و فرهنگی اینجانب آمده است .

رسالت

به سایت شخصی اینجانب مراجعه شود
alirejali.ir

بایگانی
  • ۰
  • ۰

داستان شاپور

🌸 باسمه‌تعالی 🌸

داستان شاپور و تعظیم پادشاه روم 

در روزگاران کهن، آنگاه که درفش کاویانی بر سرزمین ایران می‌افراشت و شکوه ساسانیان در چهار گوشه‌ی جهان می‌درخشید، مردی بر تخت شاهی نشست که نامش تا ابد در دفتر زمان به اقتدار و درایت آراسته ماند؛ او شاپور دوم، فرزند هرمزد، ملقب به ذوالاکتاف بود. از روز نخست که دیده به جهان گشود، گویی فرّه ایزدی در چهره‌اش می‌تابید. روایت کرده‌اند که او را هنوز در زهدان مادر تاج بر سر نهادند تا ایران بی‌پادشاه نماند.

سال‌ها گذشت و آن کودک خردسال، چون خورشیدی درخشان، بر آسمان فرمانروایی ایران طلوع کرد. در دوران او، امپراتوری روم، دشمن دیرینه‌ی ایران، در اندیشه‌ی تاخت و تاز بود. پادشاه روم ــ قیصر والریانوس ــ با لشکری انبوه، چون موج خروشان دریا، به مرزهای ایران تاخت. اما تدبیر و شمشیر شاپور چنان بود که هیچ موجی را یارای رویارویی با او نبود.

سپاه ایران، با بانگ «یزدان‌پیروز» و درفش شیر و خورشید، به میدان رفت و در نبردی سهمگین، که زمین از سم ستوران می‌لرزید و آسمان از گرد و غبار تیره می‌شد، سپاه روم را درهم شکست. در آن پیکار، هزاران تن از سپاهیان روم کشته و بسیاری اسیر شدند، و خودِ قیصر، آن شاه مغرور، در میان غبار اسب‌ها گرفتار آمد و به بند کشیده شد.

آنگاه که او را در بندهای زرین به بارگاه شاپور آوردند، شاهنشاه ایران بر تختی از زر و سیم نشسته بود، تاجی از گوهر بر سر، و چشمانی که برق آن چون شمشیر می‌درخشید. در برابر آن شکوه و جلال، قیصر سر به زیر افکند و لرزید، چنان‌که غرور هزارساله‌ی روم در پیشگاه اقتدار ایران زانو زد.

شاپور با نگاهی ژرف و آرام فرمود:
«ای شاه مغرورِ روم! امروز بدان که روزگار، بلندپروازان را به خاک فرو می‌کشد. آن‌گاه که به مرز ایران تاختی، در دل چه پنداشتی؟ که آفتاب این دیار خاموش خواهد شد؟»
قیصر خاموش ماند و جز شرم و ندامت بر چهره‌اش ننشست.

گویند چون شاپور خواست سوار بر اسب شود، از سر تحقیر و نشان دادن فرودستی دشمن، پای خویش بر پشت قیصر نهاد و بر زین نشست. و از آن پس او را ذوالاکتاف نام کردند، که شانه‌های دشمنان را به نشان خواری می‌داغ نهاد.

اما شاپور، هرچند سختگیر و قاطع بود، از خرد و بخشایش نیز بهره داشت. پس از مدتی، اسیران را آزاد کرد و به آنان گفت:
«برگردید به دیار خویش و گواهی دهید که در این سرزمین، داد با شمشیر همراه است و اقتدار با انصاف.»

قیصر، شرمگین و شکسته، به روم بازگشت، اما دیگر آن غرور و هیمنه‌ی پیشین در او نبود. او به چشم خویش دیده بود که قدرت راستین، در ملک و لشکر نیست، بل در فرّه‌ی ایزدی و عدالت پادشاهی چون شاپور است.

از آن پس نام شاپور دوم، در سراسر جهان پیچید. مورخان نوشتند که «او نخستین و آخرین شاهی بود که قیصر روم را در بند کرد»؛ و این حادثه را نشانی از شکوه ابدی ایران و فرزانگی پادشاهی دادگر دانستند.

و چنین شد که در تاریخ جهان، روزی به یادگار ماند که پادشاه روم، در برابر شاپور ایران، سر تعظیم فرود آورد؛ روزی که خورشید اقتدار ایران، بر آسمان جهان تابید و تا ابد ندرخشید. 

 

  • ۰۴/۰۸/۲۰
  • علی رجالی

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی