باسمهتعالی
با خدا باش و پادشاهی کن
۱. از مثنوی معنوی، دفتر ششم:
چون تو با حق راست آیی در نَفَس،
هر چه گوید آن دَمَت، باشد قَبَس.
هر چه خواهی کن، که در فرمان اوست،
آن که با حق یار شد، خود، یار اوست.
وقتی انسان با خدا راست و خالص شود، هر سخنی که گوید از نور الهی است؛ پس هر چه کند، در حقیقت از فرمان اوست.
۲. از غزلیات شمس:
هر که او با حق بُوَد، در کارِ حق،
هر چه او گوید، بود آن کارِ حق.
چون نمانَد «او»، بمانَد «او»، بدان،
آن زمان گوید خدا با زبانِ جان.
کسی که با خدا یکی شود، گفتار و کردار او از خداست، نه از خود او. آنگاه خدا از زبان او سخن میگوید.
۳. مضمون نزدیک در قالب سادهتر:
با خدا باش، دلت شاه شود،
بیخدا باش، گداهراه شود.
با خدا شو، تا همه مُلکِ وجود،
بوسه بر خاک رهت بنهد چو دود.
اگر با خدا باشی، پادشاه دل و عالم میشوی، و اگر از خدا جدا شوی، فقیرترین گدای راه حقیقتی.
بنابراین، بیت مشهور:
«با خدا باش و پادشاهی کن،
بیخدا باش و هر چه خواهی کن»
با خدا باش، دلِ آگاه شو
پادشاهِ ملکِ بیهمتاه شو
بیخدا، گردی چو خاکِ بیچراغ
هر چه خواهی کن، ولی بیگاه شو
با خدا شو تا «منِ» تو «او» شود
قطرهای در بحرِ بیپایاه شو
با خدا باش و پادشاهی کن
بی خدا باش و هرچه خواهی کن
با حق بنشین، چو جان آگاه شو،
از بندِ من و غیرِ او، رَها شو.
با او، همه ملک، زیر فرمانِ توست،
بیاو، همه نیستیست، هر چه خواهی شو.
- ۰۴/۰۷/۲۷