رسالت

در این وبلاگ ،اشعار و مطالب علمی و فرهنگی اینجانب آمده است .

رسالت

در این وبلاگ ،اشعار و مطالب علمی و فرهنگی اینجانب آمده است .

رسالت

به سایت شخصی اینجانب مراجعه شود
alirejali.ir

بایگانی
  • ۰
  • ۰

باسمه تعالی

مثنوی نامه ای به ابوذر

در حال ویرایش

مقدمه

نامه‌ی شریف امیرالمؤمنین علی (ع) به ابوذر غفاری، از درخشان‌ترین وصیت‌نامه‌های اخلاقی و عرفانی در نهج‌البلاغه است. در این نامه، حضرت علی (ع) حقیقت دنیا، ارزش تقوا، و راه سعادت ابدی را برای یار وفادار خویش روشن می‌سازد.

ابوذر، آن صحابی راستگو و صبور، در برابر ستم و زراندوزی خلفای زمان سکوت نکرد و به خاطر حق‌گویی، به ربذه تبعید شد. در همان روزها بود که امام علی (ع) این نامه‌ی پر از حکمت را برای او نوشت.

اکنون این نامه‌ی نورانی در قالب مثنوی حماسی در ۳۰۰ بیت بازسرایی شده است؛ تا هم شکوه کلام علوی در موسیقی شعر جلوه‌گر گردد و هم پیامی جاودان برای نسل امروز باشد.
این مثنوی در سه بخش سروده شده است:

  • بخش نخست درباره‌ی حقیقت دنیا و بی‌وفایی آن،
  • بخش دوم درباره‌ی فضیلت تقوا و بی‌نیازی،
  • بخش سوم درباره‌ی وصیت‌های اخلاقی و عرفانی.

امید است این اثر اندک، چراغی باشد در راه معرفت و الهام‌بخش جان‌های تشنه‌ی عدالت و حقیقت.

 فهرست

مثنوی «نامه‌ای به ابوذر» 

مقدمه
بخش اول: حقیقت دنیا و بی‌وفایی آن (۱ تا ۱۰۰ بیت)

  • ستایش خداوند و پیامبر
  • یاد از ابوذر و تبعید او
  • سخن امام درباره‌ی فریبندگی دنیا
  • اندرز به شکیبایی و نگاه به آخرت

بخش دوم: فضیلت تقوا و بی‌نیازی (۱۰۱ تا ۲۰۰ بیت)

  • تقوا کلید گشایش در سختی‌ها
  • بی‌نیازی حقیقی در دل است نه در مال
  • پرهیز از حرص، دنیاطلبی و شهوت قدرت
  • شکوه روح آزاد ابوذر

بخش سوم: وصیت‌های اخلاقی و عرفانی (۲۰۱ تا ۳۰۰ بیت)

  • همنشین خوب و بد
  • ارزش سکوت و سخن نیک
  • پنهان داشتن دین از اهل مکر
  • یاد مرگ و آمادگی برای آخرت
  • بشارت به پاداش جاودان ابوذر

پایان

  • مژده‌ی بهشت و رضوان برای ابوذر
  • دعای امام علی (ع) برای یار وفادارش

طرح پیشنهادی سه بخش

  1. بخش نخست: حقیقت دنیا و بی‌وفایی آن (۱۰۰ بیت)

    • آغاز با یاد خدا و ستایش پیامبر و اهل بیت (ع).
    • تبعید ابوذر و موقعیت تاریخی.
    • اندرزهای امام علی (ع) درباره ناپایداری دنیا، فریب زر و زور، و ارزش آخرت.
  2. بخش دوم: فضیلت تقوا و بی‌نیازی (۱۰۰ بیت)

    • شرح این جمله امام: «اگر آسمان و زمین بر بنده‌ای بسته شود و او تقوا پیشه کند، خداوند راهی برایش قرار می‌دهد».
    • معنا و جلوه‌های بی‌نیازی حقیقی.
    • هشدار نسبت به حرص، دنیاطلبی و شهوت قدرت.
  3. بخش سوم: وصیت‌های اخلاقی و عرفانی (۱۰۰ بیت)

    • توصیه به همنشین خوب و پرهیز از یار بد.
    • فضیلت سکوت، صدقه بودن سخن نیک، و ارزش علم.
    • آمادگی برای مرگ، و پیوند دنیا با آخرت.
    • پایان با دعا برای ابوذر و جاودانگی نام او.

۱. به نام خداوند جان‌آفرین
خداوند بخشنده‌ی مهربین

۲. ستایش بر اویی که دارد جلال
که بر بنده بخشد ره وصال

۳. درود خدا بر رسول امین
که روشن کند راه مؤمنین

۴. علی آن امام همایون‌نژاد
که جان‌ها ز نورش شود اوج‌یاب

۵. به یار وفادار، ابوذر غفور
نوشت آن زمان نامه‌ای پر ز نور

۶. ابوذر، تو یار وفای نبی
تو مرد جهاد و ره‌آزادیی

۷. تو مردی که بر ظلم‌ها ایستادی
به روی توانگران بانگ دادی

۸. به تبعیدگاه ربذه بی‌کَسَت
فرستاد ظلم زمانه، غمت

۹. علی آمد و بدرقه‌ات کرد باز
نوشت از دلش نامه‌ای سرفراز

۱۰. چنین گفت: ای یار حق‌جوی ما
چراغ سحرگاه دلجوی ما

۱۱. تو بر ظلم چون آتشی شعله‌ور
تو آزادی و فخرِ این خاک‌بر

۱۲. تو چون بر ستم خشم کردی به حق
مدار از کسی جز خداوند، شفق

۱۳. امیدت به غیر از خداوند نیست
که بی‌او کسی تکیه‌گاهی نبیست

۱۴. کسانی که بر تو ستم کرده‌اند
ز دنیای زودگذر پرده‌اند

۱۵. نه روزی تو بندد، نه راهت زنند
نه عزّت ز دل‌های پاکت برند

۱۶. اگر آسمان بر تو گردد به سنگ
و یا خاک بر این ره شود سخت و تنگ

۱۷. تو بر تقوی و بر خدا تکیه کن
ره فتح و فوز از خدا تو بجو

۱۸. جهان جز سرابی فریبنده نیست
کسی را در آن پای پاینده نیست

۱۹. به دست آوری گر ز دنیا متاع
مکن دل به شادی، مده دل به باع

۲۰. و گر چیزی از دست تو رفت باز
مبادا شوی غرق اندوه و ناز

۲۱. غمت را به فردای محشر سپار
که آن روز باشد رهِ کارزار

۲۲. نه شادی به مال است و نه غم به آن
سرافراز گردد دلِ مؤمنان

۲۳. بدان بی‌نیازی درون دل است
نه در مال و در کاخ‌های بلند

۲۴. ثروت چو در سینه‌ی انسان بود
همی او ز حرص و طمع رسته بود

۲۵. فقیر است آن کس که دل تنگ اوست
اگر چه پر از مال، انبان و جوست

۲۶. علی گفت: دنیا چو سایه روان
رود زودتر از باد بر آسمان

۲۷. مسافر، توشه‌ی اندک برگیرد
رهی سوی آن منزل جاوید برد

۲۸. خوشا آنکه دل با خدا بسته است
به باغ ابد، ریشه‌ها بسته است

۲۹. و بدا آنکه در دام دنیا فتاد
چو موری به چاهی سیه درفتاد

۳۰. ابوذر! به یاد ابد زنده باش
به نور حقیقت دل آکنده باش

۳۱. به همره نکو یار خود برگزین
که همره بود مایه‌ی عقل و دین

۳۲. یکی یار بد از بلاها بَتَر
که دزدد ز تو دین و ایمان و سر

۳۳. پس انیس تو یار نیکو شود
که راه خدا را به تو گو شود

۳۴. علی گفت: سخن اگر نیکوست
همانند صدقه است و پرهیز جوست

۳۵. و گر لب ببندی ز گفتار بد
به ایمن شوی زشت و آزار بد

۳۶. سکوت است داروی هر درد و رنج
به خاموشی آید دل از کینه گنج

۳۷. ز دانش بیاموز، اما به راز
که باشد گران‌مایه‌تر از طراز

۳۸. ابوذر! اگر دین خود پاس داری
ز نااهل و بدگوی آن را بپوشی

۳۹. چنان کن که گنجینه‌ای در خزین
نپوشد نگاه از نگاه هرین

۴۰. بدان کاین جهان رفتنی بیش نیست
بقای تو در آخرت بی‌گریز

۴۱. به چیزی که فانی است دل کم ببند
که جاوید تنهاست ملک بلند

۴۲. اگر تو ز دنیا کناره نگیری
به زودی جهان از تو برداردی

۴۳. پس آماده باشی به فردای مرگ
که گردد جدا این تن از روح برگ

۴۴. چنان کار کن، گویی جاویدمانی
چنان زی که گویی همین دم فدانی

۴۵. نه غافل شو از مرگ ناگه به سر
نه غرقه به دنیا و مکر و خطر

۴۶. علی گفت: ای یار صدیق دین
تو در راه حق باش چون آتشین

۴۷. تو دانی که دنیا سرایی گذر
نه جای قرار است و نه پای کر

۴۸. پس آن را به اندازه‌ی ره بشمار
که باشد وسیلت به روز شمار

۴۹. مبادا که دل بر زر و زور نهی
که در آخرین دم همه بشکنی

۵۰. نه مال و نه فرزند ماند به کس
همه رهسپارند سوی قفس

۵۱. فقط عمل پاک یار تو بود
که در روز محشر کنار تو بود

۵۲. چه نیکوست آن کس که پاکیزه زیست
ره تقوی و ایمان به دل برگزید

۵۳. چه بد آنکه دلبسته‌ی زر شود
اسیر هوا و ستمگر شود

۵۴. ابوذر! به راه خدا پای دار
دل از فتن و دلبستگی‌ها برآر

۵۵. ز تقوی بود مایه‌ی عزّتت
کلید ره فتح و رحمتت

۵۶. اگر خلق بر تو جفا می‌کنند
به یزدان پناه و دعا می‌کنند

۵۷. به جز او کسی را تو یاور مخوان
که او هست فریادرس جاودان

۵۸. علی گفت: در خویشتن بنگر ای
که پیکر به گور است فردای وی

۵۹. مکن شادی از بهر مال و منال
که فردا نپرسند از این اتّصال

۶۰. مکن غم اگر کاخ و زر رفته است
که نزد خدا، این همه خفته است

۶۱. غم آن خور که فردا عمل کم‌کنی
که در پیش یزدان خطاها زنی

۶۲. چه سودت اگر کاخ و زر پر کنی
ولی در قیامت جگر خون کنی

۶۳. چه خوش آنکه با دست خالی ولی
دلش پر ز عشق خداوند بود

۶۴. چه بد آنکه با انبوه زر در کفش
دلش مرده از یاد یزدان و عشق

۶۵. ابوذر! به یادت دهم یک پیام
که راهت کند روشن و شمع شام

۶۶. اگر خواهی آسودگی در جهان
به تقوی نما رو، به یزدان روان

۶۷. چه در کوه و در دشت و یا شهر و رو
خدا بر تو بیناست و داناست او

۶۸. به آن دل که از یاد او خالی است
همی غم و غصه هم‌آغوش نیست

۶۹. چه خوش آنکه جانش پر از نور اوست
بهشتی در این خاکِ پر شور اوست

۷۰. ابوذر! تو آزاده و یار حق
چو کوهی ز استقامت و بی‌فلق

۷۱. نترس از کسانی که دارند زور
که روزی به گورند با خاک و مور

۷۲. یکی تکیه‌گاه است و آن ذات اوست
که بی او نه جان و نه حیات اوست

۷۳. علی گفت: اگر مردم آزارتند
ز دنیا و شهوت تو را خارتند

۷۴. چه باک از ستمگر، تو بر راه باش
به تقوی بزن گام و درگاه باش

۷۵. نترس از جفا، صبر پیشه بکن
که با صبر گردد رهت روشن

۷۶. به دنیا مخور غصه، شادی مجو
که این خانه پرنیرنگ است و فرو

۷۷. کسی کو بدین ره دل‌آرام بست
ز حقیقت، از آخرت دور گشت

۷۸. یکی ره بهشت است و آن تقوی است
که در هر دو دنیا تو را مأوای است

۷۹. چه خوش آنکه دل با خدایش بود
ز بند جهان رسته، جایش بود

۸۰. به دنیا چو بگذشتی از اعتنا
به فردا شوی شاه ملک بقا

۸۱. چه سود از زر و زور اگر دل سیاه
چه زیباست اگر دل شود با خدا

۸۲. علی گفت: دنیا چو خوابی گذر
نبیند کسی در درازای عمر

۸۳. به اندک زمانی ز یاد تو رفت
بیا سوی پروردگار شگفت

۸۴. به کردار نیکو غنیمت شمر
که فردا به کار تو آید به بر

۸۵. اگر خانه کردی، نپاید به کس
که خانه به ویرانه گردد به‌رس

۸۶. اگر باغ و بستان گرفتی به کام
به باد خزان می‌رود ناگهان

۸۷. نه تخت و نه تاجی بماند به جای
نه نام و نه ننگی، نه رنج و نه رای

۸۸. فقط آنچه با خلوص آوری
به نزد خداوند خود ببری

۸۹. پس ای یار صدیق، ابوذر! بدان
که تقوی بود راه جاویدمان

۹۰. نه زر می‌خرد، نه ز زور و سلاح
به فردا عمل می‌شود تکیه‌گاه

۹۱. چه زیباست آن جان که با پرهیز است
که نزد خداوند با تمییز است

۹۲. چه نیکوست آن دل که از کینه پاک
که با یزدان دارد قراری طلاک

۹۳. علی گفت: دل با صفا پرورید
که از آن ره عشق خدا آفرید

۹۴. نترس از جفا، چون تو با خدایی
که با نور او، در ره آشنایی

۹۵. کسی کو خدا را به جان یاور است
ز دنیا و مردم چه غم دارد است

۹۶. چه خوش آنکه در سختی و ابتلا
به تقوی کند جان خود مبتلا

۹۷. به دنیا مخند و ز آن دور شو
که آخر به خاک اندرین گور شو

۹۸. ببر یاد فردای محشر به دل
که آن روز باشد سزا و عمل

۹۹. علی گفت: دنیا فریبنده است
که در دام او جان، پرآونده است

۱۰۰. تو بر یاد یزدان همی زنده باش
ز دنیا و شهوت همه کنده باش

۱۰۱. علی گفت: ای یار در راه حق
به صبر و وفا باش پیروز و دَق

۱۰۲. تو بر خشم دنیا دلیر آمدی
به آیین تقوی اسیر آمدی

۱۰۳. نه زر در دلت بود و نه جاه و تاج
تو آزاد بودی ز بند و ز باج

۱۰۴. چنین مرد، آزاد و یکتاست، بس
که نامش بماند به هر انجمن

۱۰۵. چه باک از ستمگر، چه ترس از جفا
چو همراه تو باشد الله ما

۱۰۶. اگر آسمان بر زمین آیدت
خداوندِ رحمان پناهت دهد

۱۰۷. کسی کو به تقوی کند جان نگاه
ره فتح یابد به هر دشت و راه

۱۰۸. که دنیا سراسر سراب است و دود
به اندک نسیمی شود نابود

۱۰۹. چه خوش آن‌که دل را به تقوی نهد
که از بند دنیا خود آزاد شود

۱۱۰. علی گفت: بی‌نیازی به مال
نباشد، که باشد به دل، بی‌زوال

۱۱۱. اگر کوه زر در برت انباشتی
به حرص و هوس جان خود کاشتی

۱۱۲. غنی آن‌که دل در قناعت نهد
ز حرص و طمع راه خود برگسلد

۱۱۳. کسی کو قناعت به دل پیشه کرد
ز دنیا و شهوت همه ریشه کرد

۱۱۴. نه محتاج گردد، نه دربند کس
چو آزاد باشد دلش بی‌هوس

۱۱۵. فقیر آن‌که هر دم بود بی‌قرار
که افزون‌طلبد به هر کوهسار

۱۱۶. نه سیری پذیرد، نه آرام یابد
ز حرص و طمع، خویش ویران نماید

۱۱۷. علی گفت: دنیا چو برف سحر
به خورشید تقوی شود بی‌اثر

۱۱۸. مکن دل به آن بست، کاین زود رود
تو ره در ابدیت و باقی بجو

۱۱۹. که آن‌جا نه فقر است و نه بیم و درد
که آن‌جا فقط عدل یزدان بُوَد

۱۲۰. به یادت سپارم، ای یار پاک
که باشی چو خورشید روشن به خاک

۱۲۱. مبادا که فریاد دنیا شوی
به هر لحظه در دام غوغا شوی

۱۲۲. اگر زر تو را آورد در فریب
به فردا نماند جز حسرت عجیب

۱۲۳. چه بسیار شاهان که رفتند زود
نماند از برای‌شان جز خاک و دود

۱۲۴. چه بسیار کاخ بلند و رفیع
که گردید ویرانه در یک وقیع

۱۲۵. نه تاج و نه تختی به کس ماندگار
همه رفتنی‌اند در روزگار

۱۲۶. علی گفت: تنها عمل با تو ماند
چو رفتی، همان کار فردا بماند

۱۲۷. پس اندیشه کن تا عمل نیکوی
سپاری به فردای محشر، شوی

۱۲۸. مبادا که غافل شوی از عمل
که فردا بگیری ز کردار خلل

۱۲۹. اگر عالمی بی‌عمل در جهان
به فردا نیابی جزو خسران

۱۳۰. اگر عاملی بی‌اخوت شوی
به فردا به سختی گرفتار شوی

۱۳۱. پس ای یار درویش و مرد وفا
به کردار نیکو بساز اقتفا

۱۳۲. جهان جز رهی سوی محشر نبود
رهی سوی آن داور بر نبود

۱۳۳. به این ره اگر پر ز تقوی روی
به فردا بهشتی به بر می‌جویی

۱۳۴. چه خوش آن‌که در سختی و ابتلا
به صبر و رضا باشدت اتّکا

۱۳۵. ابوذر! تو صابر، تو آزاد مرد
که بر ظلم و جور این زمانه نژرد

۱۳۶. تو یاری که با ناله‌ی بی‌نوایان
به خشم آمدی بر سر توانگران

۱۳۷. تو بانگ عدالت زدی در جهان
که لرزید کاخ ستم در زمان

۱۳۸. به این جرم، تبعیدت اکنون کنند
ولی نزد یزدان تو افروزند

۱۳۹. علی گفت: این رنج بر تو رواست
که از بهر حق این بلاها سزاست

۱۴۰. تو از محنت دنیا مخور هیچ غم
که در نزد یزدان تویی محترم

۱۴۱. کسی کو به حق باشدش پایدار
به فردا شود در بهشت استوار

۱۴۲. کسی کو به دنیا کند دل سپار
به فردا بود خوار و زار و نزار

۱۴۳. چه زیباست آن دل که در راه دوست
ز دنیا و زینت همه دل بشست

۱۴۴. چه بد آن‌که بر زر و جاهش فزود
ز یاد خداوند یک دم زدود

۱۴۵. علی گفت: در هر نفس یاد کن
ز معبود یکتا مدد یاد کن

۱۴۶. که با یاد او دل چو گل بشکفد
ز تیرگی و غم همه برکَفد

۱۴۷. اگر یاد او را ز دل دور کنی
به دام بلا خویش مغرور کنی

۱۴۸. پس ای یار حق‌جو! همی بر دوام
به یاد خدا دار جانت مدام

۱۴۹. به این یاد دل صفا گیردت
به این نور جان روشنا گیردت

۱۵۰. نه در زر و زور است آرام جان
که در یاد یزدان بود بی‌کران

۱۵۱. چه بسیار مردان که دارا شدند
ولی در درون خوار و رسوا شدند

۱۵۲. چه بسیار درویشِ دل‌پاک بود
که نزد خداوند سربلند بود

۱۵۳. ابوذر! بدان دل چو روشن کنی
به فردا به رضوان خدا می‌زنی

۱۵۴. نه دلبستگی ماند و نه مال و زر
که تنها عمل ماند و ایمان و بر

۱۵۵. به یاد قیامت عمل کن به نیک
که آن روز باشد تو را توشه‌یک

۱۵۶. مبادا که در غفلت آری قدم
که در روز محشر شوی پرندم

۱۵۷. به این ره اگر پاسداری کنی
به هر محنتی استواری کنی

۱۵۸. به دنیا مشو مغرور، ای یار پاک
که دنیا چو ابری گذر دارد و خاک

۱۵۹. علی گفت: این ره سفرگاه توست
نه منزلگه جاودان، راه توست

۱۶۰. تو از آن گذر کن به تقوی و نور
که فردا شوی رستگار و صبور

۱۶۱. مبادا که بر کاخ دنیا تکی
که آن همچو سراب باشد یکی

۱۶۲. به هر لحظه رنگی دگر گیردت
به آخر به حسرت ز سر بیندت

۱۶۳. ابوذر! به یاد ابد ره بساز
که آن‌جا بُوَد محشر و داور راز

۱۶۴. چه نیکوست آن مرد کو یاد کرد
ز فردای محشر دلش شاد کرد

۱۶۵. چه بد آن‌که غافل شد از روز حشر
که در آتش افتد چو هیزم به دَشر

۱۶۶. پس ای یار، بر خویش آسان مگیر
که فردا به سختی شوی ناگزیر

۱۶۷. به کردار پاکیزه کن جان خویش
که آن ماند در دفتر آسمان

۱۶۸. نه مال و نه فرزند با تو بماند
فقط آن عمل نزد یزدان بماند

۱۶۹. چه بسیار دیدم که شاهان کلان
ببردند و ماندند در خاکدان

۱۷۰. چه بسیار بازرگ و دارا و راد
که شد خاک و از او نماند جز یاد

۱۷۱. پس ای یار درویش و مرد فقیر
به تقوی تو باشی سرافراز و شیر

۱۷۲. به این ره اگر پای داری درست
به فردا تو باشی به رضوان نخست

۱۷۳. چه خوش آن‌که دنیا شود رهگذر
چه بد آن‌که گردد به دل سیم و زر

۱۷۴. علی گفت: هر دم که یاد خداست
دل از ترس و اندوه فارغ هواست

۱۷۵. که یادش بود مایه‌ی ایمنی
رهی سوی رضوان و روشنی

۱۷۶. ابوذر! به یاد ابد ره نما
به نور خدا دل ز غم کن رها

۱۷۷. چه نیکوست آن دم که در یاد اوی
به شکرانه جان را فدا سازی شوی

۱۷۸. نه سختی، نه فقر و نه اندوه ماند
که تنها خدا بر دلِ خوب ماند

۱۷۹. چه بسیار مردان که در رنج زیست
ولی در قیامت به رضوان رسید

۱۸۰. چه بسیار کسانی که غرق طلا
ولی در قیامت در آتش بلا

۱۸۱. پس ای یار! بر تقوی و صبر باش
که این است بر تو چراغ و تلاش

۱۸۲. به هر حال، در یاد او زنده باش
که بی‌او نداری تو هیچ پناه

۱۸۳. نه دنیا تو را رهگشا می‌شود
نه ثروت به فردا بقا می‌شود

۱۸۴. فقط آن‌که دل را به یزدان سپرد
به فردا بود رستگار و بزرگ

۱۸۵. چه زیباست آن جان که پرهیز کرد
که در نزد یزدان تمییز کرد

۱۸۶. چه خوش آن‌که با عشق او جان سپرد
که در محشرش نور ایمان ببرد

۱۸۷. ابوذر! به یادت کنم یک پیام
که باشد رهت نور و شمعِ مدام

۱۸۸. همیشه به تقوی دل‌آرا بمان
که این است سرمایه‌ی جان و جانان

۱۸۹. مبادا که غافل شوی از حساب
که فردا نماند به کس هیچ باب

۱۹۰. چه بسیار مردم که مغرور زیست
ولی در قیامت سراپا گریست

۱۹۱. چه بسیار درویش که بی‌نام بود
ولی نزد یزدان گرامی‌نمود

۱۹۲. پس ای یار درویش و مرد خدا
به تقوی بزن گام در این سرا

۱۹۳. نه دنیا وفادار و نه مال و جاه
به فردا بود تقوی تنها پناه

۱۹۴. که دنیا چو خوابی است بی‌اعتبار
به فردا عمل ماند استوار

۱۹۵. علی گفت: در راه تقوی بمان
که این است راه به رضوان جان

۱۹۶. به هر گام یادت خدای بزرگ
که اویی بود یاورت تا به مرگ

۱۹۷. تو از یاد او هیچ غافل مشو
که بی‌او دلت خسته گردد به‌خو

۱۹۸. به دنیا مسنج ارزش زندگی
که آن نیست جز دام و رنگینگی

۱۹۹. به فردا بسنج ارزش کار خویش
که آن ماند و گردد چراغت به پیش

۲۰۰. چنین گفت مولا به یار وفا
که در تقوی است رستگاری و جا

۲۰۱. علی گفت: ای یار پاکیزه‌جان
ره آخرت گیر و بگذر ز جان

۲۰۲. که دنیا سراسر فریب و فن است
نهان‌خانه‌ی غم، پر از محتن است

۲۰۳. مبادا که در دام او دل نهی
که چون مار زهرآگنی جان‌کُهی

۲۰۴. به هر لحظه رنگی دگر می‌نماید
ولی جانِ مردان ز آن می‌رباید

۲۰۵. چه خوش آن‌که بر دوست دل بسته‌ای
ز دام جهان خویش وارسته‌ای

۲۰۶. ابوذر! تو آزاده و مردمی
که بر عدل و تقوی فداگَر شَدی

۲۰۷. تو بر راه حق استوار آمدی
به ظلم و ستم خشم‌یار آمدی

۲۰۸. همین است سرمایه‌ی ایمان تو
که لرزاند کاخ ستم از بر تو

۲۰۹. علی گفت: با مردم نیک‌خوی
نشین، تا شوی پر ز نور و وضوی

۲۱۰. که همنشین نیک همچون بهار
به جان می‌دهد عطر و بوی بهار

۲۱۱. ولی همنشین بدت، خار و سم
به جانت رساند بلا و ستم

۲۱۲. پس ای یار، همره گزین عاقل است
که جان را ز گمراهی‌ات واصل است

۲۱۳. مکن همنشینی به اهل هوس
که او ره‌زن است و فریبنده‌کس

۲۱۴. که هر کس که با او نشیند، هلاک
شود دور از یزدان و نور و سماک

۲۱۵. به این توصیه دل سپار ای رفیق
که باشد تو را در ره فردا شفیق

۲۱۶. علی گفت: یک سخن نیک، خیر
بود همچو صدقه، رهی سوی خیر

۲۱۷. ز گفتار نیکو تو هرگز مبر
که باشد چو نوری درون بشر

۲۱۸. ولی گر سخن بر زبان نارواست
به خاموشی اندر شود جان رهاست

۲۱۹. سکوت است گنجی پر از روشنی
که دورت کند ز آفت و دشمنی

۲۲۰. چه بسیار مردم به گفتار بد
به دوزخ فتادند بی‌هیچ مدد

۲۲۱. پس ای یار، زین گفت آویخته باش
که در خامشی جان بی‌آسیب و کاش

۲۲۲. ولی چون سخن از ره حق بود
سخن گفتن آن دم به صد حق بود

۲۲۳. که گفتار حق، شعله‌ی نور اوست
به هر دل نشیند، رهی از سبوست

۲۲۴. ابوذر! تو مردی که بر حق گویی
به هر لحظه در راه یزدان شوی

۲۲۵. همین است سرمایه‌ی ایمان تو
که گردد چراغ ره جان تو

۲۲۶. علی گفت: بگریز از اهل شر
که باشند ره‌زن، فریب و ضرر

۲۲۷. بپوشان ز دینت به مکر و فسون
که دزدان دینند در انجمنون

۲۲۸. همان‌سان که گنجی پنهان کنی
به دینت چنین پاسبان کنی

۲۲۹. که دین است سرمایه‌ی جان تو
چراغ ره و پاسبان تو

۲۳۰. اگر دین به بازار دنیا بری
به فردا نهال سعادت بری

۲۳۱. ولی گر به دنیا فروشی رهش
به فردا نداری به جز درد و کش

۲۳۲. پس ای یار پاکیزه، این راز دار
که با دین به فردا شوی پایدار

۲۳۳. علی گفت: دنیا چو بادی وزان
گذشته ز مردان، چو خوابی گران

۲۳۴. به هر لحظه رنگی دگر می‌کند
به آخر تو را خاک بر می‌کند

۲۳۵. نه کاخ و نه بستان، نه زر می‌ماند
فقط آنچه کردی به بر می‌ماند

۲۳۶. اگر نیکویی کاشتی در جهان
به فردا ببینی به رضوان روان

۲۳۷. و گر بد کنی، خار و آتش بَری
به دوزخ تو مهمان جهل و شری

۲۳۸. چه خوش آن‌که دل بر عمل نیک بست
که باشد ره او به بهشت و الست

۲۳۹. چه بد آن‌که با غفلت و لهو زیست
که در روز محشر سراپا گریست

۲۴۰. علی گفت: هر لحظه یاد ابد
به جانت چو شمشیری از نور زد

۲۴۱. تو را زین فریب جهان دور کرد
به فردا به رضوان تو را بور کرد

۲۴۲. مبادا که غافل شوی از ممات
که مرگ است در پیش هر امّهات

۲۴۳. نه کودک، نه پیر از رهش وا رهند
همه سوی گور و بلا می‌روند

۲۴۴. تو آماده باش ای رفیق صبور
که ناگه رسد دعوت از سوی نور

۲۴۵. چو فردا فرشته رسد ناگهان
ببرد تو را سوی ملک جهان

۲۴۶. به دستت نه زر ماند و نه کلاه
فقط آنچه کردی بود با تو همراه

۲۴۷. پس ای یار! جان را به تقوی بساز
که باشد ره تو به فردا طراز

۲۴۸. چه خوش آن‌که آماده مرگ است مرد
که فردا ز دوزخ امانش بَرَد

۲۴۹. چه بد آن‌که غافل ز مرگ است و راه
که فردا به آتش فتد بی‌پناه

۲۵۰. علی گفت: دنیا ز تو دست شست
تو هم زو ببر دست و دل، زودترست

۲۵۱. که گر خود نباشی ز دنیا جدا
به ناگه تو را بَر کند ز این سرا

۲۵۲. مبادا که غافل شوی ای رفیق
که فردا بود وقت سخت و دقیق

۲۵۳. که میزان عمل پیش داور بُوَد
و داور به عدل و به باور بُوَد

۲۵۴. چه بسیار مردم به ظاهر بزرگ
به میزان حق، خوار و بی‌جان و مرگ

۲۵۵. چه بسیار کوچک، فقیران پاک
که در نزد یزدان شدند سر به خاک

۲۵۶. پس این‌جا مکن فخر بر مال و زور
که آن‌جا بود عدل داور، به نور

۲۵۷. ابوذر! تو آزاد و صادق بمان
که نامت بماند چو خورشیدِ جان

۲۵۸. تو در راه حق یار مظلوم شدی
به شمشیر عدل و به محروم شدی

۲۵۹. به فردا تو را نزد داور دهند
به رضوان و کوثر برابر دهند

۲۶۰. چه خوش آن‌که در راه تقوی رود
به رضوان حق در ابد جا شود

۲۶۱. چه بد آن‌که با ظلم و جور استوار
به فردا بُوَد در جحیم و خوار

۲۶۲. علی گفت: آماده شو در مسیر
که این راه پر فتنه است و خطیر

۲۶۳. تو با تقوی و صبر برپا بمان
که یزدان به فردا دهد جاودان

۲۶۴. تو از دنیا بگذر، به باقی نگر
که آن‌جا بُوَد ملک یزدانِ بر

۲۶۵. نه رنجی، نه دردی، نه بیمی به دل
که آن‌جا همه عدل و نور است و حل

۲۶۶. چه خوش آن‌که با دوست محشور شد
به فردا به نور خدا نور شد

۲۶۷. چه بد آن‌که با خصم و دشمن نشست
به فردا به آتش فتد، زار و خست

۲۶۸. پس ای یار پاکیزه، این عهد دار
که در راه تقوی شوی پایدار

۲۶۹. نه زر، نه طلا، نه جلال و نه تاج
به فردا نماند، شود خوار و عاج

۲۷۰. فقط آنچه کردی به اخلاص، ماند
به دفتر چو خورشید، با نام ماند

۲۷۱. چه زیباست آن مرد کو راستین
به فردا شود همدم روح و دین

۲۷۲. چه بد آن‌که با کبر و نخوت رود
به فردا به آتش چو آذر شود

۲۷۳. علی گفت: ای یار، با یاد دوست
به هر سختی از محنت و غم برست

۲۷۴. که یزدان نگهدار هر بنده است
که با یاد او جان ز غم زنده است

۲۷۵. چه خوش آن‌که در هر نفس یاد او
به فردا رسد بر سرِ وعده‌او

۲۷۶. نه ترسی، نه اندوهی از رنج و بیم
که با یاد او جان شود پر نسیم

۲۷۷. ابوذر! تو مردی که آزاده‌ای
به تقوی و اخلاص، دلداده‌ای

۲۷۸. همین است ره رستگاری تو
که در یاد یزدان گذاری تو

۲۷۹. تو آزاد ماندی ز دام جهان
به فردا شوی زنده در جاودان

۲۸۰. علی گفت: پایان سخن این بود
که بر راه تقوی، تو را دین بود

۲۸۱. به این وصیت باش پابرجا تو
که گردد چراغ ره فردا تو

۲۸۲. مبادا که از یاد من غافلی
که در راه حق باشی بی‌بدلی

۲۸۳. چه زیباست آن مرد کو یار ماست
که در محنت و رنج، همکار ماست

۲۸۴. تو آن یار مخلص، تو آن جان پاک
که بر عدل ماندی چو کوه استوار

۲۸۵. تو از من پذیری نصیحت تمام
که این است ره روشن و نیک‌نام

۲۸۶. چه خوش آن‌که در این وصیت شنید
به فردا به کوثر یقین بنشستید

۲۸۷. چه بد آن‌که نشنید و غافل گذشت
به فردا به آتش درافتاد و خست

۲۸۸. ابوذر! تو با صبر و ایمان بمان
که در محشر آیی به رضوان جان

۲۸۹. به دنیا مشو در پی زین و زر
که این‌ها همه می‌رود بی‌اثر

۲۹۰. فقط تقوی و عشق ماند به جای
که این است سرمایه‌ی مردانِ رای

۲۹۱. به یاد خدا هر زمان جان ببر
که این است ره رستگاری و بر

۲۹۲. مبادا که در دام دنیا فتاد
که آن ره تو را سوی دوزخ نهاد

۲۹۳. به فردا به باغ بهشتی روی
چو بر تقوی و صبر، پیمان جوی

۲۹۴. علی گفت: پایانِ گفتار من
بود زین نصیحت چراغت وطن

۲۹۵. به یزدان سپارم تو را ای عزیز
که باشی به فردا چو خورشید تیز

۲۹۶. به فردا تو را با رسول خدا
به کوثر رساند، به رضوان سرا

۲۹۷. تو با صبر و تقوی، وفادار باش
به دنیا ز فریب آن، بیزار باش

۲۹۸. تو را جاودان ماند این افتخار
که بودی به راه عدالت، سوار

۲۹۹. چنین گفت مولا، امامِ هدایت
که باشد وصیت، رهِ روشنایت

۳۰۰. ابوذر! تو را مژده‌ی رضوان دهم
که در محشر، ای یار، خندان دهم

 

 نتیجه‌گیری

نامه‌ی امیرالمؤمنین علی (ع) به ابوذر غفاری، بیش از یک اندرز فردی است؛ در حقیقت، منشوری جاودان برای همه‌ی آزادگان تاریخ است. در این نامه، امام علی (ع) دنیا را به تصویر می‌کشد؛ دنیایی که فریبنده، ناپایدار و پر از وسوسه است، اما در عین حال، گذرگاهی برای کشتن بذر تقوا و نیکوکاری.

ابوذر در این نامه، نه تنها مخاطب خاص، بلکه نماینده‌ی همه‌ی مؤمنان صادق است؛ انسانی که حقیقت را بر آسایش ترجیح می‌دهد و در راه عدالت تنها می‌ماند، اما استوار می‌ماند. امام به او می‌آموزد که تنها سلاح در برابر سختی‌ها، تقواست؛ و تنها سرمایه‌ای که در پایان با انسان خواهد ماند، ایمان و عمل صالح است.

این پیام، برای انسان امروز نیز زنده و کاربردی است: دنیا هرچند رنگین و پرزرق‌وبرق باشد، پایدار نیست. آنچه ارزش جاودان دارد، صداقت، عدالت، یاری مظلوم، و یاد خداست. سکوت به هنگام باطل، نیکو نیست؛ اما سکوت از سخن ناروا، نعمتی بزرگ است. همنشین خوب انسان را بالا می‌برد و همنشین بد، به پرتگاه می‌افکند.

در یک جمله، خلاصه‌ی همه‌ی پیام‌های این نامه چنین است:
«آزادگی و رستگاری در گروِ تقوا، بی‌نیازی، و یاد مرگ است.»

ابوذر، با شنیدن این سخنان، به الگویی ماندگار از ایمان، صبر و مقاومت در برابر ستم بدل شد. او یادآور این حقیقت است که انسان می‌تواند در برابر تمام قدرت‌ها تنها بماند، اما اگر با خدا باشد، هرگز شکست نخواهد خورد.

تهیه و تنظیم

دکتر علی رجالی 


 

  • ۰۴/۰۶/۰۴
  • علی رجالی

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی