باسمه تعالی
داستان منظوم اصحاب سَبْت
حکایت(۳۸)
به نام خداوند یکتا اله
بود چاره ساز و امید و پناه
خدایی که دریا و هامون و کوه
بود جلوهای از جلال و شکوه
زمین را ز لطفش قرار آمدست
ز عطر وجودش بهار آمدست
بفرمود بر قوم موسی پیام
که بیرون شوید از فریب و ز دام
یکی روز بستند عهدی به سخت
که «سبت»ش لقب شد، به فرّ و به بخت
که این روز مخصوص پروردگار
نه جای تجارت، نه جای شکار
در آن روز دل را طهارت کنید
ز کار جهان دست از دل برید
در آن روز باید عبادت کنید
ره بندگی را سعادت کنید
نگردد در آن روز کار و تلاش
عبادت نما، ترک کسب و معاش
چو دریا بد آنجا نه کوه و کمند
نه راهی به ساحل، نه کشتی، نه بند
صیادی و ماهیگری کارشان
که دریا بُود کسب و بازارشان
ز حکمت، در آن روز سَبْتِ مُبین
ز دریا برون شد چه صیدی وزین
پدید آمد آن روز ماهی به تور
جهان پر شد از شور و شوق و سرور
در ایّام دیگر نه ماهی به تور
که دریا بُد آن روز خالی ز شور
چو دیدند ماهی در آن روزگار
به دل شد هوای گنه آشکار
که دامی فکندند آن قوم دون
به فتنه فتادند، با صد فسون
به جمعه نهادند توری چو دام
که صیدی برآرند پنهان ز عام
به ظاهر نباشد خطا سهمگین
تخطی شود حکم یزدان و دین
به ناگه برآمد ز گردون بلا
که آتش فکندند بر ماجرا
ز قدرت به پستی فتاد آن گروه
ز انسان جدا گشت شأن و شکوه
چو بوزینه گشتند آن قوم دون
ز طغیان فتادند خوار و زبون
نه نامی نه نسلی در این روزگار
گنه کردشان زار و بیاعتبار
خدا گفت: این آیت کبریاست
که آیینهی عدل و قهرِ خداست
مکن حیله در دین و فرمان ما
که باطل شود مکر و گردد بلا
چنین است تقدیر اهل گناه
که در آتش قهر و گردد تباه
سه فرقه شدند آن زمان در دیار
یکی گمره و دیگر اهل وقار
ز کردارشان شد گروهی تباه
که آمد ز قهر خدا، رنج و آه
به پایان رسید این پیام کهن
که باشد مرا قبله آن ذوالمنن
مکن ترک فرمان حق، ای خرد
که دل بیهدایت به ظلمت رود
ز طغیان و عصیان "رجالی" بسوز
به دریای توحید، دل را فروز
سراینده
دکتر علی رجالی
- ۰۴/۰۵/۱۱