رسالت

در این وبلاگ ،اشعار و مطالب علمی و فرهنگی اینجانب آمده است .

رسالت

در این وبلاگ ،اشعار و مطالب علمی و فرهنگی اینجانب آمده است .

رسالت

به سایت شخصی اینجانب مراجعه شود
alirejali.ir

طبقه بندی موضوعی
  • ۰
  • ۰

مطالبی که در زیر آمده است حاصل گفتگوی دو طرفه بین اینجانب و یکی از دانشجویان کارشناسی ارشد فیزیک دانشگاه اصفهان بنام آقای مصطفی ناظمی است که مدتی است زیر نظر یک استاد حوزه و دانشگاه مشغول تحقیق و پژوهش است.

منظور از نزدیک بودن خدا به انسان چیست

اگر ما با تمام وجود به این موضوع ایمان آوریم و جزء باورهایمان شود که کل هستی، چه ظاهر و چه باطن – در حقیقت یک چیز بیشتر نیست و آن چیز هم وجود یکتای حضرت حق است. در این صورت بسیاری از مسائل دیگر برایمان قابل حل و ادراک خواهد شد. انسان به علت این که در چهارچوب جسم خود و در چهار چوب طبیعت اطراف خود محصور و محدود گشته است ، لذا پیوسته در اطراف خود شجر و حجر می بیند – کوه و دریا و جنگل می بیند – پرنده و خزنده و چرنده می بیند – آسمان و خورشید و ستاره می بیند و خلاصه  آنقدر در اطراف خود درگیر اشکال گوناگون طبیعت می گردد که فراموش می کند که با خود لحظه ای اندیشه کند و بگوید که این همه تموجات که در هستی وجود دارد باید سرچشمه مشترکی داشته باشد. مثال دریا و موج در این زمینه مثال خوبی است که به ما در فهم مطلب کمک می کند. وقتی در کنار ساحل ایستاده باشیم و دریا را تماشا کنیم می بینیم که این امواج آب پیوسته به بالا پرتاب می شوند و دوباره  بر سطح دریا آرام می گیرند.سوال اینجاست که آیا این امواج بسیار زیادی که هر لحظه در سطح دریا تولید می شوند چیز جدایی از دریا هستند و یا جزئی از خود دریا هستند و پاسخ این است که آنها همگی تموجات خود دریا هستند و هر چند در ظاهر گوناگون هستند و قوی و ضعیف دارند ولی در اصل همگی از جنس آب هستند و اینطور نیست که امواج چیزی باشند و دریا چیز دیگری. لذا موضوع ما انسانها و تمام مخلوقات دیگری که در اطراف خود می بینیم به همین شکل است یعنی تمام خلقت مادی و غیر مادی – انسان و غیر انسان و خلاصه هر چه می بینیم و نمی بینیم، همگی تموجات و امواج ناب و خالص یک هستی مطلق است که به او خدا می گوئیم. تمام این گوناگونی که در اطراف خود می بینیم چیزی جزء تموجات پروردگار یکتا نیست. او خود بارها گفته است که من خدای یگانه هستم و هیچ شریکی ندارم . و این مظاهر گوناگون هستی و این امواج خروشان زندگی در زمین و آسمانها، همگی یک ریشه بیشتر ندارد و آن خدای یکتاست.

لذا با توجه به مختصری که در بالا گفته شد هیچ مخلوقی جدا از خداوند نیست . همانطور که موج از دریا جدا نیست. بنابر این چون انسان هم یکی از امواج تولید شده توسط دریای بیکران الهی است نمی تواند از خدا جدا باشد. انسان هر جا باشد و به هر کار که مشغول باشد باز هم جزء دریای مواج و خروشان و بیکران خداوند است. آیا دریا می تواند از موج خود بی خبر باشد، هرگز چرا که هر لحظه امواج از درون دریا تولید شده و دوباره در دلش آرام می گیرند.این دریا هر لحظه از امواج خود باخبر است  چرا که همگی جزء وجودی خود او هستند. و چون انسان هم جزئی از وجود هستی مطلق و بیکران الهی است از این جهت  بی خبری خداوند از او معنی نمی دهد و از این جهت است که خداوند می فرماید من از رگ گردن به شما نزدیکترم. این آیه وقتی می تواند مصداق پیدا کند که انسان دقیقا جزئی از دریای بیکران الهی باشد.


رابطه جسم و روح چیست

 مثال امواج و گیرنده تلویزیون مثال بسیار خوبی است که آورده اید و موضوع روح و جسم را برای مخاطب روشن تر می کند. فقط نکته ای که من می توانم بگویم این است که درهمان سن چهارماهگی که جنین در رحم مادر در حال رشد جسمی است روح او از لابلای این توده سلولی جسم کودک شکل می گیرد و این موضوع بسیار عجیب است که چگونه روح مجرد می تواند از لابلای جسم کودک،  کم کم شروع به شکل گیری کند. در حالیکه روح یک پدیده مستقلی است حال چگونه از درون جسم محدود شکل می گیرد. این که خداوند می فرماید من از روح خودم درانسان دمیدم منظورش همین است که روح از لابلای این جسم و در چهارماهگی جنین به مرور متولد می شود . برای همین هم هست که می گویند سقط جنین بعد از چهارماهگی دیه دارد و حرام است چرا که در جنین کودک چهارماهه روح متولد شده و فرم اولیه خود را گرفته است . و از همان زمان شروع به دریافت پیامهای طبیعت از داخل و خارج رحم مادر می نماید و با هر پیامی وجه مخصوص به آن را به خود می گیرد و تا پایان عمر آن جسمی که به او تعلق  دارد این کار را ادامه می دهد یعنی توسط حواس پنچگانه جسم پیامهای محیطی را گرفته و نسبت به آن واکنش نشان می دهد و وجه مربوط به آنرا به خود می گیرد و همین وجوه می تواند نامه عمل او باشد.

روح پدیده بسیارعجیبی است که با هر آموزش درست و یا نادرست و با هر پیامی که از محیط مادی توسط حواس پنچگانه می گیرد، خود را گسترش میدهد . حال این گسترش ممکن است در عرصه و پهنه درستی حرکت کند و یا با ورودی های نادرستی که می گیرد در پهنه وعرصه  معکوس گسترش پیدا کند.بارها برایمان اتفاق افتاده است که وقتی مطلب جدیدی را یاد می گیریم و یا به یک انسان گرفتار کمک می کنیم ، در درون خود به وضوح حس می کنیم که گویا کمی گسترده تر شده ایم و یا هنگامی که کار زشتی انجام می دهیم در درون خود حس می کنیم که گستردگی ما مسیری معکوس را طی می کند و گویا ما انسان حقیری شده ایم  و این در واقع بخاطر همان وجوهی است که روح هر لحظه از محیط می گیرد. وقتی که روح انسان جسم را به بیرون از خود پرتاب کرد  و موضوع مرگ جسم قطعی شد، با شفافیت زیاد گستردگی خود را خواهد دید و این همان بهشت اوست و اگر در اثر گناه گستردگی او معکوس شده باشد به خوبی می بیند که چقدر کوچک و حقیر شده است و این همان جهنم اوست.


عمل حیات چیست


 باید بدانیم که روح در بدن نیست بلکه این جسم است که در روح قرار دارد .زیرا  که روح با حالت مجردی که دارد  نمی تواند در جسم محدود و محصور باشد بلکه این جسم است که در دامان این حقیقت مجرد و بسیار گسترده قرار دارد. در ضمن هنگام مرگ روح ما جایی نمی رود چرا که این حقیقت مجرد و یکپارچه ، بطور دائمی  با کل هستی مطلق  وجود در ارتباط است و اصلا جزئی  از اوست لذا روح هرگز جایی نمی رود،  نه در خواب جایی می رود و نه در بیداری ، بلکه الهامات  را از طریق حقیقت پیوسته ای که خدا نام دارد و  روح جزء  جدا ناشدنی آن است دریافت می کند. این که می گویند روح از بدن خارج شد یک دروغ بزرگ است بلکه این جسم است که در اثر ضعف و ناتوانی دیگر کشش این روح را ندارد و از روح خارج می شود. این سخنان از ملاصدرا بود استاد نه از خودم  


بهشت چیست و کجاست


دانشجو ارشد مصطفی ناظمی:

فرید خان عزیز شما فرموده اید " بهشت اصل است چون جایگزینی ندارد "  بله هر اصلی بدون جایگزین است مثل سرعت نور که یک اصل است و اصل عدم قطعیت و.... ولی بهشت یک اصل نیست چرا که بهشت جایگزین دارد . زیرا اگر آنرا اصل فرض کنیم دیگر هیچ شخص جهنمی وارد بهشت نخواهد شد چرا که بهشت یک اصل است و غیر قابل تغییر و جایگزین ولی در روایات بسیاری داریم که بسیاری از جهنمیان بخشیده شده و به بهشت می روند تازه به مرور به طبقات بالاتر هم هدایت می شوند. ضمن اینکه توبه  واقعی می تواند یک جهنمی را به سادگی به بهشت ببرد و یک جنایت بزرگ می تواند یک بهشتی را جهنمی کند.

استاد شما در این متن فرموده اید " اگر چه قرآن را عرفا تجلی مکتوب کامل حق می دانند که خداوند بشارت آنرا با بعثت پیامبر گرامی برای هدایت مردم نازل کرده است " باید بگویم که قرآن تجلی کامل حضرت حق نیست بلکه داستان چیستی انسان کامل است. یعنی اگر پیامبر اسلام را بنویسیم می شود قرآن و اگر قرآن را بسازیم می شود پیامبر مکرم. بطور کلی قرآن  چیستی یک انسان کامل است حال چه او موسی باشد - چه عیسی باشد و چه پیامبر مکرم اسلام...

نظریه ای علمی  اسلام وجود دارد؟

سلام استاد. کاملا موافقم . ولی این کاره بسیار  عظیمی است که  نیاز به مطالعات همه جانبه در بسیاری از حوزه ها دارد. مطالعاتی در زمینه ادیان الهی - تاریخ ملل گذشته - جامعه شناسی - انسان شناسی و... دارد  و فکر نکنم  فقط با  اطلاعات ناچیز ما در زمینه  اسلام بتوان کار زیادی از پیش برد. شاید شما بهتر از من بدانید که  اسلام  به تعبیری یک دین امضائی می باشد.  یعنی تعدادی از  احکام آن قبلا در دین یهود موجود بوده است و با امضاء و تایید پیامبر مکرم  به دین اسلام اضافه شده است. و مورد آخر این که  استاد منظور شما از اسلام شناسان مثلا چه کسی است؟؟؟

حال استاد که این نظر را فرمودید به یاد زمانی افتادم که من هم در زمینه کتب فیزیک چنین کاری می خواستم انجام دهم . چند سال پیش که دانشجوی ارشد فیزیک در دانشگاه کاشان بودم، از ضعف کتب فیزیک در رنج و عذاب بودم و کتب فیزیک را کاملا ناقص و  به درد نخور برای آموزش به دانشجویان می دانستم. حال چه این کتابها  مولف ایرانی داشته باشد و چه مولف خارجی کلا  دچار ضعفهای فراوانی بودند. لذا تصمیم گرفتم  یک پروژه بزرگ  را به انجام برسانم و آن این بود که  می خواستم تمام کتب در زمینه فیزیک را تجمیع کنم در یک مجموعه چندین جلدی و فهرست مطالب هم طوری تنظیم شود که  دانشجوی لیسانس فیزیک جلدهای نخست را مطالعه کند و دانشجویان مقاطع بالاتر  جلدهای بعدی را  و البته  قرار بود  نگارش این کتب به گونه ای باشد که هر موضوعی که در آن مطرح می شود  با تمام زوایائی که  نویسندگان قبلی  در کتب خود برسی کرده اند نگارش شود در واقع من می گفتم باید وقتی مثلا به مبحث  پرتوها می رسیم باید  موضوع پرتوها، از تمام زاویه هایی که قبلا در کتب دیده شده است به طور یکجا دیده شود و  بیشتر هم  سعی شود خودآموز باشد . تا اینقدر دانشجویان سردرگم در منابع مختلف نباشند و متمرکز شده کار را دنبال کنند. لذا تقریبا با تمام اساتید گروه فیزیک دانشگاه کاشان صحبت کردم و از آنها درخواست نمودم  در این مسیر به من کمک کنند تا انجامش دهم ولی متاسفانه به جزء یک نفر که آنهم استاد راهنمای خودم بود بقیه حاضر به همکاری که نشدند هیچ بلکه گفتند این کار غیر ممکن است. البته استاد من در زمینه ریاضی هم چنین ضعف هایی در کتب می بینم هر چند بسیار کمتر از ضعفهای کتب فیزیک است. بنابر این اگر موافق باشید در زمینه ریاضی هم چنین کنیم. با تشکر


وجود روح

استاد به نظر من هر ذره ای در این عالم  یک جسم دارد و یک روح . ماننده هر انسانی که یک جسم دارد و یک روح . جسم را می بینیم و روح را حس می کنیم . در مورد خداوند نیز به همین شکل است . لذا هر لحظه ما می توانیم جسم او را ببینیم و روحش را حس کنیم . فقط  چشم ها را باید شست  جور دیگر باید دید. البته تمام پیامبر بزرگ الهی این چنین بوده اند .

درود بر استاد . بله دقیقا من میخواستم به همین جا برسیم که در شعرتان فرمودید " این جهان آینه ی حق باشد -  هر کجا گر نگری او پیداست. یا به قول باباطاهر که فرمود به هر جا بنگرم آنجا تو بینم . البته استاد من کمی پا را فراتر گذاشتم و می گویم اصلا ما به هر جا و هر چیز که بنگریم دقیقا جسم خداست و  نه آینه ای که خدا در آن  منعکس شده باشد.  زمین قسمتی از جسم خداست - دریا قسمتی از جسم خداست- آسمانها و تمام کهکشانها با همه عظمتشان جسم خداست  - حتی خود ما هم قسمت ناچیزی از جسم خدا هستیم. در کل چیزی در هستی بی کران نیست که خارج از جسم خدا باشد و این عظمت بی نهایت را ما جسم خدا می دانیم و روح بی کرانی که در پس این جسم عظیم است نیز همان روح خداست که ما آنرا حس می کنیم . لذا هم می شود خدا را با چشم سر دید و هم با چشم دل روح  لطیف و بی نهایتش را  با تمام وجود حس کرد


.دیدن خدا چگونه است


دانشجو ارشد مصطفی ناظمی:

درود بر استاد رجالی عزیز. فرمایش شما در مورد دیدن خداوند با چشم دل کاملا درست است. ولی به گفته ملاصدرا   ، استاد و فخر تمام فلاسفه  اسلامی نکته اینجاست که خداوند را با چشم سر هم می توان دید . امام علی (ع) هم می فرمایند من خدایی را که نبینم هرگز نمی پرستم. بنده قبلا هم اشاره کرده ام  که ما باید دیدگاه آخوندهای منبری در مورد خداوند را فراموش کنیم و به کلام بزرگان خود در مورد پروردگار گوش جان بسپاریم . به گفته بزرگانی چون ملاصدرا - ابن سینا - مولوی - سعدی - حافظ  و ....  کل هستی  با تمام عظمتی که دارد نامش خداست، یعنی خداوند یک شخص نیست او یک سیستم بسیار عظیم و هوشمند است. لذا کل عالم از جزئی ترین ذرات آن تا بزرگترین اجرام آن  همه و همه با هم و یکجا نامش می شود خدا. ما هرگز نمی توانیم چیزی در جهان بیابیم که جزئی از پیکر خداوند نباشد چرا که کل جهان هستی جسم خداوند بزرگ است. اینطور نیست که ما تصور کنیم خداوند جهان را آفریده است و پس از آن شروع به مدیریت آن نموده است. بلکه باید بدانیم جهان هستی دقیقا  جسم خود خداوند است . لذا تمام آسمانها  قسمتی از جسم خداست. تمام کهکشانها قسمتی از جسم خداست. تمام کرات آسمانی قسمتی از جسم خداست. کره زمین و تمام  موجودات آن قسمتی از جسم خداوند است. دریاها و صحراها ، بیابانها و کوهها ، جنگلها و  دشتها تماما قسمتی از جسم خداوند است. خود ما انسانها و بقیه حیوانات از چرنده گرفته تا پرنده و خزنده همگی قسمتی از جسم خداوند هستیم. اصلا چیزی به غیر از جسم خداوند وجود ندارد همه چیز اوست از ابتدا تا انتهای عالم. لذا خداوند را با چشم سر هم می توان دید.


دانشجو ارشد مصطفی ناظمی:

اما یک نکته :                                                                                                                                                                          ما بارها در نماز خود می خوانیم " سبحان الله "  ولی از معنای آن کاملا غافل هستیم . منظور خداوند از سبحان الله این است که به ما بگوید من از هر چه در تصور شماست منزهم . یعنی ای انسانها شما  هر جور که مرا تصور کنید باز هم اشتباه است و من آن چیزی که شما فکر می کنید نیستم. بله این موضوع کاملا درست است زیرا ما همیشه یک قسمت ناچیزی از  جسم بی نهایت خداوند را می بینیم  و هرگز نمی توانیم کل هستی جسمانی او  را یکجا ببینیم . داستان زیبای فیل در اتاقی تاریک مولوی را بیاد آورید که افراد یکی یکی درون اتاق می شدند یکی از ایشان بر پای فیل دست کشید و آن را چون ستونی دانست؛ دیگری بر دم فیل دست کشید و گفت که فیل مانند ریسمانی‌است؛ سومین از آن‌ها خرطوم فیل را لمس کرد و گفت که فیل مانند شاخه درخت است؛ چهارمین بر گوش فیل دست کشید و گفت که فیل همچون بادبزن است؛ پنجمین مرد به شکم فیل دست کشید و فیل را چون دیواری دانست. آخرین مرد بر عاج فیل دست کشید و فیل را مانند شیپوری دانست.مرد دانایی سخنان ایشان را شنید و به آن‌ها گفت که سخن همه شما درست است؛ اما اختلاف گفته شما برای این است که هر یک از شما یکی از اعضای فیل را دست کشیده‌اید؛ پس فیل همه خصایصی را که برشمردید، با هم داراست. و مولانا به زیبایی می فرماید " در کف هریک اگر شمعی بدی       اختلاف از گفتشان بیرون شدی " بله ما قادر به دیدن کل هستی جسمانی او نیستیم ولی هروز  و هر لحظه در حال دیدن قسمتی از جسم او هستیم و می گوییم خدایا تو کجایی و باید بدانیم که تمام هستی ما قسمتی از خود اوست . هوایی که تنفس می کنیم قسمتی ازخود اوست . نور خورشیدی که می بینیم قسمتی ازخود اوست  و خلاصه کلام  محال است ما چیزی ببینیم، بشنویم ، لمس کنیم، بچشیم و  قسمتی از  وجود جسمانی پروردگار نباشد.حتی گاهی شنیده می شود که می گویند فلان چیز از نشانه های خداست و باید پاسخ داد خیر آن چیز دقیقا قسمتی از خود خداوند است.



دانشجو ارشد مصطفی ناظمی:

نکته ای دیگر :                                                                                                                   در حال حاضر فیزیکدانان آثار ذره ای را مشاهده کرده اند که نام آنرا  "بوزون هیگز " گذاشته اند. که به آن " ذره خدا " هم می گویند. بوزون هیگز کوچکترین ذره ای است که بشر تا کنون کشف کرده است حتی از کوارکها که مواد ساختمانی الکترون و پروتونها هستند هم ریزتر است. و به قول ابن سینای بزرگ دل هر ذره را که بشکافی آفتابیش در میان بینی. بله ذره ، ذره این هستی  بیکران از دو قسمت اساسی تشکیل شده است. یکی جسم مادی و دوم پس زمینه روحی . حال وقتی که این ذرات بسیار کوچک که هرکدام هم جسم دارند و هم روح کنار یکدیگر قرار گیرند می شود درخت- می شود دریا - می شود انسان - می شود کره زمین - می شود کهکشان راه شیری و نهایتا می شود کل عالم هستی که نامش خداست . لذا خدا یک جسم بی نهایت دارد به نام جهان آفرینش و یک روح بی کران به نام روح خدایی.لذا ما با چشم سر  هر روز و هر لحظه  قسمتی ازجسم او را می بینیم و با چشم دل که همان روح ماست روح بی کران خداوند را حس می کنیم چرا که خود ما قسمتی از او هستیم و نه جدا  از  او .

معرفی مراجع


دانشجو ارشد مصطفی ناظمی:

سلام استاد. منابعی که می شود مطالعه کرد و از لابلای خطوط آن این موضوعات را کشف نمود عبارتند از اسفار اربعه ملاصدرا در خصوص وحدت شخصی وجود - فصوص الحکم (ابن عربی) - شفای ابن سینا - دیوان شمس جناب مولوی( که مثالی هم در متن از ایشان آوردم) - اشعار باباطاهر. در واقع  بزرگان عرفان و فلسفه ما با زبانی ساده و روان با ایما و اشاره بارها به این امر اشاره کرده اند و ما درک درستی از مطلب ایشان نداشته ایم.  این که میگویند جهان جلوه ای از ذات حضرت حق است منظور  همان هستی مطلقه حضرت حق است که به ظهور و بروز رسیده است.  باید بدانیم که اگر ما جهان هستی را یک چیز بدانیم و خداوند را چیز دیگری جدای از هستی در واقع ما توانسته ایم  مکانی را بیابیم که  جزء خداوند نیست اما در کنترل خداوند است لذا این خدا کاملا ناقص است زیرا جایی  وجود دارد که جزء  وجودی ایشان نیست. در حالیکه می دانیم هیچ چیز و هیچکس نیست که در دایره وجودی خداوند نباشد. لذا کل هستی با همه عظمت های مادی و روحیش  نامیده می شود خدا. در داستانی که قرآن کریم در سوره بقره از حضرت موسی و قومش یاد می کند که درخواست دیدن خداوند را داشتند ((ما می دانیم که چون جزء هستیم هرگز نمی توانیم بطور یکجا کل را ببینیم ولی هر لحظه می توانیم جزیی  از کل را مشاهده کنیم )). در این داستان خداوند به شکل صاعقه خودنمایی می کند و تمام افرادی که حضور داشتند کشته می شوند. همانطور که قبلا گفتم سبحان الله به همین موضوع اشاره دارد که  شما هر تصوری که از خدا در ذهن داشته باشید جزء است  لذا کل را نمی توان یکجا دید ولی جزء جزء را پیوسته می توان دید. دقیقا علت اشتباه بت پرستان و مشرکان نیز همین جاست که آنها به علت کشش درونی که نسبت به خداوند داشتند به دنبال خدایی می گشتند که پرستش کنند و چون نمی توانستند کل را یکجا ببیند هر لحظه به جزئی دل می بستند و آنرا می پرستیدند . گاهی خورشید را گاهی ماه را و گاهی آتش و سنگ را و تصور می کردند آن خداست در حالیکه آن بت جزء ناچیزی از وجود پروردگار بود نه هستی مطلق او لذا کار آنها به شرک و بت پرستی می کشید و نه پرستش خدای یکتا و بزرگ عالم.


آفرینش جهان


دانشجو ارشد مصطفی ناظمی:

هزاران سال است که انسانها از پیامبران خدا پرسیده اند خداوند قبل از آفرینش جهان به چه کار مشغول بوده است. و پاسخ این است که خداوند چون هستی مطلق است می تواند به هر شکل مادی و غیر مادی بروز و ظهور کند. آفرینش جهان به این معنا نیست که خدا چیزی جدای از خود بوجود آورده است بلکه منظور این است که او جلوه ای نموده است از جلوههای بینهایت وجودی خود و این جلوه قسمتی از وجود خود اوست نه جدا از او . ما آفرینش خداوند را با اختراعات خود مقایسه می کنیم و تصور می کنیم چون اختراعات ما جزء وجودی مانیستند پس آفرینش های الهی هم جزء وجودی او نیستند ولی باید بدانیم که آفرینش یعنی از حالتی به حالتی رفتن و از جلوه ای به جلوه ای شدن .


دانشجو ارشد مصطفی ناظمی:

استاد من که در بالا منابع را آورده بودم. ضمن اینکه خداوند در جای جای قرآن کریم نیز به موضوع خود پرداخته مثلا در سوره حدید می فرماید ( هُو الأوَّلُ والأخِرُ و الظَّاهِرُ و الباطِنُ ) ( اوست اول و آخر و ظاهر و باطن ) آخه خداوند دیگه چطوری به ما بفهماند که من اول و آخر هر چیزی هستم و  ظاهر عالم من هستم و باطن عالم هم من هستم دیگه ما شفاف تر از این می خواهیم. یا اینکه در جاهای مختلفی فرموده است الله احد - الله الصمد - و یا همین موضوع که از خدمتتان پرسیدم که فرموده "لیس کمثله شی "  اینها همگی بر موضوعی که گفتم دلالت دارد. لطفا به تفسیر سوره نور ملاصدرا  مراجعه کنید



دانشجو ارشد مصطفی ناظمی:

سلام بر فرید خان عزیز :  اول اینکه سعی کنید در مورد صفات ثبوتی و سلبی خداوند مطالعاتی دقیق داشته باشید دوم این که اگر هر انسانی  به اعماق درون خود نظر کند یک چیز بیشتر نمی بیند و آن این است که با خود می گوید من هستم و لذا به هستی خود کاملا واقف می شود . هر موجودی در عالم  را هم که ما با دیدگاهی دقیق بنگریم  یک چیز در او می بینیم و آن هستی است. این گفته ها از خودم نیست بلکه از شیخ الشیوخ فلاسفه اسلامی یعنی ملاصدراست که در اسفار اربعه بیان کرده است. مشکل همه ما در مورد مسئله خدا و خداشناسی این است که ما درگیر شناخت جلوه های او می شویم، جلوه هایی مانند شجر- حجر و ... در حالیکه اگر به همه این جلوه ها دقیق بنگریم یک چیز بیشتر نمی بینیم و آن چیز هستی است و منشاء همه این هست ها خداوند است حال چه این "هست " ظاهر باشد و چه این "هست "مخفی باشد . اگر ما توانستیم  فقط و فقط در کل عالم یک چیز را ببینیم بسیاری از مسائل خدا شناسی ما حل خواهد شد و آن هستی مطلق است که نام او را خدا می گذاریم. در این صورت است که دیگر ماده و غیر ماده مفهومی ندارد بلکه هستی مطلق معنا و مفهوم پیدا می کند. این متن من را بارها بخوانید و تفکر کنید تا موضوع بیشتر برایتان ملموس شود . با تشکر


خطبه اول نهج البلا غه

ممنون استاد که برای مطالب من وقت گذاشتید و مطالعه می نمائید. من هم مطالب شما در مورد خطبه اول نهج البلاغه را مطالعه کردم  و  به این نتیجه رسیدم که نظرات ما به شدت بهم نزدیک است و فقط  نظر من و شما در جایی زاویه پیدا می کند که  شما جهان هستی را  مخلوقی جدا  از خدا می دانید که فقط تحت قدرت خداوند متعال اداره می شود ولی من جهان آفرینش را با تمام عظمتش دقیقا هستی مطلق خود خداوند می دانم. همانطور که در شرح خطبه فرمودید تمام صفات خداوند عین ذات اوست و ذات او عین صفات اوست و به قول فلاسفه اسلامی  "علم  او  فعل او - فعل او علم او"  لذا  به زبان ساده باید گفت وقتی می گوئیم خدا عالم است منظورمان این است که  علم  همان خداست و وقتی می گوئیم خدا  مهربان است منظور این است که  کلا مهربانی یعنی خدا در واقع هیچ فاصله ای بین صفات خدا و ذات او  وجود ندارد . یکی دیگر از صفات پروردگار متعال خالق بودن اوست که باز هم باید گفت خلقت او  یعنی خود او  و  خود او یعنی خلقت او  لذا بین خالق  و مخلوق هیچ فاصله ای نیست همانطور که بین علم او  و خود او فاصله ای نیست



دانشجو ارشد مصطفی ناظمی:

در این متن که ارسال فرمودید بیشتر مباحث به سمت حوزه گرایش پیدا کرده است. من بیشتر می خواستم دوستان گروه چیزکی آموزند از چیزها. ولی پاسخی  که می توان داد این است که اصلا هیچ چیز نمی تواند شبیه خداوند شود چرا که او کل هست و  همه چیز جزء . یک مثال ریاضی .اگرمجموعه  { 1،2،3،4 }=A  با چهار عضو و مجموعه  اعداد حقیقی  R  با بی نهایت عضو را در نظر بگیریم  آیا هیچوقت  مجموعه A  می تواند شبیه مجموعه R  شود و می دانیم که هرگز . هر چند A  زیر مجموعه R  می باشد ولی هرگز مساوی نیست و این مساوی نبودن منظور همان شبیه نبودن است. می توان میلیونها مجموعه مثال زد که درون مجموعه R  هستند ولی مساوی خود R  نیستند. من قبلا هم اشاره کرده ام که کل جهان آفرینش با تمام عظمتش یک نام دارد و آن خداست و تمام  موجودات  و اشیاء در این جهان بیکران هستی همگی جزء این کل بی نهایت هستند لذا هزگز و هیچ وقت نمی توانند مساوی او شوند و شبیه او شوند چرا که او کل هست و آنها  همگی  جزء لذا  خداوند خود را شبیه هیچکس ندانست . خداوند خود را " الله احد " نامید که دلالت بر یگانگی خدا دارد . بله کاملا عقلانی است زیرا  هرگز نمی توان یک جهان هستی دیگری در کنار این هستی مطلق که نامش خداست در نظر گرفت لذا او خود را خدای یکتا نامید که نظیری برایش نیست . و خود را " الله الصمد " نامید چرا که تمام زیر مجموعه ها ی او به او نیازمندند و او کلی است که همه چیز را در اختیار دارد و به هیچ جزئی نیاز ندارد. البته به نظر ابن عربی الله الصمد یعنی خدای پر  که هیچ جای خالی ندارد. لذا هر جا که باشیم  از  حضور  و بروز و ظهور او دور نیستیم چرا که همه چیز  با هم می شود خدا.


وجود خدا


دانشجو ارشد مصطفی ناظمی:

استاد شما در این پاسخ خدا را  کاملا مادی فرض کردید در حالیکه من از لفظ  فلسفی "هستی مطلق وجود "برای او استفاده نموده ام  و هستی مطلق وجود یعنی چیزی غیر از او  امکان وجودی ندارد و همه چیز خود اوست و لاغیر . در ضمن بنده گفتم ما هر لحظه می توانیم جلوه ای از وجود او را مشاهده کنیم مانند مشاهده کوه و دریا ولی نمی توانیم کل  هستی مطلق وجودی او را یکجا ببینیم چرا که ما جزء ، هستیم و او کل و جزء هرگز بر کل احاطه ندارد.



دانشجو ارشد مصطفی ناظمی:

اگر ما این طور تصور کنیم که جهان آئینه تمام نمای حق است لذا  این چنین خدایی بسیار ناقص می باشد. زیرا در این صورت  آن آئینه جزئی از  هستی مطلق وجودی خداوند نیست  و این با هستی مطلق بودن خدا  تناقض دارد. ضمن اینکه من قبلا خدمتتان عرض کردم که  آفرینندگی خدا و خلقت او  به مانند اختراعات بشری نیست که جدا از او باشد بلکه  خلقت او به معنای از جلوه ای به جلوه دیگر شدن است و چون ذات احدیت هستی مطلق می باشد هر لحظه می تواند جلوه ای نو داشته باشد و خلقتی جدید.


دانشجو ارشد مصطفی ناظمی:

هیچ چیز در جهان هستی از بین نمی رود بلکه از صورتی به صورت دیگر تبدیل می شود . این موضوع در قرن بیستم توسط فیزیکدانان به اثباط رسید که ما  قانونی به نام قانون بقای ماده و انرژی داریم  که می گوید انرژی نه بوجود می آید و نه از بین می رود بلکه از حالتی به حالتی دیگر تغییر می کند و حتی ماده می تواند به انرژی تبدیل شود و انرژی هم می تواند به ماده تبدیل شود. یعنی  طبق آیه الله الصمد ، خداوند جهان را از وجود خود پُر  پُر نموده است  و هیچ جای خالی برای آن باقی نگذاشته لذا هر لحظه می تواند از جلوه ای به جلوه دیگر رود که به ظاهر نابودی است ولی در باطن آفرینشی جدید است  و منظور از آفرینش جدید اضافه شدن چیزی به وجود بی نهایت هستی مطلق نیست  چرا که او  جهان هستی را پُر کرده است از وجود خود و فقط جلوه ای دیگر می کند از جلوه های خود.


دانشجو ارشد مصطفی ناظمی:

استاد من با شما فقط در زمینه مبحث خداشناسی اندکی زاویه دارم و فکر نکنم در مورد مبحث روح و نفس و.. اختلاف نظر داشته باشیم. به هر جهت همانطور که جسم انسان مراتبی دارد دل یا همان روح انسان نیز مراتبی دارد. بعنوان مثال و برای روشن تر شدن مطلب باید چنین گفت که پائین ترین مرتبه جسم انسان پای اوست که وظایفی دارد و بالاترین مرتبه جسم انسان سر اوست که بازهم وظایفی دارد. حال در مورد روح انسانی نیز چنین است و روح خود یک پدیده ایست یکپارچه و البته کمتر شناخته شده که دارای مراتبی است نازله و همچنین دارای مراتبی است عالیه. تمام تعاریفی که از نفس های مختلف در انسان شده است در واقع همان مراتب مختلف روح است و نباید تصور کنیم که روح یک چیز است و نفس چیز دیگری بلکه تمام گونه های نفس در واقع مراتب مختلف روح انسانی هستند. پائین ترین مرتبه روح انسان را نفس اماره گویند و بالاترین آن را نفس مرضیه گویند و آن مرتبه ایست که انسان هیچ فاصله ای بین خود و خدا نمی بیند و همه چیز را با خود یکی میداند و نه جدا از خود. مراتب روح به ترتیب عبارتند از 1- نفس اماره  2-نفس لوامه  3-نفس ناطقه یا متفکره  4-نفس عاقله یا ملهمه  5-نفس مطمئنه  6-نفس راضیه   7-نفس مرضیه در این جا می بینیم که مرتبه سوم روح یعنی همان نفس متفکره در واقع همان عقل است که جزء مرتبه های بالای روح انسانی است . باید بدانیم که بالاترین مرتبه روح که نفس مرضیه نامیده می شود همان عشق است که عرفای ما تماما در پی بیدار کردن آن بوده اند........    در مورد فطرت انسانی باید عرض کنم که خداوند دو پیغمبر درونی برای انسانهایی که مختار آفریده است گذاشته است یکی عقل و دیگری فطرت. اینکه می گویند انسان بر اساس فطرت پاک الهی آفریده شده است منظور این است که او در درون روح خود کششی دارد به سوی خوبی و نیکی زیرا قرار است این کشش درونی او را به مبداء خود نزدیک و نزدیکتر کند چرا که در بسیار از مواقع اختیار در انسان باعث انتخاب نادرست می شود ولی پیغمبری درون به نام فطرت او را آگاه می کند. در واقع فطرت همان نفس لوامه یا سرزنش کننده است که جزء مراتب روحی انسان می باشد.و اگر انسان به ندای آن گوش نکند کم کم در اثر گناه ضعیف تر شده و کارایی خود را از دست می دهد در این حالت است که به چنین انسانی می گویند پست فطرت چرا که به ندای پاک درونی خود گوش فرا نمی دهد. این مطالب همگی در اسفار اربعه و فصوص الحکم وجود دارد.

تحقیق و مطالعه

دانشجو ارشد مصطفی ناظمی:

خدا به شما  قوت دهد که در این مسیر با قدرت جلو روید.من هم با نظر شما در مورد مطالعه در باب خداشناسی و فلسفه و عرفان کاملا موافقم . وقتی انسان در این زمینه ها چیزی می آموزد احساس بسیار خوشایندی به او دست می دهد و حس می کند به مبداء هستی نزدیکتر شده است. من هم جناب استاد رجالی حدود 4 سال است که از محضر یکی از اساتید حوزه و دانشگاه در این زمینه بهره می برم  و  همچنان زانوی شاگردی در پیشگاهش بر زمین می کوبم. البته نامش را فاش نمی کنم.


دل گر چه درین بادیه بسیار شتافت

یک موی ندانست و بسی موی شکافت

گرچه ز دلم هزار خورشید بتافت

آخر به کمال ذره‌ای راه نیافت



بهشت و جهنم

سلام استاد. در شعر خود از بهشت صحبت فرموده اید . به نظر شما بهشت و جهنم چیست و چگونه کار می کند و نامه عمل انسان کجاست. اگر به این دو سوال پاسخ داده شود در واقع پاسخ سوال قبلی شما که پرسیده بودید خدا چگونه ما را می بیند نیز داده خواهد شد.



دانشجو ارشد مصطفی ناظمی:

لطفا استاد یک سوال دیگر من را هم پاسخ دهید . جسم انسان از نظر مراتب  عرفانی - فلسفی ، "دون " محسوب می شود برای همین به آنچه که جسم طلب می کند و نفس اماره ما را به سمت آن می کشد "دنیا" گویند یعنی چیز کم و کم ارزش... لذا با توجه به اینکه جسم از نظر رتبه، پائین است اما خود را  با شفافیت فراوان می بیند. به نظر شما آیا روح انسان نیز می تواند خود را ببیند. منظورم این نیست که روح خود را حس کند . بلکه دقیقا منظورم دیدن واقعی است مانند جسم که با چشم خود را می بیند روح نیز می تواند خود را ببیند.


دانشجو ارشد مصطفی ناظمی:

نباید تصور کنیم جهنم جایی است پر از هیزم و آتش های سر به فلک کشیده و بهشت جایی پر از درختان و گلهای زیبا و دلربا با آواز پرندگان بهشتی و... قرآن شریف برای تقریب به ذهن ما چنین تعابیری را بکار برده است. همانطور که شما نیز فرمودید بهشت و جهنم یک پدیده درونی است.برای روشن تر شدن توضیحاتم مثالی می زنم. یک خمیر مجسمه سازی را در نظر بگیرید که با دستان انسان شکل و فرمهای خاص و مختلفی به خود می گیرد و اثر انگشتان شخص مجسمه ساز روی خمیر مجسمه سازی کاملا باقی می ماند. روح انسان نیز چنین آفرینشی دارد و با  کوچکترین اعمال و رفتار انسان " وجه " آن عمل را به خود می گیرد و نگه می دارد. اگر اعمال انسان شایسته و نیکو باشد روح نیز شکل و فرم زیبایی از آن عمل را به خود می گیرد و در خود نگه می دارد و اگر عمل انسان زشت و ناشایست باشد، وجهی که روح به خود می گیرد بدون شک کریه و زشت خواهد بود. و هر چه عمل زشت تر و گناه بزرگتر باشد زشتی آن وجه نیز بیشتر و بیشتر خواهد بود.تمام انسانها در این جهان تجربه کرده اند که وقتی عمل شایسته ای انجام می دهند یک حس بسیار خوشایندی به آنها دست می دهد که این همان آثار وجهی است که روح به خود گرفته است . در مورد اعمال گناه آلود هم ما بارها چنین تجربه ای داشته ایم که گویا روح ما تحت فشار قرار می گیرد و ساعتها و روزها و گاهی ماهها و سالها از آن عمل در رنج و عذاب هستیم و این بخاطر همان وجه زشتی است که روح ما به خود گرفته است و چون این وجه با روح خدایی ما تناسبی ندارد، احساس بسیار ناخوشایندی که یک احساس جهنمی است به ما دست می دهد. این موضوع بسیار جالب است و باید دانست که منظور از نامه اعمال انسان دقیقا همین وجوهی است که روح انسان در دنیا به خود گرفته است و آنرا نگه داشته است. انسان وقتی جسم را کنار می گذارد و می میرد در این حالت یک چیز برایش کاملا شفاف و دیدنی می شود و آن تمام وجوه مختلفی است که روح او در دنیا به خود گرفته است. و این همان نامه اعمال اوست که مانند روز برایش روشن و آشکار است و در این حالت است که اگر وجوه روحی او زشت و کریه باشد دچار عذابی بسیار دردناک می شود که آتشهای سر به فلک کشیده در مقابل آن هیچ است. و اگر وجوه روحی او زیبا و دلربا باشد بهشتی را در خود می بیند که در این صورت باغ و بوستانهای دنیا در مقابل آن هیچ است.

بنابراین استاد طبق تعابیری که در بالا گفتم  روح انسان دقیقا خود را می تواند ببیند و آن دیدن همان دیدن وجوه ساخته شده توسط خود اوست. یعنی اعمال زشت و زیبای انسان وجوهی را ساخته است که ما پس از مرگ آن را با تمام وجود و با شفافیت کامل می بینیم. در همین دنیا نیز گاهی در هنگام خواب ما خود را در درون باغ و بوستان می بینیم و گاهی خود را در بالای پشت بامی می بینیم که در حال افتادن از آن هستیم و این دقیقا همان عرصه و پهنه روحی خود ماست که در حال دیدنش هستیم. حال پس از مرگ این دیدن بسیار بسیار عمیق تر و شفافتر خواهد شد. برای همین است که خداوند می فرماید " و ما هیچ ظلمی به شما نکردیم بلکه شما خود به خویشتن ظلم کردید" و شاید منظور خداوند ساخته شدن وجوه روحی زشت توسط انسان باشد و یا در جایی دیگر می فرماید "امروز نامه عمل تو در دستانت است" و باز هم  شاید منظور همین وجوه روحی زشت و زیبای ما باشد.


لذا با توجه به گفته های بالا چون کل هستی مطلق وجود که نامش خداست و انسان نیز جزء ناچیزی از این هستی مطلق می باشد، محال است انسان عملی انجام دهد و آن عمل،  وجهی را در پهنه هستی ایجاد نکند و این که فرمودید چگونه خدا انسان را می بیند پاسخش همین است که کل هستی مطلق وجود که ساختاری طیف گونه دارد و این طیف از عالم ناسوت شروع می شود و به عالم ملکوت کشیده می شود و تا عالم جبروت و هاهوت و لاهوت عرصه گستری می کند. حال غیر ممکن است که قسمت ناچیزی از این طیف بی نهایت که نامش انسان است بر طبق اختیارش عملی انجام دهد و کل این سیستم  طیف گونه بسیار هوشمند خبر دار نشود.

کل نظام هستی

استاد این یک اصطلاحی است که  فلاسفه و عرفای اسلامی از آن استفاده می کنند و بیشترین  استفاده از آن توسط  جناب ملاصدرا و ابن عربی صورت گرفته است و منظور این است که انسان در راه خداشناسی خود نباید شجر و حجر ببیند و یا بطور کلی انسان نباید درگیر ظاهر و جلوه های گوناگون و مختلف هستی شود حال چه  این جلوه حجر باشد و چه این جلوه شجر باشد و یا انواع و اقسام حیوانات.و چه این جلوه دریا  باشد -صحرا باشد و یا ستاره و خورشید و آسمانها و ..... بلکه انسان عارف و فیلسوف باید در تمام این ها فقط یک چیز ببیند و آن هستی است. خود ما هم وقتی به اعماق وجود خود نظر می افکنیم فقط یک چیز می بینیم ، و آن چیز نامش هستی است.یعنی انسان عارف در درون خود دیگر دست و پا و گوش و بینی نمی بیند بلکه هستی محض و وجود داشتن و بودن محض خود را با تمام وجودش حس می کند. حال فلاسفه و عرفای اسلامی در  تمام جلوه های جهان ، چه ظاهر و چه باطن – چه کوچک و چه بزرگ و... فقط یک چیز می بینند و آن چیز هستی است و لذا نامش را هستی مطلق وجود گذاشته اند و منظورشان خداست.

همانطور که استاد در مطالب بالاتر اشاره کردم کل نظام  یکپارچه هستی، با تمام عظمتهای بی کرانش، چه ظاهر باشد و چه باطن، مانند یک طیف است. طیفی که دارای شدت و ضعف می باشد یعنی در جاهایی از خود دارای مراتب ضعیف تر  و در جاهایی از خود دارای مراتبی بسیار شدیدتر . و هر کدام از این قسمتهای طیف گونه، چه شدید و چه ضعیف ، وظایف خاص خود را انجام می دهند و عملکرد خاص خود را دارند، که در مجموع هدف نهایی حاصل گردد. حال به این نظام یکپارچه طیف گونه هستی،  و بی نهایت بزرگ که بسیارهدفمند عمل می کند وهم ظاهر دارد و هم باطن خدا گویند. ضمن این که  باید توضیح دهم ، منظور از طیف های مختلف نظام بیکران هستی  همان عوالم گوناگون می باشد یعنی  از فرش تا  به عرش و فرش ضعیف ترین مرتبه این طیف را دارد و عرش قوی ترین مرتبه این طیف را. لذا از فرش تا  به عرش همگی یک نام دارد ، هستی مطلق وجود یا همان خدااااااا


چرا خدا قابل توصیف نیست


دانشجو ارشد مصطفی ناظمی:

پاسخی برای سوال ، چرا خدا قابل توصیف نیست ؟؟  جدا  از مبحثی که قبلا بارها گفتم که از فرش تا به عرش را خدا گویند و یا از ناسوت تا هاهوت را خدا گویند که اگر بخواهیم در این عرصه هم توصیفی از خدا داشته باشیم تقریبا در حد غیر ممکن است چرا که هیچکس وسعت، فقط و فقط عالم ناسوت را هم نمی داند تا برسد به وسعت عوالم چندگانه دیگر . اکنون دانشمندان اختر فیزیک با اطلاعات فعلی خود وسعت جهان مادی را  45 میلیارد سال نوری تخمین زده اند . در نظر داشته باشید که نور در هر ثانیه 300 هزار کیلومتر مسافت را طی می کند یعنی در یک ثانیه نور می تواند هفت مرتبه کره زمین را دور بزند این درحالیست که یک هواپیمای مسافربری مسافت دور کره زمین را هر بار طی 28 ساعت دور می زند ولی نور همین مسافت را در یک ثانیه 7 بار طی می کند و یا به عبارتی خودمانی تر نور در یک ثانیه می تواند 150 بار برود مشهد مقدس و برگردد . حال تصور کنید که اگر پهنه هستی که عالم ناسوت نامیده می شود به تخمین دانشمندان اختر فیزیک  45 میلیارد سال نوری باشد یعنی چه یعنی نور با آن سرعتی که گفتم 45 میلیارد سال باید برود و برود و برود تا به انتهای عالم برسد. حال آیا ممکن است انسان چنین وسعتی را تصور کند و ما که در عرصه هستی محاط شده ایم آیا می توانیم  از محاط کننده خود گزارش کاملی ارائه دهیم و پاسخ این است که هرگز .


اسمائ الهی

مورد دوم و بسیار مهمتر این است که ما فقط تعداد اندکی از اسماء الهی را می دانیم . حتی در منابع اسلامی بسیار زور  زده اند و  1000 اسم ، از اسماء الهی را برای ما برشمرده اند . اما آیا خداوند که نه ابتدایش مرزی دارد و نه انتهایش ، فقط  با همین 1000 اسم شناخته می شود و پاسخ این است که هرگز . بلکه خداوند همانطور که خودش بی نهایت است ، صد در صد اسماء او هم که جزء جدا نشدنی از ذات اقدسش هستند بی نهایت خواهد بود . لذا باید به هوش باشیم که فکر نکنیم اسماء الهی فقط  همین 1000  اسم می باشد بلکه اسماء الهی هیچ حد و مرزی ندارند.لذا انسانی که در توصیف همین 1000 اسم هم ناتوان است آیا می تواند بی نهایت اسم را توصیف کند و می دانیم که هرگز و هرگز و هرگز. حتی پیامبر مکرم اسلام هم بارها به ناتوانی خود در  توصیف اسماء الهی اعتراف کرده اند چه رسد به انسانهای دیگر. بنابر دو تحلیلی که در بالا ارائه دادم  پروردگار  بی انتها هرگز قابل توصیف نیست، چه از نظر وسعت  و چه از نظر اسماء ( چرا که این دو یک چیز بیشتر نیستند). ولی همانطور که قبلا هم گفتم بطور بسیار محدود قابل دیدن هست چه با چشم سر و چه با چشم دل. چرا که ما  خود نیز جزئی بسیار بسیار ناچیز از خود او هستیم . بنابر آنچه گذشت با خویشتن ، خویش برخورد سختی می کنم و  با خود می گویم که (( این همه جنگ و جدل حاصل کوته نظری است       گر نظر پاک کنی کعبه و بتخانه یکی است))


دانشجو ارشد مصطفی ناظمی:

من استاد در متنی که نوشتم ، خواستم نشان دهم که  هر توصیفی از پروردگار بزرگ ، ناقص و همراه با اشکال است چرا که  ما در اقیانوس بیکران حضرتش  احاطه شده ایم.  مانند قطره ای که جزء دریا است اما  خودش دریا نیست. آیا این قطر می تواند توصیف درستی از دریای وجود که خودش نیز جزء آن است داشته باشد مسلما خیر . لذا ما  انسانها هم دقیقا جزئی از اقیانوس بی کران الهی هستیم که عرفا و فلاسفه اسلامی به آن هستی مطلق وجود گویند. و  در این حالت است که  از توصیف کامل آن کاملا عاجز و ناتوانیم. ولی آنچه من در متن آوردم  که از عالم ناسوت و فرش و عرش سخنی گفتم  و آنرا جزئی از پروردگار خواندم در واقع توصیفاتی است که خود پرودگار در قرآن کریم از خود نموده است و عالمان دین و  بزرگان عرفان  و فلسفه ، با جمع آوری آن و تدبیر در آیات قرآنی و با توجه به احادیث معتبر اسلامی چنین برداشتهایی از هستی مطلق وجود نموده اند که از فرش تا به عرش و از ناسوت تا به هاهوت و از ظهور و بروز تا  به شهود و مشهود  همه با هم خدا نامیده می شود هر چند این برداشت ممکن است سراسر پر از اشکالاتی باشد ولی تا کنون  هیچ توصیف بهتری  از این برای حضرتش ارائه نشده است.گشتم نبود نگردید که نیست.



دانشجو ارشد مصطفی ناظمی:

استاد اگر ما با تمام وجودمان به این باور برسیم که خودمان قسمتی از وجود هستی مطلق هستیم و خودمان قطره ای از دریای بیکران پرودگار متعال هستیم برخی از مشکلات ما با مسئله خدا و هستی و چیستی او حل خواهد شد.اشکال این جاست که  ما خود را چیزی جدا از خدا می دانیم و کل هستی را چیز جدایی از خدا می دانیم و می گوئیم اینها آفریده خدا هستند . اگر ما و بقیه مخلوقات هستی جزئی از هستی مطلق نباشند که آنگاه چنین خدایی کاملا ناقص است چرا که ما و بقیه مخلوقات را در هستی خود ندارد، بلکه بر ما نظارت می کند. در حالیکه او در قرآن خود را الله الصمد نامیده است یعنی خدایی که پُر است و هیچ جای خالی برایش نمی شود متصور شد. لذا اگر من جزء او نباشم که در این حالت پُر بودن او محل اشکال است زیرا کسی پیدا شده است که جزء او نیست.


آیا خدا یک اصل است

بسیار عالی .ما هم با اصل بودن خدا که مشکلی نداریم . حتی تمام زور من بر این متمرکز شده که بگویم  خدا اصل است . ولی این که خود را چیزی جدا از او بدانیم  جای اشکال است. و این که هستی را جدا از او بدانیم جای اشکال است.

مطالعه فلسفه


جناب حیدرنیای عزیز در مورد فلسفه هم باید عرض کنم که سعی کنید از منابع  قله های فلسفه  استفاده کنید و نه از زیر دستان آن . همیشه سعی هر انسانی باید در تمام امور این باشد که از قله ها  آن رشته و حرفه بهره ببرد و نه از زیردستان، تا بتواند اندکی جلو رود. شب بخیر .موفق باشید

بله استاد. گاهی مفسران تفسیر های عمیقتری هم از قرآن داشته اند . که انسان با شنیدن آن لذت بیشتری می برد و به حقانیت قرآن بیشتر واقف می شود. مثلا  به نظر شما منظور خداوند از طرح داستان یوسف و زلیخاه چه بوده است؟؟  لطفا شما پاسخ دهید تا بعد من تفسیر عمیق را می گویم. البته در روزهای آینده انشاءالله

خداوند برای فهم مردم، حقایقی را در قالب مثال و داستان بیان کرده است.اینها می تواند در هر عصر و زمان و هر فردی واقع شود.

دانشجو ارشد مصطفی ناظمی:

بله فرمایش شما کاملا درست است ولی آیا خداوند از یوسف خاصی که در  قرآن آمده منظور خاصی هم داشته که  زلیخاه خاصی را هم نیاز داشته باشد در کنار او مطرح کند.

استاد در قسمتهایی از تحلیل خود پیرامون موضوع " رابطه انسان با خدا "  فرموده اید :

"چنانچه اراده کنم نه تنها شما بلکه جهان هستی را در آنی می توانم کان و فیکون کنم.حتی حساس ترین رگ شما که موجب مرگ شما می شود و لحظه ای اگر ارتباطش با شما قطع گردد موجب هلاکت شما می گردد" 

در اینجا میخواستم باز مثال مفید موج و دریا را مثال بزنم که یک موج به تنهایی نمی تواند ادعا کند من دریا هستم. ولی می تواند ادعا کند که من جدا از دریا هم نیستم. لذا تک تک امواج دریا به تنهایی دریا نیستند ولی جدا از دریا هم نیستند. سوال : پس دریا کجاست ؟؟؟ ما که از هر موجی پرسیدیم آیا تو دریایی گفت نه، سپس پرسیدیم آیا جدا از دریایی باز هم گفت نه. و پاسخ این است که تک تک این امواج وقتی با هم  و به صورت یکپارچه ، دیده شوند، می شوند دریا !!!  دریایی که خصوصیات خاصی برای خودش دارد. خصوصیاتی مانند عظیم بودن – زیبا بودن – خیس بودن –مایع بودن - شور بودن – مواج بودن و خلاصه خصوصیاتی که همگی جزء خصوصیات ذاتی دریاست  و از او جدا شدنی نیست... یکی از خصوصیات ذاتی دریا  این است که بطور مداوم موج آب تولید می کند و قطرات آب وجود خود را به بالا پرتاب می کند. این خصوصیت جزء ذات اوست و از او جدا شدنی نیست. اصلا دریا یعنی عرصه ای که مدام تولیدات موجی شکل دارد. دریا نمی تواند تولید موج نکند چرا که جزء خصوصیات ذاتی اوست.بطور خلاصه دریا یعنی سراسر موج و آب .


دانشجو ارشد مصطفی ناظمی:

سوال اول : آیا  قطرات آب دریا که به شکل توده ای از امواج آب دیده می شوند، قبل از موج بودن جزء دریا نبوده اند، پس از اینکه این قطرات موج گونه پرواز کردند و دوباره در آغوش دریا آرام گرفتند، چطور؟  آیا باز هم جزء دریا به حساب نمی آیند. و پاسخ این است که حتما چنین است . قطرات آب دریا قبل و بعد از پرواز خود جزء دریا بوده، هستند و خواهند بود. زیرا آنها همگی یک حقیقت بیشتر نیستند و آنهم دریاست.


دانشجو ارشد مصطفی ناظمی:

سوال دوم : آیا ما انسانها و بقیه مخلوقات ، قبل از آفریده شدن مان، جزء دریای بیکران هستی مطلق نبوده ایم؟؟  اکنون که زنده ایم چطور؟؟ وقتی که به ظاهر می میریم چطور ؟؟ و پاسخ این است که ما همیشه بوده ایم هستیم و خواهیم بود.اصلا مرگ به معنای نابودی و نیستی برای هیچ مخلوقی از مخلوقات خداوند معنا و مفهومی ندارد. مانند قطرات آب دریا که قبل و بعد برایشان مفهومی ندارد و در هر حالت آنها آب هستند و جزء دریا، ما انسانها هم همگی از یک منبع ریشه می گیریم و قبل و بعدمان به یک حقیقت متصل بوده و هست و خواهد بود. برای همین است که خداوند می فرماید. بازگشت همه به سوی اوست... دریا هم می تواند به امواج خروشان خود بگوید بروید و خوش باشید اما بدانی که به زودی به سوی من باز خواهید گشت. چرا که شما جزء جدا نشدنی من هستید. اینجاست که باید گفت از نظر عرفا، هیچ مخلوقی وجود ندارد بلکه همه چیز و همه کس، یک حقیقت بیشتر نیستند و آن حقیقت نامش خالق یکتاست. ما فقط یک خالق داریم و کل هستی فقط در یک خالق خلاصه می شود و مخلوق معنا و مفهومی ندارد. آیا دریا مخلوقی به نام موج دارد؟؟ هرگز. بلکه دریا ذاتا مواج است و همه چیز خود اوست و چیز جدایی از خود ندارد.در مورد خداوند هم همین است همه چیز یک نام دارد و آن خالق یکتاست و با این تفاسیر دیگر مخلوق مفهوم خود را از دست می دهد و جملگی می شوند تموجات خدای بی همتا و یگانه. و تناقض یکی بودن خالق و مخلوق نیز پیش نمی آید چرا که همه چیز در واقع یک حقیقت بیشتر نیست و آن نامش خدااااست.


دانشجو ارشد مصطفی ناظمی:

من گاهی برای اذیت کردن دوستان خود ، به شوخی  به آنها می گفتم " تو فقط دو روز از خدا کوچکتری "  ولی واقعیت این است که تک تک ما انسانها و حتی بقیه تجلیات الهی، دقیقا همسن خداوندیم . و تا خدا بوده است ما هم بوده ایم و تا خداوند، خدایی می کند ما هم خواهیم بود چرا که همه اینها یک حقیقت است در ذات هستی مطلق... خمیر مایه تمام موجودات و حتی ما انسانها قبل از آفریده شدن به این شکلی که اکنون هستیم در گذشته به شکل های دیگری در هستی بیکران وجود داشته است . بعنوان مثال می گویند اولین عنصری که بلافاصله بعد از Big Bang خلق شد، هیدروژن بوده است و سپس از تحت فشار قرار گرفتن آن بقیه عناصر شکل گرفته و بدین ترتیب بساط ظهور و بروز ما به این شکلی که اکنون هستیم و طبیعت هست فراهم گشته است.پس از این هم، انسانها و جهان هستی باز دست خوش تغییرات خواهند شد و همگی ما به شکل دیگری به ظهور و بروز خواهیم رسید. این دریای بیکران الهی هیچوقت دست از نو شدن و تولید تجلیات جدید بر نخواهد داشت چرا که اصلا یکی از اسماء الهی خالق بودن است. اکنون به این شکل و وفتی دیگر به گونه ای دیگر...



دانشجو ارشد مصطفی ناظمی:

با توجه به مطالب فوق ما نه بوجود می آییم و نه از بین می رویم بلکه از حالتی به حالتی دیگر رجعت می کنیم. مدتی در درون خاک بوده ایم - مدتی در گیاهان بوده ایم – مدتی هم در پشت پدر بوده ایم- مدتی را هم در رحم مادر بسر خواهیم برد –سپس به عالم ملک  و این دنیای پر از راز وارد می شویم و روح و جسم خود را به تکامل می رسانیم و پس از آن به عالم ملکوت خواهیم رفت و...... لذا هرگز توقف در کار هستی مطلق که ما جزئی از آن هستیم، نبوده – نیست و نخواهد بود.



وجود خدا


چون ما مخلوقیم خود را نیازمند خالق میدانیم ولی خالق نیازی به خالق دیگری ندارد. بنابراین هر چه را که میبینیم باید علتی داشته باشد ولی خداوند علت نمیخواهد. مقاله ای بهتون میدم مطالعه کنید

خداوند روی پیشانی هیچکس آینده او را ننوشته است. پروردگار متعال ، اسباب و لوازم  پیشرفت تمامی انسانها را بصورت تمام و کمال تدارک دیده است. لذا او فقط منتظر حرکت ماست . این که گاهی می شنویم می گویند خدایا فلان چیز را به من بده  و  فلان کار را برای من انجام بده یک درخواست کاملا غلطی است چرا که خداوند می فرماید من همیشه هستم و خواهم بود بلکه تو کجایی ای بشر . تو ای بشر باید حرکت کنی چرا که من تمام حرکات لازم را پیش از این نموده ام . لذا پیشانی نوشت حرف درستی نیست . تمام اعمال ما فقط و فقط به دست خود ماست.


عالم برزح

حیدر نیا

در مورد عالم برزخ اندک مطالعاتی داشتم ، کتابی خواندم که تجربیات افرادی که عالم برزخ را دیده اند نوشته بود ولی باور نداشتم و همه تصورات ذهنی افراد میپنداشتم و قبول نمیکردم که کسی د کی از عالم برزخ داشته باشد مگر اینکه در رویا و خواب ببیند ولی در یک اتفاق به اندازه چند ثانیه تجربه ای سخت داشتم. بعد از هوشیاری هر چه سعی کردم تنچه دیدم را در دها ساعت تعریف کنم نشد. گویی زمان از بین رفته  بود گذشته و اینده با هم تلفیق شده بود و همه چیز مجزا از یکدیگر. تمام اعمال به وضوح دیده شد و ...

بعد از ان خیلی مطالعه کردم که انچه بر من گذشت را توجیه کنم ولی هیچ جا نوشته نشده بود و جالب اینکه دوباره به همان کتاب اولیه که خاطرات بود مراجعه کردم ولی اینبار همه را قبول کردم و نهایتا برزخ برای تک تک ما هر کدام به یک شکل مجزایی است و شاید اشتراکی جزئی داشته باشد

عالم برزخ ،عالمی است میان جهان مادی و جهانی معنا وابدی ، خواص هر دو را تا حدودی دارد .یعنی مردگان میتوانند در این جهان رفت و شد کنند به همین خاطر است که ما میتوونیم احضار روح کنیم . و خواص ان دنیا را دارد چون روح مردگان میتوانند در لحظه ای اینجا و کسری از ثانیه در مکان دیگری باشند.

در ضمن در برزخ اعمال ما تجسم میابند و گناهان ما به اشکال مختلف در کنار ما هستند و ما از وجود انها در عذابیم . اینکه میگویند گناه نکنید خدا غضب نیکند و غذاب میدهد چیزی بسیار غلط است ، چون خداوند اگر غذب کند پس تغییر در او ایجاد شده و تناقض با خدایش دارد و عذابی ندارد چون او عین مهربانی است ، تجسم اعمال ما عذاب ماست ، در برزخ و کاملتر در قیامت و دنیای ابد ، درک ما به قدری بالا رفته که از گناهان کرده عذاب میکشیم و چون نمیشود توضیح داد و درک کرد با تمثیل و اتش و سرب داغ و غیره بیان مینمایند.

در هر حال باید به بدانیم هیچ توصیفی دقیق برای زندگی پس از مرگ نیست.

خداوند متعال ماده را به سه شکل جامد و گاز و مایع آفریده است و به همین دلیل هر چیزی که به این سه شکل باشد قابل درک است ولی میدانیم اجنه نیز جسم دارند و در همین زمین زیست میکنند ، پس چرا درک انها غیر ممکن است ؟ سوال ؛ آیا ماده ای غیر از سه حالت دیگر موجود است ؟ 

آیت الله ناصری در یک سخنرانی زیبا به نقل از ایت الله بهجت (ره) در رابطه با تجسم اعمال سخنان زیبایی مطرح مینمایند. 

در برزخ نماز هر فرد در کنارش قرار میگیرد و اگر ما در این دنیا نمازمان را ضایع کنیم و بی کیفیت و بدون حضور قلب بخوانیم و یا آنرا سبک بشماریم در عالم برزخ همین نماز به شکل جسمی بد هیبت و ژولیده در کنارمان قرار میگیرد و .مرتب مرا نفرین میکند که خدا ترا نابود کند که مرا نابود کردی . پس چه عذاب سختی خواهیم داشت 

البته باید بدانیم که تجسم اعمال نیز نیتواند تمثیلی باشد چون واقعا مغز و درک ما از قوانین ماورا عاجز است.

خداوند جهان هستی را طبق قوانین و مقرراتی که وضع کرده هدایت میکند پس عالم ابدیت نیز ممکن است با قوانینی هدایت شود. 

این بحث انچنان میتواند پیش رود تا برسیم به چگونگی قیامت .


موت اختیاری


از : حیدر نیا 

 بحث موت اختیاری بیشتر در بین عرفا مطرح است. مقصود عرفا و اصحاب سیر و سلوک از مرگ اختیاری، مخالفت با نفس اماره و مطیع ساختن و مهار کردن آن است که اساسی ترین وظیفه سالک به شمار می‌رود. گسستن زنجیر تعلقات و میراندن هواهای نفسانی و رهایی از چنبره لذات و شهوات و رستن از منیتها و خودخواهیها به موت ارادی یا مرگ اختیاری تعبیر شده است. این مرگ مخصوص سالکان راه خداست که آگاهانه آن را بر می‌گزینند و بارها میمیرند و زنده می‌شوند و تبدیل صفات پیدا می‌کنند و تولدهای مکرر می‌یابند تا پالوده شوند و به ساحت قرب الهی و حریم وصال راه یابند. آنها طبق حدیث «موتوا قبل ان تموتوا»: بمیرید قبل از آنکه بمیرانندتان. می‌گویند: پس از آنکه مشخص شد موت نفس، استیفای نفس است و انتقالش از نشئه ناسوت به نشئه بالاتر (برزخ و قیامت)، طبعاً اینکه می فرماید: «بمیرید»، خطاب به نفس انسان و خود و من اوست نه خطاب به پیکرش.


«موت» برای انسان در دایره اختیار و «فوت» در دایره اضطرار است. هر خوابی تا بیداری بعدی در حکم درجه‌ای از موت است. مطابق روایات ما، موت را می‌توان با برخی اعمال به تعجیل کشاند یا به تاخیر انداخت، اما انسان تحت هیچ شرایطی و با هیچ قدرتی نمی‌تواند مانع از «فوت اضطراری» خود شود و هر نفس تا نفس بعدی ظرفی از زمان است که می‌تواند «فوت اضطراری» در آن واقع شود.


«موت» برای انسان در دایره اختیار و «فوت» در دایره اضطرار است. هر خوابی تا بیداری بعدی در حکم درجه‌ای از موت است.


مقام «موت اختیاری» با دست شستن از آرزوها و امیال دنیوی و رضایت دادن به حیات الهی تحصیل می‌شودو هر جوینده‌ای بالقوه قادر است خود را به این مقام برساند، اما با فرود «فوت اضطراری» بر انسان، آرزوهای او به افسوس‌های ابدی تبدیل می‌شود و در برزخ و قیامت او پاسخگوی امیال و افسوس‌هایش خواهد بود.


. شهیدان نخست «موت اختیاری» را گزیده‌اند تا به دریافت «عطیه الهی شهادت» مفتخر شوند. در بخشی از دعای ماه مبارک رمضان آمده است: خداوندا از تو می‌خواهم فوت مرا به شهادت در راهت،‌ تحت ولایت و رهبری پیامبرت و و به همراه دوستداران و دوستانت تبدیل کنی.

منبع : تبیان

عمل و عکس العمل


 حضرت مولانا جلال الدین  می فرماید ( این جهان کوه است و فعلِ ما  ندا / سوی ما آید نداها را صدا ) . تصور نکنید کسی که در این جهان  خطا و اشتباه می کند، فقط  و فقط در دنیایی دیگر مجازاتش را می بیند. ما  نتیجه اعمال خود را در این جهان نیز دیر یا زود خواهیم دید . لذا  باید فقط به یک نکته همیشه حواسمان باشد و آن این است که " فرمان بنز  زندگی خود را در هر لحظه خوب نگه داریم  و با خیالی آسوده  و آرامشی دل انگیز در جاده زندگی رانندگی نمائیم. در این صورت است که نه در دنیای مادی و نه در دنیای ملکوتی و جهانی دیگر هیچ آسیبی نخواهیم دید و اگر غیر از این عمل کنم مطمئن باشیم چه در دنیا و چه در آخرت آسیب خواهیم دید. دیر یا زود- کم یا زیاد . چنان که در بالا حضرت مولوی فرمود. این جهان مانند کوه است که اعمال ما را به سمت خودمان منعکس می کند لذا هر عمل ما  در این جهان بدون شک عکس العملی  در پی خواهد داشت .  پس لطفا نتیجه اعمال را فقط به دنیای پس از مرگ منتقل نکنید چرا که ما هر روز در حال دیدن نتیجه اعمال خوب و بدمان هستیم . زندگی اکنون ما،  اگر خوش است یا ناخوش است حاصل اعمال گذشته ماست ....  جداً عجب بزرگانی چون مولوی در گذشته داشته ایم و متاسفانه قدرشان را نداریم.

عشق

با سلام خدمت استاد   :در مورد موضوع عشقولانه ای که در گروه باعث درگیری  دوستان شده است دو نکته را بگویم. نکته اول اینکه اصلا ما، عشق زمینی نداریم و تمام عشق ها آسمانی هستند. چرا که  همه چیز خداست و غیر از خداوند چیزی وجود ندارد. ما در این جهان عاشق هر چیز و هر کس که شویم در واقع عاشق خداوند شده ایم ، چرا که همه چیز امواج خروشان هستی مطلق است. فقط  ای کاش این موضوع را، در مدرسه به ما آموزش میدادند  تا ما بدانیم  عاشق هر چیز شویم ، در کجا ریشه دارد. هر چند بسیاری از عشق ها ، عشق نیست و یک توهم واهی است و عمر و وقت انسان را تلف خواهد کرد. و نه تنها انسان را به مبداء خویش نزدیک نمی کند بلکه اتفاقا کاملا برعکس عمل می نماید و انسان را به تباهی می کشاند ..... ( عشق هایی که از پی رنگی بود        عشق نبود، عاقبت ننگنی بود )

اما نکته دوم این است که آفرینش ما انسانها به گونه ایست که در حدود سنین بلوغ و پس از آن گاهی احساس تعلق خاطری شدید به کسی یا به چیزی پیدا می کنیم که به آن عشق می گویند. لذا اگر ما در مدرسه و یا در دانشگاه آموزش دیده باشیم و بدانیم که ، خداوند با این عشق  جزئی  و سطحی می خواهد سکوهای  پرتاب ما به سمت عشق نهایی که    عشق کلی تریست و به اصطلاح به آن عشق ، به خدا گویند را فراهم می کند. بسیاری از مشکلات نوجوانان و جوانان و حتی پیران در این زمینه حل می شد. در واقع پرروردگار متعال در سنین جوانی ما ، در حال سکو سازی برای پرتاب ما به سمت بینهایت خودش است. ولی متاسفانه موشک وجودی ما به علت عدم آموزش صحیح ، از روی سکویی که خداوند ساخته است ، یا اصلا به سمت یگانه مطلق پرتاب نمی شود و یا اگر پرتاب شود به سرعت  از مسیر اصلی خود منحرف گشته و به سمت سکو سقوط کرده و هم سکو  و هم خود موشک نابود می گردند. که به آن شکست عشقی نیز می گویند و گاهی به خودکشی طرفین نیز می انجامد. در حالیکه اگر آموزش دیده بودیم ،میدانستیم دلیل این همه تعلق خاطر چیست و میدانستیم این سکو برای پرتاب من به سوی بی نهایت هاست  و نه چیز دیگر.  با تشکر....



Zahra Askari:

ای رهیده جان تو از ما ومن/ای لطیفه روح اندر مرد وزن .مرد وزن چون یک شود آن یک تویی/چونکه یکها محو شود اگو تویی.تا من و توها‌ همه یک جان شوند /عاقبت مستغرق جانان شوند...مثنوی....واقعا همه چیز خداست حتی عشق که ما به زمینی تعبیر میکنیم قلبی به قلب دیگر پیوند میخورد تا جایگاه بزرگتری برای او پدید آید وبه قول مولانا مرد وزن چون یک شود آن یک توی

خانم عسکری بسیار متن زیبایی بود. ممنون از شما : واقعا بزرگان ادبیات و  عرفان ما چه انسانهای فرهیخته و دانایی بوده اند که در آن زمان به چنین علومی رسیده بودند. روح تمامی آنها قرین رحمت باد و روانشان شاد شاد


یوسف و زلیخا

سلام بر استاد و دوستان گروه خداشناسی : چندی پیش  من سوالی را در همین گروه مطرح کردم که پاسخ به آن نتایج خوبی برای تک تک ما  خواهد داشت و درک و فهم ما را نسبت به قرآن اندکی گسترش می دهد. سوال این بود که چرا خداوند یک سوره از کتاب آسمانی خود را به داستان حضرت یوسف و زلیخاه اختصاص داده است. مگر این دو نفر چه کسانی بوده اند که اینقدر برای پروردگار اهمیت داشته اند.


Ali Rejali:

عشق زمینی، زمینه ساز عشق خدایی است

خداوند مرتب ما را در حال امتحان های گو ناگون قرار می دهد.تا خالص گردیم و تنها او را بخواهیم.نجات و رهایی ما در گرو یکتا پرستی است.



Zahra Askari:

رفاقت با خدا و تجلی نام زیبای یا رفیق در زندگی انسان مستلزم این هست که (حیّ) بودن الهی در روح انسان به جریان افتد ..ساده ترین مفهوم (حی) زنده است در دنیای ماده آب مایع حیات است  و همانطور که جسم ما به آب نیاز دارد ...روح ما نیز برای درک مفهوم حی بودن الهی به چیزی مثل آب نیاز دارد آن آبی که باعث حیات روح می شود چیست؟


Ali Rejali:

به نظر می رسد که حقیقتی نازل شده از ذات خدا ی متعال است


دانشجو ارشد مصطفی ناظمی:

سلام استاد. در پاسخی که  به تفسیر داستان حضرت یوسف و زلیخاه می دهم جواب این سوال نیز  وجود دارد. ولی فعلا به اجمال باید بگویم که آنچه  باعث دوام و قوام روح انسان می گردد همان است که جبرئیل در اولین دیدارش با پیامبر مکرم اسلام گفت و آن این بود که فرمود  ( اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذِی خَلَقَ ) و منظور آموختن علم و دانش است. ما با علم و دانش به هر شکلی که باشد اگر آگاهانه صورت پذیرد باعث جلای روح انسان و گسترش  وجودی آن می شود. لذا آموختن ، روح انسان را بقاء بخشیده و باعث گسترش بی حد و مرز آن می گردد. چرا که قرار است این روح مجرد یک پدیده افسرده و درمانده نباشد و به بی نهایت های خود اوج بگیرد . لذا در این مسیر،  علم و دانش و هنر کمک بسیار شایانی می کند. علم و دانشی که به قلب انسان رخنه کند و عقل او را فروزان


سلام به استاد رجالی عزیز و تمام دوستان گرامی گروه : می خواهم پاسخ سوالی که قبلا  پرسیده بودم را  تشریح کنم. سوال این بود  ((( چرا خداوند یک سوره از کتاب آسمانی خود را به داستان حضرت یوسف و زلیخاه اختصاص داده است. مگر این دو نفر چه کسانی  هستند  که برای خداوند اینقدر اهمیت دارند))) ... لطفا پاسخ مرا  کامل  - دقیق و با حوصله بخوانید . برای همه ما این پاسخ مفید است . البته این پاسخ از من نیست بلکه از بزگان فلسفه و عرفان ماست.👇🏻👇🏻

نکته 1 : 

پیش از این که وارد پاسخ شوم باید بسیار تاکید کنم و تاکید کنم که وقتی خداوند پیامی را می دهد و یا داستانی را مطرح می کند ، روی سخنش با تک تک انسانهاست. از کوچک و بزرگ گرفته تا پیر و جوان و زن و مرد- لذا اگر گاهی کتاب آسمانی را ورق می زنیم و چند آیه ای از آنرا می خوانیم باید حواسمان بسیار جمع باشد که خداوند آن کلام را دقیقا به من می گوید و روی سخن پروردگار دقیقا  به سمت من است نه شخص دیگری . بنابر این  پیش خود نگوئیم که مثلا قوم نوح چقدر فلان بودند و قوم حضرت صالح چقدر فلان . بلکه خداوند دقیقا منظورش خود تویی . تو که در حال خواندن قرآن هستی . لذا فرا فکنی ممنوع و  از انداختن توپ در زمین اقوام گذشته شدیدا بپرهیز، بلکه توپ دقیقا در زمین خود توست و نه در زمین دیگران . پس با تدبر بسیار به سخن خداوند گوش فرا دهم که به من چه می گوید.

نکته 2: 

قبلا اشاره کرده بودم که روح انسان دارای مراتبی است که پائین ترین آن نفس اماره نام دارد و بالاترین آن نفس مرضیه نامیده می شود. وهر کدام از این مراتب وظایف خاصی برای خود دارند و اگر هر کدام از این مراتب به درستی وظیفه خود را انجام دهند قطعا انسان به سعادت خواهد رسید. چه در عالم ملک و چه در عالم ملکوت...


نکته 3 : 

روح انسان یک پدیده بسیار پیچیده و یکپارچه ایست که یک حالت طیف گونه دارد و هر قسمت از این طیف لطیف در واقع همان مراتبی است که عرفای ما بر اساس آیات قرآن آنرا به هفت قسمت دسته بندی کرده اند. البته نمی توان گفت که این دسته بندی دقیقترین است ولی تا کنون یک دسته بندی جامع تر و کاملتر از آن ارائه نشده است. مراتب روح انسان که در واقع ما آنرا به نفسهای گوناگون می شناسیم به ترتیب عباتند از 1- نفس اماره ( کشش به سوی مادیت انسان) -  2- نفس لوامه (حساس به انحرافات چپ و راست انسان) – 3-نفس ناطقه  ( سنجشی ابتدایی ولی دقیق در امور زندگی انسان) – 4-نفس عاقله یا ملهمه یا همان عقل سلیم ( سنجشی دقیق از امور مادی و غیر مادی انسان و درگیری شدید آن با نفس اماره) – 5-نفس مطمئنه ( به زنجیر کشیدن نفس اماره) – 6-نفس راضیه ( مرحله ای گسترش یافته از عشق خداوند و همسو شدن خواست انسان عارف با خواست پروردگار) – 7-نفس مرضیه ( بالاترین درجه عشق خدایی که در آن انسان عارف محو در خدا می شود. لذا سراسر وجودش خداگونه می شود و انسان عارف با تمام وجود خدا را با خود یک چیز می بیند و بس. از این جهت بوده است که عارفی چون  منصور حلاج مدام تکرار می کرده است من خدا هستم. و باز باید گفت وقتی می گویند هدف از آفرینش رسیدن به خداست منظور رسیدن انسان به همین مرحله نفس مرضیه است )


نکته 4: 

این مراتب هفتگانه که در روح انسان به عنوان انفس گوناگون شناختیم و مختصر بحث شد،  بیشتر در حالت بالقوه در وجود انسان هستند و انسانی که در پی معرفت الله است باید با کوشش خود مراتب عالیه آنرا در خود بالفعل نماید.برای همین است که عطار نیشابوری، کتاب معروف خود در هفت شهر عشق را نوشت.


نکته 5 : 

طبق آنچه که تا کنون من در مورد قرآن در چند مقاله به صورت پراکنده خوانده ام  و از استاد فلسفه ام نیز شنیده ام  که می گویند قرآن ، چون کتابت روح انسان کامل است لذا مانند خود انسان کامل دارای هفت لایه تو در تو می باشد. یعنی اگر  یک انسان کامل را کتابت نمایی می شود قرآن و اگر قرآن را تجسم کنی و آنرا بسازی می شود  یک انسان کامل. بنابراین می گویند قرآن کریم دارای هفت لایه است که هر چه به لایه های بالاتر می رویم،  پیچیده تر و پر از رمز و راز خواهد شد.

اولین لایه قرآن همان معنای ساده و روان آن است که قرار است برای همه قابل فهم و راحت باشد و دستورات کلی را بشود از آن استنباط کرد. لایه دوم در واقع همان تفسیرهایی است که بعضا از آیات قرآنی شده است و البته عده ای از مفسران در این کار بسیار توانا بوده اند و عده ای در آن بسیار ناتوان بوده اند. و اما می گویند رمز گشایی از لایه های سوم تا هفتم قرآن کار هیچ انسان عادی نیست و فقط باید یک انسان کاملی چون خود نبی اکرم باشد تا بتواند آنرا رمز گشایی کند و اصل موضوع را برای همگان روشن کند.



اما داستان از چه قرار است :

بنابر آنچه گذشت، تفسیری که در پاسخ به سوال داستان یوسف و زلیخاه ارائه می شود در واقع رمز گشایی از لایه دوم قرآن توسط  بزرگان معرفت ما از جمله جناب ملاصدرا به داستان یوسف و زلیخاه است و نه تفسیر لایه های بالاتر از آن. زیرا تفسیر لایه های بالاتر قرآن فقط  در توان یک انسان کامل است و نه هیچکس دیگری...

به طور اجمال باید گفت منظور خداوند از یوسف در واقع همان عقل انسان است و منظور پروردگار از زلیخاه ، همان نفس اماره انسان است. زلیخاهِ نفس انسان، در طول زندگی بسیار می کوشد تا یوسفِ عقل را به زانو درآورد و او را به بند کشد.آری زلیخاهِ نفس از هر ترفندی استفاده می کند تا این یوسفِ عقل را تسلیم خود کند. ولی یوسف داستان ما که نماد عقل پیشرفته و تکامل یافته  بشر است با تکیه بر خداوند متعال و قدرت تجزیه و تحلیل بالایی که خود دارد، هرگز تسلیم وسوسه های زلیخاه نفس نمی شود.این زلیخاه حتی از زلیخاه های دیگر نیز کمک می گیرد تا یوسف عقل را به دام اندازد، ولی زهی خیال باطل که یوسف عقل داستان ما بسیار عاقل تر از این حرفهاست که بند را به آب دهد. چرا که او تکیه بر ذات اقدسی دارد که هرگز یوسف عقل را تنها نخواهد گذاشت. زلیخاه نفس،  یوسف عقل را بارها تهدید می کند و یا تشویق می کند - سرزنش می کند و یا  به او دروغ می گوید، تا شاید یوسف داستان ما اسیر زلیخاه نفس گردد. ولی هرگز و هرگز موفق نمی شود. در نهایت برای مدتی او را زندانی عالم ناسوت و ملک خود می کند تا بلکه تسلیم شود و از در دوستی درآید. ولی بازهم باید گفت زهی خیال باطل، که یوسف عقل داستان ما بسیار تکامل یافته است و باز هم تسلیم نمی شود. در نهایت پس از درگیری های فراوانی که بین این دو شعله ور گشت. یوسف داستان ما از بند زندان ناسوتی زلیخاه نفس خویش هم آزاد گشت و پادشاه  "مصرِ  وجود" خود شد.  ((( منظور از پادشاهی مصرِ وجود همان کنترل کامل بر  رفتار ، گفتار  و کردارِ خویشتن خویش است . چرا که سرزمین وجود ما  پی در پی  در معرض حملات  شیطان نفس اماره است  و عقل با حاکمیت  کامل خود بر آن می تواند یک پادشاهی کامل بر آن داشته باشد و به اصطلاح پادشاه مصر وجود  خود شود ))

آری اگر هر انسانی زلیخاه نفس خویش را افسار کند روزی پادشاه مصر وجود خود خواهد شد و پس از آنست که جریان برعکس شده و این یوسف عقل است که به زلیخاه نفس حکومت می کند و او را به بند می کشد چنانکه در داستان یوسف ما چنین شد. زلیخاه نفس ما پیوسته ما را به دروغگویی فرا می خواند - به حسادت فرا می خواند -به تکبر فرا می خواند -به پست و مقام بی حد وحساب فرا می خواند - به شهوت رانی در پول و ثروت و مقام و  غضب و جنگ و خونریزی و..... فرا می خواند و  اگر یوسف عقل ما بیدار نباشد و فعال نباشد، پادشاهیِ مصر وجود از دستش خارج گشته و نابود خواهد شد....  در نهایت و نهایت این داستان پر پیج و خم ، می بینیم که زلیخاه نفس تسلیم یوسف عقل می شود و کار تا بدان جا جلو می رود که حتی زلیخاه نفس به ازدواج یوسف عقل در می آید. اگر یوسف عقل هر بشری بتواند زلیخاه نفس خویش را به شدت کنترل کند، زلیخاه نفس کم کم تسلیم شده و با حرارت زیاد دوست دارد که با یوسف عقل یکی شود و با او ازدواج نماید. چنان که در داستان قرآنی ما هم چنین شد. چرا چنین است؟؟  زیرا وظیفه نفس اماره ، که مرتبه ای از روح انسان است این است که نفس عاقله روح  انسان را در میدان سختی ها بیندازد تا آبدیده شود و کم کم زمینه فعال سازی و بیدار کردن قوای بالاتر روح که  نفس های مطمئنه ، راضیه و مرضیه هستند فراهم شود .و قرار است انسان با اختیار خود و پیامبر درونی خود که عقل نام دارد،  روز به روز در اثر جنگیدن با نفس اماره خود، رشد کند تا به مرحله ای برسد که نفس مرضیه او بیدار شود و آنگاه خود را با خدای خویش یکی بداند و یکی ببیند. که این اوج سعادت و خوشبختی و عرفان بشر است. چنانکه در داستان یوسف ما هم چنین شد و حضرت یوسف(ع) پس از جنگیدن های فراوان با نفس اماره خود، در نهایت توانست به مقام نفس مرضیه برسد . زیرا در این حالت است که زبان تو خدایی می شود - چشم تو خدایی می شود ... وخلاصه تو موجی هستی که فنا در دریای بیکران حق شده ای لذا بین تو  و خدای تو هیچ فاصله ای نیست و  احساس انسان  عارف در این حالت این است که فقط و فقط هستی مطلق  وجود دارد و بس .  در این حالت انسان عارف در سنگ و چوب و  دریا و  کوه و جنگل و  حتی در خویشتن خویش ، خدا را به وضوح می بیند و  خلاصه به هر طرف که می نگرد خود را با همه چیز یکی می بیند  و هیچ چیز را جدا و  دور از خود نمی بیند . در این حالت است که انسان  مانند قطره ایست که با دریا یکی شده است و لذا می گوید من نیز دریا هستم چرا که در دریای بیکران فنای فنا گشته ام و بین من و دریا  هیچ فاصله ای نیست . گویند که منصور حلاج به این مرحله رسیده بود و لذا مدام تکرار می کرد  " من خدا هستم " زیرا همه چیز را و همه کس  را با خود یکی می دید و بس ......چنانکه هاتف اصفهانی فرمود  "" که یکی هست و هیچ نیست جز  او        وحده لا اله الا هو ""

و اما نکته آخر :

باز به خود تاکید می کنم که وقتی قرآن می خوانم دقیقا منظور خداوند من هستم نه کسی دیگری . اگر من داستان حضرت یوسف را  در قرآن می خوانم، باید بدانم که هم یوسف داستان من هستم و هم زلیخاه  داستان  . چرا که یوسف، دقیقا عقل من است و زلیخاه  دقیقا نفس اماره من است. موسی قصه قرآن نیز منم همانطور که فرعون  قصه نیز  من هستم. و خلاصه هر چه قرآن گفته است دقیقا منظورش منم نه شخصی دیگر. لذا با گوش جسم و گوش جان خوب بشنوم که چه می گوید پروردگار  یگانه بی همتای من.


Ali Rejali:

مرکب عقل عشق است

اولین مخلوق خداوند که می فهمد عقل است

عقل تمایز دهنده خوب و بدی است

عقل بدون عشق جامد است و سکون دارد

عامل حرکت، عشق است

عشق وسیله ای است که عقل را به حرکت در می آورد تا سیر تکاملی داشته باشد تا جائی که یک انسان کامل گردد


دانشجو ارشد مصطفی ناظمی:

سلام استاد.  شما فرموده اید که عقل مرکبی دارد به نام عشق، هر چند سخن گفتن از این موضوع حرکت  بر نواری از رنگین کمان است، که تشخیص  موضع حرکت کاری بس دشوار است ولی با اطمینان باید گفت این عقل است که مرکب عشق است و نه عشق مرکب عقل .  لکن با سریان عشق در عقل  چیزی از عقل باقی نمی ماند و سراپا عشق می ماند و بس. عقل مرتبه چهارم از مراتب روح انسانی است در حالیکه عشق مرتبه هفتم آنست. مرتبه هفتم نباید و نمی تواند مرکب باشد، بلکه مراتب پائین روح همیشه مرکب مراتب بالاتر است . لذا عقل مرکب عشق است و نه عشق مرکب عقل است

در آن خلوت که هستى بى نشان بود

به کُنج نیستى، عالم  نهان  بود

وجودى بود، از نقشِ دوئى  دور

ز گفتگوى مائى و تویى  دور

"جمالى " مطلق از قید  مظاهر

به نور خویشتن، بر خویش ظاهر

دلارا  شاهدى، در حجله‏ ى غیب

مبرا  ذات  او  از تهمت عیب

نه  با آیینه رویش  در میانه

نه زلفش را کشیده دست،  شانه

نواى دلبرى با خویش مى‏ساخت

قمار عاشقى با خویش  مى‏باخت

برون  زد خیمه  ز  اقلیم  تقدس

تجلى کرد بر آفاق  و  بر انفس

ز ذرات  ‏جهان  آیینه‏ها  ساخت

ز روى خود به هر یک عکس انداخت

به عشق اوست دل را زندگانى

به شوق اوست جان را کامرانى

دلى کان عاشق خوبان  دلجوست

اگر داند،  وگر  نى، عاشق اوست



Ali Rejali:

عقل حالت سکون و عشق حالت حرکت دارد.اگر عشقی نباشد،عقل حرکتی ندارد

مولانا می گوید

عشق اسطرلاب اسرار ولاست

لذا عشق وسیله کمال است

انسان با عقل کامل می شود


دانشجو ارشد مصطفی ناظمی:

همیشه دوست داشتم به قله ها فکر کنم و نه به تپه ها . لذا مباحث ملاصدرا - ابن سینا -مولوی - خیام - عطار  و حافظ را بیشتر می پسندم تا دکتر دینانی. من کتاب معمای زمان و حدوث جهان از ایشان را خوانده ام  ولی چیز چندانی به من اضافه نشد و  تکرار مطالب تکراری بود.



دانشجو قاسمی ارشد:

پرسش:آیا می توان از طریق ریاضیات به خدا رسید؟ چگونه؟

پاسخ:

1. اگر مقصود این است که کسی مساله ی « خدا موجود است » یا « خدا یگانه است » و امثال این مسائل خداشناسی را به عنوان مساله ای ریاضی قرار داده ، به حلّ آنها بپردازد ، روشن است که نشدنی است. چرا که هر علمی موضوع و مسائل و غایات مخصوص به خود را دارد. علم ریاضی نیز از این قاعده مستثنی نیست. موضوع علوم ریاضی کمّیّت است ؛ و خدا کمّیّت نیست تا در ریاضیّات از او بحث شود. خدا وجود محض است لذا جای بحث از او علومی چون علم کلام ، فلسفه و عرفان است که از وجود بحث می کنند. اینکه بخواهیم وجود خدا یا اوصاف او را در ریاضِیّات بررسی کنیم مثل این است که بخواهیم در علوم ریاضی مسائل پزشکی را حلّ کنیم. و این نشدنی است. چون موضوع و مسائل و غایات این دو علم یکی نیستند.

2. امّا اگر مقصود این است که از طریق شیوه ی استدلالهای ریاضی که شیوه ی برهانی و یقینی است به حلّ مسائل خداشناسی بپردازیم ، نه تنها امکان پذیر است بلکه در عمل نیز واقع شده است. چون شیوه ی استدلال ریاضی دقیقاً همان شیوه ای است که در فلسفه ی اسلامی به کار می رود. یعنی قالب استدلالها و براهین ریاضی و فلسفی و منطق حاکم بر هر دو علم یکی است و فرق آنها در محتوای قضایاست. برای نمونه به دو استدلال زیر توجّه فرمایید.

الف)

هر عدد زوجی ، مضرب عدد دو است.

و هیچ عددی که مضرب دو باشد ، وجود ندارد که عدد اوّل باشد.

پس هیچ عدد زوجی ، وجود ندارد که عدد اوّل باشد.

ب)

هر موجود محدودی ، محتاج علّت است

و هیچ محتاج به علّتی ، وجود ندارد که واحب الوجود باشد.

پس هیچ موجود محدودی ، وجود ندارد که واجب الوجود باشد.

در هر دوی این استدلالها که یکی ریاضی و دیگری فلسفی است قالب استدلال یکی است که در علم منطق این قالب را یکی از ضروب قیاس برهانی شکل اوّل گفته ، چنین می نویسند.

هر الف ب است.

هیچ ب ج نیست.

پس هیچ الف ج نیست.

3. همچنین از محصولات علوم ریاضی می توان در براهین خداشناسی استفاده نمود. برای مثال می توان از طریق علوم ریاضی مقدّمه ی اوِّل برهان نظم را فراهم ساخت ؛ به این صورت که:

علم ریاضی از کمّیّات ــ چه کمّ منفصل (عدد) و چه کمّ متّصل (خطّ و سطح و حجم) ــ بحث می کند ، بی آن که کاری به عالم طبیعت داشته باشد. لذا برای هر عالم ریاضی روشن است که نظمی شگفت انگیز و پیچیده بین کمّیّات موجود است که انسان فقط آنها را کشف می کند و هیچ ریاضی دانی آن قواعد و نظمها را نمی سازد. از طرف دیگر عقل حکم می کند که هر نظمی محتاج به ناظم است. بنا بر این نظم موجود در موجودات ریاضی ، دارای ناظمی است.

این استدلال در حقیقت بیان خاصّی از همان برهان نظم مشهور است ؛  لکن این تقریر از برهان نظم ، ظرافتها و نقطه قوّتهایی دارد که در بیان متداول برهان نظم موجود نیستند.

4. طریقه ی دیگر رسیدن به خدا و ملکوت از راه علوم ریاضی این است که علوم ریاضی به خاطر نامحسوس بودن موضوعش ذهن آدمی را مجرّداندیش و مجرّدیاب می کنند ؛ و به او کمک می کنند تا بتواند امور نامحسوسی چون ملائک ، عرش ، اسماء حسنای الهی ، لازمان و لامکان ، وجود ، صرف و محض بودن و امثال این امور را راحتتر ادراک نماید. یعنی حلّ مسائل ریاضی ، بخصوص در حیطه ی مسائل فراطبیعی مثل مسائل مرتبط با اعداد موهومی و اعداد مختلط و ابعاد اعشاری و ابعاد بالاتر از سه بُعد ذهن را تمرین و ورزش می دهند برای فهم امور نامسوس. لذا برخی از حکمای سابق شاگردان فلسفه ابتدا به درس ریاضیّات می گماشتند تا هم ذهنشان ورزیده شود هم طریقه استدلال برهانی را یاد بگیرند. گفته شده که برخی از حکمای یونان بر سردر کلاس فلسفی خود نوشته بودند: هر که هندسه نمی داند وارد نشود.

5. همچنین علوم ریاضی باعث می شوند که ذهن طالب حقایق الهی ، منظّم و منطقی تربیت شود تا به راحتی بتواند استدلال نماید و نیز برای کشف مغالطات استدلالهای خود و دیگران توانا گردد.

6. و ایضاً ریاضیّات ابزار خوبی است برای درک عمیقتر طبیعت و کشف ظرافتها و شگفتیهای آن ، که باعث تقویت ایمان آدمی نسبت به خالق متعال شده ، علاقه و حبّی عقلانی را در انسان نسبت به خدا بر می انگیزد. برای مثال ردّ پای عدد طلایی ، مستطیل طلایی ، مثلث طلایی و مارپیچ طلایی که عدد هنرمندان و نسبت الهی و نسبت اعتدال نیز نامیده شده در جای جای طبیعت به چشم می خورد. همچنین فراکتالهای شگفت انگیزی در طبیعت دیده می شوند ، یا در جاهایی از طبیعت سری فیبوناچی به چشم می خورد که یقیناً یک نفر عالم ریاضی بهتر از افراد عادی می تواند چنین زیبایی های ریاضی را ادراک نماید.



  Zahra Askari:

خب در فلسفه مشائی تکیه فقط بر استدلال ادراکات عقلی است ولی اشراقیون‌ علاوه بر تفکرات و ادراکات عقلی سلوک قلبی و مجاهدت نفس و...را نیز مهم می دانند


دانشجو ارشد مصطفی ناظمی:

یک سوال : 

انسان چه موقعی به چیزی علاقمند می شود و یا  چه موقعی از چیزی متنفر می شود 

و اما پاسخ :

ریشه علاقه و تنفر از کسی و یا چیزی، کاملا مشترک است و ریشه هر دو یک چیز بیشتر نیست و آن اطلاعات است. بله اطلاعات و آگاهی باعث می شود که انسان به چیزی علاقمند شود و یا از آن چیز متنفرشود. یک مثال . فرض کنید من میخواهم  یک ساعت دیواری برای منزل بخرم لذا به مغازه ساعت فروشی میروم. تا اینجا برای من تمام ساعتها یکسان هستند و خوب و بدی برای من وجود ندارد و نه از ساعتی بدم می آید و نه از ساعتی خوشم می آید ولی در ادامه ماجرا ببینید چه اتفاقی می افتد ...  مغازه دار از بین ساعتهای فراوان که به دیوار آویزان است، یکی را به من نشان می دهد و می گوید این ساعت ساخت کشور ژاپن است و تا کنون از این مدل ساعت هیچگونه خرابی مشاهده نشده است و با یک باطری قلمی حداقل یکسال کار می کند. حال برای من چه اتفاقی می افتد من از محیط اطلاعات گرفتم و عاشق آن ساعت شدم و علاقه مندی من بخاطر اطلاعات فروشنده بود. حال اگر فروشنده به من ساعتی نشان دهد و بگوید آن ساعت ساخت برادران چینی است و شش ماه بیشتر کار نمی کند و هر ماه هم  باید باطری آنرا عوض کنی من از آن ساعت متنفر می شوم، چرا؟ زیرا باز هم اطلاعات فروشنده به من رسید . پس ریشه عشق و علاقه من و یا تنفر من از چیزی بخاطر اطلاعاتی است که به من می رسد. 


یک سوال :

چه چیزی  اطلاعاتی که من از محیط اطرافم می گیرم  را تجزیه و تحلیل  می کند.

پاسخ :

بله عقل انسان باعث تجزیه و تحلیل  اطلاعات من می شود و نتیجه آن تجریه و تحلیل، می شود عشق و علاقه من به چیزی و یا تنفر من از چیزی. لذا ریشه عشق،  عقل است و این عقل است که مرکبی برای بوجود آمدن عشق و علاقه می شود و نه عشق مرکبی برای عقل.


دانشجو ارشد مصطفی ناظمی:

یک سوال : 

انسان چه موقعی به چیزی علاقمند می شود و یا  چه موقعی از چیزی متنفر می شود 

و اما پاسخ :

ریشه علاقه و تنفر از کسی و یا چیزی، کاملا مشترک است و ریشه هر دو یک چیز بیشتر نیست و آن اطلاعات است. بله اطلاعات و آگاهی باعث می شود که انسان به چیزی علاقمند شود و یا از آن چیز متنفرشود. یک مثال . فرض کنید من میخواهم  یک ساعت دیواری برای منزل بخرم لذا به مغازه ساعت فروشی میروم. تا اینجا برای من تمام ساعتها یکسان هستند و خوب و بدی برای من وجود ندارد و نه از ساعتی بدم می آید و نه از ساعتی خوشم می آید ولی در ادامه ماجرا ببینید چه اتفاقی می افتد ...  مغازه دار از بین ساعتهای فراوان که به دیوار آویزان است، یکی را به من نشان می دهد و می گوید این ساعت ساخت کشور ژاپن است و تا کنون از این مدل ساعت هیچگونه خرابی مشاهده نشده است و با یک باطری قلمی حداقل یکسال کار می کند. حال برای من چه اتفاقی می افتد من از محیط اطلاعات گرفتم و عاشق آن ساعت شدم و علاقه مندی من بخاطر اطلاعات فروشنده بود. حال اگر فروشنده به من ساعتی نشان دهد و بگوید آن ساعت ساخت برادران چینی است و شش ماه بیشتر کار نمی کند و هر ماه هم  باید باطری آنرا عوض کنی من از آن ساعت متنفر می شوم، چرا؟ زیرا باز هم اطلاعات فروشنده به من رسید . پس ریشه عشق و علاقه من و یا تنفر من از چیزی بخاطر اطلاعاتی است که به من می رسد. 


Ali Rejali:

آیا عقل ابتدا به ساکن تجزیه و تحلیل می کند



دانشجو ارشد مصطفی ناظمی:

بله . ابتدا عقل اول و سپس عقل ثانی. عقل اول همان قوه ناطقه است و عقل ثانی همان قوه عاقله و ملهمه است.پس از آن است که با جمع آوری اطلاعات بسیار و تجزیه و تحلیل آن پای عشق به میان می آید. من تا از کسی اطلاعات نداشته باشم  اصلا عشق و علاقه بی معنی است . من وقتی وارد باغی می شوم  و از گلی خاص  خوشم می آید و عاشق آن گل می شوم  که از آن گل اطلاعات داشته باشم . این اطلاعات از طریق حواس پنچگانه به من می رسد. مثلا بوی آن گل از طریق بینی- رنگ آن گل از طریق چشم و... در مورد عشق به  ذات اقدس هم به همین شکل است من با اطلاعاتی که از حواس پنچگانه و  حتی حواس غیر مادی خود از محیط هستی می گیرم  و این اطلاعات را عقل تجزیه و تحلیل می کند کم کم زمینه عشق الهی فراهم می شود . لذا زیر بنای عشق حق، در واقع خروجی هایی است که عقل به او داده است. لذا عقل مرکب عشق است و نه عشق مرکب عقل.


Ali Rejali:

برداشت شخصی اینجانب این است که عقل حقیقتی است که با کنجکاوی وپی گیری انسان حقایقی را برای انسان قابل درک و فهم می کند.

برداشت شخصی من از عشق، حقیقتی است که باعث جذب عاشق به معشوق می گردد.همانند عقل که واسطه بین دو حقیقت است که باعث شناخت حقیقتی می گردد.لذا هر کدام و سیله هستند، یکی عامل جذب و دیگری عامل کشف است.


دانشجو ارشد مصطفی ناظمی:

استاد من با گذاشتن مطلب در مورد پرواز از ناسوت تا هاهوت از گروه  خداشناسی خارج خواهم شد. چرا که  مطالبی از خداشناسی در آن  به طور  اجمال و  خلاصه گنجانده شده است و  به قول شاعر  ""  من از مفصل این نکته مجملی گفتم        تو خود حدیث مفصل بخوان ازین مجمل ""  استاد ببخشید در شعر از کلمه تو استفاده شده . من مقصر نبودم. انشاءالله  اگر  علاقمند به این مسیر پر پیچ و خم هستید از کتابهای اسفار اربعه و مفاتیح الغیب  ملاصدرا - فصوص الحکم ابن عربی - هفت شهر عشق عطار - استفاده کنید - در مولوی هم که گویا شما  خود صاحب نظر هستید  و مولوی دریایی است از عرفان که هنوز  شناخته نشده است .... کتابهای ملاصدرا را نمی شود بدون استاد درست و حسابی یاد گرفت من هم فقط با گوشه ای بسیار ناچیز از این کتب آشنا هستم و  قطره ای از دریا در اختیار دارم و نه بیشتر. من استاد رجالی بیشتر به هنر و موسیقی علاقمندم  و خدا را با هنر موسیقی بیشتر حس می کنم.  و  فقط با مباحث خداشناسی به صورت بسیار بسیار مختصر آشنا هستم و در مسیر آن هیچ گامی  بر نداشته ام  ولی خدا را با موسیقی بیشتر حس می کنم.


دانشحو حیدر نیا ارشد:

عالم برزخ

واژه برزخ در اصل به معنای چیزی است که در میان دو شیء حائل می‌شود. بر همین اساس به عالمی که میان دنیا و عالم آخرت قرار گرفته، برزخ گفته می‌شود. خبر وجود چنین جهانی که گاهی از آن تعبیر به عالم قبر یا عالم ارواح می‌شود در آیات و احادث آمده است. در آیات متعددی از قرآن مجید به این موضوع به ظهور یا صراحت اشاره شده است.


در آیه 100 سوره مؤمنون آمده است:


«لَعَلِّی أَعْمَلُ صالِحاً فیما تَرَکْتُ کَلاَّ إِنَّها کَلِمَةٌ هُوَ قائِلُها وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلی‏ یَوْمِ یُبْعَثُونَ» ترجمه آیه چنین است: شاید عمل صالحی در آنچه (در دنیا) واگذاشته‌ام (از ایام عمر و اموال دنیا) انجام دهم. چنین نیست، آن سخنی است که او گوینده آن است (ولی تحقّق نمی‌پذیرد)، و پیش روی آنها (عالم) برزخ است تا روزی که برانگیخته شوند.


این آیه در وجود چنین عالمی ظهور دارد. از آیاتی که با صراحت وجود چنین جهانی را اثبات می‌کند، آیات مربوط به زندگی و حیات شهیدان است.(بقره/ 154 – ال‌عمران/169) یا آیه 46 سوره مؤمن که به صراحت وجود برزخ را برای کفار طغیان‌گری همچون فرعون و یارانش مطرح کرده است: عذاب آنها آتش است که هر صبح و شام بر آن عرضه می‌شوند و روزی که قیامت برپا شود می‌فرماید آل فرعون را در سخت‌ترین عذاب‌ها وارد کنید. روشن است که این آتشی که در آیه مذکور بدان آشاره شده که ال فرعون صبح و شام بر آن عرضه می‌شوند، جهنم برزخی است چرا که مجازات آنها در قیامت در پایان آیه به طور جداگانه آمده است. از این رو غالب مفسران این آیه را به عالم برزخ و عذاب قبر تفسیر کرده‌اند.


در احادیث اسلامی به طور گسترده درباره عالم برزخ و ویژگی‌های آن سخن به میان آمده است. در حدیثی مشابه از امام علی(ع) و امام سجاد(ع) نقل شده است: قبر، باغی از باغ‌های بهشت یا حفره‌ای از حفره‌های دوزخ است.


در روایت معروف می‌خوانیم، هنگاهی که اجساد کشتگان مشرکان مکه را در جنگ بدر در چاهی ریختند، پیامبر(ص) در کنار چاه ایستاد و این جمله‌های را بیان کردند: ای اهل چاه! آیا آنچه را که پروردگارتان به شما وعده داده بود، به حق یافتید؟ من که وعده پروردگارم را در مورد پیروزی به حق یافتم. گروهی عرض کردند ای رسول خدا(ص)! آیا آنها می‌شوند؟ فرمودند، شما در این مورد، شما از آنها شنواتر نیستید ولی آنها امروز پاسخ نمی‌دهند.


در حدیثی از امام صادق(ع) آمده است: به خدا سوگند من تنها از برزخ شما می‌ترسم.(اشاره به اینکه مؤمنان در قیامت مشمول شفاعت پیامبر(ص) و امامان معصوم(ع) خواهند شد ولی حساب برزخ جدا است.


در حدیث دیگری از همان حضرت می‌خوانیم: برزخ همان عالم قبر و ثواب و عقابی است که در میان دنیا و آخرت وجود دارد.


اینک این سؤال باقی است که زندگی برزخی چگونه است؟ دانشمندان در پاسخ به این سؤال گفته‌اند که روح انسان بعد از پایان زندگی دنیا در جسم لطیفی قرار می‌گیرد که از بسیاری از عوارض جسم مادی برکنار است؛ ولی از آن نظر که شبیه این جسم مادی عنصری دارد به آن بدن مثالی یا قالب مثالی گویند که نه کاملاً مجرد است و نه مادی محض؛ بلکه دارای نوعی تجرد برزخی است و اگر در روایات از فشار قبر سخن به میان آمده مربوط به بدن مثالی است و نه بدن مرده؛ چرا که آن بدن دیگر احساسی ندارد و از این گذشته، ممکن است با اموری مثل سوختن و... کلاً نابود شده باشد، البته همانگونه که درک حقیقت زندگی عالم آخرت برای ما غیرممکن است، آگاهی از جهان برزخ نیز به طور کامل ممکن نیست چرا که مرتبه‌ای بالاتر از این جهان دارد.


در حدیث معروفی که در کلمات قصار در نهج البلاغه آمده است می‌خوانیم که امام علی(ع) هنگام مراجعت از جنگ صفین وقتی که نزدیک کوفه کنار قبرستانی که بیرون دروازه قرار داشت رسید، رو به سوی قبرها کرد و چنین گفت: «ای ساکنان خانه‌های وحشتناک و مکان‌های خالی و قبرهای تاریک! ای خاک‌نشینان! ای غریبان! ای تنهایان! ای وحشتزدگان! شما در این راه بر ما پیشی گرفتید و ما نیز به شما ملحق خواهیم شد، اگر از اخبار دنیا بپرسید به شما می‌گویم خانه‌هایتان را دیگران ساکن شدند، همسرانتان به نکاح دیگران در آمدند، و اموالتان تقسیم شد، اینها خبرهائی است که نزد ما است نزد شما چه خبر؟!


سپس رو به یارانش کرد و فرمود: اگر به آنها اجازه سخن گفتن داده شود حتماً به شما خبر می‌دهند که بهترین زاد و توشه برای این سفر پرهیزکاری است.»


به گفته بعضی از دانشمندان، می‌توان آن را تشبیه به حالت خواب کرد. در خواب‌های راستین، روح انسان با استفاده از قالب مثالی مناظری را می‌بیند و لذت می‌برد؛ گاه نیز مناظر هولناکی را مشاهده می‌کند و از خواب بیدار می‌شود. در روایتی از امام صادق(ع) نقل شده است: هنگامی که خداوند روح مؤمن را می‌گیرد، او را در قالبی همچون قالب دنیوی‌اشد در دنیا قرار می‌دهد.


نکته دیگر اینکه در روایات بسیاری می‌خوانیم که از هر کس پس از مرگش از نکاتی سؤال می‌شود. در روایتی از امام سجاد

(ع) آمده است: فرزند آدم! از مرگ غافل نباش! به همین زودی قبض روح خواهی شد و به منزلی منتقل می‌شوی و دو فرشته منکر و نکیر برای سؤال بر تو وارد می‌شوند و اولین چیزی که می‌پرسند از پروردگا تو است، آنگاه از پیامبری که به سوی تو فرستاده شده و از دینی که پذیرفته‌ای و از کتابی که تلاوت می‌کردی و از امامی که ولایت او را قبول کرده بودی؛ آنگاه از عمرت می‌پرسند که در چه راهی آن را صرف کردی و از مال و ثروت که از کجا به دست آوردی و در چه راهی مصرف کردی.

آنچه در بالا بیان شد چگونگی وجود برزخ از دید روایی و قران میباشد. و چگونگی برزخ از دید عقلی نیز توسط علما بیان شده است. البته اعتقاد به عالم برزخ در تمام ادیان وجود دارد و فقط نحوه بیان ان فرق میکند ولی اعتقاد به عالم فی مابین دنیای مادی و دنیای ابدی در بین تمان ادیان ( البته ادیان الهی) وجود دارد.

یک سوال مطرح است که برزخ به غیر از انسان آیا برای موجودات دیگری از جمله جن و حیوانات نیز وجود دارد؟

در صورت وجود با برزخ انسان چه فرقی دارد ؟


  • ۹۷/۰۸/۱۱
  • علی رجالی

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی