رسالت

در این وبلاگ ،اشعار و مطالب علمی و فرهنگی اینجانب آمده است .

رسالت

در این وبلاگ ،اشعار و مطالب علمی و فرهنگی اینجانب آمده است .

رسالت

به سایت شخصی اینجانب مراجعه شود
alirejali.ir

طبقه بندی موضوعی
  • ۰
  • ۰

شفاخانه

باسمه تعالی
برداشتهایی از آیات قرآن
سوره یوسف :قسمت بیست و ششم
شفاخانه
وقتی به یک داروخانه می نگریم.در آن داروهای گوناگون با طعم ها و اندازه های مختلف وجود دارد.همه آنها جهت اثر بخشی و بهبود انواع بیماریها برای سلامتی استفاده می شوند.قرآن نیز یک شفاخانه است.که تک تک آیات نقش دارو برای انسان دارد.منتهی باید در آنها تدبر کرد و نیازهای روحی و روانی خود را از آنها اکتساب نمود.
اینکه انسان باور داشته باشد که خداوند آگاه و شنوا و ناظر بر اعمال و احوال ماست ،سبب آرامش انسان می شود.به سخنان ناروای دیگران اهمیت نمی دهد.زمانی که برادران یوسف گفتند برادر بن یامین هم سرقت نموده است.یوسف در جواب گفت که خداوند آگاه تر از ماست و عکس العملی نشان نداد.اگر چه قدرت داشت که برخورد لازم را انجام دهد.
یکی از نام های خداوند ناظر می باشد.انسان همینکه ببیند کسی اعمالش را می بیند و ناظر بر گفتار اوست.در سخن گفتن کمال دقت را می کندهمینطور عمل ناشایستی انجام نمی دهد.سید الشهدا می گفت یکی از دلایل آرامش من در این است که خدا آگاه است و می بیند چه اتفاقی رخ داده است.بهترین دارو برای آرامش انسان در حالت عصبانیت این است که انسان با خود زمزمه کند که خدا می داند و خدا می بیند که حق با کیست.
خداوند در سوره فاطر می فرمایند اگر خدا بخواهد درهای رحمت را به روی کسی باز کند هیچکس نمی تواند جلوگیری کند.همینطور اگر بخواهد در های نعمت را به روی کسی ببندد کسی نمی تواند آنرا باز کند.برادران یوسف تلاش کردند که یوسف دیگر عزیز پدر نباشد.اما خدا او را عزیز مصر نمود.لذا عزت و ذلت بدست خداست.
هر کس در راه خدا قدم برداشت و خود را در راه خدا هزینه کرد ،خدا هم به او عزت می دهد و او را عزیز می شمارد.امام حسین برای حفظ دین خدا جان خود و یاران را در راه خدا داد.خداوند نیز جایگاهی والا در دو دنیا به او عطا نمود.
گویند حافظ اشعار خود را جمع آوری نکرد.بلکه مردم با گرفتن یک سکه از پادشاه وقت در ازای ارائه یک شعر حافظ،اشعار حافظ جمع آوری شد.لذا دیوان های گوناگونی از حافظ وجود دارد.حافظ خود را در نشر مفاهیم قرآنی به زبان شعر وقف نمود.اوخود را وقف خدا کرد، خدا هم با واسطه اشعار او را جمع آوری نمود و مورد استقبال مردم قرار داد.حافظ می خواست فقط نام خدا بر زبان ها باشد.اما خدا نام او را هم بر زبان ها جاری نمود.
هرکس خود را خرج خدا کند ،خدا هم خود را خرج او می کند و به او عزت و جلال می دهد.مولانا می گوید:

مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
دیده سیر است مرا جان دلیر است مرا
زهره شیر است مرا زهره تابنده شدم
گفت که دیوانه نه‌ای لایق این خانه نه‌ای
رفتم دیوانه شدم سلسله بندنده شدم
گفت که سرمست نه‌ای رو که از این دست نه‌ای
رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم
گفت که تو کشته نه‌ای در طرب آغشته نه‌ای
پیش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم
گفت که تو زیرککی مست خیالی و شکی
گول شدم هول شدم وز همه برکنده شدم
گفت که تو شمع شدی قبله این جمع شدی
جمع نیم شمع نیم دود پراکنده شدم
گفت که شیخی و سری پیش رو و راهبری
شیخ نیم پیش نیم امر تو را بنده شدم
گفت که با بال و پری من پر و بالت ندهم
در هوس بال و پرش بی‌پر و پرکنده شدم
گفت مرا دولت نو راه مرو رنجه مشو
زانک من از لطف و کرم سوی تو آینده شدم
گفت مرا عشق کهن از بر ما نقل مکن
گفتم آری نکنم ساکن و باشنده شدم
چشمه خورشید تویی سایه گه بید منم
چونک زدی بر سر من پست و گدازنده شدم
تابش جان یافت دلم وا شد و بشکافت دلم
اطلس نو بافت دلم دشمن این ژنده شدم
صورت جان وقت سحر لاف همی‌زد ز بطر
بنده و خربنده بدم شاه و خداونده شدم
شکر کند کاغذ تو از شکر بی‌حد تو
کآمد او در بر من با وی ماننده شدم
شکر کند خاک دژم از فلک و چرخ به خم
کز نظر وگردش او نورپذیرنده شدم
شکر کند چرخ فلک از ملک و ملک و ملک
کز کرم و بخشش او روشن بخشنده شدم
شکر کند عارف حق کز همه بردیم سبق
بر زبر هفت طبق اختر رخشنده شدم
زهره بدم ماه شدم چرخ دو صد تاه شدم
یوسف بودم ز کنون یوسف زاینده شدم
از توام ای شهره قمر در من و در خود بنگر
کز اثر خنده تو گلشن خندنده شدم
باش چو شطرنج روان خامش و خود جمله زبان
کز رخ آن شاه جهان فرخ و فرخنده شدم

اینکه خواندن قرآن موجب آرامش انسان می گردد بخاطر این است که انسان با خواندن و فهمیدن و عمل نمودن به آیات قرآن موجبات آرامش خود و دیگران را فراهم می کند.
حافظ می گوید:

هزار دشمنم ار می‌کنند قصد هلاک
گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک
مرا امید وصال تو زنده می‌دارد
و گر نه هر دمم از هجر توست بیم هلاک
نفس نفس اگر از باد نشنوم بویش
زمان زمان چو گل از غم کنم گریبان چاک
رود به خواب دو چشم از خیال تو هیهات
بود صبور دل اندر فراق تو حاشاک
اگر تو زخم زنی به که دیگری مرهم
و گر تو زهر دهی به که دیگری تریاک
بضرب سیفک قتلی حیاتنا ابدا
لأن روحی قد طاب ان یکون فداک
عنان مپیچ که گر می‌زنی به شمشیرم
سپر کنم سر و دستت ندارم از فتراک
تو را چنان که تویی هر نظر کجا بیند
به قدر دانش خود هر کسی کند ادراک
به چشم خلق عزیز جهان شود حافظ
که بر در تو نهد روی مسکنت بر خاک
برادران بن یامین به یوسف گفتند تو عزیز و بزرگ مصری.بیا و بجای او یکی از ماها را بگیر.او پدری پیر و بزرگی چون یعقوب دارد.بن یامین خود را خرج مظهر خدا حضرت یعقوب کرد.یعقوب هم خود را خرج بن یامین کرده بود.لذا نزد پدر او عزیز بود.براداران بن یامین به یوسف گفتند تو انسان نیکوکاری هستی؛یعنی نیکی های تو همراه با محبت است،بیا و یکی از ماها را جایگزین بن یامین کن.یوسف نپذیرفت.لذا
برادران یوسف دور هم جمع شدند و مشورت کردند که چه کنبم ما سوگند خوردیم که بن یامین را به سلامت باز گردانیم.یکی از برادران گفت من می مانم و روی بازگشت ندارم.شماها بروید و عین واقعیت را به پدر بگوئید.اگر باور نکرد بگوئید که خود بیاید بلکه او قبول کند.

صبر باشد شاه کلید مشکلات
بی ادب در منجلاب و معضلات
رشد ما در صبر و در آداب ما
بی ادب کی نوشد از آب حیات

دکتر علی رجالی
@alirejali




  • ۹۷/۰۵/۰۶
  • علی رجالی

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی