رسالت

در این وبلاگ ،اشعار و مطالب علمی و فرهنگی اینجانب آمده است .

رسالت

در این وبلاگ ،اشعار و مطالب علمی و فرهنگی اینجانب آمده است .

رسالت

به سایت شخصی اینجانب مراجعه شود
alirejali.ir

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
  • ۰
  • ۰

عاشق کیست

باسمه تعالی
برداشتهایی از اشعار مولانا
ابیات : ۱۷۴۷ تا ۱۷۵۴
شهدا

پاره کردهٔ وسوسه باشی دلا
گر طرب را باز دانی از بلا
گر مرادت را مذاق شکرست
بی‌مرادی نه مراد دلبرست
هر ستاره‌ش خونبهای صد هلال
خون عالم ریختن او را حلال
ما بها و خونبها را یافتیم
جانب جان باختن بشتافتیم
ای حیات عاشقان در مردگی
دل نیابی جز که در دل‌بردگی
من دلش جسته به صد ناز و دلال
او بهانه کرده با من از ملال
گفتم آخر غرق تست این عقل و جان
گفت رو رو بر من این افسون مخوان
من ندانم آنچ اندیشیده‌ای
ای دو دیده دوست را چون دیده‌ای

مولانا می گوید اگر تنها خوشی ها و شادی ها را برگزینی و رنج ها و غم ها را کنار بزنی، آنگاه دل تو دچار وسوسه شده است.وسوسه های شیطانی دل تو را چاک زده است.تو باید همانند موج دریا باشی، بالا و پائین رفتن امواج برای موج فرق نمی کند.باید هر آنچه خدا برایت تقدیر کرده آنرا بپذیری، زیرا هر آنچه ازدوست می رسد نیکوست.
انسان اگر عاشق چیزی شد، اعمال او نیز چون شکر شیرین است.لذا اگر محبوب کسی خدای متعال شد، هر آنچه خداوند برای او پیش آورده خوب و شیرین است.ممکن است درابتدا شیرین نباشد، ولی با صبر و تحمل پایان شیرین آنرا خواهیددید.
مولانا می گوید، یا شما به معشوقت می رسی و یا نمی رسی.اگر رسیدی، در این حالت به مراد خود رسیده ای.چنانچه به معشوقت نرسیدی، نباید نگران باشی ،چون معشوقت چنین خواسته است.شما باید تسلیم خواست معوشقت باشی، زیرا در غیر اینصورت عاشق نیستی.
مولانا می گوید، اگر دارای صدها جان و حسن کمال باشی و خداوند همه آنها را از تو بگیرد و گوشه چشمی به تو کند و به تو لطف و عنایتی بکند، ارزش دارد.حتی اگر خداوند خون عالم را بریزد، این کار برای او حلال است.زیرا خدا اگر چیزی را گرفت، صد ها برابر آنرا می دهد.
مولانا می گوید حالا که ما ارزش خون خود را فهمیدیم و متوجه شدیم که خریدار در ازای گرفتن آن، چیزهای بهتری به ما می دهد.لذا آمادگی داریم که خون خود را درراه او بدهیم و جانفشانی کنیم.
مولانا می گوید که الحق حیات انسان ها با مرگشان شروع می گردد.آدمی وقتی زنده می شود که درراه خدا کشته شود.همانند دانه ای یک گیاه ، تا زمانی که در زیر خاک دفن نشود، بر روی زمین قد نمی کشد.در حقیقت اگر می خواهی به معشوق خود برسی، باید هوای نفس خود را بکشی.تا امکان دیدن یار مقدور باشد.اگر دل کوچک خود را دادی، دل بزرگتری را بدست می آوری و در جرگه صاحبدلان قرار می گیری.
مولانا می گوید شرط لازم برای صاحب دل شدن این است که ابتدا دلجویی کنی، تا خداوند نیز نظری به شما کند.در ابتدا معشوق ناز می کند ، ولی تو باید مقاومت کنی.با پایداری در راه خدا، امکان بدست آوردن دل معشوق هم وجود دارد. ممکن است در ابتدا در عبادت های خود در شب و روز، لذت کافی را در صحبت با حق تعالی نبری، اما با مداومت عبادتها، لذت آنرا خواهی برد.انسان با مقاومت در راه خدا، نحوه رضایتمندی خدا را کسب می کند.با رضایتمندی خداست که خداوند نیز به ما توجه و عنایت می کند.
مولانا می گوید ،معشوق من بهانه جویی می کند و بهانه اش هم این است که از روی تو خوشم نمی آید.گفتم عقل و جانم فدای دریای مهر و محبت تو می باشد.خدا گفت که برو و این داستان ها را بهم نباف.خداوند می گوید اگر تو واقعا عاشق من بودی، دیگر دو بینی در تو نبود.هم خودت را می بینی و خودخواهی می کنی و هم خدا را می خواهی.انسان عاشق دیگر منیت ندارد ،او فانی در دریای عشق الهی است.
مادرها بخاطر عشقی که به بچه ها دارند، هر قدر بچه ها غذا بخواهند بهشان می دهند و هر گز به فکر خود نیستند که چیزی برای خود هم بگذارند.از خوردن آنها لذت می برند.مادر حاضر است بمیرد تا فرزندانش زنده بمانند.
مولانا می گوید ،تا وقتی که دیگر خود را ندیدی و تنها خدا را دیدی، آنگاه تو عاشق شده ای و به معشوقت می رسی.در غیر اینصورت دروغ می گویی که عاشق خدای متعال هستی.

در مکتب و مذهب الهی
جای شهدا رفیع و عالی
روح شهدا اسیر گشته
در عالم و در دیار خاکی

دکتر علی رجالی
@alirejali

  • علی رجالی
  • ۰
  • ۰

تلاش

آخر رنج و مشقت شادی است
آدم سالک صبور و راضی است
گنج ها مخفی بود در زیر خاک
کوشش انسان‌ نیاز و کافی است

  • علی رجالی
  • ۰
  • ۰

گنج پادشاهی

باسمه تعالی
برداشتهایی از اشعار مولانا
ابیات :۱۷۴۳ تا ۱۷۴۶
گنج پادشاهی

بند کن چون سیل سیلانی کند
ور نه رسوایی و ویرانی کند
من چه غم دارم که ویرانی بود
زیر ویران گنج سلطانی بود
غرق حق خواهد که باشد غرق‌تر
همچو موج بحر جان زیر و زبر
زیر دریا خوشتر آید یا زبر
تیر او دلکش‌تر آید یا سپر

مولانا می گوید همانطوریکه آب انباشته می شود ، سیلاب راه می افتد و آبادی ها را در مسیر خود خراب می کند. سخنان عارفانه وقتی بیش از حد گفته شد، سالکان را خسته می کند.زیرا ظرفیت وجودی افراد متمایز است و امکان دارد که تحمل بعضی سخنان را نداشته باشند و دست از مشی و راه سلوکی که در پیش گرفته اند بردارند.بعلاوه ممکن است باعث سستی ایمان آنها هم بشود.لذا مولانا به خود تذکر می دهد که در گفتن مطالب عرفانی حدود را رعایت کن.از ادامه آنها خود داری کن.زیرا امکان دارد رسوایی و خرابی و تباهی به دنبال داشته باشد.سالکی که تازه قدم در این راه گذاشته است، نمی تواند تحمل کند.همانند بچه شیر خواری که بجای شیر به او لقمه های غذا داده شود.لذا نه تنها باعث رشد او نمی گردد بلکه امکان خفگی و هلاکت او وجود دارد.
مولانا در ادامه می گوید من طالب ویرانی هستم.زیرا در اثر همین ویرانی هاست که گنج های گران قیمت خودشان را در زیر خاک نشان می دهند.او می گوید کسی که عاشق خداست، دلش می خواهد غرق در دریای عشق حق تعالی گردد و هر قدر بیشتر غرق گردد و در عمق این دریا فرو برود لذت بیشتر می برد.بر خلاف دنیا پرستان، که اگر انسان غرق در دریای دنیا شد، دنبال یک غریق نجات است تا او را از این مهلکه نجات دهد.اگر به امواج دریا بنگرید، پائین یا بالا رفتن امواج برای آب دریا اهمیتی ندارد و برای آب یکسان است.
مولانا می گوید کسی که غرق دریای عشق الهی باشد، دیگر بالا و پائین بودن برای او فرقی نمی کند.همانطوریکه برای موج دریا زیر یا زبر بودن در دریا فرقی ندارد.او می گوید برای انسان عاشق وسالک الی الله درد و رنج و مصیبتهایی که بر او وارد می شود با خوشحالی و نعمت هایی که شامل حالش می شود فرقی نمی کند.
برای انسان هایی که چند روزی در سیر و سلوک قدم بر می دارند، در ابتدا ممکن است دچار سختی و زحماتی شوند.اما بعد از صبر و تحمل سختی ها ، خداوند مشکلات آنها را حل می کند.

گر عشق  لقا باشد، سهل است مصیبت ها   
چون در ره یزدانی، شهد است ملامت ها
بی نور خدا تاراست طى کردن این دنیا           
 بی هادی و پیغمبر، دور است مسافت ها


دکتر علی رجالی
@alirejali

  • علی رجالی
  • ۰
  • ۰

معشوق

خوشا آنان که حق معشوق آنهاست
نگاه عاشقان مجذوب و پیداست
بگویند عاشقان معشوق باشند
شروع عاشقی، معشوق زیباست

  • علی رجالی
  • ۰
  • ۰


باسمه تعالی
برداشتهایی از اشعار مولانا
ابیات : ۱۷۳۶ تا ۱۷۴۲
عاشق و معشوق

جمله شاهان پست پست خویش را
جمله خلقان مست مست خویش را
می‌شود صیاد مرغان را شکار
تا کند ناگاه ایشان را شکار
بی‌دلان را دلبران جسته بجان
جمله معشوقان شکار عاشقان
هر که عاشق دیدیش معشوق دان
کو به نسبت هست هم این و هم آن
تشنگان گر آب جویند از جهان
آب جوید هم به عالم تشنگان
چونک عاشق اوست تو خاموش باش
او چو گوشت می‌کشد تو گوش باش

انسان دارای غرایض و صفات گوناگون چون خشم و شهوت است.اما متاسفانه انسانها بجای اینکه امیر و حاکم بر صفات و غرایض خود باشند، اسیر آنها می گردند.برای مثال، پادشاهان اسیر و بنده ای خشم و غضب خود هستند.بعلاوه مردم شیفته ای شیفتگان خود می باشند.همانطوریکه پادشاهان اسیر آن چیزی هستند که باید آن چیز بنده ای آنها باشد.
مولانا از زبان یک عارف به یک پادشاه می گوید، آنچه امیر توست، آن بنده من است.آن هم خشم و غضب است.مولانا می گوید پادشاهان حقیر و پست هستند، حقیر چیزی که آن پست است.
مثال دیگر اینگه یک قهرمان مشهور، به خاطر هوادارانش مست می گردد.در صورتیکه هوادارانش مست او می باشند.لذا انسان در ابتدا بنده ای هوای نفس خود می شود که باعث می گردد که هوای نفس امیر او شود.یک شکارچی قبل از اینکه یک آهو را شکار کند، عشق به آهو او را شکار کرده است.لذا به دنبال شکار آهو می رود.تا عشق و انگیزه در کاری نباشد، حرکت موثر و خوبی انجام نمی شود.یک طوطی قبل از اینکه در قفس قرار گیرد و اسیر قفس شود.دل و نگاه صاحب خود را به خود جلب کرده است.
مولانا می گوید کسانی که محبوبند و دلها را شیفته خود کرده اند، قبلا خود شان اسیر و شیفته دلها بوده اند.لذا می توان گفت که همه ای معشوقان هستند که با عشوه گری و رفتار خود دل عاشقان را شکار کرده اند.بنابراین می توان گفت هر عاشقی از طرفی معشوق است و هر معشوقی خود به نوعی عاشق است.
عشق و عاشقی همانند آب و تشنگی می ماند.انسان تشنه به دنبال آب می رود و ارزش آب را می داند.آب است که عطش تشنگان را بر طرف می کند.لذا عشق و عاشقی ملزوم یکدیگرند.لذا آب و تشنگان در عالم جویای همدیگرند و قدر یکدیگر را می دانند.
مولانا با طرح این مطالب نتیجه گیری می کند.حالا که عاشق و معشوق لازم و ملزوم یکدیگرند.بعلاوه خداوند عاشق دیدار توست، لذا در برابر دستورات حق تعالی مطیع باش و اگر به تو مصیبتی وارد شد، ناراحتی مکن.اگر خداوند تو را به ظاهر تنبیه نمود، باید همانند گوش که وظیفه اش حرف شنوی است باید آنرا پذیرا باشی.

آن خدایی که پرستیم کجاست
 او بود ظاهر وپنهان از ماست
اوبزرگ است و امید من و توست
خلق را هادی و خود نا پیداست

دکتر علی رجالی
@alirejsli

  • علی رجالی
  • ۰
  • ۰

تشنگان

تشنگان سیراب می گردند ز آب

آب جویای لب خشک است و ناب
عاشقان آرام می گیرند ز عشق
کی دهد معشوق عاشق را عذاب



  • علی رجالی
  • ۰
  • ۰

کسب معرفت الهی

باسمه تعالی
برداشتهایی از اشعار مولانا
ابیات : ۱۷۲۷ تا ۱۷۳۵
کسب معرفت

خوش نشین ای قافیه‌اندیش من
قافیهٔ دولت توی در پیش من
حرف چه بود تا تو اندیشی از آن
حرف چه بود خار دیوار رزان
حرف و صوت و گفت را بر هم زنم
تا که بی این هر سه با تو دم زنم
آن دمی کز آدمش کردم نهان
با تو گویم ای تو اسرار جهان
آن دمی را که نگفتم با خلیل
و آن غمی را که نداند جبرئیل
آن دمی کز وی مسیحا دم نزد
حق ز غیرت نیز بی ما هم نزد
ما چه باشد در لغت اثبات و نفی
من نه اثباتم منم بی‌ذات و نفی
من کسی در ناکسی در یافتم
پس کسی در ناکسی در بافتم

مولانا می گوید ،تمام فکر و ذهن من این است که اشعارم دارای وزن و قافیه باشد.توجه من به ظواهر است ولی خدای متعال من را توصیه به خود می کند.خداوند نمی خواهد وقت گرانبهای من به ظواهر طی شود.او می خواهد که توجه من تنها به او باشد. خداوند می گوید تو خود قافیه هستی و نیازی نیست که دنبال قافیه باشی.با قافیه کلمات نظم و سامان می گیرند.تو نیز می توانی دولت باشی و به خود و دیگران سامان ببخشی و از پرتوی تو دیگران عظمت و جایگاهی پیدا کنند.
مولانا می گوید، این حروف و اشعار همانند موانعی بالای دیوار باغ معنا می مانند تا کسی نتواند از طریق دیوار وارد باغ شود.لذا از خوردن میوه های باغ به خاطر این موانغ محروم می گردد.عده ای آنقدر با الفاظ و کلمات بازی می کنند، که مخاطب منظور آنها را متوجه نمی شود.
مولانا می گوید که خداوند می خواهد جرقه ای از امید و معرفت در دل ما قرار دهد.لذا باید موانعی چون حرف و صوت و گفتار را از پیش پای خود برداریم.خداوند می خواهد سخنانی به ما بگوید که تا کنون به بشرهای قبل ما نگفته است.در حقیقت مولانا می خواهد بگوید که انسان آنقدر ظرفیت داری که می توانی مراتبی بالاتر از آدم داشته باشید.حتی سخنانی را با تو بگویم، که به حضرت آدم با توجه به ظرفیتش نگفته بود م.ای انسانی که تمام کائنات به خاطر تو وجود تو ایجاد و معنا دارد.تو هستی که رمز گشایی می کنی و به آنها معنا می دهی.
خداوند می فرماید ای انسان تو ظرفیتهایی داری که می توانم به تو بگویم و آنها را حتی به حضرت ابراهیم نگفته ام.مگر حضرت محمد نبود که به معراج رفت.تو آنقدر ظرفیت دارای، که می توانم دغدغه هایی را با تو بازگو کنم که حتی به جبرئیل نگفته ام.جبرئیل در معراج پیمبر، تا حدی توانست با حضرت محمد همراهی کند.
مولانا می خواهد بگوید، انسان آنقدر ظرفیت پیدا می کند که با گذشت زمان می تواند حتی درجاتی بالاتر از حضرت عیسی بدست آورد‌. مولانا می گوید کلمه ما در عربی به دو معنای مثبت و منفی بکار می رود.ولی من فقط به معنای نیستی و نفی می باشد.او می گوید من ذات و هویتی ندارم و سراپا نیستی هستم.مولانا می خواهد بگوید اگر انسان در راه خدا فناشد،آنگاه خداوند سخنانی به او می گوید که به انسان های ماقبل او نگفته است.البته فنا شدن دارای مراتب و درجاتی است.انسان ها با توجه به ظرفیت وجودی که دارند می توانند طی مراتب کنند.
برای مثال حضرت محمد و حضرت عیسی هر دو از پیامبران الهی بودند که فانی در حق شده بودند.اما مراتب آخرین پیامبر الهی بالاتر بود.
مولانا می گوید من این را فهمیدم که اگر بخواهم کسی در این عالم هستی شوم، باید خود را کسی ندانم و برای خود جایگاه و منزلتی در این دنیا قائل نباشم.بطور خلاصه هر کسی خود را کسی تصور کرد، بدانید که اوکسی در این عالم نیست.کسی شدن در ناکسی بودن گره خورده است و آنها دو روی یک سکه هستند و از هم جدا شدنی نیستند.

نردبان معرفت،طی کردنش، هموار نیست
در نگاه عارفان،عشقی بجز دلدار نیست
همدم و محبوب تو، در انتظار روی توست 
در دیار عاشقان،دیوانگی هم عارنیست

دکتر علی رجالی
@alirejali

  • علی رجالی
  • ۰
  • ۰

بالا نشینی

کس نشد هر کس که در بالا نشست
تکیه بر مسند نمود و تاج و تخت
کس شدن در ناکسی پنهان شود
آب کی بالا رود از کوه سخت

  • علی رجالی
  • ۰
  • ۰

شعر من


من سخن گویم  روان با دیگران

تا مخاطب پی برد در  فهم آن

من نخواهم شهرت و آوازه ای

اجر خود گیرم زحی بی کران

 

  • علی رجالی
  • ۰
  • ۰

شمس تبریزی

باسمه تعالی
برداشتهایی از اشعار مولانا
ابیات: ۱۷۲۳ تا ۱۷۲۶
شمس تبریزی

ای دریغا ای دریغا ای دریغ
کانچنان ماهی نهان شد زیر میغ
چون زنم دم کآتش دل تیز شد
شیر هجر آشفته و خون‌ریز شد
آنک او هشیار خود تندست و مست
چون بود چون او قدح گیرد به دست
شیر مستی کز صفت بیرون بود
از بسیط مرغزار افزون بود

در اینجا مولانا از اینکه شمس خود در پشت ابر ها پنهان شده است، افسوس های بسیاری می خورد.
مردم از شیر می ترسند و عاشقان از فراق یار می ترسند.مولانا می گوید فراق یار، دارد جان مرا می گیرد و چون شیری که حمله می کند دارد خون مرا می ریزد.
مولانا می گوید من مست روی حق تعالی بودم.وقتی در کنار شمس خود باشم، مثل این است که قدحی از شراب در دست دارم.لذا مستی در این حالت کجا و مستی معمولی کجا.
مولانا می گوید، وصف شمس من همانند شیری می ماند که توصیفش در این مقال امکان ندارد.او از قفسی کوچک به یک مرغزار سبز و خرم و دشت وسیع رها شده بود.

آتش عشق کند، روح و روان را ویران
آتش عشق بود، شعله‌ ور و هم سوزان 
عشق بی صبر و وفا عشق حقیقی نبود  
آتش عشق کند، کور و کر و دل لرزان

دکتر علی رجالی
@alirejali

  • علی رجالی