رسالت

در این وبلاگ ،اشعار و مطالب علمی و فرهنگی اینجانب آمده است .

رسالت

در این وبلاگ ،اشعار و مطالب علمی و فرهنگی اینجانب آمده است .

رسالت

به سایت شخصی اینجانب مراجعه شود
alirejali.ir

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
  • ۰
  • ۰

خدای واقعی

باسمه تعالی
برداشتهایی از آیات قرآن
سوره یوسف:قسمت بیستم
خدای واقعی

یوسف به بت پرستان می گفت ،شما اسم خدا را روی سنگ های تراشیده گذاشته اید و آنرا پرستش می کنید.خدای واقعی را پرستش نمی کنید.برای مثال ، بچه ها در بازی کودکانه خود یکی پدر می شود و دیگری مادر و خانواده غیر واقعی تشکیل می دهند و با هم بازی می کنند.اما پدر واقعی یا مادر واقعی بازی نمی کند.امروزه اگر چه ما بت سنگی نمی پرستیم.اما هر کدام با ذهن خود ،خدایی درست می کنیم و او را ستایش می کنیم.خدای واقعی قابل تصور نیست.لذا تلاش کنیم خدای واقعی را بشناسم.
همانطوریکه قرار دادن یک اسم روی یک شی نمی تواند اثر حقیقی آن اسم را داشته باشد.تا زمانی که ما خدای غیر واقعی را پرستش می کنیم ،نباید انتظار های گو ناگون داشته باشیم.برای مثال با گذاشتن نام آتش روی یک سنگ،نباید انتظار حرارت از سنگ را داشت.چون سنگ آتش نیست و ما نام آتش روی آن گذاشته ایم.
یوسف به بت پرستان می گفت که شما دلیلی برای پرستش بت بجای خدا ندارید و لذا بیائید دست از بت پرستی بردارید و خدای واقعی را عبادت کنید.این استدلال یوسف نشان می دهد که ما نباید بدون دلیل دنباله روی هر فرد و گروهی شویم.حتی در اصول دین تاکید شده که مسلمانان با تحقیق و تفکر خود اصول دین را بپذیرند.
مولانا می گوید:

گفت بهلول آن یکی درویش را
چونی ای درویش واقف کن مرا
گفت چون باشد کسی که جاودان
بر مراد او رود کار جهان
سیل و جوها بر مراد او روند
اختران زان سان که خواهد آن شوند
زندگی و مرگ سرهنگان او
بر مراد او روانه کو بکو
هر کجا خواهد فرستد تعزیت
هر کجا خواهد ببخشد تهنیت
سالکان راه هم بر گام او
ماندگان از راه هم در دام او
هیچ دندانی نخندد در جهان
بی رضا و امر آن فرمان‌روان
گفت ای شه راست گفتی همچنین
در فر و سیمای تو پیداست این
این و صد چندینی ای صادق ولیک
شرح کن این را بیان کن نیک نیک
آنچنانک فاضل و مرد فضول
چون به گوش او رسد آرد قبول
آنچنانش شرح کن اندر کلام
که از آن هم بهره یابد عقل عام
ناطق کامل چو خوان‌پاشی بود
خوانش بر هر گونهٔ آشی بود
که نماند هیچ مهمان بی نوا
هر کسی یابد غذای خود جدا
همچو قرآن که بمعنی هفت توست
خاص را و عام را مطعم دروست
گفت این باری یقین شد پیش عام
که جهان در امر یزدانست رام
هیچ برگی در نیفتد از درخت
بی قضا و حکم آن سلطان بخت
از دهان لقمه نشد سوی گلو
تا نگوید لقمه را حق که ادخلوا
میل و رغبت کان زمام آدمیست
جنبش آن رام امر آن غنیست
در زمینها و آسمانها ذره‌ای
پر نجنباند نگردد پره‌ای
جز به فرمان قدیم نافذش
شرح نتوان کرد و جلدی نیست خوش
کی شمرد برگ درختان را تمام
بی‌نهایت کی شود در نطق رام
این قدر بشنو که چون کلی کار
می‌نگردد جز بامر کردگار
چون قضای حق رضای بنده شد
حکم او را بندهٔ خواهنده شد
بی تکلف نه پی مزد و ثواب
بلک طبع او چنین شد مستطاب
زندگی خود نخواهد بهر خوذ
نه پی ذوقی حیات مستلذ
هرکجا امر قدم را مسلکیست
زندگی و مردگی پیشش یکیست
بهر یزدان می‌زید نه بهر گنج
بهر یزدان می‌مرد نه از خوف رنج
هست ایمانش برای خواست او
نه برای جنت و اشجار و جو
ترک کفرش هم برای حق بود
نه ز بیم آنک در آتش رود
این چنین آمد ز اصل آن خوی او
نه ریاضت نه بجست و جوی او
آنگهان خندد که او بیند رضا
همچو حلوای شکر او را قضا
بنده‌ای کش خوی و خلقت این بود
نه جهان بر امر و فرمانش رود
پس چرا لابه کند او یا دعا
که بگردان ای خداوند این قضا
مرگ او و مرگ فرزندان او
بهر حق پیشش چو حلوا در گلو
نزع فرزندان بر آن باوفا
چون قطایف پیش شیخ بی‌نوا
پس چراگوید دعا الا مگر
در دعا بیند رضای دادگر
آن شفاعت و آن دعا نه از رحم خود
می‌کند آن بندهٔ صاحب رشد
رحم خود را او همان دم سوختست
که چراغ عشق حق افروختست
دوزخ اوصاف او عشقست و او
سوخت مر اوصاف خود را مو بمو
هر طروقی این فروقی کی شناخت
جز دقوقی تا درین دولت بتاخت
حال که همه چیز به اذن خداست.حتی برگی بدون ادن خدا نمی افتد.بیائید و خدای واقعی را عبادت کنیم.تنها اوست که سزاوار عبادت است.خداوند نیازی به عبادات ما ندارد.اگر ما بخواهیم از فیوضات الهی بهره مند شویم باید به طرف خدا برویم.همانند یک جوی می ماند که برای اینکه پر آب شود باید به سرچشمه وصل باشد تا سیراب گردد.بنابراین با عبادت کردن و نزدیک شدن به خدا،امکان رشد و تعالی ما وجود دارد.برای مثال اگر بخواهیم از نور خورشید بهره مند شویم باید در پرتوی آن قرار داشته باشیم.تاریکی زمانی حاصل می شود که نوری نباشد.فلسفه بندگی کردن این است که ما برخوردار از فیوضات الهی و امداد های غیبی شویم.با بندگی است که انسان آزاد می شود.در حقیقت با بندگی کردن ،انسان اسیر هوای نفس نمی گردد.
مولانا می گوید:

زین سبب پیغامبر با اجتهاد
نام خود وان علی مولا نهاد
گفت هر کو را منم مولا و دوست
ابن عم من علی مولای اوست
کیست مولا آنک آزادت کند
بند رقیت ز پایت بر کند
چون به آزادی نبوت هادیست
مؤمنان را ز انبیا آزادیست
ای گروه مؤمنان شادی کنید
هم‌چو سرو و سوسن آزادی کنید
لیک می‌گویید هر دم شکر آب
بی‌زبان چون گلستان خوش‌خضاب
بی‌زبان گویند سرو و سبزه‌زار
شکر آب و شکر عدل نوبهار
حله‌ها پوشیده و دامن‌کشان
مست و رقاص و خوش و عنبرفشان
جزو جزو آبستن از شاه بهار
جسمشان چون درج پر در ثمار
مریمان بی شوی آبست از مسیح
خامشان بی لاف و گفتاری فصیح
ماه ما بی‌نطق خوش بر تافتست
هر زبان نطق از فر ما یافتست
نطق عیسی از فر مریم بود
نطق آدم پرتو آن دم بود
تا زیادت گردد از شکر ای ثقات
پس نبات دیگرست اندر نبات
عکس آن اینجاست ذل من قنع
اندرین طورست عز من طمع
در جوال نفس خود چندین مرو
از خریداران خود غافل مشو
یوسف به هم زندانی های خود می گفت که دین باعث قوام و پایداری شما می گردد.آن همچون چوبی می ماند که چادر را سر پا نگه می دارد.انبیا آمده اند تا مردم را دبندار کنند و دین خدا را به آنها معرفی کنند تا در دو دنیا سر افراز باشند.متاسفانه مردم شهرت و پست و مقام و بطور کلی دنیا را باعث قوام می دانند.تنها دین و دینداری و دیانت باعث قوام زندگی می شود.
یوسف در خصوص تعبیر خواب دو جوان هم زندانی گفت یکی از شما ساقی اربابتان می شوید و دیگری به دار آویخته و مرغان از سر شما تغذیه می کنند. نکته ای که در این تعبیر خواب وجود دارد اینکه به اختصار پاسخ داد و آن هم به گونه ای که با توجه به خوابی که دیده بودند خودشان متوجه شوند که پاسخ مربوط به کدامیک می باشد.این برداشت از پاسخ یوسف می شود که انسان در سخن گفتن با دیگران باید کوتاه و کامل و مفید سخن گوید بطوریکه مخاطب متوجه منظور گوینده شود.کسی به جایی می رسد که حرف های خود را قبل از اینکه از دهانش خارج شود غر بالگری کند و حرفهای زاید را بیرون بریزد.سخن گفتن همانند دارو می ماند که خوردن کم آن شفا بخش است و زیاد خوردن آن باعث هلاکت می شود.امام هادی می فرمایند نادان کسی است که اسیر زبانش باشد.زیرا سخن می گوید و سپس اظهار می دارد که دست خودم نبود.زمانی زبان انسان از کنترل خود خارج می شود که به او اجازه دهید هر چه دلش خواست به زبان جاری کند.
مولانا می گوید:

این دهان بربند تا بینی عیان
چشم‌بند آن جهان حلق و دهان
ای دهان تو خود دهانهٔ دوزخی
وی جهان تو بر مثال برزخی

فکر انسان نیز همانند زبان می ماند.اگر به آن بیش از حد میدان دادی آنگاه کنترل و جهت دادنش مشگل می شود.انسان آنقدر فکرش مشغول است که نمی تواند دو رکعت نماز با توجه بخواند.میدان ندادن فکر به این معنی است که انسان به هر چیز بی ارزش فکر نکند.بطور خلاصه عقل حاکم بر نفس باشد و نه بالعکس.نفس همانند اژدهایی می ماند که اگر رها شد یک موسی می خواهد که بتواند آنرا جمع کند.
یوسف بعد از تعبیر خواب به جوانی که ساقی پادشاه می گردد، می گوید به یاد ما باش و سفارش ما را به پادشاه بکن.این نشان می دهد که انسان ها اگر بعنوان یک وسیله استفاده شوند بلا مانع است.اما نباید انتظار داشت که انسان ها همه کاره هستند.خداوند شیطان را مامور کرد که سفارش یوسف را ساقی پادشاه از یاد ببرد.خداوند می خواست زمانی یوسف از زندان رهایی پیدا کند که زمینه شکوفایی او آماده شده باشد.
انسان ها هر قدر دلبستگی شان به دنیا بیشتر باشد اضطراب و ترسشان نیز بیشتر است.پادشاه مصر خواب می بیند که هفت گاو لاغر هفت گاوه چاق را می خورند.پادشاه به خاطر قدرت و دلبستگی به جایگاه خود دچار اضطراب می شود.از کسانی که آشنا به تعبیر خواب بودند دعوت کرد که نظر خود را بگویند.آنان عاجز از تعبیر صحیح بودند و آنرا خوابی آشفته می دانستند تا اینکه خداوند یوسف را به خاطر ساقی آورد و به پادشاه پیشنهاد داد که فردی در زندان هست که می تواند تعبیر خواب شما را بگوید.این نشان می دهد که تنها خداوند است که ذهن ما به چیزی یاد آوری می کند و یا از خاطره می برد.
برای مبارزه با هر چیزی باید با چیزی همانند خود آن به مبارزه پرداخت.مبارزه با دلبستگی به دنیا توسط دلبستگی به خدا بر طرف می شود.تنها الماس است که می تواند الماس را ببرد.همچنین با کار فرهنگی صحیح می توان به مبارزه با تهاجم فرهنگی دشمن رفت. انسان ها زمانی دلبستگی خود را به چیزی از دست می دهند که دلبستگی به چیز بهتری پیدا کنند.یوسف چون دلبسته خدا بود لذا به دلبستگی زلیخا به او اهمیتی نمی داد و زندان را بر زندگی در قصر ترجیح می داد.برای مثال شما به منزل مسکونی زیبایی دلبسته می شوید.لذا برای خرید آن حاضر می شوید که از کلیه دلبستگی های قبلی خود چشم پوشی کنید و حتی به زیر قیمت اموال مورد علاقه خود را بفروشید تا امکان خرید منزل جدید مقدور گردد.بنابراین تنها دلبستگی بالاتر می تواند دلبستگی های پایین تر را از بین ببرد.

چرا حرص دنیا تو را کورکرد
مکن تکیه بر آن،که دل تور کرد
 فریبنده است چرخ گردون و دهر
تو را از عبادت بسی دور کرد

دکتر علی رجالی
@alirejali







  • علی رجالی
  • ۰
  • ۰

یکتا پرستی

باسمه تعالی
برداشتهایی از آیات قرآن
سوره یوسف :قسمت نوزدهم
یکتا پرستی

انسان ها در همنشینی با افراد تحت تاثیر قرار می گیرند.چنانچه همنشین انسان دارای صفات خوب باشد.صفات پسندیده او نیز در انسان تاثیر گذار است.یوسف بخاطر فاصله گرفتن از افراد بد و نزدیک شدن به افراد خوب مورد عنایت الهی قرار گرفت.امیر المومنین به امام حسن می فرمایند برای نجات خود، شما را سفارش به این دو کار می کنم.انسان اگر تکیه گاه و امیدش تنها به خدا باشد،همانند پرگار که مرکزیت ثابت دارد، آنگاه این اعتقاد موجب حفاظت و نجاتش می شود.توحید در اعتقاد باعث حفاظت انسان می گردد.انسانهایی قابل اعتماد هستند که دارای ایمان و اعتقاد به وحدانیت خدا داشته باشند .کسانی که در اعتقادات متزلزل و هر روز دنباله رو کسی هستند قابل تکیه و اعتماد نیستند و مردم آنها را قبول ندارند.انسان موحد در همه حال و در همه شرایط دارای صفات و اعمال پسندیده است.وقتی به یوسف نگاه می کنیم،چه در وقتی که در قصر عزیز مصر زندگی می کرد و چه در زندان بسر می برد به انسانی نیکوکار و پرهیزکار و درستکار شهرت داشت.انسان های موحد در گفتار خود نیز موحد می شوند و سخنان متناقض نمی گویند و دارای خط مشی ثابت هستند و شرایط در اعتقاداتشان تاثیر گذار نیست.
نقل است کسی خدمت امام جعفر صادق رسید و گفت من شما را خیلی دوست دارم بطوریکه دلم می خواهد در برابر شما سجده کنم. امام از این کار او ممانعت نکردند.وقتی از سجده بلند شد امام به او گفتند در برابر خدا چگونه شکر گزاری می کنی.گفت بهتر از سجده چیزی ندارم.امام به او می گویند من هم همانند تو یک انسان هستم و همه ما باید به خدا سجده کنیم.این برخورد امام با یک انسان نا آگاه و عاشق اینگونه است که ابتدا به ساکن او را نهی از این کار نمی کنند بلکه اجازه بروز احساسات او را می دهند و سپس او را به راه درست هدایت می کنند.می گویند اگر در یک چهار راه در انتخاب راه دچار اختلاف با هم شدید ، برای برون رفت و انتخاب راه صحیح چند قدمی بروید و سپس راه صحیح را تواما بردارید.پیچ گوشتی وقتی می خواهد پیچی را باز کند ابتدا در دل پیچ خوب جا باز می کند و سپس شروع به چرخش می کند.انسان ها هم اگر بخواهند روی افکار کسی تاثیر بگذارند ابتدا باید در دل فرد جا باز کند بطوریکه او را قبول داشته باشد و سپس به نصیحت بپردازد.
سعدی می گوید:

اخترانی که به شب در نظر ما آیند
پیش خورشید محال است که پیدا آیند
همچنین پیش وجودت همه خوبان عدمند
گر چه در چشم خلایق همه زیبا آیند
مردم از قاتل عمدا بگریزند به جان
پاکبازان بر شمشیر تو عمدا آیند
تا ملامت نکنی طایفه رندان را
که جمال تو ببینند و به غوغا آیند
یعلم الله که گر آیی به تماشا روزی
مردمان از در و بامت به تماشا آیند
دلق و سجاده ناموس به میخانه فرست
تا مریدان تو در رقص و تمنا آیند
از سر صوفی سالوس دوتایی برکش
کاندر این ره ادب آن است که یکتا آیند
می‌ندانم خطر دوزخ و سودای بهشت
هر کجا خیمه زنی اهل دل آنجا آیند
آه سعدی جگر گوشه نشینان خون کرد
خرم آن روز که از خانه به صحرا آیند

یوسف سفارش به وحدانیت خدا به دو جوان نمود.همانطوریکه هیچ چیزی نمی تواند جهان را جز خورشید روشن کند و خورشید یکتاست.خداوند نیز یکتاست وهیچ چیز نمی تواند جای نور و کلام خدا را بگیرد. عده ای بجای خدا انواع بت های مادی و ساخته ذهنی خود را می پرستند.این خدایان ساخته بشر است و قادر نیست بر شما حکمرانی کند.
مولانا می گوید:

زین سبب پیغامبر با اجتهاد
نام خود وان علی مولا نهاد
گفت هر کو را منم مولا و دوست
ابن عم من علی مولای اوست
کیست مولا آنک آزادت کند
بند رقیت ز پایت بر کند
چون به آزادی نبوت هادیست
مؤمنان را ز انبیا آزادیست
ای گروه مؤمنان شادی کنید
هم‌چو سرو و سوسن آزادی کنید
لیک می‌گویید هر دم شکر آب
بی‌زبان چون گلستان خوش‌خضاب
بی‌زبان گویند سرو و سبزه‌زار
شکر آب و شکر عدل نوبهار
حله‌ها پوشیده و دامن‌کشان
مست و رقاص و خوش و عنبرفشان
جزو جزو آبستن از شاه بهار
جسمشان چون درج پر در ثمار
مریمان بی شوی آبست از مسیح
خامشان بی لاف و گفتاری فصیح
ماه ما بی‌نطق خوش بر تافتست
هر زبان نطق از فر ما یافتست
نطق عیسی از فر مریم بود
نطق آدم پرتو آن دم بود
تا زیادت گردد از شکر ای ثقات
پس نبات دیگرست اندر نبات
عکس آن اینجاست ذل من قنع
اندرین طورست عز من طمع
در جوال نفس خود چندین مرو
از خریداران خود غافل مشو
اگر انسان کلیه اعمالش در جهت کسب رضای خدای متعال باشد ، آنگاه از الطاف الهی بهره مند می شود.زمین وقتی از نور خورشید بهره مند می شود که رو به خورشید باشد.انسان ها با بندگی خدا از الطاف الهی برخوردار می شوند.

ما به دنبال خداییم ، ولی او با ماست
گهری هست که در عالم هستی پیداست
او بود خالق هستی و جهان پرتوی او 
نتوان وصف خدا کرد، که او ناپیداست

دکتر علی رجالی
@airejali




  • علی رجالی
  • ۰
  • ۰

رمزهای موفقیت

باسمه تعالی
برداشتهایی از آیات قرآن
سوره یوسف قسمت هیجدهم
رمزهای موفقیت
تجلی قرآن کریم در طبیعت می باشد و آیات قرآن خود را در طبیعت به اشکال گوناگون به نمایش می گذارند.خداوند در سه چیز تجلی کامل دارد.انسان کامل،قرآن و جهان هستی.توسط انسان کامل منظور آیات قرآن تفسیر می گردد.امام کاظم می فرمایند در طبیعت تامل کنید و به چیزهایی که بر خورد می کنید تامل و فکر کنید.با دقت در طبیعت امکان رشد انسان وجود دارد.
[ ] انسان برای طی راه های مادی و معنوی نیاز به نور دارد.در امور مادی بدیهی است که از نور خورشید یا نور برق امکان رسیدن به مقصد وجود دارد.در امور معنوی نیز نیاز به نور است.قرآن همانند نور برای امور معنوی است.
آنچه بر سر انسان می آید ریشه در گستاخی های خود انسان دارد.همینکه انسان اعتراف به خطاهای خود نزد خدای متعال می کند ،آنگاه شادی ها به طرف او می آید و از غم و غصه نجات می یابد.همانند کودکی که اعتراف به اشتباه نزد والدین خود می کند آنگاه والدین از خطای او می گذرند و حتی به او کمک می کنند.لذا انسان ها با انجام توبه واقعی راه فلاح و رستگاری را بروی خود باز می کنند.اقرار به قبولی خطا موجب سازندگی انسان و شکستن هوای نفس می گردد.لذا ایجاد شادی نیاز به اعتراف به خطای خود است.راه هایی که قرآن پیشنهاد می کند همچون نور است.نور های مادی امکان دیدن و رسیدن به هدف را مقدور می سازد.نور های معنوی دستورالعمل هایی برای رفع مشکلات را ارائه می دهند.
مولانا گوید:

از خدا جوییم توفیق ادب
بی‌ادب محروم گشت از لطف رب
بی‌ادب تنها نه خود را داشت بد
بلک آتش در همه آفاق زد
مایده از آسمان در می‌رسید
بی‌شری و بیع و بی‌گفت و شنید
درمیان قوم موسی چند کس
بی‌ادب گفتند کو سیر و عدس
منقطع شد خوان و نان از آسمان
ماند رنج زرع و بیل و داس‌مان
باز عیسی چون شفاعت کرد حق
خوان فرستاد و غنیمت بر طبق
مائده از آسمان شد عائده
چون که گفت انزل علینا مائده
باز گستاخان ادب بگذاشتند
چون گدایان زله‌ها برداشتند
لابه کرده عیسی ایشان را که این
دایمست و کم نگردد از زمین
بدگمانی کردن و حرص‌آوری
کفر باشد پیش خوان مهتری
زان گدارویان نادیده ز آز
آن در رحمت بریشان شد فراز
ابر بر ناید پی منع زکات
وز زنا افتد وبا اندر جهات
هر چه بر تو آید از ظلمات و غم
آن ز بی‌باکی و گستاخیست هم
هر که بی‌باکی کند در راه دوست
ره‌زن مردان شد و نامرد اوست
از ادب پرنور گشته‌ست این فلک
وز ادب معصوم و پاک آمد ملک
بد ز گستاخی کسوف آفتاب
شد عزازیلی ز جرات رد باب

حافظ هم می گوید:

ای که مهجوری عشاق روا می‌داری
عاشقان را ز بر خویش جدا می‌داری
تشنه بادیه را هم به زلالی دریاب
به امیدی که در این ره به خدا می‌داری
دل ببردی و بحل کردمت ای جان لیکن
به از این دار نگاهش که مرا می‌داری
ساغر ما که حریفان دگر می‌نوشند
ما تحمل نکنیم ار تو روا می‌داری
ای مگس حضرت سیمرغ نه جولانگه توست
عرض خود می‌بری و زحمت ما می‌داری
تو به تقصیر خود افتادی از این در محروم
از که می‌نالی و فریاد چرا می‌داری
حافظ از پادشهان پایه به خدمت طلبند
سعی نابرده چه امید عطا می‌داری
نور باعث می شود که انسان حقایق را ببیند.لذا امکان حرکت و تصمیم گیری مقدور می گردد.خواه آن مادی باشد و یا معنوی.همانند استدلال می ماند.انسان استد لال می آورد که مطلبی شفاف و قابل باور باشد.مطالب قران حقایق و راه ها ی برون رفت از مشکلات را بیان می کند.لذا همانند نور عمل می کند.اگر چه اهل دل ،آیات قرآن را نورانی می بینند.نقل است که نابینایی با توجه به نورانی بودن آیات قران امکان خواندن آیات قرآن را داشته است.
درس دیگری که از سوره یوسف برداشت می شود این است که خداوند نگاهش با ما متمایز است.وقتی یوسف به زندان رفت دو جوان هم وارد شدند.در صورتی که آنها از نظر ما برده بودند.خداوند جایگاه انسان را بسیار بالا می داند و او را کالا و برده نمی داند.همچنین خداوند می گوید در بیان واقعیات صادق باشید و آنچه صحیح است بیان کنید.هر چیز غلطی که می شنوید یا می بینید به همان شکل انعکاس ندهید بلکه آنرا پالایش کنید و شکل درست و واقعی آنرا انعکاس دهید.بطور کلی بدون تدبیر و تحقیق دنباله روی از هر سخنی و افکاری و فردی نکنید.
هویت و شخصیت افراد در تجمعات و جامعه مشخص می شود.شنیده اید که می گویند اگر کسی را خواستید بشناسید با او به مسافرت بروید.یوسف زمانی که در زندان بود دیگران تحت تاثیر رفتار و گفتار او قرار گرفتند بطوریکه دو جوان زندانی بخاطر نیکوکار تشخیص دادن یوسف در خواست تعبیر خواب از او کردند.برای شناخت افراد کافی است رفتار و گفتار و اخلاق او را در تجمعات ملاحظه کنید.
مولانا می گوید:

هر کجا بوی خدا می‌آید
خلق بین بی‌سر و پا می‌آید
زانک جان‌ها همه تشنه‌ست به وی
تشنه را بانگ سقا می‌آید
شیرخوار کرمند و نگران
تا که مادر ز کجا می‌آید
در فراقند و همه منتظرند
کز کجا وصل و لقا می‌آید
از مسلمان و جهود و ترسا
هر سحر بانگ دعا می‌آید
خنک آن هوش که در گوش دلش
ز آسمان بانگ صلا می‌آید
گوش خود را ز جفا پاک کنید
زانک بانگی ز سما می‌آید
گوش آلوده ننوشد آن بانگ
هر سزایی به سزا می‌آید
چشم آلوده مکن از خد و خال
کان شهنشاه بقا می‌آید
ور شد آلوده به اشکش می‌شوی
زانک از آن اشک دوا می‌آید
کاروان شکر از مصر رسید
شرفه گام و درا می‌آید
هین خمش کز پی باقی غزل
شاه گوینده ما می‌آید
انسان ها دور کسانی می گردند که به آنها آب حیات می دهند.اینان متقین و اولیای الهی هستند.همانند کبوتران که در محلی که آب جاری است تجمع دارند .زندانیان رفتار یوسف را در زندان دیدند.لذا دور او جمع شدند و مرید او گشتند.دلهای ما همانند آینه غبار آلود است که گرد و غبار هوای نفس آنرا پوشانده است.لذا نه امکان دیدن به ما می دهد و نه می تواند اشیا توسط آن منعکس و قابل دیدن شود.اما آینه دل یوسف پاک بود.لذا توانست خواب دو جوان را بدرستی تعبیر کند.آینه دل انسان های پاک امکان دریافت و انعکاس حقایق هستی را دارند.
انسانها زمانی حرف و عمل کسی را می پذیرند که او را قبول داشته باشند.یوسف دید که دو جوان او را قبول دارند.لذا از این فرصت استفاده کرد و تعبیر خواب آنها را به تاخیر انداخت تا در این فاصله سخن خود را به آنها بگوید.ابتدا وفاداری خود به خدا را بیان کرد.او گفت که علم تعبیر خواب را من از خدا دارم.سپس علت اینکه خدا آنرا به من عطا نموده ذکر می کند.من دو کار انجام دادم.اولا در انتخاب همنشین دقت کردم و با هر کسی نشست و برخاست نکردم.با کسانی که اعتقاد به خدا ندارند همنشین نشدم و آنها را ترک کردم و از آنها فاصله گرفتم.دوم اینکه دنبال روی انبیا چون یعیوب و ابراهیم راه افتادم و تبعیت از دستورات الهی آنها کردم.گفته ها و پیام آنها را معیار در زندگی خود قرار دادم.بطور خلاصه دارای جاذبه و دافعه شدم.کسانی که از خدا دور بودند من هم دوری کردم و کسانی که به خدا نزدیک بودند من به آنها نزدیک شدم.
توحید باعث رهایی انسان می گردد . انسان موحد فقط تکیه گاه و ارتباطش باخدای متعال است.اگر یک بادکنک به چندین نخ وصل باشد و هر کس آنرا بکشد به طرف بالا نمی رود.اگر انسانها هر چه خدا می گوید تبعیت کنند، دیگر اختلاف نظری بین افراد ایجاد نمی شود و موجب وحدت و همدلی می شود.

حافظ می گوید:

مقام امن و می بی‌غش و رفیق شفیق
گرت مدام میسر شود زهی توفیق
جهان و کار جهان جمله هیچ بر هیچ است
هزار بار من این نکته کرده‌ام تحقیق
دریغ و درد که تا این زمان ندانستم
که کیمیای سعادت رفیق بود رفیق
به مأمنی رو و فرصت شمر غنیمت وقت
که در کمینگه عمرند قاطعان طریق
بیا که توبه ز لعل نگار و خنده جام
حکایتیست که عقلش نمی‌کند تصدیق
اگر چه موی میانت به چون منی نرسد
خوش است خاطرم از فکر این خیال دقیق
حلاوتی که تو را در چه زنخدان است
به کنه آن نرسد صد هزار فکر عمیق
اگر به رنگ عقیقی شد اشک من چه عجب
که مهر خاتم لعل تو هست همچو عقیق
به خنده گفت که حافظ غلام طبع توام
ببین که تا به چه حدم همی‌کند تحمیق

درسی که این سوره به ما می دهد این است که کار خوب دیگران را به حساب خود نگذاریم ونام افرادی که کار نیکوی انجام داده اند را در استفاده از آن ذکر کنیم.متاسفانه امروزه از آثار دیگران استفاده می کنیم و بعضا به خود نسبت می دهیم.در صورتی که اشاره به کارهای بزرگان موجب ارزشمند تر شدن کار ما می گردد.خداوند می فرماید ما به کسانی که کارهای خوب دیگران را به نام خود ارایه می کنند دچار عذابی عظیم می کنیم.بزرگان علم و ادب و هنر زمانی که از آثار دیگران استفاده می کنند ، به صاحب اثر اشاره می کنند.
امیر المومنین وقتی یک شعر را که متعلق به یک مشرک است رامی خواند ابتدا می گوید این شعر از چه کسی است.حتی خداوند نیز اگر سخنی که مر بوط به دیگران می باشد آنرا اشاره می کند.مثلا شیطان چنین می گوید.ما انسانها را دعوت می کنیم.خود آنها هستند که انتخاب می کنند.نقل قول کارهای دیگران باعث افزایش شان و جایگاه انسان می گردد و نه تضعیف فرد.
به تبعیت از بزرگان علم و هنر ، لازم به ذکر است که برداشتهای اینجانب از آیات قران از سخنرانی های استاد حوزه برادر گرامی آقای رنجبر است که حاشیه های بر سخنان ایشان زده می شود و خلاصه برداری می گردد.ایشان نیز منبع سخنان خود را از تفسیر المیزان معرفی می کنند.ایشان با استفاده از تمثیلات گوناگون مفاهیم قرآنی را برای شنونده آسان و قابل فهم می کنند.امید است قابل استفاده و مفید واقع گردد.
همانگونه که روشن کردن شمع در روز روشن برای ایجاد روشنایی کاری بیهوده است.بعبارت دیگر قرار گرفتن شمع در کنار خورشید کار بیهوده ای است.قرار دان کسی کنار خدا به مراتب کاری بیهوده است.لذا انتخاب شریک برای خدا کاری نا پسندیده است و نهی شده است و شرک نامیده می شود.اخلاص در این است که انسان هیچ چیزی را در کنار خدا قرار ندهد.با اخلاص است که انسان از مشکلات خلاصی می یابد.

سیر حق باشد مسیری د لربا
با قبول  دین و ایمان  بر خدا
گر یقین پیدا شود در معرفت
نیست شکی در وجود و درلقا


دکتر علی رجالی
@alirejali




 

  • علی رجالی
  • ۰
  • ۰

باسمه تعالی
برداشتهایی از آیات قرآن
سوره یوسف :قسمت هفدهم
رابطه دعا با قضا و قدر

وقتی به حیوانات می نگریم.خداوند نیاز های آنها را با توجه به غرایض آنها توسط خودشان تامین می نماید و لذا در آرامش هستند.اما انسانها به تنهایی امکان تامین نیازهای خود را ندارند.لذا همواره در تلاش برای تامین نیاز های خود و در حالت اضطراب هستند.تغییرات در زمینه های گوناگون جامعه در آنها موجب اضطراب در آنها می شود.این است که انسان نمی تواند فردی زندگی کند و بناچار جمعی و اجتماعی می باشد.لذا نیاز به تعامل با دیگران در زندگی دارد.تعامل با افراد می تواند درست یا غلط باشد.برای تعامل صحیح،ایجاد قوانین درست لازم می باشد.اگرچه قانون برای تعامل صحیح لازم است ولی به تنهایی کافی نیست و اخلاق برای درست انجام دادن قانون لازم است.توسط اجرای قانون امکان اجرای عدل می شود.اما عدل تنها کافی نیست.لذا خداوند توصیه به عدل و احسان می کند.شما در یک چهار راه که پلیس و دوربین نیست امکان دارد از چراع قرمز عبور کنید.اگر چه قانون می گوید این کار نادرست است.تنها چیزی که شما را نگه می دارد که خلاف نکنید اخلاق است که به شما احترام به حقوق دیگران را گوش زد می کند.جوامعی که تنها قانون حاکم است.حالت ماشینی به خود می گیرند و عواطف در آن جامعه مرده است.
اگر چه رعایت قانون و داشتن اخلاق برای یک جامعه برای ایجاد یک زندگی سالم لاز م است .اما کافی نیست و اعتقاد به خدا نیاز می باشد.برای مثال دروغ گویی از نظر قانون و اخلاق بد است.اما وقتی پای منافع پیش می آید.انسان ها پا روی همه چیز می گذارند.آدمی تنها با اعتقاد به خدا حفظ می شود.یوسف عدم نزدیکی به زلیخا را حضور خدا را یاد می کند.او نگفت که این کار خلاف قانون و اخلاق است. آن اعتقادی به خدا کار ساز است که انسان باور داشته باشد که خدا ناظر بر احوال ما در ظاهر و پنهان است.خداوند می فرماید به عهد و پیمان خود وفا دار باشید.تنها عاملی که ضمانت بر حسن اجرای قوانین را تضمین می کند رعایت تقوای الهی است.انسانی که رضای خدا را معیار کارها قرار می دهد دچار خطا نمی شود.یوسف زندان را ترجیح بر قصر پادشاهی نمود.چون رضای خدا را بر رضای خود ترجیح داد.
انسان ها دارای قضا و قدر هستند.منظور از قضا یعنی حکم و منظور از قدر یعنی اندازه است.قضا همانند قضاوت کردن است و قدر اجرای آن است.قضا و قدر هر دو در اختیار خدای متعال است.برای مثال قضای الهی در این است که کلیه موجودات عالم روزی بمیرند.اما قدر الهی نحوه و چگونگی آن را مشخص می کند.دعا در تغییر قضا تاثیر گذار نیست اما در قدر می تواند تاثیر گذار باشد.برای مثال دعای پدر و مادر در حق فرزند و صله ای رحم می تواند در افزایش طول عمر موثر باشد ولی نمی تواند از مرگ فرد جلو گیری کند.دعا نقش عظیمی درتقدیر الهی دارد.اینکه گفته می شود شب قدر دعا کنید به خاطر این است که با دعا امکان تغییر در تقدیر الهی در این شب زیاد وجود داردو تقدی انسان ها در شب قد مشخص می گردد.البته هر شب می تواند شب قدر باشد و لذا با دعا در هر زمان امکان تغییردر تقدیر وجود دارد، منوط به اینکه آن قضا نباشد.
گاهی گفته می شود که چرا برای معالجه بیمار دعا می کنید.بجایش به نزد یک دکتر توانا بیمار را ببرید.نقش دعا در این است که خداوند در تشخیص و تجویز دارو به پزشک کمک می کند که بیماری و نوع دارو را زود و امکان تشخیص دهد.لذا توصیه شده در حق بیمار برای بازگشت سلامتی او دعا کنید.حتی ممکن است داروخانه در فهم نسخه دچار خطا گردد و یا دارو اثر بخش نباشد.لذا دعا نقش مهمی در زندگی انسانها دارد.
اولیای الهی اهمیت زیادی به دعا داشتند.یوسف هم از آن استفاده کرد.اگر چه حق با یوسف بود ولی قانون و اخلاق را زیر پا گذاشتند و یوسف به زندان رفت.در زندان او خواب دو نفر را تعبیر کرد.آنان گفتند چون تو نیکوکار هستی امکان تعبیر خواب ما را تو می توانی انجام دهید.

با ترک گنه، روح و روان شاد شود
با ذکر و دعا، امید ما یاد شود
اعمال بد و خوب همه گردد ثبت
با هر گنهی حسن تو بر باد شود

دکتر علی رجالی
@alirejali

  • علی رجالی
  • ۰
  • ۰

یاری خدا

باسمه تعالی
برداشتهایی از آیات قرآن
سوره یوسف :قسمت شانزدهم
یاری خدا

هر کس راه تقوا را پیشه کند ،خداوند او را در مشکلات یاری می نماید.یوسف بخاطر رعایت تقوا،خداوند به کمک او آمد و او را در موضوعات گوناگون یاری نمود.حتی درهای بسته را به روی او باز نمود و نشان داد که خداوند متقین را یاری می کند.بعلاوه بستگان زلیخا به نفع یوسف قضاوت نمودند.
این نشان می دهد که اگر انسان در راه خدا قدم بردارد و خدا را یاری کند، خدا هم او را در هر حال یاری می کند.
گناه باعث سقوط انسان می گردد.گاهی هم یک گناه دنباله دار است.همانند دانه ای که در خاک گذاشته می شود با گذر زمان گناهان دیگری را بهمراه خود می آورد.همچنین هر عمل خوب و یا بدی که از انسان سر می زند در عالم هستی رشد و نمو و انعکاس دارد.پیامبران آمده اند که انسان ها را به کارهای خوب تشویق نمایند.خداوند به موسی می گوید اگر قوم شما مبادرت به کارهای خوب کنند من هم آنها را یاری می کنم و اگر مرا همراهی نکنند من هم آنها را همراهی نمی کنم.یوسف بخاطر اینکه در این آزمایش پیروز شد و عمل او مورد رضای خداوند بود خداوند نیز او را یاری نمود.
هر عملی که انسان انجام می دهد در عالم هستی ثبت می شود.منتهی خداوند ستار العیوب است و آنها را می پوشاند.مگر اینکه صلاح در نشر آن داشته باشد.زلیخا تلاش کرد که عمل او پنهان بماند ولی زنان مصر متوجه شدند.همانند سنگی که در آب حوض می اندازیم اثرات آن بصورت حلقه وار سطح آب را در می نوردد.الان علم آنقدر پیشرفت کرده که امکان شناسایی صوت افراد را در سالهای بسیار دور مقدور ساخته است.این نشان می دهد که صدا ها در عالم هستی از بین نمی رود.
معمولا انسانها وقتی پای قضاوت پیش می آید.چنانچه در رابطه خود یا دیگران باشد قضاوت متمایز دارد.زنان مصر در ابتدا زلیخا را به خاطر عملی که انجام داده بود گمراه می دانستند.اما همینکه در مجلسی او را دیدند و دستان خود را بریدند.گفتند او یک فرشته است و کار خود را توجیه کردند.در قضاوت ها انسان باید از حق دفاع کند اگر چه به ضرر خود او تمام شود.
انسان در این عالم حکمران مطلق نیست، اگر چه دارای قدرت و ثروت باشد.زلیخا گفت اگر یوسف از من تبعیت نکند او را به زندان می اندازم و او را خوار می کنم.اگر چه توانست او را به زندان بیندازد ولی نتوانست یوسف را خوار کند.عزت و ذلت انسان ها در دست خداست.تا زمانی که خدا نخواهد حتی برگی از درخت نمی افتد.انجام هر عملی در عالم بستگی به نظر مثبت خداوند و عمل ما دارد.یوسف می گوید اگر حمایت و یاری خدا بر من نبود امکان داشت من هم از نادانان بودم و دچار گناه شوم.این نشان می دهد که ریشه گناهان در جهل انسان ها قرار دارد.
خداوند برای اهل تقوا سختی ها را هموار و آسان می کند.لذا یوسف سختی زندان را بر قصر عزیز مصر و تن دادن به ذلت ترجیح می دهد.امتیاز یوسف با افراد معمولی در این است که دست خداوند بالای سر اوست و یوسف آنرا احساس می کند.لذا می گوید اگر مرا دستگیری نکنید امکان لغزش و خطا هم در من وجود دارد.خداوند زمانی دعای یوسف را استجابت کرد که یوسف قبل از آن در امتحان سختی قبول شد.لذا اگر بخواهیم دعا های ما مورد پذیرش درگاه الهی قرار گیرد ابتدا باید در راه خدا قدم برداریم و مطیع اوامر او باشیم.همانطوریکه چک انسان در صورتی پاس می شود که انسان قبلا موجودی خود را در بانک بالا برده باشد.استجابت دعا نیز همین گونه است.ابتدا باید ظرف وجودی خود را از آلودگی ها پاک کنیم تا خداوند در آن جرعه ای از شربت طهورا در آن بریزد و دعاهای ما را استجابت کند.با فاصله گرفتن از گناه زمینه استجابت دعا فراهم می شود.همانند معرکه گیرها که در ابتدا ظرف خود را بین تماشاچی ها برای گرفتن پول نمی چرخانند،بلکه ابتدا چند نمایش انجام می دهند .لذا در ازای انجام کاری تقاضای مزد می کنند.
در احادیث داریم که قبل از تقاضا از خدا،برای استجابت دع ابتدا صدقه دهید.لذا برای استجابت دعا ابتدا باید از گناهان فاصله گرفت و یا کمک به مستمندان نمود و حمد و ثنای خداوند را انجام داد و سپس در خواست استجابت دعا از خدا نمود.خداوند سمیع است و می شنود.اگر حرف خدا را بشنوید خدا هم حرف شما را می شنود.انسان ها نیز اینگونه هستند.یوسف به سخنان خدا گوش داد و عمل کرد ،خدا هم شنید و دعای او را استجابت کرد و کید دشمنان را از او دور نمود.

تا به کی سر خم کنی بر این و آن
می زنی خنجر به جسم و روح و جان
دل مبند بر هر کس و هر نا کسی
سجده کن بر درگه صاحب زمان

دکتر علی رجالی
@alirejali

  • علی رجالی
  • ۰
  • ۰

خزانه الهی

 باسمه تعالی
برداشتهایی از آیات قرآن
سوره یوسف : قسمت پانزدهم
خزانه الهی
وقتی به ظروف مرتبط نگاه می کنید.هنگامی که آب وارد ظرف اول می شود ،بعدا آب به ظرف دوم ریخته می شود و الی آخر.رابطه انسانها با خداوند همینگونه است.ما در ظاهر همانند ظروف مرتبط بیکدیگر کمک می کنیم.ولی در حقیقت خداوند است که با واسطه به ما کمک می کند.
اینکه گفته می شود همه چیز دست خداست.به این معناست که سر چشمه و ریشه و خزانه هر چیز در اختیار خد اوند است.اگر چند روزی قدرتی یا ثروتی در این دنیا داریم،منشا آنها از خدای متعال است.اگر چه او را نبینیم.
وقتی انسان به سر چشمه هر چیزی مراجعه می کند.می تواند آن چیز را راحت تر،ارزانتر و بهتر بدست آورد.با دور شدن از منبع ، امکان گرانتر و ناخالص شدن شی وجود دارد.اگر باور کنیم که سرچشمه همه چیز پیش خداست، آنگاه با نزدیک تر شدن به خدا امکان بدست آوردن هر چیز با بهترین حالت مقدور می گردد.
پروین اعتصامی می گوید:

مادر موسی، چو موسی را به نیل
در فکند، از گفتهٔ رب جلیل
خود ز ساحل کرد با حسرت نگاه
گفت کای فرزند خرد بی‌گناه
گر فراموشت کند لطف خدای
چون رهی زین کشتی بی ناخدای
گر نیارد ایزد پاکت بیاد
آب خاکت را دهد ناگه بباد
وحی آمد کاین چه فکر باطل است
رهرو ما اینک اندر منزل است
پردهٔ شک را برانداز از میان
تا ببینی سود کردی یا زیان
ما گرفتیم آنچه را انداختی
دست حق را دیدی و نشناختی
در تو، تنها عشق و مهر مادری است
شیوهٔ ما، عدل و بنده پروری است
نیست بازی کار حق، خود را مباز
آنچه بردیم از تو، باز آریم باز
سطح آب از گاهوارش خوشتر است
دایه‌اش سیلاب و موجش مادر است
رودها از خود نه طغیان میکنند
آنچه میگوئیم ما، آن میکنند
ما، بدریا حکم طوفان میدهیم
ما، بسیل و موج فرمان می‌دهیم
نسبت نسیان بذات حق مده
بار کفر است این، بدوش خود منه
به که برگردی، بما بسپاریش
کی تو از ما دوست‌تر میداریش
نقش هستی، نقشی از ایوان ماست
خاک و باد و آب، سرگردان ماست
قطره‌ای کز جویباری میرود
از پی انجام کاری میرود
ما بسی گم گشته، باز آورده‌ایم
ما، بسی بی توشه را پرورده‌ایم
میهمان ماست، هر کس بینواست
آشنا با ماست، چون بی آشناست
ما بخوانیم، ار چه ما را رد کنند
عیب پوشیها کنیم، ار بد کنند
سوزن ما دوخت، هر جا هر چه دوخت
زاتش ما سوخت، هر شمعی که سوخت
کشتئی زاسیب موجی هولناک
رفت وقتی سوی غرقاب هلاک
تند بادی، کرد سیرش را تباه
روزگار اهل کشتی شد سیاه
طاقتی در لنگر و سکان نماند
قوتی در دست کشتیبان نماند
ناخدایان را کیاست اندکی است
ناخدای کشتی امکان یکی است
بندها را تار و پود، از هم گسیخت
موج، از هر جا که راهی یافت ریخت
هر چه بود از مال و مردم، آب برد
زان گروه رفته، طفلی ماند خرد
طفل مسکین، چون کبوتر پر گرفت
بحر را چون دامن مادر گرفت
موجش اول، وهله، چون طومار کرد
تند باد اندیشهٔ پیکار کرد
بحر را گفتم دگر طوفان مکن
این بنای شوق را، ویران مکن
در میان مستمندان، فرق نیست
این غریق خرد، بهر غرق نیست
صخره را گفتم، مکن با او ستیز
قطره را گفتم، بدان جانب مریز
امر دادم باد را، کان شیرخوار
گیرد از دریا، گذارد در کنار
سنگ را گفتم بزیرش نرم شو
برف را گفتم، که آب گرم شو
صبح را گفتم، برویش خنده کن
نور را گفتم، دلش را زنده کن
لاله را گفتم، که نزدیکش بروی
ژاله را گفتم، که رخسارش بشوی
خار را گفتم، که خلخالش مکن
مار را گفتم، که طفلک را مزن
رنج را گفتم، که صبرش اندک است
اشک را گفتم، مکاهش کودک است
گرگ را گفتم، تن خردش مدر
دزد را گفتم، گلوبندش مبر
بخت را گفتم، جهانداریش ده
وش را گفتم، که هشیاریش ده
تیرگیها را نمودم روشنی
ترسها را جمله کردم ایمنی
ایمنی دیدند و ناایمن شدند
دوستی کردم، مرا دشمن شدند
کارها کردند، اما پست و زشت
ساختند آئینه‌ها، اما ز خشت
تا که خود بشناختند از راه، چاه
چاهها کندند مردم را براه
روشنیها خواستند، اما ز دود
قصرها افراشتند، اما به رود
قصه‌ها گفتند بی‌اصل و اساس
دزدها بگماشتند از بهر پاس
جامها لبریز کردند از فساد
رشته‌ها رشتند در دوک عناد
درسها خواندند، اما درس عار
اسبها راندند، اما بی‌فسار
دیوها کردند دربان و وکیل
در چه محضر، محضر حی جلیل
سجده‌ها کردند بر هر سنگ و خاک
در چه معبد، معبد یزدان پاک
رهنمون گشتند در تیه ضلال
توشه‌ها بردند از وزر و وبال
از تنور خودپسندی، شد بلند
شعلهٔ کردارهای ناپسند
وارهاندیم آن غریق بی‌نوا
تا رهید از مرگ، شد صید هوی
آخر، آن نور تجلی دود شد
آن یتیم بی‌گنه، نمرود شد
رزمجوئی کرد با چون من کسی
خواست یاری، از عقاب و کرکسی
کردمش با مهربانیها بزرگ
شد بزرگ و تیره دلتر شد ز گرگ
برق عجب، آتش بسی افروخته
وز شراری، خانمان‌ها سوخته
خواست تا لاف خداوندی زند
برج و باروی خدا را بشکند
رای بد زد، گشت پست و تیره رای
سرکشی کرد و فکندیمش ز پای
پشه‌ای را حکم فرمودم که خیز
خاکش اندر دیدهٔ خودبین بریز
تا نماند باد عجبش در دماغ
تیرگی را نام نگذارد چراغ
ما که دشمن را چنین میپروریم
دوستان را از نظر، چون میبریم
آنکه با نمرود، این احسان کند
ظلم، کی با موسی عمران کند
این سخن، پروین، نه از روی هوی ست
هر کجا نوری است، ز انوار خداست
مولانا در غزلی می گوید،خدایا مرا رها مکن و از من محافظت کن.من جز تو هیچ چیز دیگری نمی خواهم.من در پناه تو آرامش دارم.

بیخود شده‌ام لیکن بیخودتر از این خواهم
با چشم تو می گویم من مست چنین خواهم
من تاج نمی‌خواهم من تخت نمی‌خواهم
در خدمتت افتاده بر روی زمین خواهم
آن یار نکوی من بگرفت گلوی من
گفتا که چه می خواهی گفتم که همین خواهم
با باد صبا خواهم تا دم بزنم لیکن
چون من دم خود دارم همراز مهین خواهم
در حلقه میقاتم ایمن شده ز آفاتم
مومم ز پی ختمت زان نقش نگین خواهم
ماهی دگر است ای جان اندر دل مه پنهان
زین علم یقینستم آن عین یقین خواهم
ذکر خدا در این است که انسان اگر می خواهد دچار معصیتی شود خدا را به یاد آورد و مرتکب آن عمل نگردد.یوسف زمانی که زلیخا تقاضای نامشروع داشت خدا را یاد آوری کرد و گفت خدا جایگاه مرا نیکو قرار داده است و من مرتکب خیانت نمی شوم.اگر چه عزیز مصر به زلیخا گفته بود یوسف را گرامی بدارید.اما یوسف گرامی داشتن خود را از خدا می دانست و عزیز مصر یک واسطه بیش نمی داند.اذکار روزانه ما نقش نرمش ورزشکار را دارد که او را آماده مسابقه با حریف خود می نماید.انسان با اذکاری که در دعا ها آماده است آ خود را آماده می کند تا بر هوای نفس و شیطان های درونی و بیرونی پیروز گردد.لدا چنین اذکاری لازم است ولی کافی نیست.باید در مبارزه با نفس پیروز شد.
انسان زمانی دچار گناه می شود که خدا را شاهد و ناظر بر اعمال خود نمی بیند.دزدها در جایی که دوربین اعمال آنها را می بیند و ثبت می کند اقدام به دزدی نمی کنند.می دانند دیر یا زود شناسایی و مجازات می شوند.ذکر واقعی آن چیزی است که انسان را از انجام گناه دور کند.یوسف نیز چون خدا را می بیند ، از پیشنهاد زلیخا سر باز می زند.اگر خدا را نمی دید ، امکان لغزش داشت.
یکی از نام های خداوند برهان است.یوسف برهان و دلیل دوری از زلیخا که آتش بود را می بیند.لذا برای رهایی از آتش به طرف در می دود و خدا راه فلاح و رستگاری را بروی او می گشاید.انسان های عارف علت عدم انجام گناهان را می بینند لذا از انجام گناهان خود داری می کنند.
فقه و اخلاق و عرفان در دین هر کدام نقش و آثار خاصی در زندگی انسان ها دارند.برای مثال،فقه همانند رعایت بهداشت برای سلامتی جسم است.اما اخلاق چون طب می ماند و نتایج رعایت بهداشت را بیان می کند.ولی عرفان همانند آزمایشگاه می ماند که به ما نتیجه عدم رعایت بهداشت را نشان می دهد.مثال دیگر فقه انسان را از سو ظن نهی می کند.اخلاق عوارض سو ظن را بیان می کند.نهایتا عرفان نتیجه و عواقب سو ظن به دیگران را نشان می دهد.انسان عارف حتی فکر گناه هم نمی کند.
مولانا می گوید:

آن یکی با شمع برمی‌گشت روز
گرد بازاری دلش پر عشق و سوز
بوالفضولی گفت او را کای فلان
هین چه می‌جویی به سوی هر دکان
هین چه می‌گردی تو جویان با چراغ
در میان روز روشن چیست لاغ
گفت می‌جویم به هر سو آدمی
که بود حی از حیات آن دمی
هست مردی گفت این بازار پر
مردمانند آخر ای دانای حر
گفت خواهم مرد بر جادهٔ دو ره
در ره خشم و به هنگام شره
وقت خشم و وقت شهوت مرد کو
طالب مردی دوانم کو به کو
کو درین دو حال مردی در جهان
تا فدای او کنم امروز جان
گفت نادر چیز می‌جویی ولیک
غافل از حکم و قضایی بین تو نیک
ناظر فرعی ز اصلی بی‌خبر
فرع ماییم اصل احکام قدر
چرخ گردان را قضا گمره کند
صدعطارد را قضا ابله کند
تنگ گرداند جهان چاره را
آب گرداند حدید و خاره را
ای قراری داده ره را گام گام
خام خامی خام خامی خام خام
چون بدیدی گردش سنگ آسیا
آب جو را هم ببین آخر بیا
خاک را دیدی برآمد در هوا
در میان خاک بنگر باد را
دیگهای فکر می‌بینی به جوش
اندر آتش هم نظر می‌کن به هوش
گفت حق ایوب را در مکرمت
من بهر موییت صبری دادمت
هین به صبر خود مکن چندین نظر
صبر دیدی صبر دادن را نگر
چند بینی گردش دولاب را
سر برون کن هم ببین تیز آب را
تو همی‌گویی که می‌بینم ولیک
دید آن را بس علامتهاست نیک
گردش کف را چو دیدی مختصر
حیرتت باید به دریا در نگر
آنک کف را دید سر گویان بود
وانک دریا دید او حیران بود
آنک کف را دید نیتها کند
وانک دریا دید دل دریا کند
آنک کفها دید باشد در شمار
و آنک دریا دید شد بی‌اختیار
آنک او کف دید در گردش بود
وانک دریا دید او بی‌غش بود
یوسف بعد از اینکه در خواست زلیخا را شنید ،گفت امکان ندارد و به خدا پناه برد و از خدا طلب یاری کرد و سپس به طرف درب بسته دوید.همانطوریکه کلید می تواند قفل در را باز کند،خداوند نیز قادر است درب بسته را باز کند.برای انسان عارف باز نمودن درب بسته سخت نمی باشد. ذکر تنها برای انسان در مصاف با مشکلات کفایت ندارد بلکه عمل همراه با ذکر مشکل گشاست.برای مثال پناه بردن یوسف به خدا کفایت نمی کند.دور شدن از محل گناه او را نجات داد.
پیراهن یوسف در دو جا شهادت بر حقانیت او داد.یکی وقتی برادران او به دروغ به پدر گفتند که گرگ او را خورده و پیراهن خون آلود او پاره نشده بود .در جایی دیگر که پیراهن یوسف از پشت پاره شده بود و دلیل بر تعقیب زلیخا داشت.کسی که دارای صداقت باشد،حتی پیراهن او شهادت بر درستی و حقانیت او دارد و به کمکش می آید.

منشا هر چیز از ذات خداست
قدرت حق در ید و بازوی ماست
ما درون کشتی و بر روی آب
ناخدای ما ، خدای کبریاست

دکتر علی رجالی
@alirejali








 


  • علی رجالی
  • ۰
  • ۰

صاحب زمان

تا به کی سر خم کنی بر این و آن
می زنی خنجر به جسم و روح و جان
دل مبند بر هر کس و هر نا کسی
سجده کن بر درگه صاحب زمان

  • علی رجالی
  • ۰
  • ۰

ناخدای کشتی



منشا هر چیز از ذات خداست
قدرت حق در ید و بازوی ماست
ما درون کشتی و بر روی آب
ناخدای ما ، خدای کبریاست



  • علی رجالی
  • ۰
  • ۰

باسمه تعالی
برداشتهایی ازآیات قرآن
سوره یوسف :قسمت چهارهم
مقایسه راه خدا و راه شیطان

یکی از تمایزات راه خدا و راه شیطان در این است که ورود در راه خدا ابتدا سختی هایی دارد ولی در پایان لذت و خوشی نصیب انسان می گردد.اما ورود در راه شیطان ابتدا بسیار آسان است.اما با تداوم آن انسان دچار سختی و مشکلاتی می گردد. لذا در هر دو راه خوشی و ناخوشی وجود دارد با این تفاوت که ناخوشی های راه خدا موقتی است اما ناخوشی های شیطان دائمی است.همچنین خوشی های راه خدا طولانی و دایمی است اما خوشی های راه شیطان کم و موقتی است.
وقتی به راه سید الشهدا و راه یزید می نگریم.در ابتدا امام حسین به ظاهر آن مصائب را در صحرای کربلا داشتند ولی یزید بر تخت پادشاهی تکیه زده بود.اما راه و اهداف امام حسین تا رو قیامت برجا ماند ولی یزید در پایان دوران حکومت کمتر از چهار سال خود با وضعیت بدی به هلاکت رسید.نقل است که او به تنهایی به شکار آهو می رود.پس از اینکه از شکار آهو نا امید می شود از یک چادر نشین بین راه تقاضای آب می کند و خود را معرفی می کند.صاحب چادر شمشیر بر می دارد که یزید را بکشد ولی شمشیر به پای اسب او می خورد و اسب رم می کند.پای یزید در رکاب اسب گیر می کند و یزید از اسب می افتد و با حرکت اسب در صحرا او تکه تکه می شود بطوریکه تنها یک ساق پا از او باقی می ماند.
حافظ می گوید:

یوسف گم گشته بازآید به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن
وی سر شوریده باز آید به سامان غم مخور
گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن
چتر گل در سرکشی ای مرغ خوشخوان غم مخور
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت 
دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور
هان مشو نومید چون واقف نه‌ای از سر غیب
باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور
ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی بر کند
چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور
در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم
سرزنشها گر کند خار مغیلان غم مخور
گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید
هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور
حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب
جمله می‌داند خدای حال گردان غم مخور
حافظا در کنج فقر و خلوت شبهای تار
تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور
وقتی ماجرای کربلا را با داستان یوسف مقایسه می کنیم می بینیم که یوسف توسط برادران تنی خود به چاه انداخته شدند اما در صحرای کربلا برادران به ظاهر مسلمان به روی امام حسین تیغ و شمشیر کشیدند.یوسف در پایان به تخت پادشاهی دنیوی رسید.اما امام حسین در بارگاه الهی به تخت نشست.خداوند جبار است و جبران کننده است.لذا اگر روزی در چاه بود روزی هم بر تخت نشست.خداوند به یوسف علم و حکمت عطا کرد،نه علمی که هسته را بشکافد بلکه علمی که هستی را بشکافد.علم تاویل برای همه ما اتفاق می افتد.بعضی ها در دنیا و بعضی در آخرت.با علم تاویل می توان به ریشه ها و نتایج اتفاقات در عالم هستی پی برد.خداوند علم تاویل به یوسف داد.
خدا می فرماید ما بعد از اینکه یوسف به بلوغ فکری رسید به او علم و حکمت دادیم.لطف الهی در این است که تا زمانی که ظرف وجودی انسان آمادگی پذیرش چیزی ندارد و زمینه آن فراهم نشده به او داده نشود.بسیار کسانی بودند که به منسب هایی رسیدند ولی آمادگی پذیرش آن مقام را نداشتند و دچار خطا شدند.لذا از خدا بخواهیم ابتدا توان پذیرش یک چیز را به ما عطا کند و سپس مشمول عنایات او شویم.

خدا می رهد یوسف از قعر چاه
دهد شوکت وعزت و قدر وجاه
نشاند به تخت و دهد علم خویش
خدا می نماید به او چاه و راه

دکتر علی رجالی
@alirejali


  • علی رجالی
  • ۰
  • ۰

علم تاویل


خدا می رهد یوسف از قعر چاه
دهد شوکت وعزت و قدر وجاه
نشاند به تخت و دهد علم خویش
خدا می نماید به او چاه و راه

  • علی رجالی